روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1070 : یه چند روزی نیستم

نه که نباشم. هستم اما نمینویسم. دارم یه چی میگن بازسازی خودمو میکنم از یه وضعیت مزخرف که توش گیر کردم در بیام. دارم بررسی میکنم و میخوام یادم بیاد چه کارایی که نمیکردم. انگار تو یه مرداب دارم میبتم یعنی هنوز نیفتادم انگار اگه این چیزی که هستمو انجام بدم قدم به قدم بهش نزدیک تر میشم. باید نیام باید باخودم بیرون خودم باشم حرفی نزنم. نه که اینجا اینجوری باشه نه ولی باید با خودم حرف بزنم حتی اگه اینجا حرف میزنم! نمیخوام فعلا گذارش کار بدم نمیدونم چجوری بگم. نمیدونم اشکالم کجاست. میخوام برگردم ببه مائده سال پیش این موقع. خیلی قوی بودم و سرسخت نه به اون معنی برای انجام کارام برای بهتر شدن شبیه کسی که دوست دارم بشم من زندگی میکنم تا ایده آن کسی که دوستش دارم همواره حضور و هستی داشته باشد. این اتفاقی اومد توی ذهنم اما خب. میدونم اینجوری خوشحالش میکنم. میدونم ضعیف شدنمو فهمیده ولی دیگه نمیخوام حواشی زندگی حواسمو پرت کنه باید من باشم اون باشه عکاسی کتاب نوشن فهمیدن فهمیدن فهمیدن یادگرفتن باشه اولویت. نباید درگیر زندگی سطحی بشم و فقط زندگی‌کنمو وقت بگذرونم. زمان داره میگذره دیره. کاری تزم بر نمیاد برای خوشحال کردنش هرچند د این موردم ایده ای ندارم اما میدونم بدش نمیاد مخالفتی نمیکنه. نمیخوام فقط حرف باشه. یا تیکه نیکه یروز خوب یروز بد. باید جوری بشم تا یه مدتی تداوم داشته باشه. تداوم اصل مهمی که باعث بروز اتفاقی میشه باعث به ثمر رسیدن فعالیتا میشه باعث رسیدن به هدفها میشه فرقی نمیکنه چقدر یه جا ده روز لازمه باشه یه جا ۵۰ سال ولی باید باشه. تیکه تیکه پراکنده و آشفته هیچ اتفاقی نمیفته. باید یه مسیر مستقیم باشه شاخه های حواشی حواس آدمو پرت میکنه باید یادم بیاد چجوری نذارم روم تاثیر بزارن. نباید اینجوری بمونم نمیخوام حرف باشه باید تو نوشته هام معلوم شه تو فعالیتام تو زمان اضافی که میمونه. خیلی این روزا وقت تلف میکنم این وحشتناک. منو میترسونه. دترم نزدیک میشم به تبدیل شدن به کسایی که ازشون خوشم نمیاد. نمیخوام اینجوری بشم. به هر حال نیستم چند روز نمیدونم چقدر اما نمیدونم چی بشه باید ذهنمو مرتب کنم باید همه چی شفاف بشه باید یادم بیاد چیکار میکردم قبلا بودم قبلا انجام دادم خیلی نباید سخت باشه فقط فراموش کردم. باید بتونم خوشحالش کنم. باید بتونم دوباره با یه سرعت یکنواخت اما پیوسته مداوم توی مسیری حرکت کنم که منو مثل کسایی میکنه که دلم میخواد باشم. میتونم کاری کنم نه این مردگی که هست. درست میشه. میدونم. این چند وقت از بعد پایان نامه خیلی یهو همه چی عوض شد. محیطم شرایطم موقیتم من همش در حال روبرو شدن بودم با اتفاقات با تغییرات با اتفاقات بیرون نتونستم درست اونجوری که باید متمرکز بشم. نه که کاری نکردم اما خب در مقایسه با چیزی که فکر میکنم ضعیف بودم. ولی حالا واقعا بسه. فکر میکنم حتی بیرونم داره به اون ثبات میرسه از اون طوفان خلاص میشه. باید فکر کنم یادم بیاد و عمل کنم. 

  • مائده