روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۹۹ مطلب با موضوع «چرت نویس» ثبت شده است

2390 : شنیدن من

رولان بارت نوشتهٔ رولان بارت، ترجمهٔ پیام یزدانجو ، نشر مرکز

من اسیر شده ام ، من نمیتوانم جذبه ی(تصویر ناب) یک فریبندگی را به نوشتار خود ببخشم: چگونه باید از کسی سخن بگویی ، کسی که اورا دوست داری؟ چگونه میتوانی پژواکی عاطفی بسازی، جز با بازفرست هایی آنچنان غامض که همهٔ صوت و صدا و از این رو همهٔ شور و شعف آن پژواک را خاموش خواهد کرد؟

 

امروزم شروع شد صبح طرفای ساعت چهار بیدار شدم  یه خورده کتاب خوندمو دوباره خوابم برد تا هشت دوباره کتاب خوندم تا الان. که البته همچنان ادامه میدم دیگه از بعد از ظهر کارای دیگمو انجام میدم.

 

امروز داشتم فکر میکردم به شنیدنم. من میشنوم فقط کم میشنوم. ناقص میشنوم. اما میشنوم . نشنیدن بهتر از ناقص شنیدن هست. چون تو چیز متفاوتی رو میشنوی در مقایسه با بقیه پس فرق میکنه که چی میشنوی. در نتیجه عکس العملت تفکرت هم فرق میکنه. حتی وقتی با سمعک هم میشنوم کامل نمیشنوم. با این که انگار تقریبا توی بلندگو میشنوم. بدون سمعک به حدی نمیشنوم که وقتی سمعک استفاده میکنم انگار وارد یه جهان دیگه ای میشم. انگار تازه دنیای بیرون رو قراره تجربه کنم. پس من دو جور صداهارو میشنوم و هرکدومش برای خودش دنیایی داره. اما با جفتش صداهارو کامل نمیشنوم. پس من کمتر و متفاوت تر از بقیه میشنوم. ناراحتم هستم که اینجوری. آزارم میده وقتی صداها هستنو برام نا مفهومن. فقط نشنیدن نیست بدتر از اون ناقص شنیدنِ با ابهام شنیدنِ. حتی با سمعک. من حتی گاهی مجبورم کلمات رو حدس بزنم. مثل جدول حل کردن میمونه با لبخونی تشخیص بدیو فکر کنی که الان این صدا آوای چه کلمه ای هست . گاهی نمیفهمیو گاهی کلا پرت میفهمی. ولی کاری نمیشه کرد اینه که مایه عذاب هست.در آخر همیشه چیزی هست که من نشنوم. همیشه چه با سمعک چه بی سمعک صدایی هست که کامل نمیشنوم :( برای شنیدن هم حتی همون ناقص باید تمرکز زیادی خرج کنم و وقتی تمرکز میکنم روی شنیدن نمیتونم فکر کنم همزمان و هر کار دیگه ای. شایذ بعضی وقتها بشه اما بیشتر مواقع جواب نمیده به خصوص اگه فضا بزرگ باشه یا بسته. چون فضای بزرگ صدارو پخش میکنه. فضای بسته هم احساس خفگی اضطراب بهم میده به خصوص اگه نه در داشته باشه نه پنجره حتی اگه بسته باشنم عصبیم میکنه و خودش میشه مصیبت تازه . 

 

حالا میفهمی کلاس زبان چقدر عذاب آوره؟ :(((( به خصوص این که کلمات تازه است و حتی اگه بلدم باشم حضور ذهن گاهی ندارم تا بفهمم. هرچند که همه انرژیمو میذارم.

 

2365 : تماس...

به نظرم ما همیشه بدنمون رو (نه همه ی قسمت ها) از زاویه ای میبینیم که بقیه هرگز نمیبینن.

 

تماس تصویری : ما با هم حرف میزنیم نه با تلفن و صدا بلکه با یک تصویر که متحرکِ و صدا داره . آیا واقعا این خود ماییم که حرف میزنیم؟ ما تصویر هم رو علاوه بر صدا داریم. ممکنه گاهی قطع و وصل بشه اما چی ثابت میکنه که این تصویر ماییم؟ شاید قرن ها قبل به وجود اومدن همچین امکانی شبیه جک بود اما در حال حاضر اتفاق افتاده. ما تصویر و صدای همو از راه دور داریم از قاره ای به قاره ی دیگه ، از مکانی به مکان دیگه با هم حرف میزنیم و این یه امر عادی شده در حالی که به نظر من شبیه یک معجزه است‌‌. این که ما نه با خود فرد که با تصویر و صداش حرف میزنیم و اون فرد هم با تصویر و صدای ما حرف میزنه. به واسطه ی این تکنولوژی دیگه راه دور از اون معنا میفته. ما هروقت که بخوایم میتونیم از طریق وسایل الکتریکی تصویر هم رو ببینیم و با هم حرف بزنیم و دلتنگی هم معنای خودشو از دست میده چون هم دیده میشیم هم صدامون انتقال پیدا میکنه. حداقل دلتنگی کمتر بروز پیدا میکنه. شاید اون دلتنگی اصیلی که قرنها قبل به واسطه‌ی دوری بدون داشتن تصویر و صدا اتفاق می افتاد امروزه فقط با مرگ آشنایی رخ بده. که نه تصویر باشه و نه صدا و نه راهی برای برقراری ارتباط. البته باز هم ما تصویر و صدا رو به واسطهٔ ویدیو های ضبط شده داریم و ممکن روزی اگر دلتنگ بشیم با رجوع بهشون این دل تنگی ها رفع بشه که خود من بعید میدونم. شایدم سالها بعد امکانی فراهم بشه که بتونیم با مرده ها حرف بزنیم :دی تعجب نمیکنم از این اتفاق :دی هرچند که به نظرم این نقطه ای هست که طبیعت همچنان اصیل باقی میمونه و ما انسان ها قادر به تغییر دادنش نیستیم.به نظرم شروع مکالمه کردن از راه دور از نوشتن شروع شده. از نامه که به واسطه اش دو نفر این امکان رو پیدا میکردن تا با هم سخن بگن و به مرور راه کار های جدیدی ارائه شده تا به اینجا که تماس تصویری ابداع شد. باید دید آیا ممکن علم فراتر از اینهام پیش بره یا نه. 

2363 : دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای میخواند...

درونم میگه جاشو غصب کردی. جای خالیش رو برای خودت پر کردی،  فقط برای این که احساس نکنی ، که فراموش کنی قراره بره. قراره بره و تو مدام درونت میگی اتفاقی قرار نیست بیفته. سعی میکنی فرار کنی.فرار ، فرار از حقیقت. میزشو برداشتی حتی قبل این که بره. نمیخوای باور کنی که دلت تنگ میشه. باور نمیکنی. باور نمیکنی و خودتو خوشحال نشون میدی. خوشحال که یعنی از رفتنت دلتنگ نمیشم. یا دلتنگی قرار نیست مانع رفتن تو بشه. تشویقشم میکنیو میگی یه زندگی جدید در انتظارتِ. یه زندگی بدون حاشیه. یه زندگی مستقل. اما از روی بدی نیست این حرفا. خودت دلت میخواد همچین چیزی رو تجربه کنی. تجربه کنی و دلت میخواد تجربه کنه بدون تو. چون با تو دیگه اون تجربه ای که باید نیست. دلت نمیخواد بره اما نمیخوای بهش بگی. بهش بگی که دلتنگ میشی. واسه همین جاشو غصب کردی تا بره و تو دلتنگ نشی. اما همه ی این حرفها دروغه. تو دلتنگ میشی و جاش برای مدت طولانی کنارت خالی میمونه و هیچوقت و با هیچ چیز پر نمیشه. دلت خیلی تنگ میشه حتی الان ، قبل از رفتنش. اون برات هدیه میخره و مدام یادگاریای جدید بهت میده. بهت هدیه میده تا فراموش نکنی که به یادتِ و تو به یادش بمونیو فراموشش نکنی...  

 

 

مها امشب یه قاب جدید برای گوشیم خرید. خیلی قشنگِ. ^___^ 

 

 

2267 : دنیای ساکت

نمیدونم چرا دستم به کار نمیره. یه خورده خیلی خستم. نمیتونم تمرکز کنم برای خوندن کتاب. اتفاقا به جای باحالش هم رسیده ولی خب حوصله ام نمیاد نه فقط کتاب کارای دیگه هم. وقتی وقفه هم میفته سخت میشه. ولی میدونم واسه خستگیه. 

گوشم میدونی از صبح آتی و اوتیو گذاشتم و در نیاوردم. وقتی در میارم اختلاف شنوایی اینقدر زیاده که میترسم از در آوردنش. اگه یروز با سمعک باز اینجوری بشه چی؟؟؟ چیکار باید بکنم. چجوری با ادما برخورد کنم چجوری ارتباط برقرار کنم. چقدر میتونم لب خونی کنم؟ اگه حتی صدای خودمو نشنوم چجوری میشه؟ وحشتناک نیست؟ من از همه اینا میترسم. از فکرایی که یهو تو ذهنم میاد. هی پسشون میزنم اما نمیشه. میدونم نباید فکر کنم اما دست خودم نیست. میترسم. خیلی میترسم از دنیای ساکت. نمیدونم چیکار کنم. فکر کن بهت بگن تو فقط ده سال وقت داری تا بتونی بشنوی و حتی به مرور هی کمو کمو کمتر میشه. هوووف بیخیال. باید باهاش کنار بیام شایدم دنیای جالبی باشه. شاید باید به درون خودم برگردم. یا دنیای بیرون رو به روش دیگه ای تجربه کنم. من تا آخر عمرم تنها میمونم. چجوری میشه تجربه کرد با کسی اینجوری دنیارو. فاصله ی من با آدما همین الانشم زمین تا آسمونه. بیشتر که نمیشه هی روز به روز کمتر هم میشه. اما دست من نیست واقعا نمیتونم کلافه میشم خیلی توی جمع ها بی قرارم. بی قرار به معنای واقعی عصبی میشمو استرس میگیرم. این چیزی که هی بیشتر هم میشه. اما کاری ازم بر نمیاد. مگه ادم چقدر میتونه با دارو درست کنه این چیزارو. هیچ جور. ای فکرای منه. فکر نکنم راه خلاصی داشته باشم ازشون. حداقل الان. 

2253 : راه

بعضی وقتها واقعا دلم میخواد تو زمان و مکان دیگه ای باشم. بعضی وقتها با تمام این که از جمع ها فراریم دلم میخواد دورم شلوغ باشه و کسایی باشن که حرفمو میفهمنو منم میفهممشون. بعضی وقتها خسته میشم از راهی که پیش گرفتم. از آینده ای که فعلا فقط میتونم امیدوار باشم اونجوری بشه که من میخوام. نمیدونم چمه. دوباره احساس میکنم ممکن همه اینا بیهوده باشه. این سخت گرفتن این سخت کار کردن این امیدوار بودن... بعضی وقتها هیچ دلخوشیی نیست. من باید از خیلی چیزام بزنم. هیچ گزینه ی بهتری برای من وجود نداره یا زندگیتو تغییر بده یا تو این منجلاب مزخرف دستو پا بزن.

دلم یه دلخوشی میخواد... یه اتفاق خوب حتی کوچیک. 

2131 : بی خوابی

خوابم نمیبره. از ساعت ۹-۱۰ هم رو تختم. اعصابم خورده و نمیدونم دلیلش چیه. بیقرارم هستمو باز نمیدونم چرا. همش فکرای مزخرف میاد تو ذهنم. صورتمو رو بالش فشار میدم شاید از ذهنم برن. دلم میخواد بمیرم. چرا زندم. چرا عرضه مرردنم ندارم. یه حفره انگار تو درونم که مثل ساعت شنی همینجوری خالی میشه. نمیدونم چیه. چرا خلاص نمیشم از دستش. من که همش خونم به کسیم کاری ندارم چرا اینجوریم. دلم میخواد بمیرم اما نمیدونم چرا. فقط احساس میکنم بودنم به نفع هیچکس نیست چیزی جز عذاب نداره. چرا خوب نمیشم از این تغییر خوبو بد خسته شدم. از این که یه ساعت حالم خوبه یه ساعت حالم بد. دلم میخواد های های گریه کنم ولی اشکمم نمیاد. کلافه بودم از سر درد از گرما لباسمو دراووردم تا آروم شم. اما دیگه از خودم کلافه شدم. چجوری خودمو از خودم جدا کنم؟ هیچکس منو نمیفهمه. همین خودش یه عذاب. با ادما حرف میزنم معاشرت میکنن اما هیچی ازم نمیدونن. شاید منم از اونا نمیدونم. پس چرا معاشرت میکنن ادما با هم. که فقط وقت بگذرونن؟ ربطی به دوریو نزدیکی نداره. این حالای منو حتی پدر مادرم نمیدوننو نمیتونن ترک کنن که من تو اتاق چه حالی دارم. چرا هیچوقت نفهمیدنم. چرا هیچوقت کنجکاو نشدن. چرا هیچوقت نزدیک نشدن حتی دورم نشدن از فاصله دور ببینن و بشناسنم ؟ تقصیر اونا نیست من بدم. صداشو از بیرون میاد من اومدم بیرون. تو جمع کلافه بودم. حوصله نداشتم. ول کن دارم چرت میگم بهتره دوباره کلمو فشار بدم رو بالشو سعی کنم بخوابم. امشب اگه تموم بشه از فردا مجال نمیدم به فکرای تو ذهنم فقط کار میکنم فقط کار پشت هم که هیچ فرصتی نمونه. 

2124 : یازده سال گذشت...

فکرشو نمیکردم یازده سال شده باشه.خیلیه. چقدر ساده و معصوم بودم. چقدر عذاب آور بود اوایلش. چقدر زود بزرگ شدم. یازده سال. و تازه بعد از این مدت احساس راحتی بیشتری دارم حالا. ولی هنوز تلخِ. هنوز بهش فکر که میکنم نفرت همه وجودمو میگیره. شاید ظاهرش خوب بشه اما جای زخم همیشه موندگاره. هیچوقت نمیبخشم حتی به خاطر آرامش خودم. باید باشه تا دیگه اتفاق نیفته. هرچند که من هیچ تقصیری نداشتم. جز همون سادگی... هنوزم وقتی فکر میکنم همه چی تازه میشه. ترس. گریه... هرچند که هیچ اتفاقی نیفتاد اما بچه رو چه بزنی چه بترسونی یکیه. متنفرم ازش. 

من هیچوقت خوب نمیشم. فکر نکنم خوب بشم. 

2053 : شاید چرت نویس

کلا تو این سه تا داستانی که خوندم یه چیز مشترک بود این که ازدواج اولش خوبه بعد تغییر میکنه اون چیزی نیست که اول هست حالا تو هر کدوم یجور. تولستوی فکر کنم یه خصومتی داشته یا خودش پشیمون بوده نمیدونم والا از من بدتره :دی ادم چندشش میشه میخونه یا فکر میکنه بهش. احساس میکنم همه اینجورین همه این کارو میکنن سخت توضیح دادنش. این که فقط برای روابط جنسی شون ازدواج کردن یا با هم در ارتباطن. منم باور نمیکنم زیاد که این مورد بی تاثیر باشه. هرچند که الان خیلی همه در قید این مسائل نیستنو راحتن. و همه چیز عادی. چه زن چه مرد. یعنی لزومن هم ازدواج نمیکنن. من نمیدونم و نمیگم خوبه یا بد. داوری نمیکنم چون هرکس به خودش مربوطه. اما در مورد خودم هیچکدوم نیست. الان البته . نه ازدواج و نه بدون ازدواج کلا یه گاردی دارم که نمیدونم چیه و چجوری حل میشه. البته میدونم چرا علت به وجود اومدنشو میدونم ولی نمیتونم توضیح بدم. شاید باید سنم بیشتر بشه که البته فکر نکنم تغییری کنه. این چیزی که تو سالی که گذشت بیشتر فهمیدم. هرچند که سعی میکردم عادی برخورد کنم مثل بقیه اما خب نشد.  دوست داشتن کافی نیست و ربطیم بهش نداره به نظرم. شاید تولستوی هم همینو میگه ‌شایدم من کلا اشتباه فهمیدم به هر حال که این داستان هنوز تموم نشده.


یسری چیزاشو میخونم میبینم خدایی راست میگه. مثلا همین که زنا خودشون به خودشون نگاهشون اینجوریه. همه دنبال شوهرن :/ باور نمیکنی اما دقیقا تو همین زمونه اینجوریه. 

2036 : اشتباهات گذشته

من راستش نمیدونم بقیه هم مثل من براشون پیش اومده یا حداقل فکر میکنم برای همه پیش میاد که یه دوره ای از زندگیشونو دوست نداشته باشن یا به خاطر بد بودن خودشون یا به خاطر کارای احمقانه شون یا هرچی که نارحتشون میکنه از قبل. من چند تا از این دوره ها دارم. شاید به خاطر همین اینقدر وسواس دارم الان که خوب بگذرونم. یا حداقل تلاشمو میکنم در لحظه که اینجوری باشه و راحت نمیگیرم به خودم این که سخت گیرم فقط وقتی ارامش میگیرم که اون چیزی که فکر میکنمو بتونم انجام بدم. یه جاهایی احساس بلاهت میکنم از بخشی از گذشته. احساس حماقت یا این که چقدر احمق بودم که فلان حرفو زدن فلان کارو انجام دادم. یا بعضی وقتام بقیه باعث شدن برام گذشته تلخ باشه یادآوریشم حتی. الان احساس میکنم یه خورده میترسم. اصلا دلم نمیخواد به یسری از خاطرات گذشتم برگردم حتی دلم میخواد پاکشون کنم. که البته نمیشه یا شایدم باید باشه که عبرت بشه برام تا تکرار نشن. تو یکی دو مورد چند نفر در جریان کار اشتباهم بودن. حماقت و بلاهتم. همین جاها شناختم یسریارو. این خیلی بده که اطرافیانت بروت بیارن یا جوری راجع بهش حرف بزنن انگار برای خودشون نه پیش اومده نه پیش میاد. بعد از بالا هم بهت نگاه میکنن مسخرت میکنن. یا آدمایی که نمیدونن کامل و همش سعی میکنن کنکاش کنن. اقا جان چی میخوای از اشتباه من چه سودی به حالت داره که میخوای سردر بیاری اصلا هر مرضی که من داشتم یا دارم. یا هر اشتباهی که کردم. بعضیا نه سر پیازن نه تهش اما میخوان تنبیهت کنن. خلاصه که خیلی رو اعصابن. تو هم فقط راه حلت اینه بیخیال باشی. چون نمیخوای راجع بهش حرف بزنی. یجوری باید این موقعیتارو رد کنی سریع و بحث رو عوض کنی. 

خلاصه که همین بعضی وقتا اتفاقات بد یا اشتباهاتم میان تو سرمو یهو یادآوری میشن. و من انگار احساس سرخوردگی بهم دست بده که اون کارو انجام دادم یا اون دوره ابله بودم :(


چند وقت احساس میکنم یهو یه لرزشیو نه خودما انگار بیرون اتفاق میفته. میفهمی؟ یجوریه. با توضیح فهمیده فکر نکنم بشه.



1980 : شاید عشق

میدونی امروز که داشتم کتاب دربارهٔ بیداری رو یخوندم همون اولش نوشته بود‌ که اگه فراموشی نبود هیچکس دوباره عاشق نمیشد اسکار وایلد هم از اعماق رو نمی نوشت و غیره. منظورم البته پاراگراف بود. بعد دیدم راست میگه من پارسال چجوری بودم بالاخره فراموش کردم. نه این که آسون باشه خیلیم درد داشت فراموشی اون حسش موندگاره تجربه ای که کردی. همیشه فکر میکردم هیچوقت نمیشه فراموش کرد شاید واسه همین دوست پسر ندارمو هر روز با یکی نیستم چون حافظهٔ وحشتناکی دارم و البته هنوزم موافق این روندی که در پیش گرفتم هستم اما اونجوریم نی که تو هیچیو فراموش نکنی ممکن یه آدمیو با تمام وجود دوست داشته باشی شاید صدسال بعدم براش احترام قائل باشی ولی دیگه انگار اونجوری نیست. یادت میره. همون حسا بعد ممکن در مورد کسی دیگه اتفاق بیفته. میفهمی منظورمو؟ امیدوارم خوب گفته باشمش. من برم بخوابم فردا کلی کار دارم. شب بخیر