روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1056 : زبان باقی مانده است...

کتاب هانا آرنت(آخرین مصاحبه‌ها و دیگر گفتگوها) ترجمهٔ هوشنگ جیرانی ، نشر ققنوس


اولین مصاحبه (فصل اول درواقع شاید بشه گفت) : «چه چیزهایی باقی مانده؟ زبان باقی مانده است». گفتگوی گونترگاوس و هانا آرنت 

+ در این باره مایلم به اظهارات شما برگردم. شما گفتید: « من در زندگیم هرگز هیچ دسته یا گروهی از مردم را دوست نداشته‌ام، نه مردم آلمان ، نه فرانسه ، نه آمریکایی ها، نه طبقهٔ کارگر و نه هیچ قشر دیگری، من درواقع فقط دوستانم را دوست دارم و یگانه عشقی که میشناسم و بدان باور دارم، عشق به انسانهاست. وانگهی، از آنجا که خودم یهودیم، این عشق به یهودیان به نظرم مشکوک می‌‌آید.  »

می‌توانم بپرسم به عنوان یک فعال سیاسی، آیا انسان نیاز ندارد که به گروهی متعهد باشد، تعهدی که دامنهٔ آن ممکن است به وضعیتی منجر شود که عشق خوانده می‌شود؟ آیا نگران نیستید که ، از منظر سیاسی ، جهان بینی شما عبث باشد؟

نه. به نظرم آن رویکرد دوم [که شما میگویید]از منظر سیاسی عبث است. نخست این که ، وابستگی به یک گروه امری طبیعی است. همیشه از زمانی که متولد میشوید وابسته به یک گروه هستید. اما تعلقبه یک گروه از زاویه‌ای که مد نظر شماست، به معنای دوم، یعنی پیوستن به گروهی سازماندهی شده یا ایجاد آن موضوعی کاملا متفاوت است. این نوع سازمان مربوط به نسبت آن با جهان میشود. افرادی که سازماندهی شده‌اند وجه مشترکی دارند که معمولا آن را منافع مینامند. ارتباط مستقیماً شخصی ، که در آن فرد میتواند از هشق سخن به میان آورد، طبیعتاً پیش از همه چیز در عشق واقعی وجود دارد، و از سوی دیگر در سطح معینی از روابط دوستانهنیز به چشم میخورد. شخص در اینجا مستقیماً خطاب قرار میگیرد، مستقل از نسبتش با جهان.  لذا  اعضای سازمانهای عمدتاً ناهمگون همچنان میتوانند روابط دوستانه‌ی خود را حفظ کنند. اما اگر این دو را با هم ادغام کنید، اگر عشق را روی میز مذاکره بگذارید، بی تعارف بگویم ، من آن را ویرانگر میبینم. 



+ در هر حال گرایش‌هایی به لاپوشانی کردن وجود دارد. این منفعت مشروعی نیست. 

( منفعت مشروع، منفعت نا مشروع. فکر کنم تو مخم میمونن!)


+ ... اگر کسی نمیتواند بی طرف باشد، دلیلش این است که این طور وانمود میکند که مردمانش را آن‌قدر دوست داردکه در تمام دوران‌ها احترام مبالغه آمیزی برای آنها قائل است ــ خب ، با این وضعیت نمیتوان کاری کرد. من فکر نمیکنم آدمهای این چنینی میهن پرست باشند.


+ خانم آرنت شما در یکی از کارهای شاخصتان، یعنی وضع بشر ، به این برداشت میرسید که عصر جدید آن حسی که همه را دلمشغول میکند تنزل داده است ؛ یعنی حس سیاسی که در درجه‌ی نخست اهمیت دارد.شما بی‌ریشه شدن و تنهایی توده‌ها و غلبهٔ آن نوع هویت انسانی که رضایت خود را در روند کار و مصرف مطلق جستجو میکند پدیده‌های اجتماعی مدرن در نظر میگیرید. در همین رابطه دو پرسش دارم.

نخست این که،این نوع دانش فلسفی تا چه اندازه ریشه در تجربه‌ی شخصی شما دارد که نخستین مرحله در روند تفکر محسوب میشود؟

- فکر نمیکنم هیچ روند تفکری بدون تجریهٔ شخصی امکان پذیر باشد. هر تفکری ، تفکری پسین است، یعنی بازخورد برخی موضوعات و وقایع. این طور نیست؟ من در عصر جدید زندگی میکنم، و طبیعی است که  تجربهٔ من در چارچوب آن و متأثر از دنیای مدرن است. این مسأله واقعا مناقشه بر انگیز نیست. ولی صرفا کار کردن و مصرف کردن اهمیتی حیاتی دارد، چرا که در این‌جا نوعی بی جهانی نیز به چشم میخورد. دیگر هیچکسی به این موضوع اهمیتی نمیدهد مه جهان [امروز ] چه شکلی است. 


+ ... به امر زیستی و خودش. و ایت با حس تنهایی ارتباط دارد. حس خاص تنهایی در روند کار ظاهر میشوذ. توضیح این مسئله در اینجا میسر نیست. چرا مه زیادی از موضوع دورمان میکند. اما این تنهایی یعنی اجبار به بهره گیری از خود؛ وضعیتی که در آن مصرف به عبارتی جای تمام فعالیت های واقعا مرتبط را میگیرد. 


+ انسانیت هرگز در تنهایی حاصل نمیشود ، و نیز با محول کردن کار خود به عموم. فقط کسی میتواند آن را بدست آورد که خودش و زندگیش را وقف خطر کردن در قلمرو عمومی کند. (یاسپرس) ...



خب یه بخشایی از این مصاحبه رو نوشتم.  با این که مصاحبه ی اول سی چهل صفحه بیشتر نبود یعنی به نظر طولانی نمیومد اما من همینم خیلی چیزا ازش یاد کرفتم. البته که یسری گفته هاش فهمیدنش اولش اسون نبود برای من نه خیلی ولی خب متوجه شدم چرا استاد گفت فعلا زوده کتاب حیات ذهنشو بخونم خیلی سخت اومد اولش یه قسمتهایی یعنی خب درست تازه مصاحبه بود اما ادم میفهمه طرف تا حدودی چی تو سرش میگذره دیگه راجع به نوشته هاشم معلوم میشه این آدم کی هست چجوری. من خیلی خوشم اومد ازش.نمیدونم چرا توی گودریدز اینقدر امتیازش کم شده. راستش خودم خوشحالم که هم اینو میخونم هم اون کتاب سونتاگ رو خوندم اینجوری وقتی به نوشته هاشون میرسی خیلی شاید راحت تر بتونی درک کنی بفهمی به هر حال فکر نمیکنم بی تاثیر باشه همیشه خوشم میاد نویسنده هارو بشناسم و بعد کتابشونو بخونم کنجکاوم. حتی اگه تو فهم خود کتابم کمک نکنه که میگم بی تاثیر فکر نکنم باشه. بیخیال. میبینین که تو این سه روز البته امروز روز چهارم خیلی نخوندم همش چهل صفحه باید سرعتمو ببرم بالا زمان نیست.


هانا آرنت