روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

105 :ششمین دوشنبه ی ترم آخر

دوشنبه روز خوبی بود هرچند که ماها نمیدونستیم باید چجوری رفتار کنیمو چه عکس العملی نشون بدیم فکر کنم اولش مشخص بود  این اما خب بعدش راحت شد و یجورایی انگار فهمیدیمو سعی کردیم نفهمیدنمونو جبران کنیم نمیدونم اما من واسه این قضیه ناراحت نیستم میدونم که هدف ما معلوم بودو با تمام وجودمون دلمون میخواست خوشحالش کنیم هر چند که نمیدونستیم چجوری باید این کار انجام بشه چی باید بگیم من که حرفی نتونستم بزنم.نمیدونم بیشتر از این نمیخوام حرف بزنم در کل روز خوبی بود بر عکس همیشه که فکرا و برداشتای مزخرف به سرم حجوم میارن این دفعه اینجوری نبودم حالا ساجده مهسا  و بقیه بر عکس من از یسری چیزا فکرشون درگیر شده که من هرجوری فکر میکنم نمیفهمم نمیدونم احتمالا گیرایی من ضعیفه :) بگذریم.

دوشنبه روز خوبی بود یعنی فکر کنم. ژوژمان دادیم من عکسامو یادم رفته بود به ترتیبی که میخوام نشون بدم بچینم اماده کنم باید روی میز اماده میکردم "ن" هر عکسی که میزاشتم با انگشت ،نمیدونم صاف میکرد من اخه هی جا به جا میکردم اعصابم خورد شد هی انگشتش میومد رو عکسا دلم میخواست واقعا بش بگم به عکسای من دست نزنو هی انگشتتو نیار روشون بزار تمرکز کنم چجوری میخوام بزارم اخرم نفهمیدم حتی یادم نیستش چجوری شد اما خب با این که خاکو نداشتم فکر میکنم خوب بودم اونم انجامش میدم امیدوارم نتیجه بخش بشه.

بعد کلاس رفتیم انقلاب کتاب بخریم با مهسا و ساجده رفتیم بازارچه کتاب استاد گفته بود ، فقط پنج و شش رساله ی افلاطون رو داشتن نمیدونستیم کدومشو باید بگیریم حتی نمیدونستیم چهاریم داره که مزاحم استاد شدیم مهسا یعنی زنگ زد من اگه باشم نه روم میشه نه در خودم میبینم همچین حرکتی کنم امان از کمرویی :) ولی خب مهسا با استاد بیشتر در ارتباطِ خوب شد زنگ زد اون دوتارو منو ساجده پنج رساله افلاطون رو گرفتیم مهسا اینو با شیششو گرفت فردا مام این یکیو میگیریم دنبال چهارش میگردیم اون روز که هرجا گشتیم نداشتن حالا فردا با ساجده قرار گذاشتیم .مهسا اینترنتی کتاب جمهور انتشارات علمی فرهنگی پیدا کرد اونم خریدیم انقلاب نداشت البته سروشو رفتیم توش ازش پرسیدیم گفت انبار داره تا دو سه روز دیگه میاره اما من اون روز گیج بودم سوتی دادم  دیگه روم نمیشه برم توش-__- هیچی کتاب شش رساله رو داد بهم گفت چهار رو نداره بعد من نمیخواستم شیشو بخرم اصلا یادم رفت دستمه سر جمهور که بعدش باش حرف زدیم که داره یا نه کلا یادم رفت بدم بهشون هیچی خیلی شیک کتاب بدست اومدم بیرون که بوق زد اصلا معلوم نبود حواسم کجا بود البته خود مرده فهمید که من از قصد نبردم ولی خب مردم که نمیدونن  این تازه یکی از سوتیام بود.اومدیم بریم نیلوفر اخرم پیداش نکردیم من که اون دفعه هم نتونسته بودم برم اما مهسا اینا رفته بودن از دم کتابفروشی حکمت رد شدیم بعد حکمت دوتا در داره من فکر کردم یه دره اولی یه کتابفروشی دیگست به بچه ها گفتم از حکمت بپرسیمو اینا فکر کردم بغلیشه مرده گفتش که حالا از مام بپرسین شاید داشتیم هیچی داشتیم میپرسیدیم نمیدونم چیشد گفتم ااا ندارین پس یه همچین چیزی اصلا یادمم نیست مرده گفت شما گفتین از حکمت بپرسین من یه حکمت شنیدم  بهتون گفتم بیاین تو گفتم اااااااااااا شما حکمتییییین ؟؟!! واااااااااای یعنی هرچی بگم چقدر ضایع بود چقدر خندیدیم کم گفتم خود مردم شاد شد الان میگه این با این آی کیوش دنبال چه کتاباییم میاد! اخر سر ساجده وو مهسا گفتن تو حرف نزن امروز حالت خوش نیست منم سعیمو کردم اما خب بعدش سروش اتفاق افتاد حرف نزدما کلا معلوم نبود کجا بودم. بعدش با مهسا خداحافظی کردیمو با سهیلا وو ساجده رفتیم سمت این که غذا بخوریم  خب میشه گفت خوش گذشت و یه روز موندنی شد با کلی گشتنو حرف زدنو خندیدن. اخر کلاسم استاد یه یساعتی حرف زد برامون یعنی من عاشق این حرف زدنمم که اینجوری میشه .استاد گفت حرفاشو که سر کلاس میزنه اگه نوشته داریم بهش بدیم من واسه نقد دو رو کامل نوشتم یعنی مو نمیزنه باید نگاه کنم اگه اوکی بودو روم شدو اگه دوباره خواست بش بدم اخه شاید اشتباهم توش باشه اما خب نمیدونم کلا چند وقت بود تو فکرش بودم تمام این 4 تا کلاسی که باهاش داشتمو حرفاشونو بنویسم یه جا مرتب باشه داشته باشم برا خودم که مرورشون کنم شاید این کارو تو عید انجام بدم.حالا ببینم چی میشه.بعد از تموم شدن کلاسو نهارو خداحافظی با بچه ها اومدم سمت خونه باورت میشه از متروی حسین آباد تا خود خونه پیاده اومدم؟؟ نه باورت میشه.حتی نفهمیدم چجوری.حتی احساس خستگیم نکردم فقط وقتی رو تختم خوابیدم فهمیدم پاهام درد گرفته. انگار توی عالم دیگه بودم.هرچی بود که پیش میاد برای همه احتمالا. ساجده چند دفعست به من میگه تو روی یسری چیزا پافشاری میکنی من اولش گفتم نمیدونم یعنی چی رو چه چیزای مثلا. بعد دیروز داشتیم حرف میزدیم دوباره این بحث اومد وسط بعد که فکر کردم دیدم اصلا پافشاری کردن مگه اشکالی داره مگه خود ادم خودشو فکرشو بیشتر نمیشناسه وقتی تو چیزی در مورد من میگی که من خودم میدونم اینجوری نیست چرا نباید پافشاری نکنم؟ نمیدونم پافشاری کلا رو کلمه اش حساس شدم حتی در مورد خود ساجده هم این کلمه صدق میکنه مثلا همین که میگه من این اخلاقو دارم و خودش تاکید داره و پافشاری میکنه رو این موضوع .همه دارن و انگار اصلا این اصلیه که اگه دلیلی برای انجام کاری ،حرفی ،فکرواعتقادی، داری میشناسی خودتو روش پافشاری میکنی و وقتی کسی ضدشو میگه سعی میکنی بهش بفهمونی که این اشتباست حالا اون طرف مقابل ممکنه مخالفت کنه و نپذیره بحثش جداست. ممکنم هست اون ادم تو رو قانع کنه اما این اشتباست که یکی یه حرفی به من بزنه من سریع بپذیرمش و فکر کنم نه من نباید پافشاری کنم و تمام شناختی که از خودم دارمو چیزی که تو مغزم هستو بزارم کنار.بازم نمیدونم شاید من اشتباه میکنم. دیگه این که فعلا اینا تو ذهنم اومدو نوشتم. جمعه رو باید بنویسم و امروزو امروز...

  • مائده