روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۹۷ مطلب با موضوع «من نوشت :: نامه» ثبت شده است

698 : رمزی شخصی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

690 : امان از دست آدمها. امان!

 نمیدونم چی‌بگم. چی بگم که آرومش کنه. بار ها تجربه کردم تازه من. من که ...اما آدمهایی مثل اون ضربه ای که بهشون میخوره محکم تر و البته احتمال این که ادمهای بیشتری دنبالش باشن بیشتر. محکم به خاطر این که برعکس خیلیا با تمام وجودشون فرصت میدن کمکشون میکنن و اون افراد...اینا دلیل مشخص داره. اون افراد متاسفانه هیچیو نمیبینن.هیچ درکی ندارن از شعور هرچند که شاید توی خیلی چیزا به ظاهر عالم باشن اما از انسانیت بویی نبردن. نمیفهمن و فکر میکنن بقیه متوجه رفتارشون نمیشن. به نظرم خودشونم گول میزننو خر حساب میکنن که نبینن. حتی به خودشون دروغ میگن. آدمایی که خودشونو به خواب زدن بیدار نمیشن اینا نمیخوان ببینن بیرون رو، جهان رو ،اینقدر حقیر و کوچکند که جهان محدود به خود ناچیزشون میشه. عزیز من میدونم که چقدر سخته وقتی از این اتفاقها میفته و ضربه ای که از این ادمها میخوری چه قدر غمگین میشه آدم به خاطر اعتمادش که این به خاطر روح بزرگی هست که داری. این که به آدمها فرصت میدی  و اعتماد میکنی. درسته درسته که امکان ضربه خوردن هست و میشه دیگه هرگز به هیچ کس اعتماد نکرد کمک نکرد حرفی نزد فرصت نداد این که مدام بعد از هر اتفاقی نمیتونی مثل اون ادمهای مریض و خودخواه بشی دقیقا بر میگرده به بزرگی تو. خودتو محکوم نکن به خاطر این موضوع. این که بتونی و دنبال و امید به پیدا کردن افرادی باشی که میتونن از جنس خودت باشن و قدرتو بدونن و هدفشون مثل تو باشه کار هرکسی نیست . این که با تمام این اتفاقها که مدام میفته و انگار بخش جدا نشدنی از زندگی کسانی مثل تو هست سعی کنی بعدش آرامشتو حفظ کنی و خب قطع به یقین فکر میکنم دیگه نباید امیدی به اون افراد داشت فکر‌کنم این که اونارو به خودشون واگذار کنی بدترین تنبیه هست. مطمئنم میدونی که اون خوبینی و نادانیشون چه بلایی سرشون میاره این آدمها حریصن. آتش خودخواهی منفعت طلبی جاه طلبی به مرور حسادت اون بدو بودو کردنها برای نشون دادن خودشون اونهارو میکشه و به مرور از تو نابودشون میکنه همین که لحظه ای آرامش نمیتونن داشته باشن و احتمالا اگر روزیم آگاه بشن که امیدوارم این اتفاق بیفته خودشون از خودشون شرمنده میشن. هرچند بعضی وقتا باید به روزشون آورد کاراشونو و این که به زورم شده بفهمونه ادم که فهمیده شاید دست برداشتن  

من که دقیق در جریان نیستم اما حق میدم ناراحت باشی و غمگین... ای کاش میتونستم آرومت کنم و حرفهایی بزنم که ذره ای از غمت کم کنه. میدونم تمام وجودت غمگین هست. جانا تمام دیشب رو ناراحت بود. تمام دیشب رو و من ... من ، نمیدونستمو راحت خوابیدم :((( ای کاش میتونستم کاری کنم. 

682 : کاش امشب تموم نمیشد...

اول آذر توی خاطرم میمونه.  
حالا چیکار کنم میترسم کلی خوشحالی کنم اتفاق بدی بیفته. مائده مگه به خرافات اعتقاد داری؟ از نظر عقلی نه اما تجربی زیاد برام پیش اومده. اما چه اهمیتی داره دیگه نمیترسم...نه تا وقتی که ... اما یه گوشه‌ی امن پنهانش میکنم. توی قلبم که تمامش برای اونه. امشب رو و تمام روزای خوبمو با اون هر از گاهی که درشو باز میکنم میبینمش میچشمش تا ذره ذره بدنم حسش کنه. کم کم قطره قطره تو قلبم میریزم تو همه وجودم پخش میشه همه بدنم لبخند میزنه میرقصه. هر روز صبح هر شب هر لحظه! من به این چیزا عادت ندارم اما این برای خودمِ خود خود خود خودم... آه خدای من چه کیفی داره. دلم میخواست صدای خنده هامو براش میفرستادم یا از شوق لرزیدنم رو که چشمامو بسته بودمو بی صدا جیغ میزدم و کلمو تکون میدادمو فکر میکردم که خوابم یا بیدار...
اون اومده تو اتاق میخواد شبمو خراب کنه اما نمیدونه نمیدونه شبم خراب نمیشه نه حداقل امشب نه امشب...
باید با قدرت بیشتری از فردا کار کنم اما از فردا امشب میخوام فقط برگردم عقب نگاه کنم و نفهمم چجوری نیشم شل میشه و کش میاد :))))) لبخند ژکوند :دی

یه خوشی از ته دل. یه عالمه شیرینی :دی چه کیفی داره‌که اونم... ^_______^ 

596 : به او

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

587 : دلتنگی

نه نه نه نه نه نه جانا نه. میدونی که اینجوری نیست اصلا. میدونی که چقدرچقدر چقدر دلم تنگ شده؟ میدونی؟ مشکل اینه. اینه که  نمیتونم نمیتونم بگم. تو کلمات نمیگنجه. اما فکر کردم معلومه. این که میفهمی دلم میخواست تصویرت روبروم باشه یا کشیدن عکس هایی که با چشمامم ازت گرفتم برای چیه. یا این که امروز یادت افتادم فقط یکی از چیزائی بود که گفتم. یا وقتی میگم دستهات دستهات دستهات و دیگه نمیتونم ادامه بدم نمیتونم بنویسم چیزی که درونم تجربه میکنم. یا مرور کردن تمام حرفات. این که صبحا چرا بیدار میشم و چرا میخوابمو این بین رو چجوری میگذرونم. فکر میکردم معلومه که چقدر دلم میخواد برام حرف بزنی وقتی مدام میگم برام بگو. درست اشتباه از من بود من نگفتم فکر میکردم اینا مشخص میکنه که چقدر دلم میخواد باز ببینمت با خیال راحت. فقط منتظر بودم بهم بگی فکر کردم وقتش که بشه بهم میگی یعنی یعنی من فقط فکر کردم تو خب اینجوری شاید بخوای. اینجوری باید باشه نمیدونم نمیدونم. من که سعی میکنم همه چیز رو بنویسم. سعی کردم رو پای خودم وایسم و تاش کنم که از پس خودم بر بیام تا شاید تو خوشحال بشی. من من نمیدونم چیکار باید بکنم چجوری. نمیدونی نمیدونی. کاش میشد نوشت کاش تو کلمات جا میشد. دلم خیلی چیزا میخواد اما اما من من اه لعنت لعنت به کلماتی که پشت هم فراموش میکنم. کاش میتونستم میتونستم چیزی که درونمرو برات بفرستم تا بفهمیش با تمام وجودش. کاش میشد. فعلا  تمامش به جای نوشته شدن از چشمام خارج میشه. اگر چشمامو میدیدی میتونستی تمامشو بخونی. 



548 : میتوانی مرا مجسم کنی؟

میتوانی مرا مجسم کنی؟ مجسم کنی که چگونه قلبم دوباره به تپش می افتد آن هم با سرعتی باور نکردنی؟ میدانم که همه چیز تقصیر خودم بود. اما این زبان لعنتی گاهی خیلی سخت میشود و به اشتباه می‌افتم. شدم آش نخورده و دهان سوخته. نمیدانی مرگ را تجربه کردم نمیدانی نمیدانی که چه کابوس وحشتناکی بود. حالا بیش پیش میترسم... چه تجربه ی وحشتناکی بود. مرا میبخشی؟ میتوانی مرا مجسم کنی ؟ با قیافه ای شلخته موهایی بافته شده اما پریشان چشمانی بی روح. حالا اما برق چشمانم دوباره بازگشته است موهای آشفته ام در انتظار دستیست تا هرچه سریع تر سامانشان دهد. میدانم که خود مقصرم. میتوانی مرا مجسم کنی؟ که همین گونه شلخته با پیراهنی سبز رنگ... چه قیافه ی دلبرانه ی وحشتناکی همان مجسم نکنی بهتر است با این حال با عجله دلم میخواهد روبرویت بنشینم و پشت سر هم بی وقفه نامت را به زبان بیاورم. آن قدر صدایت کنم تا سرسام بگیری و نگاهم کنی. به خنده می افتی. من پیش چشمانت آشفته ترین دختری هستم که با چهره ی مظلوم شده‌ی گربه ی چکمه پوش نگاهت میکند و با صداقت کامل عذرخواهی به زبانش جاری میشود. میتوانی مرا مجسم کنی؟ اگر بتوانی حتما مرا میبخشی! نمیدانی که چه روز وحشتناکی را گذراندم. نمیدانی.دلم میخواهد از تاریخ ، این روز کذایی را پاک کنم. حالا با تمام اینها مرا میبخشی؟ میخواهم از زبان خودت بشنوم. به اندازه تمام دلتنگیهای آدمی از ابتدای جهان دلتنگت هستم.

نامه ی شماره ۱
۱۰ مهر ۹۶

محبوبم سلام
بی‌مقدمه برایت مینویسم. بیم این دارم تا از همه چیز پشیمان شوم وباز ناخواسته تورا با اوهام کودکانه‌ی خود برنجانم.
باید اعتراف کنم انتخاب کردن این که عاشقت نباشم مثل انتخاب کردن مبتلا شدن به "ای ال اس" است.
انتخاب این که هر روز ، هر هفته ، هر ساعت ، هر ثانیه ، هر لحظه ذره ذره تحلیل روم تا زمان مناسب فرا رسد و دیگر نباشم. شاید مثل انتخاب نوعی خودکشی یا مثل وارد شدن به یک میدان جنگ باشد. جنگی که نتیجه اش از همان ابتدا مشخص است. نه سلاحی و نه مبارزه ای و نه حتی خواهان امیدی. من میبازم ، با ذره ذره از دست دادن وجودم که تویی و شاید تنها هنگام مرگ رهایی تو از وجود نفرین شده ی من فرا رسد.
با این حال با تمام وجود و با صداقت کامل این انتخاب من است.
معشوقم ، نپرس علتش را و نخواه که بگویمت. فقط بدان که با ذره ذره داشته ها وبا تمام نقص هایم ، برای همه چیز متاسفم. برای شریک کردنت در حسهای وحشتناک خویش و خوش خیالی کورکورانه ام برای عاشقی با تو. هرچند هرگز ، هرگز هیچ گاه نخواستم که اینجا و شریک لحظه های ملال آور و خاطرات وحشتناک زندگیم باشی فقط گاهی به تو با خیالی آسوده می اندیشیدم. و این شاید برای من، منی که از ابتدا نفرین زندگی درون رگهایم جاری بود گناه بزرگی محسوب می‌شد. 


پ .ن‌ ۱ : اولین بار است که اینگونه برایت نامه مینویسم. نوشتن این نامه برایم سخت و دردناک بود هر چند کوتاه است اما انگار سالها نوشتنش بطول انجامید. چون تنها باریست که به این میزان شدت همراه با نوشتن تمام حقیقت رویم خراب میشد.و یادآوری این که من صورت ندارم. 

۲ :  میدانم ناشیگری و اشتباهاتم را مانند همیشه نادیده میگیری شاید برای همین است که اشتباهاتم پیش تو تمامی ندارد و من چه راحت در مقابل تو بیمی از اشتباه کردن ندارم. 

۳ : نمیدانم باز هم جرئت نوشتن را پیدا میکنم یا نه.سر خوشانه نامه ام را شماره زدم!

۴ : برایت عکسی میگذارم که همین حالا گرفته‌ام و یاد تو افتادم. هرچند که این روزها با همه چیز یادت میفتم.
درون روشنایی، سیاهی و تاریکی جایی ندارد. تاریکی تنها و تنها از دور میتواند نور را حس کند و اندکی نزدیکش شود. درون هیچ روشنایی لکه ای دیده نمیشود. سیاهی چیزی برای بخشید به روشنایی ندارد تنها و تنها نور است که میبخشد و همه را از خود روشن میکند. تاریکی همیشه در حسرت روشنایی باقی میماند...


* شاید برای آخرین بار باشد که با صدای بلند و با تمام وجود، به اندازه ی تمام رنج ها و اندوه های از ابتدای خلقت ، بگویم دوستت دارم. واین آخرین ،چه درد وحشتناکی را درون سینه ام میپیچاند 
بی شک از این زمان لحظه شمار مرگ من آغاز شده است

۶:۳۱  صبح
مائده