روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1085 : عصر پنجشنبه صبح جمعه

خب بزارین تعریف کنم دیروز از ساعت سه بیرون بودم با فاطمه از سر کار اومد تو انقلاب قرار گذاشتیم متر کردیم انقلابو ولیعصرو بعدشم رفتیم یه کافه تو وصال که زیاد پاستاش خوب نبود یعنی انگار خام بود اما بهمون مزه داد کلی حرف زدیم از همه جا و همه جی بعد تو راه برگشت فاطمه گفت برم خونشون مامانش اینا نیستن شمالن با عاطفه خونن دیگه از اون اصرار از من انکار خب میدونین من کلا معذب بار اومدم یعنی خیلی راحت نیستم اما دیگه اخرش پاشدم رفتم البته حالا به مامان گفتم نه آورد اما من اختیار خودمو دارم در نتیجه کارمو کردم شبم خوابیدم اینقدر حرف زدیمو تو سرو کله هم زدیم که گفتنی نیست خیلی خوش گذشت واقعا که حد نداره البته دیر خوابیدم ودرست هم نه دیشب صبح زود بیدار شدم‌‌. الان دارم از زور خواب میمیرم شاید یه ذره بخوابم بعدبیدار شم روز خوبیه. خیلی خوب. 

  • مائده