روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1103 :چرت نویس

عکاسی نرفتم. نمیدونم دوباره سرما خوردم که خودم فکر نمیکنم احتمالا آلرژی گلوم صدام گرفته و بیشتر ریه‌ام درد میکنه درد نیستا یجوریه همون ناحیه حنجره سرفه میکنم و صدامم گرفته. حتما گرد گل. کلا من شانس ندارم تو سلامتی! بیخیال به جاش تو خونه موندم مامانو بابا هرشب میرن ‌یاده روی اوا رفتن و منم شدم کیسه بکس :/ مرسی که هستی :دی مثل بمب ساعتی یهو منفجر شد و نتیجه اینه که یه خورده کوفتم :دی 

یه خورده هم حوصله ندارم یعنی مثل پیرزنا که دیگه نفسای آخرشونو میکشن قفل شدم رو مبلو بیرون پنجره ها و کوچه رو نگاه میکنم و فکر میکنم فکر میکنم خیلی دوست ندارم بنویسم خیلی پراکنده تیکه تیکه است توی مغزم خیلی بیصدا از تو مثل موریانه میخورتم. بیخیال میدونم باید بلند شم امروز بدک نبودم نه عالی ولی خب شاید اصلا تا صبح بیدار بمونم شبا اینجا خالی میشه و من راحت ترم تنهایی البته خبر خاصیم نیست فقط یه چیزی بهم دهن کجی میکنه یه فاصله ای هست خیلی عمیق عمیق نمیدونم باید باشه یا نه اما هست هیچ احساس تعلقی به مکان ندارم. نمیدونم روزی میرسه دلم برای این روزام تنگ بشه یا نه. یعنی روزای بدتر از اینم وجود دارن؟ آیا بقیه هم با اعضای خانوادشون این حسو تجربه میکنن؟ این حفره این تضاد این فاصله. دلم میخواد به پنجره ها نگاه کنمو فکر کنم توی هرکدومش چه داستانی هست. فکر میکنم من مقصرم؟ اصلا اونا هم همچین حسی دارن؟ فکر نمیکنم. حتی در مورد مها باشه همچین چیزی. حس یه شبح رو دارم که هست ولی نیست یعنی هیچی نیست مثل خواب میمونه انگار که تو کابوسام باشم به عنوان یه نفر سومی که ناظرِ. اه دارم چرت میگم دوباره. اوکی بسه از این بحث خارج شیم. خیلی احمقانست اینقدر که به اینجا احساس تعلق دارم به اونجا ندارم. الان معلومه:دی 

واقعا ادم چجوری میتونه ادامه بده اگه امید نبود ادامه دادن این زندگی احمقانست. سخن بزرگان مائده :/ :دی

اهاان راستی ها ها ها صدای نشست رو گوش دادم تا نصف. دلم میخواد اون آهنگ روی اسلایدو داشتم یعنی از اون آهنگاست که نمیتونی از زیرش در بری بعد یه کرمیم هست که هی میخوای گوش بدی بره رو اعصابت مثل اون اهنگ که از چیز بود گذاشته بودم نوشتم رو اعصابمه. خوشم میاد از این اهنگا که مجبورت میکنن بشنویشون. سوهان روح میشن بعضی وقتا. البته این کمتر بود اولش داشت گریم میگرفت الان دقیقن دارم فکر میکنم موزیکش چی داره که اینجوری شدم با این که خب چون میخواستم داشته باشمعکسای اسلایدشو و چیزایی که انتخاب کرده بودو فیلم گرفتم ولی اون طعمی که موقع گوش کردن اونجا داشت رو نداره یعنی نمیتونم گوش کنم حواسم پرت تصویر میشه. بیخیال وای خیلی چرت میگم میدونم فقط دلم میخواد اینجا باشم همین. برم دوباره اووف بیخیال. بیخیال زیادم بد نیست شاید یعنی کسی کاری به کار من نداره و شاید من حساس شدم. خوب میشم . نمیدونم این روزا کلا یعنی همش اشکم دم مشکم. رو نرومه این موضوع اه همه جا 


چرت نویس

  • مائده