روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

1042 : بی حوصله

خب من الان مثلا وسط روضه نشستم البته تنها تو آشپز خونه همه دارن گریه میکنن! حوصلم سر رفته چقدر همه چی عوض شده ها. نه که بخوام مسخره کنم این موضوع رو ولی خب. من فرق کردم انگار دنیام از تمام آدمهای اینجا جداست. البته فکر کنم تنها جوون مجلس منم ! من به خاطر مامان موندم کمکش کنم به هر حال. بگذریم. کتابمو آوردم اینجا ولی نمیتونم بخونم. حالا چیکار کنم. همیشه این قسمت گریه کردن مشکل داشتم البته سالی پیش شاید میشد به بهانه های دیگه گریه کرد ولی الان دیگه اون آدم قبلی نیستم دیگه چیزی تو گلوم نیست. سبکم. 


وای خیلی داره حرف مفت میزنه مسخره. :/


  • مائده