روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۲۲ مطلب با موضوع «یکشنبه های ترم آخر» ثبت شده است

208 : دهمین یکشنبه ی ترم آخر

خب بزار برگردیم به جمعه شب.وقتی ده درصد باتری مونده بود.رم دوربینمو خالی کرده بودم میخواستم عکسارو جدا کنم که آلارم داد.تنها عکس العملی که به این لپ تاپ کذایی دادم این بود عکسامو فایل jpg شو کپی کردم تو رمم و خدارو شکر همش ریخت اما تعدادشون خیلی بود یعنی واقعا بیچاره شدم با دوربین پاک کردم ولی خب ارزششو  داشت واقعا خوشحالم که عکسامو چاپ کردم و امروز نشون دادم ^______^

فرداش (شنبه) میخواستم برم شارژر بخرم. دلم نمیخواست تنها برم به بیتا گفتم گفت باید بره جایی عکاسی کنه. به ساجده و بقیه بچه هام نگفتم میدونستم شاید کار عکاسی داشته باشن به خصوص این که این هفته هم کنفرانس دارن.فاطمه رفته بود سفر با دوستاش نمیدونستم تهران یا نه. بهش اس زدم خونه ای با تاخیر جواب داد اره . هرچند فهمیدم خوابه که دیر جواب داده.زنگ زد گفتم بش گفت بیام باهات؟ گفتم نه خسته ای از سفر دیشب رسیدی گفت نه میام اگه دوست نداری نیام.گفتم اگه خسته نیستی از خدامه اگه خسته ای نمیخوام اذیت شی.گفت خسته بودم اصلا بت نمیگفتم بمونم خونه میخوابم فقط کی میخوای بری باید برم حمام. گفتم باشه من باید برم اریا عکسامو بدم چاپ تو کاراتو کن کارم اونجا تموم شد بیا بهشتی. گفت باشه .خلاصه این که فاطمه اومد زمان خیلی زود گذشتو من چقدر خوشحال شدم از این که تنها نرفتم. عکسام دیر حاضر میشدن.آریا که رفتم گفتم کنتراست کل عکسامو ببرن بالا.تعدادشونم زیاد بود گفتن آخر وقت حاضر میشه. اگه فاطمه نبود چجوری میگذروندم؟ هیچی بعدش رفتم شارژرو گرفتم بعدشم یه چیزی خوردیمو تا 10 مین به ساعت شش که آخر وقت آریاست اونجا بودم. 

اومدم خونه خیلی خوشحال شارژرو وصل کنم واااااااااااااااااااااای دلم میخواااااااااااست جیغغغغغغ بکشم. سیم رابطشو نداده بود.یعنی جملات قشنگی بود که نثار فروشنده ی عزیز کردم. خوبه طرف آشنا بود.امروز رفتم گرفتم مهسا باهام اومد بعد کلاس .

امروز دیر رسیدم.خواب موندم تا از جا پاشمو حاضر شم طول کشید قطار دیر اومد همه چی تاخیر داشت حتی آسانسور . حالا همیشه استاد دیر میومدا همیشه که من زود میرسیدم این دفعه زود اومد. اما امروز البته خدایی خیلی دیر رسیدم. ساجده اون هفته بهم گفت بگیر بخواب یه ذره بیشتر به قول خودش به هیچ حرفش گوش نمیکنم هیچوقت جز این یه مورد که اینجوری شد .عکسامو اولین نفر باز گذاشتم بقیه چاپ داده بودن حاضر نبود.خب استاد زیاد صحبت کردن ولی وااای باورم نمیشه عکسام خوب بود یعنی درسته اون چیزی که باید میشد نشد اما خودش به عنوان یه مجموعه ی جدا خوب شده بود .استاد گفت اولین باره ازت عکس خوب میبینم.من واقعا اون لحظه مثل وقتایی که عصبی میشم خندم میگیره، نمیدونستم باید خوشحال باشم از این که خوبن عکسام یا ناراحت باشم واسه این که اولین باره عکسام خوب باشه و خب من اشتباه فهمیده بودم استاد گفت اومدی بالاتر .نه این که عکس خوب ندیده بوده باشه و خب شانسی شاید بوده باشه اون دفعات . من فکر میکنم باید خوشحال باشم. کاش همینجوری باشه سقوط نکنم. کم کم پله پله برم بالا. اگه بتونم متمرکز باشم کار کنم.چقدر خوب میشه ها. دلم میخواد تاثیر گذار باشم. نه البته از اینا که دهن پر کنن.خیلی گمنام حتی کمرنگ باشم اما یه کاری کنم حتی اگه تاثیرش بعد مرگم باشه .میدونم تخیلم همیشه خیلی زیاد بوده. ارزو برجوانان عیب نیست. 

دیگه این که دلم میخواد تمام چیزارو بنوسم اما واقعا فکرم مشغوله نمیتونم تمرکز کنم برای نوشتن فقط خداکنه امشب خوابم ببره. کلاس صبح کله سحریو کجای دلم بزارم هفته پیش نرفتم.این ترم ترکوندما.فردا روز شلوغ و پر کاریه کنفرانس بچه ها مشتاقم بشنومشون. عکسای بقیم باید ببینیم.داره تموم میشه کم کم به تهش میرسیم اما میخوام میخوام ذره ذره شو زندگی کنم به تهش فکر نکنم. همه چیز تموم میشه.همیشه همه چی تموم میشه اما آثارشون موندگاره اون زمانی که زندگی کردی موندگاره حک میشه به وجودت...

197 : نهمین یکشنبه ی ترم آخر

خب خیلی وقت نیست که رسیدم خونه. امروز روز خوبی بود .واقعا میگم .بد نبود استادو سورپرایز کردم با کارم ! D:
خدایی خیلی بد بود یعنی کارم .خب من واقعا نمیدونستم خب  فکر کردم کلا نباید شبیهش باشه.همیشه گند میزنم وقتی گیج میشم سر کپی عکاسمم همین شد تازه الان میفهمم کپی چیه تازه فکر میکنم میفهمم باید واسه خودم دوباره انجامش بدم درست :(((( اگه خوب بود واسه پایان نامم ورش میداشتم ولی میترسم گند بزنم.بگذریم فکر میکنم یه چیزایی برام روشن شد و باید دوباره کار کنم روش یعنی کلا هرچی فکر میکردمو پاک کنم آخ چقدر دلم میخواد عکسای امروزمو بسوزونم :))))))البته فکر کنم هممون گیج بودیما . ولی من واقعا ترکوندم .اصلا من با ایده همیشه مشکل داشتم با ایده دادن خودمم مشکل دارم.از اول ترم. کاش اینو بفهمم خیلی برام مهمه دوست دارم یه مجموعه خوب ازش در بیاد .کپی عکاسم عکس خوب در اومدا ولی فکر نکنم مجموعه شده باشه یه مجموعه درست حسابی. دلم میخواد رو همین جاکوملی کار کنم باید دوباره بخونم در موردش ببینم عکساشو و فکر کنم.البته برام روشن تر شده باید فکر کنم و زمان بیشتری برای اجرا کردنش بزارم نه مثل این هفته که همش خواب بودم اگه شده قهوه بخورم با کافئین خودمو بیدار نگه دارم ( اصلا قهوه دوست ندارم مگه با شیش مَن شکر :) :| :/ ) باید این کارو بکنم . وای خیلی چیزارو از امروز ننوشتم تو دفترم بایدد فکر کنم هرکدوم که یادم اومدو بنویسمش.خدا کنه بشه .باید به جزئیاتم توجه کرد .امیدوارم این هفته که میاد نزدیک تر بشم. استاد میگفت اگه بشه شبیه عکاسی بشیم ته ماجراست چقدر دلم میخواد مثل جاکوملی بشم حداقل نزدیکش. نمیددونم بیخیال.


مهسا برام هدیه خریده عیدی :) یه دفتر با جلد گل گلی که من خیلی دوست دارم با کتاب تنهایی پر هیاهو  از بهومیل هرابال .یعنی اینقدر ذووووووق کرددددددددددم که نگوووووو . بعد برام تو دفترم نوشته بنویس مثل پروژه نوروز .دلم نمیاد تو دفتره بنویسم خرابش کنم.اما مینویسم پاکنویساشو اونجا میکنم برام بمونه :) خیلی ذوق کردم. بلدن کوتاه بنویسن من اصلا بلد نیستم دو خطی یه چی بنویسم که تمام احساساتم توش بیاد .نمیدونم چرا :))))) ولی خوبه بسی ذوق مرگ شدم.


با ساجده امروز بعد کلاس رفتیم غذا خوردیم خیلی گشنمون بود که بعدش بریم اریا برا کارش کلی حرف زدیم . در مورد پروژه که خب خودش کلی کمک بود بهم روشنم کرد یه جاهایی گیج بودم.روم نمیشد به استاد بگم یه تیکه رو نفهمیدم یعنی آخرش اومدم بپرسما ولی خب استاد اونوقت فکر میکرد کل چیزایی که گفته رو نفهمیدم کلا ازم نا امید میشد شایدم شد :( . ولی فهمیدم . من میدونم میدونم میدونم :)))) خب ساجده جواب داد بم اونایی که شک داشتمو :))) خدایی گیج بودم الانم نمیدونم درسته یا نه ها ولی یه چیزایی فکر میکنم فهمیدم مثل هفته پیش نیستم. که کلا شوت باشم .یعنی خدا کنه فهمیده باشم . فکر نمیکردم جنس تصویر باید یکی باشه فکر میکردم اگه بشه کپی میشه. واسه همین کلا فرق داشت کارم کلا افتضاح بود . واسه هفته جدید سعی میکنم به نکته های بیشتری توجه کنم نکته های ریز تر.


دلم میخواد آنالوگ عکاسی کنم از آرش پرسیدم یکی از بچه های کلاسِ خیلی اطلاعات و سوادش بالاست به خصوص تو این چیزا گفت اگه بخوای کار کنی باید خودت ظاهر کنی اما واسه اسکنش یه حلقش حدودا 105 تومن در میاد تازه اگه بتونم خودم ظاهر کنم اما گفت الان نمیتونی اونجوری کار کنی سخته تو دو هفته برا کسی مثل من که از دارو مارو ها اطلاعی نداره به صرفه نیست تا راه بیفتم طول میکشه .اما بعد دانشگاه خیلی دوست دارم دست بگیرم و یاد بگیرم دلم میخواد خب اما دستمان بستست :) جزو هدفهای  بلند مدتِ یه روزی یه روزی لابراتوار شخصییمو میزنم. فعلا میریم سراغ دوربین دیجیتالمون کشفش کنیم چجوری ازش میشه در مسیر چیزی که میخوام استفاده کنم نه این که به قول آرش هریچی اون برام پیش میاره انجام بدم .کلا نکته های خوبی در این مورد بم زد .خوشمان آمد.


باید فکر کنم باید خوب بشه باید بتونم افرین مائده هی تکرار کن.خنگ بازی در نمیاری .نمیزاری سال دیگه برات روشن شه . نمیزاری دیر بفهمی. زود میفهمی زود روشن میشی :)

187 : امروز ، دیروز ، پریروز!

امروز همه چیز تقریبا آروم پیش میره .یه خورده نیاز داشتم استراحت کنم. یعنی ذهنم. برای همین خیلی نیومدم و خیلیم ننوشتم. خب فکر کنم یه چیزاییو دلم بخواد مفصل بگم و خب گفتنشونم ایرادی نداشته باشه .

یکشنبه که ژوژمان بود روز خوبیم بود . عکسامو اولین نفر چیدم بقیه منتظر بودن عکسشون بیاد.تعدادمون  اولش زیاد نبود همون گروه خودمون. شرایط یجوری شد متنمم خوندم خب استاد خیلی صحبت کردن و خب خیلی چیزا گفتن که درست بود.  ولی گفتن خوب بود متنمم همینطور و خب وقتی بهش فکر میکنم واقعا ذوق میکنمو کلی احساس رضایت بهم دست میده. از این ذوق کردنا که وقتی بهش فکر میکنی ناخود آگاه  یه لبخند از ته دلی رو لبت میشینه بعد یکی ببینه ندونه به چی فکر میکنی فکر میکنه دختره کم داره اینجوری میخنده. استاد گفت از عکسای ارش ایده گرفتی یه همچین چیزی خب من چیدمان عکسای آرشو دقت کرده بودم واسه عکسای تاییدی که انتخاب کرده بودم اما کلا میدونی یادم رفت که بگم نمیدونم چرا اما اصلا تو ذهنم نبود و از قصدم نبود که نخوام بگم استاد گفت باید بگی خب درستشم همینه اما وقتی حول میشی یعنی کلا یادم نبود باید واسه دفعات بعد یادم بمونه .بعد گفتن عکسای سما رو چی دیدی؟ گفتم آره نمایشگاهشو یعنی فکر کنم اینجوری گفتم من فقط نمایشگاهشو دیدم اما بالاغیرتا اینو واقعا خودم روحمم خبر نداشت و نمیدونم چه ایده ای گرفتم باید عکساشو نگاه کنم دوباره . کتابشو ندارم باید نمایشگاه دوتا کتابو حتما بخرم که مال دونفره . البته یه وقتایی آدم واقعا نمیفهمه تاثیر گرفته مثلا یه شعر یه ماه پیش خوندی  بعد ناخودآگاه که دوباره بهش بر میخوری میبینی اااا یه نکته ی مشترک که تو ذهنت اومده بوده تو عکست توش هست . بعضی وقتا هم مثلا من از پنجره خونمون نمای آسمونو عکاسی کردم اصلا خیلی قبل تر از نمایشگاه آرش اما خب چون اون شاید یه بخشی از کارش عکاسی از آسمون بود البته تو شب فکر کنم شاید اینجوری برداشت بشه که چون کارشو دیدم ازش  تاثیر گرفتم ولی در این مورد نگرفته بودم.البته این که تاثیر بگیریم ایده بگیریم ایرادی نداره فقط باید میگفتم .کاش گفته بودم از چیدمانش تاثیر گرفتم . یادم نمیاد چی گفتم  دقیق. بیخیال. تا من باشم همه چی که به ذهنم میاد موقع انجام کار و انجام میدم بنویسم که سر کلاس مرور کنم همرو بگم و چیزی جا نمونه .
بین کلاسمون رفتیم وورتا برای مهسا تولد گرفتیم .کیکو چاییو این داستانا قرار بود دوشنبه باشه بچه ها انداختن اون روز و خب فکر میکنم خیلی خوشحال شدش :) 
بعدشم که بقیه بچه ها کاراشونو نشون دادن .

دوشنبه یعنی دیروز دوتا کنفرانس داشتیم و خب خوب بود تولد زهرا هم بود برای اونم رفتیم یه جا یچیزی بخوریمو تولدو این داستانا که خب بعد مدتها رفتم باهاشون بیرون و بعد مدتها بیشتر با بیتا برگشتم سمته خونه و هم مسیر شدیم. 

واسه پایان نامه باید پروژه هامو بزارم ببینم رو کدوم میتونم کار کنم خب راستش پروژه آخرمو خیلی دوست دارم . هم این که به خودم بر میگرده هم این که فکر میکنم خیلی بهتر از بقیه کارام باشه و خب خیلیم بنا به دلایلی دوسش دارم. یه خورده شک دارم که آیا روش کار  کنم بهتر میشه یعنی میشه روش کار کرد یا نه . دفاعمو که میخوام بندازم شهریور قشنگ بتونم وقت بزارم برای عکاسی کردنش.هرچند در مورد عید بود اما جوریه که میتونم عکاسیش کنم یعنی فکر نکنم ایراد داشته باشه.

پروژه بعدیمون باید ایده بگیریم . راستش یه عکس جاکوملی جان تو ذهنم هست اما شک دارم در نتیجه دارم عکاسارو نگاه میکنم . یعنی عکاسایی که دوسشون دارمو رو نه اونایی که خوشم نمیاد ازشون .خیلی چیزا میاد تو ذهنم اما نمیدونم اصلا چجوریه درست فهمیدم یا نه اما خب باید یه تصمیم گیری کنم و بعدش هرچی تو ذهنم هست برای هفته ی اول تست بزنم تا مشخص بشه چی درسته چی نیست اصلا درست فهمیدم ؟.تو اجرا چی میشه تا شب باید قشنگ این موردو معلوم کنم هرچی میاد تو ذهنمو بنویسمو فکر کنم بهش که فردا به بعد عکاسیو شروع کنم . 

گفته بودم میخوام رو زبانم کار کنم برا امسال یعنی از امسال ،یسری کتاب انتخاب کردم باید سفارش بدم بیارن یعنی خب سه تا کتاب داستان سطح مقدماتی ! :)))) پایین تریناشو انتخاب کردم که یک توی ذوقّم نخوره اولش ، که هیچی حالیم نشه. دو این که از همون سطح شروع کنم کم کم بیام بالا بهتره. یهو با یه رمان که شروع نمیکنن :)  سنگ بزرگ نشانه نزدنه : دی . یه کتاب دیگم هست به اسم Oxford Picture Dictionary (OPD) 2nd Edition خب کسایی که استفاده کردن و یکیشونم یکی از همین بچه های وب بود راضی بودن در نتیجه مام گفتیم یه تست بزنیم و نگاه کردمش به نظرمم خوب اومد. خب الان که وقت کلاس رفتن ندارم راستش حوصلشم ندارم اصلا از کلاس زبان فراریم به معنای واقعی دنبال پیدا کردن راه های دیگم واسه همین هیچوقت یاد گرفتن زبان هدفم نبوده و خوشم نمیومده :)))) البته تا قبل از الان یعنی شاید حرفش زده میشد اما هیچ تلاشی نمیکردم.اون روز حرف شد گفتن که پس براچی میخوای زبان یاد بگیری؟ (گفتم برا خودم :| واقعا آورین با این جواب قانع کنندت مائده :) ) گفتن که زبانو یاد میگیرن بتونن ارتباط برقرار کنن با آدمای دیگه فرهنگای دیگه زبان یعنی همین. بتونیی حرف بزنی، ارتباط برقرار کنی . راستیتش اصلا در خودم نمیبینم به یه زبان دیگه حرف بزنم ! یعنی اصلا بهش حتی فکرم نمیکردم . همیشه فقط به این فکر میکردم بتونم بخونم و بفهمم کافی باشه برام . لزومی نداره درگیر این چیزاش بشم فکر میکردم استفاده ایی برام نداره .همین که برای خودم در یه حدی نیازمو بر آورده کنه کافیه. اما خب اشتباه فکر میکردم در نتیجه سعی کردم به این جنبه شم بیشتر فکر کنم .البته مطمئن نییستم استعداد چندانی داشته باشم  واقعا میگم . من حفظیاتم زیاد خوب نیست -___-  اما باز به قولش  اگه استعدادم نداریم باید ثابت کنیم که اشتباس و میتونیم و ثابت کنیم که بهترینیم .امیدوارم جمله رو درست گفته باشم .این روزا واقعا به شنیده هام اعتماد ندارم. یه کتاب دیگه هم هست به اسم کتاب 101 نکته ضروری گرامر زبان انگلیسی Grammatical Tips نمیدونم بگیرمش یا نه شک دارم واقعا هیچ ایده ای ندارم که به درد میخوره یا نه.

دیروز کنفرانسم مشخص شد افتاد برای 18 اردیبهشت.برای همین باید زود تر دست بگیرم . موجهارو سعی میکنم تا جمعه تموم کنم . البته اینجوری اصلا نیست بخوام بزور بخونمش و واقعا کیف میکنمو برام جالبه فقط باید حواسم به زمان باشه از دستم در نره دو این که تنبلی نکنم خیلی کشش ندم :)


182 : یکشنبه های ترم آخر

از خودم میترسم . از عکاسی از نوشتن از حرف زدن از چیزی که ممکنه بشم از چیزی که ممکنه باشم الان. از آینده .نمیدونم چجوری بگم وقتی بهش فکر میکنم یه حس تنفر از خودم شاید از ترس بیشتر بهم دست میده. نمیدونم چجوری بگم، بنویسم. باشه نمینویسم کینه نشه. کینه رو ایجاد نکنم. اما من چیزاییو مینوشتم که اتفاق بود همون حرفایی که ردو بدل میشد البته همیشم نه قبول دارم. اوکی نمیگم نمیگم.میدونی یاد یه چیزی افتادم هنرستان که بودم فکر کنم دوم بود یه دختره بود خیلی دروغ میگفت دروغای شاخدار من یه دفعه بهش گفتم اصلا ازت خوشم نمیاد ..خیلی خالی میبندی.خیلی جدیم گفتم بهش .واقعا یادمه حوصله دروغ گفتناشو نداشتمو ازش فراری بودم .اون فکر کرد من شوخی میکنم. من اومدم به مامانم گفتم رو اعصابمه خیلی رکم گفتم به دختره اما فکر کرد شوخی میکنم.اصلا نمیفهمه. مامان گفت رک گویی با بی ادبی فرق داره. رک گویی این نی هرچی از دهنت در اومد هروقت خواستی بگی با هر لحنی که دوست داری.حتی تو شوخیم. رک گویی یعنی زدن حرفت نظرت نه این که کس دیگه ایو تخریب کنی کوچیک کنی . خلاصه این تو ذهنم مونده بود امروز یادش افتادم. این که بعضی وقتا بلد نیستی بگی اشتباه میگی و  راهت درست نیست گاهیم ممکنه درست بگی طرف مقابل نفهمه .میدونی بیشتر مواقع وقتی حرف میزنم اشتباه برداشت میشه . در مورد من اینجوریه .من یه چی میگم یه چیز دیگه برداشت میکنن .دیگه نمیتونم بگم . باید سعی کنم بگم و ننویسم .اما میدونم ننوشتن باعث ایجاد حس تنفرم نسبت به ادما میشه این که نتونی بگی و ننویسیشم.احتمالا تنها راهی که خودتو خلاص کنی  به حذف کردنشون میرسه که هم تو راحت بشی هم اون طرف. و اگه نتونم بگم به طرف این حس  تنفر به خودم پیدا میشه. میفهمی چی میگم این که همش خودخوری کنی دیوونه کننده تر از حس کینه نیست ؟  قبول دارم ننوشتن شاید تثبیتش کنه .اما یسری چیزارو وقتی ننویسیمم ثابت تو مختِ. نمیدونم دارم فکر میکنم چرت مینویسمم از نوشتن بدم میاد از حرف زدن از اینجا از خودمو... نباید بنویسم اینقدر قاطیم که شاید اینجارو از بیخ پاک کنم . همه نوشته هارو همه چیز رو . باید برم .روز سنگینی بود برام خیلی سنگین .البته بد نه .نمیتونم بگم بد .نباید بگم یعنی الان؟ نباید بنویسم؟ نباید بنویسم از چیزایی که تو این مخ لعنتی داره جولون میده و از تو میخورتم ؟ حالم اصلا خوب نیست اصلا. میدونم چرته و خودمم نفهمیدم . کاش میشد بعضی وقتا که اراده میکنی یسریارو نبینی که کاش همیشه به اراده خودت بود دیدنو ندیدنشون میتونستی اراده کنی ازخودتم جدا شی. از چیزی که ممکنه باشی و  همیشه ازش متننفر بودی.

117 : هفتمین یکشنبه ی ترم آخر (پایان نامه)

امروز خوب بود. خوب به رنگ سرخوابیه تیره! همونقدر شاد همونقدر آرامش بخشو پررنگ.البته برای من. پایان نامه زهرا بود یکی از بچه های ورودی سال قبل.کاراش به نسبت خیلی خوب بودن.کاش منم پایان نامم خوب بشه و قوی به هر حال نتیجه 4 ساله و البته بیشتر نتیجه دوترم کارگاه ترم 5-8 و دوترم نقده 1-2 .حالا من میگم خوب پیش رفتمو خوب بود در نظر خودم اما دلیل نمیشه که قوی بوده باشه به چشم بقیه .دیگه اصلا نمیتونم بنویسم اینم نوشتم که یادم بمونه امروزو :)
بچه! ادم وقتی تولد یه نوزادو میبینه در عین این که یه حس خوشی از دیدنش بهش دست میده یه ترسم هست.از این همه پیچیدگی قدرت نمیدونم به نظرم جادویی میاد عجیب.هیچوقت نتونستم خودمو در مقام یه مادر تصور کنم هیچوقت.حتی فکر کردن بهش هم میترسونتم.از همه چی. خیلی شجاعت میخواد ایجاد یه موجود زنده ! بعد موندم چجوری همه اینکارو راحت بدون هیچ فکری بدون واقعا هیچی انجام میدن ! خیلی عجیبه اصلا تو کلمات نمیتونم بگم حسمو شاید چرتو پرت باشه. شده دلم بچه بخواد من عاشق بچه هام اما بچه های مردم :) بهتره برم بیشتر از این فسفر نسوزونم -___-
چرت نویس..

103: ششمین یکشنبه ی ترم آخر

امروز مامانو بابا یکی درمیون ساعت 6 میومدن بیدارم میکردن حالا هی بگم بابا من 9 کلاس دارم هیچی دیگه تا 6  نیم موندم تو تخت ولی بعدش پاشدم ولی حوصله نداشتم زود حاضر شم برم دانشگاه البته من کلا ادمه دو سوته حاضر شدن نیستم یعنی لازم باشه چرا اما خوشم نمیاد حول حولی کار کنم.7 نیم از در زدم بیرون بابا اوردتم مترو حسین اباد واااای یعنی واقعا مزخرفه ولی  خیلی نزدیک تر از ایستگا های دیگست 5 تا پله برقی باید بری پایین تا برسی همینش برا وقتایی که حوصله نداری یا دیرت شده اذیت کنندست.ولی خب مسیریه که هست.
کتاب از اعماق ،اسکار وایلد رو که دو سه هفته پیش خریده بودم دست گرفتمش هنوز خیلی زوده بخوام راجع بهش نظر بدم  تازه 30 صفحه خوندم.امروز  من اولین نفر بودم رسیدم بیتا که نیومد پیچوند فکر کردم مثل همیشه 8 نیم یونیه اما گفت بیرونه و 9 نیم میرسه منم همین کتابو که ورداشته بودم خوندم یه کم بعدشم دیگه رفتم بالا وو استاد اومد 4 نفر بودیم یه خورده حرف زدیم تا باقیه بچه ها وااای چقدر خندیدیما سر این اومدن استاد خاطره تعریف کرد قبلشم یه حرفایی راجع به باد بود ! بعله کاملا سعی دارم نا مشخص حرف بزنم :). عکسامو چیدم. بی دقتی کرده بودم انگارباید بیشتر دقت میکردم نور سنجیم با هفته پیش فرق داشت یه ذره روشن تر بود همین تا یه جایی خراب میکرد گوشامو باید بسته تر میگرفتم خاکم خب اون بینیا نشد اما استاد کمکم کرد که توجهمو سمت چیز دیگه ببرم یه جورایی ایده داد بم از عکس خودم این که هر 4 عنصرو توی صورت داشته باشم اما خیلی دقت و ظرافت میخواد دلم میخواست امشب اینو تست میزدم فردا نشون میدادم به مها گفتم چراغو خاموش کرد  در اتاقو بست رفت بخوابه کسی دیگه ایم نیست :(((( البته دلم میخواد حالا که اون سه تا عنصر دیگه رو تونستم درارم اینو تموم کنم اما روی اونم کار کنم خیلی خوب بود خیلی خیلی خیلی خوب بود اصلا مگه میشه استاد یه چی بگه خوب نشه.مهم انجام و اجراشه امیدوارم بتونمو از پسش بربیامو شرایط ایجاد بشه.یه نکته خیلی مهمه دیگم استاد گفت توی یه مجموعه باید به وقتی مثلا یسری عکسامو حس زندگی میده تکلیفش روشن شه بقیشم همونو بده نه این که یسریه دیگش مرگ رو برسونه دقیقا در تضاد اون یکی باشه این خیلی مهمه باید به این چیزا هم توجه بیشتری کنم دیگه این که اتیشم نسبت به بقیه عکسا خیلی بهتر بود .در کل خیلی خوب بود کلی  نکته فهمیدم دلم میخواست خاکم داشتم اگه بتونم میندازم شب یه چیزی که به مجموعم بخوره اومده تو ذهنم بعد اون یکیو بعد پروژه عملی میکنم اگه بتونم. بعدشم بچه ها عکساشونو نشون دادن.خب من واقعا سعی میکنم اگه از عکس کسی خوشمم نمیاد نه مسخره کنم نه بخندم.امروز سر عکسای "س" ساجده یه حرفی زد وای خندم بند نمیومد واقعا از خودم متنفر شدم حالا نه این که بلند بخندما ولی خب ضایع بود بعد قیافه ارشم نگاه میکردم اونم سعی میکرد نخنده اصلا شاید واسه اون عکسا نبودا ولی خب خندم قطع نمیشد.خب حرف ساجده خنده داشت.البته بعدش به "س" گفتم که من به عکسای تو نخندیدم سر این شد خندم گرفت الهام میگفت استاد چپ چپ نگام کرده خب حق داره واقعا خندیدنم به جا نبود و یه جورایی بیشعوری بود. ولی باز عذر خواهی کردم از  "س" هرچند نباید تکرار بشه.
امروز فهمیدم چقدر اموزش دادن سخته و ادم نمیدونه چجوری باید رفتار کنه احتمالا من اصلا استعداد استادیو معلمیو این چیزارو ندارم خیلی کار سختیه اصلا به این فکر میکنم چی شد که از ترم مستند تا الان اون بودم این شدما خودم میمونم قطعا به اموزش بر میگرده دیگه با این که شاید ظاهرا من خیلیم تو چشم نبودم یا سوال نمیکردم یا میکردم سوال چرت بود. بعد از این قضایا یهو بعد انتراک یه خورده حالم بد شد باید یه دکتر برم.باتری آتیو اوتیم تموم شد شانس اوردم تو کیفم داشتم.اااااا راستی استاد مکالمات افلاطون اگه اشتباه نکنم معرفی کرد من وقت کار میکنم نمیتونم درست گوش بدم اما دقیقشو از ساجده گرفتم برگشتنه رفتیم افق اونو ببینیم چجوریه که دقیقشو نمیدونستیم فردا قراره از استاد دوباره بپرسیم کاش استاد دوباره کتاب معرفی کنه باورم نمیشه از اون ماه کلی کتاب خوندم اگه در حالت عادی این همه کتابو میزاشتن جلوم سمتشم نمیرفتم فکر میکردم خیلی طول میکشه اما حالا حتی متوجه هم نشدم " سنگی بر گوری - از آ به خ - خاطرات پراکنده - گفتگو با کافکا- دریا پری کاکل زری -اسطوره (از نصف بیشتر خوندم که هنوز مونده) باغ واقعی - اتاق روشن " واقعا باورم نمیشه وقتی میبینم اینارو خوندم واقعا یه شوقی میگیرتم که دوست داشته باشم ادامه بدم چقدر تجربه های جدید ازشون یاد گرفتم واقعا احساس رضایت دارم از خودم. یروز فکرشم نمیکردم بتونم دست از کتابای مزخرف وردارم یا اینجوری پشت هم شوق خوندن داشته باشم جزو لذتهاییه که واقعا علاقه دارم از این که انجامش میدم. امروز اون کتابرو که نخریدم تا از استاد بپرسیم اما کتاب موجها از ویرجینیانا وولف رو خریدم دوست دارم از اعماقو زود تر تموم کنم ببینم ویرجینیا وولف چجوریه کتاباش تا حالا ازش کتابی نخوندم و خب نمیدونم...
امروز روز  خوبی بوددر کل برای من که اینجوری بود با این که اتفاقهای ناراحت کنندم پیش اومد ولی چه اهمیتی داره وقتی اتفاقهای خوب پررنگ ترن.اما خب  فردا توراهه هوراااااااا :)))))))))
اها بعد این که با مهسا خداحافظی کردییم با سهیلا و ساجده رفتیم بستنی بخوریم که پامون به رستوران رسید فست فودی با این که اصلا سوسیس کالباس نمیخورمو متنفرم و خیلی وقتم هست سیب زمینی سرخ کرده زیاد نمیخورم اما یه پیتزا گرفتیم با سیب زمینی با هم خوردیم چوووون خیلی خیلی هممون گشنمون بود کلی حرف زدیم که خوش گذشت بعدشم که خونه رسیدم.
امروز مهسا با تلفن حرف میزد مامانش مریض من خیلی کنجکاوی نمیکنم که یه وقت فضولی نشه اما خیلی خیلی ناراحتم امیدوارم زود تر خوب بشه و هیچوقت از این درگیریا پیش نیاد.ادم نمیتونه خوب رو چیزای دیگه که علاقه داره تمرکز کنه یه جورایی دلم میخواست کاری از دستم برمیومد اما نمیتونم.عوضش برای تولدشو عیدیش براش کتاب هدیه میخرم مطمیینم  خوشش میاد حالا چه کتابی نمیدونم :)
یادمه کلاس چهاررم که بودم مامانم گردنش غده ددر اورده بود من که چیزی حالیم نمیشد فقط یادمه وقتی بهم گفتن عمل کرده و ما نمیدونستیم ازشون متنفر شدم هنوزم که وقتی بش فکر میکنم متنفر میشم که چرا نگفتن اگه چیزیش میشد هیچوقت نمیبخشیدمشون.بعضی وقتا فکر میکنن هنره فداکاری که مثلا خالم بره اونجا مام ندونیم عمل کنه یهو متوجه بشیم بیشعور بازی .بله خیلی جدیم تو این مورد. عمل الکی نبوده که غده بود تازه دوتا غده که یکیشو تونستن درارن.خودخواهی خودشون که مجبور نشن توضیحی بدن.با این که سنم کم بود همش ده سالم بود البته کمم نیست ولی خب یادم مونده و خیلی از مامانم سر این قضیه دلگیر شدم بهشم گفتم.اعصابم خورد شد اصلا اوووف بهتره برم یهو گرسنم شد یه چیزی بخورم .

95 : پنجمین یکشنبه ی ترم آخر

الان حدودای ساعت سه نیم بعد از ظهره.میخوام یکشنبه رو تعریف کنم دلم نمیخواد یادم بره.اولین نفر  عکسامو چیدم بچه ها دیدن ،استاد هم. خب استاد انتخاب کردن از اون سه تام رو گفتن خاکم در نیومده هنوز .دیروز که به عکسا نگاه میکردم دیدم حق دارن  الان دو سه هفته ست هی خاکو پیگیر اصرار دارم اون بشه.دیشب دوباره نصف شب انگار وحی میشه بهم اینقدر بش فکر کردم دوتا چیز اومد تو ذهنم یه خورده میترسم از انجام دادنشون انگار شجاعت میخواد نمیدونم بتونم یا نه اما انجامش میدم.سعیم رو میکنم.بچه ها هرکدومشون عکساشونو نشون دادن و استاد حرف زد بعدشم با بچه ها رفتیم نهار . هیچ ایده ای ندارم در موردش .چرب بود -__- بیا حرف نزنیم ازش. اون روز دانشگاه تهران استاد  نشست داشت .با بچه ها برگشتیم سمت دانشگاه.مروارید گفته بود میاد گفتم بچه ها برن من صبر میکنم مروارید بیاد.یه خورده صبر کردم دیدم نیومد گفتم شاید اسکو نیست زنگ زدم دوباره گفت دارم میام  اومد بیرون با چند تا از بچه ها بود رفت اون سمتی ،بش گفتم زودتر میرم با دوستاش که هست بیاد چون من اینورم اون اونوری رفت دیگه تا بیامو پیدا کنم یعنی میدوییدم یه خورده دیر رسیدم :( ولی رسیدم.خیلی خوب بود واقعا میگم. البته حرف به انجا ختم نمیشه اما فرصت طولانی میخواد نوشتنش این که چه روزی بود و چی گفتن چی شنیدیم .تمام طول جلسه رو وایساده بودم جالبه اصلا وقتی  اونجا بودم زمانو نفهمیدم چجوری گذشت و خیلی هم متوجه خستگی نشدم.بعدش با بچه ها رفتیم نمایشگاهشونو دیدیم.خب فکر کنم هممون توقع بیشتر داشتیم چون عکسا واقعا انگار خیلی جا داشت یعنی یه خورده شک دارم که بنویسم یا نه اینم.خود سانسوری اونم وقتی نمییدونی چرا واقعا ادمو عصبی میکنه اصلا مگه اهمیتی داره خب بد بود دیگه والا اونم از دانشجوهای ارشد. الان یه حس سبکی خاصی دارم هرچند که چیز خاصی نگفتم :)))) الان که دارم تعداد خط ها رو میبینمو دوباره برگشتم خوندم میبینم چقدر خلاصه نوشتم واقعا نمیدونم چرا.توقع داشتم بیشتر بشه.بعد نمایشگاه با بچه ها و چند تا از از شاگردای قدیم استاد حرف میزدیم البته من بیشتر شنونده بودم اما خب خوب بود بعدم تا مترو اومدیمو با ساجده مهسا هانیه رفتیم گالری شماره شش حراج عکس بود.وااای یعنی افتضاح بود افتضاح -__- افتضاح یعنی   نمیدونم چجوری باید بگما خب عکسا این قیمتا بعد اصلا به یسری عکسا نمیخورد ولی واقعا یسریاشو نمیفهمیدم مثلا طرف سلف پرتره گرفته بود سایش رو دیوار افتاده بود بعد جای سرش لوله بخاری بود اخه واقعا کی میخره الان مثلا این عکس پر محتواست؟! از این قبیل زیاد داشت یا عکسایی که صرفن ثبت یه منظره بودن .میدونی هیچوقت نفهمیدم فروش عکسو داستانشو. و قیمتهارو -__- نمیدونم واسه خودم پیش بیاد اینکارو میکنم یا نه.ولی دوست ندارم اگه مجبور نباشم انجامش بدم .قیمت گذاشتن روی کارایی که برات مهمن بر عکس چیزی که شاید خیلیا فکر کنن که ارزشش کارو میبره بالا ، انگار فقط یه محدوده براش تعیین میکنه انگار ارجو قربش کم میشه نمیدونم اصلا دارم درست مینویسم یا نه اما این عکسی که من گرفتم ارزش معنویش بیشتره همینش برش میگردونه به من وقتیی میفروشیش انگار مال تو نیست دیگه انگار جدا میشه ازت ،ازت میکننش. انگار کسی دیگه هم توش سهیم میشه من یه همچین حسی دارم دلم نمیخواد شریک بشم اینو ترجیح میدم مجانی به یکی بدم اما این حسو نداشته باشم.شایدم همه اینا چرت باشه شاید باید مثل بقیه عمل کرد کیلویی بیای بزاری تو حراجی -____- چرا بقیه همچین حسی ندارن به کاراشون؟ شاید منم تا سه سال پیش همین بودم و شاید اینو حُسن میدیدم اما الان انگار اینا از وجودمن به خصوص این آخریا که جدیم روشون حالا تک عکسا شاید نباشه و صرفا ثبت باشه اما مجموعه ها انگار یه بخشی از خودمو توش میزارم فقط یه نشونه یه علامت نامحسوس که خودم میدونم فقط ، کسی نمیدونه یا نمیفهمه شاید هیچوقت .شایدم اون ادم باید منو بشناسه و باهوشم باشه  که بتونه بفهمه .حالا نه این  که خیلیم چیز خاصی باشه نه اصلا . نمیدونم شاید دارم چرت میگم.فکرم درگیره خیلی درگیره  هی میره و بر میگرده گره شل میشه و کور میشه دنبال راه هم.باید راهو پیدا کنم.یعنی میشه؟یعنی میتونم؟ نمیدونم.دلم میخواد که بشه .دوربین جزئی از من بشه و همه چیز فقط ثبت نباشه به من برگرده و من به اون.شایدم خیالات خامه و یه مشت حرف و آرزوی بیخود...
وااای دیشب خواب استادو دیدم.حالا هرکی بشنوه این جمله تکراریو میگه که چقدر بش فکر کردی ولی خب به حرفاش فکر میکردم اصلا مگه میشه ادم فکر نکنه.اصلا موندم بقیه چجوری نمیخوان بفهمن چجوری میتونن سر کلاسش نشسته باشنو برن جای دیگه .نمیدونم.خوابم یادم نمیاد اما خواب بدی نبود انگار یه نمایشگاه بود حالا نمیدونم برای خود استاد بود یا بقیه بچه ها اصلا چیزی یادم نمیاد تنها چیزی که خیلی دقیق یادمه اینه که تو خواب فکر میکردم قبلا این اتفاقو دیدم .نمیدونم چی بود چقدر بده با جزئیات یادم نمیمونه. نه؟

83 : چهارمین یکشنبه ی ترم آخر

خب قرار بود بنویسم .اما اصلا نمیتونستم حتی الانم حوصله ندارم و دستم به تایپ کردن نمیره اما نمیخوام یادم بره هرچند که نمیدونم بتونم همه چیز رو بنویسم یا نه. دیروز روز خوبی بود. یکشنبه ی دوست داشتنی.هرچند که ترجیح میدادم دوشنبه ،سه شنبه باشه یکشنبه ها دانشگاه شلوغه اما خب وقتی کلاس با استاد باشه  روزش چه فرقی میکنه.

اولین نفر عکسامو چیدم  بچه ها دیدن و استادم همینطور .خب بازم ایراد داشت احساس میکنم یه خورده با دقت تر باید بندازم شاید، استاد در موردش حرف زد و نظرشو گفت خب باید انجام بدم سعی میکنم با دقت تر و تمیز تر اجرا کنم و حرفای استادم گوش بدم.دلم میخواد کیفیت داشته باشه کارم و تو اجرا تمیز و یکدست بشه .باید این دو هفته رو با دقت و تمرکز بیشتری کار کنم دلم میخواد نتیجه خوبی بگیرم و فکر میکنم تا الان خوب جلورفتم البته من که تنها نه استاد جلو بردتم همیشه، این ادم نابغست بعضی وقتا حرفاشُ میبینم به چه چیزایی توجه داره ها چجوری  تیکه هارو به هم وصل میکنه چجوری از چند تا عکس یه چیزی میکشه بیرون دلم میخواد اینجوری باشم. کاش میشد یاد بگیرم.یعنی میسازه همینه.ملت تو کار خودشون موندن اما استاد همرو هرکس هر سطحی که داره هدایت میکنه جوری که اگه هرکدوممون به حرفهایی که میزنه توجه کنیم قطعا به نتیجه ی خوبی میرسیم اگه عاقل باشیم.

این ترم جوّ کلاسمون خیلی خوبه یعنی جمعمون صمیمی تره.استاد هم مثل همیشه عالی منتها انگار راحت ترم شدیم وای چقدر دوسش دارم خیلی بعضی حرفاخوبن و  واقعا هیچوقت فکر نمیکردم در کنار اون شخصیت جدی و مصمم و سخت گیری که اولش میترسیدم ازش (که واقعا فکر کردن بهش مسخرست الان.دیگه ترسی نیست یه احترام شاید ) والبته  فوق العاده مهربون و دلسوز برای شاگرد (اینو از همون ترم  فهمیدم) همچین شخصیت شوخی هم باشه هر چند بودا همیشه اما من زیاد دقت نداشتم و خب این ترمم خیلی بیشتر شده.کلا جو کلاسو دوست دارم تقریبا همه همو میشناسیم فقط کسایی که جدید اومدن یه خورده یه  چیزاییو آگاه نیستن بهش که امیدوارم کم کم اونام راه بیفتن. حتی کسایی که ترم مستند شده بود حرفایی بشنوم ازشون و خب انگار شاید یه رقابت بود نمیدونم اون ترم جو کلاس خیلی اینجوری نبود شاید واسه بودن یه عده بود که خیلی همخونی نداشتن نمیدونم نمیتونم قضاوت کنم یا دلیل مشخصی بگم شایدم چون اولش بود و ما هممون خام بودیم.خلاصه که من با همه خوبم و همه هم به نظرم دوست داشتنی میان ،این ترم  برا هممون مهمه تقریبا .

دیروز دیروز دارم فکر میکنم دیگه چی شد.دلم مخواست تک تک حرفای استادو بنویسم اما از چند جهت میگم درست نیست یک شاید خودِ استاد دوست نداشته باشه دو معلوم نی کی میخونه اینجارو یعنی خب  هستن کسایی که همیشه دنبال اینن ببینن کی چی میگه کی چیکار میکنه وو این داستانا یه چیزایی از توش درارن جدا از اون نمیدونم چرا یاد حرف مامان میفتم که همیشه میگفت حرف خونه رو بیرون نبر لزومی نداره همه بفهمن یا حرف هر جایی که توش هستیو وقتی اونجایی اون حرفا مختص اونجاست و اون ادما، البته خب ادم میفهمه چی باید گفت دیگه ولی اینجوریم خوبه که خاطره نویسی باشهاینجا. اون حرفا تقریبا هرچی بشنومو تو دفترم میننویسم و اونجا جای امن تریه براش.

دیروز نهار با بچه هار رفتیم غذا خوردیم با ساجده مهسا الهام. باید بگم درسته بیتا اینا نیستن اما خب نمیتونم انکار کنم تو این جمع دوست داشتنی راحت نیستم. با تمام سوتی هایی که میدم .کم کم راحت ترم میشم باهاشون البته الانم نسبت به قبل بیشتر حرف میزنم باهاشون و مثل مجسمه نیستم :)

گفتم بیتا اینجوریم نیست همو نبینینم اصلا صبحای یکشنبه و دوشنبه قبل کلاسمون تو دانشگاه با هم حرف میزنیم و تعریف مکنیم از همه جا و همه چی من از سوتیام ضعفام و خجسته بازیام اون از چیزایی  که خودش میدونه :)

دیروز بعد از کلاس رفتیم نمایشگاه آرش.من که رفته بودم خانمه هم شناختم :) نمیدونم چرا ترجیح میدادم نشناسه.خلاصه این که رفتیم اول مهسا برا ارش میخواست به عنوان هدیه کتاب بخره دلم میخواست بخرم منم براش اما پول همراهم نبود زیاد. بعد رفتیم اونا هم کتاب اسکار وایلدو خریدنو سمت نمایشگاه راهی شدیم. عکسارو دیدیم حرف زدیم کلی خندیدم.وااای دیدی یادم رفت بگم دیروز گوشیم زنگ زد سر کلاس بابا از این گوشی داغوناست که کوچیکه چراغ قوه داره فقط بعد من هر کاری میکنم سایلنت شه نمیشه حالا یا بلد نیستم یا این مشکل داره به خاطر همین سر کلاس که هستم خاموشش میکنم دیروز یادم رفته بود یهو زنگ زد بعد من اصلا به صدای زنگش آشنا نیستم چون گوشیم اصلا زنگ خور نیست به خصوص این که اصلا بعدشم این که اونور بود و من اصلا متوجهش نشدم خب طبق معمول مهسا گفت گوشی توئه حول شدم و دقیقا نمیدونم چچجوری عکس العمل نشون دادم اما خب موجبات شادیه دوستان رو فراهم کردم که بعدن دستم انداختن :)

خب برگردیم نمایشگاه تا آرش بیاد طول کشید بعدشم که اومد چند تا از بچه های دانشگاه اومده بودن جز ما با یکی حرف عکساش شدو بحثو این داستانا.خب من که طبق معمول سایلنت.با حرفاش موافق نبودم اصلا بخوام بگم جز به جز خیلی زیاد میشه اما کم کم الهام حرف زدو ارش با الهامو ساجده و مهساو منم مثل این خبرنگارا فقط میشنیدم کی چی میگه واسه خودم ضبط میکردم  فکر کنم بهشون.و البته کلی چیز یاد گرفتم تو اون هیری ویری و به چیزایی فکر کردم که قبلا فکرم نمیرفت.خب بلند حرف نمیزدم اما تو ذهنم اگه حرفی میومد برا خودم تکرار میکردم.

بعدشم که نُخود نُخود هرکی رود خانه ی خود.

دیشب  به این نتیجه رسیدم که من ادم از عکاسی کندن نیستم احتمالا شاید بعضی وقتا حوصله شو نداشته باشم شاید بعضی وقتا بخوام عکاسی کنمو دستم به دوربین نره.اما درگیرشم.با تمام این که فکر میکنم نمیتونم و البته نمیخوام ازش پول درارم چون بلد نیستم چون هیچوقت نتونستم به این دید بهش نگاه کنم هر چند باید زود تر به فکر یه  کار باشم اما الان نمیرسم و دلم نمیخواد مشغله بشه برام.احتمالا تا تابستون باید فکر کنم بش به نتیجه برسم.اما  داشتم اینو میگفتم. احتمالا از این ادمای کنار حاشیه میشم ادمایی که واسه خودشونن واسه خودم کار میکنم خلق میکنم میسازم.ادمایی که شاید خیلی محبوب نباشن دیده نشن .چشم نباشن .شاید نمایشگاه نزنم هیچوقت .به نظرم خیلی کار سختیه و خب یه خورده فهمیدن این کارم این که چرا باید نشون بدی کاراتو.فکر کن به همه بخوای توضیح بدی چقدر سخت میشه؟ دلم میخواد تاثیر گذار باشما خیلیم دلم میخواد اما با این شرایطی که دارم با این ضعفهایی که تحمیله طبیعته و به مرور پیش اومده فکر نمیکنم از پسش بر بیام.من معمولیم.حتی کمتر از معمول نه این که بد باشه ها نه چیزاییمم که معمولی نیست چندان برام راهکار نشده فعلا یه کوهه که مدام درگرشمو نمیدونم چجوری برش دارم از جلوم.از یه لحاظایی خوبه.از جلوی چشم بودن خوشم نمیاد نه این که دلم نخواد اما نمیدونم چجوری بگم.شاید برا امشب کافیه .

کتاب گفتگو با کافکارو گرفتم دستم چندصفحهش رو خوندم برم سرش.

سه شنبه تربیت بدنی دارم باید برم حمام حال ندارم پاشم با این که عصر خوابیدم اما خب مجبورم.باورم نمیشه یعنی الان ساعت 12 شده؟!




انسل ادمز ( Ansel adams )

انسل ادمز


انسل ادمز

68 : درهم برهم

نمیدونم چرا از چیزی مینویسمو بعدش پشیمون میشم.احتمالا زیاد نباید جدی گرفت شایدم نباید بنویسم وقتی از نوشتن پشیمون میشم.فعلا که همه چی اوکیه همه وسایل عکاسیمو حاضر کردم اولین باره شاید این قدر جدی قراره از آدم عکاسی کنم اخرین بار پروژه مسیرم بود اونم ادما از پشت بی این که صورتشون زیاد مشخص باشه حالا قراره ماکرو بگیرم خب مسلما باید نزدیک تر بشم بهشون.و یه خورده هم سخته به خصوص فکوس کردنش و سنگینیه دوربین با این لنزای آنالوگ و فلاش اکسترنالیکه روش میزنم بیشتر میشه اما خب  طبق معمول هیجان دارم دلم میخواد این بار به خودم اعتماد کنمو اون جوری که دوست دارم عکاسی کنم و نترسمم از نشون دادن.باید به خودم اعتماد کنم.برم چند تا دست گرمی بگیرم که برا فردا آماده باشم.بعد از اینم میخوام خیاطی کنم.مامان یه 10 روزی میشه اون مانتوئه که مدلشو گفتم دوخته سر استیناشو با این نخای وسمه اگه اشتباه نکنم میخوام بدوزم رنگ رنگی مطمئنم قشنگ میشه.خب آدم همیشه باید متنوع کار کنه اگه بخوای همش یه کار کنی خسته کننده میشه.بعده اینم قدرت اسطوره باقیشو دست میگیرمو امشب تمومش میکنم خیلی نمونده ازش .این روزا تموم کردن یه کتاب برام مثل فتح کردن قله دماونده.دوست ندارم نصفه ول کنم اما خیلی خونسرد میخونم.الان رفتم بهار نارنج دم کنم بخورم اب جوش ریخت از  کتری رو پام.یعنی نشده پای گاز برم خودمو نسوزونم :))) هوس کردم آشپزیم کنم مامان فکر کنم هنوز غذا نذاشته اگه اینجوری بود شام امشبم دست پخت خودمه.چون حالم خوبه مطمئنم خوشمزه میشه.با این که زیاد اشپزی نمیکنمو خیلی ناشیم اما همیشه غذاهام خوب میشه حتی اگه سوتی توش زیاد بدم البته اگه حالم خوب باشه خوب نباشه که خودمم لب نمیزنم چه برسه بقیه :)

راستی یکشنبه با ساجده رفتیم نمایشگام "میم" یعنی هرچی بگم مزخرف بودا کم گفتم.تعداد عکسا زیاد و حوصله سر بر دیگه اخراش به مسخره بازی گذشت.دقیقا نمیدونستم به چیه عکسا باید نگاه کنم -___-

64 : حرفهای تلمبار شده !

تازه از خواب بیدار شدم عجیبه نه؟ ساعت 10:40 دقیقست و من حتی یادم نمیاد دقیقا چه ساعتی خوابیدم.اما اینجور که معلومه شب قرار نیست بخوابم.خواب چقدر عجیبه .برای من بیشتر وقتا و نه همیشه مثل قرص مسکن عمل میکنه.یا حتی باعث میشه یسری حسایی که نسبت به یه اتفاق دارمو فراموش کنم.این هفته که کلا حالم خوش نبود اخرین نشونشم دیروز اتفاق افتاد.نمیدونم چرا اینقدر حول کردم یا چرا عصبی بودم حول شده بودم  نمیتونستم حرکت ناخودآگاه پامو کنترل کنم از لرزش .وقتی میخواستم شروع کنم به نوشتن گفتم از دیروز حرفی نمیزنم هنوزم نمیخوام حداقل نه همه چیزو تا همین حد کافیه.بد نبود خب مگه مهم نی هر دفعه یاد بگیریو یاد بگیریو یاد بگیری.وقتی  این اتفاق بیفته نمیتونه چیز بدی باشه شاید یه خورده تبدیل به شعار شد.اما وقتی فکر میکنم میبینم همیشه ادما در حال تجربه کسب کردنن در حال یاد گرفتن بعضی وقتا خودشون میخوان خودشونو به اون راه بزنن که من نمیخوام.خب ادم دیگه اشتباه میفهمه پیش میاد برا منم همین شد دیگه فکر کردن بهش ناراحتم نمیکنه حداقل نه به اندازه ی دیشب البته اگه  بشه حلقه اشکی که الان تو چشمم بسته شده نادیده بگیریم! :) همه آدما ضعف دارن دیگه بعضی وقتام بیشتر پیدا میشه بعضی وقتا کمتر. از قسمت ماجرا بگذریم اگه بخوایم مثبت نگاه کنیم اتفاق خوبش این بود  استاد گفت عکسام یه خورده پیشرفت توش دیده میشه کارام تمیزه البته اینقدر اون لحظه عصبی بودم الان دقیقشو یادم نی حرفارو اما تصویرش مدام تو ذهنم میاد البته از یه لحاظم گفتم احتمالا شاید واسه دلخوش کنک من گفته باشه .بعد گفتم مگه تعارف داره باهات که اگه اینا نباشه بعد بگه.بعدم به این نتیجه رسیدم نباید اینقدر بد بین باشمو تحلیل کنم همه چیز رو.دیروز بعد کلاس رفتیم افق کتاب خاطرات پراکنده گلی ترقیو خریدم.میدونم خوب نیست از خوندن قدرت اسطوره خسته شدم میدونم نباید ولش کنم.الان فقط یه کتاب داستانی میخوام.مییخوام ذهنمو به یه جای دیگه ببره.البته نه این که قدرت اسطوره اینجوری نباشه تمومش میکنم چون برام جذابه اما حواسمو پرت نمیکنه.من مدام تکرار میکنم مدامم میگم که میدونم اشتباست.اما وقتی کتاب میخونم دلم میخواد کیف کنم.الان حالم جوری نی که این اتفاق با کتاب اسطوره بیفته نمدونم یه حسی داره جلومو میگیره میدونم فردا عوض میشه همه چی .گفتم فردا حوصله کلاس تربیت بدنیو ندارم.استاد عکسای ماکرو رو انتخاب کرد گفت ادامه بدم.از اونجایی که لنز ماکرو ندارمو این لنزای آنالوگو با تبدیل به دیجیتال وصل کردم و یجورایی امتحان بودو فکررم نمیکردم که قبول بشن چون فکر میکردم بافته و انتزاعی که البته اشتباه بود.حالا این تبدیل کننده یه جای شیشش کثیفه از تو با عث میشه محو بشه فردا باید برم ناصر خسرو.چقدر متنفرم از این که  تنها برم اینجا اما مجبورم.باید بدم درستش کنن خودم با سرتقی بازش کردم اما شیشش در نمیومد.خدا کنه درست بشه.دلم نمیخواد کارم خراب شه .از یه لحاط خوشحالم تکلیفم معلومه حالا میدونم رو چی باید تمرکز کنم.از یه طرف دلم نمیخواد هفته دیگه برسه شاید خجالت میکشم نمیدونم در هر صورت دلم میخواد از این موقعیت فرار کنم .بزار بگم امروز چیشد.صبح زود پاشدم به موقع ساعت 7 نیم کلاس داشتم 8 شروع میشه دیگه ساعت 6:50 حاضر بودم رفتم پایین برف میومد اندازه نلبکی :) برای شروع روز اتفاق خوبی بود.بابا میخواست برسونتمون منتظر مها بودم بیاد پایین تا 7:20 صبر کردم گفتم گناه داره تو این هوا بره  برف شدید بود زنگ میزدم ور نمیداشت زنگ زدم خونه مامان گرفت یه چند دقیقه ای میشه اومده بیرون پیاده شدم گفتم شاید مشکلی پیش اومده یا تو لابیه اما نبود جوابم نمیداد خب میتونین قیافه منو تصور کنین که چقدر عصبی و چقدر ناراحت شدم.نمیدونم از کجا رفته بود که ندیدیمش شایدم چون بش نگفته بودم وایمیسیم رفته بود فکر نمیکردم بره همیشه باهم میرفتیم تا قبل این ترم اگه زمانمون یکی بود.راه افتادیم به خاطر برف ترافیک بود بابا دور زد از  اونور انداخت که خلوت تر میشد هرچند فرقی نداشت دیر میرسیدم. اصلا نرسیدم به کلاس ساعت 8نیم مترو ولیعصر بودم 9 کلاس تموم میشد حوصله نداشتم برم تا البرز خوشم نمیاد دیر برسم اونم این هفته که کلاسا تقو لقه.اومدم اسکو اون طرفا بارون بود خیلیم شدید خوب شد چتر برده بودم عجله ای نداشتم زود برسم 9 نیم 10 شروع میشد کلاس.کتونی پام بود خیس شد یعنی هرچقدر بیشتر راه میرفتم بیشتر خیسیشو احساس میکردم اما یه حس سرتقی درونم پافشاری میکرد راه برم یواشم راه برم دلم نمیخواست زود برسم.داشتم کیف میکردم.رسیدم دانشگاه کتاب خاطرات پراکنده رو برده بودم خیلی تعریفشو شنیدم!خب تا بیتا بیاد اون حسابی سرمو گرم کردو نفهمیدم زمانو.بیتا رسید این ترم کلا کلاس مشترک نداریم شاید این باعث میشه دلم بیشتر براش تنگ بشه .خب این بیشتر وقت خودشو نشون میده که تنها تا خونه میرم چون همیشه باهم میریم البته امروز کارمون باهم تموم شد و طبق معمول روزای برفیو بارونی رفتیم مترو قائم.نمیدونم چه داستانیه این روزا که میشه میریم اونجا.در هر صورت شانسمون زد اتوبوس زود اومد اول اون پیاده شد بعد من. نمیدونم چجوری دوستیم باهم چجوری همو میفهمیم مطمیینم برا بیتام سواله منو اون تقریبا خیلی نقاط مشترک نداریم نه عقایدمون نه تفکراتمون در هر صورت گوش شیطون کر تا الان با تمام اختلافامون و با تمام تو سرو کله زدنمون کلی خاطرات خوب با هم داریم . بعدش که اومدم خونه نهار نرگسی داشتیم گرسنمم بود حسابی بهم چسبید.بعدشم یه خورده اهنگ گوش کردمو بعدش خوابیدم.خیلی حرف هست بزنم خیلی خیلی خیلی زیاد از همه چی از خودم اما نوشتشون اینجا مطمیین نیستم درست باشه شاید باید یه دفتر بگیرم شخصی تر باشه وو فقط خودم بتونم بخونم.شایذ اگه اون حرفارو اینجا بنویسم جایی که نمیدونم کیا میبینن و احتمالا شاید خیلیام بشناسنم قضاوتم کنن.نمیدونم این باید مهم باشه نه.هیچی نمیدونم.از کلاس امروز نگفتم اولش بیحوصله بودم و ناراحت خب فکر کنم همیشه بر عکس همه تلاشی که میکنم معلوم نشه لو میرم و از  دستم در میره اما خب کم کم فراموش کردمو حسابی درگیر کلاس شدم جوری که اصلا به دیروزو دیشب فکر نمیکردم.امت گاوین ( emmet gowin ) عکاسیه که دیدیم. من نمیشناختمش نقد یک که عکسش برای نقد اومد اولین بار بود اسمشو شنیدم.البته عکساشم رفتم دیدم.ازش خوشم میاد از عکساش البته نه اینجوری که عاشقش باشم اما نظرمو جلب کرد.

مامان صدام میکنه برای شام.ساعت 11:45 چجوری اینقدر زود میگذره؟

ساعت 12 حالا میامو هیم ساعتو اعلام میکنم چه اهمیتی داره. نمیدونم واسه کنفرانس موضوع چی بردارم استاد گفت یه چیزی بردار باهاش درگیر باشی یه چیزی بدونی.اما من اینروزا با خودم درگیرم فقط که مطمئنم هیچ جذابیتی واسه کسی نداره.خواب -آگاهی ؟ نمیدونم من هیچی نمیدونم  فقط میدونم زود تر باید تکلیفمو مشخص کنم.یعنی میشه گند نزنم؟ مطمیین نیستم.

 

کاش میشد دوشنبه ها علاوه بر کنفرانس بعدش عکاس میدیدیم همیشه . دیدن عکاس تو کلاسو شنیدن حرفای استاد لطف دیگه ای داره که من هرچقدرم خودم عکس ببینم شاید هیچوقت نرسم بهشون یا توجهی نکنم.


صدای خودمو که میشنوم فکر میکنم یه غریبه حرف میزنه اینقدر نا اشنا میشه گاه اوقات.مثل وقتی که صداتو از بلنگو میشنوی میفهمی چی میگم.حالا همیشه انگار از بلند گو میشنوم.همونجور متفاوت همونجور غریب.شاید باید با خودم که حرف میزنم بلند بلند بگم.که فکر کنم انگ دیوانگی بهم بزنن.( این تغییری ایجاد نمیکنه هیچ بدتر هم میشه ...)


درست وقتیی میخوای عادت کنی نمیتونی..


دیگه باید برم.نمیدونم شک دارم احتمالا همون قدرت اسطورو بخونم تموم شه نمیخوام یه بخشبی از فکرم درگیرش بشه فردا فردا وقت دارم خاطرات پراکنده رو بخونم.باید برم این هفته همه چی اروم تره.





emmet gowin

سری عکسایی که از همسرش گرفته عالیه...