روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۹۱ مطلب با موضوع «یادآوری برای خودم» ثبت شده است

2399 : روزایی که فکرشو نمیکردم. امروزی که هستم.

الان که دارم مینویسم هیچوقت فکر نمیکردم بعد از تموم شدن دانشگاه تو همچین وضعیتی باشم! چقدر از تموم شدن دانشگاه و رسیدن روزای بعدش میترسیدم. چقدر گنگ بود برام. حتی مخصوصا پایان ناممو انداختم شهریور یا همون مهر. چون نمیتونستم تصور کنم چجور آدمی قراره بشم. چیکار باید کنم و چجوری. اما انگار همه چی ناخودآگاه شکل گرفت! انگار نه انگار که دانشگاه تموم شده. من عوض شده بودم و فقط زمان میخواست تا یادبگیرم چجوری باید باشم و از همه چیزایی که یادگرفتم استفاده کنم. باید همه چیزایی که یادگرفته بودمو میریختم روی یه میز و مرتبشون میکردمو ازشون استفاده میکردم.  

اول از همه فهمیدم هیچی تموم که نشده هیچ تازه اصل ماجرا شروع شده  تازه وقتش بود رو پای خودم وایسم. هرچند میترسیدم اشتباه کنم و بدون اشتباهم نبودم تا الان اما سعی کردم همه چیزو یادم بمونه من یه بار امتحان کرده بود میدونستم فقط باید به حرفای استادم عمل کنم موبه مو. میدونستم اگه گوش کنم و انجام بدم نتیجه میگیرم به خاطر این که من از آینده خبر نداشتم چیزی که استادم میدونست و تجربه ای که داشت رو من نداشتم. اولین قدم کتاب خوندن بود قبلا با بچه ها از استاد خواسته بودیم تا بهمون معرفی کنه. من از همون لیست شروع کردم اونم نه اینجوری که شیش ماه طول بکشه یه کتاب تموم شه سعی میکردم بدون وقفه بخونم و درست بخونم هرچند یسری کتابها که سخت بودن طول میکشید اما زیاد نبودن. و خوندن اولش سخته اما بعد چنان لذتی میبری که قابل توصیف نیست لذت یادگیری لذت تجربه لذت این که میفهمی چقدر چیز وجود داره که بخوای کشف کنی و دنبالش بری. به واسطه ی هر کتابم با نویسنده های دیگه اشنا میشیو این تمومی نداره. کار بعدیم خوندن مقاله بود. مقاله های استادم که با بچه ها قرار گذاشتیم خریدیم من خوندمشون کم کم همشو و انگار همونها برام کلاس درس بود.  قدمای بعدی این بود که استادم گفته بود بنا به دلایلی بهتره ارشد عکاسی نخونیم و میتونیم جاش رشته های دیگه ای بریم. این توصیه ای بود که من بهش عمل کردم راستش اون موقع نمیدونستم که امروز علاقه مند میشم به خوندن فلسفه. ولی خوشحالم بهش عمل کردم و امروز انتخابم فلسفه است. اموزش زبان، ساز اینها هم بود خب من به  زبانو اول خودم شروع کردم به یاد گرفتنش تا الان که سه ترم زبانو گذروندم با کلاس رفتن چون خوندن زبانو بلد نبودم به اون صورت پس بعدش تسلیم شدمو رفتم کلاس تا واقعا یاد بگیرم. موسیقیم من نمیتونستم عملی کنم هم این که دیر بود به نظرم هم این که گوشم مشکل داره و هم این که به نظرم رسید انرژیمو بهتره بذارم رو کارای اصلی دیگه که خیلی عقب بودم هرچند حسرت بلد بودنش به دلم میمونه. و عکاسی. من نمیدونستم چیکار کنم پس با ادامه دادن یکی از مجموعه هام شروع کردم هنوز آماده نشده بودم و در خودم نمیدیدم که یه مجموعه ی جدید شروع کنم! میترسیدم اشتباه کنم. چند ماه کار کردم و تا همین چند ماه پیش که یه مجموعه جدید رو شروع کردم تازه که اونم نمیدونم اصلا خوب شد یا نه اما خودم دوسش دارم. چون جرئت کردم حتی اگه عالی نشده باشه.

میبینی من نمیدونستم همچین روزی میرسه و تعریف میکنمو آیندم گنگ نیست تو این مدت هم خیلی خودمو شناختم شاید خسته شدم اما دست نکشیدم. فقط عمل کردم هرچی که میدونستمو یه جاهایی اشتباه کردم اما سعی کردم وقتی متوجهش شدم جبران کنم. از آدمی که الان هستم خوشحالم این که هنوز توی اون حال و هوام هنوز این ریسمان قطع نشده. منظورم از اون حالوهوا عوض نشدنم نیست اتفاقعا هم من عوض شدم هم حالم عوض شده ولی هنوز کنده نشدم ریسمان قطع نشده منو نگه داشته. آینده برام روشن تره. فقط یادم افتادو میخواستم تجربه اون روزایی که ترسش رو داشتم بنویسم. ترس فراموش کردن ترس نتونستن. ولی من تونستم سعی کردم فراموش نکنم مرور کنم روزامو. چقدر خوشحالم برای خودم گفته های استادمو همونجور که برای استادم نوشتم برای خودم نوشتم چقدرم توش غلط دارم تازه الان وقتی مرور میکنم هنوز چیزای بیشتری ازش یاد میگیرم. خب اینم از یادآوری روزایی که خوب و بد گذشت. هیچوقت فکر نمیکردم اینجوری بشم دلم میخواد ادم بهتری بشم کتابای بیشتری بخونم و.. کاش از پسشون بر بیام.

گفتم بهت که دیروز برنامه ریزی کردم؟؟ یه برنامه ی سخت. هنوز تموم نشده اما امروزو عالی بودم اگه رخت شستن وسطش با این ماشین لباسشوئیه نبود بیشترم میخوندم :دی خلاصه که فعلا راضیم از خودم کاش از پس مجموعه جدید بر بیام فعلا که تمرکزمو گذاشتم رو دیدن و مرور کردن کارای عکاسایی که دوسشون دارم تا چه پیش آید. برم خیلی دیر شد وقت خیلی کمه راستی مامان فردا میاد دو تا کتابم برام خریده از منابعم اخه ما خونمون اربعین مهمون داریم شب قبل اربعین البته بعد ۲۳ وم میریم تهران من تا اون موقع کتابایی که دارمو قراره تموم کنم طبق برنامم اگه بشه البته که میشه بعد کتابام تموم میشه بهم گفت میخواد برام بخره منم دوتاشو گفتم چون مهام برای دانشگاش کتاب میخواست و میرفت انقلاب کلی ذوق دارم. حالا برم تهران هم میخرم باز کتاب چون کمن اینا. همین بهتره برم چه یادآوری خوبی بود. مرور کردن روزایی که میترسیدی خراب کنی و تهش میگی به خودت هی زیادم بد نبودی دختر جان سعی کن بهتر بشی. اعتماد بنفسم رفت بالا دیگه خیلی :دی بهتره از منبر بیام پایینو ادامه ی کتابو بخونم ببینم قرن هجدهم چه کسایی بودن. 

 

اینو یادم رفت بگم که دلم میخواد در آینده مثل کسایی بشم که بزرگن مثل استادم سونتاگ بارت ادمز اونز جاکوملی  و ... که کلی دوسشون دارم. دلم میخواد دنیا های دیگرو تا جوونمو وقت دارم کار کنمو بهشون برسم. دلم میخواد یروزی که آینده رسید بگم دمت گرم مائده ببین کجا وایسادی دلم میخواد مثل امروز از خودم راضی باشم. دلم میخواد دنیایی رو تجربه کنم که استادم سونتاگ بارت و ... تجربه کردن. دلم نمیخواد محدود باشم اینا فقط با کارکردن الانم اتفاق میفته. یه وقتا میگفتم کاش زودتر میفهمیدم اما الان میگم حالا که فهمیدم باید عمل کنم نباید دیر بشه. وقتی دفتر برنامه ریزیامو میبینم از خودم راضیم از کامل بودنش. دلم میخواد فقط مرگ باعث بشه تا من دیگه نتونم تلاش کنم. 

2375 : خونه تهران شهر من

من خیلی وقت رسیدم خونه خدایی هیچ جا شهر و خونه ی خود ادم نمیشه من حتی اگه رشت هم بمونم عادت نمیکنم. نه این که رشت بد باشه اتفاقا دوست دارم شهر های شمالی رو اما اینجا بزرگ شدم حتی اگه زیاد از خونه بیرون نرم. یه چیزی فرق میکنه چیزی که اگه کسیم از رشت بیاد تهران درکش میکنه. اینقدر خسته ام که نگو باید برم حموم ولی حسش نمیاد. وسایلامم باید جمع کنم. دو شنبه هم احتمالا برگردیم در نتیجه کل کارارو باید این مدت انجام بدیم.  خدا کنه بشه سه شنبه چون من دوشنبه وقت مشاورم دارم حتما دلم میخواد برم. نمیدونم با خودم کتاب چی ببرم چقدر ببرم چقدر میمونم ظاهرا یک ماه ولی خب معلوم نی بازم. کلی کار داریم.فعلا که هیچی معلوم نیست من اصلا فکر نمیکردم راهم کج بشه برم رشت بمونم. از یه طرف خوشحالم چون برای منم تجربه میشه از یه طرف نه چون به هرحال از حاشیه امنم میام بیرون که به نظرم درستشم این هست که این حاشیه امنو بشکنمو شجاعت به خرج بدم تا تجربه کنم. اره از پسش بر میام اونجوریم تنها نیستم. به هر حال مها هست. همین برم حموم خستگیم در بره ببینم چیا باید ببرم چیا باید بمونه. یه خورده هیچان زده ام. 

 

راستی یکی از بچه ها شنبه پایان نامه داره دوستام میرن به منم گفتن نمیدونم میرسم یا نه دوست دارم ببینمشون باید دید چی پیش میاد. باید خریدم کنم کانون زبانم برم نامه انتقالیمو بگیرم. این که اونجا میتونم زبانم برم خوشحالم. 

2365 : تماس...

به نظرم ما همیشه بدنمون رو (نه همه ی قسمت ها) از زاویه ای میبینیم که بقیه هرگز نمیبینن.

 

تماس تصویری : ما با هم حرف میزنیم نه با تلفن و صدا بلکه با یک تصویر که متحرکِ و صدا داره . آیا واقعا این خود ماییم که حرف میزنیم؟ ما تصویر هم رو علاوه بر صدا داریم. ممکنه گاهی قطع و وصل بشه اما چی ثابت میکنه که این تصویر ماییم؟ شاید قرن ها قبل به وجود اومدن همچین امکانی شبیه جک بود اما در حال حاضر اتفاق افتاده. ما تصویر و صدای همو از راه دور داریم از قاره ای به قاره ی دیگه ، از مکانی به مکان دیگه با هم حرف میزنیم و این یه امر عادی شده در حالی که به نظر من شبیه یک معجزه است‌‌. این که ما نه با خود فرد که با تصویر و صداش حرف میزنیم و اون فرد هم با تصویر و صدای ما حرف میزنه. به واسطه ی این تکنولوژی دیگه راه دور از اون معنا میفته. ما هروقت که بخوایم میتونیم از طریق وسایل الکتریکی تصویر هم رو ببینیم و با هم حرف بزنیم و دلتنگی هم معنای خودشو از دست میده چون هم دیده میشیم هم صدامون انتقال پیدا میکنه. حداقل دلتنگی کمتر بروز پیدا میکنه. شاید اون دلتنگی اصیلی که قرنها قبل به واسطه‌ی دوری بدون داشتن تصویر و صدا اتفاق می افتاد امروزه فقط با مرگ آشنایی رخ بده. که نه تصویر باشه و نه صدا و نه راهی برای برقراری ارتباط. البته باز هم ما تصویر و صدا رو به واسطهٔ ویدیو های ضبط شده داریم و ممکن روزی اگر دلتنگ بشیم با رجوع بهشون این دل تنگی ها رفع بشه که خود من بعید میدونم. شایدم سالها بعد امکانی فراهم بشه که بتونیم با مرده ها حرف بزنیم :دی تعجب نمیکنم از این اتفاق :دی هرچند که به نظرم این نقطه ای هست که طبیعت همچنان اصیل باقی میمونه و ما انسان ها قادر به تغییر دادنش نیستیم.به نظرم شروع مکالمه کردن از راه دور از نوشتن شروع شده. از نامه که به واسطه اش دو نفر این امکان رو پیدا میکردن تا با هم سخن بگن و به مرور راه کار های جدیدی ارائه شده تا به اینجا که تماس تصویری ابداع شد. باید دید آیا ممکن علم فراتر از اینهام پیش بره یا نه. 

2354 : لیست

دیشب یه لیست با هم نوشتیمو هی هرچی یادمون میومدو بهش اضافه کردیم. دیگه الان داره کتاباو وسایلشو سرو سامون میده ببینه چی ببره چی نه. کم کم یه بخش هایی از وسایلش خالی شدن. بهم دهن کجی میکنه. وسایلشو جمع میکنه وُ من نگاهش میکنم هراز گاهی یه چیزی میگه و من سرسری جوابشو میدم. به روزی فکر میکنم که باید کل سنگینی این اتاقو رو دوشم حس کنم. سنگینی نبودنش. سنگینی رفتنش. احتمالا کمتر از یک هفته ی دیگه اینجا باشه. بعدش چی میشه؟ من چی میشم. اعصابم خورد میشه. دلم میخواد به هیچی فکر کنم. حالم خیلی بده اما نمیتونم نشون بدم. 

الان که مینویسم گریم گرفت میبینتم میگه چیه دیوونه چرا گریه میکنی. اره من دیوونم معلوم نی چرا اینقدر نازک نارنجی شدم. چرا هرکی که من دوسش دارم میره ؟ حالا انگار قراره کجا بره. انگار من دیگه قرار نی ببینمش. خودم پا میشم کوله امو جمع میکنم میرم پیشش. ولی بازم همیشگی نیست. اما بهتر از هیچی. به وقتی فکر میکنم که شاید همینقدرم همو نبینیم. روزی که نه فقط از این شهر که از کشور میره. یه جای دیگه هوای دیگه ادمای دیگه. بیخیال. 

امروز راه افتادم کتابو هرچند کند پیش رفتم اما خوندم درستم خوندم باید تند تر بخونم. زبانم هست اون هفته خوندم ولی چون تستی میدونم امتحانمو خوب میدم من با تشریحیا مشکل دارم :/ 

گلدوناشم قراره من نگه دارم. چه مسئولیت سختیه جدی جدی. 

دیگه این که دکترو حداقل کاهی یه بارو باهم میریم ^_____^ یعنی مجبوره بیاد. اما مولی کلاس زبان کافه رفتن انقلاب و خیلی جاهای دیگه باید تنها برم.

همین. کلی چیز بهم بذل و بخشش کرد . منم که از خداخواسته گرفتم. 

نباید اینقدر ننر باشما. وابستگی زیادم خوب نیست. شایدم طبیعی. به هر حال ادم دیگه دلش میگیره نمیتونه بی تفاوت باشه.

نه به قبلا که فکر میکردم چه هذابیو باید تحمل کنم نه به الان که باز فکر میکنم چه عذابیو باید تحمل کنم! هیچ چیم آدمی زادی نیست. 

 

برم زبان بخونم از امشب مثل این که ازمون هست تا فردا آنلاین اما باید بخونم حداقل یه نگاهی کنم. 

2353 : گفتگو

ساعت یک ربع به نه هست. و من جسته گریخته از ساعت شش شروع کردم ما بینشم البته یه ساعت خوابیدم. کم کم کم ادم راه میفته دیگه. باید واقعا خودمو تغییر بدم. اگه بخوام همینجوری بمونم خودم میدونم که هیچکدوم از چیزایی که میخوام اتفاق نمی افته. امروز دیگه مثل دیروز نیستم. حالم بهتره. دیروز خیلی حالم بد بود خواب زیاد از یه طرف اصلا خیلی بد بود همه چی. اما امروز اینجوری نیست. میدونم باید چیکار کنم انگار تا بهتر باشم. کلی کار دارم فکرشم نمیکنی. باید کتابمو بخونم عکسامو ببینم عکاسی کنم زبان کار کنم خیلی کار دارم زمانم کمه باید جبران کنم کم کاری دیروزو همش ۱۵ ساعت دیگه زمان دارم دلم میخواد قشنگ کارامو انجام بدم. 

 

من بهتر میشم قول میدم بهت مائده. فقط باید زمان بزارم و تلاش کنم و کارایی که درسته رو انجام بدم. نباید بترسی. بترسی از نشدن. چون جز این که نذاره حرکت کنی چیز دیگه ای نیست. مائده قول بده جا نزنی. هرچقدرم سخت ادامه بدی. چون بازنده میشی اگه کار نکنی اگه جا بزنی. من پای حرفم میمونم مائده. نمیذارم که بد بشی تو فقط ادامه بده. تو هرچیزی که ضعیف تری بیشتر کار کن. کم کم یاد میگیری. کم کم بهتر میشی. دیگه من که میدونم چجوری هستی. همیشه مدت زیادی درجا میزنی و بعد یهو همه چی بهتر میشه. یادت نیست کلاسای استادتو. سه ترم ۱۴-۱۵ بودی بعد ترم اخر یهو خوب شدی. یادته. پس عقب نکش. نگو این کارا بی فایده است. نگو  نمیتونی. نگو خسته شدم. فقط فکر کن به آخرش به روزی که قراره مشخص بشه موفق بودی یا نه اون روز اگه جا نزنی خوشحال میشی. بهت قول میدم. تو هفت ماه زمان داری. هفت ماه که چشم به هم زدن میگذره. هفت ماه که باید از لحظه لحظه اش بهره ببری و نذاری هدر بره. پس کار کن حتی سخت بخون نترس. اینقدر بخون تا تو ذهنت بمونه. اینقدر بخون تا بفهمی تا ملکه ذهنت بشه که تو نه برای آزمون بلکه برای یاد گرفتنو فهمیدن تلاش میکنی. این مهمه. این مهم ترین چیزه. 

2352 : دلتنگی

من دوباره شروع کردم. از الان؟؟ اره از همین الان که شبِ. از بس خوابیدم از صبح دیگه خوابم نمیبره فکر کنم ، حداقل نه تا ۱۲-۱. 

زمان ندارم یه روزم یه روزه و من عین احمقا یه روزو از دست دادم. اما واقعا حالم خوب نبود. شایدم احتیاج داشتم یه خوردت فکر کنم. به خودم به هدفم به آینده ام. من میدونم چی میخوام پس چرا از دستش بدم. فقط باید عمل کنم. و این کار سختی میشه بعضی وقتها. اما همه آینده ام بهش بستگی داره. دلم میخواد دنیای دیگه رو هم تجربه کنم. ولی اگه بخوام اینجوری پیش برمو مثل امروز فقط بخوابم هیچ اتفاقی نمی افته. 

یه خورده ناراحتم. از رفتن مها. شوخی شوخی داره جدی میشه. خوشحالم هستم براشا اما ناراحتی واسه این که چقدر دیر همو شناختیم. چقدر زود داره اتفاق میفته حتی اگه زمانش کم باشه که نیست! بیخیال فقط فکر که میکنم باز تنها میشم ناراحتم میکنه نه واسه تنهایی برای دلتنگی. دلتنگی برای کسی که مدتها با هم اختلاف داشتیم. یادمه دلم نمیخواست باهم هم اناق بشیم اما همون شد که کم کم جدا از خواهر رفیق همم شدیم. بگذریم این یه چالش باشه انگار نه فقط برای مها که برای ما هم. من خیلی وابسته شدم خب درد داره جدا شدن دیگه. ما حتی نمیتونستیم با هم تو یه اتاق بخوابیم. نمیدونم چی شد همه چی عوض شد من از داشتنش خوشحالم. دلم میخواد بهترینها براش بشه. امشب نشستیم لیست چیزایی که باید ببره رو نوشتیم. هی تک تک یادمون میومد. بهم دهن کجی میکرد. اتاقی که باید تنها توش سپری کنم. 

از اینها گذشته امسال کنکور دارمو نباید جا بزنم یعنی میشه منم اون چیزی که دلم میخواد اتفاق بیفته؟ نه که دانشگاه مهم باشه نه. ولی همه چی انگار بهش بستگی داره. حداقل برای من. اگه شانس بیارم. 

برم دیگه زبانو از اول دوباره برای خودم میخونمو کار میکنم. که این ترم که شروع میشه بد نباشم. حداقل تلاشمو کنم.

امشب معلوم نیست تا کی بیدار بمونم. 

حالا شارژر گوشیو چیکار کنیم اشتراکی بود ؟ :دی 

مها نباشه چقدر همه چی مسخره میشه باید همه جاهایی که با هم میرفتیمو تنها برم. فکر کردن بهشم حالمو بد میکنه. من دیگه کیو دارم باهاش وقت بگذرونمو حرف بزنم تو واقعیت. بیخیال. بهتره برم.  باید به خوبیاش فکر کنم. این که قدم اولو برداشته. و به هدفش نزدیک تر شده. 

2342 : دلم میخواد ...

صبح ساعت فکر کنم شش بود بیدار شدم اما خوابیدم :( بعدش هشت بیدار شدم اما کار نکردم تااااا ساعت ده. دستم نمیرفت اصلا حالا الان نشستم کلمه های درس هشتو در میارم جمله هاشم نوشته مها برا خودم مینویسمو تکرار میکنم. نمیدونم به همه کارام میرسم یا نه ولی زبان اولویت اولمه امروز بعدشم کتاب. حرف دیگه ای ندارم فعلا یه خورده کرختم اما سعیمو کردم بشینم پای کارم. نمیدونم چه مرگمه اصلا یجوری. اسمون صاف صاف. بدون ابر. دوست ندارم این هوارو. هوام خنک حداقل اینجایی که من هستم. حالو هوای روزای آخر اسفندو دارم. دلم میخواد بهتر بشم. اما چطوری میشه دوباره کار کرد وقنی یه مدت نمیدونی ایرادات چیه. یعنی میدونی روشونم کار کردی ولی کم آوردی. بیخیال دوباره پا میشم. آستینامو میزنم بالا و شروع میکنم. باید از دیروز ادم بهتری باشم. از دیروز از پارسال از ده سال گذشته و... اینا فقط حرف نیست. اینا دغدغه ی منن. تغییر دادن خودم بهتر شدنم. توی همه چی. دلم میخواد تازه بشم. دلم میخواد خودمو که میبینم بگم دمت گرم مائده. دلم میخواد کسایی که تحقیرم کردن روشون کم بشه. چه اشکالی داره. همه ی ما ادمایی دورمون بودن که خوردمون کرده باشنو از بالا نگاهمون کرده باشن. از این نگاه از بالا از این دست بالا گرفتن خودم متنفرم. دلم نمیخواد اینجوری باشم. و سعیمم میکنم. دلم میخواد تو این تغییراتی که میکنم ادمای دورمم عوض کنم. هرچند که کمن اما همونام دلم میخواد مزخرفاشونو کنار بزارم. مزخرف برای من و نه دیگران اونا حتما شخصیت خوبی دارن اما نه در مورد من. این نگاه از بالاست؟ اشتباه میکنی. اونا اول شروع کردن نه من. خودشونم میدونن که آزارم دادن. چرا باید کسایی که به خودشون اجازه میدن هر حرفی رو بهت بزنن تو زندگیت نگه داری؟ هر توهیینی میخوان بکنن اما بازم بمونن پیشت؟ من نمیتونم این ادمارو نگه دارم تو دایره ی زندگیم حتی اگه تنها بشم. من به ادمها احترام میذارم و توقع رفتار درست رو هم دارم.  بگذریم از این حرفا. دلم تازه شدن میخواد. رشد کردن بهتر شدن. بدم پیش نمیرم اونروز یکی از همکلاسیام میگفت تو زبان از اول خیلی بهتر شدم. خب من خوشحال شدم از این که بهتر شدنم مشخصه. بار اول که رفتم پای تخته حتی نمیتونستم سوالارو جواب بدم. دلم میخواد تو عکاسیم بهتر بشم باید کار کنم. دلیل نمیشه چون یه مجموعه ام خوب شده بقیه مجموعه هامم خود بخود خوب بشه این حرف استادم بود بهم پس باید براش تلاش کنم. شاید یکی از مجموعه های نصفه امو کار کنم ببینم چی میشه باید فکر کنم.  کنکورم که جای خود دلم میخواد از فلسفه خیلی چیزا یاد بگیرم از ادم حسابیا. از کسایی که عمرشونو گذاشتن. دلم میخواد زندگیم بشن اینها. عکاسی فلسفه ادبیات. یعنی میشه؟ دلم میخواد وقتی پیر میشم بتونم بشینم کتاب بخونمو همچنان یه کاری داشته باشم برای انجام دادن نه این که هیچ کاریی نکنم. دلم میخواد کمک کنم بقیه هم بفهمن یادبگیرن تلاش کنم. دلم میخواد همونجوری که خودم فهمیدم راهو به بقیه هم نشون بدم. دلم خیلی چیزا میخواد اما شاید گفتنشون بدرد نخوره. کاش یروزی همشون اتفاق بیفتن. 

همایون شجریان قراره کنسرت بذاره با مها احتمالا میریم. کلی خوشحال براش. خدا کنه بشه. باید پولامو جمع کنم. 

2332 : اینجا خونه ی منه

نمیدونم چرا فقط روزا به کتاب خوندن میرسمو کار برای زبان کلاس. بقیه برنامه هامو زمان کم میارم تا عملیشون کنم :( میدونم امروزم دیر بیدار شدمو اگه بخوام همه کارامو برسم باید صبح زود بیدار شم. تازه عکاسیم که نگو. انگار نه انگار نمیدونم چرا اینجوری شدم:( دلم میخواد رو پرژه هام کار کنم. دلم میخواد اینقدر کار کنم که از خستگی از لذت کارکردن شبها خوابم ببره و صبح ها بیدار شم. دلم خیلی تنگ شده برای خودم که کلی کار میکردو زمانو نمیگذروند. امروز قبل از شروع کردن کارم اتاق بهم ریخته ی پر از وسایلمو تمیز کردم جارو زدم اصلا قیافش عوض شد. مثل همیشه انگار مغزمم باهاش مرتب شد. حالا میتونم دوباره شروع کنم. میخوام عکسامم نگاه کنم احتمالا امروز نمیرسم اما فردا چرا اولین کار بعد از تموم شدن کلاسم وقتی رسیدم خونه همینه. من از خودم نا امید میشم گاهی وقتا اما همیشه باز به خودم فرصت میدم. چون نمیخوام جا بزنم درسته نسبت به بقیه ضعیف ترم. و واسه همین باید بیشتر از بقیه کار کنم تا عقب موندگیمو جبران کنم. دلم میخواد ادمایی رو که دوست دارمو خوشحالشون کنم دلم میخواد زبانم خوب بشه فرانسوی رو هم یاد بگیرم رو مجموعه هام کار کنمو باز عکاسیام خوب باشه دلم نمیخواد تنبلی کنم دلم میخواااد یه عاالمه کتاب داشته باشم برای خوندن کتابای تموم نشدنی. دلم میخوا همین کنج دنج باشم همین یه قسمت برای من از تمام جهان کافیه. البته به اضافه کتاب فروشی مولی که خیلی کم پیش میاد کتابی رو نداشته باشه بالاخره باید از یه یه جا کتاب بخرم دیگه. دلم میخواد اینجوری زندگی کنم شاید مثل استادم سانتاگ بنیامین بارت جاکوملی اونز ادمز ... یعنی میشه؟ بعضی وقتا کار کردن سخت میشه بعضی وقتها احساس میکنم کم آوردم بعضی وقتا نمیدونم چرا بی علت اشک میریزم چون نمیتونم کار کنم بعضی وقتا میترسم همه ی اینا تموم شه و من نتونم اونجوری که میخوام زندگی کنم بعضی وقتها دلم میخواست رو عکسهام کار میکردمو کسایی بودن که میدیدن شاید اینجا نشونشون بدم. اره همینجا از تموم جهان برای من کافیه. اینجا مثل خونه میمونه برام. یه خونه ی نقلی قدیمی. با وسایل مختلف. شاید مبل های راحتی و دیوارای سبز داشته باشه. راستی کتابخونه هم میخوام بسازم براش. جایی که کتابامو بچینم توش. یه پنجره رو به روی یه حیاط با درختهای کهنه  و سبز شایدم نارنجی. شایدم بی برگ وسط زمستون. چقدر دلم میخواست یه همچین خونه ای جدا از اینجا هم داشتم. شاید یه روزی یه روز خیلی دور همچین خونه ای داشته باشم اما چه فایده. من همینجارو ترجیه میدم. شاید یروز فهمیدم اینجا چه آدمایی میان خونم و من بشناسمشون. هرچنند معاشرتی نیستم اما وقتی کسی میاد من روی باز دارم چون عاشق مهمون داشتنم. 

2325 : پر خوابی

امروز از ساعت هشت در حال تقلا کردن برای بیدار شدن بودم. اما مگه میشد حتی نمیتونستم چشمامو باز کنم. مهام مثل همیشه سعی داشت بلندم کنه اما نتونستم تا همین نیم ساعت پیش. به نظرت اگه همیشه اینجوری باشم اتفاق خجسته ای برام میفته :/ هیچی نمیشم. اما واقعا کنترلی نداشتم نمیدونم باورم میکنی یا نه من میدونم عقبم میدونم باید کلی کار کنم میدونم همرو میدونم که برای فلسفه باید روی همه چیم کار کنم و کار زیاد دارمو فقط یکی دو تا نیست اما بازم میگم من نمیخواستم امروز اینجوری بشه. با این حال با این که زمان گذشته و الان دیر شده امروزو شروع میکنم. میدونم بهم باور داری. و این از خوشبختیایی هست که من دارم پس جا نمیزنمو امروزو مدیریت میکنم تا زمان بیشتر از این به هدر نره. کار میکنم تذ بتونم فردا با زود بیدار شدنم جبران کنم. مائده نمیتونی جا بزنی لعنتی. باید تلاش کنی و اعتماد کنی به خودت. از این موانع بگذری. باید سخت تر از قبل رو خودت کار کنی رو همه چیت. رو حرف زدنت رو نوشتنت رو زبانت رو کتاب خوندنت رو عکاسی کردنت رو همه چی همه چی. میخوام ثابت کنی که کم نیستی که میتونی که همه کسایی که فکر کردن نمیتونی بفهمن اشتباه کردن. همه کسایی که مسخره ات کردن همه کسایی که ندید گرفتنت و خوشحال بشن کسایی که پشتت بودن راهو نشونت دادن و باورت کردن. باید جبران کنی برای ادمایی که میدونی همیشه خیرتو خواستن راهو نشون دادن باورت کردن. من جا نمیزنم. قول میدم امروزو سخت دوباره کار میکنم و زمانوهدر نمیدم از استراحتام میزنم. فردا دوباره صبح زود بیدار میشم. و بیشتر تلاش میکنم. 

2311 : برنامه

فکر کنم یه مدت شب بیدار بمونم نه؟ عصری بالاخره خوابم برد. یعنی بیهوش شدم تا ده نیم این طورها. الان نشستم سر کارو کتابرو زود تر بخونم که برم سر کتاب دربارهٔ عکاسی. اما اولش میشینم یه دید کلی از برنامه شهریورم مینویسم دلم میخواد کلی کتاب بخونم اگه بخوام جدا از کتابای کنکور کتاب آزادم بخونم باید وقت رو هدر ندم. باید یه فکریم به حال عکاسی رفتنم کنم. یعنی مجموعه جدید که نه اما کارکردن روی مجموعه هام اره. یعنی فکر میکنم. 

توی زبانم اشتباه شنیداریم داشتم. خب به خاطرش ناراحتم خب تقصیر من نبود که :((( به خاطرش یه ذره ناراحتم اما چیکار کنم با این قسمت از مغزم که درست کار نمیکنه. چرا هرچی بدشانسی نصیب من میشه. اصلا میدونی چیه من روی زبانو کم میکنم. حالا میبینی. فرانسویم تازه میخونم. اصلا شیطون میگه بچسبم به این. وقتی استعدادم توش بیشتره نه؟ نمیدونم. هوووف. برم دیگه نمیدونم امشب کی بخوابم. درنتیجه فعلا که توی سکوت شب کارامو انجام میدم. چقدر دلم تنگ شده بود برای شب بیداری. البته نه مثل دیشب که کلی استرس کشیدم. مثل امشب که قراره تو حال خودم کارامو انجام بدم. 

 

یعنی میشه یروز بتونم به زبان مسلط بشم؟؟ این ارزو رو به گور نبرم؟ اخه میدونی من شانس ندارم مثلا تا میخواستم لابراتوار درست کنم برای خودم دیدی چی شد؟ گرونی شد دیگه حتی با این که جاشو داشتم کنسل شد :((( اصلا میترسم به چیزی فکر کنم بعد نشه ضایع شم. های های میتونم گریه کنم واسه بدشانسیام. باورت نمیشه اما اشک تو چشم جمع شده.