روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1106 : سه شنبه، خجالتی و آروم ورنگش سبزِ روشن یا زردِ لیموییه..

یه عالمه نوشتم پرید. خیلی ستمِ. وقتی ادم مینویسه و میپره انگار خودشم سخت یادش بیاد دقیقا چی نوشته :/

گفتم که خیلی وقت بیدار شدم زبان خوندم و الانم کتاب علیه تفسیر ادامه ی سبک رو دارم میخونم. عجیب که اینقدر به نظرم آسون شده و اینقدر راحت میفهممش؟ بر عکس دیروز همیشه همینه ادم به یه جایی میرسه میبینه نمیتونه و سخت بعدا که شروع میکنه میبینه نه اسون شده چه حیف تمومش نکرد همون موقع همشو. شایدم واقعا دیروز نمیکشیدم گیراییم اومده بود پایین. از همین الان دلم برای سونتاگ تنگ میشه میدونم یه خورده شاید احمقانه بیاد ولی دلم نمیخواد تموم بشه دلم میخواد بقیه کتاباشم بخونم. خب من باسونتاگ انگار خیلی از نظر فکری بزرگ شدم رشته ای هست که احساس میکنم بهش وصلم میکنه. 
داشتم فکر میکردم که ادم اولش که شروع نکرده کتاب نخونده و از این کارا انگار خب مغز آکبند مونده طول میکشه تا راحت بشه اگه کتاب خوندن اولش براتون سخت اگه کار کردن رو خودتون ممکنه خستتون کنه اگه سریع پیشرفت نمیکنین فکر میکنم اکثریت همینن. نه این که لزوما ادم صفر صفرم باشه ممکن یه وقفه ای بیفته و ادم مجبور بشه یا اصلا نتونه یه مدت کار کنه ولو این که تلاشم براش بکنه بعدش انگار مثل یه کش شده و برمیگرده به همون نقطه ی صفر همون حرفی که آیدینم میزد فقط یه حالت افسردگی بگیری یه مدت به خاطر خوندن این کتابا و بعد یه مدت بشی همون ادم مزخرفی که بودی بعدم که اگه ول کنی بیچاره ای. میخوام بگم خیلی فکر نکنین سریع اتفاقی براتون میفته مثلا با یه کتاب خوندن اینجوری نیست یه بازه زمانی باید بگذره و باید تداوم داشته باشه کار آدم و رشد ادم توی این تداوم یافتن اتفاق میفته و اگه ادم دست نگه داره مدت طولانی دوباره عقب میمونه و رشد فهم آدم متوقف میشه. در نتیجه دوباره نقطه ی صفر. حالا اینو میخواستم بگم اول. اگه سخت براتون شروعش ول نکنین.ذهن مثل بدن میمونه فرض کنین سالها ورزش نکرده باشین بعد یهو برین خیلی سخت بدنتون خشک بعد درد میگیره کوفته میشه خوابو خوراکم ازش گرفته میشه ولی دقیقا فقط با ادامه انجام تمرینات هست که کم کم کم از اون حالت در میاین و دقیقا وقتایی که درد میگیره موقع تمرینات یعنی داره بدنتون نتیجه میگیره اگه ول کنین مثل قبل میشین همون حرفای ایدین شاید به زبونی دیگه. 
اون نشست اون روز خیلی برام خوب بود. درست خیلی چیزارو شاید میدونستم اما اولن شنیدنش واقع بی تاثیر نیست دو این که اون فضا اون آدما واقعا آدم دلش دنگ میشه وقتی قرار میگیره توش احساس میکنه نمیدونم چجوری بگم ولی خیلی خوشحالم که رفتم واقعا دست خودم نبود نمیتونستم کاری کنم. الان اما نه.
هنوزم فکر میکنم اولیه بهتر از این بود. 

سرماخوردم خوبیش اینه این دفعه به گوشم نزده. با بیتا و مروارید عصری میریم بیرون حالا هی من بگم مریض میشی گوش نمیده خودمم فکر میکنم از فاطمه گرفتم. میگه دور وایمیستیم ممکن دیگه نبینیم ت عید یا حتی بعد عید همو میره سفر. دیگه این که داشتم فکر میکردم با تمام سختی که شاید باشه احساس خوشبختی میکنم. شاید تا قبل الان یعنی چند سال پیش از خیلی چیزا فرار میکردم شاید ظاهرا همه چی خوب خوش شاید یسری چیزارو به رو نمیاووردم سکوت نمیکردم ام الان نه. این وضعیت رو دوست دارم. سخت بودنو دوست دارم. فکر نکنم ادمی باشم که بتونم فقط خوش بگذرونم. حتی خودمم دوست دارم سخت بگیرم. به قول هدایت آدم باید با خودش سخت گیر باشد. هرچند که دلتنگی هست و راستش فکر نکنم باهاش عادت کنم. دلم میخواد تموم بشه زودتر. آخرین تصویر توی ذهنم هنوز.   

احساس میکنم امسال خیلی زود عید شده پیشواز رفته این هوا دیوونم میکنه. 
بهتره برم دیگه.  


عنوان بخشی از کتاب گلی ترقی، خاطره های پراکنده


چرا دقیقا وقتایی که من میگم نهار نمیخورم مامان غذای خوشمزه‌اشپ درست میکنه؟ فکر کنم کشک بادمجون داریم. یعنی طاقت میارم نخورم؟؟؟ الان یه مدت شبا شام نمیخورم اگه گشنم بشه ساعت شی‌ونیم هفت سه چیزی میخورم و بعد دیگه غذایی نه شاید میوه خیلی خوبه فکر میکنم. اون دو هفته ای که قرص راکوتان خوردم نابودم کرد. کاش خوب بشم کامل مثل قبل. 
اهان اینم گفتم تو اون قبلی بعد عید میرم احتمالا پیلاتس الان یه خورده تق‌ولق ولی دلم میخواد که برم واقعا باید یه جا خوب رو پیدا کنم براش.