روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1096 : کتاب علیه تفسیر‌

نوشتهٔ سوزان سونتاگ، ترجمهٔ احسان کیانی‌خواه، نشر حرفه‌نویسنده


فصل ۱: علیه تفسیر


+محتوا فقط تصویر گذرایی است از یک چیز، ملاقاتی است در یک چشم به هم زدن. خیلی جزئی ــ خیلی جزئی است این محتوا. 

ویلم دِ کونینگ، در یک گفت‌وگو


+فقط آدمهای سطحی و کم مایه براساس ظواهر قضاوت نمیکنند. رمز و راز دنیا در همان چیزهاییاست که به چشم دیدنی‌اند، نه در امور رویت ناپذیر. 

اسکار وایلد ، در یکی از نامه ها

+ ما هیچوقت نمیتوانیم آن معصومیتی را که قبل از هر نظریه‌ای وجود داشته دوباره به دست بیاوریم، وقتی هنر نیازی به توجیه خودش نمی‌دید، وقتی آدمها نمیپرسیدند اثر هنری چه میگوید چون خودشان آن را میدانستند(یا گمان میکردند می‌دانند). از حالا تا پایان آگاهی بشری دیگر از این وظیفهٔ دفاع از هنر خلاصی نداریم. فقط میتوانیم دربارهٔ ابزار دفاعی‌مان مناقشه کنیم...

+ عادت نزدیک شدن به آثار هنری با هدف تفسیرشان باعث سرپا ماندن این خیال شده که واقعا چیزی با عنوان محتوای اثر هنری هم در کار است.

+ تفسیرِ هنری یعنی مجموعه‌ای از مولفه‌ها ( Xها، Yها، Zهاو... ) را از کل اور جدا کنی. کار تفسیر عکلا یک نوع حرکت ترجمانی است. 

+مفسر بدون این که عملا قسمتی از متن را حذف و یا بازنویسی کند در کار تغییر ان است...

+ فهمیدن یعنی تفسیر کردن. و تفسیر هم یعنی بازگوکردن آن پدیده و عملا معادلی برایش یافتن. 

+ امروز در چنین زمانه‌ای به سر می‌بریم: پروژه‌ی تفسیر در عمدهٔ موارد واپسگرانه و خفه کننده بوده است. مثل دود و گاز خودروها و صنایع سنگینی که آب و هوای شهر را آلوده کرده اند، تفسیر های هنری هم که از هر سو بر سر و رویمان میریزند حساسیت‌مان را مسموم میکنند. در فرهنگی که همین حالا هم معضل کلاسیک‌اش رشد ناهنجار عقل به بهای تضعیف سرزندگی و توان حسی است، تفسیر همان انتقامی است که عقل از هنر میگیرد. 
حتا فراتر تز این‌هاست. انتقام عقل از دنیاست. تفسیر کردن یعنی بی‌چیز کردن و تهی کردن دنیا ــ برای این که دنیایی سایه‌گون از معناها  برپا شود. یعنی دنیا را تبدیل کردن به این دنیا. (« این دنیا!» انگار دنیای دیگری هم وجود دارد. )
دنیا، دنیای ما، به حد کافی بی‌چیز و تهی شده است. باید از شرِ المثنی‌هایش خلاص شد تا دوباره بتوانیم آن چیزهایی را که داریم بلا واسطه‌تر تجربه کنیم. 

هنر واقعی این قابلیت را دارد که آرام و قرارمان را بگیرد. ...
+ ارزش این آثار قطعا در جایی جز «معنا»یشان نهفته است. 

+ سینما زنده ترین و مهیج‌ترین و مهم‌ترین فرم است. 
+ در فیلم های خوب همیشه صراحت خاصی وجود دارد که مارا کاملا از شر این هوس شدید به تفسیر کردن خلاص میکند. 

شفافیت بالاترین و رهایی بخش‌ترین ارزش در هنرِــ و نقدِ ــ امروزی است. شفافیت یعنی تجربهٔ وضوح و درخشندگی شئ در ذات خودش ، تجربهٔ اشیاء به همان شکلی که هستند. 

+ فرهنگ ما بر پایهٔ زیاده‌روی و تولید بیش از نیاز بنا شده؛ نتیجه‌اش هم چیزی جز از دست رفتن مداوم تحریک پذیری در تجربهٔ حسی‌مان نیست. 

+در حال حاضرچیزی که اهمیت دارد بازیابی حواسمان است. باید یاد بگیریم : بیشتر ببینیم ، بیشتر بشنویم و بیشتر حس کنیم.  ( این کدارو این سالی که گذاشت موقع دانشگاه برا خودم گذاشته بودم. خیلی جالب بود برام)

+ ما وظیفه داریم محتوا را کنار بزنیم تا اصلا بتوانیم خود اثر را ببینیم. 
+ ما به جای دانش هرمنوتیکِ هنر به نوعی دانش اروتیکِ هنر نیاز داریم. 



خب، خب میدونم. میدونم خیلی طولانی شد. یعنی هی سعی کردم ننویسم کم بنویسم تازه ننوشتمو این شده ولی به نظرم اشکالی نداره راستش نوشتنشون باعث میشه تو حافظه ی خودمم بمونه. و این که یجوری باید عرض ارادت کنم یا نه؟ :)))

بگذریم. بزارین این جوری شروع کنم که حدود دوسال پیش دی ماه ۹۴ خانه هنرمندان نشستی برگزار شد. کلا یسری نشست بود راجع به کتابهای هنر معاصر که یکیش در مورد کتاب علیه تفسیر بود با حضور فرشید آذرنگ مجیداخگر و امیر نصری.من فکر کنم اخرای کارگاه مستندم بود یعنی همون وقتی که تازه داشت روم کار میشد و یاد‌میگرفتم. اگه درست یادم بیاد اولین بار خیلی سریع اونجا خوندم ولی قطع به یقین مطمئن باشین از خوندن خودم احتمالا چیز زیادی دستگیرم نشده ولی نشست رو یادمه تا حدودی نه همشو یه قسمتاییشو. بعد گذشت رسید به ترم هفتم. که نقد دو داشتم جلسه دوم استاد گفتش که این مقاله رو بخونیم اولین مقالمون بود با ترجمه مجید اسلامی. که خب اون موقع هم اولش بود و من خیلی وقت نبود که به مغزم فعالیت میدادم تازه یک سال بود اما نسبت به دفعه اول که کلا پرت بودم و منوجه نمیشدم زیاد سونتاگ رو نمیشناختم بهتر بودم ولی بیشتر این که چیزایی حالیم شد به خاطر حرفای استاد بود جدی میگم یعنی شاید خیلی سخت بود برام. بعد میگن ترجمه هم با ترجمه فرق داره آدم اینجوری میفهمه یادم هست سر ترجمه مجید اخگر اون هرمنوتیک و اروتیک رو اومده بود ترجمه کرده بود‌و خب خیلی درست به نظر نمیاد. 
اول یه نتیجه گیری و ابراز شادی کنم که ایول چی بودم چی شدم :دی بعد یه تبریک به استاد بعدم خودم بگم :) ^___^ واقعا خیلی وحشتناک بودم وقتی بهش فکر‌میکنم انگار کلا آکبند بودم یعنی از کلم کار نکشیده باشم همچین حسی به اون موقعم دارم. اگه شما از اون افرادی هستین که با افتخار میگین از اول این بودم الانم مثل اولمم واقعا ابراز تاسف میکنم براتون میتونین تو جهالت خودتون پیر شینو بمیرین. :/ یعنی خودتونم نخواین به هرحال مرگ رو انتخاب کردین با این روشی که پیش رفتین. درسته اصلا باعث افتخارم نیست که دیر فهمیدم دیر قفل و زنجیرایی که به مغزم بسته شده بود باز کردم دیر از مغزم کار کشیدمو عضله ماهیچه حال هرچی دیر شروع به کار کرد. دیر چشمم باز شد دیدم فهمیدم اینا چیزی نیست که باعث خوشحالیم بشه یا بگم افتخار میکنم همچین آدمی بودم. چیزی که خوشحالم میکنه اینه که فهمیدم. آیدین رحیمی پور آزاد. دیگه حال ندارم ‌با فامیلی بگم بدتر از من طولانی اون روز تو نشست به حرفی که زد این بود که فرشید آذرنگ کاری که کرد این بود حباب هایی که خیلی از ما برامون اینجاد شده بود بترکه و بهمون فهموند هیچی نمیدونیم خیلی عقبیم فقط گرفتار توهم بودیم الان البته جمله بندی دقیقش نیست اما همچین چیزایی بود و واقعا هم همین بود. درسته که اینم گفت که بر میگرده به خود دانشجو ها  البته موضوع دیگه ای بود اما خب منم که میدونستم نمیدونم زیاد ولی دنبالش بودم با تمام پرتیم. پیدا نمیکردم اصلا نمیدونستم دنبال چی باید باشم. اگه با این آدم روبرو نمیشدم هیچی نبودم واقعا. یعنی هنوز همون ادم مزخرف چند سال پیش بودم. واقعا وقتی بهش فکر میکنم خیلی یجورایی انگار از شانسا و اتفاقای عالیه زندگیم بوده و هست ادم نمیدونه با ادمهایی روبرو میشه که کل زندگیش متحول میشه. در نتیجه از چیری که بودم خجالت نمیکشم هر کسی از یه جایی شروع میکنه همه که از اول نمیدونن هرچند دیر شایدم خیلی به موقع بود. خیلی سر وقت. 
برگردیم به این علیه تفسیر خب میدونین اون یکی دوباری که همین فصل از کتابو قبل از این دفعه خوندم هوشو حواس درست نداشتم در نتیجه اصلا متوجه نشدم که قبلا دوبار خوندمش اصلا یادم نبود هیم فکر میکردم چقدر یه جاهایشش اشناست یعنی یاد مقاله آئورا افتادم بیشتر ولی البته از یه جایی به بعدش ابدا توی ذهنم نبود شاید واسه همین یادم میومد واقعا عجیب برا خودم چرا اونجوری یادم نیست اصلا انگار یه جاهاییش تازه درک کردم فهمیدم. الان بعد اینجا احتمالا جزومو میخونم حرفایی که استاد زد سر کلاس‌فکر میکنم به موقع باشه خوندن دوبارش. 
دیگه این که آهان چقدر دلم میخواد همه چیزایی که سونتاگ معرفی کرده رو چه فیلم چه کتاب چه مقاله ببینمو بخونم خیی دوست دارم. یعنی فیلمارو حتما میبینم‌یادم بمونه و‌پیدا کنم. یه عالمه اسم بود که من بعضیاشو میشناختم بعضیاشو نه ولی این که چیزی باشه که ازشون دیده یا خونده باشم نبود:(((. نگرانم اینقدر که فکر میکنم متوجه شدم توی شاید عمل نفهمیده باشم نمیدونم باید چجوری توضیح بدم. شاید چون من هنوز انگار با تمام بهتر شدنم به اندازه یه قرن عقبم :(((  ادم هرچی جلو تر میره بیشتر میفهمه نمیدونه. چجوری میشه دست رو دست گذاشت آخه. کاش سرعتم بیشتر بود نباید تنبلی کنم و این لعنتی واقعا سخته. اما ادم وقتی بخواد کاریو انجام بده نشد معنا نداره. حداقل تو این موضوع میدونم میشه و جا داره که بهتر بشم. 
اینم بگم و این پست رو تمومش کنم :). من املام ضعیف. خب یعنی کلا از بچگی داستان داشتم نمیدونم برا معلم هست یا به هر حال کلا خیلی درستم تلفظ نمیکردم کلمه هارو یادمِ اتاق رو میگفتم اوتاق همینجوریم مینوشتم مامانمم هی میگفتا بیچاره قشنگ یادمه ولی دست خودم نبو میدونم ربطی نداشت به این اصلا ولی کلمه «حتا» رو به ما مگه «حتی» نمیگفتن ؟؟ هیچی دیگه میخواستم مطلع بشین املامم بهتر شده ظاهرا:دی شاید کم تعریف کردم از خودم هنوز نفهمیده باشین :دی :) دیگه همین برام جالب بود. هی این حتا تو کتابا میاد جلو چشم. فکر کنم همچنان رو دیکتم باید کار کنم. من رو چی نباید کار کنم؟! :/ :( :دی