روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۱۰۰ مطلب با موضوع «چرت نویس» ثبت شده است

1437 : هزیون

تو یه حال هزیونی دارم سر میکنم. مها سرماخورد داد منم خوردم. شاید‌ تب داشته باشم. اومدم بقیه کتابو بخونم با اولین خطش روفتم توی اوهام. میکه اگر بنا بود تصویری از نقد هنری امروز ترسیم کنم اون رو به شکل اژدهایی هفت سر» هفت سر هفت سر  هفت سر ول میکنم سرم تیر‌میکشه گلومم احساس میکنم مثل این اژدهاهای افسانه ای دهن که باز کنم میتونم گلوله آتیش پرتاب کنمو همه چیزو بسوزونم.  انواع اقسام ایده ها تصویرا عجیب غریب میاد توی ذهنم نمیدونم از کجا مثل آبشاری که نور بود نور بود مثل خواب اما فقط یه باریکه یه روزنه ای از نور بود از آسمونی که سیاه بود سیاه بود. من میخواستم بگیرمش نورو دوس داشتم از دستم در میرفت بازی گوشی میکرد خب میدونست گیرم بیفته توی مشتم فشارش میدم خودمو گذاشتم جاش این بار دوتا دستامو دورش گرفتم انگار بخوام نور تو دستام بریزه کم کم یه دستمو برداشتم دست راستم زیر روزنه نور بود ازش میریخت اما از دستم فرار نمیکرد جاری بود خواستم حالا که دستمو گرفته باهاش تا بیرون از روزنه برم. اونجایی که آسمونش ابر بود آبی بود.میخواست ببرتم اما اگه منو میبرد تاریکی همه جارو میگرفت. دستشو ول کردم جاری شد نور کل فضارو گرفت اما من هیچوقت پرواز نکردم آسمونو ندیدم فقط به خاطر آدمای سیاه پوش. 

حقیقت اینه نمیدونم کجام. کجا سیر میکنم. هرچی هست رو زمین نیستم با این که درد تو جونم میپیچه تمام کله ام درد میکنه. نمیدونم ارزو کنم بیدار بشم یا نه. کاش فردا نشه کاش فردا نشه. دلم نمیخواد برم توجمع. اما به خاطر اون شایدم خودم به این فکر‌میکنم عذاب وجدان نگیرم واسه خودخواهی باید برم. ظاهرا باید لبخند بزنم سر تکون بدم حرف بزنمو بخندم اما من کم میتونم این روزا که اصلا انگار دیگه هیچ نقابی اندازه صورتم نیست. دلم نمیخواد با هیچکس حرف بزنم دلم نمیخواد هیچکسو بیینم دلم نمیخواد هیچ جا برم.  میشه فردا نشه؟ کاش همه اینا تموم بشه کاش تموم بشه. نمیتونم خیلی احساساتی بروز بدم. نمیتونم نمیتونم حوصله حرفارو ندارم. حوصله این ادمارو ولی میرم اگه نرم دلش بشکنه. خب بشکنه! مگه من خواستم من نمیتونم چرا منو نمیبینن چرا هیچکس منو نمیفهمه چرا هیچوقت نمیگن چرا. چرا فکر نمیکنن چرا چرا چرا. چرا من اینجوریم. چرا نمیفهمن. اونا منو نمیشناسن. اونا فقط یه پوسته بیرونی منو میبینن انگار عروسکی باشم. انسانی که روح نداره عقل نداره. من درواقع همش در حال دل شکستنم . هربار که یادشون میارم من روح دارم من عقل دارم اختیار دارم آدمم. این تقصیر منه؟ فکر نکنم اونا نمیخوان منو ببینن حتی خودشون فرار میکنن منو به حال خودم میزارن نه سوالی نه پرسشی که چیکار میکنی‌ وقتی ساعتها تو اتاقی. نه حرفی خیلی حرف باشه خیلی خیلی یک ساعت باهاشون.حتی گفتنم فایده ای نداره. اونا نمیشنون من گفتم من گفتم اما ندیدن نفهمیدن. فقط خودشونو میبینن. اونا فقط بیرونو میبنن مردم رو میبینن از این مردم بیزارم. اونا اژدهای هفت سر نیستن شاید ادمای خوبی باشن اما برای من نه نه فکر‌نمیکنم شایدم خوبه همین که بیشتر وقت ها به حال خودمم کم چیزی نیست با این حال این چیزا آزارم میده. تیکه تیکه ام میکنه. گاهی توی این جمع ها امان از جمع های فامیلی احساس میکنم خودمم خودمو نمیشناسم. احساس میککنم خودمم فقط با جسمم ظاهرم سرکار دارم. بیرون نابودم میکنه بیرون منو از من جدا میکنه. دارم هزیون میگم؟ چه اهمیتی داره. میخوام پامو زمین بکوبمو بگم نمیام اصرالر نمیکنه یه قیافه غمگین میگیره همیشه اداست شاید این بار واقعی اما حالم بهم میخوره از این ترحم برانگیز شدن. اما این بار دیر وزود انگار مرگ کسی که مرده اتفاق بیفته. من سنگ نیستم آدمم. فقط دوباره گذروندن همه جریانات عصبیم میکنه. گذروندن تحمل کردن بیرون ظاهر هرچی. من نمیتونم اون جوری باشم زااار بزنمو بگم ناراحتم هیچکس نمیفهمه. حس بلاهت بهم دست میده بغل کنمو بگم هی واقعا تسلیت میگم. از تسلیت گفتن متنفرم. ‌فقط میگم متاسفم به زور حتی نمیخوام بغل کنم از بغل کردنم از لمس شدن از هرچیزی که از بیرون باهام برخورد کنه و به خواست خودم نباشه. بیزارم مثل یه آیین میمونه از آیین ها هم بیزارم الان از همه چی بیزارم. کاش خوابم بب ه حداقل. کاش میتونستم کاری کنم. اما الان تو خلا میمونم انگار نه خوابم مه بیدار دارم هزیون میگم. فقط هزیون. 

1436 : دختر شیشه ای

آدمیزاده دیگه دیوونست. یهو به سرش میزنه صفحه وبشو بازکنه و بشینه بخونه که چی نوشته یا چجوری؟ منم این دیوونگی زد به سرم دیدم چند وقت از دیوونگی‌هام ننوشتم. شاید چون میدونم این روزا اینقدر عقبم که باید فقط بخونمو  به کتابا عکساو عکاساو دوربینمو کلا هر چیزی که مثلا این مغز معیوبمو که خیلی وقت نیست راش انداختم آپدیت کنه و از منجلاب بکشتش ییرون. منجلاب عقب موندگی دنیا به دوری. این روزا احساس بچه ای رو دارم که انگار خیلی وقت نیست که متولد شده. خیلی چیزا براش تازه است. همش در حال کشف. با هر کتاب تازه ای با هر عکسی با هر موزیکی با هزار ت از این با هرا :/ من برای مدت زیادی تو یه شیشه بودم ! یه شیشه در بسته که خوب رشد کنم که راه به در نشم که گول نخورم که دنیا پر از ادم بده که هر کسی نمیتونه راشو بندازه توی این شیشه ای که من توش زندگی میکردم. که تا میخواستم کنجکاوی کنمو بیام بیرون از بالا حولم میدادن باید بشینی سرجات دنیا همین محدودست خارج از اینجا چیزی نیست. من فقط دورمو دیدم. خودم بودمو خودم دوست زیادی نداشتم. نه که نداشته باشم نه ولی این فاصله من با اونا خیی بود. حتی با شاید یکی دو تا دوست صمیمیم فاصله دهن کجی میکنه. حتی همین امروز بچه که بودم پخمه بودم. شاید میترسیدم. کار خودمو میکردم گاهی در میرفتم تا ببینم دنیای خارج از شیشه رو ولی اونم تو یه شیشه دیگه بود. اونو دیگه نمیشد ازش خارج شد. اون موقع ها فکر میکردم که دیگه دنیا همونه. دیگه نمیشه بیرون رفت دیگه دنیایی نیست. چه توی شیشه خودم چه اون شیه ای‌که شیشه‌ام توش بود ساکت بودم خیلی جذابیتی نداشت برام اپن موقع ها خیلی دردسرا بود من فقط فرار میکردم تو یه بیخبری درون خودم. دیگه کلا انگار با جهان ارتباطم قطع باشه. تا مدتهای مدید من خیلی محدود میدونستم اصلا وقتی تجربه نکرده باشی ندیده باشی دنبال چی پاشی بری؟ اگه چیزی هم بود خیلی درست حسابی نبود. نه اونجوری فقط باعث میشد تخیلم رشد کنه. من تو رویاهام سیر میکردم. دوستای من واقعی نبودن. اگه کتابی میخوندم شخصیت اون کتاب میشد دوست من. اینا باورش برای خیلیا سخته. شاید اینا هم تخیلات منه ولی برداشت من از محیط این بود. حالا امروز من دختریم که با دنیا مواجه شده.و این دنیا اینقدر براش عجیب بود که اولش ترسید. دلش میخواست چشمشو رو همه این جذابیت ها ببنده. من هیچوقت نتونستم به طور کامل بدون ترس با دنیا روبرو بشم. هیچوقت حتی حالا نمیتونم بی دغدغه درونش قدم بزارم. شاید برای همین اینجا رو ساختم. اینجا منو یاد اون محفظه شیشه ای میندازه دیگه نه اجباری هست نه چهار طرفش بسته است. اینجا کنج دنج ذهن منه. حتی منطقی ترین نوشته ها هم به نظرم برای من غیر عادی میاد. نوشتن از کتابها فیلمها عکسها موزیک ها و... چون من خیلی وقت نیست این دنیارو کشف کردم. به سختی اوندم بیرون از اون محفظه شیشه ای بزرگ. من بزرگ شده بودمو دیگه جا نمیشدم اونجا اما من هنوز همون دخترم. هنوز نمیتونم با ادمارو بفهمم از نزدیک روبرو بشم دورم زیاد شلوغ بشه حرف بزنم. من هنوز عادت دارم به کنج دنجم توی شلوغیا هم توی ذهنم توی همون اتاقک شیشه ای کوچیک سیر میکنم تا احساس امنیت کنم. اگه بهش فکر نکنم احساس نا امنی دیوونم میکنه شاید نابودم کنه. من همون دخترم. مردم نمیتونن درک کنن خیلیاشون کسایی که همیشه خارج از این شیشه بودن مه دنیای توی شیشه چجوریِ. از من توقع دارن مثل خودشون باشم. راحت دل بکنمو بیرون باشم. اما خب اونا خسته میشن. از دختری که حتی توی شلوغیا هم یه بخشیش توی اون محفظه شیشه ای. خسته میشن که خیلی حرفارو نمیزنه که بیرون نمیاد که یسری تجربه ها براش مسخره و حوصله سر بره که تنهایی رو بیشتر از هر چیزی دوست داره. من اادت دارم به اومدنو رفتن آدما. کی کفته دوست نداشتم. من پر ز دوستی های موقتیم! اگه دوستیم با فاطمه مثلا موندگار شده چون اون هیچ توقعی ازم نداره. اگه بگم مریضم نمیام بیرون بیخیال میشه و میگه زود خوب شو و بعدا بریم بعدا شاید ماه دیگه بشه. اون بر عکس من به شلوغی عادت داره به بیرون بودن. اون دنیارو ز اول تجربه کرده. مثل من ترس نداره . ادمای دیکه ای هستن که باشه باهاشون. روزا وقتی بر میگردم عقب با تمام این که دلتنگی داره فرقی نداره خاطره خوش باشه یا بد اما عوض شدنمو میفهمم. 

خیلی اتفاقی یاد وب ۱۶ سالگیم افتادم. نه زودتر از اون من از راهنمایی وب داشتم. ام. پاک شد و اون مونده بود تا دو سال پیشم هر از گاهی نوشته بودم خیلی چرت خیلی احمقانه. اونجا هیچوقت مثل اینجا نبود اما یسری خاطراتم توش بود که الان نیست. اون وب برا وقتی بود که هنوز توی شیشه بودم. یادمه چه چیزایی توش بود. موتجه شدن باهاش یه تلخی بدی رو تو وجودم پخش میکنه حتی با فکر‌کردن بهش. دلم تنگ نمیشه برای اون روزا. اون روزایی‌که فکر میکردن دخترک امن و ایمن. غافل از این که برای من جز تجربه های رنج آور از بچگی چیز بیشتری نداشت.  با این حال من هنوز توی شیشه زندگی‌میکنم. میامو میرم به هر حال نمیتونم این آدمارو ول کنم. بهشون عادت کردم شاید دوسشونم داشته باشم همونطور که گاهی شیشه رو دوست دارم حتی اگه علاقه ای به برگشت به گذشته نداشته باشم. شاید اونا هم توی شیشه بودن کسی چمیدونه جز من که به نظر چه زندگی یکنواخ و مسل کننده ای رو طی میکنن. اخه اونا از بیرون همیشه میترسیدن. شاید جز اون دختر شیشه ای دیگه. ما هیچوقت زیاد با هم خوب نبودیم بر خلاف حالا که شاید بهتر شدیم هرچند روزای خوب داشتیم با هم اما خب شیشه هامون متفاوت بوده. اونم مثل منه نمیتونه خیلی خوب با بیرون ارتباط برقرار کنه. شاید هنوز اونم بترسه. ما همیشه ضربه خوردیم شاید چون حساس تر بودیم. عادت نداشتیم به دنیا گاها وحشی بیرون. ام خب ما داریم تجربه میکنیم. هرکدوممون به روش خودمون. نمیدونیم چی بشه. شاید روزی این شیشه به کل خراب بشه. اما این فقط با رفتن اونا امکان پذیره. من که دلم نمیخواد اونا چیزیشو نبشه. اخه با تمام اتفاقات انگار تمام عمر سعی داشتن محافظت کنن ازمون. چه فرقی داره نتیجه عکس داده باشه. یا ادمایی که راه داده باشم ظاهر ادمو داشته بوده باشن. همین. خیلی وقت بود دیونگیامو ننوشته بودم. این دختر واقعی ِ چه اینجا که بهش میگن فضای مجازی چه توی فضای شیشه ای چه توی دنیا. منو ببینین میشناسین. دختری که تنهاست.



فکر میکنین چرا شیشه ای؟؟ چون من همیشه دنیای بیرونو میدیدم اما توش نبودم دقیق!

1392 در حد انفجار

نمیتونم کاری کنم. سعی کردم خودمو سر گرم کنم. اما این دو کلمه مثل پتک میخوره تو سرم. مرگ مغزی. ب اون وضعیتی که اون داره هیچ امیدی نیست. حتی نمیتونن عملش کنن اون لخته هایی که کل مغزشو گرفتن خونش رقیق یا اصلا این توضیحا چه اهمیتی داره. واقعا چه فرقی میکنه. فکر کردن به این چیزا باعث میشه کم کم اشکم بیاد. اما اشک به چه درد میخوره. حتی تسکینم نیست. تمام بدنم بی حس انگار سرم در حال انفجار و نمیتونم اونجوری گریه کنم یه گهگداری اشک. خب میدونین به هر حال خاله هام شاید زیاد نمیدیدمشون ولی تمام بچگی من بودن. ۲۴ سال منظرم اینه شاید به ظاهر مثل چمیدونم استادم مامان بابا مها روی زندگیم تاثیر گذار نبوده باشن اما خب بودن محبت هاشون بوده خاطراتشون بوده حتی چت تلگرام که اصلا جرئت نمیکنم سمتش برم. لعنتی باورم نمیشه. واقعا باورم نمیشه. زندگی اینقدر مسخرست. بحث سر مرگ نیست نمیدونم بحث چی به هر حال اونا دیگه نیستن حالا بر فرض قلبش یزنه تا کی دووم میاره. اصلا ازش چی مونده ؟ نمیتونم کتاب بخونم قدرت زیادی میخواد بی تفاوت بودن. و من الان که شب شده انگار دیگه نتونم. من میتونم نبودنو بپذیرم منظورم نزدیک بودن ولی اخه مرگ. همیشه. بعد اینجور وقتا ادم فکر میکنه این ادمایی که کل زندگیتو تحت تاثیر قرار دادن اگه چیزیشون بشه چی میشه. اون ادما محبتشون باهات بود وو اینقدر درد داره بقیه نمیدونم چجوری باید بگم. نمیتونم بنویسم. میگم بدنم انگار کرخت انگار خالیم. هه. وحشتناک وحشتناک از این وضعیت متنفرم اما کی که دلش بخواد. خونشون الان ساختمون بغلی ماست. چقدر باید بگذره تا از کوچه عبور کنم و فکر نکنم. که نریزه روم که همچین کسی بود و نیست. من فقط نمیتونم این تجربه وحشتناک تکرار میشه. بدتر نمیشه. کمتر نمیشه. همون یک تجربه است اما عادی هم نمیشه. هربار باور نمیکنی. هر بار شاید نباید بنویسم. فقط احساس کردم دارم از حجم درد منفجر میشم. تو کل بدنم پخش شده و تمام بدنم انگار در حال تیر کشیدن. و سنگینی این تنو بیشتر از همیشه حس میکنم. من از از دست دادن کسایی که دوسشون دارم وحشت دارم. بیشتر از همه اونجند نفر اون چند نفر. چیزی که الان بهش نمیرسم حقیقت زندگی این خیلی احمقانست.  ما کی هستیم که میایم دوره ای میمونیم و میریم. این خیلی ترسناک. این زندگی کردنمون. این نفس کشیدن این وجود داشتن که وحشتناک نه مردن. ما کی خستیم از کحا میایم. برای چی هستیم. من من کیم چرا من باید این ادم باشم.مائده ای باشم که داستان زندگیم این باشه چرا باید یسری چیزارو تجربه کنم شاید همه تجربه میکنن.  دارم دیوونه میشم. من مدتهاست که دیوونگی رو رد کردم. فقط نمیدونم تا چقدر قراره پیش برم تا کجا دووم میارم. 

1379 : عکاسی

گاهی به خودم میگم شاید نباید اینقدر سخت بگیرم. سعی میکنم خودمو تصور کنم از بیرون و بگم مائده چرا اینقدر خودتواذیت میکنی. سعی میکنم خودمو نگاه کنم شاید گاهی ابله به نظر بیام. سعی میکنم فکر کنم شاید عکاسی در نظر بقیه اونجوری نمیاد برا منم نباید باشه. سعی میکنم بگم باید نرمال باشی مائده شاید نباید برات فرقی کنه شاید نباید مهم باشه این این هیجان تو برای رسیدن به چیزی که علاقه داری فقط برای علاقه غصه خوردنت فقط برای علاقه بدون این که شاید از نظر بقیه این قدر که ضرر باشه سودی نداشته باشه شاید شاید نه این که من اینجوری فکر کنم اما شاید باید کنترل کنم خودمو. 

اما بعد میبینم واقعا نمیتونم. اصلا نمیشه. این که دیگه عکاسی نباشه. این که آدم قبل از عکاسی بشم قبل از استاد به نظر جهنمی تر از الان میاد حالا حداقل خودم که خودمو میفهمم. اون موقع اگه بقیه بفهمن من خودمو گم میکنم. . چه دنیای وحشتناکی میشه. انگار زندگی از ادم گرفته بشه. من مدام از دست میدم شاید مدام یادم میاد که همه چی توهمه و درواقع بدست نمیارم اصلا این چیز مسخره ای بدست اووردن داشتنو نداشتن. عکاسی انگار جور دیکه ای. انگار تو رگای حیاتم جریان داره. انگار خیلی وقته اگه نباشه من نیستم. چرا بایددزندگی‌کنم. چقدر مسخره میشه چقدر دلتنگش میشم. ولی همه اینا شاید توهم باشه. عکاسی مدتهاست که مرده فکر کن با این مواجه بشی. اما نمیتونی ازش جدا بشی. دلت میخواد برگردی بهش. دلت میخواد رنج بکشی تا دوباره سوسو بزنه دلت نیخواد اتفاقی بیفته. رنج اینه. تو میدونی که نیست شاید هیچوقت معلوم نشه که واقعا چیه. اما نمیتونی بی تفاوت باشی دیگه بهش. حداقل نه وقتی که کسی از اون شروع شد. حای اشنا شدن با استادمم به خاطر عکاسی بود. به خاطر این احساس دین میکنم بهش. به عکاسی . عکاسی و استادم و زندگی من انگار گره خوردن بهم.

نمیدونم چم شده. من به هیچی احساس تعلق ندارم. من حتی دیگه نمیدونم عشق چیه. زندگی ها دغدغه های بقیه چیه. من احتمالا عقیم باشم توی این چیزای مادی شاید چون هیچوقت برام چیزی جز عکاسی توی واقعیت اتفاق نیفتاده که حقیقت داشته باشه. انگار قبل اون من خواب بوده باشم من کور بوده باشم من انگار هیچ خاطره ای نداشته باشم.  عکاسی منو با دنیا مرتبط میکنه. عکاسی به من یادآوری میکنه که هستم. که جهان هست. تجربه ای هست. که خودم هستم. من نمیدونم کیم. شاید هیچکس اما بهم میگه پجود دارم جزئی از این عالم. من به واسطه عکاسی با آدمهایی آشنا شدم شناخت پیدا کردم که انگار همه هویتم فکرم دانشم برداشتم مواجهم همه چی به اون ها برمیگرده. 


چرا نباید براش رنج بکشم؟

عکاسی برای من شاید تنها چیزی باشه که ارزش رنج کشیدن رو داره. هرچند که کل زندگیمون بر این اساس ساخته شده باشه اما عکاسی باعث میشه ادامه دادن معنا پیدا کنه. هستی داشتن وقتی زندگی خیلی عجیب به نظر میاد در نظرت.

مهم نیست عکسی بگیرم یا نه. مهم این که تو تمام زندگی من جریان داره.


شاید به نظر خیلیا چرت نویس بیاد. ولی خب...

1302 : احساس میکنم دیگه هرگز نمیتونم عکاسی کنم

منم که همیشه باید یه جای کارم بلنگه. احساس میکنم آدم خوبی نیستم پس نمیتونم خوب عکس بگیرم. این فقط یه احساس. نمیدونم حقیقت داره یا نه فقط برای این خواستنو نتونستن این خواستنو هیچ ذوقی نداشتن گریه میکنم. و دلتنگی زیاد زیاد برا چیزی که میخوام اما چیزی بهم این اطمینانو میده که هرگز نمیتونی. هرگز نمیتونی دوباره عکس بگیری اون جوری که باید. فقط درجا میزنی. نمیدونم چم شد یهو. طبق معمول یهو از این رو به اونرو. دلم برای اون آدم قبلی که بودم تنگ میشه. اما خب شاید بهتره سعی کنم اینی که الان هستو درست کنم شاید بشه شایدم نه. کی میدونه ما سال دیگه کجاییم. 

حوصله خودمو ندارم حوصله آدمارو. احساس میکنم هیچ کسو دوست ندارم. شایدم یه کرختی یه بی حسی نمیدونم چیه به هیچکس  احساس میکنم از همه میترسم  از همه. بیشتر از همه خودم. حتما درست میشه.  همیشه چیزای بدتریم هست. بدتر از من کسی هست؟ شاید اینا حرفای تکراری مسخره باشه اما با تمام وجودم دارم لمسشون میکنم. دلم میخواست تکه هایی از خودمو میشد بکنم بندازم دور. یعنی این زندگی چقدر ادامه پیدا میکنه. تا کی باید تحملش کنم  تا کی؟


در گذار از گستره‌ی تاریکی،

باد اندوهی را میجوید

که به آن تعلق دارد.


دبلیو.اس. مروین



1292 : فکر

میدونی اینجوری زیادم بد نیست. تو سعی میکنی فکراتو به تعویق بندازی تا یادت میفته میگی بعدا بعدا بعدا. فکرای آزار دهنده رو هی میخوریشون میخوریشون. هستنا ولی بازشون نمیکنی قورتشون میدی. آخر شب که میشه دیگه تا نداری از اون ته مهای مغزت بیرون بکشی فقط شاید یه بغضی باشه با چهار تا اشک بی هیچ فکری بی هیچ فکری. 


البته الان اینو حال ندارم قورت بدم که دیدم چقدر از نشنیدم سو استفاده میشه. مهم نیست مهم نیست. 

1278 : بیش از حد احساس بلاهت میکنم

با این حال نمیدونم تا کی میتونم احساساتمو سرکوب کنم به زنجیر به بندمشون تا بتونم ادامه بدم. بلاهت... فقط این نیست. ازم شده میپرسن الان اوکیی یعنی؟ چجوری میتونی بیخیال باشی همیشه ازم پرسیدن نمیدونم چرا واکنشام مثل بقیه نیست الان احساس میکنم جز بلاهت هیچ حس دیگه ای‌نیست. انگار حتی اینم مهم نیست. هیچی مهم نیست. دلم میخواد ز همه جا گموگور بشم نابود بشم. اما نسبت به اینم انگار بیتفاوتم‌. تنها چیزی که میتونه از این ماسک جدید درم بیاره تا فراموش کنم تا انگار خودم زشم کتاب عکس مقالست نمیدونم از همین چیزا. بیتفاوتی بدتر از خشم بدتر از رنج بدتر از درد. من بی تفاوت نیستم فقط ماسکشو دارم انگار این که خوبم این که بله خیلی چیزا شده خیلی چیزا هست ولی واقع احساس تاسف نمیکنم انگار همه چیز دفن شده باشه انگار تجربه های مشابه تکراری باشه. کسی چمیدون. حتی خودم. 


بیخیال

این هفته ای که گذشت واقعا خوب بود از خودم راضیم واقعا دلم میخواد هفته جدیدم همینجوری باشه.  امروز حوالی ظهر پاشدم دیشب دیر خوابیده بودم. فکرم مشغول تورج حمیدیان بود و مرگ از دست دادن شاید ببه این فکر کردم که اگه استاد منم اتفاقی براش بیفته اصلا مهم نیست که من نمیبینمشو این داستانا ها بیشتر از چند ماه که ندیدمش ولی انگار اون تنها ادم حاضر که یعنی نمیدونم اما خب همش این فکرا تو مخم بود. و کلی گریه کردم. شاید احمقانه باشه. نباید اینقدر احساساتی باشم. قطع به یقین دارم روش کار میکنم که مطلقا حداقل بروز پیدا نکنن این حسهای کذایی. نه فقط این این شاید از یه نظری طبیعی باشه بقیه هم داشته باشن ولی کلا بیخیال دست من نیست وقتی من واسه یه آدمی که تا حالا ندیدم ش های های گریه میکنم که فوت شده چه توقعی میشه ازم داشت. حتی با هر بار فکر کردن بهش اشک تو چشام جمع میشه. من دلتنگ آدمایی میشم که حتی ندیدمشون حتی برای قبل از منن. هی میخوام اینجوری ننویسما. چی داشتم میگفتم؟ اهان اون هفته خیلی خوب بود. این مقاله رو هم داشتم میخوندم درگیر شدم بینش شاید توهم زدم همش چیزای قبلی که خوندم تو ذهنم بود نشد درست تمرکز کنم یعنی به اونا فکر میکردم احساس کردم ارتباطی هست. ارتباطشو برای خودم یعنی فهمیدم اما مشکل اینه نمیتونم یا فعلا نتونستم به زبون بیارم. انگار مونده هنوز ذهن و زبانم هماهنگ بشن. کسی چه میفهمه. اصلا چه اهمیتی داره. فقط میخوام برا خودم روی کاغذ بنویسم هرچی فهمیدمو شاید بیست سال دیگه بخندم به خودم شایدم نه ولی خب. ادم یجوری زندگی‌میکنه دیگه. همش بخونی به نظر کسل کننده میاد بعضی وقتا باید انگار مثل یه سرگرمی و بازی این کارارو انجام بدی که ز یکنواختی نترکی‌ مثلا خودتو بکشی بنویسی. بیخیال‌‌همین. قهوه خوردم فعلا بیدارم. شایدم بخوابم به هرحال‌این حالو روزم. خوندن مقاله اشباح اگلستون این بر‌انگار یجور دیگست. استاد میگفت که هرچقدر کتابای خوب بیشتر خونده باشین فهم مقاله ها راحت تره. اینجا بهم ثابت میشه. 



عکسامو نگاه کردم همیچنم شاید خوب نشدن ولی دیگه عکاسی نمیکنم با گوشی نباید یادم بره. البته دوسشون درم 



الان که نگاه کردم این عکسو دوباره به نظرم فوق العادست. :/ خیلی خودشیفته مانند شد :/ ولی خب اگه شاید عکاسش خودم نباشم به نظرم عکس خیلی خوبی به هر حال دوسش دارم !






1274 : چرت نویس

راستش قضیه از این قراره. هیچ اتفاق خارق العاده ای قرار نیست بیفته جز همین شاید اتفاقات پیش و پا افتاده که خیلی از ما به راحتی ازشون عبور میکنی به بهونه پیدا کردن خوشیای بزرگ. و فقط منتظریم. فارق ز این که رویاهای ما شاید ساده اتفاق نیفتن. شاید با تلاش ما ولی بعد ز ما انفاق بیفتن. ما همیشه آدمای بزرگو میبینیمو میگیم خوشبحالش این ادم شده این ادم هست چی بوده چه خفن. م. همیشه بیرون گود وایمیستیم و حسرت فوق العاده بودنشونو میخوریم غافل از این که طرف پدرش درومده. نه که بدبخت باشه ولی زندگی‌ حتی برا کسایی که پشت گوش میندازنشم خیلی راحت نیست. همه مون میمیریم اما بعضیا مرگو زندگی میکنن و دنبال هیچی نیستن و به سازش میرقصن برای این که راحت بشه همه چیز. ام بعضیام به ساز زندگی نمیرقصن که فقط بگذرونن حتی اگه زندگی به سازشون نرقص میجنگن میجنگن ولی بعش شاید بعد از مرگشون پیروزی شون با زنده موندنشون باشه. شاید پیروزی همین باشه. تو بیچارگی بکشی عذاب بکشی ولی بتونی کاری کرده باشی حتی کوچیک حتی کوچیک. من این زندگیرو انتخاب کردم. دیگه منتظر اتفاقات خوب فوق العاده نیستم. شاید گاهی مقداری فراموشی دلمو خوش کنه حتی اگه بعدش به خاطر بیارم خیلی چیزارو. شاید یه هوای ابری شاید درست کردن یه املت ساده قرق شدن توی عکاسی دیدن عکسای مختلف خریدن یه کتاب و خوندنشون دلمو خوش کنه مهم نیست بقیه چیزا. وقتی بار اول اتفاقی میفته و ادم میبینه از پسش برومده و زنده مونده دیگه میفهمه مردن به این سادگیا نیست باید بتون خودشو جمع کنه و دوباره بلند شه و حتی منتظر اتفاقات بد باشه بدون هیچ نگرانی ترسی هرچند که همیشه هست وای انگار نهایتش مردن و مردن سخت تر از همه اینا نیست. 


شایدم هرچی کفتم چرت. چرت به معنای واقعی اما فه قول کافکا باید نوشت تا فراموش کرد یادم نی جملشو دقیق کتابم دادم فاطمه اینقدر که تعریف کردما بهش دیروز گرفت. الانم دارم مقاله ی آنچه تنها یک مرتبه رخ داده نوشته‌ی مارجوری پرلوف ترجمه‌ی فرشید آذرنگ. که همین در ارتباط با اتاق روشن هست حرفه عکاس سه که میشه از سایت حرفه هنرمند تهیه اش کرد. 

دیروزو از دست دادم یعنی ظهر به بعدو امروزو باید خودمو غرق کنم. و اینقدر به چرت  نوشتا فکر نکنم. 


خودم فکر میکنم چرت نویسام از واقعی ترین چیزایی که نوشتم. حتی اگه مزخرف باشن.


+ بعد نوشت: نمیدونم چرا تا از یه چیژی حرف میزنم بعد با همون شباهت باهاش روبرو میشم  همیشه میگم اتفاقی ولی این اتفاقیا خیلی برام میفته.

راوی بارت همچون پروست از سرخوردگی های پیاپی زندگی آموخته است که انتظار هیچ چیزی را نکشد. این روحیه،پاییزی و ماتم زده است و این تصویر مادر از دست رفته ر نمیتوان بازیافت. 

بولتانسکی رو اصلا درک نمیکنم. مقاله تموم شد. پیامشم فکر میکنم گرفتم ولی خیلی به نظرم راهگشا نبود یعنی فقط انگار بفهمم همچین چیزی هست. شایدم من نفهمیدم.   

1258 : تخیل با توهم فرق داره

توهم خطای ذهن میمونه ادم باور به اتفاق افتادنش داره اما هیچوقت اتفاق نیفتاده. ادمو به بیراهه میکشون. تخیل اما ویژگی خوبی. میشه باهاش موقعیتی که هنوز اتفاق نیفتاده یا تجربه شخصی توش نیست رو تجربه کرد یا به پیش بینی کرد گاهیم کمک میکنه جای بقیه بود.


 امروز شنبه است. یکم اردیبهشت ماه. و چه زود یک ماه از ۹۷ گذشت. خیلی زمان از دست دادم نمیخوام اردیبهشت اینجوری بشه. درگیر گذشته شدن زیادش تورو از جلو رفتن باز میداره.


به نظر بعضی وقتا باید یسری جیزارو پذیرفت. رها کرد و بعد دید چی میشه  نه که بیخیال شدا  نه که تلاش نکرد  نه فقط وقتی اون حدی که توانت بودو انجام دادی باید رها کنی. خیلی برام اتفاق افتاد. خیلی از دست دادم تا فهمیدم همیشه هم دنیا به کام من پیش نمیره کنترلی رو همه جیز ندارم . چیزی نخواد بشه نمیشه شاید باید صبر کرد دید اتفاق میفته یا نه. از دست میدی یا میمونه  


1216 : جنون من نگفته باقیست...

به نظر میاد که خیلی دارم مینویسم. اما خب اگه ننویسم ته نشین میشن. فراموش میکنم رو هم تلبار میشن. کلمات راکد میموننو مثل مرداب میگندن. کار از‌کار میگذره و من میپوسم. اما من نمیخوام این اتفاق بیفته. من میخوام مدام همش بزنم تازه بمونه. زخمو تازه نگهش دارم خون بزنه ازش بیرون. من نمیخوام فراموش کنم. من آزادم و مسئول و حتی متعهد. پاش وایمیستم. پای احساس خودم. یادم استاد میگفت سبک ها وقتی موندگار میشن که توی اوجشون متوقف بشن. دیگه همیشه میمونن. عشق من دقیقا همینجوری شد. من آماده بودم. توی اوج اوجش بود. و یهو استپ کرد متوقف شد. نه نمیخوام تموم بشه. شاید واسه همین گریه و زاری نمیکنم یا افسرده نشدم. یا راکد نموندم چون میدونم هست. انگار که تازه حتی شروع شده باشه. شایدم همه اینا چرت گوییای مغز منه. شاید اینجوری میخواد آروم بشه با این حال من خیلی وقت بود اینجوری نشده بودم. انگار دوباره درد شروع شده باشه تمام تنم یهو یخ کنه بلرزم ولی حس کنم. حواسم به هیچ جا نره فقط درونم باشم. فقط میدونم ادامه دادنش شاید مثل سابق نباشه. شاید دیگه دونفری نباشه. فقط من باشم. وفقط من. اون دروغ نبود من گوشت و پوست و استخونم درکش کردم. دردامو مرهم گذاشت همچین کسی درد نمیشه خودش. شاید درد منم. خود من. بیخیال...