روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۲۳۳۴ مطلب با موضوع «من نوشت» ثبت شده است

114 : لاک پشت کوچولو

لاک پشت کوچولو چیز زیادی نداشت. راضی بود به لونه ی خلوتو تاریکش .به لاکی که فقط منحصر به خودش بود ،  هیچ چیز دیگه ای به اندازه ی لاکش براش ارامش بخش و امینت اور نبود.لاکش براش یه پناهگاه بود. وقتایی که تو لاکش سیر میکرد خودشو پیدا میکرد ومیتونست به همه چیز فکر کنه و تا همه جا بره .تصور این که بخواد با کس دیگه ای شریک بشه براش غیر ممکن بود.حتی اگه با یه هم جنس خودش باشه هم دیوونش میکرد. اما همیشه بودند کسایی که اینو درک نمیکردن مدام بهش فشار میاوردن .لاک پشت کوچولو تقصیری نداشت عادت کرده بودو اینو حق خودش میدید اونا مدام دنبال این بودن تا تنها چیزی که برای خودش داشتو ازش بگیرن.این ترسو به جونش انداختن که تنهاییشو خلوتشو خودشو از دست بده. لاکی کوچولو کوتاه نمیومد و بقیه فکر میکردن که خودخواهه.اما اینجوری نبود.بقیه نمیدونستن اگه اون لاک تاریکش نباشه میمیره.اون تنهاییشو دوست داشتو عادت کرده بود بهش. نمیتونست با کس دیگه ای لاکشو تقسیم کنه.این فشارا باعث میشد لاک پشت کوچولو فکر رفتن بیفته به سرش .فکر فرار.هرچند که کوتاه نمیومد در مقابلشون اما مدام هم ترس همراهش بود... هرچند که راه براش زیاد بود خیلی زیاد .و اون تازه اولای راه بود خیلی راه مونده بود تا بتونه حرکت کنه برای فرار کردنو رسیدن به اونجایی که میخواست.سرعت لاکی خیلی کُند بود. اما لاکی عزمشو جزم کرده بود. نباید میذاشت که یسری چیزا باعث بشه خودشو گم کنه.خودش یعنی لاکش و تنهاییش. اون هر شب به اون روز فکر میکرد.با این که میدونست دل کندن از اونجایی که هست سخته و دلش نمیخواست از دست بده و بره با تمام خاطرات خوبو بدی که داشت اونجارو دوست داشت تمام کسایی که بودن رو. اما یه وقتایی چنان میرنجوندنش و درکش نمیکردن که این چیز ها هم برای لاکی اهمیتش رو از دست میداد و مصر تر میشد برای رسیدن اینده و شبا فقط با این فکرو امید چشماشو روی هم میذاشت که روزی میتونه به ارزوش برسه هرچند که ترس هیچ وقت رهاش نمیکرد و همیشه و مدام عذابش میداد لاکی نمیدونست چجوری باید از شرش خلاص بشه و کسیو نداشت که بتونه رازهاشو بهش بگه و کمکش کنه.لاکی فقط امیدوار بود خودش بتونه از پس همه چی بر بیاد...

چرت نویس ...

113 : نمیدونم

شاید یسری چیزا هیچوقت درست نشه شایدم بشه.اما الان به این نتیجه رسیدم لزومی نداره من خودمو ثابت کنم. ادما چیزیو میبینن که میخوان ببینن میفهمی چی میگم؟ وقتی اینجوری باشه هیچ چیز تغییر نمیکنه. میخوام خودمو بِکِشَم عقب. نه مثل قبل تر ها و نه رویه ای که اخیرا داشتم.دیگه نمیخوام نزدیک باشم.فاصله باید همیشه باشه.منم که بهش عادت کرده بودم نباید تغییری میدادم.خودم از پس خودم بر میام.اینجوری نه از کسی توقع دارم نه کسی از من. این بهترین کاره.دیگه از روی صمیمیت سوالی نمیپرسم که شاید از نظر طرف مقابل به من مربوط نشه چون من اگاه نیستم از این که احساس صمیمیت فقط از جانب من حس میشه نه اون چون نمیتونم فکر ادمارو بخونم چون شاید ظاهرشون یه چیزایی رو نشون بده اما فکرشون فرق داشته باشه .اگه کمکی ازم بر بیاد براشون ،بخوان خودشون میگن و من هم توانایی شو داشته باشم واسشون انجام میدم نداشته باشمم نه .اگه درخواستی داشته باشم میگم ، بتونن انجام میدن نتونن هم میگن نه . اینجوری همه چی روئه.کسی مجبوری بهم لبخند نمیزنه و اجبارا صمیمی نمیشه در ظاهر، در حالی که تو فکرش فکر دیگه ای هست.نمیخوام مدام فکر کنم این ادم خودشه یا نه اینجوری بدتر معذب میشم .شاید .شاید که نه حتما اینطوری بهتره برا منی که هنوز خیلی خصوصیات ادمی رو نمیدونم و احتمالا تو شناخت ادما و برخورد باهاشون مشکل دارم. من نمیفهمم اگه کسی تو شوخی بهم حرفی میزنه لزوما شوخی نیست در پسش شاید افکارش باشه که به این صورت بروزش میده.شایدم فهمیدم که میگم اینو فقط نمیخوام قبولش کنم. میدونی ترجیح میدم ادما باهام بد باشن ازم متنفر باشن تا الکی و به ظاهر باهام خوب رفتار کنن در حالی که پشت چهرشون همچین چیزی نیست .خودمم اینجوریم.اما خب نمیتونم به همه ، همه جا جار بزنم که واقعی باهام برخورد کنین . شاید خودم باید زمینه رو فراهم کنم. اشکال از منه احتمالا طبق معمول.نمیدونم چرا اینقدر عجیب غمگین شدم.شایدم این خاصیت امروزه که جمعست ،به  همه چیز شدت بخشیده. حوصله انجام کاریو ندارم کلی ببرنامه ریزی کرده بودم برای امروزم. میخوام از اعماقو دست بگیرم به جاهای جذابش رسیده چقدر مشغولم میکنه اگه بخونمش دور میشم از این ناراحتی هجوم اورده سمتم.




مطالعه، مرا در خلوت خود تسلی می‌بخشد،
مرا از سنگینی بطالت اندوهبار آزاد می‌کند و در هر زمانی،
می‌تواند مرا از مصاحبت‌های کسالت‌بار خلاص کند...
هر زمان که درد، خیلی کُشنده و شدید نباشد...
مطالعه، چاقوی درد را کُند می‌کند.
برای منحرف‌‌کردن ذهنم از افکار مایوس‌کننده، صرفا نیاز دارم به کتاب‌ها پناه ببرم...

تسلی بخشی های فلسفه
آلن دوباتن / 
عرفان ثابتی/ 
نشر ققنوس

112 : سوءتفاهم

داشتیم تو گروه با بچه ها حرف میزدیم بحث سر کنفرانس شد میم گفت یکی از بچه ها ازش کمک خواسته مام پیشنهادمونو بدیم.من به شوخی رو حساب این که اون دفعه سین بهش موضوع خوابو پیشنهاد داد با این که میدونست من انتخابش کردم گفتم بالاغیرتا موضوع منو ندین این دفعه. میم  گفت خواب؟ زدم بله :))) سین گفت نه نمیگم مال تو با یه شکلک خنده یوری (پوزخند) میم گفت خودت از کجا موضوع رو اوردی خانم درخشان یا یه شکلک چپ چپ نگاه کردن .قبل این که من جواب بدم سین گفت از من بعدم دوتایی خنده. من که تو باغ نبودم بش زدم نگرانیم از تو بود رفعش کردی با یه خنده .میم زد سین از دست تو دوباره خنده من که نمیدونستم اصلا جریان چیه گفتم اونروزی که چند تا موضوعم رو به استاد گفتم شما گفتی بم؟ هرچند من واقعا نمیدونستم .همونروزی که استاد بهم گفت کنفرانسی بردار که درگیرش بوده باشیو بتونی در موردش حرف بزنی بدون استرس .با این که بعدش سین ازم پرسید چه موضوعهایی به استاد گفتی منم گفتم دیدم یجوری شد فکر کردم تو ذهنش یکی از اینا  بوده و البته چون سر خواب روشو اون وری کرد حدس زدم این بوده باشه اما ازش پرسیدم علت ناراحتیشو حرفی نزد حتی الفم اون روز گفت چرا به ریاکشن ادما این قدر واکنش نشون میدی دم افق هم بودیم .ولی واقعا من نمیدونستم فکر میکنه اون بم گفته منم ورش داشتم .بعدشم که راجع بهش حرفی نشد.تو گروه زدم من اصلا راجع به اینا حرف زده بودم قبلش؟ .سین گفت قبلش بهت گفته بودم یکی از موضوع هام خوابه با شکلک زبون گفتم سین کی گفته بودی ؟ میم گفت جنگ جهانی داره میشه وو خنده بعد نوشتم رفته بودیم پیتزا بخوریم من بت گفتم . اصلا وقتی بحثش شد ترم شروع نشده بود . سین زد مهم نیست بیخیال . ! اما این موضوع برا من روشن نشد تو خصوصی بش گفتم به من نگفته بودی خوابو میخوای وگرنه من شعور دارم که ورش ندارم. خدایی نمیدونستم میخوای من نمیدم تو وردار چون واقعا نگفته بودی بم. سین گفت تو مترو بهت گفتم ،موضوع کنفرانس منم یه چیزی از تو اونه از اوار خواب (همونی که منم خوندمش و با هم خریدیم کتابشو ) .کلا رفتم سمت یه چیز دیگه .البته بهترم شد. گفتم به خدا نگفتی مطمیینی من بودم ؟! چون واقعا نگفته بود شاید به یکی دیگه از بچه ها گفته فکر کرده من بودم بعد گفت مهم نیست مائده بیخیال من موضوعم یه چیز دیگست مهم نیست موضوعه دیگه. زدم :خب برا من مهمه چون حتما به میم اینام گفتی من از تو گرفتم اینو در حالی که من واقعا نمیدونستم..اوکی بیخیال .تازه اون موقع فهمیدم دلیلش چی بوده که میم اونجوری گفت تو گروه که من از کجا موضوع رو اوردم ! گفت بیخیال مائده بابا موضوع من یه چیز دیگس تو رو موضوعت کار کن گفتم مهم برداشتیه که بقیه دارن ! اره بابا ول کن بازم اگه خواستی زودتر بهم بگو .گفت برداشت بقیه مهم نیست ما هم مسئول برداشتشون نیستیم گفتم اگه حرفی از جانب ما زده بشه مسئولیم! .بعدم یه بیخیال گفتمو که بحث عوض بشه و کلا سمت چیز دیگه ای رفتیم .

ببین شاید یه خورده بچه گانه و احمقانه باشه این چیزا تو دوستی پیش میاد بین منو بیتام سر موضوع تهران پیش اومد اما من به خود بیتا گفتم هرچند که با هم بحث کردیم بعدم بیتا از لجش گازم گرفتو الان به عنوان یه خاطره خنده دار ازش یاد میکنیم اما همون موقع بهش گفتم نه این که اینجوری بفهمه وقتی تو باغ نبودو اصلا خبری نداشت از این که سو تفاهم شده بعدم به همه بگم جز خودش .میدونم این چیزا هست تو دوستی تو روابط خانوادگی تو کلاس دانشگاه سر کار اما کاش جای این که همه بفهمن به خود طرف بگیم ادم بعضی وقتا یه فکرایی میکنه که ممکنه ازشون مطمیینم باشه اما واقعا درست نباشه.خب از سین ناراحت نیستم دوست خوبیه شده منم یه جاهایی اشتباه کنم اما توقع داشتم به خودم بگه یا اگه چیزیم بوده واقعا دلخوری هم هست به خودم بگه اگه موقعیتش نیست همینجوری نگه با تیکه انداختن یا نه اگه به یکی از بچه ها میگه وساطت کنه طرف بگه بهم که من روشن کنم اینو.اگه از قصد کرده باشم عذر خواهی میکنم اگه نه بهش میگم اینجوری نبوده.اگه همون موقع میفهمیدم اصلا قبل این که سین موضوعشو عوض کنه عوض میکردم.من واقعا نمیدونستم.اصلا نمیدونم چرا دارم اینا رو مینویسم فقط یهو خیلی خیلی ناراحت شدم این که تمام طول این مدت همچین چیزی تو ذهنش بوده و فکر میکرده بهش و یا بقیه و من خیلی ریلکس مثل همیشه برخورد میکردم یه حس بدی دارم  از این قضیه و نمیدونم چجوری باید از چه زاویه ای بهش نگاه کنم .از این که شاید اگه این قضیه حتی با تیکه انداختن شروع نمیشد من هیچوقت نمیفهمیدم.هرچند که تو گروه روشن نشد و با یه بیخیال س همه چی تموم شد اما حداقل الان میدونم. الان میفهمم احتمالا قبلا هم شده اتفاقی افتاده باشه و بهم نگفته باشن و من باز بیخبر از همه جا.یادم باشه همیشه حواسم به این موضوع باشه که اگه چنین چیزی پیش اومد اولین نفر به خودش بگم.اصلا همین چیزاست که تلمبار میشه و یهو ریخته میشه بیرونو ممکنه طرف مقابل درک نکنه حتی تو اون موقعیت جریان چیه اما اون ادم به خودش حق بده.میدونی چی بیشتر ازارم میده ؟ این که احتمالا از من شناختی ندارند بعد این همه مدت و یه گاردی هست که فکر سمت مخالف میره سمت دید منفی .چرا که اگر داشتن یک درصد این فکر خطور نمیکرد به سرشون که من از قصد و و تعمدا این کارو کردم .فکر میکردم دیگه لازم نیست اون فاصله ی همیشگی که تو برخورد با ادما دارم و باهاشون داشتم رو دیگه داشته باشم .این که چقدرر راحت قضاوت میشم. حالم بد شد دوباره.هیشکیم خونه نیست.دیگه نمیتونم بنویسم چیزی یهو خیلی سردم شدو بهتره برم زیر پتو دراز بکشم حالم بهتر شه تا بیان خونه.شاید نباید سخت بگیرمو به این چیزا فکر کنم. میدونم هیچ کدوم از دوستام  قصد بدی ندارن با همشون اینقدر خاطره های خوب دارم که با این چیزا دلخوری زیادی پیش نمیاد .من از چیز دیگه ناراحت و درگیرم از خودم شاید از تصویری که پیششون ارائه دادم .این جور مواقع از  ارتباط با ادما بیشتر هراسون میشم.دیگه دستام جون نداره بدن درد گرفتم .خوب میشم نباید سخت گرفت و حساس شد. بهتره برم.

111 : کمال نایافتگی - رنج ...

چنانچه زندگی برای من معضلی است_که واقعا هست_ من هم میتوانم معضلی برای زنذگی محسوب شوم. مردم باید شیوه ای برای برخورد با من اختیار کنند و این گونه ،هم انها و هم من مورد قضاوت قرار میگیریم. نیازی به گفتن نیست که از افراد خاص صحبت نمیکنم. اکنون تنها اشخاصی که بودنِ با انها برایم اهمیت دارد،هنرمندان و کسانی هستند که رنج کشیده اند آنهایی که زیبایی را میشناسند و آنهایی که اندوه را میشناسند . هیچ کس دیگری جلبم نمیکند و هیچ توقعی نیز از زندگی ندارم . تمامی گفته هایم صرفا بیان اشتغال ذهنی خودم نسبت به زندگی در مفهوم کلی آن است ،و فکر میکنم شرمنده نبودن از بابت این محکومیت از نخستین مراحلی است که باید به آن برسم ؛ به خاطر کمال خودم و از آنجا که تا این اندازه کمال نایافته ام ...

 

اسکار وایلد
از اعماق ، مریم امینی ، نشر مرکز

 

نوشته بود کمال نایافتگی یاد یه قسمت کتاب قدرت اسطوره افتادم.

"نویسنده باید در مقابل حقیقت صادق باشد" و چنین رویکردی نوعی آدمکشی است، زیرا تنها راهی که میتوان یک انسان را حقیقتا توصیف کرد ، توصیف کمال نایافتگی های اوست. انسان کامل جالب توجه نیست. آنچه دوست داشتنی است کمال نایافتگی های زندگی است . و هنگامی که نویسنده  پیکانی از واژگان واقعی را پرتاب میکند ، آسیب میرساند اما این پیکان با عشق پرتاب میشود...

 

آیا کودکان به این دلیل دوست داشتنی نیستند که مرتب بر زمین می افتند ، و پیکر هایی کوچک و سرهایی بزرگ دارند؟ ایا والت دیسنی هنگامی که هفت کوتوله را میساخت همه ی اینها را نمیدانست؟... آیا به این دلیل دوست داشتنی نیستند که که تا این حد ناقص اند؟؟؟!!
رنج کشیدن ، رنج کشیدن نوعی کمال نایافتگیست...
و چنین است که یک جوان بر خویشتن و راهی که باید طی کند معرفت پیدا میکند .

 

جوزف کمبل
قدرت اسطوره ،عباس مخبر ، نشر مرکز

110 : از اعماق


خب من دارم از اعماقو میخونم راستش اولش جالب بود خوشحال شدم که نامه ست و چون همیشه ادم خودشو جای اون طرف مقابل میزاره اما شخصیت لرد آلفرد داگلاس اونقدر جذاب نیست که حتی یک لحظه بخوام خودمو جاش بزارم و مخاطب این نامه وکتاب باشم در نتیجه کتابو دارم به عنوان سوم شخص میخونم که هیچ نقشی نداره.خب راستش یه خورده عجیبه به یه جاهایی که رسید دیگه داشت حوصله ام سر میرفت تبدیل شده بود به وصیت نامه یه پدر به پسر که توبیخش میکرد نه یه عاشقو معشوق ! :\ احتمال زیاد وایلد از اون دنیا منو به باد فحش میگیره اگه یه خورده دیگه ادامه بدم .اما از یه جایی که دست از سر اون ادم مزخرفو کسل کننده ورداشت و به خودش چسبید جذاب شد من کلا این تیکه هاشو با علاقه میخونم که در مورد خودش میگه و تصمیماتشو تاثیراتی که روش گذاشته و غیره شایدد باید باقیه نظراتی که در موردش دارمو بزارم وقتی که تموم شد بگم الان تقریبا نصف رو خوندم فردا تموم میشه.

.


از اعماق / اسکار وایلد / مترجم : مریم امینی / نشر مرکز 


اندوه ظریف ترین مخلوقات است...




از اعماق اسکار وایلد


زخمهای جسم هم هیچِ در برابر زخمهای روح ، که درمان شدنشون عمر نوح رو میطلبه .اصلا پیدا کردن طریقه ای برای درمانش...




از اعماق اسکار وایلد

بخشیدن... کلمه عجیبیه.ادم کینه ای نیستم جز یه مورد که اونم سپردمش دست خدا فقط اینجوری تونستم از خودم بِکَنَمِش فقط اینجوری...



از اعماق اسکار وایلد


از اعماق اسکار وایلد



از اعماق اسکار وایلد

کاش بشه ادم کلا خودشو از همه ی احساسهاس ناخوشایندو فکرای ازار دهنده خلاص کنه.



از اعماق اسکار وایلد

کاش بشه...


109 : راز


فروغ فرخزاد


وای از این چشمی که می کاود نهان

روز و شب در چشم من راز مرا

گوش بر در می نهد تا بشنود،

شاید آن گمگشته آواز مرا...

گاه می پرسد که اندوهت زچیست ؟

فکرت آخر از چه رو آشفته است ؟

بی سبب پنهان مکن این راز را،

درد گنگی در نگاهت خفته است...


گاه می کوشد که با جادوی عشق

ره به قلبم برده افسونم کند.

گاه می خواهد که با فریاد خشم

زین حصار راز بیرونم کند.


من پریشان دیده میدوزم بر او

بی صدا نالم که : اینست آنچه هست

خود نمیدانم که اندوهم زچیست!

زیر لب گویم ، چه خوش رفتم زدست


همزبانی نیست تا برگویمش

راز این اندوه وحشتبار خویش

بیگمان هرگز کسی چون من نکرد

خویشتن را مایه ی آزار خویش


از منست این غم که بر جان منست

دیگر این خود کرده را تدبیر نیست

پای در زنجیر می نالم که هیچ

الفتم با حلقه ی زنجیر نیست.


فروغ فرخزاد

108 : شرمندگی

اعصابم خورد شده نمیدونم چیکار کنم از خودم متنفرم از این که بعضی وقتا باید راستشو بگم از این که به خاطر یسری مسائلی که هست باید از یسری چیزا بگذرم.از خودم متنفرم از این وضعیت .از این که نمیتونم درستش کنم از این اجباری که به واسطه ی اون دارم از فکری که ممکنه در موردم بشه.خیلی ناراحتم خیلی خیلی خیلی زیاد. دلم میخواد جدا بشم از این وضعیت. اما فعلا هیچ راهی نیست فقط شرمندگی...

فکر کنم ازم ناراحت شده من واقعا نمیدونم باید چی کار کنم چجوری باید بش توضیح بدم جچجوری؟

106 : این دو روز

امروز خوابم در هم بر هم بود هی بیدار میشدم هی میخوابیدم اصلا ارومو یکنواخت پیش نرفت بار اخر ساعت 11 بیدار شدم با ساجده قرار داشتم 12 گفته بود تموم میشه کلاسش امام حسین برم .منم حول حولی پاشدم حاضر شدمو از شانس خوبم بابا اومد خونه دوباره بره سر کار صبحانه نخورده زدم بیرون .نرفتم مترو حسین اباد که دیر نشه سوار ونهای فدک شدم ده مین به 12 فدک بودم 12 هم امام حسین حالا هی زنگ میزنم در دسترس نیست فهمیدم هنوز اونجاست اخه انتن میره .هیچی دیگه اومدم ولیعصر که وسطاش جواب دادو 12:40 رسید اونجا با هم رفتیم کتابخونه کتابامونو دادیم کتاب جدید نگرفتیم چون فکر کردیم وقت تلف نکنیم که ساجده به کلاساش برسه قرار شد یکشنبه کتاب عکس بگیریم از کتابخونه. اومدیم بیرون رفتیم یه چی خوردیم بعدش ساجده گفت نمیره کلاساشو گفتم بش بره ها خودش گوش نکرد ولی خب دونه به دونه کتاب فروشیارو تا خود انقلاب رو گشتیمو سرک کشیدیم خب  یکی من پیدا کردم یکی ساجده اون مغازه داره که برا ساجده رو خریدیم قطعی گفت میاره برامون به یکی دونفر دیگم سپردیمش تا شنبه و یکشنبه اوکی میشن.اخ امروز چقدر دلم میخواست کتاب فروشی داشتم.چه کیفی میده واای بعضی از کتاب فروشیا به حدی خوبن که دوست داری بینشون غرق بشی.خلاصه این که کلی خوش گذشت باهاش امروز کلی تو سرو کله هم زدیمو خندیدمو سر به سرهم گذاشتیم.خب امروزو خیلی کوتاه تعریف کردم بریم سراغ دیروز.
بیتا میخواست عکاسی کنه طرفای شهر ری یه جا برای بچه هاست گفت منم باهاش برم.رفتیمو عکاسی کردو بد نبود من که ناظر بودم با بچه های اونجا خب خیلی مهربون بودن من کلا عاشق بچه هام اکثر مواقع ارتباط خیلی خوبی باهاشون برقرار میکنم اونا هم، همیشه همین بوده. البته دیرو یخم وا نشد خیلی زود ولی بدک نبود.یه خورده بهشونم حسودیم شد چقدر راحتو ازادو بی تکلف بودن. دیگه تا برگشتیم کلی با هم حرف زدیم خوش گذشت خیلی وقت بود با بیتا اینجوری بیرون نرفته بودم. یه جا بحثمون رسید به این که فلانی چجوری میتونه با همچین ادمیی ازدواج کنه. بعدم کشید به عشقو عاشقی و اینا هرچی هم که باشن نباید باعث بشن طرف خودشو بدبخت کنه وقتی با اون ادم یروز درمیون دعوا دارنو هیچ نکته مشترکی ندارنو کلا با هم متفاوتن همه چیشون اخرم بیتا یه جاهایی موافقت  میکرد اما اخرش گفت تو درک نکردی نمیفهمی چیه -__- همیشه همینه یعنی امکان نداره من با کسی حرف بزنم برنگرده بگه تو که تجربه نداشتی نمیتونی بگی پس. چه ربطی داره اخه من نمیفهمم چرا نمیتونم منظورمو خوب بفهمونم؟ بحث اینه مگه ازدواج جز برای یه زندگی بهتر و برای ارامش بیشتر نیست مگه نباید هر دونفر خودشونو ارزشهاو هدفهاشونو یکی فرض کنن؟ وقتی نیست خب چجوری قراره اتفاق بیفته این مسئله؟ اره خب من نمیفهمم من واقعا درک نمیکنم یکی بخواد بهم بکن نکن بگه برام تعیین تکلیف کنه بگه کجا برم کجا نرم چجوری لباس بپوشم چجوری بگردم با کیا در ارتباط باشم.کار کنم یا نکنم و... مثل یه بند میمونه که اره من نمیفهمم من واقعا نمیفهمم چرا باید همه چیو به یه نفر مثل گزارش توضیح داد یعنی هر کدوم از دوستامو که میبینم ، واقعا اینقدر روابطشون جذاب نیست که دلم بخواد تجربه کنم یا مثلشون باشم.حتی وقتی فکر میکنم احساس میکنم یه ترسی وجودمو میگیره از این که اگه وارد همچین چیزی بشم حوصلمو سر میبره و دیوونه میشمو ولش میکنم.فکر میکنم چجوری بعضیا از خودشون دست میکشنو تمام اختیار ذهنو فکرشونو و .. رو به کس دیگه میدن ؟ این که یکی مدام بهشون بگه چیکار باید کنن ؟ بعضی وقتا فکر میکنم احتمالا من زن زندگی نیستم چون هیچ شباهتی بین خودم و بقیه در این زمینه نمیبینم. مثلا یکی دو هفتهه دیگه عیده و من هنوز خرید نکردم. در حالی که بقیه چنان این کارو انجام میدن که انگار ااگر نکنن مرگشون جلو میفته.این که مدام بخوام به این فکر کنم این مانتو با این کفشو این روسری اون یکی باید مجلسی باشه حوصله مو سر میبره همیشم خرید کردنم اینجوریه همش باید تو یه روز نهایت دو روز خیلی اضطراری انجام بشه.یه ادم مگه چقدر میتونه به این چیزا فکر کنه.درسته من واقعا نمیفهمم.نه این که اخلاقای دخترونه نداشته باشم دارم تا حدودیم براشون وقت میزارم اما این که خیلی زیاد باشه نیستم حتی نمیتونم بقیه رو درک کنم. احتمالا اشکال از منه.احتمالا که نه قطعا چیزایی هست که مربوط به منه و بقیه هم درکی ازش ندارن .اما نکته اینه اگه این روابط خوبه و عشقو عاشقیو من نمیفهمم چرا برام بازش نمیکنی.بهم بفهمونش. منتها کسی نیست روشن کنه چون احتمالا خودشونم جواب درستی برای بدبخت کردن یا ایده ال بودنو خوشبخت کردنخودشون ندارن البته نه این که همه بدبخت شن نه ولی کلا منظورم به این دستست که خودشون چاهو میکنن و میندازن خودشونو توش. خلاصه این که من نمیفهمم بهتره حرفی در موردش نزنم و بلند گورو به دست کسایی بدم که آگاهیه زیادی در این زمینه دارن!
بعد از این بحثمون رفت سمتی که اصلا نفهمیدیم زمان چجوری گذشت کلی خندیدیم .رسیدیم حسین اباد بعدشم رفتیم یه جا یه چیزی خوردیمو حسابی چسبید چون خیلی گشنه بودیمو خسته.بعد غذا نزدیک کتابخونه بودیم رفتم اونجا کارتمو بگیرم چقدرم استفاده کردم ازش :) بعدم مثل دیروز تا خونه پیاده رفتم تا یه جایی با بیتا با هم بودیمو بعدش خدافظی کردیمو اون با تلفن حرف میزد تا اتوبوس بیاد منم دیگه اومدم میخواستم ماشین بگیرم تا خونه نقد نداشتم پول .دستگاه هم پول نمیداد بم هیچی توفیق اجباری شد پیاده بیام.بدم نشد البته این روزا راه میرم اصلا نمیفهمم مسافت رو.
الان خوابیده رو تختم تو اتاق و قصد بیرون رفتن ندارم از دیرووز تاحالا جرقه ی بحث کردن اساسی با مامان زده شده اما هر دفعه سکوت کردمو سعی کردم جور دیگه ای جواب بدم میترسم امشب لبریز شه وو دیگه طاقت نیارم در نتیجه اتاقمو ترجیه میدم. از وقتی اومدم سرم خیلی درد میکنه احساس سنگینی میکنهرو تنم . میخوام برم اسکار وایلدو بخونم چقدر بعضی  تیکه هاشو درک میکنم مثلا این که مدام سعی در خلاص کردن خودش داشته از دستش اما نمیتونسته منم نمیتونم خیلی جاها خیلیی جاها.

105 :ششمین دوشنبه ی ترم آخر

دوشنبه روز خوبی بود هرچند که ماها نمیدونستیم باید چجوری رفتار کنیمو چه عکس العملی نشون بدیم فکر کنم اولش مشخص بود  این اما خب بعدش راحت شد و یجورایی انگار فهمیدیمو سعی کردیم نفهمیدنمونو جبران کنیم نمیدونم اما من واسه این قضیه ناراحت نیستم میدونم که هدف ما معلوم بودو با تمام وجودمون دلمون میخواست خوشحالش کنیم هر چند که نمیدونستیم چجوری باید این کار انجام بشه چی باید بگیم من که حرفی نتونستم بزنم.نمیدونم بیشتر از این نمیخوام حرف بزنم در کل روز خوبی بود بر عکس همیشه که فکرا و برداشتای مزخرف به سرم حجوم میارن این دفعه اینجوری نبودم حالا ساجده مهسا  و بقیه بر عکس من از یسری چیزا فکرشون درگیر شده که من هرجوری فکر میکنم نمیفهمم نمیدونم احتمالا گیرایی من ضعیفه :) بگذریم.

دوشنبه روز خوبی بود یعنی فکر کنم. ژوژمان دادیم من عکسامو یادم رفته بود به ترتیبی که میخوام نشون بدم بچینم اماده کنم باید روی میز اماده میکردم "ن" هر عکسی که میزاشتم با انگشت ،نمیدونم صاف میکرد من اخه هی جا به جا میکردم اعصابم خورد شد هی انگشتش میومد رو عکسا دلم میخواست واقعا بش بگم به عکسای من دست نزنو هی انگشتتو نیار روشون بزار تمرکز کنم چجوری میخوام بزارم اخرم نفهمیدم حتی یادم نیستش چجوری شد اما خب با این که خاکو نداشتم فکر میکنم خوب بودم اونم انجامش میدم امیدوارم نتیجه بخش بشه.

بعد کلاس رفتیم انقلاب کتاب بخریم با مهسا و ساجده رفتیم بازارچه کتاب استاد گفته بود ، فقط پنج و شش رساله ی افلاطون رو داشتن نمیدونستیم کدومشو باید بگیریم حتی نمیدونستیم چهاریم داره که مزاحم استاد شدیم مهسا یعنی زنگ زد من اگه باشم نه روم میشه نه در خودم میبینم همچین حرکتی کنم امان از کمرویی :) ولی خب مهسا با استاد بیشتر در ارتباطِ خوب شد زنگ زد اون دوتارو منو ساجده پنج رساله افلاطون رو گرفتیم مهسا اینو با شیششو گرفت فردا مام این یکیو میگیریم دنبال چهارش میگردیم اون روز که هرجا گشتیم نداشتن حالا فردا با ساجده قرار گذاشتیم .مهسا اینترنتی کتاب جمهور انتشارات علمی فرهنگی پیدا کرد اونم خریدیم انقلاب نداشت البته سروشو رفتیم توش ازش پرسیدیم گفت انبار داره تا دو سه روز دیگه میاره اما من اون روز گیج بودم سوتی دادم  دیگه روم نمیشه برم توش-__- هیچی کتاب شش رساله رو داد بهم گفت چهار رو نداره بعد من نمیخواستم شیشو بخرم اصلا یادم رفت دستمه سر جمهور که بعدش باش حرف زدیم که داره یا نه کلا یادم رفت بدم بهشون هیچی خیلی شیک کتاب بدست اومدم بیرون که بوق زد اصلا معلوم نبود حواسم کجا بود البته خود مرده فهمید که من از قصد نبردم ولی خب مردم که نمیدونن  این تازه یکی از سوتیام بود.اومدیم بریم نیلوفر اخرم پیداش نکردیم من که اون دفعه هم نتونسته بودم برم اما مهسا اینا رفته بودن از دم کتابفروشی حکمت رد شدیم بعد حکمت دوتا در داره من فکر کردم یه دره اولی یه کتابفروشی دیگست به بچه ها گفتم از حکمت بپرسیمو اینا فکر کردم بغلیشه مرده گفتش که حالا از مام بپرسین شاید داشتیم هیچی داشتیم میپرسیدیم نمیدونم چیشد گفتم ااا ندارین پس یه همچین چیزی اصلا یادمم نیست مرده گفت شما گفتین از حکمت بپرسین من یه حکمت شنیدم  بهتون گفتم بیاین تو گفتم اااااااااااا شما حکمتییییین ؟؟!! واااااااااای یعنی هرچی بگم چقدر ضایع بود چقدر خندیدیم کم گفتم خود مردم شاد شد الان میگه این با این آی کیوش دنبال چه کتاباییم میاد! اخر سر ساجده وو مهسا گفتن تو حرف نزن امروز حالت خوش نیست منم سعیمو کردم اما خب بعدش سروش اتفاق افتاد حرف نزدما کلا معلوم نبود کجا بودم. بعدش با مهسا خداحافظی کردیمو با سهیلا وو ساجده رفتیم سمت این که غذا بخوریم  خب میشه گفت خوش گذشت و یه روز موندنی شد با کلی گشتنو حرف زدنو خندیدن. اخر کلاسم استاد یه یساعتی حرف زد برامون یعنی من عاشق این حرف زدنمم که اینجوری میشه .استاد گفت حرفاشو که سر کلاس میزنه اگه نوشته داریم بهش بدیم من واسه نقد دو رو کامل نوشتم یعنی مو نمیزنه باید نگاه کنم اگه اوکی بودو روم شدو اگه دوباره خواست بش بدم اخه شاید اشتباهم توش باشه اما خب نمیدونم کلا چند وقت بود تو فکرش بودم تمام این 4 تا کلاسی که باهاش داشتمو حرفاشونو بنویسم یه جا مرتب باشه داشته باشم برا خودم که مرورشون کنم شاید این کارو تو عید انجام بدم.حالا ببینم چی میشه.بعد از تموم شدن کلاسو نهارو خداحافظی با بچه ها اومدم سمت خونه باورت میشه از متروی حسین آباد تا خود خونه پیاده اومدم؟؟ نه باورت میشه.حتی نفهمیدم چجوری.حتی احساس خستگیم نکردم فقط وقتی رو تختم خوابیدم فهمیدم پاهام درد گرفته. انگار توی عالم دیگه بودم.هرچی بود که پیش میاد برای همه احتمالا. ساجده چند دفعست به من میگه تو روی یسری چیزا پافشاری میکنی من اولش گفتم نمیدونم یعنی چی رو چه چیزای مثلا. بعد دیروز داشتیم حرف میزدیم دوباره این بحث اومد وسط بعد که فکر کردم دیدم اصلا پافشاری کردن مگه اشکالی داره مگه خود ادم خودشو فکرشو بیشتر نمیشناسه وقتی تو چیزی در مورد من میگی که من خودم میدونم اینجوری نیست چرا نباید پافشاری نکنم؟ نمیدونم پافشاری کلا رو کلمه اش حساس شدم حتی در مورد خود ساجده هم این کلمه صدق میکنه مثلا همین که میگه من این اخلاقو دارم و خودش تاکید داره و پافشاری میکنه رو این موضوع .همه دارن و انگار اصلا این اصلیه که اگه دلیلی برای انجام کاری ،حرفی ،فکرواعتقادی، داری میشناسی خودتو روش پافشاری میکنی و وقتی کسی ضدشو میگه سعی میکنی بهش بفهمونی که این اشتباست حالا اون طرف مقابل ممکنه مخالفت کنه و نپذیره بحثش جداست. ممکنم هست اون ادم تو رو قانع کنه اما این اشتباست که یکی یه حرفی به من بزنه من سریع بپذیرمش و فکر کنم نه من نباید پافشاری کنم و تمام شناختی که از خودم دارمو چیزی که تو مغزم هستو بزارم کنار.بازم نمیدونم شاید من اشتباه میکنم. دیگه این که فعلا اینا تو ذهنم اومدو نوشتم. جمعه رو باید بنویسم و امروزو امروز...

104 : بدون عنوان

بعضی وقتا نگاه میکنم یعنی چشمام بازه اما انگار هیچی نمیبینم ،هیچی یادم نمیاد بعدش. بعضی وقتا باید بشنوم.میشنوم ،اما بعدش هیچی یادم نمیاد .یعنی صدا ها هستن اما نمیفهمم بعضی وقتام فکر میکنم میفهمم، اما اگه یکی بگه فلانی اینو گفت حتی اشنا هم نیست برام.بعضی وقتا فقط بدنم کار میکنه مثل یه ربات ...معلوم نیست این "خود" لعنتی کجا میره که نمیتونم نگهش دارمو هیچ کنترلی روش ندارم.فقط کافیه تلاش نکنم. تلاش نکنم که ببینم.تلاش نکنم که بشنوم.فقط کافیه تلاش نکنم حتی با تمام تلاشم یه جاهایی کم میاد البته این در مورد همه نیست در مورد همه جا نیست و این بد تر از اصل قضیست. حالا دیدنو شنیدن توامان با همن یکی نباشه اون یکی لنگه!بعضی وقتا فقط دلم میخواد، دلم میخواد دستمو دراز کنمو دستشو از صورتش ور دارم انگار که اضافست داد بزنم بگم نگیر جلوی صورتتو من نمیبینمت درست چون دستت رو صورتته نمیشنومت سخت میفهمم نمیتونم حدس بزنم.بعضی وقتا دلم میخواد پاهامو بکوبونم رو زمینو جیغ بزنمو اینو به همه بگم که همه بدونن همه بفهمن گور بابای هر فکری که میخوان بکنن.چه اهمیتی داره.اما نمیشه نمیشه نمیشه... و من بعد از هر خوشحالی همیشه باید چیزی باشه که واقعیاتی که سعی میکنم پنهانشون کنم پیدا نشن.نه فقط برای بقیه بلکه برای خودم.کاش میشد نام ببرم تمام چیزایی که ازشون متنفرم.تمام چیزایی که آزارم میدنو بکَنَمِشون، از خودم جدا کنم از خودم و دیگه حتی اگه خواستم هم نتونم سراغشون برم اما ...     "رنج که شاید برایت غریب باشد وسیله ی اثبات وجود ماست ،چرا که (به راستی) تنها طریقی است که به واسطه ی آن از موجودیت خود ،آگاه میشویم و یاد اوری رنجهای گذشته به عنوان گواه و مدرک اِستِمرارِ وجودیِ مان ضروری است.میان من و شادمانی  ،در ذهنم شکافی است همان اندازه عمیق ، که در عالم واقع میان من و شادمانی فاصله می اندازد (اسکار وایلد - از اعماق)  ."