روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۶۹ مطلب با موضوع «یادآوری برای خودم» ثبت شده است

1861 : بعد از یه قرن

احساس میکنم یه قرن که اینجا ننوشتم. در حالی که فقط دوروز میشه. تمام دیروز رو توی رخت خواب گذروندمو اتاق تاریک نفهمیدم کی شب شد. تقریبا کل روز رو خواب بودم و یه ذره هم سریال دیدم همین سر جام. یعنی یه همچین وضع اسفناکی دارم. یادم میاد بهم گفته بود باید همیشه از تلاشو پیگیریم مراقبت کنم مثل بزرگ کردن یه بچه دوروز هست که ولش کردمو وضع وحشتناکی دچارم. نمیخوام فقط یه ادم افسرده باشم که نه راه پیش داره نه پس. باید سعی کنم رو به جلو حرکت کنم. ادم هیچوقت از اینده که خبر نداره پس تو لحظه باید کار کنه. حقیقت اینه خسته شده بودم از دویدن و نرسیدن به مقصد یا ندیدنش. خسته شده بودم از راه طولانی که اومدم. پاهام درد گرفته بود باید استراحت میکردم. اما الان دیگه اونجوری نیست. هرچند که واقعا خستم حس خوابالودگی دست از سرم بر نمیداره اما من نباید بزارم این تبدیل بشه به یه بهانه برای تنبلی. به هرحال شرایط اینجوری و همینجوری هم باید پیش ببرمش. دلم میخواد شجاعت داشته باشم و همینجوری با همین شرایط کار کنم. میدونم میتونم. باید این تنو از تخت خواب بلند کنمو کتابمو دست بگیرمو دوباره شروع کنم. یعنی میشه من یه روز آدم بزرگی بشم و بتونم به بقیه کمک کنمو راهگشا براشون باشم؟ یعنی میشه عکاس بزرگی بشم و بتونم به عکاسی برگردم؟ یعنی میشه جزو کسایی باشن که موقعیت عکاسی رو بهتر میکنه؟ یعنی میشه بتونم بنویسمو توی فلسفه هم راهگشا باشم ؟ یعنی میشه؟ من رویاشو دارم با تنبلی هیچ اتفاقی نمیفته باید رو خودم کار کنم. فقط همینو میدونم.

1859 : یه راه دورو دراز خیلی دور

امروز هیچکار نکردم فقط خوابیدم یا فکر کردم البته پیاده رویم رفتم شب راه رفتمو فکر کردم به خودم به هدفم به آینده ام به حرفای دیروز به چیزی که میخوام به نقص هام به ترس هام به چیزی که هستم به چیزی که میخوام باشم. میدونی  من برای فلسفه خوندن فقط نباید کنکور بدم. باید یسری نقص ها و ایرادایی که دارمو برطرف کنم بعد برم شوخی که نیست. یه مقطع بالاتره و خب رشتهٔ سخت تر نمیشه برم ساکت باشم که یا حرف نزنم و فعالیت نداشته باشم. خوشبحال بقیه خیلی از من جلوترن. من هنوز نه کار دارم نه درآمد. نه که پول مهم باشه اما لازم هست. دوروز دیگه ۲۵ سالم میشه باید تا قبل سی سالگی تکلیف این چیزا مشخص بشه. چه مهارت هایی که بقیه دارن هر ادم سالمی و من ندارم. نمیتونم روابط اجتماعی وحشتناک سخت برام. معاشرت کردنم میلنگه. حرف زدنم توی جمع. اینا چیزی نیست که با کتاب خوندن فقط رفع بشه البته نه که بی تاثیر باشه حرف زدنم بهتر شده. توی عکاسی هم یجور دیگه. فقط یه ذره ترسیدم. احساس میکنم با یه دنیای بزرگ طرفم و نمیدونم چیکار باید کنم. باید زندگیمو عوض کنم باید یسری چیزایی که ضعیفم توشونو قوی تر کنم کار کنم روشون. یعنی میشه ؟ حتما راه درازی دارم. مطمئن نیستم تهش به جایی ختم بشه. 


من باید خودمو بسازم. و این کار کم و راحتی نیست. 

دیروز انیمیشن وینسنت دوست داشتنی رو با مها دیدیم چقدر خوب بود البته خیلی غم انگیز بود. ولی فکر میکنم این ادم تو این زمان دقیقا اومده به دادم برسه . وقتی من نفس کم اوردم و حالم خوب نیست میخواد منو به خودم بیاره راهو نشونم بده. زمان نیست و من یه عالمه کتاب نخونده دارم. چطور میشه راهت زمانو از دست بدم . نباید اشتباه کنم زمان کمه خیلی کم  .



نامه های ونگوگ (جلد اول) ، ترجمهٔ رضا فروزی 


+ کتاب و حقایق زندگی و هنر ، در نظرم یکی است . من کسی را که از حقایق زندگی به دور است موجود افسرده ای میدانم... اگر هنر را در حقایق زندگی نمیجستم زندگی را بیهوده و بی معنی می پنداشتم .


+ اکنون با تلاش بسیار مشغول کارم ، زیرا برایم مسلم شده که باید معلومات تازه ای فرا گیرم و از دانشمندان مورد علاقه ام پیروی کنم دلم میخواهد آنقدر بخوانم و بدانم تا بتوانم به مفاهیم دانش و همر قدیم و جدید دست یابم. 


+ عزیزم آموختن زبان لاتین و یونانی دشوار است. معذالک از این که به کارهای مورد علاقه ام مشغول شدم خود را خوشبخت میدانم. شبها نمیتوانم زیاد بیدار باشم و مطالعه کنم ، زیرا عمویم مرا به کلی منع کرده. اما جمله ای که زیر یکی از گراوور های رامبراند نوشته شده از یاد نمیبرم:« در نیمه های شب روشنایی نیروی شگرفی دارد. » برای آن که شعله ی کوچک چراغ گاز تمام شب روشن باشد ، غالبا دراز میکشم و به آن نگاه میکنم و نقشه ی کارهای روز بعد را میکشم که از چه راهی به اندیشه هایم جان بخشم. 


+ وان گوگ آثار هنری گذشتگان و همزمان خود را بهترین وسیله تحقیق و منبع معلومات خویش میدانست.


+ من باید در این نبرد و بر این روزهای سخت پیروز گردم. گرچه چیزی نمانده آب از سرم بگذرد و آینده را نمیتواندپیش بینی کرد ولی هر نوع سختی را تحمل میکنم و زندگی را برایگان از دست نخواهم داد. 


+ اثر بزرگ بر حسب اتفاق و فقط با یک حرکت ناگهانی دست به وجود نمی آید بلکه مجموع بسیاری کارهای کوچک است که بیک هدف واحد بزرگ منتهی میشود. عظمت هنری نیز مانند سایر موارد  و شئون زندگی در اثر کار و زحمت طاقت فرسا بدست می آید.


+ من دارای استقامت گاوی میباشم ! ( گوستاو دوره)


+ از اشتباهات و کارهای غلط نباید ترسید . بسیاری معتقد اند که برای حفظ محبوبیت بهتر است حتی کار بد هم نسازند. تو خود میدانی این روش صحیح نیست و شخص را مردد و دودل می کند و سبب وقفه کار میگردد. 


+ افسرده و تنها در تپه های ریگزار غم انگیز میگشتم

آنجا که دریا با ناله های مداوم خود شکوه میکرد 

و آنجا که توده های شن ، اواج پر چین و شکن پهناور دریا را نابود می ساخت

با کوره هاه های باریم و پر پیچ و خم آن...



1753 : کتاب

خواسنم رمان بخونم گوشه تختم بخوابم تو تاریکیو با نور کم یه داستانو شروع کنم. بعد نهار خوردم و دیدم چقدر دلم میخواد اسمونو ببینم. بعد دیدم نه در یک زمان فقط یک کتاب و تنها راهش اینه تاریخ فلسفه تموم شه پس اومدم تو بالکن و امیدوارم بتونم خوب بخونم و زودتر تمومش کنم. کتابخونه نرفتم و مها قهر کرده مثلا باهام. باید خودش بتونه بره خیلی مسخره است من نرم اونم نره نه؟ به هر حال‌ کاش شب که میشه بگم اخیش یه روزه دیگه هم خوب تموم شد. و تموم شد. 


جایزه میخوام به خودم بدم. دیدن یک عدد فیلم. شایدم دوتا

1730 : استراحت

خب امروز احتمالا آخرین روز تعطیلاتم به حساب میاد. از هیچکاری نکردن خودمو خفه کردم تقریبا. و امروز چیکار کنم؟ احتمالا بخوابم فیلم ببینم برم بیرون و به بهترین نحو ممکن تنبلی رو به اوج برسونمو بعد فردا دوباره کتابخونه. اگه بیشتر از این بشه دیوونه میشم. فکر کنم طبیعی که ادم خسته بشه دلش بخواد خستگی در کنه و بعد دوباره بع همون حد اعلای فعالیت برسه. و اینجوری میشه که یک هفته از مهر گذشت!تصمیم گرفتم یسری تغییرات توی زندگیم به وجود بیارم. تغییرات اساسی...

1726 : مثل قدیما

بالاخره این تنو کندمو بلند شدم. خوشم نمیاد مول این افسرده ها باشم که هیچکار نمیکنن. نه که نباشم ولی الان حالم خوبه حتی از اثخونه موندن حس خوبی دارم دوباره مثل قدیما رو تختم میشینم تا کار کنم. کسیم نیست یعنی عده ی زیاد محیط خودمونی و راحتم حداقل امروز رو این مودم. اگه تا شب نترکوندم. فقط هرچیو حال داشتم انجام میدم. هرچی که میلم کشید رو. تا کم کم دوباره موتورم روشن شه آخ که چقدر این گرم کردن سخته. اما من میتونم. باید بتونم. همه چیز به عمل کردنم بستگی داره. تمام آینده ام رویاهام حتی گذشته ام هم به این بسته است. بدرک که خیلی چیزا سخت. به درک که هیچی اونجوری نیست که دلم خوش بشه هست. بدرک که بدبخت به نظر میرسم. به درک دوباره وایمیستم اصلا من به خودم پیچیدن عادت کردم. به این بغض تو گلو و اشک توی چشمام که یهو جلوی دیدمو میگیره اینا نباشن انگار هیچی نرمال نیست. بدرک که درم میخواد بمیرم. من زندگی میکنم با همه ایناش جا نمیزنم. خدارو چه دیدی شاید اتفاق افتاد. 

1675 : دفتر چهارم


دقیقا یکی از ویژگی های احمقانه منم همینه دلم میخواد از استادم خبر بگیرم ولی تا میخوام بهش فکر کنم نگران میشم حالا راجع به من چی فکر میکنه.  ازش بیش از حد خجالت میکشم به خاطر این من مزخرفی که هستم. هرچند استادم احتمالا منو میبخش یا شایدم این توقعاتی که من از خودم دارمو ازم نداشته باشه. اما من واقعا نمیدونم چی باید بهش بگم به خاطر همین هم توی این یک سال هیچ حالی ازش جز یک بار نپرسیدم یعنی به صورت واقعی از دور ازش کمابیش خبر دارم ولی اون بعضی وقت. فکر میکنم چرا باید منو یادش بمونه. این همه شاگرد داره. خب میدونم خیلیا میرن پیشش احتمالا داره اخبارشون وسیع و خرفی برا گفتن درن اما من چی دارم بگم هیچی هیچی. و فقط دلم میخواد حداقل یه قدم گنده بردارم. فعلا که توی پستیم. و بزور دارم سعی میکنم از کوه برم بالا. و هی پام سر میخوره و دوباره جای اول. اگر اون میدم حتما میفهمید امیدوارم فکر نکنه این به سرغش نرفتن از فراموشیم نیست. امکان نداره لحظه ای فراموشش کرده باشم. اینقدر که این آدم تو زندگی من پررنگ  هیچکس نیست. اما الان واقعا دلم براش تنگ شده. یجوری که ابدا نمیتونم جلو اشکامو بگیرم و گریه نکنم. از خودم متنفرم و به این فکر میکنم اون که نمیدونه شاید چه وضعیت مزخرفی دارم شاید فکر کنه چه شاگرد بی چشمو رویی که رفت دشت سرشم ندید. اما به خاطر این نبود. واقعا نبود. هرکتابی که خوندم. هر مقاله همه کارهایی که برای عکاسی برای بهتر شدنم کردم فقط برای این بود که ز این وضعیت مزخرف درام و همیشه هم همه چی بدتر شد. از خودم متنفرم به خاطرش. فکر نکنم هیچی بهتر بشه هیچوقت. فکر نکنم هیچقوت بتونم ببینمش چون هیچوقت خوب نمیشم. و وقتی خوب نیستم چی باید بهش بگم؟ این همه هم نرفتم سراغش فقط یه ادم مزخرفم. از خودم متنفرم. متنفر. فقط نمیخواستم فکر کنه به خاطر منافع شخصیم میرم سراغش چون مزخرف بودم دلم نمیخواست آویزونش باشم یا از چیزی که بدش میوبد وابستگی دچارش باشم. همین. اما الان نمیشه کاری کرد. حتی نمیدونم کجا هست. فقط راهی که دارم تلاش کردن حتی با دستو پای شکسته و من اینقدر از این کوه میرم بالا حتی اگه هزار بار بیفتم تا برسم نوک قله. کاش یروزی بفهمه چقدر به عنوان استادم بهش مدیونم چقدر دوسش دارم و براش احترام قائلم. کاش همیشه سلامت باشه و سایه اش بالا سر من و عکاسی و کسایی که دوسش دارن. 

اعترافات ، ژان ژاک روسو ، ترجمهٔ مهستی بحرینی ، نشر نیلوفر (قطع جیبی)



+ هنگامی که عمل زشتی از ما سر می زند، در همان وقت نیست که عذابمان می دهد ، بلکه مدتها بعد ، هنگامی که آن را به یاد می آوریم مایهٔ رنجمان می شود ، زیرا خاطره اش به هیچ روی محو نمیشود.


+ همیشه آبرو و ارامش کسانی که برایم عزیزند بر خوشی های خود مقدم داشته ام.


+ من که در جوانی با این همه اشخاص خوب و مهربان بر خورده ام ، چرا باید در سن بالا چنین به ندرت با نظایر آنان روبرو شوم؟ آیا نسلشان منقرض شده است؟ نه ؛ اما امروزه نظامی که برای یافتن این گونه اشخاص بدان نیاز دارم دیگر همان نظامی نیست که در آن زمان جستجویم را بر آن قرار میدادم. در میان تودهٔ مردم ، در جایی که عشق ها و سوداهای بزرگ گاه به گاه به سخن در می آیند ، صدای عواطفی که با فطرت پیوند دارند بسیار زود به زود به گوش میرسد. در میان مردمی که در وضع بالاتری قرار دارند، این عواطف کاملا سرکوب شده‌اند، و در پشت نقاب احساس ، هرگز چیزی جز سود پرستی و خود خواهی سخن نمیگوید. 

+ دوستش داشتم چون زاده شده بودم تا دوستش بدارم.

+ یکی از ویژگی های عجیب و احمقانه ام این بود که جرئت نداشتم خبری از او بگیرم و یا نام را بی آنکه ضرورتی بی چون و چرا در میان باشد به زبان آورم گمان میکردم با بردن نامش ، همهٔ احساساتی را که او در دلم بر می انگیخت بازگو میکنم ، زبانم راز دلم را فاش میکند، و به عبارتی مایه ی بدنامی او میشوم. 

+ در پیاده روی چیزی است که به اندیشه هایم جان می دهد و آنهارا بر می انگیزد.

1670 : نیمه شهریور

‌تا حدودی روزای مزخرفی رو میگذرونم. میفهمی؟ امروز صبح کلا بزور انگار چشام باز شد چند بار هی بیدار. شدم اما نشد که بلند شم حتی چشام نمیدید درست. تا ده یازده فکر کنم اینجوری بود بعدش بیدار شدم مسواک زدم صورتمو شستم خواب از سرم بگذره اما حالم خوب نبود. واقعا خوب نبود. گریه حتی کردم احساس خالی بودن که چرا باید زندگی کنمو این وضع رو تحمل کنم این همه دردو کرخت افتادم روی تخت بی حس بی حس وقتی حالم خوب نیست اینجوری میشم جون تو تنم نمیمونه کم کم کم خالی میشم البته وقتی حالم خوب میشه بی حسی نمیره همچنان هست الانم که اوکیم احساسش میکنم وقتی حالم خوبه نمیتونم یه جا بند بشم. همش دلم میخواد یکاری کنم فکرم میپره حواسم پرت میشه. وضعیت مزخرفی باید قبول کنم خودمم هنوز دستم نیومده چی به چی. یعنی همه اینجورین؟؟ یعنی کسایی که مثل منن؟ دلم میخواست میپرسیدم دقیقا اونام اینجوری میشن؟ اگه اره راهکارشون چیه؟ چجوری اروم میگیرن چجوری کار میکنن این قرصا بی تاثیر نیست. صبح قرصمو یادم رفت بخورم تا بیست دقیقه به یک. بی خود نبود های های گریه میکردم همینطوریا. الان که فکر میکنم خنده دار میاد اما واقعا غم عالم رو دلم بود. باور میکنی؟ این چیزا واقعا اذیتم میکنه. خیلی خیلی زیاد. دلتنگی و خب دلنگرانی برای آینده. هیچ ایده ای ندارم. هیچی. فقط میدونم بتید کار کنم البته چرا یه ایده دارم که همینه فقط با کار کردن رو خودم میتونم این روزا زیاد بهش فکر میکنم. یعمی میشه؟؟ دلم نمیخواد ازش حرفی بزنم. دلم میخواد بشه و بعد. باید دید چی میشه. همین تنها راهم همینِ. همینِ و من پام شکسته باشه انگار نتونم درست حرکت کنم. میتونین تصور کنین چقدر مزخرف تازه هم عصا کمکم اومده اگه حساب کنیم قرصا واقعا کمک میکنن که اونم خودش عوارض داره احساس خستگی صبح تا بعد از ظهر تو جونم هست ولم نمیکنه . اما من هنوز فکر میکنم همه چیز اونقدرم بد نیست درست بعضی وقتا فکر نبودن بیخیال زندگی شدن غلقلکم میده ولی خب هنوز دوست دارم خیلی چیزارو تجربه کنم. به آینده فک‌میکنم آرزو های محال دارم. خیلی محال. خدارو چه دیدی. شاید شد اگرم نه خیالشم شیرین. یه خورده تلخم به نظر میرسه. مثل قهوه. امروز روز دوم بود خوردمش لعنتیو اگه بدونی چقدر مجبوری میخورم فقط به خاطر پریدن خواب از سرم. فردا میرم کتاب خونه و پس فردا هم خونه کار نمیکنم این روزا یا لَخت میفتم رو تخت یا یه جا بند نمیشم. بهترین راهش همین با این که واقعا عذاب اوره به خصوص دستشویی رفتن اونجا. ولی دیگه همین چیکار میشه کرد. نه که بد باشه اما خونه راحت تره دیگه اما وقتی نمیتونی اینجا کار کنی و اونجا مجبوری میشینی پس بهتره بری بحث یه عمره که باید بسازمش وگرنه تا اخر عمر باید خود مزخرفمو اینجوری تحمل کنم و این واقعا آزار دهنده است. آخ یعنی میشه رویاهام بشن؟؟؟ اگه بشه خوشبخت ترینم برای خودم. این اگه میشه ها ها. دل آدمو آب میکنن. بهتره برم برای فردا غذا درست کنم. بعدشم وسایلمو جمع کنم حوصله کار کردن ندارم.  

1660 : نخستین قصه گویان

خب فصل کتاب قدرت اسطوره  ، جوزف کمبل ،  عباس مخبر ، نشر مرکز تموم شد. شاید یه جاهاییش جذاب نباشه اما یه چیزاییش برای من واقعا جذاب. یه جا نوشته توی اون زمانهای خیلی قبل که غار نشینی اینا بوده شاید برای این که مرحله بین کودکی و بزرگسالی معلوم بشه یسری آیین داشتن که الان نیست. حالا چه دختر چه پسر که البته پسر هارو بیشتر توضیح داده که از مادرشون جدا میشن یه دوره ای یسری چیزارو طی میکنن و بعد دوباره به اونجا برمیگردن تا ازدواج کنن و دیگه بچه نیستن خب ما الاناینو نداریم. شاید کسایی رو ببینیم طرف سی سالش ولی هنوز وابسه مامانشِ :/ و جدا از اون هیچ چیزی نیست که مرز بن کودکی و بزرگسالی رو اونجوری مشخص کنه که مثلا بچه بفهمه کودکیش تموم شده اصلا برای خود من این آیینها نمیگم اونجوری ولی هیچ چیز نیست چیزی که تو کتابم نوشته. حالا از اینا بگذریم اینو میخواستم بگم که من دارم یعنی توی این یک سال انگار یه همچین دوره ای رو خیلی اتفاقی انگار طی کردم و همچنان دارم طی میکنم. جوری که مشخص شده همه چیز فرق کرده حتی از نظر جسمی هم فهمیدم چیزایی رو همین دو قطبی.  حتی ندیدن استادم. نه که از قصد بوده باشه نه اصلا اما به هر حال فکر میکنم همه چیز دست به دست هم داد. یه همچین دوره ای رو الان این زمونه به نظرم بگذرونم. این که از مرحله ای به مرحله ی دیگه برم اسطره یعنی همین. و آیین اتفاقی که انجام میشه برای همچین چیزی که شخص رو به خارج پرتاب میکنه نه همونجایی که هست. و البته در مورد واقعیتی درونی و نه بیرونی و ظاهری. و اینها رو میفهمم. بزرگ شدنم تغییر کردنم عوض شدن همه چیز تجربه هام و مراحلی که طی شد. یه چیز دیگه هم که به نظرم اومد این بود که توی زمان حاضر خود عکاسی میتونه اسطوره باشه یعنی هست. ثبت کردن یه لحظه گرفتار کردنش و موندنش به نظرم اسطوره حساب میشه البته شاید نه همه ی عکاسی ها ولی خب و این که یه جا میگه نقش هنرمند اسطوره ای کردن محیط زیست و جهان. هنرمندان که انگار آیینی رو اجرا میکنن برای اسطوره کردن.  مثلا عکاسی مثل یه آیین باشه. چقدر خفن؟؟اسطوره از مرحله ای به مرحله بعدی رفتن ، خلق شیوه ی زندگی جدید. در مورد رابطه انسان و حیوان هم نوشته بود فصل دو یه جا نوشته بود این که بعضیا گیاه خوار میشن به بهانه ی این که موجودات زنده رو نخورن تو خواب خرگوشین چون گیاهان هم زنده اند و جون دارن و به نظر منم کار احمقانه ای. نوشته بود زندگی کلا بر پایه کشتن و خوردن. چیزی که الان مشکل داره این که ما حیواناتو الان پست تر از خودمون میدونیم و نادیده شون میگیریم زمانهای قدیم اینجوری نبوده درسته میکشتنشون ولی با یه شیوه ایینی انجام میگرفته حالا این که بیای بگی گوشت نمیخورم هنر نیست. ولی نه این که بگم بیایم گاو بپرستیما اینم درست نیست ولی اونارو میشه مثل موجودزنده دید.




البته شایدم از قصد بود این که تا بهتر نشدم نسبت به قبلم استادمو نبینم. پس یه الزام پس تغییر و تحول داره پس باید از مرحله ای به مرحله دیگه ای رفته باشم. 

1656 : دوشنبه نقره‌ای

امروز رفتیم پیک نیک. خب خوش گذشت. صبح تا یازده اینطورا خواب بودم از کله شسحر هی بیدار میشدم سعی میکردم بیدار بمونم نمیتونستم واقعا به خاطر این موضوع عصبی شده بودم. خلاصه که روزی پر از تجربه های جذاب بود و از خودمم راضیم به یه گربه بینوا غذا دادم میخواستم یهش دست بزنم نذاشتن :( خب دوست درم ببینم چجوری. دیگه این که فکر کن اب ببینی پایی به آب نزنی هیشکیم نبود خلوت اصلا یک حالی داشت که نگو هرچند از پله اومدم دیام پایین یه سنگ از زیر پام در رفت لیز خورد افتادم زخمی شدم اما مهم نیست خیلی بعدش رفتم وسط رودخونه رو یه سنگ بزرگ نشستم پامو گذاشتم آب بخوره بهش. پر از حس خوبم یجوری که شروع کردم به کر کردن به محض خونه رسیدن چپیدم تو حموم و الانم زبانو نوشتم درس جدید رسیدم به ضمایر فرانسوی باورم نمیشه اینقدر ذوق دارم نمیگم عالی اما بد نیستم خب فرانسوی جدی ترم اما انگلیسی هم سعیمو میکنم.  گفتم اون روز مصاحبه سونتاگ رو با بارت رو دوباره گوش دادم چقد بهتر شدم؟؟ قشنگ میتونستم تشخیص بدم دیگه فرانسوی یه مشت صوت در هم برهم تند تند نبود. و انگلیسی هم میفهمیدم جاهاییشو. خب تا پنج سال دیگه مطمئنم تو این زمینه عالی میشم کلی ذوق دارم براش. بهتره برم خیلی زمان نیست تا نیمه شب دلم میخواد موقع خواب خوشحالیم پا برجا باشه به خاطر کار کردن.