روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۹۶ مطلب با موضوع «یادآوری برای خودم» ثبت شده است

2573 : کتاب جدید : اتاق روشن

نمیدونم این کتاب رو ـ اتاق روشن ، نوشتهٔ رولان بارت ، ترجمهٔ فرشید آذرنگ ، نشر حرفه نویسنده ـ برای چندمین بار میخوام بخونم. فقط میدونم تو این لحظه دلم میخواد دوباره بخونمش. که این کتاب کلا شاید جزو اولین کتابهایی بود که دید منو به عکاسی بازتر کرد. یادش بخیر تابستون ۹۴ بود که این کتاب و نگاهی به عکسها رو خریدم. اون موقع تازه اسم استادمو شنیده بودمو میخواستم بدونم چجورین. هرچند که اولش خیلی سخت بود برای من این کتاب و اولین بار همون تابستون نصفه ولش کردم. ولی بعد که دوباره خوندمش نمیدونم ذهنم به واسطه ی کلاسها بازتر شده بود خلاصه راحت تر میفهمیدمش. و بعدها که باز خوندمش و هر دفعه تکراری نمیشه برام.

فرشید آذرنگ شاید به معنای واقعی کلمه برای من استاد بودو هست.  نمیگم بیشتر که هستن. و منظورم از کلمه ی استاد که این روزها خیلی در مورد آدمهای اشتباهی به کار میره و خیلیا در حد این اسم نیستن اما بهشون گفته میشه نیست. نمیتونم بیشتر از این راجع به استادم شاید حرف بزنم چون توی کلمه ها نمیگنجه. و این اصلا نه شعار و نه ادا اصول . فقط میدونم تمام حال و آینده و زندگی من تغییر کرد. شاید اولین باره مستقیم راجع بهشون حرف میزنم اما این بار هم حق مطلب ادا نمیشه. که من چه سرنوشت شومی میتونستم داشته باشم اما حالا اینجام و زندگیم و راه و هدفمو پیدا کردم. و جدا از اون با دنیای دیگه ای روبرو و آشنا شدم. 

بریم شروع کنیم امروز خیلی خوب بودم. البته در مقایسه با روزهای پیش. فراخوانی نا بهنگام رو هم خوندم. همون اون دلمو برد واسه اتاق روشنو بارت و استادم دلم تنگ شد. فعلا برم کتابمو بخونم نمیتونم بیخیالش بشم چون با تموم وجودم دلم میخواد باز بخونم. بعد از این میرم سراغ کتاب سیر حکمت در اروپا. 

2572 : تغییر بزرگ

تصمیم گرفتم جدیتر بشم توی کارم.چه توی عکاسی چه توی فلسفه چه حتی توی زندگیم. وقتشه یاد بگیرم بزرگ شدم و دیگه بچه نیستم. باید مسئولیت زندگیمو به عهده بگیرم. باید بهتر و عمیق تر فکر کنم. دنیارو تجربه کنم. میدونم یه روزه اتفاق نمی افته. دلم میخواد مثل استادم بشم. و خودمو با اون می سنجم. و میدونم یه خورده سخته. چون باید کمک کنم به خودم تا رشد کنم. هنوز خیلی کوچیکم و مونده تا برسم به استادم. اما بهش فکر میکنم این که اگه بود چیکار میکرد چجوری بود.و البته چجوری هست. بعضی وقتام شکست میخورمو اشتباه میکنم. میدونم باید خودمو براش اماده کنم. یه خورده از اشتباه کردن میترسم. این که کسی نباشه بهم بگه. این که راهو اشتباه برم. تو این مسیر تنهام. البته استادمم هست که من خودمو باهاش میسنجم. سونتاگ و بارت و بنیامین و جاکوملی اونز و ادمز هم هستن. میبینی تنها نیستم دیگه. از پسش بر میام.تمام تلاشمو میکنم. نباید ساده بگذرم نباید فکرام اندیشه هام دیگه سطحی باشه. دلم میخواد همون جوری که استادم میگفت فکر کنم به نادیده ها به جزئی کردنشون فکر کنم. 

پس قراره یه تغییر بزرگ رخ بده. بیا با هم انجامش بدیم. از همین الان. من آماده اممممم :) فکر نکنم البته از یه لحاظ هایی بزرگ بشم :دی  بزن بریم ^___^

2516 : فکر کن...

بیا فکر کنیم تا ده سال دیگه من زبان فرانسه و انگلیسی رو یاد گرفتم. میتونم بخونم بنویسم فکر کنم حرف بزنم. فوق العاده است حس فکر کردن بهش. این که یه دختر سیو پنج سالم و به آرزوم رسیدم. البته تازه اول راهم ولی چه کیفی میده حتی فکر کردن بهشم منو سر ذوق میاره. فکر کنم تا اون موقع ارشدمو رشته فلسفه خوندمو تمومش کردم. فکر کن میخوام عکاسی کنمو مجموعه هام همچنان روشون کار کنم. فکر کن کلی کتاب خوندم و شاید خیلی نا آگاهیم کمتر شده. فکر کن چه لذتی میده بهم. اما همه اینا به حرف ساده است باید تلاش کرد براش زمان گذاشت حتی شکست خورد اما جا نزد. فکر کن. فکر کن که از ته وجودم از اون مائده ی این چند ساله راضی باشمو کیف کنم از خودم. دلم نمیخواد مثل دوره ی قبل از استادم که حسرت میخورم باشم. فکر کن یروز بتونم. آخ که وقتی فکر میکنم دلم میخواد سیو پنج سالم باشه. سی و پنج سالگی چقدر غریب برام. من هیچوقت تا قبل این فکر نکنم فکر کرده باشم اینجوری به آینده که فکر کنم دلم میخواد چی باشم و دلم بخواد زمان بگذره و امیدوار باشم. فکر کن همه کتابای بالزاک و فلوبرو به زبان فرانسوی بتونم بخونم. آخ که ته دلم گیلی ویلی میره. آخ فقط فکر کن من همونی بشم که باید و دلم میخواد بشم. فکر کن استادم هز حض حظ حز :دی کنه از دیدنم که چیکار کردم. کاش خوشحالش کنم. فکر کن مامان بابام کلی بهم افتخار کنن. فکر کن شاید اصلا یه جای دیگه باشم شاید. فکر کن به همه اینا برسم چقدر دنیام بزرگتر شده. فکر کن دیگه اون دختر دستو پا چلفتی نباشم :دی. اونی که هیچی نمیدونست و بلد نبود. فکر کن خیلی چیزا هست که بعد اون باید بهش فکر کنم. فکر کن چه کیفی میده. منتظرتم هر روز که بیدار میشم کار میکنم تا شب که بتونم بتونم اونی که دلم میخواد فکر کنم باشم. اما من هنوزم اون دخترک کنجکاوو که دلش میخواد یاد بگیره رو تو وجودم تا اخر عمر نگه میدارم. قول میدم. فکر کن شاید اون موقع بتونم به بقیه هم کمک کنم تا بتونن راهشونو پیدا کنن. همین. شبها به همینها فکر میکنم و میخوابم. این که بتونم بهتر بشم. خیلی بهتر از الانم. 

2489 : تقصیر

دارم فکر میکنم شاید حق با من نبودو من خیلی سریع ناراحت و غمگین شدمو عصبانی و اومدم توی اتاق. به هر حال الان پشیمونم. شاید حق با من نبود. شاید نباید توقعی داشته باشم. شاید باید خودم برای خودم کارامو انجام بدم. شاید هزار تا شاید دیگه. اما دست خودم نبود. یه ذره نازک نارنجی شدم حتما. ولی خیلی هنوز ناراحتم اصلا مهم نیست حق با منه یا نه من نمیدونم چی بگم فقط دلم میخواست توقع برخورد دیگه ای داشتم اما اونا ... نباید از هیچکس توقع داشته باشم. هیچکس به من اهمیت نمیده اینجا همه فکر خودشونن. اصلا چرا باید اهمیت بدن. من مگه براشون چیکار میکنم. من فقط یه موجود اضافیم. که شاید حتی از خداشون باشه شرش از سرشون کم بشه. اه نباید این حرفارو بزنم دوباره گریم گرفت لعنتی. فقط باید آگاه باشم نباید بزارم پیش بیاد این چیزا فقط احساسات منه. برم بخونم باید بخونم فقط بخونم تا یادم بره تا بتونم خوب باشم. من عاشق عکاسیم. ناراحتی دیشبم به خاطر همین بود. هیچکس منو نفهمید وقتی گفتم واسه همین بود. من دلم میخواست و اونا نمیفهمیدن اینو. اشکال نداره باید با همین محدودیت هام کار کنم دلم میخواد عکاسی کنم ولی نمیدونم دوباره از کجا شروع کنم. از کجا. شایذ الان باید تمرکزمو بذارم روی کتابام روی فلسفه باید هرجور شده قبول بشم بعدش برم عکاسی. به هر حال زندگی حتما بالا و پایین داره همیشه که ادم نمیتونه همه کارو با هم انجام بده نه؟؟ شاید اینا همه توجیح های منه. هرچی که هست این فکرا فقط میتونه ارومم کنه. همین برم کار کنم. 

2442 : امیدوار

میخوام شروع کنم تکلیفای زبانمو انجام بدم. امشب تمومشون کنم که فردا همش بشینم پای کتاب تاریخ فلسفه چون قراره برم تهران باز. روحمم خبر نداشت اینجوری میشه اونم برای ده روز.  فکر کن وگرنه اینقدر عجله نمیکردم برای گرفتن کتابام از قفسه. خب به من چه هرچی من میگم برعکس اتفاق میفته :/ خلاصه که پنجشنبه یا جمعه هرکدوم که بلیط باشه راه میفتیم سمت تهران. 

داشتم فکر میکردم چقدر دلم میخواد یه کاری کنم. بتونم به بقیه کمک کنم. همونجوری که استادم بود. راستی ادما چجوری راهشونو پیدا میکنن؟ استادم چجوری راهشو پیدا کرد؟ یا سونتاگ یا بارت یا بنیامین. چی شد که این آدما شدن؟ دلم میخواد مثلشون باشم. میترسم از مسیر خارج بشم شاید مثل چند روز قبلی که با کمکاری خارج شده بودم. با خودم میگم فقط وقتی میتونی حتی ارزوی مثل اینها شدنو داشته باشی که سخت کار کنی نه این که بگیری همش بخوابی. میدونم میدونم من رویا پردازیم خیلی خوبه اما دلم میخواد حداقل رویاشو داشته باشم این که بتونم برای بقیه راه گشا باشم کمک کنم بفهمن که زندگی کردن چجوریه مثل استادم که به من یاد داد. میدونم هم خیلی کار سختی. میدونم شاید فقط یه رویا باشه اما من میخوام. میخوام کار کنم شاید مسیر منم باز شدو پیش رفت. این چند روزی که کم کار بودم اصلا بهم خوش نگذشت همش فکرم سمت کارکردن بود. دلم گیر چیزی که دوست دارم شاید ذهنم آلارم نا امیدی میداد که نمیشه نمیتونی. اما من میخوام. میخوام که بتونم میخوام همین کارایی که از پسش بر میامو انجام بدم. میخوام برم عکاسی خیلی دلم میخواد. میخوام که کتاب و مقاله بخونم میخوام رو زبانم کار کنم میخوام عکس ببینم میخوام رو خودم کار کنم حالا هرجوری میخوام لحظه لحظه ی عمرمو پای هدفام بذارم. میخوام میتونستم نویسنده بشم. دلم میخواد فلسفه کار کنم عکاس بزرگی بشم به عکاسی برگردم به قول استادم. میخوام مثل  استادم بشم از همه نظر. 

امشب دوربینو برداشتمو زدم بیرون. بارون میومد در حد سیل هنوزم میاد به کل ناامید شدم از خودم نمیشه تو این بارون عکاسی کرد. ولی شاید باز امتحان کنم باید عکسامو ببینم طبق معمول هیچ ادمی تو عکسم نیست میخوام این طلسمو بشکنم. از اولین پروژم که توش ادما بودن دیگه هیچکدوم از مجموعه هام آدمها نییستن. تازه اونم اونجوری که عکاسای دیگه گرفتن نبود. ولی باز امتحان میکنم. 

دیگه این که همین. امیدوارم من با تمام نا امیدی با تمام ضعفهام ترس هام امیدوارم حتی اگه ذهنم مدام آلارم نا امیدی بده. 

 

2399 : روزایی که فکرشو نمیکردم. امروزی که هستم.

الان که دارم مینویسم هیچوقت فکر نمیکردم بعد از تموم شدن دانشگاه تو همچین وضعیتی باشم! چقدر از تموم شدن دانشگاه و رسیدن روزای بعدش میترسیدم. چقدر گنگ بود برام. حتی مخصوصا پایان ناممو انداختم شهریور یا همون مهر. چون نمیتونستم تصور کنم چجور آدمی قراره بشم. چیکار باید کنم و چجوری. اما انگار همه چی ناخودآگاه شکل گرفت! انگار نه انگار که دانشگاه تموم شده. من عوض شده بودم و فقط زمان میخواست تا یادبگیرم چجوری باید باشم و از همه چیزایی که یادگرفتم استفاده کنم. باید همه چیزایی که یادگرفته بودمو میریختم روی یه میز و مرتبشون میکردمو ازشون استفاده میکردم.  

اول از همه فهمیدم هیچی تموم که نشده هیچ تازه اصل ماجرا شروع شده  تازه وقتش بود رو پای خودم وایسم. هرچند میترسیدم اشتباه کنم و بدون اشتباهم نبودم تا الان اما سعی کردم همه چیزو یادم بمونه من یه بار امتحان کرده بود میدونستم فقط باید به حرفای استادم عمل کنم موبه مو. میدونستم اگه گوش کنم و انجام بدم نتیجه میگیرم به خاطر این که من از آینده خبر نداشتم چیزی که استادم میدونست و تجربه ای که داشت رو من نداشتم. اولین قدم کتاب خوندن بود قبلا با بچه ها از استاد خواسته بودیم تا بهمون معرفی کنه. من از همون لیست شروع کردم اونم نه اینجوری که شیش ماه طول بکشه یه کتاب تموم شه سعی میکردم بدون وقفه بخونم و درست بخونم هرچند یسری کتابها که سخت بودن طول میکشید اما زیاد نبودن. و خوندن اولش سخته اما بعد چنان لذتی میبری که قابل توصیف نیست لذت یادگیری لذت تجربه لذت این که میفهمی چقدر چیز وجود داره که بخوای کشف کنی و دنبالش بری. به واسطه ی هر کتابم با نویسنده های دیگه اشنا میشیو این تمومی نداره. کار بعدیم خوندن مقاله بود. مقاله های استادم که با بچه ها قرار گذاشتیم خریدیم من خوندمشون کم کم همشو و انگار همونها برام کلاس درس بود.  قدمای بعدی این بود که استادم گفته بود بنا به دلایلی بهتره ارشد عکاسی نخونیم و میتونیم جاش رشته های دیگه ای بریم. این توصیه ای بود که من بهش عمل کردم راستش اون موقع نمیدونستم که امروز علاقه مند میشم به خوندن فلسفه. ولی خوشحالم بهش عمل کردم و امروز انتخابم فلسفه است. اموزش زبان، ساز اینها هم بود خب من به  زبانو اول خودم شروع کردم به یاد گرفتنش تا الان که سه ترم زبانو گذروندم با کلاس رفتن چون خوندن زبانو بلد نبودم به اون صورت پس بعدش تسلیم شدمو رفتم کلاس تا واقعا یاد بگیرم. موسیقیم من نمیتونستم عملی کنم هم این که دیر بود به نظرم هم این که گوشم مشکل داره و هم این که به نظرم رسید انرژیمو بهتره بذارم رو کارای اصلی دیگه که خیلی عقب بودم هرچند حسرت بلد بودنش به دلم میمونه. و عکاسی. من نمیدونستم چیکار کنم پس با ادامه دادن یکی از مجموعه هام شروع کردم هنوز آماده نشده بودم و در خودم نمیدیدم که یه مجموعه ی جدید شروع کنم! میترسیدم اشتباه کنم. چند ماه کار کردم و تا همین چند ماه پیش که یه مجموعه جدید رو شروع کردم تازه که اونم نمیدونم اصلا خوب شد یا نه اما خودم دوسش دارم. چون جرئت کردم حتی اگه عالی نشده باشه.

میبینی من نمیدونستم همچین روزی میرسه و تعریف میکنمو آیندم گنگ نیست تو این مدت هم خیلی خودمو شناختم شاید خسته شدم اما دست نکشیدم. فقط عمل کردم هرچی که میدونستمو یه جاهایی اشتباه کردم اما سعی کردم وقتی متوجهش شدم جبران کنم. از آدمی که الان هستم خوشحالم این که هنوز توی اون حال و هوام هنوز این ریسمان قطع نشده. منظورم از اون حالوهوا عوض نشدنم نیست اتفاقعا هم من عوض شدم هم حالم عوض شده ولی هنوز کنده نشدم ریسمان قطع نشده منو نگه داشته. آینده برام روشن تره. فقط یادم افتادو میخواستم تجربه اون روزایی که ترسش رو داشتم بنویسم. ترس فراموش کردن ترس نتونستن. ولی من تونستم سعی کردم فراموش نکنم مرور کنم روزامو. چقدر خوشحالم برای خودم گفته های استادمو همونجور که برای استادم نوشتم برای خودم نوشتم چقدرم توش غلط دارم تازه الان وقتی مرور میکنم هنوز چیزای بیشتری ازش یاد میگیرم. خب اینم از یادآوری روزایی که خوب و بد گذشت. هیچوقت فکر نمیکردم اینجوری بشم دلم میخواد ادم بهتری بشم کتابای بیشتری بخونم و.. کاش از پسشون بر بیام.

گفتم بهت که دیروز برنامه ریزی کردم؟؟ یه برنامه ی سخت. هنوز تموم نشده اما امروزو عالی بودم اگه رخت شستن وسطش با این ماشین لباسشوئیه نبود بیشترم میخوندم :دی خلاصه که فعلا راضیم از خودم کاش از پس مجموعه جدید بر بیام فعلا که تمرکزمو گذاشتم رو دیدن و مرور کردن کارای عکاسایی که دوسشون دارم تا چه پیش آید. برم خیلی دیر شد وقت خیلی کمه راستی مامان فردا میاد دو تا کتابم برام خریده از منابعم اخه ما خونمون اربعین مهمون داریم شب قبل اربعین البته بعد ۲۳ وم میریم تهران من تا اون موقع کتابایی که دارمو قراره تموم کنم طبق برنامم اگه بشه البته که میشه بعد کتابام تموم میشه بهم گفت میخواد برام بخره منم دوتاشو گفتم چون مهام برای دانشگاش کتاب میخواست و میرفت انقلاب کلی ذوق دارم. حالا برم تهران هم میخرم باز کتاب چون کمن اینا. همین بهتره برم چه یادآوری خوبی بود. مرور کردن روزایی که میترسیدی خراب کنی و تهش میگی به خودت هی زیادم بد نبودی دختر جان سعی کن بهتر بشی. اعتماد بنفسم رفت بالا دیگه خیلی :دی بهتره از منبر بیام پایینو ادامه ی کتابو بخونم ببینم قرن هجدهم چه کسایی بودن. 

 

اینو یادم رفت بگم که دلم میخواد در آینده مثل کسایی بشم که بزرگن مثل استادم سونتاگ بارت ادمز اونز جاکوملی  و ... که کلی دوسشون دارم. دلم میخواد دنیا های دیگرو تا جوونمو وقت دارم کار کنمو بهشون برسم. دلم میخواد یروزی که آینده رسید بگم دمت گرم مائده ببین کجا وایسادی دلم میخواد مثل امروز از خودم راضی باشم. دلم میخواد دنیایی رو تجربه کنم که استادم سونتاگ بارت و ... تجربه کردن. دلم نمیخواد محدود باشم اینا فقط با کارکردن الانم اتفاق میفته. یه وقتا میگفتم کاش زودتر میفهمیدم اما الان میگم حالا که فهمیدم باید عمل کنم نباید دیر بشه. وقتی دفتر برنامه ریزیامو میبینم از خودم راضیم از کامل بودنش. دلم میخواد فقط مرگ باعث بشه تا من دیگه نتونم تلاش کنم. 

2375 : خونه تهران شهر من

من خیلی وقت رسیدم خونه خدایی هیچ جا شهر و خونه ی خود ادم نمیشه من حتی اگه رشت هم بمونم عادت نمیکنم. نه این که رشت بد باشه اتفاقا دوست دارم شهر های شمالی رو اما اینجا بزرگ شدم حتی اگه زیاد از خونه بیرون نرم. یه چیزی فرق میکنه چیزی که اگه کسیم از رشت بیاد تهران درکش میکنه. اینقدر خسته ام که نگو باید برم حموم ولی حسش نمیاد. وسایلامم باید جمع کنم. دو شنبه هم احتمالا برگردیم در نتیجه کل کارارو باید این مدت انجام بدیم.  خدا کنه بشه سه شنبه چون من دوشنبه وقت مشاورم دارم حتما دلم میخواد برم. نمیدونم با خودم کتاب چی ببرم چقدر ببرم چقدر میمونم ظاهرا یک ماه ولی خب معلوم نی بازم. کلی کار داریم.فعلا که هیچی معلوم نیست من اصلا فکر نمیکردم راهم کج بشه برم رشت بمونم. از یه طرف خوشحالم چون برای منم تجربه میشه از یه طرف نه چون به هرحال از حاشیه امنم میام بیرون که به نظرم درستشم این هست که این حاشیه امنو بشکنمو شجاعت به خرج بدم تا تجربه کنم. اره از پسش بر میام اونجوریم تنها نیستم. به هر حال مها هست. همین برم حموم خستگیم در بره ببینم چیا باید ببرم چیا باید بمونه. یه خورده هیچان زده ام. 

 

راستی یکی از بچه ها شنبه پایان نامه داره دوستام میرن به منم گفتن نمیدونم میرسم یا نه دوست دارم ببینمشون باید دید چی پیش میاد. باید خریدم کنم کانون زبانم برم نامه انتقالیمو بگیرم. این که اونجا میتونم زبانم برم خوشحالم. 

2365 : تماس...

به نظرم ما همیشه بدنمون رو (نه همه ی قسمت ها) از زاویه ای میبینیم که بقیه هرگز نمیبینن.

 

تماس تصویری : ما با هم حرف میزنیم نه با تلفن و صدا بلکه با یک تصویر که متحرکِ و صدا داره . آیا واقعا این خود ماییم که حرف میزنیم؟ ما تصویر هم رو علاوه بر صدا داریم. ممکنه گاهی قطع و وصل بشه اما چی ثابت میکنه که این تصویر ماییم؟ شاید قرن ها قبل به وجود اومدن همچین امکانی شبیه جک بود اما در حال حاضر اتفاق افتاده. ما تصویر و صدای همو از راه دور داریم از قاره ای به قاره ی دیگه ، از مکانی به مکان دیگه با هم حرف میزنیم و این یه امر عادی شده در حالی که به نظر من شبیه یک معجزه است‌‌. این که ما نه با خود فرد که با تصویر و صداش حرف میزنیم و اون فرد هم با تصویر و صدای ما حرف میزنه. به واسطه ی این تکنولوژی دیگه راه دور از اون معنا میفته. ما هروقت که بخوایم میتونیم از طریق وسایل الکتریکی تصویر هم رو ببینیم و با هم حرف بزنیم و دلتنگی هم معنای خودشو از دست میده چون هم دیده میشیم هم صدامون انتقال پیدا میکنه. حداقل دلتنگی کمتر بروز پیدا میکنه. شاید اون دلتنگی اصیلی که قرنها قبل به واسطه‌ی دوری بدون داشتن تصویر و صدا اتفاق می افتاد امروزه فقط با مرگ آشنایی رخ بده. که نه تصویر باشه و نه صدا و نه راهی برای برقراری ارتباط. البته باز هم ما تصویر و صدا رو به واسطهٔ ویدیو های ضبط شده داریم و ممکن روزی اگر دلتنگ بشیم با رجوع بهشون این دل تنگی ها رفع بشه که خود من بعید میدونم. شایدم سالها بعد امکانی فراهم بشه که بتونیم با مرده ها حرف بزنیم :دی تعجب نمیکنم از این اتفاق :دی هرچند که به نظرم این نقطه ای هست که طبیعت همچنان اصیل باقی میمونه و ما انسان ها قادر به تغییر دادنش نیستیم.به نظرم شروع مکالمه کردن از راه دور از نوشتن شروع شده. از نامه که به واسطه اش دو نفر این امکان رو پیدا میکردن تا با هم سخن بگن و به مرور راه کار های جدیدی ارائه شده تا به اینجا که تماس تصویری ابداع شد. باید دید آیا ممکن علم فراتر از اینهام پیش بره یا نه. 

2354 : لیست

دیشب یه لیست با هم نوشتیمو هی هرچی یادمون میومدو بهش اضافه کردیم. دیگه الان داره کتاباو وسایلشو سرو سامون میده ببینه چی ببره چی نه. کم کم یه بخش هایی از وسایلش خالی شدن. بهم دهن کجی میکنه. وسایلشو جمع میکنه وُ من نگاهش میکنم هراز گاهی یه چیزی میگه و من سرسری جوابشو میدم. به روزی فکر میکنم که باید کل سنگینی این اتاقو رو دوشم حس کنم. سنگینی نبودنش. سنگینی رفتنش. احتمالا کمتر از یک هفته ی دیگه اینجا باشه. بعدش چی میشه؟ من چی میشم. اعصابم خورد میشه. دلم میخواد به هیچی فکر کنم. حالم خیلی بده اما نمیتونم نشون بدم. 

الان که مینویسم گریم گرفت میبینتم میگه چیه دیوونه چرا گریه میکنی. اره من دیوونم معلوم نی چرا اینقدر نازک نارنجی شدم. چرا هرکی که من دوسش دارم میره ؟ حالا انگار قراره کجا بره. انگار من دیگه قرار نی ببینمش. خودم پا میشم کوله امو جمع میکنم میرم پیشش. ولی بازم همیشگی نیست. اما بهتر از هیچی. به وقتی فکر میکنم که شاید همینقدرم همو نبینیم. روزی که نه فقط از این شهر که از کشور میره. یه جای دیگه هوای دیگه ادمای دیگه. بیخیال. 

امروز راه افتادم کتابو هرچند کند پیش رفتم اما خوندم درستم خوندم باید تند تر بخونم. زبانم هست اون هفته خوندم ولی چون تستی میدونم امتحانمو خوب میدم من با تشریحیا مشکل دارم :/ 

گلدوناشم قراره من نگه دارم. چه مسئولیت سختیه جدی جدی. 

دیگه این که دکترو حداقل کاهی یه بارو باهم میریم ^_____^ یعنی مجبوره بیاد. اما مولی کلاس زبان کافه رفتن انقلاب و خیلی جاهای دیگه باید تنها برم.

همین. کلی چیز بهم بذل و بخشش کرد . منم که از خداخواسته گرفتم. 

نباید اینقدر ننر باشما. وابستگی زیادم خوب نیست. شایدم طبیعی. به هر حال ادم دیگه دلش میگیره نمیتونه بی تفاوت باشه.

نه به قبلا که فکر میکردم چه هذابیو باید تحمل کنم نه به الان که باز فکر میکنم چه عذابیو باید تحمل کنم! هیچ چیم آدمی زادی نیست. 

 

برم زبان بخونم از امشب مثل این که ازمون هست تا فردا آنلاین اما باید بخونم حداقل یه نگاهی کنم. 

2353 : گفتگو

ساعت یک ربع به نه هست. و من جسته گریخته از ساعت شش شروع کردم ما بینشم البته یه ساعت خوابیدم. کم کم کم ادم راه میفته دیگه. باید واقعا خودمو تغییر بدم. اگه بخوام همینجوری بمونم خودم میدونم که هیچکدوم از چیزایی که میخوام اتفاق نمی افته. امروز دیگه مثل دیروز نیستم. حالم بهتره. دیروز خیلی حالم بد بود خواب زیاد از یه طرف اصلا خیلی بد بود همه چی. اما امروز اینجوری نیست. میدونم باید چیکار کنم انگار تا بهتر باشم. کلی کار دارم فکرشم نمیکنی. باید کتابمو بخونم عکسامو ببینم عکاسی کنم زبان کار کنم خیلی کار دارم زمانم کمه باید جبران کنم کم کاری دیروزو همش ۱۵ ساعت دیگه زمان دارم دلم میخواد قشنگ کارامو انجام بدم. 

 

من بهتر میشم قول میدم بهت مائده. فقط باید زمان بزارم و تلاش کنم و کارایی که درسته رو انجام بدم. نباید بترسی. بترسی از نشدن. چون جز این که نذاره حرکت کنی چیز دیگه ای نیست. مائده قول بده جا نزنی. هرچقدرم سخت ادامه بدی. چون بازنده میشی اگه کار نکنی اگه جا بزنی. من پای حرفم میمونم مائده. نمیذارم که بد بشی تو فقط ادامه بده. تو هرچیزی که ضعیف تری بیشتر کار کن. کم کم یاد میگیری. کم کم بهتر میشی. دیگه من که میدونم چجوری هستی. همیشه مدت زیادی درجا میزنی و بعد یهو همه چی بهتر میشه. یادت نیست کلاسای استادتو. سه ترم ۱۴-۱۵ بودی بعد ترم اخر یهو خوب شدی. یادته. پس عقب نکش. نگو این کارا بی فایده است. نگو  نمیتونی. نگو خسته شدم. فقط فکر کن به آخرش به روزی که قراره مشخص بشه موفق بودی یا نه اون روز اگه جا نزنی خوشحال میشی. بهت قول میدم. تو هفت ماه زمان داری. هفت ماه که چشم به هم زدن میگذره. هفت ماه که باید از لحظه لحظه اش بهره ببری و نذاری هدر بره. پس کار کن حتی سخت بخون نترس. اینقدر بخون تا تو ذهنت بمونه. اینقدر بخون تا بفهمی تا ملکه ذهنت بشه که تو نه برای آزمون بلکه برای یاد گرفتنو فهمیدن تلاش میکنی. این مهمه. این مهم ترین چیزه.