روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۲۲ مطلب با موضوع «یکشنبه های ترم آخر» ثبت شده است

46 : دومین یکشنبه ی ترم آخر

امروز...

امروز وااای چقدر حرف دارم که بزنم. فقط میدونم از این که این ترم رسیده خوشحالم.از این که به بطالت نمیگذره، از این که ذهنم در گیره مدام از این که باید یه کاریو انجام، بدم اونم نه برای انجام وظیفه باید روش فکر کنم، واسه انجامش شوق دارم، از این که ایده بدم ،از این که خودم یه عملیو انجام میدم ذهنم ایجادش میکنه از این که فاعل این فعلم.اینجوری که میشه از عکاسی خوشم میاد .لازم نی فقط چیلیک چیلیک کنم اخرم نفهمم چیه یا از کجا اومده.لازم نی فقط یه دکمه فشار بدم. انگار اینجوری میتونم بگم من واقعا خلق کردم. اووووه خیلی واسه همه چی خوشحالم .

ترم  پیشش عذاب بود انگار همه چی فقط سرهم کردن بود  یه پروژه انجام بدی ، عکاسی کنی تموم شه.حالا هرچی که بود.من کلا پرترم دوست نداشتم . فقط کارای عکاسی از حیوونمونو خوشم میاد اما بقیه انگار نقشی نداشتم ولی فقط خوش گذشت.

این ترم این اولین جلسش بود خب چقدر همه چی عوض شد استاد خب خیلی خوب به یه مسیر دیگه بردمون چیزی که شاید خیلی فکر نکرده بودیم خیلی چیز گفتن اصلا وقت نکردم هنوز بهشون سر فرصت فکر کنم.بعد کلاس با مهسا ساجده الهام اول رفتیم پی کتابایی که معرفی کرده بودن استاد گشتیم قدرت اسطوره رو من خریدم همشم یه جلد از هر کدوم بیشتر نداشت یکی دیگم مهسا اون یکی کتابو گرفت بعدش با ساجده وو الهام رفتیم فلسطین کتابخونه یعنی واقعا مسئول کتابخونه رو مخ بود :) هیستیریکیه خندم .ولی خب کتاب عکس با هم دیگه گرفتیم همونجا دیدیم ویجی اگه اشتباه نگم اسمشو .مارگارت کمرون و تینا مودوتی( اینو من اوردم خونه سر فرصت ببینم) یه کتاب ابر قورباغه و پای عسلیم گرفتم.هرچند که اتاق روشن 50-60 صفحش مونده (اما الان اول باید قدرت اسطوره رو فردا بخونم فکر کنم این اشتباست دوتا کتابو همزمان خوندن دقیق نمیدونم من فکر میکردم چون مثلا اتاق روشن سنگینه بد نباشه کنارش یه کتاب ادبیاتم خوند که فکر کنم کار درستی نباشه باید یکیو تموم کنم بعد برم کتاب بعدی اما در مورد الان استثنا این دفعه قدرت اسطوره رو میخونم بعد اتاق روشنو تموم میکنم خوندنشو عجله دارم )استاد گفتن اگه ذهنتون درگیر شده اینو بخونین کمکتون میکنه و خیلی کتاب خوبیه. بعد کتابخونه هرکی رفت سمت خودش فکر کنم ساعت 4 نیم اینا خونه بودم .نهار خوردم و خوابیدم بقدری ذهنم خسته بود اصلا نمیتونستم تمرکز کنم و خیلی سریعم خوابم برد انگار تلافی تمام فکر کردنو کار کردن این یه هفته بود چقدر مزه میده از خستگی از فکر کردن بخوابی هرچی بود واقعا لازم داشتم تا انرژیمو برای این هفته دوباره جمع کنم و شروع کنم.امیدوارم به نتیجه برسم فعلا تصمم گرفتم محیط عکاسیمو احتمالا عوضش کنم.کلا عوض کنم.اما این که چی هنوز درگیرم .

ننوشتم پریروز چیکار کردم.اول رفتم عکسارو دادم لابراتوار در خونمون که پشیمون شدم چون من عکسو با حاشیه  تو 13 در 18 گذاشته بودم حاشیه یه ورش کراپ شده بود کلا به لطف همین لابراتوار. گرفتنو مامان رفت گرفت وقتی دیدم زنگ زدم میگم این چرا اینجوریه میگه خانم شما باید میگفتی عکسو درست میخوای -____- منم گفتم نمیدونستم شما وظیفتونو نمیدونی که باید عکسو درست تحویل مردم بدی وگرنه کلا بت کار نمیدادم.گفت نه ما کاغذا 13 در 18 نیست شما باید میزدی 12 مثلا 7 در 17 چند.گفتم من اولین بارم نی عکس دادم برای چاپ دانشججوی ترم آخر عکاسیم جای دیگه میبرم کارشونو درست انجام میدن لابراتوار آریا کودک گفتم این دفعه شمارم امتحان کنم نزدیکین که اگه خوب بود مشتری بشم که کلا نا امیدم کردین .گفت اونا حتما عکسو جمع میکنن شمام ما نمیخوایم ناراحت باشین عکسارو بیارین براتون تجدید چاپ بزنیم.گفتم نمیام تجربه شد برا دفعات بعد. ولی کلا حال کردم با خودم دفاع ار حقوق شخصی خودم مونده بودم چجوری سخنرانی کردم :))))) 

بعدش کتابخونه ولایت ثبت نام کردم البته شک دارم استفاده کنم اما خب اگه بتونم کتاب بگیرم خوبه. ذهنم درگیره کنفرانسم هست یه موضوعی تو ذهنمه نمیدونم اصلا خوب باشه یا نه اصلا کتابی در موردش هست؟ احتمالا مطلب در موردش کم باشه نمیدونم.در مورد عکاسی نیست اصلا نمیدونم چیکار کنم بیشتر به خاطره این عضو کتابخونه دم خونه شدم که دسترسی داشته باشم بهش.

امروز سوتی دادم اما دو جا خیلی پررنگ بود خودم بش فکر میکنم خندم میگیره یه جا ساجده داشت عکساشو توضیح  میداد گفتش که این درخچه ها خیلی نظرمو جلب کرد این که از خاک سر براورده وو اینا حالا دقیقشو یادم نی بعد یکی از  بچه ها گفت این دکلای برق  چی این که از زمین نیومده بالا رشد کنه بعد من گفتم چرا دیگه میشه  -__0 بعد یکی گفت دکل از زمین رشد کرده ریشه داره؟  حالا جمله بندیا دقیق یادم نی ولی لفظ حرف من مهمه حرف نمیزنی نمیزنی یهو تز میدی آخه.این چی بود گفتی؟ خب منطور من رشد کردن نبود منظورم این بود دکلا رو خاک سواره دیگه یعنی پایه هاش تو زمین زمین نباشه رو هوا که وصل نمیشه.کلا بی ربط بود خودم خجالت کشیدم.

یه جا دیگم ما وایساده بودیم طبقه چهارم اسانسور بیاد چون فقط طبقات زوج میاد  بعد همون موقع که اسانسور اومد استادم اومد پایین از پله بعد من پیش خودم گفتم زشته ماها همینجوری سرمونو بندازیم بریم تو آسانسور  گفتم استاد آسانسور بعد استاد نمیدونم چی گفت نه نمیخوام خندید حالا هرچی بچه ها اینو دست گرفتن سر ب سرم میزاشتن کلی خندیدیم مهسا گفت معرفی کردی استاد آسانسور ، آسانسور استاد :))))))) وای خب من واقعا منظورم این نبود خب بد بود همینجوری بچپیم تو هرچند دوستان اون تو بودن من گفتم اما وااااااااااای یعنی این قدر ضایع بود؟بش فکر میکنم خندم میگیره خجالتم میکشم.مهسا گفت یخت داره وا میشه کم کم.گفتم مائده همون وا نره بهتره حالا یه آبرو هم که داریا کلا نقش بر آب میشه همین مونده جلو استاد سوتی بدی هی. خلاصه این که موجبات خنده و شادیو فراهم کردم. و خب خجالتم کشیدم دیگه اصلا تعجب داره سوتی تا الان ندادم همه جا باید گند بزنم.ولی آدمیزاد با سوتی اصلا زندست از جملات قصار( درسته؟) و تاثیر گزار من.ادم اینقدر سوتی باید بده که یا دیگه یاد بگیره سوتی نده یا این که سوتی دادنش برا همه عادی بشه:)

با این که کلی خوابیدم شاید دوباره خوابیدم که برای این هفته هیچ خستگی تو تنم نمونه کلی باید فکر کنم .


21 : اولین یکشنبه ی ترم آخر

دارم از کوه تلمبار شده ی حرفو فکر به حد انفجار میرسم. اینجا واقعا شده یه پناهگاه . انگار خود نوشتن اینجا یه اشتیاقه . 
امروز روز خوبی بود.روز خیلی خیلی خوب :) هنوز شوقو ذوقی که داشتم تو بدنم مونده. بعد حدودا دو هفته استادو دیدیم 4 نفرم بیشتر نبودیم از بچه های کلاس اصلا فکرشم نمیکردم که تشکیل بشه اما خب روزای خوب همینجورین که اتفاقایی که دوست داری بر عکس اون چیزی که فکر میکنی اتفاق بیفتن.
کلی حرف شنیدم امروز کلی چیز که باید فکر کنم بهشون کلی کتاب جدید معرفی کردن که خب وقتی استاد گفته یعنی حتما باید بگیرم بی صبرانه میخوام زود تر کتابای که دستمرو بخونمو برم سراغ بعدیا تا آخر این هفته شایدم زودتر حتی ،اتاق روشنو از آ به خ برجرو تموم میکنم.. بعدش کتاب درباره عکاسیو ، مفاهیم عکاسیو دارم که نخوندمشون .احتمالا درباره عکاسیو دست بگیرمو برم اون یکی کتابارو بگیرم نمیتونم کتابایی که اینجورینو تنها بخونم باید حتما یه کتاب با موضوع دیگه کنارش باشه.باید پولامو جمع کنم کم کم از پول تو جیبیام خدایی خیلی کیف میکنم چطور به این چیزا قبلا فکر نمیکردم.حتی خودم نمیدونم چی شد.چرا باید پیر بشم الکی چرا عمر که میگذره اونجوری بگذرونم که دوست دارم.

بعد دانشگاه دوتا مقاله ساجده بهم داد کپی گرفتم باید بش میدادم با مهسا وو الهام رفته بودن وورتا دلم میخواست پیششون بشینم اما هم دیر شده بود هم باید میرفتم آتلیه کذایی چکی که واسه ضمانت داده بودمو میگرفتم .هم بیتا وو زهرا منتظرم بودن تو شاد تا برم پیششون به ساجده دادمو رفتم پیش بیتا و زهرا اولین صرفه جویی خوردنمو انجام دادم هنر کردم واقعا  با یه شیر کاکائو ی داغ نچندان عالی :)))) خب اگه بخوام همه این کتابارو بگیرم پول تو جیبیم کفاف نمیده دوستم ندارم بیشتر از بابا بگیرم خب گناه داره این همه خرج دانشگاهو چیو چیم هست در نتیجه بدم نمیشه خودم یاد بگیرم یه چیزاییو. بعد شاد رفتیم سمت خونه بیتا باهام اومد آتلیه فقط میدونم عمرا دلم برا اونجا تنگ بشه انگار منو واسه اینکار نساختن هنوز هیچ ایده ای ندارم که از کجا باید کار کنم این که من قراره چیکاره بشم خب طولانیه دوست ندارم از عکاسی پول درارم فکر کنم بهتره ادامه ندم  الان این قضیه رو.
از آتلیه بیرون اومدنم دلیل موجهی داشت نه این که من اهل کار نباشم با تمام این که کار کردن اونجا مورد علاقم نبود با تمام این که لحظه شماری میکردم روزم تموم شه ووو آدمی نبودم هر روزمو تو یه روند تکراری بدون هیچ تغییری طی کنم اما چون شرایط ایجاد میکرد و دلم میخواد از لحاظ مالی مستقل بشم و یه باری از رو دوش بابا ور دارم اونجا رفتمو موندمو واقعا مسئولیتمو انجام دادم.نه این که بابا نداشته باشه بده واسما نه همیشه همه کار کردن بی چشم داشت اما خیلی وقته که دوست دارم کار کنم و درامد خودمو داشته باشم .من یه کاری براشون انجام بدم. البته نا حقی نکنم اونجا روزای خوبم زیاد داشت بودن مروارید واقعا دلگرمی بود برام.از اونجا بیرون اومدنم برابر بود با یه اعتماد بیجا و نتیجشم تجاوز به حریم شخصیم شد.هرچند که انکار کردن ،هرچند که گفتن ندیدن تمام عکسای داخل لپ تاپمو اما من مدرک داشتم رو هوا که حرف نزدم .فرضو میگیریم شاید راست بگن ! اما اجازه رو برای چی گذاشتن؟ من خط قرمزایی دارم کسی بشکنه دیگه ریسک ادامه دادنو موندنو نمیکنم.بابا گفت ساده ای یکی گفت باید گرگ بود اما من زرنگی در آوردن هیچ وقت بلد نبودم قطعا به کم تجربگیمم بر میگرده ولی رفتن اونجا اتفاقای خوب دیگه ایم داشت همراهش یکیش همین کتاب خوندنو از سر گرفتن از وقت استفاده کردنو.... حوصله حاشیه های اونجارم نداشتم.خاله زنک بازیا کلا میگم اصلا اونجا خوب ،من آدمش نبودم.چرا باید ادم کاریو کنه که دوست نداره.من از سال قبل کنکورم آتلیه رو دوست نداشتم هر چند که هیچکس نمیدونست اینو البته تو خانواده .وقتی خودم حاضر نمیشم عکس بگیرم از خودم چجوریی از بقیه بندازم. بماند که اونجا اولش کار آموز بودم..بگذریم. اووووف
اونجا که بودم با مسئول اونجا بحث سره لنزو چشمو اینا شد گفتم لنز نمیزارم به این دلیل که اون اتفاق افتاد لنز جمع شدو اینا برگشته بم مییگه کلا ترسویی تیکشو گرفتم .حرفی نزدم بش اما مردم نمیدونن که وقتی از دست میدی چیزیو که حق طبیعیه هر آدمیا وقتی کمبودشو خیلی لحظات حس میکنی میفهمی نداشتن یعنی چی ریسک نمیکنی من با خطر کردن مشکلی ندارم اما یه چیزایی خطر نیست خریته! وقتی اعتماد میکنیو نتیجش سلب اعتماد میشه بیشتر از این جایز نیست موندنو ریسک کردن.

خسته شدم از نوشتن در موردش .

بعدش اومدم خونه چشمام خسته بود ساعت شیش وقت دکتر چشم داشتم دراز کشیده بودمو چشمامو بسته بودم ساعت 4 بود نمیخواستم بخوابم اما انگار خوابم برد میدونی تمام بدنم بی حرکت بود واقعا خواب بودم هیچ درکی از جایی که توش بودمو وضعیتی که داشتم نداشتم اما مغزم کار میکرد فکر میکردم به  حاشیه کلی جمله فلسفیه خفن ردیف میکردم همش به خودم یاد آوری میکردم باید بنویسم اما اصلا قدرت چشم باز کردنو نداشتم.درنتیجه به خودم گفتم یادم میمونه وو حرفامو مرور کردمو خودمو به خواب سپردم.وقتی بیدار شدم یادم بود چی شد اما جمله ها نه حالا نه که آدم خفنی باشما یا کلی جمله بهم الهام شده باشه نه  واسم جالب بود چجوری  خوابو بیدار به این چیزا فکر میکردم. یه حس نمیدونم اسمشو چیبزارم انگار تو بدنم نبودم همه چی سرم بود همه چی داخل بدنم بود .یعنی بدنم نبود نمیدونم چجوری بگم.

بعد از این مامان بیدارم کرد حاضر شم قرار شد خودم برم دکتر بابا البته میبردتم تا اونجا که بعدشم بریم عینک بگیریم میدونم آبرو ریزیه اما دومین باری بود که تنها یه دکتر میرفتم .اولیش یه دفعه برای گوشم بود.استرس نداشتم قرار نبود کوه بکنم که جز همون نقص همیشگی که خب دست منم نیست! قرار بود درست بشه نشد .هیچ اتفاق دیگه ای نیفتاد کاش اینم درست میشد نمیدونم باید پیگیری کنم ببینم درست میشه اصلا یا همیشه همین میمونه.میدونم واضح ننوشتم اما علاقه ای به روشن گفتن این تیکه ندارم . وقتی حاضر میشدم فقط ایندمو تصور میکردم خودمو خونمو که خودم تنها از پس خودم بر میامو برای خودم کافیم... دکتر شماره چشمو اندازه گرفت گفت که چشمم التهاب داره باید قطره بریزم.

بعدشم رفتم عینک گرفتم انتخاب کردنش چندان ساده نبود آخرم نمیدونم خوب شد یا نه.

خب خاطره نویسی امروزم تموم شد بهتره برم دیگه.


پ.ن : فقط به فردا شب فکر میکنم که عینکمو میزنمو میگم آخیش  راحت شدم :)