روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۱۰۰ مطلب با موضوع «چرت نویس» ثبت شده است

104 : بدون عنوان

بعضی وقتا نگاه میکنم یعنی چشمام بازه اما انگار هیچی نمیبینم ،هیچی یادم نمیاد بعدش. بعضی وقتا باید بشنوم.میشنوم ،اما بعدش هیچی یادم نمیاد .یعنی صدا ها هستن اما نمیفهمم بعضی وقتام فکر میکنم میفهمم، اما اگه یکی بگه فلانی اینو گفت حتی اشنا هم نیست برام.بعضی وقتا فقط بدنم کار میکنه مثل یه ربات ...معلوم نیست این "خود" لعنتی کجا میره که نمیتونم نگهش دارمو هیچ کنترلی روش ندارم.فقط کافیه تلاش نکنم. تلاش نکنم که ببینم.تلاش نکنم که بشنوم.فقط کافیه تلاش نکنم حتی با تمام تلاشم یه جاهایی کم میاد البته این در مورد همه نیست در مورد همه جا نیست و این بد تر از اصل قضیست. حالا دیدنو شنیدن توامان با همن یکی نباشه اون یکی لنگه!بعضی وقتا فقط دلم میخواد، دلم میخواد دستمو دراز کنمو دستشو از صورتش ور دارم انگار که اضافست داد بزنم بگم نگیر جلوی صورتتو من نمیبینمت درست چون دستت رو صورتته نمیشنومت سخت میفهمم نمیتونم حدس بزنم.بعضی وقتا دلم میخواد پاهامو بکوبونم رو زمینو جیغ بزنمو اینو به همه بگم که همه بدونن همه بفهمن گور بابای هر فکری که میخوان بکنن.چه اهمیتی داره.اما نمیشه نمیشه نمیشه... و من بعد از هر خوشحالی همیشه باید چیزی باشه که واقعیاتی که سعی میکنم پنهانشون کنم پیدا نشن.نه فقط برای بقیه بلکه برای خودم.کاش میشد نام ببرم تمام چیزایی که ازشون متنفرم.تمام چیزایی که آزارم میدنو بکَنَمِشون، از خودم جدا کنم از خودم و دیگه حتی اگه خواستم هم نتونم سراغشون برم اما ...     "رنج که شاید برایت غریب باشد وسیله ی اثبات وجود ماست ،چرا که (به راستی) تنها طریقی است که به واسطه ی آن از موجودیت خود ،آگاه میشویم و یاد اوری رنجهای گذشته به عنوان گواه و مدرک اِستِمرارِ وجودیِ مان ضروری است.میان من و شادمانی  ،در ذهنم شکافی است همان اندازه عمیق ، که در عالم واقع میان من و شادمانی فاصله می اندازد (اسکار وایلد - از اعماق)  ."

99 : خیلی طولانیه میدونم

 واقعا اصراری به خوندنتون ندارم راحت باشن :) اینا صرفا دل نوشته و خاطره نگاریه و ثبت ،که دوست دارم تو وبم باشه اگه فکر میکنین خارج از حوصله تونه عذر میخوام اما اینجا وب شخصیه و من فعلا اینجوری مینویسم.



سه روز گذشت میبینی مادر؟
مادر ، مادر ...
از صبح درگیرم چی باید صدات کنم.چی چی میتونه عمق حسی که بهت دارم رو مشخص کنه؟ عمق جایگاهتو.که تو به اندازه مامان برام عزیزیو در حقم لطف کردی.همه باور دارن مُردی.یعنی میدونی بعضیاشون.فقط بعضیاشون یجورین.میان گریه میکنن میرن. برا این که غذا تموم نشه زودتر پا میشن.بعضیاشون نه خیلیاشون میشنون اما عملی تو رفتارشون نیست.این منو اذیت میکنه.حتما برای تو آزار دهنده ترم هست. میدونی من عمق ظلمی که بهت شده رو درک میکنم باورت دارم.اما مرده حسابت نمیکنم.تو زنده ای. زنده ی زنده.

متن یه بخشیش حذف شد چون به نظرم برداشت اشتباهی ازش میشد.یعنی شد :)


این که نماز میخونن و با توهم این که نماز میخونن هر  غلطی میکنن.وقتی اینارو میبینم از نماز بدم میاد میدونم ربطی نداره نباید اینجوری باشه اما به خودم میگم این که نخونی و اگه آخِرَتیم باشه عذابشو ببینی شرف داره به اینکه عجب بگیرتت به این که دل خوش کنی به این که همش حواست باشه  ظلم نکنی شاید در نظر بعضیا احمقانه باشه اما من درگیرم با این چیزا هم.مگه میشه کسی لذت واقعیشو (نماز) تجربه کنه و دیگه نخواد تکرارش کنه. از این موضوع بگذریم من سعیمو میکنم ور دارم این تفکرو سعی میکنم ... یا این که یه گوش دره یه گوش دروازه انگار نه انگار چی شنیدن. یه دفعه یه زنه میگفت فلانیو واسه پسرم در نظر گرفتم بعد اون یکی زنه گفت نه اون خوب نیست خونشون کوچیکه! میخوام عمق فلاکت یسری ادمارو نشون بدم.البته نه این که این دید برداشت بشه  که فقط تو ادمای مذهبی این چیزا پیدا میشه همه جا هست همه جا تو کلاس دانشگاهم هست استاد حرف میزنه طرف انگار نه انگار.تو خیلی جاها تو هر قشری هر مکانی.مهم نیست مهم اینه حواسم باشه من اینجوری نشم.ادم باید بدونه که باید یاد بگیره و عمل کنه. البته تو این ادما ادمای خوبم هستن.خیلی خوب  مثل خانم ل.م چقدر دوست دارم ان زن رو چقدر با محبته و مهربون امکان نداره حرفی بزنه عمل خودشو نبینی .اراجیف نمیگه. بدون منبع درست از رو هوا حرف نمیزنه حتی یسری کتابارو که خیلیم معروفه به خاطر نداشتن سندیت موضوع رد میکنه.خلاصه این که یه ادمه اما من خوبیو خیلی خوب میبینم توش و دوسش دارم.یا خانم دکتر م .یعنی این ادما واقعا موندم با این همه سوادش چجوری برخورد میکنه با ما .رئیس یه ساختمون مهندسی مهم کشور نمیخوام نام ببرم و بگم چیکارست.البته ما اولش نمیدونستیم هیم من راجع بهش کنجکاو بودم.آخه خیلی تو حرف زدنش مشخصه این ادم یه ادم الکی نیست.هر حرفی نمیزنه کلماتی که به کار میبره حرفاش همه چی اصلا داد میزنه هی به مامان میگفتم خب ازش بپرس میگفت نه شاید دوست نداره بزار میخواد بیاد اینجا راحت بیاد و راحت باشه خودش دوست داشته باشه میگه .خلاصه این که هیچی نشد تا خودش تو لا به لای حرفاش گفت من هنوز تو کفشم ادم نا خود اگاه جلوش یه خورده سنگین تره و پخته تر ولی خب من باهاشون راحت شدم خیلی مهربونن .راستی گفتم راحت تر شدم.با همه اصلا انگار این معلومه راحت تر ارتباط برقرار میکنم نمیدونم جریان چیه چه اتفاقی افتاده چی عوض شده الان که فکر میکنم میبینم امروز واقعا گل کاشتم تو حرف زدن تو مدیریت تو برخورد کردن با ادما برا خودمم عجیبه  چی شد اینجوری شد نمیدونم اما خوشحالم.کلا حالم خوبه.امروز ناهار خاله ها دختر خاله ها دختر خاله های بابام وووو اوووم یادم نی خونمون موندن تا عصری با بچه هاشون منم دیدم موقعیت بعد نهار مناسبه گفتم حالا که هستن ازشون عکاسی کنم.اصلا نمیدونم چی شد تیری در تاریکی فرستادم و خب عکاسی کردم چقدرم خوش گذشتو عکسا خوب شد اصلا نفهمیدم چقدر انداختم و از چند نفر شد .کلا روز خوبی بود 668 تا عکس گرفتم باورت میشه از 14 نفر اما همشون هوامو داشتنو اجازه دادن عکاسی کنم. خب اب و باد و اتشو مثل قبل انداختمو خاکم اونایی که فکر کرده بودمو انجام دادم فکر میکنم نسبت به هفته های پیش خوب شده با این حال یکیشو شک دارم.میگم تاکید میکنم پرترم خوب نیست یعنی کلا نمیخواستم جنبه زیبایی داشته باشه یه خورده استرس دارم مسخرم نکنن ولی خب اون تو ذهنم بود ولی میبرم باید ببرم نباید نگران باشم.البته دقیقا همونی که سخت تره برام تایید میشه و خب خودم فکر میکنم بهترم شدن.چه اعتماد بنفسی دارم از الان تاییدشونم کردم :))) اخ گفتم یکشنبه مهم نیست در مورد عکسام چی بشه یکشنبه قطع یقین روز خوبیه. خیلی خوبی. باید بشینم عکس تکراریا که چند تا شات پشت هم گرفتم و با نورسنجی های پَِِِرتو پاک کنم و تارارو خیلی زیاد شده البته وسطشون بازم گرفتم باید برسونمش به 300 خیلی الان تعدادش زیاده البته اگه مجبور باشم باید چاپ کنم خب پولشم زیاد میشه :( ولی خب دوست دارم نتیجه بگیرم فکر میکنم پروژه اول رو از پسش بر اومدم خوب تا حدودی از خودم راضیم یه چیزایی در مورد عکاسی برام مشخص شد.این خوشحالم میکنه امیدوارم بتونم تو پروژه های بعدی هم ازشون استفاده کنم. این که بگم حالم خوبه قابل وصف نیست از ساعت 10:20 دارم مینویسم الانم ساعت یک ربع به یکه نمیخوام برگردم عقبو بخونم چون مطمینم بخونم یه چیزاییو پاک میکنم .باساجده فردا میخوام برم عکاسی البته من زیاد قصد عکس گرفتن ندارم اما  خوش میگذره دلم میخواد بزنم بیرون از خونه به بهونه عکاسی بال بال میزنم براش.  امشب فکرم سمت پروژه بعدی رفت یه خورده شک دارم اما میدونم اخرم همون عکسو انتخاب میکنم اصلا میگم عکس ،میاد تو ذهنم نمیدونم چرا .این مدت عکس زیاد دیدم ولی خب ادم باید با عکس ارتباط برقرار کنه که بتونه ایده بگیره نمیخوام کارم سرهم کردن باشه میدونم که سخته انجام دادنش اما دلم میخواد میفهمی دوسش دارم و دلم میخواد از این عکس ایده بگیرم یعنی گرفتم  فقط مطمیین نیستم درست باشه و انجامشم راحت نیست فکر کنم. با بیتا کلی تو تلگرام حرف زدیم وای خندیدیم کلی روحیمون شاد شد اینقدر نصف شبی بی صدا خندیدم حس میکنم فکم درد گرفته یکی میدیدتم تو این حالت فکر میکرد دیوونم بیصدا ولی از ته دل.قبل این گشنم بود مامانم خوابش نمیبرد بش میگم گشنمه میگه منم بعد میگه ته دیگ داریم قایم کردم یه ذره رفت اورد وای اینقدر چسبید برا بابا کنار گذاشته بود که نصیب خودمون شد .اصلا گفتم ته دیگ دلم خواست.
بابا امشب میخواست بره بیمارستان دوباره تست خواب بده اوکی نشد برنامش تو این فاصله که نبود خیلی خیلی حس خونه بد بودو جای خالیش دهن کجی میکرد.نبودنش حتی برای یه شب خیلی دلهره اور بودو حزن الود.هم مامان هم بابا .نمیدونم چجوری میتونم بگم خونمو جدا کنمو از این خزعبلات درسته دلم میخواد مستقل بشم اما اینجوری فکر نکنم از پسش بر بیام. از کجا به کجا رسیدم مخاطبام قاطی شدن البته نباید توقع زیادی داشت وقتی سه ساعت کشش میدیو هی ولش میکنی.اصلا طولانی نوشتن من دلیلش همینه که هی میشینم سرش هی ولش میکنم واسه همین نمیفهمم چی نوشتم.خیلی خوابم گرفته تازه یادم اومد چقدر خستم.هنوز تختو وصل نکردم و اتاق دوست داشتیم به  اون حالت قبل بر نگشته و همچنان با اینجا غریبی میکنم.من جام که عوض میشه خوب میخوابم .اینو همیشه میدونستم بر عکس همه که معکوس این موضوع مصداقشونه .اما الان فهمیدم محیط همون باشه دکورم تغییر اساسی کنه باز خوب میخوابم. خب جمعه ی جدید تو راهه و این هفته هم گذشت.

93 : بی حسی

سلام بعد دو روز تازه الان وقت کردم بیام.دلم میخواد همه چیو بنویسموهمه چیو بگم.اما انگار خسته تر از اونم که بتونم اصلا دستام جون ندارن انگار نمیتونم دکمه هارو خوب فشاربدم با این سرعت تایپ کنم پس فردام تموم نمیشه میخوام بخوابم بعد سر فرصت همه چیو بگم همه چیو

92 : کم خوابی

نمیتونی بفهمی که چقدر خستم و چقدر دلم میخواد که بخوابم.اما الان دارم خودمو مجبور میکنم که جلو خوابو بگیرمو اسیرش نشم.احساس میکنم کل بدنم کم کم داره تحلیل میره و مغزم شروع کرده به جمع شدن. چشمام درد میکننو کلم رو گردنم سنگینی میکنه حس لامسمو هم کم کم دارم از دست میدم.نسبت به کوچکترین صدا واکنش نشون میدمو نور لپ تاپو کم کردم .میتونی قیافمو تصور کنی؟ تا یک ساعت پیش تمام این ویژگیهارو داشتم  + گشنگی. یعنی این دوتا عامل همراه هم بشنا من خودمم نمیشناسم دیگه اینقدر عصبی میشم!

این که دارم مینویسم فقط واسه یه چیزه باید دووم بیارم بیدار بمونم الان اگه بخوابم شب بیدار میشمو تا صبح دوباره بیدارم.در نتیجه فردا سر کلاس مثل دوشنبه هی خمیازه میکشمو خستم.

امروز امروز بزار ببینم چجوری شروع شد.

دیشب آخرین باری که یادمه به ساعت نگاه کردم 4 بود.ساعت هوشنگ رو (گوشی :) ) گذاشته بودم 7:10 مین که بیدار شم تا حاضر بشم 8 بزنم بیرون به کلاس ساعت 9 برسم. از اونجایی که هفته پیش خواب موندم و به مامان گفتم چرا بیدارم نکردن ساعت 6 خیلی پیگیر اومد سراغم.حالا هی میگم الان زوده مگه ول میکرد فکر میکرد اینجوری میگم که بگیرم بخوابم سابقه ام خرابه از بس . هیچی بزور واقعا بزور چشمامو باز کردم رفتم صورتمو شستم بعد میگم من 9 کلاس دارم چرا بیدارم میکنی ولی باید بگم شستن صورتم هیچ تاثیری نداشت اومدم خوابیدم دوباره و خوابو بیدار تا ساعت 7 با غر غر که از کلاسای عمومی شنبه متنفرم دوبره رفتم پی شستن صورت.تا 8 حاضر شدمو بابا با ماشیین بردتم مترو حسین اباد. رسیدم دانشگاه خب از شانس خوبم استاد هفته های پیش نیومده بود و امروز اولین جلسه از کلاس اندیشه دو بود.من واقعا نمیفهمم چرا باید این درسای معارفو این همه پاس کنیم اکثریتم شبیه هم .البته این فرق داره.استاده به نظر با سواد میومد علاقه زیادیم داشت زبونمونو باز کنه نظر بدیم اما من هم خوابم میومد هم طبق معمول نمیخواستم حرف بزنم.بد نبود که حوصله سر بر باشه اما به حضورو غیاب  سر ساعت اومدو رفت و ... حساسه و من هیچجوره نمیتونم بپیچونمش البته اصراریم ندارم میگم بدم نیومد ازش از حرف زدنش مشخص بود که از ادمای الکی نیست. برعکس کلااس بعدی دانش خانواده یعنی میخواستم تموم شه سریع بیام بیرون فقط اولش که با روخونی از کتاب شروع شد وواااااای میتونی تصور کنی چقدر مزخرف و چقدر کسل کننده بود؟از این که مجبودم وقتمو بزارم براش واقعا ناراحتم.نمیخوام از جزئیات این کلاس فوق العاده جذاب بگم هرچی بود استاد فکر کنم از قیافم فهمید همه هی حرف میزدن من عین فلک زده ها سرمو چسبونده بودم به دیوارو انگار نه انگار.بعد از این رفتم سمت اریا رسیدم اونجا داشتن نهار میخوردن تو این فاصله از خدا خواسته گفتگو با کافکارو در اوردم میخوندم نمیدونم چقدر طول کشید .راستی این که عکس از متنای این کتاب نمیزارم به حساب این نزارین که خوب نیست یا ولش کردم جزو بهترین کتابایی که خوندم چقدر ازش یاد گرفتم خیلی ازش نمونده.اقای عفت رخ اومدنو فلشو دادم بعدشم پرسیدم کی حاضر میشه گفتن حوالی ساعت 4.منم طبق معمول اون هفته اومدم تو نماز خونه مفتح نمیدونم چه رازی داره که بیرون گرمتر از اونجاست تازه یه سوز سردیم داره که نگو کتاب خوندنمو از سر گرفتم یه خوردم چرت زدم سه نیم اینطورا بود که زدم بیرون تو راه سهیلا رو دیدمعکساشو گرفته بود داشت نگاه میکرد سلام احوال پرسی که اون رفت نهار بخوره من رفتم اریا عکسارو بگیرم. اسممو گفتم گفت واسه سالک نژادم بدم گفتم بزارین بپرسم ازش گفتن نمیخواد بپرسی به من گفت هر کدوم از دوستام اومدن بده بهش منم دیگه حرفی نزدمو گرفتم اومدم برون عکسامو نگاه کردم.ببین من نمیدونم عکسام چجورین کلا حس میکنم زیاد از ادما خوب عکس نمیگیرم.شایدم فکر منه و خودم غریبم باهاشون البته به نظرم افتضاح نیستا اما خب یسری عکسام خیلی کم کنتراست شد.حرف زیاده اما این هفته سعی کردم با دقت تر بندازم اصلا انگار که نیت میکنی یه کاریو درست انجام بدی انگار گند میزنیو اینقدر خوابم میاد که مغزم کشش نگاه کردن نداره حتی عکسای مهسارم نگاه نکردم فوضولی کنم ببینم چجوریه :) اخه اینجوری دیدن با وقتی که رو میز چیده میشه کنار هم فرق داره و باید عکسای تاییدیششم باشه.عکساای خودمو بریدم از وسط چون دوتا دوتا توی یه کاغذ 10.15 چاپ شده.عکسای مهسارو نبریدم هنوز نمیدونه من گرفتم بش زنک زدم نبودش.اومدم خونه تو تلگرام بش گفتم.مشالا مهسا همیشه خیلی زیاد عکس میندازه و تعداد عکساش زیاده خب من خیلی خوشم میاد حالا سر به سرش شده بزارم اما ادمو به ذوق میارهودلم میخواد پروژه بعدیمو بیرون از خونه بندازم برم بگردم نمیدونم تو شهر طبیعت هنوز ایده ای ندارم و الانم نمیتونم فکر کنم بهش ولی دلم تنگ شده برای متر کردن خیابوناوو تنهایی گشتن. بعد گرفتن عکسا اومدم خونه مامان اتاقو خالی کرده یعنی  همه چی جمعه حالا منتظر بابا بیاد تختمو جمع کنن.از این که برا روضه جمع میکنه ناراحت نیستم و اصلا مشکلی ندارم اما خب اینجور وفتا دلم میخواد اینقدر حریمم امن باشه که این اتفاق نیفته دلم میخواد برای خودم خونه داشتمو از این داستانا که بهتره فعلا حرفی نزنم.

دارم بیخوش میشمو انگشتام درد گرفته نمیتونم تایپ کنم خوب دلم میخواد که بخوابم اما باید جلو خودمو بگیرم.شاید برم حموم شایدم بقیه چیزای این اتاق لعنتیو جمع کنمو کمک کنم تخت جمع بشه.به مامان گفتم خوشخوابمو ور نداره تا سه شنبه صبح حداقل فعلا رو همین بخوابم.

نمیدونم اصلا چی نوشتم امیدوارم چرتو پرت نباشه .دیگه باید برم کلی خواب دارم :) تا 9 دووم میارم قول میدم همه تلاشمو کنم.

88 : خواب

دقت کردی همین که مینویسی نیست.نمیشه نمیتونی مدل نداری همه چی اوکی میشه فقط کافیه به یه نفر بگی انگار همه چی دست به دست هم میده ضد حرفتو نشون بده. عکاسی کردم تقریبا نیم ساعت بعد پست قبلم.نمیدونم چیکار کردم هنوز نگاه نکردم سعی کردم با دقت تر بندازم  و به نورو کنتراستو و ... ای که استاد گفتن توجه کنم امیدوارم این هفته اینجوری نشه که همه تلاشمو کرده باشمو دقتمو گذاشته باشم بعد خراب بشه و گند زده بشه.

دوشنبه ای مهسا تو کلاس داشت حرف میزد و من یه لحظه احساس کردم برگشتم به عقب انگار دوباره توی اون موقعیت قرار گرفتم.از ان حرفا که برا همه پیش اومده و قبلا شده یه چیزیو تو خواب دیده باشن و براشون تکرار بشه.خواب چیز عجیبیه.قبل دانشگاه هم یه خواب دیده بودم حتی برا دوستامم تعریف کردم توی ساختمونی بودم که غریب بود و هیچ کسو نمیشناختم حتی محیطو بعدِ دوسال برام پیش اومد اخه من خیلی خواب نمیبینم یعنی مودیه معمولا خواب اشفته میبینم اگه ببینم یا جکوجونورو ترسناک -__- یه مدت پشت هم یه مدت خیلی بیشتر اصلا نمیبینم ولی اکثرا ببینمم یادم نمیمونه واسه همون همین اندک خوابایی که یادم میمونه رو بهشون مطمیینم به خصوص اگه همه چیز داخلش عادی باشه . 

یه خورده استراحت کنم میخوام برم اسم چند تا عکاسو که نوشتم ببینم بعدشم کتاب بخونم حوصله موزیکو ندارم و سرو صدارو .

87 : بعضی وقتا فکر میکنم همه مردن.


زمان متوقف شده مثل ساعت برنارد.منتها فرقی که داره اینه زمان به ظاهر متوقف شده به خودت میای میبینی پنجشنبست و تو هیچیه هیچی نفهمیدی...شایدم فقط تویی که مُردی. فقط خیره میشی به سقف و همونجا زمان نگهت میداره اما خارج از اون زمان سرعت میگیره.

هنوز عکس نگرفتم و اعصابم خورده کسیو ندارم عکاسی کنم ازش...

 این متنو بخونین از پیج حرفه نویسنده ورداشتم.


((فقط می‌خواهم کاملاً در زندگی‌ام حاضر باشم ـــ در جایی که هستی واقعاً باشی، در زندگی‌ات با خودت معاصر باشی، تمام توجهت را به جهان معطوف کنی، جهانی که تو را دربر دارد. تو جهان نیستی، جهان با تو یکسان نیست ولی تو در آن هستی و به آن توجه می‌کنی. این همان کاری است که نویسنده می‌کند ــ نویسنده به دنیا توجه می‌کند.))

(از قول سوزان سونتاگ) 


به چیه جهان باید توجه کرد ؟یعنی چی در زندگیت با خودت معاصر باشی ؟
دلم میخواست نویسنده بودم با این که نه استعدادی دارم نه سوادی ددر موردش اما الان، این زمان، اینجا، دوست داشتم بنویسم  مثل نویسنده ها تمام چیزهایی که نمیشه گفت رو...

کسی کتاب کوه جادو از توماس مان رو خونده اینجا؟ مخوام ببینم نظرش چی بوده ؟خوندم در موردش که ترجمش خیلی روون نیست تو ایران و خب قیمت کتابش پنجاه هزار تومنه و هزار صفحه است حدودا میخوام ببینم این چیزا درسته یا نه کنجکاوم کتاب مورد علاقه سونتاگ رو بخونم اما اگه ترجمش خوب نیست فعلا اقدامی نکنم.
 
کاش عید نمیومد.
شدم مثل تابستون.یعنی حالم مثل اون موقعست نمیدونم باید پیکار کنم البته تفاوتاییم داره ها ولی خب بیخیال




86 : دیروزو امروز

و اما دیروز

دیروز تربیت بدنی داشتم دوست نداشتم برم به خصوص این که دیشبشم دیر خوابیده بودم به زور پاشدم رفتم حموم و حاضر شدم.با خودم فکر کردم به استاده بگم نیام پایان نامه دارمو این داستانا شهرزادم میگفت استاد اوکییه.اما وقتی رفتم دیدم زیادم بد نیست چرا نرم این که خسته شدم حس خوبی بم داد حتی بدن دردی که الان گرفتم .در نتیجه نظرم عوض شد.

اومدم خونه نهار خوردم خوابیدم بابا رفت با مامان دکتر ریه خب اون دکتر قبلبه با دارو اشتباه داده بود این دکتررو به زور اشنایی که داشتیم تونستیم با نامه وقت بگیریم چون این دکترا معمولا مریض و مراجعه کننده جدید نمیگیرن.اما رفت باید دستگاه اوکسیژنو بگیره و یه اسپری و قرصای دیگه.امیدوارم حالش رو به بهبود بره خیلی نگرانشم و کاری ازم بر نمیاد این بیشتر آزارم میده .

بعد این که خوابیدم کتابو گرفتم دستم. کافکا کافکا.لعنیتی نباید باهاش همزاد پنداری کنم نمیدونم البته همزاد پنداریه یا نه یعنی فکر نکنم من خودمو جای هیشکدوم نمیزارم فقط به بعضی چیزایی که میگه فکر کردم قبلا. حتی با استادم مثلا اون روز در مورد اسم میگفت و من دقیقا چند روز قبلش به این اسم لعنتی فکر کرده بودم که اصلا یعنی چی اسمم مائدست یه حس غریب نا اشنا نسبت بهش دارم و این که چرا یکی اسمو صدا میزنه بر میگردیم. حالا اگه اینارو به کسی بگی فکر میکنن یا چرت میگی یا دروغ ا خالی میبندی. البته شایدم نباید گفت اصلا. تو فکرشم یه دفتر دیگه بگیرم این چیزارو بنویسم.این کتاب منو درگیر خودم کرده البته نه فقط کتاب همه چی همه چی...

یکشنبه استاد یه نشست داره نمیتونم بگم خوشحال نیستم و برای نشستن پای حرفاش ذوق ندارم با این که دوروز در هفته باهاش کلاس داریم با این که حتی قبل نشست صبحش کلاس داریم باش اما دلم میخواد بشنوم ازش مدام.

مامان اومده میگه تختتو باید برای روضه سه روز فاطمیه جمع کنم میگم یعنی لازمه؟ میگه اره کم میاریم .میگم باشه مشکلی نیست.مگه میشه بگم مشکلیه.یعنی واقعا هم نیست اما موندم چرا در مورد اتاق من اینو میگه نه اون یکی اتاقو.وقتی میگه جمع کنیم یعنی علنن خالی بشه.ولی خب سه روزه و تموم میشه وخیلیم مهم نیست وفقط حوصله جمع کردن ندارم جابه جا کردن... مهم اینه تو خونه میتونم بمونم! چرت میگم حالا یه کار دیگم اضافه شد به کارام.واسه این هفته هنوز عکاسی نکردم.و راستش الان حوصله ندارم.

از چند نفر در مورد کارای پایان نامه ای که چند نفر با استاد ح داشتن شنیدم چند تا عکسم از کاراش دیدم.یعنی مزخرف تر از این کارا ندیده بودم.حالا دانشجو نمیفهمه از  استادی که این همه ادعا داره بعیده حداقل عملی کن ادعاهاتو.خلاصه که موجبات شادی و خندمون فراهم شد.

78 : مراقبه


شارل بودلر



اندوه من هوشیار باش و آرام گیر.

تو شب را می‌خواستی، فرا می‌رسد، ببین.

شهر در تاریکی فرو می‌رود

برای عده‌ایی آرامش‌، برای عده‌ایی هراس به همراه دارد.

آنگاه که کثرتِ ذلتِ آدمی

زیر شلاقِ لذت این جلاد بی‌رحم

در مهمانی اسارت، افسوس می‌چیند

اندوه من، دستت را به من بده

دور از آن‌ها به این‌جا بیا

نگاه کن که سال‌های گذشته

زیر ایوان‌های آسمان

با جامه‌ای مندرس خمیده شده‌اند

افسوس، تبسم‌کنان از قعر آب پدیدار می‌شود

آفتابِ محتضر همچون کفنی کشیده شده تا شرق

زیر یک پل می‌آرامد

بشنو محبوب من بشنو لطافت شب را که قدم بر می‌دارد.


شارل بودلر

سپیده حشمدار



یه سری چیزا هست که به هیچکس نباید گفت حتی برای خودت چون تکرارش فقط خفه تر از قبلت میکنه چون دهن باز نمیکنی چون هیچکس نمیدونه.کاش میشد حرف زد کاش ... کاش کسی بود میتونستی چشاتو ببندیو فقط بگی از همه چی . از همه چیزایی که همیشه نگهشون داشتی اینقدر که به مرز خفگی رسیدی .کاش میشد حرف زد.یسری چبزارو حتی به محرم ترینا هم نمیشه گفت.اینقدر که غده میشه روز به روز بزرگ تر اما خالی نمیشه میمونه و هر روز لال ترت میکنه.کاش میشد حرف زد یسری چزارو حتی غیر مستقیمو نا مفهومم نمیشه به زبون اورد یا نوشت.کاش کسی بود جدا از همه چیز میشد بهش گفت.کاش شجاعته بود.کاش میشد مجبور نبود تا نقاب زد و هر  روز تظاهر کرد که همیشه همه چیز خوبه .متنفرم از همه چی ، از خودم ...

چرت نویس

76 : چرت نویس

بعضی وقتا حدس زدن لغات مثل جدول حل کردن میمونه.باید کلمه های قبلو بعدو بدونی و بفهمی.امان از وقت که نفهمیده باشی دیگه تا دستت بیاد جریان، مکافات داری.

ادم قبول میکنه یه چیزاییرو اما همیشه یه خلاء براش تکرار میشه.مثل سقوط میمونه.هی میپذیری میری بالا هی به نوک قله میرسه اتفاقی پیش میاد دوباره میای سر جای اولت.مدام تجربه میکنی مدام و مدام.تکرار پشت تکرار.دلت میخواد خلاص بشی از این وضعیت اما هیچ راهی نداری.

دلم تنگ شده برای قبل همه چی...

بعضی وقتا میگم نکنه همینیم که الان هست نباشه یروز؟ اون روز قطعا خودمو میکشم !کاش نرس هرگز...

دیشب رو تعریف نکردم چی شد آستین مانتومو با اون نخا دوختم.خیلی ساده شد اما دوسش دارم و به نظرم قشنگ شده.مامان شام داشت میزاشت.کباب ترکی خونگی حالا اختراعیه ها ولی گوشتشو با پیاز گذاشته بود بپزه که من رسیدم جعفری تازه بابا خریده بود توش بریزن پاک کرده بود. شستمشون گفتم من دستی خورد میکنم حالا بلدم نبودم مامان مخالفتی نکرد انگار از خداشم بود خورد کنو در نیارم خوشحالم شد که من اقدام کردم به یاد گیری این چیزا. خب خورد کردننش خوب  پیش  رفت دستم کندد بود تند تند چاقو رو نمیزدم ولی خب بالاخره تموم شد .غذا رو درست کردیم با هم.من همش فکرم سمت این بود که کی میرسه تنها باشم مجبور باشم آشپزی کنم برای خودم.یه بخشی از وجودم میخواست زودتر ببرسه.یه بخشی همش فکرشو کنار  میزد نمیخواست به این چیزا فکر کنه مدام تکرار میکرد درونم که همچین چیزی از دور خوبه از دور قشنگه اما اخرس سر اون یکی بخش برنده شدو این حرفو که باید خودتو برسونی به این مرحله رو به کرسی نشوند و به اون یکی بخش فهمموند ساکت شه.دارم چرت مینویسم سرم بشدت درد میکنه .سر و گردنم.دلم میخواد بخوابم اما باید خوابموب تنظیم کنم..عکاسی کردم. حالا باید اون فیلم رو پیدا کنمو ببینم.دوباره فردا عکاسی کنم.

55 : چرت نویس

احساس میکنم کل سلولای عصبی بدنم گز گز میکنن.هیچ واژه ای نمیتونه این حس وحشناک دردو که تو کل بدنم پخش شده توصیف کنه.

چرت نوشت