روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1080 : با تمام اینها امروز چهار شنبه ای ملال آورِ

صبح بخیر :)

امروز صبح ساعت ۹ بیدار شدم. ولی پیاده روی نرفتم عصر میرم. فکر کنم عقلمم تا حدودی سرجاش اومده تونستم خودمو قانع کنم فکر کنم اشتباه نباید تفسیر کنم.

امروزم شروع میکنم علیه تفسیرو دوباره مخونم چون میترسم دیروز گیج زده باشم باید بخونم دوبا ه دقت و کل این کتابو فکر‌کنم مجبور شم هر فصلو دوبار بخونم چون که شاید ساده بیانش کرده باشه یه چیزایی رو ولی ادم باید فکر کنه و به خصوص این که خودش تو مقدمش گفتت من خودم با یسری چیزایی که گفتم موافق نیستم منم خیلی کنجکاوم ببینم اونا چین با کدوم قسمتها موافق نیست و چرا این یه خورده قلقلکم میده که بخوام از چیزی ساده نگذرم درست تر با وسواس تر بخونم و فکر کنم.

امروز به نظر روز خوبی میاد اگه دوباره منطقم افسارش از دستم در نره یا اگه حافظه کوتاه مدتم استپ نکنه. خودمم نمیدونم چه جوریم اما شاید طبیعی باشه خب ادم دلتنگ میشه دلتنگیم همه چیو از آدم میگیره دیگه نمیخواد فکر کنه دست خودم نیست. بیخیال

دیشب رفتم عکاسی. با همون حال خلا مانند مزخرف که فقط کافی بود جلو خودمو نگیرم تا اشکم بیاد با این حال عکسامو الان نگاه مردم با این که زیاد نگرفتم خوب بود. لپ تاپ که عمرا قبل عید درست بشه کلا همه منو سرکار میزارن همش باید صبر کنم. همه چی واجب تر از منه. خب خیلی مهم نیست. یعنی سعی میکنم فکر نکنم تا مهم نباشه. 

هنوز تختامون حاضر نشده. گفتم بهتون تخت خریدم دیگه با سلیقه خودم دو طبقه؟ مها که نیومدم. ولی با هم تصمیم گرفتیم برای بیشر بودن فضامون دو طبقه بگیریم دو طبقه هم برای سنای ما نبود یه مدل دیدم چوب یعنی بچه گونه و فانتزی نبود. سادست تقریبا که انتخاب کردم خوب شد حالا مگه میارنش. مها تو اتاق میخوابه الان رو فرش ساعت ۱۱ میخوابه ساعت ۱۲ ظهر بیدار میشه منم باید صبر کنم تا بیاد. حال. نه در این حد ولی از ۱۱ میره تو جاش:/ فقط باید چند ساعت صبر کنم تا بیدار شه بتونم برم سر میزم. ولی عوضش بیشتر مواقع بعدش میره بیرون. اینم نکته مثبتش. 

خب الان که میخوام کتابمو از اول دوباره بخونم برا خودم بغل پنجره پذیرایی یه مبل راحتی گذاشتم راحت هرچند که مامان اولش غر زد کم ولی بعد اونام بدشون نیومد روش نشستن و کتاب خوندن کنار پنجره کیف میده. 

اه یادم نبود الان یادم افتاد سپهرو سینا میان اینجا نهار. احتمالا تا اینجان زیاد نتونم اونجوری کار کنم اما بعدش چرا البته نمیدونم نهار با هم میخوایم درست کنیم :)  پیتزا. 

خب تا دو سه بیشتر پقت ندارم بخونم تا اونا از مدرسه تعطیل میشن. برم. 

  • مائده