روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۲۱ مطلب با موضوع «یکشنبه های ترم آخر» ثبت شده است

467 : به یاد یکشنبه ها...

امروز یکشنبه است. یادم نبود یادم نبود. یکی از بچه های فکر کنم ترم پنج که با استاد کلاس داره تو گروه دانشگاه زد فردا کلاس تشکیل نمیشه. یادم اومد .اخ اگه میدونستین چقدر دلم میخواد ، چقدر دلم میخواد ، چقدر دلم میخواد. آرزو میکردم کاش میفتادم نقدارو. کاش اصلا خوب کار نمیکردم کارگاهو. کاش میشد بازم رفت سر کلاس 51 اون صندلی کنار در که مخصوص خودم بود. خیلی دلم تنگ شده. خیلی خیلی خیلی زیاد. این سه ماه انگار باورم نشده بود. انگار واقعا حکم تابستونو داشت برام که از اول مهر همه چی شروع میشه. جرئت فکر کردن بهشو نداشتم. حالا الان روم داره آوار میشه این که جدی جدی یسری چیزا تکرار نداره دارم سعی میکنم جلو خودمو بگیرم اشکم نیاد مثل این بچه های لوس و ننر شدم ولی نمیشه. نمیشه.نمیتونم کنترلش کنم. به اون بچه ها غبطه میخورم خوشبحالشون کاش ذره ذره رو بفهمن و قدر بدونن. ذره ذره لحظه هارو زندگی کنن. اگه میشد بهشون میگفتم که بهترین روزهاتونو دارین میگذرونین بعد این  کلاسا مثل بچه ای میمونین که تازه راه رفتنو یاد گرفته باید رو پای خودتون وایسین ممکنه کلی بخورین زمین یا به درو دیوار بخورین اما به خاطر خودتون بدون کمک باید باشین تا بتونین از پس خودتون بر بیاین.انگار بعد از پایان نامه دیگه به عنوان یه غریبه توی اون دانشگاه میرم شایدم دیگه فرصت و بهونه ای پیش نیاد. به هر حال که این اتفاق میفتاد. باید امروز غصه هامو بخورم اشکامو بریزم اما برناممو انجام بدم باید جبران کنم همه اون لحظه هارو همه چیزایی که یاد گرفتمو باید حالا مراقبت کنم تا همیشه تا همیشه باید ادامه بدمو جا نزنم. ازاینجا به بعد تازه همه چی شروع شده.این تنها کاریه که منو به روزایی که گذروندم وصل میکنه نباید قطع بشه این ریسمان نباید.

407 : پایان نامه

خوابم نمیبره. یه ذره استرس دارم. اخ نمیدونی نمیدونی چقدر دلم واسه این هیجان،واسه این حس شوق با نگرانی برای درست پیش رفتن همه چی ، برای به نتیجه رسیدن تلاشم  و برای فکر کردن به اون روز ... تنگ شده بود. چقدر به خاطرش خوشحالم. حیف ، حیف تلخیش فقط اینه که انگار واقعا اینا برای بار اخره منظورم اینه که خب دیگه بعدش همه چی یجور دیگه میشه. چقدر خوشحالم انداختم پایان نامه رو شهریور. میدونی من بیشتر این فاصله ی بینش رو دوست دارم. این درگیری این  نمیدونم چه کلمه ای بگم. این که ریلکس کارمو کردم حالا موقع اش رسیده نشونش بدم. امیدوارم کارمو خوب انجام داده باشمو پست رفت نکرده باشم و اون روز خوب باشه ، فقط یه ذره متنفرم از فردای روزی که دفاع کردم.هیچ تصوری ازش نمیتونم داشته باشم . چقدر از همین الان دهن کجی میکنه بهم. اما خب مطمئنم هستم نمیخوام بیشتر از این طول بکشه. باید این انجام بشه به نتیجه برسه تا دوباره ادامه اش بدم و کار خودمو کنم. این مدت برام یه تمرین خوب بود یه جورایی حکم کاراموزیو داشت :) امروز اول شهریوره خب زمان داره تموم میشه. اون دفعه نوشته بودم من گروه قراره بزنم ولی دیشب یکی دیگه از بچه ها گروه زد. خیلی خوب شد. تکلیفمون زودتر مشخص میشه. چهار نفریم. خب من که در جریان بودم تقریبا ولی ساجده هم توی گروه  هست و تجربیاتشو گفت برا بچه ها کمکشون کنه. پنجشنبه دوباره میرم عکاسی. دلم میخواست بازم برم ولی باید یه سروسامونی به کارام بدم. از دیشب نشستم پاشون و کلی پیش بردمش. همشونو تا اخر این هفته که میاد سروسامون میدم حجمشونو کم میکنم اماده میزارمشون . متنمو هم اوکی میکنم خدا کنه برسم انجامشون بدم. اگه همه چی انجام بشه دوبار دیگه میتونم برم عکاسی ولی بازم بستگی داری چی بشه تاریخش چه روزی بیفته. میدونم میدونم نباید استرس داشته باشم همه میگن مهم نی اما خب بستگی داره مهمو چی در نظر بگیریم فقط دلم میخواد کارمو بکنم همین مگه باید زور بالاسر آدم باشه تا ادم کاریو انجام بده :دی اون روز یکی از بچه های باشگاه میپرسید ازم اونم میگفت مهم نی پایان نامه لیسانس :) خب من برا خودم مهمه به خدا فقط دلم میخواد بعد تموم شدنش پشیمون نباشم که تلاشمو نکردم. یجورایی دلم میخواد وقتی به این موقعم فکر کردم لبخند بیاد رو لبمو راضی باشم از خودم.  حالا متنو کسی بخونه یا نخونه عکسامو بعدا ببینن یا نبین و خب یجوراییم راستش دلیل این همه کارکردنم واسه اینه دلم میخواد استاد توعملم ببینه که از پس خودم بر میامو چیزایی که ازش یاد گرفتمو فراموش نکردم یجورایی درس پس دادن هیچ جوره دیگه ای بلد نیستم جبران کنم فقط همین به ذهنم رسید. نه بلدم حرف بزنم نه کار دیگه ای مثل بقیه ازم بر میاد. فقط همینه اونم شاید اونجوری عالی نشده باشه اما در طول زماکه پیشرفت میکنم نه؟ البته الان که زیاد مشخص نباشه اونجوری تو کارم شاید همین که اگه یروزی دیدمش دوباره بعدنا خجالت زده نشم خیلیه برام...

362 : و باز یکشنبه ای دیگر...

خب دفترمو بالاخره تمومش کردم .و هنوز بیدارم میترسم بخوابم خواب بمونم. آخ نمیدونی چقدر برای امروز خوشحالم. کلی چیز میتونم تعریف کنم اما از بس سوسولم انگشتام درد میکنن به خاطر نوشتن. اما چه اهمیتی داره. امیدوارم همه چیز خوب پیش بره.

309 : خاطرات ...

 امروز امروز از صبحش خوب شروع شد. خب میدونی این چند وقت نمیدونستم دقیقا باید چه کاری انجام بدم. نه حوصله شو داشتم نه دلو دماغی نه خوشحال از اومدن تابستون کذائی و بودن توی خرداد ماه که برام یادآورخاطرات بدیِ و از اونورم که تموم شدن درسو دانشگاه. نه حتی میدونستم چرا باید کاری انجام بدم. به خاطر چی؟ اصلا چه اهمیتی داره من چیزی بشم یا نشم؟ کار بکنم یا نکنم؟ جلو برم یا نرم؟ اما با همه اینها خودمو مجبور میکردم از این وضعیت در بیام با تمیز کردن اتاق با دست گرفتن کتابی که دوسش داشتمو دوست داشتم بخونمش.

 ذوق خونم پایین اومده بود .وای خدا انگار همیشه این ادم به داد من میرسه. اصلا فکرشو نمیکردم نمرم این بشه. بالاخره بعد چهارمین ترمی که با استاد داشتم نمره 19 گرفتم. میدونی بقیه فکر میکنن ممکن چیز کمی باشه اما برای من خیلی ارزش داره. خیلی خیلی زیاد . وقتی بعد از دوسال نمره 19 میگیرم از استاد که میدونم الکی نمره نمیده. وقتی از نمره 15 میرسم بهش؛ میفهمم تلاش یعنی چی؟ کار کردن یعنی چی؟ تغییر یعنی چی؟ پیشرفت یعنی چی؟ تازه میفهمم باید حتی وقتی نا امید میشی و شکست میخوری بتونی دوباره شروع کنی بعدش ، حتی برا هزارمین بار. میفهمم ادم همیشه اوکی نیست همیشه عالی نیست همیشه موفق نمیشه .همیشه اون بالا نمیمیونه شاید 5 بار با یه جا درجا زدن تازه بتونی یه قدم برداری بری جلو .شاید حتی موفقیت توی یه مقطعی فقط یه بار باشه . میفهمم به خیلی چیزا نمیشه زود رسید ، نمیشه آسون رسید. میفهمم باید کتاب خوند ،باید فهمید ، باید دنبالش بود حتی باید اشتباه کرد تا درس گرفت. چه لذتی داشت برام. چقدر چسبید بهم .

 حالا تمام خاطرات از دوسال پیش جلوی چشم هامِ از اولین جلسه. سه شنبه 31 شهریور 94 .عجیبه که یادم مونده نه ؟:) ( عکس دارم از روز قبلش که رفته بودیم دانشگاه استاد دیده بود کسی نیست نمونده بود واسه همین شاید یادم مونده) فکر میکنم به اونی که بودم. به مائده ای که اولین بار توی کلاس 51 نشست، ردیف اول ، صندلی سوم ازسمت راست. استاد هم روبروی من. میبینی همه چی واضح جلوی چشمهامِ.

گوشم کیپ بود نمیتونستم درست بشنوم. خب خیلی نگران بودم استرسم داشتم . این موضوع هم تشدیدش کرده بود. کلا میترسیدم اما مصمم بودم که توی اون کلاس باشم .حرف زیاد بود البته چرتو پرت . خب همیشه سر استاد خوب دعوا هست! برای همین خیلیا حاضرن هر کاری حتی غیر اخلاقی انجام بدن که کلاس خالی بشه، به هر ریسمانی چنگ میندازن. من اما به خاطر تجربه ای که از ترم قبل داشتم عوضی بودن یه عده برام ثابت شده بودو رکب نخوردم اما استرسش بود که نکنه اونجوری که اونا میگن باشه همه چی. میدونی نیست اما نگرانیشو داری. 

استاد رو تو راهرو دیده بودیم اما من اصلا از نگرانیم کم نشد . تازه صداش، وقتی جواب سلاممونو داد خیلی کم بود این بیشتر نگرانم میکرد که گند نزنم و نکنه یه وقت نشنوم که همینم شد .توی کلاس که اومدیم گفت معرفی کنیم خودمونو و اسم استادایی که کارگاه داشتیم باهاشون ترمای پیش رو بگیم.از من شروع شد... گفتم .بعدش پرسید تاریخچه با کی داشتی؟ نمیشنیدم . گفتم نفهمیدم چی گفتین. دوباره گفت . دوباره نشنیدم. و بار سوم هم...  هر بار بلند تر میگفت اما من حول کرده بودم بار آخر به جلو یه خورده متمایل شده بود که نزدیک تر بشه بهم و صداش شاید واضح تر بشه اما من اصلا نمیتونستم تمرکز کنم. در نتیجه بار آخر گفتم گوشم عفونت کرده و کیپ شده و نمیشنوم . تو دلمم به خودمو گوشم فوش میدادم که حالا وقت عفونت بود؟ اینو که گفتم به استاد زهرا از پشت گفت با استاد ح داشت استاد. من واقعا خجالت زده بودم از این موضوع. بعد بقیه بچه ها یکی یکی معرفی کردن خودشونو . تموم که شد استاد پرسید کیا با استاد میم کلاس داشتن و پروژه هاشون چی بوده . یسریا که داشتن شروع کردن... خب میگم این دسته اکثرشون همونایی بودن که حاضر بودن هر کاری کنن!  و خب خیلی به این موضوع میبالیدن که با اون استاد داشتن. البته نه این که استاد میم استاد بدی باشه اتفاقا استاد خیلی خیلی خوبی بود . سر این استادم شد که من اینا رو شناختم کلی دروغ بافتن که استاد خوبی نیست بعد که خودشون باهاش ور داشتن ، من فهمیدم. منم ساده نتونستم باهاش داشته باشم :/ .اونا تعریف کردن از خودشونو کلاسشون ، استاد بهشون گفت حالا مشخص میشه ! نمیدونم استاد چی پرسید ازم جواب دادم . بعد گفت دیدی میشنوی و خندید بهم و منم خب  تمام اون حس بدی که از نشنیدن چند دقیقه قبل داشتم از ذهنم پرید. بعدشم رو کرد به باقی بچه ها و گفت از استادا و پروژه هاتون بگین . بچه های دیگه حرف زدن . من اما نه، نگاه میکردم . گفت تو بگو چجوری بوده با مِن مِن یسری چیز گفتم اما بعد دیدم واقعا دارم افتضاح توضیح میدم گفتم من ، من راستش خیلی خوب بلد نیستم حرف بزنم. استاد گفت کم کم یاد میگیری بقیم اصلا خوب حرف نمیزدن ، همتون باید یاد بگیرین ... کلاس تموم شد اون روز .

آخر اون جلسه که داشتم کیفمو جمع میکردمو میخواستیم بلند شیم استاد بهم گفت باید روی تو کار کنم. اون روز نمیدونستم یعنی چی ؟ نمیدونستم باید چی بگم یا چه واکنشی باید نشون بدم فقط مثل همیشه که خجالت زده میشم فکر کنم یه لبخند نصفه و نیمه زدم. بعدشم که اومدیم بیرون با بچه ها دیگه آروم شده بودم و مطمئن از کاری که کرده بودم و استادی که باهاش این ترمو قرار بود بگذرونم. خیالم راحت شده بود .

الان تازه میفهمم اون حرف استاد یعنی چی و چقدر به خاطرش احساس خوشبختی میکنم. این که استاد روم کار کرد . این که چقدر تغییر کردم ،چقدر فهمیدم که نمیدونم و چقدر یاد گرفتم . نه فقط درس عکاسی درس زندگی... استاد بهم فکر کردنو یاد داد . بهم یاد داد چجوری میتونم خودم باشم. نترسم از اون چیزی که هستم .نترسم از گفتن . تو بدترین موقعیت زندگیم وقتی بدترین اتفاق برام افتاد باهاش اشنا شدم، یادم داد چجوری باید باهاش کنار بیام، این که چجوری باید بپذیرم.. اگه نبود فکر نمیکنم هیچوقت میتونستم از پسش بر بیام. چقدر مدیونشم. حالا الان انگار یادم اومد برای چی باید تلاش کنم. برای چی باید مطالعه کنم برای چی باید بجنگم. کاش میتونستم جبران کنم . کاش ازم بر میومد. فقط اما میخوام تلاشمو کنم تا اونی که از نظرش درست بوده رو ادامه بدم و بهش برسم. مهم نیست چیزی بشم یا نه .مهم اینه اگه یروزی دیدتم شرمنده نشم که فراموش کردم و این که قدر نشناس بودم . دلم میخواد درس پس بدم و سعی کنم همه چیزایی که یاد گرفتمو انجام بدم، تلاشمو بکنم . میدونم ناقصم هنوز این ایراد منه اما نمیخوام درجا بزنم و یه جا بمونم . میخوام آدم درستی باشم .تلاش کنم که درست باشم. و با سواد . و کتاب بخونم کتاب بخونم و کتاب بخونم . فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم. میترسم یادم بره . این مدام توی فکرمه و نگرانم میکنه نمیدونم چی بشه . نمیگم خسته نمیشم ،شکست نمیخورم ،نا امید نمیشم .نه ؛ به قول استاد اگه ملال تو زندگی آدم رخ نده و همیشه آدم پر انرژی و فعال باشه یعنی دروغگوئه و هیچ درکی از هیچی نبرده. آدم سالم اینجوری میشه. شکست میخوره اما هنوز میل داره که موفق بشه و کار کنه .میجنگه و میاد بالا.

کاش یادم نره. کاش بتونم از پس روزمرگیا بر بیام. کاش شرمنده نشم . کاش میتونستم جبران کنم .کاش...

اما من خیلی ناتوانم. خیلی خیلی زیاد. خیلی چیزا میخوام که نمیشه.خیلی حرفا هست که زده نمیشه. کاش تو این اینجوری نشه .کاش...



آدم گاهی از این که از یه چیزایی یه روزایی یه وقتایی عکاسی کرده خوشحال میشه. از این که میتونه مستند سازی کنه (نمیدونم درست نوشتم یا نه :/ منظورمو بفهمین دیگه :) )...

سی شهریور 94 :)


سی شهریور 94




کلاس 51 :) 


کلاس 51

308 : خیلی خوشحالم خیلی

واااااااااااااااای باورم نمیشه باورم نمیشه . اصلا فکرشم نمیکردم اصلا . حتی نمیدونم چی باید بگم چی باید بنویسم.نمیدونم باید چیکار کنم. خیلی وقت بود یه همچین خوشحالی رو تجربه نکرده بودم . راستش اصلا فکر نمیکردم. اصلا نمیددونم باید چیکار کنم نمیدونم. باید برم باید برم. کاش میتونستم کاری کنم. دلم مییخواست یکاری کنم . حالا حالا فقط به این فکر میکنم بیشتر باید کار کنم چجوری این همه محبتشو جبران کنم این هم مهربونیشو این همه بزرگیشو . کاش کاری ازم بر میومد کاش. وای اصلا نمیفهمم چی مینویسم نمیتونم فکر کنم . دلم میخواد از ذوقم گریه کنم.

299 : ما سرخوشان مست

دیروز دیگه واقعا تموم شد . روز خوبی بود .من سعی کردم کلا به این که اخرین جلسست فکر نکنم . امتحانمم خوب دادم با این که زیاد نخونده بودم . وقتی اومم خونه گرفتم خوابیدم وقت بیدار شدم چنان دردی داشتم که نگو خیلی حالم بد بود خیلی قشنگ احساس  میکردم دارم میمیرم . نمیتونستم نفس بگشمم یه چیزی مثل تیغ میرفت تو بدنم.یه چیز که نبود کلش انگار پر تیغ بود. حالت تهوع و... هم بود . برو خودم نیاوردم. میدونستم حالم بده البته کاملا هم مشخص بود اما اصلا دلم نمیخواست برم دکتر .بابا باید میرفت شهریار شب بود مامان گفت تنها نره گفتم منم میام. منم نمیرفتم مامان میرفت. نمیخواستم با اون حال تو خونه تنها باشم جدا از اون اصلا نمیتونستم دراز بکشم یا بخوابم نمتونستم نفس بکشم از درد. رفتیمو تا برگردیم مردمو زنده شدم بعدش رفتم دکتر ببین چی بود کوتاه اومدم. دکتره ییجوری بود :/ دوتا آمپول داد ظاهرا سرما خوردم تو این گرما که خر  تب میکنه :| دوتا آمپول زدم یه مسکن و یه ضد حساسیت. خدارو شکر آمپول اثر کرد بهتر  شدم تونستم بخوابم وگرنه عمرا خوابم میبرد. وضعیت مزخرفی بود. الانم هست البته.


فردا امتحان اندیشه دارم. حوصله ندارم بخونم بایدتحقیقم درارم در مورد مارکسسم :/ اینم تموم بشه این عمومیای کذائی:|


دیروز کلی عکس از بچه ها گرفتم کلی یادگار ^_____^

تموم شد رفت واقعا نتونستم از دیروز بهش فکر کنم. خب الان باید چیکار کنم من. حس گندیه

یسری از بچه ها میخوان هفته اول دوم تیر دفاع کنن واسه پایان ناممشون. نمیدونم منم ایننکارو کنم یا نه . یعنی فکر میکنم نه . یه حس سمجی درونم میگه نکن. اینه که بخیالش شدم و میندازم همون شهریور.اصلا نمیخوام الان بهش فکر کنم.


دیشب که آمپول زدم اومدم بیام یادم افتاد که دیده بودم اون صحنه رو یعنی مطمئنم راجع بهش که خواب دیده بودم. دیدی یهو یادت میاد؟ حس گندی بود. ادم بعضی وقتا فکر میکنه عروسک کوکیه که از قبل براش همه چی تعیین شده. البته اینا همش خیاله. حتی صدای پرستارا حرفی کخ میزدن...اووووف


مدام توی ذهنم تکرار میشه :

ما سرخوشان مست دل از دست داده ایم...

...

این داغ بین که بر دل خونین نهاده‌ایم

265 : آخرین

بعضی چیزا اینقدر قابلیت و ارزش دارن که هر دفعه فقط کافیه از ذهنت بگذرن که وقت تموم شدنشون رسیده و یادت بیاد این موضوع ، تا چشمات لبریز بشه بعدم جاری بشن. اما سبک نمیشی، خالی نمیشی. نمیدونم شاید خیلی یهویی تموم شد. رو هفته ی بعد حساب کرده بودم اما ارزششو داره یعنی واقعا دست من نی. اصلا نمیتونم جلوشو بگیرم . به خصوص الان که تنهام . هیچ ایده ای ندارم که چرا اینقدر زود تموم شد همه چی. هیچکس ندونه من که میدونم چه روزایی روبرومه .البته بد که نه اما احتمالا تازه همه چی شروع میشه .جنگ شروع میشه.درگیری شروع میشه و ...حالا باید مدام هر روز همه چیو مرور کنم تا ته نشین نشن. من هیچوقت هیچوقت حتی بچه هم بودم همچین حالی نداشتم که الان دارم . این که برای یه فرد یا یه دوره ی زندگیم با این که حتی بدترین اتفاق ممکن افتاد اولش ولی اینقدر جایگاهش برام ارزشمند باشه. شاید در نظر بقیه یه ذره لوسو نُنُر باشه.چه اهمیتی داره بقیه نظرشون. یادمه بچه بودم فقط وقتی کابوس میدیدم مامانم مرده گریه میکردم تو خواب تازه بیشتر تو بیداریم کم. حالا الان نباید فکر کنم اه فکرم میره سمت اون. دلم تنگ مییشه زمان همیشه سریع میگذره باید خودمو سرگرم کنم. نباید بیخودی بگذرونم. حتی اگه بدونم هیچ اتفاق خاصی  قرار نیست که بیفته توی کارمو آیندم. بیفتم تو باتلاق روزمرگی، هزار تا مکافات و داستان پشتش میاد. اما باید چجوری بگذرونم؟ آیا بقیه هم حال منو دارن؟ یه عده روکه درک نکردم هیچوقت درک نکردم و نمیکنم.

258 : سیزدهمین یکشنبه ی ترم آخر

خب امروز امروز امروز

دیگه هفته های اخره. عکسام رو استاد تائید کردن.اونیم که فکر میکردم نبود یعنی اشکالی نداشت . فردا میخوام از استاد سوال بپرسم به امید این که لال نشم نه مییتونم هرچند که اولش درست نمیگم اما مهم اینه میگم آورین مائده .همچینم لال نیستما سر کنفرانسم که خوب حرف زدم نمیدونم تو بحث نمیتونم شرکت کنم چیه جریانش کلا خوشم میاد شنونده باشم هرچند یه دلیلی هست تو این زمینه  که میدونم اما کاری ازم بر نمیاد :/ -__- .کاش میشد از اول میرفتم سر کلاسا میشستم آخ چه کیفی میداد خب من تازه دارم راه میفتم ستم نیست همه چی تموم شه :( همیشه همین بود از یه جایی به بعد عادت دارم به این که باید خودم یاد بگیرم از پس خودم بر بیام این که من میمونمو وقایع .اما هنوز که هنوزه عادت نکردم بش. سخته خیلی سخته.

 بحث سره کتاب بود بعدش نمیدونم چی شد. یه جا استاد ازم پرسید کتاب چی میخونی الان؟ گفتم همین هدایت درباره ی هدایت حالا اسمش یادم نمیومد :/ حالا دو مین پیششم حرف زده شده بود راجع بهش :) بعدش گفتم اینو میخونم ولی استاد من کافکارو بیشتر دوست دارم استاد گفت کافکا مهمتره اما صادق هدایت رو بیشتر دوست دارم من.من گفتم نمیدونم شاید هنوز کل کتابو نخوندم من واسه همین همچین حسی ندارم. استاد گفت مثل این که سانتاگ بزگتره اما من مادرمو بیشتر دوست دارم! حرفی نزدم دیگه اما فهمیدم منظورش اونی نیست که من فکر کردم .ناخودآگاه یاد این حرفش افتادم که قبلا گفته بودن کسی که به رحم خودش احترام نذاره  هرکاری ازش بر میاد کسی که کشور خودش براش مهم نباشه و بهش احترام نذاره دیگه نباید توقعی داشت ازش. و نتیجه این که صادق هدایت چون از کشور خودمه و مال اینجاست باید بیشتر مهم باشه برام و دوسش داشته باشم هر چقدر که کافکا مهمتر و بزرگتر باشه. جایگاه هدایت با همین حرف برام تغییر کرد. کاش میتونستم مثل بقیه حرفامو بگم نظر بدم اینطوری اگه چیزیو اشتباه بفهمم یا اصلا نفهمم خودم که اشتباست فکرم استاد بم میگفت. چه فایده تموم شد دیگه و من فکر نکنم کسی دیگه ای باشه اگه چیزیو اشتباه کنم بم بگه درستشو. دلم نمیخواد مثل میم فرزانه بشم که از خودم راضی نباشم. اعتماد بنفسو دارین. حالا نه اونجوری پیش خودم فقط حداقل . حالا باید چیکار کنم وقتی نمیدونم و نمیفهمم چیزایی که اشتباهن رو ؟؟ بعضی وقتا میدونی و عمل نمیکنی یه چیزه . حماقت خودته. بعضی وقتا نمیدونی که نمیدونی. من از این میترسم .از این که نمیدونم چیو نمیدونم و نمیدونم چی اشتباست؟ کدوم فکرم کدوم اعتقادم کدوم حرفم کدوم عملم و ... هرچند که بهتر شدم اما دلم میخواست میتونستم حرف بزنم .اگه مثلا دوره دوره 50 سال پیش بود نامه مینوشتم خزئبالت مغزمو حالا نه چرتو پرتا همین چیزای اساسی همین سوالا و حرفایی که بچه ها از استاد میپرسن. همین نظراتشون راجع به وقایع یا کتابها. تو این دوره ی تکنولوژی مسخره باید بلد باشی چشم تو چشم بگی. نه همون نوشتنشم نه که آنلاینه فرقی نداره برای من :/ اصلا تو این دوره بگی من نظراتمو میشه مجازی و به صورت مستقیم نگم؟ نامه بنویسم. مسخره نیست؟ مثلا چی میشد دوره دوره نامه بود نه چی میشد؟ نوشتن آسون تره دیگه خدایی . نگین که اینم اشتباه میگم حداقل برا من آسون تره. وای خل شدم فکر کنم. فعلا که مال این دورم و فعلا که به آخرش نزدیک شدیم و من ... حیف :( .


من همیشه خودمو گول میزنم. فرار میکنم فرار میکنم و فرار میکنم مدام و مدام و مدام. دلم میخواد قبول کنم اما ادما تاوان حماقتاشونو میدن منم همینطور. همیشه نَفیِش میکنی و میگی اینجوری  نیست. میگی نمیخوای . میگی مهم نیست میگی و میگی و میگی .اما همه چیز متفاوته .همه چیز .زبون یه چیزه درون یه چیز. هرچند حتی اگه اونی که درونه از زبون بیرون نیاد حتما از چشما سرریز میکنه .بی برو برگرد. اونجاست که لو میری. چرت نوشت..

220 : یازدهمین یکشنبه ی ترم آخر

الان تازه از حمام اومدم و تازه آزاد شدم.چه روزی بود امروز. خیلی اتفاقات توش افتاد.دارم از خستگی میمیرم. و حالم خیلی روبراه نیست باید بخوابم فردا کلاس هفتو نیمو برم .بعد سر فرصت همه چیزو تعریف میکنم. فقط بگم خوشحالم خیلی خوشحالم و تازه الانه که میتونم بهش فکر کنم همش دلم میخواست خلاص شدم بیام سمتش اما نمیشد. کاش همیشه عکسام خوب باشه همینجوری که استاد میگه اصلا وقتی میگن بیتعارف میگم خوبه یعنی من باید بال در بیارمو پرواز کنم.دلم میخواست بگم منو خودت ساختی تو عکاسی ، خوب بودنش نتیجه زیر دست شما بودنم هست این که چه چیزهایی که بهم یاد ندادی.من مثل گِل سفالی بودم که هیچ شکلی نداشت هیچ مصرفی هیچ زیبایی هیچ کاربردی هیجی نبود هیچی اگه شکلی گرفتم و خوب شکل گرفتمو نتیجه میده زیر دست کسی بودم که بلد بود چیکار باید بکنه اگه شکل نمیگرفتم اِشکال از اون ادم نبود من جنسم خوب نبود.امیدوارم جنسم خراب نشه .امیدوارم بتونم این شکلی که بهم داده رو نگه دارم همه چیزایی که یادم داده همه چیزایی که به واسطه سر اون کلاس نشستنم یاد گرفتم. دیگه نمیتونم بنویسم .میخوام یک دل سیر بخوابم که فردا پر انرژی باشم.

208 : دهمین یکشنبه ی ترم آخر

خب بزار برگردیم به جمعه شب.وقتی ده درصد باتری مونده بود.رم دوربینمو خالی کرده بودم میخواستم عکسارو جدا کنم که آلارم داد.تنها عکس العملی که به این لپ تاپ کذایی دادم این بود عکسامو فایل jpg شو کپی کردم تو رمم و خدارو شکر همش ریخت اما تعدادشون خیلی بود یعنی واقعا بیچاره شدم با دوربین پاک کردم ولی خب ارزششو  داشت واقعا خوشحالم که عکسامو چاپ کردم و امروز نشون دادم ^______^

فرداش (شنبه) میخواستم برم شارژر بخرم. دلم نمیخواست تنها برم به بیتا گفتم گفت باید بره جایی عکاسی کنه. به ساجده و بقیه بچه هام نگفتم میدونستم شاید کار عکاسی داشته باشن به خصوص این که این هفته هم کنفرانس دارن.فاطمه رفته بود سفر با دوستاش نمیدونستم تهران یا نه. بهش اس زدم خونه ای با تاخیر جواب داد اره . هرچند فهمیدم خوابه که دیر جواب داده.زنگ زد گفتم بش گفت بیام باهات؟ گفتم نه خسته ای از سفر دیشب رسیدی گفت نه میام اگه دوست نداری نیام.گفتم اگه خسته نیستی از خدامه اگه خسته ای نمیخوام اذیت شی.گفت خسته بودم اصلا بت نمیگفتم بمونم خونه میخوابم فقط کی میخوای بری باید برم حمام. گفتم باشه من باید برم اریا عکسامو بدم چاپ تو کاراتو کن کارم اونجا تموم شد بیا بهشتی. گفت باشه .خلاصه این که فاطمه اومد زمان خیلی زود گذشتو من چقدر خوشحال شدم از این که تنها نرفتم. عکسام دیر حاضر میشدن.آریا که رفتم گفتم کنتراست کل عکسامو ببرن بالا.تعدادشونم زیاد بود گفتن آخر وقت حاضر میشه. اگه فاطمه نبود چجوری میگذروندم؟ هیچی بعدش رفتم شارژرو گرفتم بعدشم یه چیزی خوردیمو تا 10 مین به ساعت شش که آخر وقت آریاست اونجا بودم. 

اومدم خونه خیلی خوشحال شارژرو وصل کنم واااااااااااااااااااااای دلم میخواااااااااااست جیغغغغغغ بکشم. سیم رابطشو نداده بود.یعنی جملات قشنگی بود که نثار فروشنده ی عزیز کردم. خوبه طرف آشنا بود.امروز رفتم گرفتم مهسا باهام اومد بعد کلاس .

امروز دیر رسیدم.خواب موندم تا از جا پاشمو حاضر شم طول کشید قطار دیر اومد همه چی تاخیر داشت حتی آسانسور . حالا همیشه استاد دیر میومدا همیشه که من زود میرسیدم این دفعه زود اومد. اما امروز البته خدایی خیلی دیر رسیدم. ساجده اون هفته بهم گفت بگیر بخواب یه ذره بیشتر به قول خودش به هیچ حرفش گوش نمیکنم هیچوقت جز این یه مورد که اینجوری شد .عکسامو اولین نفر باز گذاشتم بقیه چاپ داده بودن حاضر نبود.خب استاد زیاد صحبت کردن ولی وااای باورم نمیشه عکسام خوب بود یعنی درسته اون چیزی که باید میشد نشد اما خودش به عنوان یه مجموعه ی جدا خوب شده بود .استاد گفت اولین باره ازت عکس خوب میبینم.من واقعا اون لحظه مثل وقتایی که عصبی میشم خندم میگیره، نمیدونستم باید خوشحال باشم از این که خوبن عکسام یا ناراحت باشم واسه این که اولین باره عکسام خوب باشه و خب من اشتباه فهمیده بودم استاد گفت اومدی بالاتر .نه این که عکس خوب ندیده بوده باشه و خب شانسی شاید بوده باشه اون دفعات . من فکر میکنم باید خوشحال باشم. کاش همینجوری باشه سقوط نکنم. کم کم پله پله برم بالا. اگه بتونم متمرکز باشم کار کنم.چقدر خوب میشه ها. دلم میخواد تاثیر گذار باشم. نه البته از اینا که دهن پر کنن.خیلی گمنام حتی کمرنگ باشم اما یه کاری کنم حتی اگه تاثیرش بعد مرگم باشه .میدونم تخیلم همیشه خیلی زیاد بوده. ارزو برجوانان عیب نیست. 

دیگه این که دلم میخواد تمام چیزارو بنوسم اما واقعا فکرم مشغوله نمیتونم تمرکز کنم برای نوشتن فقط خداکنه امشب خوابم ببره. کلاس صبح کله سحریو کجای دلم بزارم هفته پیش نرفتم.این ترم ترکوندما.فردا روز شلوغ و پر کاریه کنفرانس بچه ها مشتاقم بشنومشون. عکسای بقیم باید ببینیم.داره تموم میشه کم کم به تهش میرسیم اما میخوام میخوام ذره ذره شو زندگی کنم به تهش فکر نکنم. همه چیز تموم میشه.همیشه همه چی تموم میشه اما آثارشون موندگاره اون زمانی که زندگی کردی موندگاره حک میشه به وجودت...