روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1111 : چه عدد رندی شد! :دی


علیه تفسیر، نوشتهٔ سوزان سونتاگ، ترجمهٔ احسان کیانی‌خواه، نشر حرفه‌نویسنده


+ ویرجینیا وولف راجع به ماهیت جستار در «جستار مدرن» اینطور نوشت: « قاعدهٔ حاکم بر آن [: جستار] صرفا همین است که باید لذت بخش باشد؛ میلی که مارا وامی‌دارد در قفسهٔ کتاب‌ها سراغ جستار برویم فقط به این خاطر است که لذتی از آن عایدمان شود. بود و نبود یک جستار باید در اختیار چنین هدفی قرار بگیرد. باید با همان اولین کلمه افسونمان کند و فقط با آخرین کلمه‌اش باشد که، با جانی تازه، به خودمان بیاییم. در فاصلهٔ این دو، چه بسا تجربیاتی به غایت گوناگون را از سر بگذرانیم، از سرگرمی تا شگفت زدگی تا دلبستگی و بر آشفتگی ... یک جستار خوب باید پرده‌ای دور تا دور ما بکشد، البته پرده‌ای برای ما و خلوت او، نه بر روی ما از خلوتش.»

برای مواجهه با این نوشته‌ها احتمالا هیچ چیز بهتر از غرق شدن و سپردن خود به دنیای تو در توو جذاب سانتاگ نیست.  (بخشی از یادداشت مترجم)

+ سونتاگ یه قسمت از مقدمه نوشته که بخش قابل توجهی از مقاله ها‌یی که توی کتاب هست در فاصله بین سال‌های ۱۹۶۲-۱۹۶۵ نوشته شده. دورانی بسیار متمایز از زندگی‌ام. خب یه خورده کنجکاویم فعال شد که این سال‌ها حدودا سونتاگ چند ساله بوده.یعنی خب اصلا آدم وقتی که میخونه به این فکر میکنه که این آدم اعجوبه بوده چجوری اینطوری همه چیو بررسی کرده فکر کرده نوشته؟ قطعا حرف مترجم در مورد جدیت ها ، حساسیت‌ها و کنجکاوی‌های جسورانه و پایان ناپذیر سانتاگ ــ روحیه‌ای که من و ما کم داریم ــ ... سرک کشیدن او به گوشه و کنارهای هنر و فلسفه و فرهنگ، به حاشیه‌ها و به کمتر دیده‌‌شده‌ها ، به تازه ها در عین فاصله گرفتن از موج‌های زمانه‌اشو... که من بخوام بنویسم خیلی طولانی میشه کاملا درستِ. یعنی من خودم یه جاهایی واقعا شگفت زده میشدم اصلا آدم واقعا میمونه.  بعد حساب کردم سونتاگ حدودا حول‌وحوشای ۳۰ سالو داشته. بعد ادم مثلا دیگه توقع داره کسی که مینویسه اینارو خیلی دنیا دیده باشه سن بیشتری متصور میشه. ۳۰ سال سنی نیست واقعا. نه که سنی نباشه ها ولی خب البته ۳۰ ساله داریم تا ۳۰ ساله قبول دارم اما به هر حال. میدونم احمقانست حرفم. ولی خیلیِ به نظرم توی این سن این نوشته ها، خوشبحالش‌:) یعنی الان نوشته‌هاشو میخونم حس وقتی رو بهم دست میده که بچه بودم ۱۸ ساله‌هارو میدیدم پیش خودم میگفتم اینا چقدر بزرگن کاش منم ۱۸ سالم بشه زودتر مثل این بشم. بعد که ۱۸ سالم شد دیدم نه فقط خیال میکردم چیزی شاید اون ادمم بزرگ بوده به هر حال که من اصلا اون جور نشدم. شاید واسه همین فکر میکنم که ۳۰ سالم بشه دلم میخواد اینجوری بشم یه همچین تصوری داشته باشم اما خب بعد بنا بر تجربه احتمالا باز بخوره تو ذوقم. با این حال آرزو بر جوانان عیب نیست. البته خب سونتاگ کلا خیلی شاید براش عجیب نباشه کسی که از سه سالگی خوندن رو شروع میکنه و تو همون سن کم، کتابهایی از نویسنده های درست حسابی میخونه . مسلما نباید توقع داشت من خودمو با این آدم مقایسه کنم منی که شاید بچه بودم کتاب میخوندم اما نه از این کتابا و بطور رسمی احتمالا ۲۲-۲۳ سالگی شروع کرده باشم و اگه تا قبلشم چیزی بوده باشه خیلی پراکنده بوده. خلاصه این که کلا این آدمو دوست دارم چه اشکالی داره بخوای مثل کسایی باشی که واقعا ارزش و لیاقتش دارن. دوست دارم مثل استاد ماریوجاکوملی سونتاگ واکر اونز بارت کافکا وولف بنیامین و خیلی‌ های دیگه که نوشتم خیلی وقتها بشم و در آخر شاید چیزی شبیه خودم‌. میفهمین منظورمو؟ شاید توضیحش سخت باشه. این چیزی هست که فکر میکنم درست باشه این روزا متاسفانه ادمهایی رو میبینم که الگوهاشون خیلی محدود و کوچیک هست شاید ادمهای اینستاگرامی مهر معلوم نیست تو دنیای واقعی شون واقعا چه آدمهایین اصل لایق این همه اسطوره شدن هستن یا نه؟ قطعا میگم بیش‌ترشون نه؟ لایق نیستن. خیلی پوستر دارم بفهمونمشاید هر یسری از دوستانم حتی که چیزای بزرگ‌تری هم هست. آمار متاسفانه گفتنش فایده ای نداره درک نمیشه. یعنی شاید رویاهاشون با من فرق کنه. بگذریم.

اگه میخواین بیشتر راجع به سونتاگ بدونین من کتاب گفت‌و‌گوی رولینگ استون با سوزان سونتاگ رو پیشنهاد میکنم.ترجمهٔ فرشیده میربغدادآبادی نشر حرفه نویسنده.  خودمم حتی باید دوباره بخونمش الان که دراووردم مطمئن شم از چیزی که خوابم بنویسم دیدم باید بخونم باز یه چیزایی یادم رفته و یه آفرینم به خودم گفتم که تونستم سالم نگهش دارم تقریبا چون من کلا کتابایی که خیلی باهاشون اخت میشمو نمیتونم نو نگه دارم :) اما این هدیه از یه عزیز که خیلی خیلی دوسش دارم.  

فکر کنم خیلی طولانی شد. یه پست دیگه میذارم بعد اون تو دیگه کاملا بخش هایی از بخش دوم علیه تفسیر که در مورد سبک هست مینویسم و شاید حرف بزنم فعلا دارم میخونمش دوباره از اول. این چون خیلی طولانی شد همینجوری پستش میکنم. :)


بیان قابلیت اضافه کرده که کلمات رو حدس میزنه موقع تایپ برای من یکی خیلی بده کاش بشه غیر فعالش کرد. عید کلمات اشتباه جایگزین میکنه:/