روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۸۸ مطلب با موضوع «چرت نویس» ثبت شده است

1756 : اتاق

مها رفت کتابخونه. خوبه بدون من حالش بهتر احتمالا باشه و من موندم کنج تخت و نمیتونم دیگه خودمو تحمل کنم.  نمیدونم چه مرگمه یه بغض توی گلوم گیر کرده. حتی نمیتونم ارزوی مرگ کنم. خب پیشنهادت چیه همینجوری لَخت بیفتمو هر یه ربع یه بار یه صفحه بخونم؟ میدونی چه عذابیو دارم تحمل میکنم؟ احساس میکنم از همه متنفرم. احساس میکنم همه مثل همن. حتی از خودمم متنفرم حتی از تو. دارم دیوونه میشم احساس میکنم این بار از پسش بر نمیام. احساس میکنم نمیدونم باید چجوری دیگه درستش کنم. احساس میکنم خسته شدم از دویدنو دویدنو دویدن. انگار مدتهاست هیچ اتفاق خوبی برام نمیفته. الان که دارم مینویسم نفسم از گریه بند اومده و درد تو همه جونم میپیچه. باورت میشه؟ فکر نمیکنم. یعنی کسی دیگه هم این تجربه هارو داشته؟ وضعیت مزخرفی. باید چیکار کنم؟ هر روز صبح از خواب بیدار میشم به امید این که هی امروز دیگه همه چی خوب پیش میره میتونی همه چیو درست کنی و دوباره شب میشه و خوشحال از این که فقط تونستم دووم بیارم. فقط دلم میخواد درست شه. نمیتونم این خود لعنتیو تحمل کنم. امروز یه کاری میکنم که مدتها قبل میکردم برای نظم گرفتن ذهنم. میفتم به جون اتاق. همه لباسام پخش مها حق داره لطف بزرگی کرد تنهام گذاشت امروز پس خوشحال باید باشم بعدش نمیدونم چی بشه. یعنی خوب میشم؟ 



+ نمیگم صد در صد جواب داد اما بی تاثیرم نبود. اما هنوز خوب نشدم. و هیچ ایده ی دیگه ای ندارم. از این زندگی متنفرم ولی نمیتونم ازش دست بکشم پس راه حل چیه. چرا هیچ اتفاق خوبی نمیفته؟فقط گریه فقط گریه چرا داروها جواب نمیدن پس؟ حتی کسی نمیتونه به دادم برسه هیچ کاری از دست کسی بر نمیاد. خودمم فقط سعی میکنم و میگم باید درستش کنی اما تهش هیچی من یه بی عرضه ی احمقم که تو یه وضعیت مزخرف گیر کردم. 

1672 : جز مرگ هیچ سعادتی رو برای خودم نمیبینم

هیچی. و دارم از ایین حس متلاشی میشم. هیچ امیدی به هیچ یک از کارایی که میکنم ندارم نه به خودم نه به زندگی نه به آیندم. هیجی. دلم میخواد نباشم اما این کارو نمیکنم خسته شدم. از خودم از خودم دلم میخواد ولم کنه. ولم کنه ولم کنه. از زندگی کردن متنفرم اما توانایی تموم کردنشو ندارم و واسه همینم از خودم متنفرم. فقط دلم میخواد این خودو از بدنم جدا کنم. دلم میخواد ولم کنه دست از سرم برداره. ازش خسته شدم. 

1502 : کوفتگی

شب قبل جون میکنی . به معنای واقعی کلمه. صبح اما فقط با یه کوفتگی وحشتناک قبل از روشن شدن هوا چشم باز میکنی. روز از نو . فقط فکر‌میکنی چرا باید دووم بیاری چرا تموم نمیشه. اما باز ادامه میدی. به نظر احمقانه ترین کار ممکن چون هیچ اتفاقی قرار نیست بیفته. هیچی


من واقعا از زندگی کردن تحمل کردن به خصوص خودم خستم. دلم میخواست تموم میشد. اما حتی برای خودکشی هم انگار آدم باید برنامه ریزی کنه چون اگه اشتباه از اب دراد بیچاره میشی اگه زنده بمونی دیگه دست از سرت بر نمیدارن. حتی کشتن خودم باید با تلاش باشه باید درامد داشته باشم پول کفنو دفنو قبر پای کسی دیگه نیفته. دلم نمیخواد منت هیچ احدی رو دوشم باشه. 

1501 : چقدر دیگه باید بگذره...

تا آدمی خودشو بشناسه...

تا وقتی با خودش روبرو میشه شوکه نشه، وحشت نکنه،اشک نریزه ؟ 

تا نلرزه تا آوار نشه؟ چقدر؟ تا چند سال؟


احتمالا هیچوقت به خودم عادت نمیکنم. این داستان منِ 

1487 : چرت نویس

احساس میکنم خیلی واضح، که چیز دیگه ای هم تغییر کرده. اما نمیفهمم چی. من واقعا متاسفم که دست نگه داشتم. فقط احساس کردم امشب رو نمیتونم. نمیفهمم چمه. گریه میکنم اما سبک نمیشم. حوصله هیچیو ندارم. هرکاری انجام میدم انگار اتوماتیک وار باشه. مثل یه ربات هی خودتو با شرایط وفق بدی. دارم فکر میکنم این توفانها کی تموم میشن. فقط احساس میکنم خسته شدم. شاید باید وایسمو یه نفس بگیرم. به دورو ورم نگاه کنم به جایی که بودم. ببینم کجام. از تابستون پارسال تا الان فقط حدود یک سال گذشته اما نگاه. به اندازه ده سال انگار هرروزش پر اتفاق بوده که همه چی عوض بشه. دلم برای خودم تنگ میشه. مائده اون روزا. ادمای اونروزا که خیلیاشون دیگه اون ادما نیستن. حتی پدر مادرمم. انگار گم شده باشم. انگار هیچکسو نشناسم. چیزی عوض شده باهاش راحت نیستم. نمیشناسمش. منو میترسونه. از همه میترسم. از این محیط. خسته شدم از این توفانها‌‌‌‌. سال دیگه من کجام. فکر‌نکنم چیز بهتری اتفااق بیفته. کاش تموم کردن همه چی راحت بود. ادم حتی اینم تا مجبور نشه انجام نمیده دست نمیکشه. احتمالا دارم چرت میگم. فقط نمیدونم چند سال دیگه اینجوری باید بگذرونم که وسط توفان باشمو همه چی مدام و مدام تغییر کنن و هم همه چی بیش از حد یکنواخت باشن. 

فکر‌کنم فقط باید امشب بگذره. حالم خوب نیست فقط. 

1467 : دیگه مثل قبل دوسش ندارم.

سالها پیش به خودم میگفتم نباید توقع داشته باشم. نه سر یک مسئله الکی. جدی بود خیلیی جدی. تمام دوران نوجوانیم تحت تاثیرش گذشت. من بارها فکر کردم خوب شدم. اما همیشه انفاق میفتاد که روز از رو روزی از نو. این فرد هرگز مثل قبل برام نشد. برام به مرور هرچی گذشت هرچی بیشتر فهمیدم بیشتر مثل بقیه شد. روزی که باید حمایتم میکرد شجاعتپ یادم میداد به خاطر کسی دیگه بهم گفت باید خفه شم. مثل همیشه از در برانگیختن دلسوزی وارد شد. اون موقع نفهمیدم فقط یه اهرم. یه وسیلست. فقط بحث سر یه اتفاق نیست. تمام سالهای بعدش. هرچند که قبل هم بود اما من نمیفهمیدم  چون فکر میکردم اینجوری. اما الان احساس کسی رو دارم که ازش سو استفاده شده. نمیخوام اینجوری باشم. من بااین حس جنگیدم. اما هر بار دوبار ه دوباره دوباره دوباره تکرار تکرار تکرار تکرار.  همه اینارو بهش میگم. دیگه دوسش ندارم . این ادم امروز رو بخوامم نمیتونم دوست داشته باشم . 


حالم اصلا خوب نیست. صدبار نوتم پاک کردم. چی میشه گفت؟ هیچی. از خودم متنفر‌نیستم. خیلی وقت نیستم. اما از بقیه چرا. گاهی شدت میگیره. برای خودم دلم میسوزه. حتی برای مها. ما بیشتر از اونچه که استحقاقشو داشته باشیم بدبختیم. ما حتی از نزدیک ترین ادمای زندگیمونم ضربه خوردیم. من که از غریبه هام خوردم. نباید میرفتم. اما از یه طرف فکر‌میکردم بایدمیرفتم به خاطر خود اون ادم. دیگه همینه دیگه. دیگه همینه.  بعضیا میگن باید پشت ادم باشن حامی باشن. ما همیشه با جمعیتی که روبروتن قاطین. اونم اولین نفر. 



شاید دارم چرت میگم. فقط مجبورم. فردا سر عقل میام. شاید درست شد. 

1447 : نیست به همین سادگی ناپدید شد...

فکر کنم اون برای همیشه رفته. همه جا سوت و کوره. هیچ صدایی نمیاد. هیچ حرکتی نیست . توی این دنیای مجازی دیگه دلخوش چی میشه بود. من موندمو حالی که نمیتونم به زنجیر بکشمش. و راستش دیگه نمیخوامم این کارو کنم. اینجا ، واقعیت ، در واقع هیچ چیز خوب نیست ، اینجا ، دنیای مجازی، حقیقتِ واقعیت مثل پتک کوبیده میشه تو وجودم. همه چیز در ظاهر مثل همیشه‌است. یه حفره تو وجودم هی خالی و پر میشه. اشکی که بی اختیار تو چشم ها حلقه میشه. دردی که مدام تو جونم منتشر میشه وقتی از شدتش کم میشه دوباره با شدت تکرار میشه. عجیب تجربه جای خالی کسی که شاید در واقعیت هرگز نبوده باشه. به زنجیر نمیکشم این حالو. باید منو نابود کنه. باید زجر بکشم.اون ناپدید شده اما هنوز هست. اثراتش موندگارن.



من ناخودآگاه کار بدی کردم امروز.  خشمگین شدم. فکر‌نکنم هیچوقت ازش خلاص بشم. از این تصویر. میگم تقصیر من نبود. اما من انجام دادم. از خودم متنفرم. از خودم که گاهی اختیارش از دستم در میره. تز آدمای اطرافم. از همه چی. زندگی جریان مزخرفی. به قول فلوبر« زندگی قابل تحمل نیست مگر در شرایطی که هرگز در آن نباشی.» توی کتاب نوشته این تضاد فلوبر بوده. جایی اینجوری میگفته جایی ناسزا میگفته به زندگی و جایی آرزوی زندگی و تجربه مکانهای دیگه رو میکرده. این تضاد نیست. من میفهمم چی میگه.  حتی اگه همزاد پنداری برداشت بشه. زندگی‌ قابل تحمل نیست مگر در شرایطی که هرگز در اون نباشی برای من یعنی هیچ درگیزی با آدمای دیگه نداشته باشی. زندگی‌وقنی قابل تحمل میشه که بتونی به تنهایی زندگی کنی و وقتی به تنهایی سر کنی دیگه زندگی‌نیست. توی کتاب نوشته زندگی‌ از نظر فلوبر یعنی بودن. به طور تمام عیار. به نظرم یعنی اگه بخشی از خودت رو حذف کنی دیگه زندگی نمیشه. وقتی با آدما نباشی یعنی نیستی پس زندگی‌نمیکنی. برای همین اینجوری قابل تحمل میاد برای منم همینجوری. 

1438 : من ضعیف شدم

کلداکس خوردم با یه لیوان شیروزردچوبه که مثلا بگیرم بخوابم و فردا صبح خبری نباشه. اما این احمقانه است. من خباص نمیشم همونطور که از این گوش درد کذایی خلاصی نیست. خیلی وقت بود خودشو نشون نداده بود. من ضعیف شدم. وقتهایی که قویم میره اون ته مهای مغزم بیرون نمیاد. لعنتی گوش درد کم بود چشم درد هم اضافه شد احساس میکنم کل کله ام در حال فروپاشی گلوم گردنم. 

میگه هس متنفرم هزار دفعه در بزن میای تو میترسم از هیس متنفرم از این صوت کذایی. میگم در بزن یعنی هنوز متوجه نشدی حساسم نفهمیدی من از هیس متنفرم همونطور که از خوردن انگشت اشاره به بدنم بیزارم. میگه هیس! اون خواب شام نخورده میگم به من چه بچه که نیست شام نخوردن اینم من باید جواب بدم. همش دنبالش راه بیفتم بگم التماس کنم بیا عذا بخور. به من چه واقعا. واقعا حالم خوب نیست. 

دلم میخواد فقط تموم شه. اگه مینویسم فقط برای حواس پرتی. احساس میکنم هیچ راه گریزی ازش نیست این باز. انگار هیچوقت دیگه دست از سرم بر نمیداره. بخواب مائده فقط سعی کن بخوابی. کاش زودتر قرص اثر کنه. فقط بی صدا اشک میاد و نفس نفس از بغضی که راه نفسمو بسته. من همیشه ضعیف بودم. قوی بودن فقط یه دروغ یه نقاب. هیچی هیچوقت درست نمیشه همه چی‌ مدام اتفاق میفته. مدام ومدام. از خودم متنفرم. 


خب خوبه انگار قرص داره کم کم اثر میکنه. یه کرختی. دستام دارن کم کم سمت بی حسی میرن.  انگار روحم داره از انگشتام خارج میشه.کی میدونه شاید دیگه هیچوقت بر نگرده. و من بمیرم دختری که خودشو نمیبخش.دختری که بی رحم‌. خیلی بیرحم.


ما فقط به خودمون امید میدیم که آدمهای بهتری میشیم. اما نه اینم یه دروغ ما فقط میتونیم تا تلاش کنیم بد تر نشیم.  شاخه های ما سبز نمیشن نهایتش از خشکی کل وجودمون فقط بالا ترین شاخه یه جوونه بزنه. همین همین. شاید این ارزش داشته باشه اما ما هنوز درد خشک شدنو تو وجودمون داریم  


دیگه دستام هیچ جونی نداره هیچی ولی بیدارم هموز هنوز معلقم فقط جون ندارم. من با روحم نرفتم. من کیم؟

1437 : هزیون

تو یه حال هزیونی دارم سر میکنم. مها سرماخورد داد منم خوردم. شاید‌ تب داشته باشم. اومدم بقیه کتابو بخونم با اولین خطش روفتم توی اوهام. میکه اگر بنا بود تصویری از نقد هنری امروز ترسیم کنم اون رو به شکل اژدهایی هفت سر» هفت سر هفت سر  هفت سر ول میکنم سرم تیر‌میکشه گلومم احساس میکنم مثل این اژدهاهای افسانه ای دهن که باز کنم میتونم گلوله آتیش پرتاب کنمو همه چیزو بسوزونم.  انواع اقسام ایده ها تصویرا عجیب غریب میاد توی ذهنم نمیدونم از کجا مثل آبشاری که نور بود نور بود مثل خواب اما فقط یه باریکه یه روزنه ای از نور بود از آسمونی که سیاه بود سیاه بود. من میخواستم بگیرمش نورو دوس داشتم از دستم در میرفت بازی گوشی میکرد خب میدونست گیرم بیفته توی مشتم فشارش میدم خودمو گذاشتم جاش این بار دوتا دستامو دورش گرفتم انگار بخوام نور تو دستام بریزه کم کم یه دستمو برداشتم دست راستم زیر روزنه نور بود ازش میریخت اما از دستم فرار نمیکرد جاری بود خواستم حالا که دستمو گرفته باهاش تا بیرون از روزنه برم. اونجایی که آسمونش ابر بود آبی بود.میخواست ببرتم اما اگه منو میبرد تاریکی همه جارو میگرفت. دستشو ول کردم جاری شد نور کل فضارو گرفت اما من هیچوقت پرواز نکردم آسمونو ندیدم فقط به خاطر آدمای سیاه پوش. 

حقیقت اینه نمیدونم کجام. کجا سیر میکنم. هرچی هست رو زمین نیستم با این که درد تو جونم میپیچه تمام کله ام درد میکنه. نمیدونم ارزو کنم بیدار بشم یا نه. کاش فردا نشه کاش فردا نشه. دلم نمیخواد برم توجمع. اما به خاطر اون شایدم خودم به این فکر‌میکنم عذاب وجدان نگیرم واسه خودخواهی باید برم. ظاهرا باید لبخند بزنم سر تکون بدم حرف بزنمو بخندم اما من کم میتونم این روزا که اصلا انگار دیگه هیچ نقابی اندازه صورتم نیست. دلم نمیخواد با هیچکس حرف بزنم دلم نمیخواد هیچکسو بیینم دلم نمیخواد هیچ جا برم.  میشه فردا نشه؟ کاش همه اینا تموم بشه کاش تموم بشه. نمیتونم خیلی احساساتی بروز بدم. نمیتونم نمیتونم حوصله حرفارو ندارم. حوصله این ادمارو ولی میرم اگه نرم دلش بشکنه. خب بشکنه! مگه من خواستم من نمیتونم چرا منو نمیبینن چرا هیچکس منو نمیفهمه چرا هیچوقت نمیگن چرا. چرا فکر نمیکنن چرا چرا چرا. چرا من اینجوریم. چرا نمیفهمن. اونا منو نمیشناسن. اونا فقط یه پوسته بیرونی منو میبینن انگار عروسکی باشم. انسانی که روح نداره عقل نداره. من درواقع همش در حال دل شکستنم . هربار که یادشون میارم من روح دارم من عقل دارم اختیار دارم آدمم. این تقصیر منه؟ فکر نکنم اونا نمیخوان منو ببینن حتی خودشون فرار میکنن منو به حال خودم میزارن نه سوالی نه پرسشی که چیکار میکنی‌ وقتی ساعتها تو اتاقی. نه حرفی خیلی حرف باشه خیلی خیلی یک ساعت باهاشون.حتی گفتنم فایده ای نداره. اونا نمیشنون من گفتم من گفتم اما ندیدن نفهمیدن. فقط خودشونو میبینن. اونا فقط بیرونو میبنن مردم رو میبینن از این مردم بیزارم. اونا اژدهای هفت سر نیستن شاید ادمای خوبی باشن اما برای من نه نه فکر‌نمیکنم شایدم خوبه همین که بیشتر وقت ها به حال خودمم کم چیزی نیست با این حال این چیزا آزارم میده. تیکه تیکه ام میکنه. گاهی توی این جمع ها امان از جمع های فامیلی احساس میکنم خودمم خودمو نمیشناسم. احساس میککنم خودمم فقط با جسمم ظاهرم سرکار دارم. بیرون نابودم میکنه بیرون منو از من جدا میکنه. دارم هزیون میگم؟ چه اهمیتی داره. میخوام پامو زمین بکوبمو بگم نمیام اصرالر نمیکنه یه قیافه غمگین میگیره همیشه اداست شاید این بار واقعی اما حالم بهم میخوره از این ترحم برانگیز شدن. اما این بار دیر وزود انگار مرگ کسی که مرده اتفاق بیفته. من سنگ نیستم آدمم. فقط دوباره گذروندن همه جریانات عصبیم میکنه. گذروندن تحمل کردن بیرون ظاهر هرچی. من نمیتونم اون جوری باشم زااار بزنمو بگم ناراحتم هیچکس نمیفهمه. حس بلاهت بهم دست میده بغل کنمو بگم هی واقعا تسلیت میگم. از تسلیت گفتن متنفرم. ‌فقط میگم متاسفم به زور حتی نمیخوام بغل کنم از بغل کردنم از لمس شدن از هرچیزی که از بیرون باهام برخورد کنه و به خواست خودم نباشه. بیزارم مثل یه آیین میمونه از آیین ها هم بیزارم الان از همه چی بیزارم. کاش خوابم بب ه حداقل. کاش میتونستم کاری کنم. اما الان تو خلا میمونم انگار نه خوابم مه بیدار دارم هزیون میگم. فقط هزیون. 

1436 : دختر شیشه ای

آدمیزاده دیگه دیوونست. یهو به سرش میزنه صفحه وبشو بازکنه و بشینه بخونه که چی نوشته یا چجوری؟ منم این دیوونگی زد به سرم دیدم چند وقت از دیوونگی‌هام ننوشتم. شاید چون میدونم این روزا اینقدر عقبم که باید فقط بخونمو  به کتابا عکساو عکاساو دوربینمو کلا هر چیزی که مثلا این مغز معیوبمو که خیلی وقت نیست راش انداختم آپدیت کنه و از منجلاب بکشتش ییرون. منجلاب عقب موندگی دنیا به دوری. این روزا احساس بچه ای رو دارم که انگار خیلی وقت نیست که متولد شده. خیلی چیزا براش تازه است. همش در حال کشف. با هر کتاب تازه ای با هر عکسی با هر موزیکی با هزار ت از این با هرا :/ من برای مدت زیادی تو یه شیشه بودم ! یه شیشه در بسته که خوب رشد کنم که راه به در نشم که گول نخورم که دنیا پر از ادم بده که هر کسی نمیتونه راشو بندازه توی این شیشه ای که من توش زندگی میکردم. که تا میخواستم کنجکاوی کنمو بیام بیرون از بالا حولم میدادن باید بشینی سرجات دنیا همین محدودست خارج از اینجا چیزی نیست. من فقط دورمو دیدم. خودم بودمو خودم دوست زیادی نداشتم. نه که نداشته باشم نه ولی این فاصله من با اونا خیی بود. حتی با شاید یکی دو تا دوست صمیمیم فاصله دهن کجی میکنه. حتی همین امروز بچه که بودم پخمه بودم. شاید میترسیدم. کار خودمو میکردم گاهی در میرفتم تا ببینم دنیای خارج از شیشه رو ولی اونم تو یه شیشه دیگه بود. اونو دیگه نمیشد ازش خارج شد. اون موقع ها فکر میکردم که دیگه دنیا همونه. دیگه نمیشه بیرون رفت دیگه دنیایی نیست. چه توی شیشه خودم چه اون شیه ای‌که شیشه‌ام توش بود ساکت بودم خیلی جذابیتی نداشت برام اپن موقع ها خیلی دردسرا بود من فقط فرار میکردم تو یه بیخبری درون خودم. دیگه کلا انگار با جهان ارتباطم قطع باشه. تا مدتهای مدید من خیلی محدود میدونستم اصلا وقتی تجربه نکرده باشی ندیده باشی دنبال چی پاشی بری؟ اگه چیزی هم بود خیلی درست حسابی نبود. نه اونجوری فقط باعث میشد تخیلم رشد کنه. من تو رویاهام سیر میکردم. دوستای من واقعی نبودن. اگه کتابی میخوندم شخصیت اون کتاب میشد دوست من. اینا باورش برای خیلیا سخته. شاید اینا هم تخیلات منه ولی برداشت من از محیط این بود. حالا امروز من دختریم که با دنیا مواجه شده.و این دنیا اینقدر براش عجیب بود که اولش ترسید. دلش میخواست چشمشو رو همه این جذابیت ها ببنده. من هیچوقت نتونستم به طور کامل بدون ترس با دنیا روبرو بشم. هیچوقت حتی حالا نمیتونم بی دغدغه درونش قدم بزارم. شاید برای همین اینجا رو ساختم. اینجا منو یاد اون محفظه شیشه ای میندازه دیگه نه اجباری هست نه چهار طرفش بسته است. اینجا کنج دنج ذهن منه. حتی منطقی ترین نوشته ها هم به نظرم برای من غیر عادی میاد. نوشتن از کتابها فیلمها عکسها موزیک ها و... چون من خیلی وقت نیست این دنیارو کشف کردم. به سختی اوندم بیرون از اون محفظه شیشه ای بزرگ. من بزرگ شده بودمو دیگه جا نمیشدم اونجا اما من هنوز همون دخترم. هنوز نمیتونم با ادمارو بفهمم از نزدیک روبرو بشم دورم زیاد شلوغ بشه حرف بزنم. من هنوز عادت دارم به کنج دنجم توی شلوغیا هم توی ذهنم توی همون اتاقک شیشه ای کوچیک سیر میکنم تا احساس امنیت کنم. اگه بهش فکر نکنم احساس نا امنی دیوونم میکنه شاید نابودم کنه. من همون دخترم. مردم نمیتونن درک کنن خیلیاشون کسایی که همیشه خارج از این شیشه بودن مه دنیای توی شیشه چجوریِ. از من توقع دارن مثل خودشون باشم. راحت دل بکنمو بیرون باشم. اما خب اونا خسته میشن. از دختری که حتی توی شلوغیا هم یه بخشیش توی اون محفظه شیشه ای. خسته میشن که خیلی حرفارو نمیزنه که بیرون نمیاد که یسری تجربه ها براش مسخره و حوصله سر بره که تنهایی رو بیشتر از هر چیزی دوست داره. من اادت دارم به اومدنو رفتن آدما. کی کفته دوست نداشتم. من پر ز دوستی های موقتیم! اگه دوستیم با فاطمه مثلا موندگار شده چون اون هیچ توقعی ازم نداره. اگه بگم مریضم نمیام بیرون بیخیال میشه و میگه زود خوب شو و بعدا بریم بعدا شاید ماه دیگه بشه. اون بر عکس من به شلوغی عادت داره به بیرون بودن. اون دنیارو ز اول تجربه کرده. مثل من ترس نداره . ادمای دیکه ای هستن که باشه باهاشون. روزا وقتی بر میگردم عقب با تمام این که دلتنگی داره فرقی نداره خاطره خوش باشه یا بد اما عوض شدنمو میفهمم. 

خیلی اتفاقی یاد وب ۱۶ سالگیم افتادم. نه زودتر از اون من از راهنمایی وب داشتم. ام. پاک شد و اون مونده بود تا دو سال پیشم هر از گاهی نوشته بودم خیلی چرت خیلی احمقانه. اونجا هیچوقت مثل اینجا نبود اما یسری خاطراتم توش بود که الان نیست. اون وب برا وقتی بود که هنوز توی شیشه بودم. یادمه چه چیزایی توش بود. موتجه شدن باهاش یه تلخی بدی رو تو وجودم پخش میکنه حتی با فکر‌کردن بهش. دلم تنگ نمیشه برای اون روزا. اون روزایی‌که فکر میکردن دخترک امن و ایمن. غافل از این که برای من جز تجربه های رنج آور از بچگی چیز بیشتری نداشت.  با این حال من هنوز توی شیشه زندگی‌میکنم. میامو میرم به هر حال نمیتونم این آدمارو ول کنم. بهشون عادت کردم شاید دوسشونم داشته باشم همونطور که گاهی شیشه رو دوست دارم حتی اگه علاقه ای به برگشت به گذشته نداشته باشم. شاید اونا هم توی شیشه بودن کسی چمیدونه جز من که به نظر چه زندگی یکنواخ و مسل کننده ای رو طی میکنن. اخه اونا از بیرون همیشه میترسیدن. شاید جز اون دختر شیشه ای دیگه. ما هیچوقت زیاد با هم خوب نبودیم بر خلاف حالا که شاید بهتر شدیم هرچند روزای خوب داشتیم با هم اما خب شیشه هامون متفاوت بوده. اونم مثل منه نمیتونه خیلی خوب با بیرون ارتباط برقرار کنه. شاید هنوز اونم بترسه. ما همیشه ضربه خوردیم شاید چون حساس تر بودیم. عادت نداشتیم به دنیا گاها وحشی بیرون. ام خب ما داریم تجربه میکنیم. هرکدوممون به روش خودمون. نمیدونیم چی بشه. شاید روزی این شیشه به کل خراب بشه. اما این فقط با رفتن اونا امکان پذیره. من که دلم نمیخواد اونا چیزیشو نبشه. اخه با تمام اتفاقات انگار تمام عمر سعی داشتن محافظت کنن ازمون. چه فرقی داره نتیجه عکس داده باشه. یا ادمایی که راه داده باشم ظاهر ادمو داشته بوده باشن. همین. خیلی وقت بود دیونگیامو ننوشته بودم. این دختر واقعی ِ چه اینجا که بهش میگن فضای مجازی چه توی فضای شیشه ای چه توی دنیا. منو ببینین میشناسین. دختری که تنهاست.



فکر میکنین چرا شیشه ای؟؟ چون من همیشه دنیای بیرونو میدیدم اما توش نبودم دقیق!