روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۱۰۵ مطلب با موضوع «یادآوری برای خودم» ثبت شده است

2712 : دوست سابق

شاید باورت نشه اما وقتی عکاسی دانشگاه ثبت نام کردم یکی از دوستام باهام قطع رابطه کرد! چون خودش عکاسی میخواست و رتبه اش نمیخورد و آزاد هم نمیتونست ثبت نام کنه. فقط یه پیام دادو دیگه جوابمو نداد. اون موقع اینو نفهمیدم. نفهمیدم چرا یهو با من بد شد اما الان خب بزرگ تر شدم. فهمیدم گاهی یسری رفتارهای آدما به خاطر این نیست که ما مشکل داریم به خاطر درگیری درونی خودشون هست. دوستم یعنی دوست سابقم، انگار منو مقصر میدونست. با این که جای خوبی قبول شده بود. انگار تقصیر من بوده باشه. فقط خواستم بگم همیشه هم انگشت اتهامو نباید سمت خودمون بگیریم که فکر کنیم این ماییم که همیشه مشکل داریم. من همیشه اینجوری بودم. اون زمان فکر میکردم مگه من باهاش چیکار کردم که اینجوری باهام رفتار کرد. اما الان فهمیدم رفتارش یجور عقده گشایی بود. امیدوارم الان آروم باشه چیزی که اون موقع نداشت. بعضی وقتا باید به داشته های خودش آدم نگاه کنه به زندگی خودش نه دیگران. فقط ببینه برای بهتر کردنش چه کاری ازش بر میاد.و چه چیزایی داره. مردم مقصر نداشته ها یا داشته های ما نیستن. اگه یکی یه چیزی داره یه کاری انجام میده از من چیزی کم یا اضافه نمیشه. فقط یهو یادش افتادم الان مدتهاست که گذشته. بعضی فکرا هم اینجوری میاد یهو تو ذهن ادم. وسط درس خوندن از اون ته مها بالاخره یه چیزی پیدا میکنه که ذهن ادمو مشغول کنه.

2711 : تنبلی

امروز این فکر مدام تو سرم تکرار میشه که تو تنبلی مائده. خیلی تنبل!

در مقایسه با آدمهایی که دوسشون داری و دلت میخواد که شبیهشون باشی بیش از حد تنبل به نظر میرسی. مثلا سونتاگ کتاب میخوند مینوشت تئاتر میرفت موسیقی گوش میداد فیلم میدید و کلی کار دیگه شاید اما من خیلی کندم و خیلی کارارو نمیتونم تو یه روز انجام بدم البته مقصر خودمم و زمان بندی درستی ندارمو وقت زیاد هدر میدم. آخرین باری که تئاتر رفتم رو به خاطر ندارم. تک و توک موسیقی گوش میدم یا فیلم میبینم. میبینی ؟ حق دارم فکر کنم که تنبلم. میخوام این عادت جدید رو به خودم اضافه کنم که با این که درس دارم و باید کتاب بخونم به این کارها هم برسم. من هنوز کلی موسیقی خفن وجود داره که نشنیدم. مگه تا چند سال وقت میکنی گوش کنی. یا بری تئاتر البته اگه درست حسابی باشه :/ ولی ادم تا نره که نمیفهمه. و فیلمم که یه مدت افتادم رو دورش و افراط کردم و باید خیلی متعادل تر ببینم نه این که از کتاب خوندنو باقی کارها بیفتم. یا این که اصلا سراغش دیگه نرم. نمیخوام از واژه ی نمیتونم استفاده کنم. نمیتونم هم کار تنبلاست. چرا نمیتونی یه خورده استراحتتو کم تر کنی میتونی. بخوای میتونی. این کارا برای من حکم تفریح رو داره و واقعا از انجامشون لذت میبرم. چرا باید انجامشون ندم و وقت نذارم براشون؟؟ دلم میخواد راجع بهشون حرف بزنم. بگم که هرکدوم رو چه تاثیراتی دارن یا به چه چیزایی راجع بشون فکر میکنم. دلم نمیخواد عمرمو مدام برای استراحت کردنو تنبلی هدر بدم. دلم میخواد شبیه سونتاگ بشم. میدونم راه درازی رو در پیش دارم میدونم یه شبه یه هفته ای حتی با این کارها نمیشم سوزان سونتاگ فقط دلم میخواد براش تلاش کنم. اون تنبلی نمیکرد نمیگفت این کارارو نمیتونه انجام بده. دلم میخواد همونقدر اکتیو و فعال باشم. از مغزم استفاده کنم فکر کنم. میفهمی فکر کردنم بعضی وقتها از روی تنبلی انجام نمیشه فیلمو میبینی میگی حالا بعدا راجع بهش فکر میکنم. موسیقیو گوش میدی اما فقط گوش میدی و هیچ دریافتی ازش نداری چون نمیخوای مخت رو به کار بندازی. پس این شد عادت هایی که باید تا قبل از سال ۹۹ توی خودم ایجاد کرده باشم و تنبلی به کل از زندگیم حذف بشه حتی وقتهایی که به هر دلیلی یا خستگی یا افسردگی و ملال که سراغم میاد انجامشون بدم. سعی کنم که انجام بدم بعضی روزام که حالم خوب نیست اشکالی نداره یه توقف داشته باشم البته. به نظرم اینجوری زندگیم فوق العاده میشه. حداقل یه کم میتونم شبیهش باشم. 

2709 : من،مائده

هی میخوام بنویسم هی پاک میکنم. انگار که هیچ کلمه ای نتونه حال این روزای خودمو ، خونه و زندگیم رو بگه. شاید چون فکر میکنم این جا نباید بگم و سکوت میکنم. نه که چیز خاص و جدیدی باشه. نه. این خانه از پای بست ویران است. و شاید الان همه چیز بهتر شده باشه ولی چون پایه هاش محکم نیست نتونه دوام بیاره. به هر حال این زندگی منه. و من موظفم هرجوری که هست درستش کنم. شاید باید همه چیز رو خراب کردو دوباره ساخت. شایدم با یه تعمیر بشه نگهش داشت ، شایدم باید رهاش کرد و جای دیگه از نو ساخت. کدوم سخت تره؟ کدوم راه حله؟ فکر کردن به این چیزا گیجم میکنه. انگار که ندونم چی در پیش دارم یا اگرم چیزی هست به شدت ناامید کننده است. اما من من نمیدونم. نمیدونم جز این کارای روزانم باید چیکار کنم. نمیتونم مثل بقیه زندگی کنم. نمیخوام زندگی کنم. فکر کردن بهشم منو میترسون فقط میدونم هیچی هم نشم حداقل سوادم برای خودم میره بالا و به درک بیشتری از زندگیم و جهان میرسم.

بعضی وقتها هم دلم میخواد برای زندگیم عزا داری کنم. های های اشک ببریزم حتی بدون این که بدونم چرا. فقط میدونم میدونم گذشته نمیتونه دیگه آینده ی من باشه. از گذشته ی گذشته ام متنفرم. کاش این لعنتی رو میشد خرابش کرد. خرابش کردو ازش رها شد ولی نمیشه نمیشه و باید بپذیرمش. من پشت سر گذاشتمش. نمیگم الان عالیم. حال از همه وحشتناک تره چون قبل از رسیدنش آیندته و سریع تبدیل میشه به گذشته. از این زندگی تازم راضیم. حتی اگه در نظر بقیه لذت بخش نیاد برای خودم نهایت لذت هست. از تعداد انگشتهای دست ، آدمهای توی زندگیم کمترن برای بقیه شاید ترسناک بیاد اما برای من دلگرم کننده است که همین آدمهای محدود رو دارم . خانوادم و تعداد محدودی از دوستهام. تعداد خیلی محدود در حد شاید سه یا چهار نفر. با این حال بعضی وقتها فکر میکنم به این کع من کیم ؟ من همون گذشته ی منه؟ یا جدا از زندگی که گذروندم شناخته میشه ؟ چجوری میتونم بگم من کیم؟ من یه عکاسم یا دانش جوام یا هرچیز دیگه ای ؟ یا من مائده ام ؟ مائده یعنی چی فقط یه اسم یا یه برچسب که روی من خورده پس هیچی نیست. من وجود منه؟ بر میگرده به گذشته. آدمارو ، مردم یا خودمون از آینده نمیشناسیم این گذشته است که انگار مارو شکل داده. این فکرها ترسناک. دلم میخواد بخشی از گذشته امو خراب کنم حتی فراموش کنم دلم نمیخواد منو با اون بخش کسی بشناسه. بخشی که نا دانسته زندگی کردم و فقط گذروندم. ترسناک. با این حال خوشحالم که میتونم جدای از گذشته آینده امو بسازم که یه روزی اگه رسیدم به داشتن رویاهام بگم من اینه . من اینی هست که تو بی خبری ساخته نشد. با آگاهی و تلاش تونستم بسازمش و شخصیت و زندگیم شده. من، مائده چیزی هست که براش وقت گذاشته شده. هرچند که از من این مدت ام نا راضی نیستم. منی که داره کم کم شکل میگیره. منی که زمین تا آسمون با گذشته ی دورم فاصله داره. فقط همین همین منو نگه میداره تا ادامه بدم. که امید داشته باشم. این که من ، مائده کسی باشه که مثل رویاهام شکل حقیقی بگیره توی دنیای واقعی. که مردم منو اونجوری بشناسن. با این حال فکر میکنم این فکر به من تا آخرین لحظه عمرم باهام بمونه و وقتی مردم مشخص بشه که در نهایت من کی بود. وقتی که دیگه آینده ای برای من وجود نداره. 

2708 : همه چیز مشخص میشه به مرور زمان...

بزار هرجوری که دوست دارن راجع بهت فکر کنن. پشت سرت یا حتی جلوی روت حرف بزنن و حرف بزنن و کوچیکت کنن. از سرتاپاتو ایراد بگیرن و نخوان قبول کنن که بابا تو هم ادمی اگه ایرادی داری از قصد نیست به خاطر ندونستن هست. زمان همه چیزو مشخص میکنه. اونا میموننو خودشون. بزار هرچی میخوان راجع بهت بگن. تو کار خودتو کن. حتی به عقب برنگرد. حتی به حرفهاشون فکر نکن. بزرگترین آدمها هم نقص های خودشونو داشتن و کامل نبودن. تو سعی کن فقط خودتو بهتر کنی. خودت ایراداتو پیدا کنی و سعی کنی رفعشون کنی. بزار از بالا بهت نگاه کننو فکر کنن خودشون خدان و هیچ ایرادی ندارن. بزار خوش باشن با این رفتار های کودکانه اشون. یه روزی مشخص میشه همه چی. بالاخره روزی تو هم بهتر میشی.فقط بعضی وقتها دلم میگیره از آدما از تفکراتشون. از خود بزرگ بینیشون. راست میگن همه ی آدما نمیتونن تغییر بدن خودشونو و تو مدام رفتارهای تکراری ازشون میبینی و هردفعه میگی این ادم اینجوری نیست ولی دوباره تکرار میشه.ولی میدونم تا جایی که نقص رو فقط در دیگران ببینی هیچی نمیشی. من عادت دارم به این رفتارها، همیشه هم از سر گذروندمشون. از وقتی خواستم جدی یاد بگیرمو شروع کردم. از همون وقتی که ترم پنج دانشگاه بودم. از اون ادما که پر ادعا بودن کسی نموند. کسایی که هرکاری کردن تا من اون ترم اون کلاسو برندارم. از اون روزا گذشته. و من خیلی وقت هیچ کدوم از این مسائل ناراحتم نمیکنه فقط خواستم بگم ادمای بزرگ که من شانس اینو داشتم با یکیشون اشنا بشم از نزدیک، هیچوقت این رفتارهارو ندارن. اونا جای حرف زدن و کوچیک کردنت کمکت میکنن تا بفهمی و آدم بهتری بشی. دستتو میگیرنو راهو بهت نشون میدن. با تحقیر نگاهت نمیکننو جدا از معایبت  محاسنت رو هم میبینن. ولی متاسفانه بزرگ بودن کار هرکسی نیست. بعضیا هم هستن میخوان بدتر ازت نقص و ایراد پیدا کنن. انگار لذت ببرن از نقص داشتنت. مثل یه اعتراف گیری تو رو گیر بندازن. بخوان جلوی همه نشون بدن که تو ایراد داری این فقط این نیازشونو برطرف میکنه که حس جاهطلبی و خود بزرگ بینیشون ارضا بشه. که راضی بشن. که جلوی همه تونستن نقصهای تورو نشون بدنو مثلا برای خودشون کسی هستنو میفهمن. من هیچوقت ادعای چیزی نداشتم و ندارم و نخواهم داشت. فقط میدونم که دارم همه انرژی ، وقت و زندگیمو برای بهتر شدنم میذارم. نمیدونمم چی میشه فقط میدونم باید یادم بمونه اینجوری با بقیه رفتار نکنم. 

 

این نوشته یه دل نویس هست. مخاطب خاصی نداره با این همه هرکسی میتونه به خودش بگیره حتی خودم.

2703 : همواره...

همواره پویا باش که درجا زدن همان مردن است.

 

اینو یه بلاگر نوشته بود و فکر میکنم همونقدر که برای اون این نوشته معنا داره برای منم داره. اینجا نوشتم تا یادم بمونه که نباید درجا بزنم و باید هر لحظه رو قدر بدونم. خیلی میترسم اما نمیخوام از ترسهام حرف بزنم. ترسها ادمو متوقف میکنن. سرعت ادم توی رسیدن به خواسته ها کم میشه. توی کارکردن نباید برگشت و عقب رو نگاه کرد چون حتی یه لحظه تورو عقب میندازه. و من نمیخوام این اتفاق برام بیفته. این روزا دارم سعی میکنم خودمو اصلاح کنم. این روزای آخر دی ماه رو که عادت هامو تغییر بدم. عادت های مزخرفی که فقط وجودشون باعث میشه کار نکنم اونجوری که باید. باید به خودم اعتماد کنم نه؟ اگه تو بودی حتما بهم میگفتی نباید زمانمو الکی هدر بدم. باید متمرکز بشم و کارمو بکنم و به هیچ چیز دیگه جز این فکر نکنم. اره درستش همینه. ارزو کن که بتونم. تو شاهد باش که چجوری میخوام کار کنم و بتونم بهش برسم به رویام. الان فقط روی درس خوندنم میخوام تمرکز کنم میخوام یاد بگیرم نه این که فقط برای کنکور بخونم. میخوام یاد بگیرمو با علاقه ای که دارم بخونم فارق از شدن یا نشدن. میخوام یه دختر قوی باشم که برای رسیدن به هدفهاش میجنگه. جدا از فکر کردن به این که چه چیزایی داره یا نداره. این تو بمیری دیگه از اون تو بمیریا نیست. امسال دیگه واقعا تصمیمم رو گرفتم که چی میخوام. پس با یه نفس عمیق شروع میکنم. و مطمئنم از پسش بر میام. 

2678 : روزای بد

این روزا ساعت چهار بیدار میشم برناممو مینویسم اما علنن هیچ کاری نمیتونم کنم. بزور خودمو میکشم پای میز میشینم پشتش اما دستم به هیچکدوم از کارا نمیره. همش دستو پا میزنم که بشه. عکسامو میبینمو سعی میکنم بفهمم کدوم بدرد نمیخوره هردفعه هم دست از پا دراز تر لپ تاپ رو خاموش میکنم انگار که قدرت تشخیصمو از دست داده باشم. خسته شدم از این وضعیت. از سوختگیمم. یک ماهو دوروزه و من هنوز کامل خوب نشدم. هنوز درگیرشم. هنوز باید برم دکتر هنوز هر روز حمام. هنوز هر روز چرب کردن. با این حال این اولین باره که در موردش غر میزنم. من پذیرفتمش هرچی که بود اتفاقی بود که افتاده و نمیشد کاریش کرد. اما الان خب دلم میخواد برم بیرون برم انقلاب برای خودم بچرخم. برم کتاب فروشی مولی همه ی پولمو کتاب جدید بخرم. این روزام خالی. نیاز دارم به یاد بیارم اما انگار خستم. روحم خسته است. خودم یه گوشه کز کرده. به هیچی فکر نمیکنه فقط تو خودشِ. نه ناراحت نه خوشحال. یه حس مزخرف بین این دو تا. کلمات توی سرم خالی میشن از معنی. فققط جولون میدن. قرار نبود شرح حال باشه اما انگار مغزم از این چیزا بهم ریخته. نیاز دارم بنویسم. بنویسمو بغضمو که نمیدونم برای چیه قورت بدم.  حتی نمیتونم به رویاهام فکر کنم. فکر کنم تا بتونم به خاطرشون بجنگم. این بار با خودم در افتادم. خودم خسته است   خیلی خسته حتی نمیتونه تکون بخوره. انگار که داره میمیره. اما نباید تسلیم بشم نه؟ باید تکونش بدمو بگم پاشو پاشو دیر میشه. و اون دوباره سرشو میزاره رو زانوشو چشماشو میبنده. تکونش میدم میشینه کتابو دستش میگیره اما کلمات نا مفهومن. تقریبا هیچی نمیفهمه. چشمش مدام روی کلمات لیز میخوره. کتابو میبنده سرشو میذاره رو میز و بازم مغز خالی فقط تکه تکه های کلمات. چیکار میشه کرد. باید صبر کنم باید بزورم شده کار کنم هرکاری. نباید دست رو دست بذارم. این روزا خوابمم زیاد شده. با این که چهار بیدار میشم دوباره خوابم میبره تا ده یازده. شبها هم که زود تر از مرغ خوابم میگیره. 

امروز داشتم فکر میکردم چقدر خوبه که دیگه از گذشته ام ناراضی نیستم. حداقل از این چند سال اخیر. ولی از حالم ناراضیم. اگه اینجوری بخواد بگذره به آینده ام هم امیدی ندارم. کاش میشد راه حلی داشتم. کاش میشد یجوری از این وضعیت دربیام. ولی نمیدونم راهش چیه. شاید باید برم دکترم. قرصا خیچ تاثیری ندارن. انگار حالمم بد تر کردن. تنم ضعف میره و بی جونی یهو تو تنم راهشو باز میکنه. 

دارم چرت میگم نه؟ هرچی بگم احتمالا درکم نمیکنی. نوشتنم برای بقیه هم بی فایده باشه اما برای خودم خوبه. باعث میشه هرچند کوتاه از خودم بیرون بیام و فکر کنم. مجبورم میکنه کلماتو بهم بچسبونم. 

این روزا میگذره میدونم. فقط باید طاقت بیارمو صبر کنم. صبر کنم تا کمکم دوباره بتونم بلند شمو شروع کنم. میرم دوباره امتحان کنم. 

2675 : خود سانسوری ؟

دارم فکر میکنم مطالب باید راهشونو پیدا کنن به زندگی واقعیم. شاید اینجوری بهتر بنویسم. اره من درگیرم هنوز. فکر میکنم بقیه ادمهای بزرگ اگه دفتر خاطرات داشتن چجوری می نوشتن. یعنی هیچوقت هیچ مطلب ساده ای توی دفترشون نبود و همیشه پر بوده از نوشته ها و فکرهای فلسفی؟ چون کتاب خوندن و مثلا آدمای بزرگی بودن؟ شاید تو دفتر خاطرات بهتر و راحت تر بشه نوشت چون اسمش روش هست. اما وب نمیدونم تا حالا ادم بزرگی ندیدم که وب داشته باشه و خودش بنویسه. از یه طرف میگم ربطی نداره آدم چه چیزی خونده باشه. احمقانه است تصور کنم همیشه میشه خیلی خاص فکر کرد. فکر میکنم خفن ترین آدمها هم فکرها و صحبت های ساده ای باید داشته باشن. منتها خودشونو سانسور میکنن چون ازشون توقع میره تا بزرگ و خفن فکر کنن. از خود سانسوری متنفرم. دیگه تو که لایه لایه های وجودمو دیدی. میدونی چی میگم. خود سانسوری آدمو حقیر میکنه. دلم نمیخواد مردم تصویری از من ببینن که واقعی نیست. من یه آدم معمولیم. خیلی معمولی. خب راستش نباید توقع داشته باشم تا درک بشم. از یه طرف حق میدم به کسایی که معمولی بودنو نپسندن و قضاوتم کنن. چون واقعا معمولیم. پس این همه تلاشم برای چیه؟ اگه معمولی نبودم که تلاش شاید نمیکردم. هیچوقت درک نشدم حتی تو نوشتن اینجا. اما من شاید از این به بعد با تفکر بیشتری سعی کنم بنویسم اما خودمو سانسور نمیکنم. نمیخوام همه فکر کنن چقدر خفنم. میشه همیشه ادای خفن بودن رو در آورد. گاهی ساده بودنه که سخته. از دست دوستم ناراحت نیستم. اون حرفایی رو بهم گفت که احتمالا بقیه هم بهش فکر کردن اما ازم پنهون کردن. البته شاید. ولی از حرفش یه ذره ناراحت شدم. ولی بعد دیدم حق داره. حرفش درست بود. من خیلی غرق شده بودم توی حاشیه نویسی و شرح حال نویسی. برام یه پتک لازم بود که یادم بیاره درست و با تفکر بیشتر بنویسم. 

امروز باید خوب و بیشتر کار کنم چون تقریبا تمام دیروز رو از دست دادم. باید جبران کنم. 

2674 : تغییر

در پی نظر یک دوست، دارم فکر میکنم شاید باید متعهدانه تر بنویسم. پخته تر و شاید جدی تر. شاید سه سال پیش آزادانه مینوشتم و عامیانه ولی تو این سه سال من تغییر کردم. بزرگ تر شدم بیشتر خوندم شاید باید از روزانه نویسی به اون معنا دست بردارم. هرچند که تصمیم خودمم این بود که شرح حال نویسی رو بذارم کنار. البته الان هنوزم نمیخوام قلمبه سلمبه بنویسم. میشه ساده بنویسی اما پر محتوا. از قلمبه سلمبه نوشتن خوشم نمیاد نمیدونم چرا. انگار بخوای دانشتو به رخ بکشی. شایدم این تصور منه.

و در پی نظر همون دوستم فکر میکنم باید اینو بگم که من مقاله هایی که میخونمو بعضیاش رو صرفا معرفی میکنم و در خودم نمیبینم حرف بیشتری ازش بنویسم به خصوص اینجا. برای خودم چرا ، شروع کردم به نوشتن روی کاغذ ، به فکر کردن بهشون. اما بیشتر هدفم معرفی مقاله هاست هرچند که قبول دارم شاید کم کاری کرده باشم و میشده بهتر باشه نوشته هام. میتونم همشونو پاک کنم. ولی میبینم این من بودم حتی به اشتباه این راهو رفتم و میتونم جبرانش کنم شاید. به خصوص که دوباره شروع کردم به خوندن مقاله ها. و این که تا اینجا اینجوری بوده بهتره از اینجا به بعد رو سعی کنم وقت بذارم و بهتر کنم خودم رو.

خلاصه که بیا تغییر کنیم. و این یه شروع جدید باشه. 

2654 : ده سال بعد

امروزم شروع شد. فکر کنم یربع به پنج اینطورا بیدار شدم. نشستم به کار کردن. الانم یه خورده خوابم گرفته گفتم بیام اینجا شاید خواب از سرم بپره. با تمام جریانات دیروز که کلی فکرمو مشغول کرد دلم میخواد کار کنم فقط میترسم از نشدنش. از رویا موندن هه چیزهایی که بهش فکر میکنم. البته این دلیل نمیشه نه؟ آدم اگه بخواد میتونه. بعضی وقتها میگم چقدر بده که هیچی از آینده نمیدونیم. کاش ما میتونستیم حداقل یه دورنمای کلی داشته باشیم ببینیم راهی که میریم از کجاها میگذره. اصلا میشه ؟نمیشه؟ ولی به هر حال اینجوری نیستو تو فقط میتونی فکر کنی اگه تلاش کنی ثمره اشو میبینی. یسری چیزا آدم آرزوشو داره که شاید خیلی بعیده. خیلی خیلی بعید. باید صبر کرد دید چی پیش میاد. و براش البته تلاش کرد. اما کاش توی ذوق ادم نخوره. هرچند یه چیزایی هست امروز ارزو داری فردا که میرسه اینقدر یهو میبینی خودت و شرایط عوض شدین دیگه آرزوت نیست. گاهی خوبه گاهی بد امیدوارم یروزی فقط در شرایطی از ارزوی امروزم دست بکشم که به یه چیز والاتر برسم نه پست تر. باید یادبگیرم تنها و مستقل زندگی کنم باید از همین الان تمرین کنم. مستقل نه فقط از لحاظ مکانی. از لحاظ های دیگه ایم هست که من  باید رو خودم کار کنم. با تمام بعید بودنا و سختیای مسیر امیدوارم از پسش بر بیام کاش ده سال دیگه رضایت داشته باشم از خودم. و البته آرامش. فکر میکنی من ۳۶ سالگی کجام تو چه مقطعی از زندگیمم؟ دلم میخواد بهش فکر کنم اما الان نه شاید شبها قبل از خواب. الان وقت کار کردنه. بهتره دیگه برم هرچند که خواب از سرم نپریده. 

2573 : کتاب جدید : اتاق روشن

نمیدونم این کتاب رو ـ اتاق روشن ، نوشتهٔ رولان بارت ، ترجمهٔ فرشید آذرنگ ، نشر حرفه نویسنده ـ برای چندمین بار میخوام بخونم. فقط میدونم تو این لحظه دلم میخواد دوباره بخونمش. که این کتاب کلا شاید جزو اولین کتابهایی بود که دید منو به عکاسی بازتر کرد. یادش بخیر تابستون ۹۴ بود که این کتاب و نگاهی به عکسها رو خریدم. اون موقع تازه اسم استادمو شنیده بودمو میخواستم بدونم چجورین. هرچند که اولش خیلی سخت بود برای من این کتاب و اولین بار همون تابستون نصفه ولش کردم. ولی بعد که دوباره خوندمش نمیدونم ذهنم به واسطه ی کلاسها بازتر شده بود خلاصه راحت تر میفهمیدمش. و بعدها که باز خوندمش و هر دفعه تکراری نمیشه برام.

فرشید آذرنگ شاید به معنای واقعی کلمه برای من استاد بودو هست.  نمیگم بیشتر که هستن. و منظورم از کلمه ی استاد که این روزها خیلی در مورد آدمهای اشتباهی به کار میره و خیلیا در حد این اسم نیستن اما بهشون گفته میشه نیست. نمیتونم بیشتر از این راجع به استادم شاید حرف بزنم چون توی کلمه ها نمیگنجه. و این اصلا نه شعار و نه ادا اصول . فقط میدونم تمام حال و آینده و زندگی من تغییر کرد. شاید اولین باره مستقیم راجع بهشون حرف میزنم اما این بار هم حق مطلب ادا نمیشه. که من چه سرنوشت شومی میتونستم داشته باشم اما حالا اینجام و زندگیم و راه و هدفمو پیدا کردم. و جدا از اون با دنیای دیگه ای روبرو و آشنا شدم. 

بریم شروع کنیم امروز خیلی خوب بودم. البته در مقایسه با روزهای پیش. فراخوانی نا بهنگام رو هم خوندم. همون اون دلمو برد واسه اتاق روشنو بارت و استادم دلم تنگ شد. فعلا برم کتابمو بخونم نمیتونم بیخیالش بشم چون با تموم وجودم دلم میخواد باز بخونم. بعد از این میرم سراغ کتاب سیر حکمت در اروپا.