روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۱۰۳ مطلب با موضوع «چرت نویس» ثبت شده است

2652 : من آدمم اشتباه میکنم اما نه از روی آگاهی...

آدمیزاد اشتباه میکنه. من نباید از خودم توقع صد بودن داشته باشم. نه از خودم و نه از دیگران. ولی اشتباهو ادم یه بار میکه بار دوم اشتباه نیست خریت. بدی قضیه اینجاست نفهمی اشتباه کردی یا کجای کارت غلط بوده. من از این میترسم. اما چیکار میشه کرد. رویاها یه روزه محقق نمیشن. آدم تو مسیره. مسیرم صاف نیست حداقل برای من ممکنه زمینم بخوره. ولی باید بلند شد حتی اگه پات شکسته. میخوام دوباره بلند بشم. وایسمو راه بیفتم دوباره برای رویاهام تلاش کنم. بقیه برای اشتباهاتم مواخذه ام کنن. خودم که میدونم از قصد نبوده از روی آگاهی نبوده. بزار خودم به خودم فرصت بدم. نه فقط یک بار. بعضی وقتها شکست میخوری برای رسیدن به هدفت. هیچ ادمی خودش از قصد اشتباه نمیکنه و شکست نمیخوره. ولی کسی که هدف داره قطعا توی این مسیر شاید زمینم بیفته. میخوام بلند شم و تلاش کنم ادم بهتری بشم و خودمو حتی هر شب داوری کنم و ببینم ایا اشتباه کردم یا نه اگه بوده کجا تا برطرفش کنم. نمیدونم آدمایی که دوسشون دارم اگه بودن چه فکری راجع بهم میکردن. اما فکر میکنم همیشه بهم فرصت دوباره بلند شدن میدادن. شاید خطاهامو بهم میگفتنو میگفتن دست نکش از کارکردنت و مسیرت. فکر میکنم نباید کوتاه اومد. باید پافشاری داشت. فکر میکنم نباید از شکست خوردن بترسم چرا که باعث میشه تو مسیرم سست بشم. من ادمم و اشتباه میکنم. اما نه از روی آگاهی ...

2651 : مرگ

چجوری بفهمیم گاهی مرگ بهتر از زندگیه. فکر میکنم تو این مقطع از زندگی ام که احساس میکنم وجودم هیچی نیستو باید بمیرم. این که تمام آرزوهای دورو درازم براورده قرار نیست بشه. وجود من هیچ ارزشی نداره. من یه آدم مزخرفم.  تهش چی ازم میمونه چند تا عکس؟ که البته هیچکس بهش دسترسی نداره و در نهایت از بین میره. نمیدونم این فکرا چیه. دوباره سراغم اومده. چرا دارم زندگی میکنم وقتی اینقدر مزخرفم. وقتیوجودم ارزشی نداره وقتی برای هیچ کس مهم نیست بودو نبودم حتی برای خودم. به خصوص برای خودم. کاش مردن اسون بود. چشماتو میبستی و راحت. شایدم یه ذره ترسناک. اره یه کم ترسناک. شاید واسه همین دارم دست و پا میزنم. از این مزخرف بودن در میام؟؟؟ نمیدونم هیچی نمیدونم. فقط کاش نباشم. کاش میشد نباشم. و من همچنان زندم و دلخوش به همین کارای کوچکی که زندگیم باهاشون یکی شده . تنهایی ام  گاهی مثل یه مرگ میتونه باشه. دوباره زدم اون دنده . حوصله ی هیچکس رو ندارم . حتی نزدیک ترینها رو. فقط میخوام تو حال خودم باشم انگار که نیستم انگار که وجود ندارم. انگار هیچوقت نبودم. میفهمی حرفامو؟ فکر نمیکنم . بهتره تمومش کنم. از خودم متنفرم. از بقیه هم...

 

2650 : قدرت درک

با تمام اینها من درک نمیشم! این نه به خاطر خاص بودم که به خاطر بیش از حد معمولی بودنم هست. این بقیه اند که خاص هستن. هیچوقت نتونستم انتظارات دیگران رو که ازم داشتن برآورده کنم. همیشه یه جایی به بنبست رسیدم. همیشه یه جایی عقب گرد کردم. حرفام معمولا درک نمیشه. یه جایی همیشه فاصله میفته بین من و دیگران هربار خواستم این فاصله برداشته بشه بدتر شد. ما معمولا انتظار داریم دیگران مثل ما رفتار کنن. مثل ما فکر کنن. مثل ما حرف بزنن. اما این واقعا احمقانه است. کاش بعضیا اونقدر قدرت تخیل داشتن که بتونن کمی، فقط کمی خودشونو جای بقیه بذارن. من فکر میکنم کتاب خوندن اگه هیچ سودی نداشته باشه این رفتارو تو ما قوی میکه که بتونیم قدرت درکمونو بالا ببریم. چه از آدمها چه از شرایط. من که همیشه تمام تلاشمو کردم شاید موفق نبوده باشم همیشه اما باز بهتر از هیچی بودم. شاید این خودش نوعی از درک نکردن باشه. این که من ناقصم و نمیفهمم بقیه رو خیلی وقتها. 

2491 : تصمیم

امروز فهمیدم یکی دیکه از دوستامم وارد یه رابطه ی عاطفی شده. خب من بهش گفتم فقط وقتتو میگیره و تو رو از هدفت دور میکنه. اون میگفت من میخوام زندگی کنم و درست اینه که هر دوتای اینا تو زندگیت باشه. من خب در مورد  خودم که فکر کردم دیدم احتمالا اصلا جنبه اشو ندارم. این که مجبوری وقتتو با یکی دیگه تنظیم و تقسیم کنی. گاهی باهاش تو یه فضا و مکانی باشی و مجبور شی ببینیش. این که از یسری کارات احتمالا باید بزنیو کمتر کار کنیو دیگه خودت تنها نیستی. و از این موارد که شاید من به فکرم نمیرسه. دیدم من نمیتونم با کسی باشم. شایدم نمیخوام. این یه تصمیم سخته چون فکر میکنم آدما با این نیاز متولد شدن که حداقل با یه نفر اینقدر نزدیک باشن وقت بگذرونن و زندگی کنن کاری که عامه ی مردم انجام میدن حالا چه به ازدواج ختم بشه چه نشه. نه که بگم دلم نمیخواد. دروغ این اما امروز موفق شدم انتخاب کنم. انتخاب من تنهایی بود. حداقل الان تا ده سال دیگه شایدم بیشتر.  نمیتونم نزدیک بودن کسیو تحمل کنم. نمیتونم فکر کنم کارام باید با برنامه ی یکی دیگه جور بشه. این که بخوام زمان بذارم. احساس میکنم حوصله اشو ندارم. بعدم مگه چند تا ادم پیدا میشه که ادمی مثل منو تحمل کنه؟ از نظر بدی نه از این نظر که خب من بیشتر تو خودمم. کم حرفم و بیشتر زندگیم تنهایی و باید تنهایی پیش بره. کی میتونه این چیزارو تحمل کنه. این که من پی خودم باشم اونم پی خودش. یه خورده مسخره است میدونم ولی واقعا به این چیزا فکر کردم. هرچند میدونم نمیخوام تا اخر عمرم احتمالا خونه بابام زندگی کنم از یه جایی به بعد باید کار کنم پولامو جمع کنم کمکم جدا بشم. چمیدونم از این کارا. شاید همه اینا رو چرت گفتم اما فکر میکنم تصمیمم رو گرفتم. زندگی اینجوری رو ترجیه میدم. به نظر اثخودم زندگی الانم همونجوری که میخوام. گاهیم میگم کاش یکی باشه عین خودم هرچند شاید زندگیمون اونجوری نباشه. ولی تو این دوره زمونه همچین کیسی اصلا وجود خارجی نداره. :/ :دی اینقدر دیوونه اینقدر خودخواه و خود رای و صفرو صدی. یا کسی مثل خودم یا هیچ کس. :دی

2390 : شنیدن من

رولان بارت نوشتهٔ رولان بارت، ترجمهٔ پیام یزدانجو ، نشر مرکز

من اسیر شده ام ، من نمیتوانم جذبه ی(تصویر ناب) یک فریبندگی را به نوشتار خود ببخشم: چگونه باید از کسی سخن بگویی ، کسی که اورا دوست داری؟ چگونه میتوانی پژواکی عاطفی بسازی، جز با بازفرست هایی آنچنان غامض که همهٔ صوت و صدا و از این رو همهٔ شور و شعف آن پژواک را خاموش خواهد کرد؟

 

امروزم شروع شد صبح طرفای ساعت چهار بیدار شدم  یه خورده کتاب خوندمو دوباره خوابم برد تا هشت دوباره کتاب خوندم تا الان. که البته همچنان ادامه میدم دیگه از بعد از ظهر کارای دیگمو انجام میدم.

 

امروز داشتم فکر میکردم به شنیدنم. من میشنوم فقط کم میشنوم. ناقص میشنوم. اما میشنوم . نشنیدن بهتر از ناقص شنیدن هست. چون تو چیز متفاوتی رو میشنوی در مقایسه با بقیه پس فرق میکنه که چی میشنوی. در نتیجه عکس العملت تفکرت هم فرق میکنه. حتی وقتی با سمعک هم میشنوم کامل نمیشنوم. با این که انگار تقریبا توی بلندگو میشنوم. بدون سمعک به حدی نمیشنوم که وقتی سمعک استفاده میکنم انگار وارد یه جهان دیگه ای میشم. انگار تازه دنیای بیرون رو قراره تجربه کنم. پس من دو جور صداهارو میشنوم و هرکدومش برای خودش دنیایی داره. اما با جفتش صداهارو کامل نمیشنوم. پس من کمتر و متفاوت تر از بقیه میشنوم. ناراحتم هستم که اینجوری. آزارم میده وقتی صداها هستنو برام نا مفهومن. فقط نشنیدن نیست بدتر از اون ناقص شنیدنِ با ابهام شنیدنِ. حتی با سمعک. من حتی گاهی مجبورم کلمات رو حدس بزنم. مثل جدول حل کردن میمونه با لبخونی تشخیص بدیو فکر کنی که الان این صدا آوای چه کلمه ای هست . گاهی نمیفهمیو گاهی کلا پرت میفهمی. ولی کاری نمیشه کرد اینه که مایه عذاب هست.در آخر همیشه چیزی هست که من نشنوم. همیشه چه با سمعک چه بی سمعک صدایی هست که کامل نمیشنوم :( برای شنیدن هم حتی همون ناقص باید تمرکز زیادی خرج کنم و وقتی تمرکز میکنم روی شنیدن نمیتونم فکر کنم همزمان و هر کار دیگه ای. شایذ بعضی وقتها بشه اما بیشتر مواقع جواب نمیده به خصوص اگه فضا بزرگ باشه یا بسته. چون فضای بزرگ صدارو پخش میکنه. فضای بسته هم احساس خفگی اضطراب بهم میده به خصوص اگه نه در داشته باشه نه پنجره حتی اگه بسته باشنم عصبیم میکنه و خودش میشه مصیبت تازه . 

 

حالا میفهمی کلاس زبان چقدر عذاب آوره؟ :(((( به خصوص این که کلمات تازه است و حتی اگه بلدم باشم حضور ذهن گاهی ندارم تا بفهمم. هرچند که همه انرژیمو میذارم.

 

2365 : تماس...

به نظرم ما همیشه بدنمون رو (نه همه ی قسمت ها) از زاویه ای میبینیم که بقیه هرگز نمیبینن.

 

تماس تصویری : ما با هم حرف میزنیم نه با تلفن و صدا بلکه با یک تصویر که متحرکِ و صدا داره . آیا واقعا این خود ماییم که حرف میزنیم؟ ما تصویر هم رو علاوه بر صدا داریم. ممکنه گاهی قطع و وصل بشه اما چی ثابت میکنه که این تصویر ماییم؟ شاید قرن ها قبل به وجود اومدن همچین امکانی شبیه جک بود اما در حال حاضر اتفاق افتاده. ما تصویر و صدای همو از راه دور داریم از قاره ای به قاره ی دیگه ، از مکانی به مکان دیگه با هم حرف میزنیم و این یه امر عادی شده در حالی که به نظر من شبیه یک معجزه است‌‌. این که ما نه با خود فرد که با تصویر و صداش حرف میزنیم و اون فرد هم با تصویر و صدای ما حرف میزنه. به واسطه ی این تکنولوژی دیگه راه دور از اون معنا میفته. ما هروقت که بخوایم میتونیم از طریق وسایل الکتریکی تصویر هم رو ببینیم و با هم حرف بزنیم و دلتنگی هم معنای خودشو از دست میده چون هم دیده میشیم هم صدامون انتقال پیدا میکنه. حداقل دلتنگی کمتر بروز پیدا میکنه. شاید اون دلتنگی اصیلی که قرنها قبل به واسطه‌ی دوری بدون داشتن تصویر و صدا اتفاق می افتاد امروزه فقط با مرگ آشنایی رخ بده. که نه تصویر باشه و نه صدا و نه راهی برای برقراری ارتباط. البته باز هم ما تصویر و صدا رو به واسطهٔ ویدیو های ضبط شده داریم و ممکن روزی اگر دلتنگ بشیم با رجوع بهشون این دل تنگی ها رفع بشه که خود من بعید میدونم. شایدم سالها بعد امکانی فراهم بشه که بتونیم با مرده ها حرف بزنیم :دی تعجب نمیکنم از این اتفاق :دی هرچند که به نظرم این نقطه ای هست که طبیعت همچنان اصیل باقی میمونه و ما انسان ها قادر به تغییر دادنش نیستیم.به نظرم شروع مکالمه کردن از راه دور از نوشتن شروع شده. از نامه که به واسطه اش دو نفر این امکان رو پیدا میکردن تا با هم سخن بگن و به مرور راه کار های جدیدی ارائه شده تا به اینجا که تماس تصویری ابداع شد. باید دید آیا ممکن علم فراتر از اینهام پیش بره یا نه. 

2363 : دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای میخواند...

درونم میگه جاشو غصب کردی. جای خالیش رو برای خودت پر کردی،  فقط برای این که احساس نکنی ، که فراموش کنی قراره بره. قراره بره و تو مدام درونت میگی اتفاقی قرار نیست بیفته. سعی میکنی فرار کنی.فرار ، فرار از حقیقت. میزشو برداشتی حتی قبل این که بره. نمیخوای باور کنی که دلت تنگ میشه. باور نمیکنی. باور نمیکنی و خودتو خوشحال نشون میدی. خوشحال که یعنی از رفتنت دلتنگ نمیشم. یا دلتنگی قرار نیست مانع رفتن تو بشه. تشویقشم میکنیو میگی یه زندگی جدید در انتظارتِ. یه زندگی بدون حاشیه. یه زندگی مستقل. اما از روی بدی نیست این حرفا. خودت دلت میخواد همچین چیزی رو تجربه کنی. تجربه کنی و دلت میخواد تجربه کنه بدون تو. چون با تو دیگه اون تجربه ای که باید نیست. دلت نمیخواد بره اما نمیخوای بهش بگی. بهش بگی که دلتنگ میشی. واسه همین جاشو غصب کردی تا بره و تو دلتنگ نشی. اما همه ی این حرفها دروغه. تو دلتنگ میشی و جاش برای مدت طولانی کنارت خالی میمونه و هیچوقت و با هیچ چیز پر نمیشه. دلت خیلی تنگ میشه حتی الان ، قبل از رفتنش. اون برات هدیه میخره و مدام یادگاریای جدید بهت میده. بهت هدیه میده تا فراموش نکنی که به یادتِ و تو به یادش بمونیو فراموشش نکنی...  

 

 

مها امشب یه قاب جدید برای گوشیم خرید. خیلی قشنگِ. ^___^ 

 

 

2267 : دنیای ساکت

نمیدونم چرا دستم به کار نمیره. یه خورده خیلی خستم. نمیتونم تمرکز کنم برای خوندن کتاب. اتفاقا به جای باحالش هم رسیده ولی خب حوصله ام نمیاد نه فقط کتاب کارای دیگه هم. وقتی وقفه هم میفته سخت میشه. ولی میدونم واسه خستگیه. 

گوشم میدونی از صبح آتی و اوتیو گذاشتم و در نیاوردم. وقتی در میارم اختلاف شنوایی اینقدر زیاده که میترسم از در آوردنش. اگه یروز با سمعک باز اینجوری بشه چی؟؟؟ چیکار باید بکنم. چجوری با ادما برخورد کنم چجوری ارتباط برقرار کنم. چقدر میتونم لب خونی کنم؟ اگه حتی صدای خودمو نشنوم چجوری میشه؟ وحشتناک نیست؟ من از همه اینا میترسم. از فکرایی که یهو تو ذهنم میاد. هی پسشون میزنم اما نمیشه. میدونم نباید فکر کنم اما دست خودم نیست. میترسم. خیلی میترسم از دنیای ساکت. نمیدونم چیکار کنم. فکر کن بهت بگن تو فقط ده سال وقت داری تا بتونی بشنوی و حتی به مرور هی کمو کمو کمتر میشه. هوووف بیخیال. باید باهاش کنار بیام شایدم دنیای جالبی باشه. شاید باید به درون خودم برگردم. یا دنیای بیرون رو به روش دیگه ای تجربه کنم. من تا آخر عمرم تنها میمونم. چجوری میشه تجربه کرد با کسی اینجوری دنیارو. فاصله ی من با آدما همین الانشم زمین تا آسمونه. بیشتر که نمیشه هی روز به روز کمتر هم میشه. اما دست من نیست واقعا نمیتونم کلافه میشم خیلی توی جمع ها بی قرارم. بی قرار به معنای واقعی عصبی میشمو استرس میگیرم. این چیزی که هی بیشتر هم میشه. اما کاری ازم بر نمیاد. مگه ادم چقدر میتونه با دارو درست کنه این چیزارو. هیچ جور. ای فکرای منه. فکر نکنم راه خلاصی داشته باشم ازشون. حداقل الان. 

2253 : راه

بعضی وقتها واقعا دلم میخواد تو زمان و مکان دیگه ای باشم. بعضی وقتها با تمام این که از جمع ها فراریم دلم میخواد دورم شلوغ باشه و کسایی باشن که حرفمو میفهمنو منم میفهممشون. بعضی وقتها خسته میشم از راهی که پیش گرفتم. از آینده ای که فعلا فقط میتونم امیدوار باشم اونجوری بشه که من میخوام. نمیدونم چمه. دوباره احساس میکنم ممکن همه اینا بیهوده باشه. این سخت گرفتن این سخت کار کردن این امیدوار بودن... بعضی وقتها هیچ دلخوشیی نیست. من باید از خیلی چیزام بزنم. هیچ گزینه ی بهتری برای من وجود نداره یا زندگیتو تغییر بده یا تو این منجلاب مزخرف دستو پا بزن.

دلم یه دلخوشی میخواد... یه اتفاق خوب حتی کوچیک. 

2131 : بی خوابی

خوابم نمیبره. از ساعت ۹-۱۰ هم رو تختم. اعصابم خورده و نمیدونم دلیلش چیه. بیقرارم هستمو باز نمیدونم چرا. همش فکرای مزخرف میاد تو ذهنم. صورتمو رو بالش فشار میدم شاید از ذهنم برن. دلم میخواد بمیرم. چرا زندم. چرا عرضه مرردنم ندارم. یه حفره انگار تو درونم که مثل ساعت شنی همینجوری خالی میشه. نمیدونم چیه. چرا خلاص نمیشم از دستش. من که همش خونم به کسیم کاری ندارم چرا اینجوریم. دلم میخواد بمیرم اما نمیدونم چرا. فقط احساس میکنم بودنم به نفع هیچکس نیست چیزی جز عذاب نداره. چرا خوب نمیشم از این تغییر خوبو بد خسته شدم. از این که یه ساعت حالم خوبه یه ساعت حالم بد. دلم میخواد های های گریه کنم ولی اشکمم نمیاد. کلافه بودم از سر درد از گرما لباسمو دراووردم تا آروم شم. اما دیگه از خودم کلافه شدم. چجوری خودمو از خودم جدا کنم؟ هیچکس منو نمیفهمه. همین خودش یه عذاب. با ادما حرف میزنم معاشرت میکنن اما هیچی ازم نمیدونن. شاید منم از اونا نمیدونم. پس چرا معاشرت میکنن ادما با هم. که فقط وقت بگذرونن؟ ربطی به دوریو نزدیکی نداره. این حالای منو حتی پدر مادرم نمیدوننو نمیتونن ترک کنن که من تو اتاق چه حالی دارم. چرا هیچوقت نفهمیدنم. چرا هیچوقت کنجکاو نشدن. چرا هیچوقت نزدیک نشدن حتی دورم نشدن از فاصله دور ببینن و بشناسنم ؟ تقصیر اونا نیست من بدم. صداشو از بیرون میاد من اومدم بیرون. تو جمع کلافه بودم. حوصله نداشتم. ول کن دارم چرت میگم بهتره دوباره کلمو فشار بدم رو بالشو سعی کنم بخوابم. امشب اگه تموم بشه از فردا مجال نمیدم به فکرای تو ذهنم فقط کار میکنم فقط کار پشت هم که هیچ فرصتی نمونه.