روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۵۹ مطلب با موضوع «یادآوری برای خودم» ثبت شده است

1626 : زمان


کتاب از خوشی ها و روزها

نوشتهٔ مارسل پروست، ترجمهٔ مهدی سحابی ، نشر مرکز


+می‌دانست که چشمان او همیشه غم آلود بود ، و حتی در شادمانه ترین لحظه ها انگار التماس تسکینی برای درد هایی را داشتکه به نظر نمی‌آمد حس کند.


+ اما دردهای فلج عمومی که گاهی بالداسار را چون زرهی آهنی چنان تنگ در خود می‌فشرد که حتی روی تنش اثر تازیانه باقی می‌گذاشت، و از شدتشان ناخواسته چهره درهم میکشید، دوباره محو شد.


+ در کار بر افراشتن دژهایی میان خود و جان است که چیزی نگذشته می‌پنداری جان ناپدید شده است تا روزی که بیماری یا غصه آهسته آهسته شکاف دردناکی را باز کرده باشد که از ورایش دوباره جان به چشم می‌آید .


+ تنها ترس گنگی داشت از این اندیشه که باید دوباره زندگی را از سر بگیرد ، باید تن به ضربه هایی بدهد که عادتشان را از دست داده و از نوازش هایی چشم بپوشد که اورا در میان گرفته است. 


+ چون دوستی نداشت از خیال های خود دوستان دلنشینی ساخت و عهد کرد که همهٔ عمر به آنه وفادار باشد. خیال هایش را در کوره راه های باغ و در دشت به گردش میبرد ، آنهارا به لبهٔ ایوانی تکیه میداد... ویولانت که به دست این خیال ها و انگار فراتر از خود پرورش یافته و از آنها آموزش دیده بود، هر آنجه را که دیدنی بود حس میکرد و کمی از نادیده هارا هم حدس میزد شادمانی اش بی خد بود و گاهی غم هایی آنهارا بهم میزد که باز شادی آنها را زیرازیر همراهی میکرد.


+ فکر نیرویی ر نکرده بود که گرچه در اغاز از خودستایی مایه میگیرد سرانجام بر بیزاری وتحقیر و حتی ملال چیره میشود و آن نیرو عادت است.



اصلا میخوندم یجوری شدم. هرچند اینو دیروز خوندم داشتم معرقمو سامان میدادم و یه فیلم دیدم البته بعد دستم نمیرفت گفتم بخش هایی ازشو بزارم و بعد مثل پتک خورد تو سرم تا شب وقت دارم جبران کنم امروزمو نباید عادت کنم به یسری چیزای مزخرف به تنبلی نباید مثل کش برگردمسر جای اولم هرچند که ادم از صفر شروع میکنه همیشه با هر کتاب اما این همش باید تکرار بشه نباید همش رو صفر موند و هیچ حرکتی نکرد.  عکسامم میخوام مرتب کنم جمعشون کنم و برای عکاسی اماده بشم. مجبورم بیرون برم دکتر زمان میگیره هوا گرم و خسته کننده است ولی چاره چیه؟ باید از زمانای مونده استفاده کرد. من که نمیخوام فراموش کنم به اندازه کافی وقت هدر دادنو تنبلی بود دیگه وقتشه تابستون نباید به گند کشیده بشه.در واقع من بهم خوش نمیگذره من فقط از زمان عقب میمونم. وقتی حال میکنم و بهم خوش میگذره که کار کنم بدون هیچ دروغی. چرا گشتن رو دوست دارم نگاه کردنو اما. نه همیشه نه پشت سر هم. باید جدا از دکتر این بیلبیلکاام ببرم کتابفروشیا شهر کتابا باغ فردوس انقلاب نمیدونم عکاسی هم باید ازشون کنم؟؟؟ چقد از این قسمتش که مثلا باید جذاب باشه خوشم نمیاد. ترجیح میدم معمولی باشه ببینیم چه میکنیم . چقدر کار دارم. بهتره برم فعلا کتابمو بخونم.


دلم میخواد در آینده اگه دیدمش نیلی بهتر باشم اصلا مهم نیست چه اتفاقاتی میفته مهم نیست من اطرافم چی میگذره مریضم حالم خوبه باید نهایت سعیمو کنم بهترین بازدهی رو داشته باشم. شاید یه مدت سکوت بد نبود یا نباشه تا یادم بیاد من چی بودم ؟ کیم؟ و چی میخوام باشم ؟



1612 : مقاله جدید : درآمدی بر نقد و تحلیل عکس

خب من اومدم. ساعت پنج و نیم و من فقط احساس کردم انگار یه قرن هیچ کاری نکردم و یادم اپمد چه آدم مزخرفی شدم. هیچوقت اینجوری نبود که دست بکشم اما الان شش روزه که هیچ کتابی نخوندم. فلسفه عکاسی رو نتونستم بیشتر از درآمد جلو ب م و این فاجعه است . قبلا اینجوری بود اما تحت هر شرایطی دست از کار نمیکشیدم.  خب فکر میکنم باید یادم بیاد یعنی میدونین یسری چیزا باعث میشه موتورت بچرخه کم کم گرم بشه شروع کنی دوباره.  پس من تصمیم دارم مقاله هایی از استادم بخونم وویس های کلاسمو گوش کنم و یادم بیاد یعنی واقعا این بهترین ایده بود که به یادم اورد باید دست از این وضعیت به هر قیمتی بکشم. من برنامم این نبود که بیشتر از شش روز هیچ کتابی آخه. باورم نمیشه خیلی طولانی تر از اون چیزی که هست به نظر میرسه. دوتا مقاله هم هست که فردا باید زنگ بزنم دفتر مجله اش‌ و درخواست کنم برام بفرستن چون شمره های قدیم هست فقط فعلا همینا بریم تو کارش. موهامم یه ذره کوتاه کردم چتریمم کوتاه کردم اتاقمو جمع کردم افتادم به حونش و خب واقعا بی تاثیر نبود. مرتب کردن این حرکت کردن خسته شدن سابیدن انگار همون قدر که اتاق مرتب شد فکر منم مرتب شد. 


میخوام حالا در آمدی بر نقد و تحلیل عکس که مترجم کتاب نگاهی به عکسها که نوشته ی جان سارکوفسکی و ترجمهٔ فرشید آذرنگ هست رو بخونم. فکر‌ کنم خیلی همینطوری سال ۹۴ این طورا خوندمش به خاطرم نیست اصلا شاید خیلی پرت بودم. و خب الان وقتش. بسی ذوق زده ام. من باید بتونم با اینا دوباره سرو پا بشم بتونم وایسم و حرکت کنم. چقدر کار دارم خدای من. دلم تنگ شده برای خوندنشون. برای غرق شدن توی نوشته ها.


نمیدونستم مقاله محسوب میشه یا نه شاید باید مینوشتم درامد جدید ولی خب .

1609 : شاید بیماری

خب اید اینجوری به نظر برسه چقدر راحت دارم برخورد میکنم با این مسئله که دوقطبی یا هرچیز دیگه ای دارم. من راحت برخورد نمیکنم. حقیقت اینه یه خورده دیر تر از اونی که باید رفتم دکتر با تاخیر سه چهار ماهه. ولی دیگه وضعیت جوری شده بود که اذیتم میکرد تمرکز نداشتم و خب حرفه نویسنده کتابی داره از سونتاگ بیماری به مثابه استعاره وایدز. و استعاره هایش ، علیه تفسیر که چند روز پیش یه پستی گذاشته بود اینجا که اصلا همین شد جمع کردم خودمو و گفتم بسه باید درست بشه و این فقط هرچیزی که هست راههایی داره  و تو که نمیخوای تا اخر عمرت حداقل به این شدت عقب بمونی و نتونی کار کنی. خب درگیری بو در مورد دارو خوردن یا هرچی ولی اخرش اصلا یهویی شد. و از قضا از همین الانم میخوام شروع کنم قرصارو . اینقد که استرس کشیدم امروز شاید حالم بهتر بشه. همین واقعا برام نه که مهم نباشه کی هست که دلش بخواد مریض باشه یا مشکلی داشته باشه ولی این فقط یه مریضی و چیز دیگه ای نیست چرا باید گنده اش کنم به قول سونتاگ بعضی چیزارو میشه کنترل کرد به موقع درمان کرد از پیشرفتش جلوگیری کرد. هرچی. ولی باید از راه درست دنبالش بود. منم مثل خیلیای دیگه. اگه برام مهمه تلاش کنم به اینده ام فکر کنم باید دنبال راه حل باشم. من قبلا هم این اتفاق برام افتاده گوشام قبلا گفتم . شاید اگه ادم سه چهار ساله پیش بودم شعورم نمیرسید. و خیلی میترسیدم یا گارد میگرفتم ناراحت میشدم الانم شاید یه ذره یعنی بی تفاوت نیستم واقعا فقط سعی میکنم واقع بینانه نگاه کنم. و خب این هست. چیکار میشه کرد. این مریضی فقط نه انگ نه واکیر داره نه اسیب میزنه به کسی. وادما با ادما متفاوتن. و خب زندگی منم اینجوری توی خیلی چیزا. وای دیگه بهتره برم فقط خواسنم واضح بگم. 

دلم نمیخواد غر عر کنم یا ناله یا شکایت   درو دیوارو بختو چیو چی. یا این دستاویز و بهانه بشه نه هیچی نمیتونه منو بیخیال کنه هرچند الان متوقف. شدم ولی . کم کم دوباره وایمسیتم و حرکت میکنم.



خب فکر‌کنم بار اول نتیجه معکوس داره کلم داره منفجر میشه ولی انگار ان انفجار تو کل بدنم پخش میشه. سردمه و دستو پاهام بی جونو بیون تر میشن ولی در عین حال یه ذره درد میکنن. حس خفنی کیا تجربه اش کردن :دی

خوابم نمیبره شاید فیلم ببینم. درسته چشم درد میکنه اما حواسم پرت میشه


حرفمو پس میگیرم مزخرف اغا من توقع معجزه داتم اما سرم اروم نمیگیره

و چشام که بسته تقریبا دارم تایپ میکنم


دلم میخپاد کلمو از تنم جدا کنم

1608 : گرمای تابستان ملاجمان را ذوب کرد:/

اقا امروز رفتیم دکتر. اینقدر گرم بود و شلوغ که نگو. هنوز سرو چشم درد میکنه اینقدر کلم داغ شد. دو تا کتابم از مولی خریدم. یه دونه از این کیسه های پارچه ای فانتزی گوسفندی هم خریدم.  کتاب اعترافات روسو خب این قطع جیبیش بود درسته خیلی فشرده است اما قیمتش برا من خیلی مناسب تر بود. اما اون یکی جلدش محکم تره دیگه. ولی من اینو خریدم . اعترافات روسو ، ژان ژاک روسو ترجمهٔ مهستی بحرینی نشر نیلوفر. کتاب بعدیم از مارسل پروست فکر کنم یعنی نمیدونم خوشی ها و روزها جلد یک در جستجوی زمان از دست رفته است الان یادم نیست اما ترجمهٔ مهدی سحابی نشر نیلوفر. حالا خوندمش بیشتر پیگیری میکنم. 

دکترم که خب خیلی استرس داشتم اینقدرم طول کشید امروز از شانس من. پشیمون شدم دلم میخواست مطب میرفتم پلی خب این جام بد نبود. دارو بهم داد فعلا یه چند تایی قرص که از فردا شروع میکنم. و این که چند روز دیکه وقت دارم برای نوار مغزی گرفتن. هیم میگم اسکن مغزی نمیدونم چرا:/ 

همین .

من اصلا هوب نمیتونستم حرف بزنم عصبیم شده بودم یادم رفت بپرسم از کی شروع کنم قرصارو... هیچ ایده ای ندارم که چجوری میتونه باشه فقط میتونم امیدوار باشم از این وضعیت مزخرف در بیام و کلی کارامو کنم. گیر کردم تو گِل :/  یادمم رفت دقیق بپرسم یعنی دقیقا اسمش یعنی چی شد ولی فکر کنم دو قطبی باشه با توجه به سوالایی که در کمال لال بپدنم ازم پرسید هرچند جسته گریخته چیزایی گفتم و با توجه به اسم دارو ها که سرچ کردم و البته یه موضوع دیگه . فقط امیدوارم عوارض چندانی نداشته باشه. وای دارم از خستگی‌بیهوش میشم. هوارو دیدین چه دلبره. اصلااسمون منو میطلبه :دی اما اینقدر چشم درد گرفتم نمیتونم نگاه کنمش درست. میرم بخوابم. واقعا نمیتونم. حوصله غرغر کردنو ناله کردن ندارم.فقط به کتابا و کارای موندم فکر میکنم. به راه افتادنم. 

1570 : کتاب جدید : اینک آن انسان

ـ آدمی چگونه همان میشود که هست ـ ، نوشتهٔ فردریش نیچه ، ترجمهٔ بهروز صفدری، نشر بازتاب نگار


تقریبن چیزی از نیچه نمیدونم. این اولین کتابی هست که قراره ازش بخونم. توی گودریدز هم که سرچ زدم یکی گفته بود مزخرف و تا اخر نخونده که خب من شک دارم چون دلایلش واقعا راضی کننده نبود. یکی گفته بود نیازمند دانش روانشناسی فلسفه چیوچی و باید دنبال چیزایی که میگه رفت ت فهمید چی میگه که نمیدونم باز باید بخونم. 

مثل این که این چاپ جدیدش بعنی چاپ دوم از سه تا ویراستار مطلب اضافه بر خود نوشته های نیچه هست که احتمالا کمکم میکنه بشناسمش. درست ادم بیوگرافیو اینا میخونه وای اونا که نونو آب نمیشه که. ولی همونارم خوندم کنجکاو شدم که کی بوده که اینجوری میشه و ده سال اخر عمرش به جنون میگذره. جنون که نه فلج مغزی نمیدونم در اثر سفلیس یا همچین چیزی یه جا هم نوشته بود به خاطر دارو هاش جای دیگه نوشته بود خودشو زد بی دیوانگی که خب اینترنت اصل منبع درستی نیست امیدوارم بشناسمش. 



حدس میزنین چی پیدا کردم. باورم نمیشه فکر‌میکردم تو یکی از عکاسی هایی که رفته بودم گم شده. عکسم بود عکس من که نه همون عکسی که چاپ کرده بودم برای ایده از عکسم میبردمش سر کلاس ، عکاسی ... دلم میخواست گریه کنم یه ذره ولی پیش خودم گفتم این بود اون شورو ذوقت که میگفتی نباید کم بیاری باید کار کنی. این چه وضعی خودتو جمع کن. دلم گرم شد. میدونین یه چیزای برای ادم خیلی ارزشمنده. من از این میتونم صد تا چاپ کنم. تازه اصل ارزشی نداره چون عکس اصلی که نیست. اما این عکس خیلی ارزش داره برام همین که سر کلاس بوده. ادمایی بودن که نگاهش کردن. جایی بوده که ادمایی بودن که خب روزای خوبی بود نه فقط خوب اه این فکر دیوونه کنندست اما این فرقش با بقیه عکسای عینش. این فرقش حتی با عمس اصلی. برای من. خیلی غصه خوردم فکر میکردم گم شده. بگذریم. 
حقیقت اینه اینا حرفِ. این که به خودم بگم چه فکرا چه شوقو ذوقایی داشتی خب از اونی که فکر میکردم وحشتناک تر میاد اما منو، من الان توشم هنوز زنده ام. اون حرفا کلاسا کمکم کردن مگه من تنهایی از پسش بر میام. جمع کردن خود ادم خیلی سخت. من دارم به هر زوری شده خودمومیکشم. چون اگه خودمو ول کنم دیوونه میشم میدونم. درنتیجه درسته یسری کارام میلنگه اما کتابو سفت گرفتم. فردا فردا سعی میکنم بهتر باشم. اینا اینا تنها چیزایی که برام موندن. این رشته نباید پاره بشه. انگار از پارسا تابستون ده سال گذشته. هیچکس باورش نمیشه. چه ساده لوح و سرخوش بودم. میترسم.  از فراموش کردن. از گم کردن راه. این کابوس منه. وحشتناک وحشتناک. خیلی وقت عکاسی نکردم. عکسام هنوز موندن. چاپ شدنشو معلوم نی کی بشه.هیچ ایده ای ندارم. زبان هنوز وضع اسف بار.
 بیخیال بهتره شروع کنم ببینم سارا کوفمن چی میگه حرفش چیه :دی
و بریم با کتاب جدید سرو کله بزنیم. کاش سخت باشه. خیلی سخت

1560 : تلفن

مهسا بهم زنگ زده. خوشحال شدم از شنیدن صداش از بس هیچکس بهم زنگ نمیزنه استرس میگیرم. گوشیمم سایلنت بود اولش نفهمیده بودم. فکر کنم مدتهاست تلفنی حرف نزده بودم. معضل درست نشنیدن اینجا هم گریبانمِ. یاد حرف بارت افتادم میگفت تلفن و یعنی دقیقشو یادم نیست اما صدای پشت خط یجور یادآوری مرگ. عجیب نیست اون جنوب من تهران. داستانی بود. خیلی هم یهویی خدافظی کردم و فکر کنم چیزی میگفت متوجه نشدم اپن موقع نفهمیدم شایدم وسواس شنیدن ِ بعدش افتاد تو جونم. امیدوارم دوستام کم کم به این چیزا عادت کنن. من کلا وقتی با کسی حضوری حرف میزنم لبخونیم میکنم مطمئن باشم درست میشنوم شایذ این یه عادت شده از مدته پیش به فقط شنیدن عادت ندارم انگار استرس بگیرتم. خلاصه همین. با این حال حس خوبی با تمام ادم بدوری ادمایی باشن که میشناسیشون .


خب اینجا هم جاداره یاد اوری کنم به خودم که راحت باشم. به قول مهسا خیلی به خودم گیر میدم. اگه این راحت باش ملکه ذهن من بشه.

گیر دادن به خودم توی خونم. نباشه یه جای کار انگار لنگ بزنه :/ با این حال مطمئن نیستم وقژگی‌خوبی باشه.

1550 : عکاسی

این که آدم دلش بخواد چیزی باشه ، راهشو انتخاب کرده باشه. یه مدت مدام انجامش داده باشه دوست داشته باشه تمام عمرشو پاش بذاره هر کتابی که میخونه به خاطر اونه. اینقدر دوسش داره که بهترین ادم زندگیش به واسطه اون باهاش اشنا شده اما یه مدت انگار نشه هر کاری کنه به بن‌بست بخوره. شاید در مقایسه با بقیه هنوز هیچی نباشه. یعنی هیچی نیست انگار هیچ کاری نکرده. تنها کاری که ازش بر میاد کتاب خوندن هر کتابی رو به خاطر اون تموم میکنه به خاطر این که آدم بهتری باشه. ادم بهتری باشه خودشو بشناسه قدرت فهم و دانشش بیشتر بشه. اما تهش نتونه حتی عکساشو چاپ کنه یا حتی برای انتخاب عکسم وسیله اش از خودش نباشه. نه که اون آدم با دادنش مشکل داشته باشه فقط دلهره امانتی بودن تو مخش میره . و بعد چاپش احتمالا با تاخیر باشه. مثل همه چیز . اما خب  وقتی میبینم زمانی رو توی این یک سال حتی کم صرفش کردم اروم میشم. اگه گریه میکنم فقط برای این حس میکنم ازش دورم. یه دلتنگی وحشتناک برای مدتها پیش که تمام زندگیم فقط این بود. اما الان دغدغه هام بیشترن. نه من هیچوقت فراموش نمیکنم. هر کتابی که میخونم بهش فکر‌میکنم یادش میفتم ایده میگیرم . مهم نیست شاید حتی یادم بره مهم اینه برای اونه میدونم یه روز به وقتش خودشو نشون میده. تو دایره زندگی من نزدیک ترینها به من که مرکزشم پیوندی با عکاسی دارن. دیدن عکسام حتی عکسای خودم که بعضی وقتا با تمام دور بودنم میزنم به سیم اخرو پیش خودم میگم این دلخوشی نی چند ماه گذشته دوازده بار رفتی عکاسی همشو فکر میکنی عکاسیو تهشم همشون مزخرف شدن. فکر میکنم همشون بدن همشون. اما خب وقتی میبینم پیش خودم میگم ا‌نجوریم نیست اول راهی مگه همه عالین خوب هم توش پیدا میشه. عکاسی تنها فقط عکس گرفتن با یه وسیله برای من نیست. عکاسی تنها چیزی که احساس میکنم با وجود من همخونی داره.

گریه میکنم فقط برای این که نمیتونم مثل سال گذشته هر هفته هر روز اونجوری که باید انجامش بدم. اونجوری که میخوام. درگیر شدن باهاش. برای قبلا دلم تنگ شده. کاش این یه مورد مثل قبل میشد.

و حالا اشکام بند نمیان. کسی ببینتم فکر‌میکنه دیوونم اما چه میفهمن. اصلا باید فقط دیوونه بود تا فهمید.


تا آخر شب فقط عکسامو میبینم .

من شبیه زلزله زده هام. هنوز آوارهای یک سال گذشته جمع نشدن اما هنوز دنبالشون میگردم . چنگ میزنم. به چی؟ نمیدونم. اشک میریزم. بالاخره پیدا میشه. نشانه هارو باید دنبال کرد.

1549 : آینده

دیشب نوشتم که من فقط کار میکنم و نمیدونم اینده چی میشه. من فقط کار میکنم و هیچ برنامه ای ندارم. اما الان خب یادم اومد قبلا نوشته بودم یه روزی که بهتر شدم یه روزی که زخمام خوب شد همه چیو مینویسم. هر علتی که رفتار من معلولشِ.  الان فکر میکنم من فقط کار میکنم که نه فقط گذشته رو پشت سر بزارم که حال رو هم بگذرونم. این عذاب زندگی کردنو. اتفاقاتی که هنوز میفته هر روز هر ثانیه فشارش رومه. دلم میخواد خلاص شم. خودمو از این جهنم نجات بدم از دست همین ادماییم که دورمن خلاص کنم. شاید بیست سال طول بکشه اما بالاخره میشه دیگه نه؟؟این تنها چیزی که باعث میشه ادامه بدم. وگرنه هیچ دلخوشی دیگه ای نیست.فکر این که بیهوده نمیرم دلخوشم میکنه. فکر این که کاری کنم. فکر این که هرچقدرم گند یه جایی باشه که دلم خوش بشه از یه جه همه چیو تونستم خوب پیش ببرم. مهم نیست اونوقت بقیه چیزا. همین که این بخش کارو سعی کنم بهتر کنم شاید اروم بشم یا دلم خوش بشه شایدم این کار کردن چیزی که میتونم فرار کنم و پناه ببرم بهش . من نمیدونم اینده چی‌میشه ام میدونم اینجوری نمیمونه میدونم بهتر میشم. حداقل اگه میط بهتر نشه. تحمل این که بخوام بعدا هم همین ادم باشم وحشتناک. من میخوام از خودمم خلاصی پیدا کنم.

1448 : نوشتن مادام بوواری ، گوستاو فلوبر، اصغر نوری، نشر نیلوفر

«شیره‌ی درختان با نگاه های طولانی و میهوتی که به آنها می‌اندازید ، وارد قلبتان میشود. اگر روحمان خوب در طبیعت غلطیده باشد ، باید چیزی از طعم طبیعت در آن نفوذ کند، درست مانند گوسفندانی که میان علفزاران آویشن میخورند و بعد گوشت های لذیذ تری دارند...»

«باید واقعیت بیرونی به درونمان نفوذ کند و تقریبا به فریادمان در آوردتا به خوبی باز تولیدش کنیم.» 


فلوبر با خواندن آثار «اساتید بزرگ» ، که با آنها طوری برخورد میکند که انگار معاصرانش هستند ، «انبساط » خاطر میابد. و وقتی در آثار آنها فرو میرود ، این کار را نه مثل یک کار خشک فکری، بلکه مثل یک خوشگذرانی انجام میدهد. 


«من دور از میز کارم یک ابله هستم. جوهر ، عنصر طبیعی من است. چقدر زیباست این مایه تیره رنگ‌!و خطرناک!چقدر در آن غرق میشوم ! چقدر جذاب است.»


او چهار شقه شده ، تقریبا همزمان از خود افسار بر میدارد و جلوی خودرا میگیرد. 


«اگر گاهی اوقات لحظاتی فرا میرسند که مرا تقریبا از خشم به فریاد در می‌آورند و من تا آن حد احساس ضعف و ناتوانی میکنم، [در عوض] لحظات دیگری هم هست که به سختی میتوانم از شادی جلوی خود را بگیرم. چیزی عمیق و بسیار شهوانی با جهش های شتابان از من سرریز میشود ، مانند انزال روح. خود را هیجان زده و سراسر مستِ اندیشه‌ام حس میکنم...»

اما او خیلی زود بر احساساتش غلبه میکند. «برای گرفتن قلم با دستی قوی ، باید همانند زنان جنگجوی آمازون رفتار کرد، یعنی سوزاندند همه‌ی یک سوی قلب. باید هکه چیز به سردی فراهم آید. به آرامی»


حمله های « صرع گونه» ی او، آن طور که گفته اند ، باعث شدند که هنگامی که بسیار جوان بود ، خشونت را در جسم خودش بشناسد. بحران های عصبیِ فلوبر نسبتا کم تعداد باقی ماندند ام او احساس آنهارا د خود زنده نگه داشت، گویی که آنها طعم مرگ را از قبل به وی داده بودند. در این لحظات،« حس زندگی،آگاهی را ناپدید میکند. من اطمینان دارم که میدانم مرگ چیست. اغلب اشکارا روحم را حس میکنم که از من میگریزد ، مانند خونی که گویی از روزنه ی یک حجامت جاری میشود.»

یعنی من خدای من واقعا این اتفاقی من شروع کردم به خوندن این کتاب اونم وقتی درگیر همچین چیزی بودم؟؟ شاید خیلی وقت بود اینجوری نشده بودم اما همین چیزی هست که فلوبر تجربه اش کرده. خب من فکر میکردم اینم یکی دیگه از نقص هایی که دارم این درد این نمیدونم فکر‌میکردم یه جور عقب موندگی میمونه فکر میکردم مزخرف ترین آدم ممکن روی زمینم فکر‌میکردم از ضعف. فکر‌میکردم. باورم نمیشه. واقعا باورم نمیشه.فکر‌میکنم از ترسم کمتر شد. از انکاری که میکردم.  

شایذم این از یه نقص نشئت بگیره. حمله های عصبی. اما این که ادمای دیگه ای هم بوده باشن که تجربه کرده باشن انگار میفهمی فقط تو نبودن یه جور مثل دلگرمی باشه. حالا یادم اومد کافکا هم اینجوری بوده. 

1416 : غم ها تجربه های سرنوشت ساز تری اند

خب گفته بودم که توی این گفتگو مجله سینما و ادبیات شماره ۶۶ من انگار با یسری درگیری هایی که این مدت داشتم به یه نتیجه گیری رسیدم یا مطمئن شدم. 

مثلا اخیرا نوشته بودم که نسبت به امر دیجیتال و فضای مجازی ، عکاسی آنالوگ و دیجیتال کلا این فضا خیلی حس خوبی ندارم این که عکسامو نمایش بدم یا اصلا دیجیتال عکاسی کنم یا نه. بعد نتیجه گرفتم نمیشه دیجیتال عکاسی نکرد اما باید چیز دیگه ای باشه که تفاوتشو با نشون بده چیزی که بین دیجیتال و انالوگ مشترک کلا از این حرفا که الان دقیق یادم نی توی پست های قبلم هست. توی این گفتگو در جواب سوالی که اقای نوری پرسید این که :« با توجه به مسئله جهانی شدن و در دسترس بودن و با توجه به این که هر شخصی در هرجایی هرزمانی که بخواهد میتواند تجربه ی شخصی خود را به نمایش عمومی برساند، برخور هنرمند عکاس به عنوان کسی که از امر عمومی به عنوان ماده خاماثرش بهره میبرد با زمانی که هنوز این اتفاق نیفتاده بودو تنها خودش امر ثبت کردن رو بر عهده داشت چه تفاوتی کرده؟»

استاد آذرنگ میگن که درسته که این اتفاق افتاده اما نظر مساعدی ندارن این به خاطر برگردوندن و خواستن و ترجیح گذشته نیست بلکه « تلاش برای فهم مسئله و گونه ای مرز بندی تازه و نو و امکان قدرت عمل است.» و این که شاید این تفاوت این جابه جایی ها و همنشینی های بین امر عمومی وشخصی رو بشه توی این شدن  و تغییرات زمانی دید.  « این اتفاقات و توسعه و تحولات در نبود اهلیت و ظرافت طبع ، باعث در هم ریختگی و اغتشاش حدود وثغوری است که میان امر عمومی وشخصی و امر عام مطرح کردم.» 

د ادامه هم میگن این امکانات فضای عمومی که در اختیار همه هست باعث شده هر فردی این فضارو با فضای عمومی و امر عمومی یکی و مشابه بدون و خودشو خاص یا یگانه نشون بده. در حالی قبل از این فضاها « فرد هنرمند با تمرکز بر خود و احوالات و بینشش در جمعی مختصر و حلقه‌ی دوستان  سعی داشت امر شخصی و یونیک را به امری عام و غیر قابل چشم پوشی بدل کند. » زمانی که فضای مجازی نبود هنرمند باید با موادو مصالحو ادمای واقعی سروکله میزدند. « یعنی یک عکاس اولین مخاطبش خودش ، استادش یا عکاسان همفکرش بود. » بعد مثال میزنن که یه زمانی توی تاریخ عکاسی شما توی یک فضای غیر شخصی تری حضور داشتین که شامل یه گروه محدودی میشذ با ویژگی های مشخصی که اونها و در یک گروه یا رویکرد قرار میداد جای میگرفتین. توی این گروه خودتونو نشون میدادین و عیارتون سنجیده میشد. همین که   ظاهرا همه چی د همون دوره مدرن شخصی بود ولی ما باید تاییدمونو از یه فضای بیرونی میگرفتیم. بیرون ز مرزهای نودت که رگه مهمی از امر عمومی /عام مداخله میکرد.

و البته ادامه اش که من بنویسم خیلی طولانی میشه فقط میخواستم بگم که چقدر با خوندنش فهمیدم چی درست.و چه اتفاقی باید بیفته. این که توی فضای مجازی م با ادمهایی سرو کله میزنیم بیشتر که به قول همین گفتگو خارج از حیطه ی نگرانی ها و دغدغه هامونن. در حالی قبلا هنرمندا یکدیگر رو به عنوان بخش مهمی از هست و نیست خودشون میدیدن و در همین جریان ایده های بعدی شونو شکل میدادن. حالا من میخوام مثلا خلاصه بگم ولی خیلی افتضاحم میدونم:). استاد میگه که درسته که این فضا حسن هایی داشته ادمهایی که شاید بعید بوده با هنر درگیر بشن متوجه یسری چیزا شدن اما ایرادی که داره اینه که هنر تبدیل به فرهنگ شده و در همون حد نمایش عمومی مونده.و توی این فضا فقط هنرمندو مخاطب خودشونو نمایش میدن و فقط مبادله فرهنگی که حالا توضیحات بیشترش توی مجله هست که من نمینویسم. 


یادتونه نوشتم از پست مدرنیسمم وقتی فهمیدم چیه خوشم نمیاد با این حال مطمئن نبودم که توی حرفایی که خوندم فهمیدم درست متوجه شدم. 


کاش الانم دوره ای بود که هنر اون ارزشی که بایدو داشت. کاش اثرمون جوری بود منتظر بودن چیزی خلق کنیم. اوری میذاشت نه این که مخل باشه ظاهرا. کاش کارمون مربوط به زمان و مکان خاص یا دوره ای خاص نباشه انقضا نداشته باشه راهگشا باشه. کاش بشه تجربه زیسته جهانشمول و همه این کلماتی که درک کردنش فقط با خوندن کامل گفتگو امکان پذیره رو انجام داد. به نظرم اولش خیلی سخت اوند خیلی ججوری که ترسیدم شاید نتونم اما خب فکر میکنم ترس مانع میشه مانع دنبالش رفتن یا خواستن شاید بشه کم کم همیشه براش تلاش کرد که اتفاق بیفته. کاش میشد به ملزومات بیان دست پیدا کرد. 


یه چیز دیگه هم که بود این هست که همین انتشار اثر هنری توی فضای مجازی منو درگیر کرده بود. با سوالی که پرسیدن استاد گفتن که :« اثر همری در چنین فضاهایی قابلیت اصلی خودش را از دست میدهد به خاطر این که بخش عمدهٔ دارایی و اعتماد و همراهی ما نسبت به اثر، تماس و لمس ماده و جنس اثر است. در واقع ابژه ی هنری به معنی واقعی کلمه ابژه است. : شی متعلق شناسایی؛یعنی موضوع تامل و تمرکز ما.نه موضوع نظر و عقیده ی ما. » جلوترم میگن این همون تفاوت خوندن کتاب با خوندن فایل pdf. و این که منظورشون انکار کردن تکنولوژی یا سر اومدن چیزها نیست یا نوستالژی بلکه « مرادم نقش چیزی استبه نام تاریخ مواجه و آداب ملزومات برخورد با اثر ، در کنار یا در برابر محتوا یا همان مطلب اثر. » و این که دوام یک حس‌هم چیزی نیست جز فاصله گرفتن از همین فضای مجازی همگانی یا گالری ها به خاطر جهت گیری و نظاره کردن اوضاع تا وقتی که نه فراموش بشن نه حل بشن و این یکی از راه های تداوم یک حس. 

انتهای مقاله هم ر مورد اندوه و شادی گفتن. خب فهمیدم شاید دلیل فراموش شدن شادی ها چی هست. و این که غم ها تجربه های سرنوشت ساز تری هستن. اندوه اندوه... هوووف همین دیگه. فکر‌میکنم کافیه. من اینقدر یاد گرفتم انگار سر کلاس استاد باشم. حس میکنم هنوز ادامه داره و تموم نشده. شاید باور نکنین که این گفتگو واقعا پربود برام اینقدر که یادگرفتم. خیلی خیلی بیشتر از هفت هشت صفحه. فقط نگرانم یادم بره همیشه اینارو باید هرچند وقت یه بار تکرار کنم. 

میخوام فیلم مادر و پسر ساکوروف رو ببینم. مثال کتاب اتاق روشن بارت خیلی کمک کرد یعنی این کاری که بارت کرده بودو فهمیده بودم. تجربه زیسته اش. و این که دیگه چند بار باید با اسم روبر برسون روبرو بشمو فیلماشو نبینم واقعا چقدر باید برم سراغش. تازه گذران زندگی‌رو هم ندیدم اینا از این فیلمای مزخرف روی پرده سینما نیست.  

اینم بگم بود که هنرمند در مورد یه چیز شخصی هیچوقت صحبت نمیکنه بلکه چون خودش و شخص خودش واسطه راهبری بقیه به امور کلی میشه تجربه شخصی میگن. استاد گفت اینارو و این که همرمندای بزرگ اونهایی هستن که خودشون رو تبدیل به گذر گاه میکننیجوری که بدون اونها ما اونوقت درکی از امور نمیتونیم داشته باشیم.

این تیکه اخرشم دلم میخوا بنویسما ولی تو یه پست دیگه. 


راستی اون کتاب شور زندگی ونگوگ رو نمیخونم که مها گرفته با این که به نظر جذاب میاد اما خب این کتابا خب فکر نمیکنم خیلی کتاب خوبی باشه  بهتره چشممو برای کتابای قدیمی نویسنده های بزرگ بزارم.