روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۱۰۰ مطلب با موضوع «چرت نویس» ثبت شده است

1980 : شاید عشق

میدونی امروز که داشتم کتاب دربارهٔ بیداری رو یخوندم همون اولش نوشته بود‌ که اگه فراموشی نبود هیچکس دوباره عاشق نمیشد اسکار وایلد هم از اعماق رو نمی نوشت و غیره. منظورم البته پاراگراف بود. بعد دیدم راست میگه من پارسال چجوری بودم بالاخره فراموش کردم. نه این که آسون باشه خیلیم درد داشت فراموشی اون حسش موندگاره تجربه ای که کردی. همیشه فکر میکردم هیچوقت نمیشه فراموش کرد شاید واسه همین دوست پسر ندارمو هر روز با یکی نیستم چون حافظهٔ وحشتناکی دارم و البته هنوزم موافق این روندی که در پیش گرفتم هستم اما اونجوریم نی که تو هیچیو فراموش نکنی ممکن یه آدمیو با تمام وجود دوست داشته باشی شاید صدسال بعدم براش احترام قائل باشی ولی دیگه انگار اونجوری نیست. یادت میره. همون حسا بعد ممکن در مورد کسی دیگه اتفاق بیفته. میفهمی منظورمو؟ امیدوارم خوب گفته باشمش. من برم بخوابم فردا کلی کار دارم. شب بخیر

1918 : عشق

برای من چیزی به اسم عشق نمیتونه وجود داشته باشه چون همش توهم و توهم چیزیه که واقعی نیست و نمیشه بهش اعتماد کرد. چیزی به اسم عشق وجود نداره بین زن و مرد فقط یسری قرار داد های فکری رفتاری که انجام میدن در قبال خودشون و طرف مقابلشون. من هیچوقت ازدواج نمیکنم شاید توهم عاشق شدن بهم دست بده اما ازدواج نه نمیتونم همزمان هم تنفر داشته باشم هم عشق هم قراردادهارو انجام بدم. دیوونه تر از این پایبندی های مسخره ام. یه اشتباهو دوبار انجام نمیدن. من حماقتمو هیچوقت فراموش نمیکنم. به هیچ مردی و به هیچ حرفی نباید اعتماد کرد. 

یه نفرو همونقدر که دوسش دارم همونقدر ازش بدم میاد شایدم بیشتر. تکلیف چیه حالا؟ دیگه هیچوقت سمتش نمیرم دیگه هیچ حرفی از من نمیشنوه دیگه هرگز انگار که اصلا وجود ندارم. دارم از خودم انتقام میگیرم. چون میخوام ازش متنفر باشم. ولی نیستم نه اونقدر و نه با دلیل. مدتها میگذره از آخرین باری که دیدمش. کاش دیگه هرگز نبینمش. 

1756 : اتاق

مها رفت کتابخونه. خوبه بدون من حالش بهتر احتمالا باشه و من موندم کنج تخت و نمیتونم دیگه خودمو تحمل کنم.  نمیدونم چه مرگمه یه بغض توی گلوم گیر کرده. حتی نمیتونم ارزوی مرگ کنم. خب پیشنهادت چیه همینجوری لَخت بیفتمو هر یه ربع یه بار یه صفحه بخونم؟ میدونی چه عذابیو دارم تحمل میکنم؟ احساس میکنم از همه متنفرم. احساس میکنم همه مثل همن. حتی از خودمم متنفرم حتی از تو. دارم دیوونه میشم احساس میکنم این بار از پسش بر نمیام. احساس میکنم نمیدونم باید چجوری دیگه درستش کنم. احساس میکنم خسته شدم از دویدنو دویدنو دویدن. انگار مدتهاست هیچ اتفاق خوبی برام نمیفته. الان که دارم مینویسم نفسم از گریه بند اومده و درد تو همه جونم میپیچه. باورت میشه؟ فکر نمیکنم. یعنی کسی دیگه هم این تجربه هارو داشته؟ وضعیت مزخرفی. باید چیکار کنم؟ هر روز صبح از خواب بیدار میشم به امید این که هی امروز دیگه همه چی خوب پیش میره میتونی همه چیو درست کنی و دوباره شب میشه و خوشحال از این که فقط تونستم دووم بیارم. فقط دلم میخواد درست شه. نمیتونم این خود لعنتیو تحمل کنم. امروز یه کاری میکنم که مدتها قبل میکردم برای نظم گرفتن ذهنم. میفتم به جون اتاق. همه لباسام پخش مها حق داره لطف بزرگی کرد تنهام گذاشت امروز پس خوشحال باید باشم بعدش نمیدونم چی بشه. یعنی خوب میشم؟ 



+ نمیگم صد در صد جواب داد اما بی تاثیرم نبود. اما هنوز خوب نشدم. و هیچ ایده ی دیگه ای ندارم. از این زندگی متنفرم ولی نمیتونم ازش دست بکشم پس راه حل چیه. چرا هیچ اتفاق خوبی نمیفته؟فقط گریه فقط گریه چرا داروها جواب نمیدن پس؟ حتی کسی نمیتونه به دادم برسه هیچ کاری از دست کسی بر نمیاد. خودمم فقط سعی میکنم و میگم باید درستش کنی اما تهش هیچی من یه بی عرضه ی احمقم که تو یه وضعیت مزخرف گیر کردم. 

1672 : جز مرگ هیچ سعادتی رو برای خودم نمیبینم

هیچی. و دارم از ایین حس متلاشی میشم. هیچ امیدی به هیچ یک از کارایی که میکنم ندارم نه به خودم نه به زندگی نه به آیندم. هیجی. دلم میخواد نباشم اما این کارو نمیکنم خسته شدم. از خودم از خودم دلم میخواد ولم کنه. ولم کنه ولم کنه. از زندگی کردن متنفرم اما توانایی تموم کردنشو ندارم و واسه همینم از خودم متنفرم. فقط دلم میخواد این خودو از بدنم جدا کنم. دلم میخواد ولم کنه دست از سرم برداره. ازش خسته شدم. 

1502 : کوفتگی

شب قبل جون میکنی . به معنای واقعی کلمه. صبح اما فقط با یه کوفتگی وحشتناک قبل از روشن شدن هوا چشم باز میکنی. روز از نو . فقط فکر‌میکنی چرا باید دووم بیاری چرا تموم نمیشه. اما باز ادامه میدی. به نظر احمقانه ترین کار ممکن چون هیچ اتفاقی قرار نیست بیفته. هیچی


من واقعا از زندگی کردن تحمل کردن به خصوص خودم خستم. دلم میخواست تموم میشد. اما حتی برای خودکشی هم انگار آدم باید برنامه ریزی کنه چون اگه اشتباه از اب دراد بیچاره میشی اگه زنده بمونی دیگه دست از سرت بر نمیدارن. حتی کشتن خودم باید با تلاش باشه باید درامد داشته باشم پول کفنو دفنو قبر پای کسی دیگه نیفته. دلم نمیخواد منت هیچ احدی رو دوشم باشه. 

1501 : چقدر دیگه باید بگذره...

تا آدمی خودشو بشناسه...

تا وقتی با خودش روبرو میشه شوکه نشه، وحشت نکنه،اشک نریزه ؟ 

تا نلرزه تا آوار نشه؟ چقدر؟ تا چند سال؟


احتمالا هیچوقت به خودم عادت نمیکنم. این داستان منِ 

1487 : چرت نویس

احساس میکنم خیلی واضح، که چیز دیگه ای هم تغییر کرده. اما نمیفهمم چی. من واقعا متاسفم که دست نگه داشتم. فقط احساس کردم امشب رو نمیتونم. نمیفهمم چمه. گریه میکنم اما سبک نمیشم. حوصله هیچیو ندارم. هرکاری انجام میدم انگار اتوماتیک وار باشه. مثل یه ربات هی خودتو با شرایط وفق بدی. دارم فکر میکنم این توفانها کی تموم میشن. فقط احساس میکنم خسته شدم. شاید باید وایسمو یه نفس بگیرم. به دورو ورم نگاه کنم به جایی که بودم. ببینم کجام. از تابستون پارسال تا الان فقط حدود یک سال گذشته اما نگاه. به اندازه ده سال انگار هرروزش پر اتفاق بوده که همه چی عوض بشه. دلم برای خودم تنگ میشه. مائده اون روزا. ادمای اونروزا که خیلیاشون دیگه اون ادما نیستن. حتی پدر مادرمم. انگار گم شده باشم. انگار هیچکسو نشناسم. چیزی عوض شده باهاش راحت نیستم. نمیشناسمش. منو میترسونه. از همه میترسم. از این محیط. خسته شدم از این توفانها‌‌‌‌. سال دیگه من کجام. فکر‌نکنم چیز بهتری اتفااق بیفته. کاش تموم کردن همه چی راحت بود. ادم حتی اینم تا مجبور نشه انجام نمیده دست نمیکشه. احتمالا دارم چرت میگم. فقط نمیدونم چند سال دیگه اینجوری باید بگذرونم که وسط توفان باشمو همه چی مدام و مدام تغییر کنن و هم همه چی بیش از حد یکنواخت باشن. 

فکر‌کنم فقط باید امشب بگذره. حالم خوب نیست فقط. 

1467 : دیگه مثل قبل دوسش ندارم.

سالها پیش به خودم میگفتم نباید توقع داشته باشم. نه سر یک مسئله الکی. جدی بود خیلیی جدی. تمام دوران نوجوانیم تحت تاثیرش گذشت. من بارها فکر کردم خوب شدم. اما همیشه انفاق میفتاد که روز از رو روزی از نو. این فرد هرگز مثل قبل برام نشد. برام به مرور هرچی گذشت هرچی بیشتر فهمیدم بیشتر مثل بقیه شد. روزی که باید حمایتم میکرد شجاعتپ یادم میداد به خاطر کسی دیگه بهم گفت باید خفه شم. مثل همیشه از در برانگیختن دلسوزی وارد شد. اون موقع نفهمیدم فقط یه اهرم. یه وسیلست. فقط بحث سر یه اتفاق نیست. تمام سالهای بعدش. هرچند که قبل هم بود اما من نمیفهمیدم  چون فکر میکردم اینجوری. اما الان احساس کسی رو دارم که ازش سو استفاده شده. نمیخوام اینجوری باشم. من بااین حس جنگیدم. اما هر بار دوبار ه دوباره دوباره دوباره تکرار تکرار تکرار تکرار.  همه اینارو بهش میگم. دیگه دوسش ندارم . این ادم امروز رو بخوامم نمیتونم دوست داشته باشم . 


حالم اصلا خوب نیست. صدبار نوتم پاک کردم. چی میشه گفت؟ هیچی. از خودم متنفر‌نیستم. خیلی وقت نیستم. اما از بقیه چرا. گاهی شدت میگیره. برای خودم دلم میسوزه. حتی برای مها. ما بیشتر از اونچه که استحقاقشو داشته باشیم بدبختیم. ما حتی از نزدیک ترین ادمای زندگیمونم ضربه خوردیم. من که از غریبه هام خوردم. نباید میرفتم. اما از یه طرف فکر‌میکردم بایدمیرفتم به خاطر خود اون ادم. دیگه همینه دیگه. دیگه همینه.  بعضیا میگن باید پشت ادم باشن حامی باشن. ما همیشه با جمعیتی که روبروتن قاطین. اونم اولین نفر. 



شاید دارم چرت میگم. فقط مجبورم. فردا سر عقل میام. شاید درست شد. 

1447 : نیست به همین سادگی ناپدید شد...

فکر کنم اون برای همیشه رفته. همه جا سوت و کوره. هیچ صدایی نمیاد. هیچ حرکتی نیست . توی این دنیای مجازی دیگه دلخوش چی میشه بود. من موندمو حالی که نمیتونم به زنجیر بکشمش. و راستش دیگه نمیخوامم این کارو کنم. اینجا ، واقعیت ، در واقع هیچ چیز خوب نیست ، اینجا ، دنیای مجازی، حقیقتِ واقعیت مثل پتک کوبیده میشه تو وجودم. همه چیز در ظاهر مثل همیشه‌است. یه حفره تو وجودم هی خالی و پر میشه. اشکی که بی اختیار تو چشم ها حلقه میشه. دردی که مدام تو جونم منتشر میشه وقتی از شدتش کم میشه دوباره با شدت تکرار میشه. عجیب تجربه جای خالی کسی که شاید در واقعیت هرگز نبوده باشه. به زنجیر نمیکشم این حالو. باید منو نابود کنه. باید زجر بکشم.اون ناپدید شده اما هنوز هست. اثراتش موندگارن.



من ناخودآگاه کار بدی کردم امروز.  خشمگین شدم. فکر‌نکنم هیچوقت ازش خلاص بشم. از این تصویر. میگم تقصیر من نبود. اما من انجام دادم. از خودم متنفرم. از خودم که گاهی اختیارش از دستم در میره. تز آدمای اطرافم. از همه چی. زندگی جریان مزخرفی. به قول فلوبر« زندگی قابل تحمل نیست مگر در شرایطی که هرگز در آن نباشی.» توی کتاب نوشته این تضاد فلوبر بوده. جایی اینجوری میگفته جایی ناسزا میگفته به زندگی و جایی آرزوی زندگی و تجربه مکانهای دیگه رو میکرده. این تضاد نیست. من میفهمم چی میگه.  حتی اگه همزاد پنداری برداشت بشه. زندگی‌ قابل تحمل نیست مگر در شرایطی که هرگز در اون نباشی برای من یعنی هیچ درگیزی با آدمای دیگه نداشته باشی. زندگی‌وقنی قابل تحمل میشه که بتونی به تنهایی زندگی کنی و وقتی به تنهایی سر کنی دیگه زندگی‌نیست. توی کتاب نوشته زندگی‌ از نظر فلوبر یعنی بودن. به طور تمام عیار. به نظرم یعنی اگه بخشی از خودت رو حذف کنی دیگه زندگی نمیشه. وقتی با آدما نباشی یعنی نیستی پس زندگی‌نمیکنی. برای همین اینجوری قابل تحمل میاد برای منم همینجوری. 

1438 : من ضعیف شدم

کلداکس خوردم با یه لیوان شیروزردچوبه که مثلا بگیرم بخوابم و فردا صبح خبری نباشه. اما این احمقانه است. من خباص نمیشم همونطور که از این گوش درد کذایی خلاصی نیست. خیلی وقت بود خودشو نشون نداده بود. من ضعیف شدم. وقتهایی که قویم میره اون ته مهای مغزم بیرون نمیاد. لعنتی گوش درد کم بود چشم درد هم اضافه شد احساس میکنم کل کله ام در حال فروپاشی گلوم گردنم. 

میگه هس متنفرم هزار دفعه در بزن میای تو میترسم از هیس متنفرم از این صوت کذایی. میگم در بزن یعنی هنوز متوجه نشدی حساسم نفهمیدی من از هیس متنفرم همونطور که از خوردن انگشت اشاره به بدنم بیزارم. میگه هیس! اون خواب شام نخورده میگم به من چه بچه که نیست شام نخوردن اینم من باید جواب بدم. همش دنبالش راه بیفتم بگم التماس کنم بیا عذا بخور. به من چه واقعا. واقعا حالم خوب نیست. 

دلم میخواد فقط تموم شه. اگه مینویسم فقط برای حواس پرتی. احساس میکنم هیچ راه گریزی ازش نیست این باز. انگار هیچوقت دیگه دست از سرم بر نمیداره. بخواب مائده فقط سعی کن بخوابی. کاش زودتر قرص اثر کنه. فقط بی صدا اشک میاد و نفس نفس از بغضی که راه نفسمو بسته. من همیشه ضعیف بودم. قوی بودن فقط یه دروغ یه نقاب. هیچی هیچوقت درست نمیشه همه چی‌ مدام اتفاق میفته. مدام ومدام. از خودم متنفرم. 


خب خوبه انگار قرص داره کم کم اثر میکنه. یه کرختی. دستام دارن کم کم سمت بی حسی میرن.  انگار روحم داره از انگشتام خارج میشه.کی میدونه شاید دیگه هیچوقت بر نگرده. و من بمیرم دختری که خودشو نمیبخش.دختری که بی رحم‌. خیلی بیرحم.


ما فقط به خودمون امید میدیم که آدمهای بهتری میشیم. اما نه اینم یه دروغ ما فقط میتونیم تا تلاش کنیم بد تر نشیم.  شاخه های ما سبز نمیشن نهایتش از خشکی کل وجودمون فقط بالا ترین شاخه یه جوونه بزنه. همین همین. شاید این ارزش داشته باشه اما ما هنوز درد خشک شدنو تو وجودمون داریم  


دیگه دستام هیچ جونی نداره هیچی ولی بیدارم هموز هنوز معلقم فقط جون ندارم. من با روحم نرفتم. من کیم؟