روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۲۴۰۹ مطلب با موضوع «من نوشت» ثبت شده است

72 : کم کم یاد می‌گیری...



کم‌ کم تفاوت ظریف میان نگه‌ داشتن یک دست،

و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.

این‌ که عشق تکیه‌ کردن نیست

و رفاقت، اطمینان خاطر.

و یاد می‌ گیری که بوسه‌ها، قرارداد نیستند

و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.

و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت.

سرت را بالا خواهی گرفت ،با چشم‌های باز

با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه...

و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی،

که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست.

و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد.

کم کم یاد می‌گیری...

که حتی نور خورشید می‌سوزاند، اگر زیاد آفتاب بگیری.

بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی،

به جای این‌ که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی...

که محکم هستی...

که خیلی می‌ارزی.

و می‌آموزی و می‌آموزی

با هر خداحافظی

یاد می‌گیری. 

خورخه لوئیس بورخس

 


امروز روز آرومیی بود در ظاهر... نمیتونم چیزی بنویسم.نمیتونم .

71 : مصاحبه ای با ابراهیم گلستان درباره ی فروغ فرخزاد

باید استفاده کرد یاد گرفت اما تقلید نه.

از فروغ خوشم میاد.احساس میکنم میفهممش.خیلی زیاد...


اینجا میتونین ببینین :  یوتیوب   آپارات



70 : خاطره های پراکنده

خاطره های پراکنده




نمیدونم چجوری توصیف کنم که این کتاب چقدر خوبه و چقدر زندست. واقعا عالیه توصیفاتش واقعا کهارت میخواد اینجوری نوشتن.تقریبا نصفشو خوندم و نمیدونم چجوری زمان گذشت.باقیشو فردا میخونم الان دیگه نزدیک سه نصف شب.باید فردا پاشم عکاسی کنم کلی کار دارم.

69 : خاطرات پراکنده


خاطرات پراکنده




من آخرم نتونستم مقاومت کنم.خب بزور که نباید یه کتابو ادما داد وقتی همش به این یکی کتاب فکر میکنم.اصلا دلم میخواد اونو کم کم تمومش کنم.خب فهمیدنش از خوندش مهم تره در نتیجه به ساز دلم رقصیدمو اینو گرفتم دستم حالا انگار نه انگار پای اون یکی نمیرفتم اینو همینجوری پشت هم میخونم.باید فکرمو به چیزای دیگه مشغول کنم نباید از دستم در بره.نباید نباید.

68 : درهم برهم

نمیدونم چرا از چیزی مینویسمو بعدش پشیمون میشم.احتمالا زیاد نباید جدی گرفت شایدم نباید بنویسم وقتی از نوشتن پشیمون میشم.فعلا که همه چی اوکیه همه وسایل عکاسیمو حاضر کردم اولین باره شاید این قدر جدی قراره از آدم عکاسی کنم اخرین بار پروژه مسیرم بود اونم ادما از پشت بی این که صورتشون زیاد مشخص باشه حالا قراره ماکرو بگیرم خب مسلما باید نزدیک تر بشم بهشون.و یه خورده هم سخته به خصوص فکوس کردنش و سنگینیه دوربین با این لنزای آنالوگ و فلاش اکسترنالیکه روش میزنم بیشتر میشه اما خب  طبق معمول هیجان دارم دلم میخواد این بار به خودم اعتماد کنمو اون جوری که دوست دارم عکاسی کنم و نترسمم از نشون دادن.باید به خودم اعتماد کنم.برم چند تا دست گرمی بگیرم که برا فردا آماده باشم.بعد از اینم میخوام خیاطی کنم.مامان یه 10 روزی میشه اون مانتوئه که مدلشو گفتم دوخته سر استیناشو با این نخای وسمه اگه اشتباه نکنم میخوام بدوزم رنگ رنگی مطمئنم قشنگ میشه.خب آدم همیشه باید متنوع کار کنه اگه بخوای همش یه کار کنی خسته کننده میشه.بعده اینم قدرت اسطوره باقیشو دست میگیرمو امشب تمومش میکنم خیلی نمونده ازش .این روزا تموم کردن یه کتاب برام مثل فتح کردن قله دماونده.دوست ندارم نصفه ول کنم اما خیلی خونسرد میخونم.الان رفتم بهار نارنج دم کنم بخورم اب جوش ریخت از  کتری رو پام.یعنی نشده پای گاز برم خودمو نسوزونم :))) هوس کردم آشپزیم کنم مامان فکر کنم هنوز غذا نذاشته اگه اینجوری بود شام امشبم دست پخت خودمه.چون حالم خوبه مطمئنم خوشمزه میشه.با این که زیاد اشپزی نمیکنمو خیلی ناشیم اما همیشه غذاهام خوب میشه حتی اگه سوتی توش زیاد بدم البته اگه حالم خوب باشه خوب نباشه که خودمم لب نمیزنم چه برسه بقیه :)

راستی یکشنبه با ساجده رفتیم نمایشگام "میم" یعنی هرچی بگم مزخرف بودا کم گفتم.تعداد عکسا زیاد و حوصله سر بر دیگه اخراش به مسخره بازی گذشت.دقیقا نمیدونستم به چیه عکسا باید نگاه کنم -___-

67 : ممنوعه

امروز تربیت بدنی نرفتمم.حوصله نداشتم تمام دیشبو بیدار بودم.ناصرخسرو هم نرفتم نگاه کردم به تبدیل خیلی فکر نکنم موثر باشه یعنی معلوم بشه وقتی عکسای چاپ شده هفته ی پیشو دیدم.حالا باید فکر کنم چجوری بندازم.از کیا...

صبح یدور ساعت 8 نیم پاشدم یدور 9 نیم و بار اخرم 11 نیم 12.صبحانه خوردم.فکرم میرفت سمت چیزی که نباید میرفت خیلی وقت بود فکر نکرده بودم به این چیزا و خب سعیمو میکنم آخرین بارم باشه.نمیدونم چرا هی میره اون سمت.سمت چیزای ممنوعه.البته ممنوع بودن نه به این معنی که چیز بدیه اتفاقا عادیه خیلی عادی.اونقدر عادی که توی زندگی همه هست اما برای من نباید باشه.نمیشه باشه.هیچ وقت هیچوقت.حتی نباید فکر کنم بهش.واسه همین پاشدم به تمیز کاری فکرم پرت بشه خسته بشمو دوباره به خواب پناه ببرم.کل اتاقو ریختم بیرون کمدا کشو ها الان فقط جارو و گردگیری مونده اما خسته تر ااز اونم که انجام بدم .دستمم درد گرفته. وقتشه برم بخوابم.اگه بازم این فکرا بیاد سراغم فکر کنم کل خونه تکونی عید بیفته پای من.ادم خوشش میاد خسته بشه اینقدر خسته که به هیچی فکر نکنه به هیچی و فقط بیهوش بشه.

65 :ادما

از اونجایی که احساس کردم بئ نوشتم و ممکنه سو تفاهم بشه و خب منظور اصلی ممکنه دریافت نشه پاک کردم این پست رو.

64 : حرفهای تلمبار شده !

تازه از خواب بیدار شدم عجیبه نه؟ ساعت 10:40 دقیقست و من حتی یادم نمیاد دقیقا چه ساعتی خوابیدم.اما اینجور که معلومه شب قرار نیست بخوابم.خواب چقدر عجیبه .برای من بیشتر وقتا و نه همیشه مثل قرص مسکن عمل میکنه.یا حتی باعث میشه یسری حسایی که نسبت به یه اتفاق دارمو فراموش کنم.این هفته که کلا حالم خوش نبود اخرین نشونشم دیروز اتفاق افتاد.نمیدونم چرا اینقدر حول کردم یا چرا عصبی بودم حول شده بودم  نمیتونستم حرکت ناخودآگاه پامو کنترل کنم از لرزش .وقتی میخواستم شروع کنم به نوشتن گفتم از دیروز حرفی نمیزنم هنوزم نمیخوام حداقل نه همه چیزو تا همین حد کافیه.بد نبود خب مگه مهم نی هر دفعه یاد بگیریو یاد بگیریو یاد بگیری.وقتی  این اتفاق بیفته نمیتونه چیز بدی باشه شاید یه خورده تبدیل به شعار شد.اما وقتی فکر میکنم میبینم همیشه ادما در حال تجربه کسب کردنن در حال یاد گرفتن بعضی وقتا خودشون میخوان خودشونو به اون راه بزنن که من نمیخوام.خب ادم دیگه اشتباه میفهمه پیش میاد برا منم همین شد دیگه فکر کردن بهش ناراحتم نمیکنه حداقل نه به اندازه ی دیشب البته اگه  بشه حلقه اشکی که الان تو چشمم بسته شده نادیده بگیریم! :) همه آدما ضعف دارن دیگه بعضی وقتام بیشتر پیدا میشه بعضی وقتا کمتر. از قسمت ماجرا بگذریم اگه بخوایم مثبت نگاه کنیم اتفاق خوبش این بود  استاد گفت عکسام یه خورده پیشرفت توش دیده میشه کارام تمیزه البته اینقدر اون لحظه عصبی بودم الان دقیقشو یادم نی حرفارو اما تصویرش مدام تو ذهنم میاد البته از یه لحاظم گفتم احتمالا شاید واسه دلخوش کنک من گفته باشه .بعد گفتم مگه تعارف داره باهات که اگه اینا نباشه بعد بگه.بعدم به این نتیجه رسیدم نباید اینقدر بد بین باشمو تحلیل کنم همه چیز رو.دیروز بعد کلاس رفتیم افق کتاب خاطرات پراکنده گلی ترقیو خریدم.میدونم خوب نیست از خوندن قدرت اسطوره خسته شدم میدونم نباید ولش کنم.الان فقط یه کتاب داستانی میخوام.مییخوام ذهنمو به یه جای دیگه ببره.البته نه این که قدرت اسطوره اینجوری نباشه تمومش میکنم چون برام جذابه اما حواسمو پرت نمیکنه.من مدام تکرار میکنم مدامم میگم که میدونم اشتباست.اما وقتی کتاب میخونم دلم میخواد کیف کنم.الان حالم جوری نی که این اتفاق با کتاب اسطوره بیفته نمدونم یه حسی داره جلومو میگیره میدونم فردا عوض میشه همه چی .گفتم فردا حوصله کلاس تربیت بدنیو ندارم.استاد عکسای ماکرو رو انتخاب کرد گفت ادامه بدم.از اونجایی که لنز ماکرو ندارمو این لنزای آنالوگو با تبدیل به دیجیتال وصل کردم و یجورایی امتحان بودو فکررم نمیکردم که قبول بشن چون فکر میکردم بافته و انتزاعی که البته اشتباه بود.حالا این تبدیل کننده یه جای شیشش کثیفه از تو با عث میشه محو بشه فردا باید برم ناصر خسرو.چقدر متنفرم از این که  تنها برم اینجا اما مجبورم.باید بدم درستش کنن خودم با سرتقی بازش کردم اما شیشش در نمیومد.خدا کنه درست بشه.دلم نمیخواد کارم خراب شه .از یه لحاط خوشحالم تکلیفم معلومه حالا میدونم رو چی باید تمرکز کنم.از یه طرف دلم نمیخواد هفته دیگه برسه شاید خجالت میکشم نمیدونم در هر صورت دلم میخواد از این موقعیت فرار کنم .بزار بگم امروز چیشد.صبح زود پاشدم به موقع ساعت 7 نیم کلاس داشتم 8 شروع میشه دیگه ساعت 6:50 حاضر بودم رفتم پایین برف میومد اندازه نلبکی :) برای شروع روز اتفاق خوبی بود.بابا میخواست برسونتمون منتظر مها بودم بیاد پایین تا 7:20 صبر کردم گفتم گناه داره تو این هوا بره  برف شدید بود زنگ میزدم ور نمیداشت زنگ زدم خونه مامان گرفت یه چند دقیقه ای میشه اومده بیرون پیاده شدم گفتم شاید مشکلی پیش اومده یا تو لابیه اما نبود جوابم نمیداد خب میتونین قیافه منو تصور کنین که چقدر عصبی و چقدر ناراحت شدم.نمیدونم از کجا رفته بود که ندیدیمش شایدم چون بش نگفته بودم وایمیسیم رفته بود فکر نمیکردم بره همیشه باهم میرفتیم تا قبل این ترم اگه زمانمون یکی بود.راه افتادیم به خاطر برف ترافیک بود بابا دور زد از  اونور انداخت که خلوت تر میشد هرچند فرقی نداشت دیر میرسیدم. اصلا نرسیدم به کلاس ساعت 8نیم مترو ولیعصر بودم 9 کلاس تموم میشد حوصله نداشتم برم تا البرز خوشم نمیاد دیر برسم اونم این هفته که کلاسا تقو لقه.اومدم اسکو اون طرفا بارون بود خیلیم شدید خوب شد چتر برده بودم عجله ای نداشتم زود برسم 9 نیم 10 شروع میشد کلاس.کتونی پام بود خیس شد یعنی هرچقدر بیشتر راه میرفتم بیشتر خیسیشو احساس میکردم اما یه حس سرتقی درونم پافشاری میکرد راه برم یواشم راه برم دلم نمیخواست زود برسم.داشتم کیف میکردم.رسیدم دانشگاه کتاب خاطرات پراکنده رو برده بودم خیلی تعریفشو شنیدم!خب تا بیتا بیاد اون حسابی سرمو گرم کردو نفهمیدم زمانو.بیتا رسید این ترم کلا کلاس مشترک نداریم شاید این باعث میشه دلم بیشتر براش تنگ بشه .خب این بیشتر وقت خودشو نشون میده که تنها تا خونه میرم چون همیشه باهم میریم البته امروز کارمون باهم تموم شد و طبق معمول روزای برفیو بارونی رفتیم مترو قائم.نمیدونم چه داستانیه این روزا که میشه میریم اونجا.در هر صورت شانسمون زد اتوبوس زود اومد اول اون پیاده شد بعد من. نمیدونم چجوری دوستیم باهم چجوری همو میفهمیم مطمیینم برا بیتام سواله منو اون تقریبا خیلی نقاط مشترک نداریم نه عقایدمون نه تفکراتمون در هر صورت گوش شیطون کر تا الان با تمام اختلافامون و با تمام تو سرو کله زدنمون کلی خاطرات خوب با هم داریم . بعدش که اومدم خونه نهار نرگسی داشتیم گرسنمم بود حسابی بهم چسبید.بعدشم یه خورده اهنگ گوش کردمو بعدش خوابیدم.خیلی حرف هست بزنم خیلی خیلی خیلی زیاد از همه چی از خودم اما نوشتشون اینجا مطمیین نیستم درست باشه شاید باید یه دفتر بگیرم شخصی تر باشه وو فقط خودم بتونم بخونم.شایذ اگه اون حرفارو اینجا بنویسم جایی که نمیدونم کیا میبینن و احتمالا شاید خیلیام بشناسنم قضاوتم کنن.نمیدونم این باید مهم باشه نه.هیچی نمیدونم.از کلاس امروز نگفتم اولش بیحوصله بودم و ناراحت خب فکر کنم همیشه بر عکس همه تلاشی که میکنم معلوم نشه لو میرم و از  دستم در میره اما خب کم کم فراموش کردمو حسابی درگیر کلاس شدم جوری که اصلا به دیروزو دیشب فکر نمیکردم.امت گاوین ( emmet gowin ) عکاسیه که دیدیم. من نمیشناختمش نقد یک که عکسش برای نقد اومد اولین بار بود اسمشو شنیدم.البته عکساشم رفتم دیدم.ازش خوشم میاد از عکساش البته نه اینجوری که عاشقش باشم اما نظرمو جلب کرد.

مامان صدام میکنه برای شام.ساعت 11:45 چجوری اینقدر زود میگذره؟

ساعت 12 حالا میامو هیم ساعتو اعلام میکنم چه اهمیتی داره. نمیدونم واسه کنفرانس موضوع چی بردارم استاد گفت یه چیزی بردار باهاش درگیر باشی یه چیزی بدونی.اما من اینروزا با خودم درگیرم فقط که مطمئنم هیچ جذابیتی واسه کسی نداره.خواب -آگاهی ؟ نمیدونم من هیچی نمیدونم  فقط میدونم زود تر باید تکلیفمو مشخص کنم.یعنی میشه گند نزنم؟ مطمیین نیستم.

 

کاش میشد دوشنبه ها علاوه بر کنفرانس بعدش عکاس میدیدیم همیشه . دیدن عکاس تو کلاسو شنیدن حرفای استاد لطف دیگه ای داره که من هرچقدرم خودم عکس ببینم شاید هیچوقت نرسم بهشون یا توجهی نکنم.


صدای خودمو که میشنوم فکر میکنم یه غریبه حرف میزنه اینقدر نا اشنا میشه گاه اوقات.مثل وقتی که صداتو از بلنگو میشنوی میفهمی چی میگم.حالا همیشه انگار از بلند گو میشنوم.همونجور متفاوت همونجور غریب.شاید باید با خودم که حرف میزنم بلند بلند بگم.که فکر کنم انگ دیوانگی بهم بزنن.( این تغییری ایجاد نمیکنه هیچ بدتر هم میشه ...)


درست وقتیی میخوای عادت کنی نمیتونی..


دیگه باید برم.نمیدونم شک دارم احتمالا همون قدرت اسطورو بخونم تموم شه نمیخوام یه بخشبی از فکرم درگیرش بشه فردا فردا وقت دارم خاطرات پراکنده رو بخونم.باید برم این هفته همه چی اروم تره.





emmet gowin

سری عکسایی که از همسرش گرفته عالیه...

62 : چاپ

امروز روز خوبی بود رفتم عکسامو چاپ کردم.لابراتوار آریا.فکر کنم شنبه ها سرش شلوغه همیشه میشستم بهم میداد نهایت نیم ساعت طول میکشید امروز گفت ساعت پنج میده.به هر حال نمیتونستم سه ساعت اونجا وایسم اومدم مترو رفتم نماز خونش خوب شد کتاب برده بودم وگرنه چجوری زمانو میگذروندم سه ساعتو صرفم نداشت تا خونه برم برگردم.فردا صبحم 9 باز میکرد و من کلاسم 9 - 9 نیم شروع میشه دلم نمیخواد دیر برم اصلا. سرد بود نماز خونش خیلیم سرد 4 نیم پاشدم زدم بیرون حاضر بود گرفتمو اومدم.خیلی خسته بودم نهار خودمو خوابیدم. بعد که پاشدم به مامان عکسارو نشون دادم مامانم به بابا خب من زیاد عکسامو نشون نمیدم نمیدونم چرا روم نمیشه ولی خب تمرینی توضیحی که میخواستمبدمو دادم خب فکر کنم نا امید کننده نبود در نظرشون :) توی گوشم جوش زده نه جوشا زیر پوستیه (حال بهم زن :) ) وقتی هندزفری میزارم درد میگیره ! هرچی سنگه واسه پای لنگه همینه ها ! چاره ای جز تحمل نیست:) دیگه باید برم بخوابم اول اون چیزایی که میخوام بگمو بنویسم فردا موقع توضیح دادن از ذهنم نپره .مشتاقم فردا بیاد .طبق معمول ذوق و شوقش تمام وجودمو گرفته :)

شب بخیر

61 : یاد آوری

الان آروم تر شدم فقط به این فکر کردم این هفته چه کار مفیدی کردم؟.جز سه فصل کتاب قدرت اسطوره خوندن .چرا اینقدر کشش دادم.اگه غر نمیزدمو مدام فکرای بیهوده نمیکردم الان تموم شده بود شاید حتی خیلی بیشترم کمکم بود.فکر کردن به هرچیم خوب نیست .عکسامو دارم جدا میکنم خب فکر کنم عکس خوبم توش هست.این امیدوارم میکنه.از خودمم راضیم درسته ناشیگیری کردمو بی توجهی اما تجربه میشه.باید به اون چیزی که میخوام فکر کنم.کتاب بخونم یاد بگیرم عمل کنم گوش بدم سوادمو ببرم بالا کداییه که حفظ  کردم برای خودم.نباید دیگه وقت هدر بدم. این هفته گذشت با مریضی و بیحالی تنبلی و غر غر گذشت اما توش فکر مفیدم کردم .واسه عکاسی ایده قابل قبولی پیدا کردم.سه فصل کتاب خوندم.کارای چند تا عکاسو دیدم.حالا باید خودمو جمع کنمو یادم بیاد وقت نباید هدر بدم.نباید بزارم فکرم منحرف بشه از اون چیزی که باید روش متمرکز بشم.دلم نمیخواد روزام ناراحت کننده باشه اونم وقتی بهترین روزاییه که میتونم داشته باشم با بهترین ادما. عکسارو که جدا کنم اگه خوابم نبرد کتابو دست میگیرم دوباره که هم بع نتیجه برسه هم واسه هفته ی دیگه جلو بیفتم.

تصممیم گرفته بودم موقع انجام یه پروژم عکاسیه غیر اون انجام ندم.یعنی استاد گفت این کار درست نیست و فکرمون باید رو همین متمرکز بشه اما امروز از دستم در رفت خب یهویی شد گرفتنشون.5 تا البته بیشتر نیست یکی شو میزارم.بجز کم کردن کیفیتش هیچ ادیتی نداره :)

پرواز