روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۹۴ مطلب با موضوع «یادآوری برای خودم» ثبت شده است

2332 : اینجا خونه ی منه

نمیدونم چرا فقط روزا به کتاب خوندن میرسمو کار برای زبان کلاس. بقیه برنامه هامو زمان کم میارم تا عملیشون کنم :( میدونم امروزم دیر بیدار شدمو اگه بخوام همه کارامو برسم باید صبح زود بیدار شم. تازه عکاسیم که نگو. انگار نه انگار نمیدونم چرا اینجوری شدم:( دلم میخواد رو پرژه هام کار کنم. دلم میخواد اینقدر کار کنم که از خستگی از لذت کارکردن شبها خوابم ببره و صبح ها بیدار شم. دلم خیلی تنگ شده برای خودم که کلی کار میکردو زمانو نمیگذروند. امروز قبل از شروع کردن کارم اتاق بهم ریخته ی پر از وسایلمو تمیز کردم جارو زدم اصلا قیافش عوض شد. مثل همیشه انگار مغزمم باهاش مرتب شد. حالا میتونم دوباره شروع کنم. میخوام عکسامم نگاه کنم احتمالا امروز نمیرسم اما فردا چرا اولین کار بعد از تموم شدن کلاسم وقتی رسیدم خونه همینه. من از خودم نا امید میشم گاهی وقتا اما همیشه باز به خودم فرصت میدم. چون نمیخوام جا بزنم درسته نسبت به بقیه ضعیف ترم. و واسه همین باید بیشتر از بقیه کار کنم تا عقب موندگیمو جبران کنم. دلم میخواد ادمایی رو که دوست دارمو خوشحالشون کنم دلم میخواد زبانم خوب بشه فرانسوی رو هم یاد بگیرم رو مجموعه هام کار کنمو باز عکاسیام خوب باشه دلم نمیخواد تنبلی کنم دلم میخواااد یه عاالمه کتاب داشته باشم برای خوندن کتابای تموم نشدنی. دلم میخوا همین کنج دنج باشم همین یه قسمت برای من از تمام جهان کافیه. البته به اضافه کتاب فروشی مولی که خیلی کم پیش میاد کتابی رو نداشته باشه بالاخره باید از یه یه جا کتاب بخرم دیگه. دلم میخواد اینجوری زندگی کنم شاید مثل استادم سانتاگ بنیامین بارت جاکوملی اونز ادمز ... یعنی میشه؟ بعضی وقتا کار کردن سخت میشه بعضی وقتها احساس میکنم کم آوردم بعضی وقتا نمیدونم چرا بی علت اشک میریزم چون نمیتونم کار کنم بعضی وقتا میترسم همه ی اینا تموم شه و من نتونم اونجوری که میخوام زندگی کنم بعضی وقتها دلم میخواست رو عکسهام کار میکردمو کسایی بودن که میدیدن شاید اینجا نشونشون بدم. اره همینجا از تموم جهان برای من کافیه. اینجا مثل خونه میمونه برام. یه خونه ی نقلی قدیمی. با وسایل مختلف. شاید مبل های راحتی و دیوارای سبز داشته باشه. راستی کتابخونه هم میخوام بسازم براش. جایی که کتابامو بچینم توش. یه پنجره رو به روی یه حیاط با درختهای کهنه  و سبز شایدم نارنجی. شایدم بی برگ وسط زمستون. چقدر دلم میخواست یه همچین خونه ای جدا از اینجا هم داشتم. شاید یه روزی یه روز خیلی دور همچین خونه ای داشته باشم اما چه فایده. من همینجارو ترجیه میدم. شاید یروز فهمیدم اینجا چه آدمایی میان خونم و من بشناسمشون. هرچنند معاشرتی نیستم اما وقتی کسی میاد من روی باز دارم چون عاشق مهمون داشتنم. 

2325 : پر خوابی

امروز از ساعت هشت در حال تقلا کردن برای بیدار شدن بودم. اما مگه میشد حتی نمیتونستم چشمامو باز کنم. مهام مثل همیشه سعی داشت بلندم کنه اما نتونستم تا همین نیم ساعت پیش. به نظرت اگه همیشه اینجوری باشم اتفاق خجسته ای برام میفته :/ هیچی نمیشم. اما واقعا کنترلی نداشتم نمیدونم باورم میکنی یا نه من میدونم عقبم میدونم باید کلی کار کنم میدونم همرو میدونم که برای فلسفه باید روی همه چیم کار کنم و کار زیاد دارمو فقط یکی دو تا نیست اما بازم میگم من نمیخواستم امروز اینجوری بشه. با این حال با این که زمان گذشته و الان دیر شده امروزو شروع میکنم. میدونم بهم باور داری. و این از خوشبختیایی هست که من دارم پس جا نمیزنمو امروزو مدیریت میکنم تا زمان بیشتر از این به هدر نره. کار میکنم تذ بتونم فردا با زود بیدار شدنم جبران کنم. مائده نمیتونی جا بزنی لعنتی. باید تلاش کنی و اعتماد کنی به خودت. از این موانع بگذری. باید سخت تر از قبل رو خودت کار کنی رو همه چیت. رو حرف زدنت رو نوشتنت رو زبانت رو کتاب خوندنت رو عکاسی کردنت رو همه چی همه چی. میخوام ثابت کنی که کم نیستی که میتونی که همه کسایی که فکر کردن نمیتونی بفهمن اشتباه کردن. همه کسایی که مسخره ات کردن همه کسایی که ندید گرفتنت و خوشحال بشن کسایی که پشتت بودن راهو نشونت دادن و باورت کردن. باید جبران کنی برای ادمایی که میدونی همیشه خیرتو خواستن راهو نشون دادن باورت کردن. من جا نمیزنم. قول میدم امروزو سخت دوباره کار میکنم و زمانوهدر نمیدم از استراحتام میزنم. فردا دوباره صبح زود بیدار میشم. و بیشتر تلاش میکنم. 

2311 : برنامه

فکر کنم یه مدت شب بیدار بمونم نه؟ عصری بالاخره خوابم برد. یعنی بیهوش شدم تا ده نیم این طورها. الان نشستم سر کارو کتابرو زود تر بخونم که برم سر کتاب دربارهٔ عکاسی. اما اولش میشینم یه دید کلی از برنامه شهریورم مینویسم دلم میخواد کلی کتاب بخونم اگه بخوام جدا از کتابای کنکور کتاب آزادم بخونم باید وقت رو هدر ندم. باید یه فکریم به حال عکاسی رفتنم کنم. یعنی مجموعه جدید که نه اما کارکردن روی مجموعه هام اره. یعنی فکر میکنم. 

توی زبانم اشتباه شنیداریم داشتم. خب به خاطرش ناراحتم خب تقصیر من نبود که :((( به خاطرش یه ذره ناراحتم اما چیکار کنم با این قسمت از مغزم که درست کار نمیکنه. چرا هرچی بدشانسی نصیب من میشه. اصلا میدونی چیه من روی زبانو کم میکنم. حالا میبینی. فرانسویم تازه میخونم. اصلا شیطون میگه بچسبم به این. وقتی استعدادم توش بیشتره نه؟ نمیدونم. هوووف. برم دیگه نمیدونم امشب کی بخوابم. درنتیجه فعلا که توی سکوت شب کارامو انجام میدم. چقدر دلم تنگ شده بود برای شب بیداری. البته نه مثل دیشب که کلی استرس کشیدم. مثل امشب که قراره تو حال خودم کارامو انجام بدم. 

 

یعنی میشه یروز بتونم به زبان مسلط بشم؟؟ این ارزو رو به گور نبرم؟ اخه میدونی من شانس ندارم مثلا تا میخواستم لابراتوار درست کنم برای خودم دیدی چی شد؟ گرونی شد دیگه حتی با این که جاشو داشتم کنسل شد :((( اصلا میترسم به چیزی فکر کنم بعد نشه ضایع شم. های های میتونم گریه کنم واسه بدشانسیام. باورت نمیشه اما اشک تو چشم جمع شده. 

 

2283 : تمرین سخت

اصلا کل مقاله ی آدورنو رو نداشت منم که کاری ازم بر نمیاد کتابو بردم جلو تا بعدا دوباره کتابو بخرم. 

اینو ببین از نوشتهٔ کاول عکس گرفتم : البته این حرف جیمز که کاول نقل قول میکنه

 

 

 

خیلی به نظرم کار سختی میاد انگار ولی آدم باید سخت کار کنه تمرین کنه. کاش یروزی منم بتونم. 

2272 : هوشیاری

میدونی بارها گفتم دلم میخواد مثل سونتاگ بشم و مثل استادم اما در نهایت خیلی کم شاید شبیهشون باشم. شاید فقط کتاب بخونم اما نه روز ۱۵ ساعت شاید کتابو میخونم اما بدون این که چیز بیشتری ازشون بفهمم و بنویسم. به علایقم شاید اونجوری نررسیده باشم دلم میخواد این ضعف هارو جبران کنم. دلم میخواد غرق کار بشمو لذت ببرم از لحظه لحظه ی خوندن نوشتن کار کردن. سونتاگ در مورد رولان بارت حرفی زده که در مورد خودش هم صادقه. میگه :« مسئله دانش نیست... مسئله هوشیاری است ، توصیفی موشکافانه از آنچه میتوان دربارهٔ چیزی اندیشید، آنگاه که آن چیز در جریان توجه می افتد.» دلم میخواد اینجوری فکر و کار کنم. 

 

منظورم این نیست که از کتابا هیچی نمیفهمم منظورم اینه بهشون شاید اونجوری پروبال ندم .

2248 : راه

امروز روز ثبت نام ترم دوم بود با مها صبح حاضر شدیم که بریم زیادم طول نکشید از فردام دوباره کلاسمون تشکیل میشه با همون استاد قبلی. از این نظر من خوشحالم. دیگه تا با مترو برگردیمو بابا بیاد دنبالمون و بعدشم بریم شیر برای دستشویی بخریم چون خراب شده بود ساعت شد ۱۱ که خونه بودم. اولش شیر دستشویی رو عوض کردم با بابا بعدش اومدم تو اتاق شروع کردم تا الان.

من مصمم هستم که کارامو انجام بدم حتی اگه خسته ام حتی اگه یه چیزی بهم بگه نمیتونی. حتی اگه مسخره ام کنن. من جا نمیزنم. من باید قدم اولو بردارم پس سرعتمو بیشتر میکنم تا بیشتر و بهتر بخونم که برسم به زبانم که یادگرفتنش واجبه تا بتونم عکاسی کنم. تا بتونم در آینده دنیاهای دیگه رو تجربه کنم. تا اینجا نمونمو قدم بردارم به جلو. راهمو انتخاب کردم اولش ترسیدم فکر کردم شاید نتونم اما بعد با این که بزرگیشو دیدم، خواستم ادامه بدم. شاید به هرکی بگم بهم بخنده اما میدونم که میخوام، پس از پسش بر میام. جا نمیزنم. از پشتکارو پیگیریمم مراقبت میکنم. فقط ۹ ماه وقت دارم. باید از جونم مایه بذارم. یعنی میشه به نتیجه برسه ؟؟ پله ی اولم راه هم طولانیه. باید صبر داشته باشی مائده. اگه جا بزنی اگه تنبلی کنی اگه خسته بشی همش دود میشه میره هوا. باید زندگیتو خودت تغییر بدی تو فقط برای عمل کردن خودتو داری پس باید پاش وایسی و تلاش کنی. نه تلاش الکی تلاش واقعی. یه دقیقه هم نباید از دست بدی. پس شروع کن از همین لحظه از همین حالا. 


این پست از این انگیزشیای مسخره نیست برام مهمه واقعا. 

2245 : شاید سخت. خیلی سخت...

میدونی کلاس زبان که میرم خیلی اذیت میشم از یک لحاظ هایی. مثلا یکیش این که گوشم با این که سمعک استفاده میکنم بازم نمیشنوه یه چیزایی رو مثل وقتی که میرم پای تخته سوال میپرسن ازمو من واقعا حولم شده باشمو دیگه هیچی. ولی با تمام اینها یه ترم گذروندمو نمرمم خوب شد هرچند بودن تو جمع اذیتم میکنه که هیچ اینجوریم باشی که دیگه کلا عذاب برات. نمیدونم درک میکنی یا نه ولی الان که مینویسم به خاطرش بغض تو گلومه. خب من روابط اجتماعیمم مثل مثلا مها نیست بقیه با مها بیشتر حرف میزنن تا من. اون خیلی بهتر از منه از همه نظر. 

شاید ترم جدیدو نتونم ثبت نام کنم به خاطرش واقعا استرس دارمو نگرانم ولی انگار معلقم رو هوا از این بلاتکلیفی متنفرم.


بیرون اینقدر گرم شد دیگه نتونستم بمونم اومدم تو. مجبورم بشینم رو تخت جای دیگه ای نیست تقریبا. البته رو زمینم میشه من بالا رو ترجیح میدم. 


یه خورده ناراحتم با این معلم راحت بودم و جمع بچه ها کسی به کارم کار نداشت. 


دلم میخواد گریه کنم. حالم اصلا عوض شد. خب الان داونم :دی چه اسمای مسخره ای رو حالت های مریضی ادم میذارن. میشینن از دورو فقط اسم میذارن. 


بهتره برم برم کتاب بخونم فقط اونه که منو از این وضعیت در میاره. آرومم میکنه منو غرق میکنه. بعضیا فکر میکنن اینا اغراق. اما اینجور نیست من حتی با کتابهای غیر رمان هم آروم میشم. 

2213 : فلاسفهٔ بزرگ

من بازم شروع کردم این دفعه با جدیت بیشتر. خب فکر کنم از این آدماییم که هر روز صبح که شروع میشه یه روز جدیده برام و روز که تموم میشه پایانشه. برنامه ام رو یه خورده جا به جا کردم. ورزش رو از روزای زوج آوردم روزای فرد. اینطوری دو روزم در هفته پره و میتونم بعدش کارای سبک ترمو تو خونه انجام بدم و پنج روزم خالی برای کتابخونه رفتن و کار کردن. سخت کار کردن. وقتی هدف داری نباید وقتو تلف کنی باید فقط انجامش بدی و امیدوار باشی که حتما اتفاق میفته. مهارو که دیدم بیشتر عزمم جزم شد که کار کنم. بله دلم میخواد فلسفه بخونم. فلسفه هنر احتمالا و همه چیز به کار کردنم بستگی داره چون سخته. واقعا رشته ی سختیو در پیش دارم. و براش میخوام عمرمو بذارم. عکاسی همه زندگی منه درسته یعنی فلسفه خوندن نه تنها منو از عکاسی دور نمیکنه چه بسا که نزدیک ترمم میکنه من از عکاسی و به واسطه ی عکاسی به خیلی چیزا رسیدم. خیلی چیزهای ارزشمند. واقعا ارزشمند. به استادم به فلسفه به همه چی اصلا زندگیم شخصیتم همه چیم عوض شد. حالا میخوام آینده امو شکل بدم و مهمه که بشه. یعنی تلاش میکنم و اتفاق میفته. 

کتاب جدید که قبلا یک دور خوندمش و باز میخوام بخونم کتاب فلاسفهٔ بزرگ نوشتهٔ براین مگی هست با ترجمهٔ عزت الله فولادوند نشر خوارزمی. اول میخواستم سیر حکمت رو بخونم بعد دستم رفت سمت این. بریم که داشته باشیمش. به نسبت تصمیم دارم سریع بخونمش و با دقت و وقتو هدر ندم که طول نکشه زمان خیلی مهمه. خیلی خیلی مهم اونم با حجم این کتابایی که من باید بخونمشون. ۹ ماه وقت دارم. مثل دوران حاملگی میمونه :دی نه جدی میگم ۹ ماه برای این که یاد بگیرم زمان کمی نیست. مطمئنم میتونم. فقط باید از یسری چیزا بزنم و سرم گرم خوندنم باشه. 

2177 : خشم

ماجرا از این قراره که امروز اصلا خوب نبودم. اصلا از خودم راضی نبودم و نتونستم درست بشینم پای کار کردنم از خودم متنفرم به خاطر اینجوری بودنم. ولی دوباره تلاش میکنم هنوز میشه کار کرد هنوز زمان دارم باید فردارو جدی شروع کنم پس چی شد مائده شوق یاد گرفتنت. پس چی شد اون ماجراجویی بین کتابها. قبول دارم لعنتی کتاب سختیه اما توش کلی چیز باحالم داره جا نزن بشین کار کن. میگفت باید از تلاشو پیگیریم مواظبت کنم. همین که ول کنی ول شدی. والا به خدا چیه اینقدر مزخرف عین ادمای بی کار بی هدف. خلاصه که اعصاب ندارم اما شیرو خرمامو خوردم میخوام بگیرم بخوابم چهار بیدار شم. میبینی شبام دیگه شام تعطیل باید لاغر بشم چیه اینجوری. همین. برام دعا کن فردارو خراب نکنم :(((

2170 : سر خط

وااای پشتم باد خورده مگه میشه بشینم یه دقیقه هی حواسم پرت میشه نمیدونم چجوری باید بخونم:/ نوبرم واقعا نباید استراحت میدادم به خودم وقتی جنبه اشو ندارم. حالا خوبه یه کتاب داستانی میخوندم بی هیچیم نبود. حالا چیکار کنم؟ باید سخت بگیرم مائده تو میتونی دختر تلاشتو کن. از اول اول شروع کن و اصلا کار نداشته باش که تکرارین. انجامش بده حتی اگه سخته. خب وقت درست یادگرفتن کنکورو که قشنگ امسال خوشگل کردی اومدی سال دیگه نباید از این داستانا باشه ها وگرنه کارت ساختست دختر. نمیدونم ۲۵ سال برای شروع کردن همه چی زوده یا دیر ولی به هر حال تو باید شروع کنی چون آینده ات وابسته به انتخاب و شروع و حرکت توئه اگه جا بزنی همینجا میمونی و دیوونه میشی. بی رودربایستی من دوست ندارم همیشه زندگیم یه شکل باشه حوصله سربر میشه خب. تنوع همیشه جواب داده البته از نوع درستش. دلم قدمای بزرگ میخواد. انتخابای بزرگ حتی اگه به نظر بقیه محال باشن واسم. 

خب میرم باز امتحان کتم. باید بشه.