روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۱۶۱۵ مطلب با موضوع «من نوشت» ثبت شده است

1780 : چمخاله

همین دیشب بود که ذوق داشتم برای راه افتادن. حالا الان اینجام. چمخاله اسمش. فقط دریا داره بعد برای جنگل و سبزه و روستا و‌... باید رفت اینور اونور. تاحالا اینوری نیومده بودیم. خلوت. شایدم چون جمعه است. هوا شرجی نیست. گرمم نیست. دم دریا یهو باد شروع کرد به وزیدن. سرد شد. دلم میخواد صبح زود برم دریا. دلم میخواست میشد توش غرق بشم. اما فقط پام به آب میخوره بقیشو تصور میکنم. اصلا خوشم نمیاد برم توش. شاید دلم میخواست مرد باشم. تو مسافرت بیشتر احساس تنهایی ادم میکنه. تو اینجوری نیستی ؟؟ انگار یه چیزی کمه. اصلا یهو دلم گرفت. احساس تنهایی میکنم. هیچکس هیچ جا منتظر من نیست اینجا ، هرجا. امروز داشتم فکر میکردم چقدر دلم میخواد شمال کشور زندگی کنم. احساس کردم زیادم بد نیست دور شدن از تهران. یکی میره کانادا یکی میره لاهیجان :دی چقدرم با هم یکین. اما مهم یکی بودن رفتن. میگم یعنی سعی میکنم درک کنم که برای کسی که میره شاید واقعا رهایی بخشمنظورم این فکر میکنم میفهمم که گاهی رفتنم بد نیست. و دلم میخواست میتونستم اینجا زندگی کنم. غریبه فراموش شده. تنها. بگذریم. انگار هرچی شب میشه هوا سرد تر میشه. امروز هیچی نخوندم. شاید برای همین اینقدر حالم گرفته شد شایدم چون خسته ام حسابی از ۵-۶ بیدارم. 


خیلی طول کشید تا تموم بشه پستم سه ساعت سرشم هی نوشتم هی زمان گذشت شایدخیلی بی ربط باشن تیکه تیکه بهم. 

1779 : ذوق

فردا بالاخره قراره بریم سفر. کلی ذوق دارم براش. باورت میشه در پوست خود نمیگنجم؟ قیافه ذوق زده منو تجسم کن. الان اومدیم بیرون. چند تا کار داشتیم یکیش دادن دوباره ی لپ تاپ من بود:/ گفتم که مرده ویندوز 7 ریخته جدا از اون هیچ برنامه ای توش نیست :/ گفت بیار ویندوز جدید بریزم با برنامه هر برنامه ده تومن :دی :/ چند تا برنامه که خودم بلد نبودم بریزمو نوشتم برام بریزه. الان میردامادیم. میدونی که من عشق ماشین گردیم. خدایی چرا اینقدر کیف میکنم از سرنشیین بودنو گشتن با ماشین نمیدونم. برم خونه وسایلامو حاضر میکنم. برای فردا و بعدش کتاب تاریخ فلسفه که فصل اسپینوزا تموم شد فکر کنم ولتر رو باید بخونم دست میگیرم. اگه حواسم جمع بشه همش فردا میاد تو ذهنم فکر کن یه مسیر طولانی تو ماشین فقط بیرونو نگاه کنی. تازه عکاسیم میکنم دو تا پروژه هست. ببینم چی میشه باید فکر کنم بهش. خیلی ذوق دارم. خیلی خیلی. 

1778 : برای این که خودمان باشیم باید خود را تکمیل کنیم...

قابل تصور نیست که چقدر فلسفه رو دوست دارم. این که هیچی نمیدونم و انگار هنگام مواجه شدن باهاش با یه دنیای جدید سروکار دارم برام لذت بخش و هیجان انگیزه. فکر کردن.  استدلال کردن. فهمیدن کشف کردن. امروز یادم افتاد اولین بار هنرستان بودم یه معلم داشتیم راجع به خدا حرف میزن میگفت خدا واجب الوجود پس اگه واجب الوجود چیو چیو چی. الان فقط واجب الوجودش یادم مونده اما من چنان درگیره این کلامو فکر شده بودم که نگو این دلیل اوردن که چرا خدا وجود داره چرا نداره ولی نمیدونستم اسمش فلسفه است شایدم نباشه الان دارم فکر میکنم اون چیزی که میگفت یجورایی به ففلسفه ربط داره. دلم میخواد تمام روز در مورد چیزایی بخونم که نمیدونم. حتی به مغزم خطور نمیکنه در حالت عادی. دلم میخواد کشف کنم این دنیارو. نمیدونم چجوری بگم اما فلسفه نه از هنرستان که از سال دوم دانشگاه برام شروع شد با استادم در حالی که نمیدونستم چیه کم کم کم آموزشم جوری شد که منو به این سمت میبرد. درهارو استادم بروم باز میکرد. تلنگر کم کم کم فهمیدم این اسمش فلسفه است و من الان میفهمم چقدر عاشقشم. میدونم یه راه طولانی در پیش دارم. اما نمیترسم. از پسش بر میام. میدونم. چون از این راه خوشم میاد. و میدونم خیلی طولانی خیلی سخته اما من فکر میکنم دوست دارم از این مسیر عبور کنم. احساس میکنم استادم از همون اول فهمید. همون ترم بود تاریخ فلسفه و لذات فلسفه رو بهم معرفی کرد. نمیدونم چجوری اما روح آدمو میدید. انگار چیزیو میدید که خودت برات ناشناخته بود. قسمتی از وجودت که با کشف شدنش همه دنیات تغییر میکنه و کرد. برای من جواب داد. من چقدر خوشبختم و چقدر ممنون بودن برای این مسئله در مقابلش کمه. دارم تاریخ فلسفه رو میخونم یه جاهایی سخته اما میگم این بار اول به مرور برام باز تر میشه مسائل و راحت تر. مرسی استاد. به خاطر همه چیز. به خصوص این که یه استاد واقعی بودین. خودمو بهم نشون دادین. خود پنهان که هرگز درکش نکرده بودم. و این تمام آینده ی منو میسازه. من دلم میخواد بهتون نشون بدم لیاقتشو داشتم. دلم میخواد اینجوری ممنون بودنمو نشون بدم. این که مدیونتونم. یعنی میشه اون روز برسه که با دیدنم کیف کنین و خستگیتون در بره؟ دلم میخواد اینجوری خوشحالتون کنم یعنی میشه برسه اون روز ببینمتون؟ من هنوز فراموش نکردم. این هم مایه خوشحالیم و هم اشکمو در میاره که چقدر کار دارم یعنی میتونم؟ یک سال فقط گذشته. کاش از پسش بر بیام. 

1777 : خوابالودگی

نمیدونی چقدر خوابیدم. اینقدر خوابم میومد که نگو اصلا دست خودم نبود الان باز خواب از سرم پریده اما حس کرختی هنوز تو تنم مونده. از هفت هی بیدار میشدم دوباره بیهوش میشدم دیگه ۱۱-۱۲ بود بزور خودمو بلند کردم صبحونه بخورم قرصمو بخورم. خوابیدم رو تخت دارم کتاب تاریخ فلسفه بخونم. حقیقت اینه دیگه نمیتونم دوتا کتابو با هم بخونم اعصابم خورد میشه دیگه عادت ندارم. یکیو میخوام تموم کنم بره. اونم تاریخ فلسفه است.  همینجوری خوابیده ریلکس و کرخت میخونمو جلو میبرمش. چرا اینقدر‌خوابم میاد؟ هرکی ندونه فکر‌میکنه کوه کندم. خب ولی نمیذارم هدر بره امروز دیگه یعنی چی. این چه وضعی هی هر روز یه چیزی بشه حالا دیروز مهمون داشتیم حسش نبود. 

1776 : بارون بارون بارون

واااای هوا خود پاییز سرد بارونی برگای نارنجی. دلم میخواد برم بیرون ولی مهمون داریم. امروز هیچکار نکردم از اون روزا بود که شبیه عید بود چون مهمون قرار بود بیاد ! البته عکسامو دیدم یدور باید خب بهتر بشن هنوز مونده . بیژو هم اومده منتها دوباره باید بره مرده ورداشته ویندوز هفت ریخته خب پسرم خودت یعنی نمیفهمی اینو ریختی بی هیچ برنامه ای :/ مها بهم میگه منحوسی شانس نداری والا راست میگه چرا اینقدر بد بیاری. هنوز پیدا نکردم باتریشو هم. 

1775 : عنوان ندارم :/

من نمیدونم چجوری قسمتایی که میخونمو بنویسم خب بعضی وقتا قسمتی از متن به خصوص همچین کتابی مثل تاریخ فلسفه که اول زندگی نامه فیلسوفاست و بعدم در مورد اثارو عقایدو این چیزاست بخشی ازش نظر ادمو جلب نمیکنه یعنی اونجوری که نقل قول بیانش کنم. واسه همین حرف زیادی ندارم. تا نصف فقل خوندم به نظر خودم امروز در مقایسه با قبل بیشتر خوندم. و کار کردم دیگه مخم نمیکشید زبانم خوندم دوبار نامه های ونگوگ خسته میشدم میخوندم وقتی احساس میکردم نمیفهمم. دیگه میدونم خوب نیست دوتا کتاب فقط انگار اینجوری چون فرق دارن با هم میتونم تمرکزمو جمع کنم شایدم دیگه فردا فقط تاریخو بخونم نمیدونم. دیگه همین خسته شدم از کی تاحالا سرم گرم کارام تنها. اگه بیاد کسی میرم پیاده روی اگرم نیاد باز میرم :دی خسته شدم از نشستن. نه که مها نیست کاری نیست کنم حرف بزنم حواسم پرت بشه همش داشتم کار میکردم یا نهار میخوردم نهایتش خیلی کم سرم تو گوشی  دیگه کاری دیگه ای نبود. ادم اعصابش خورد میشه وقتو بخواد همینجوری هدر بده منم خیلی وقت بود تنها نبودم یهو بعد یه مدت چند روزه تنها شدم قشنگ حسش میکنم تنهایی رو. کتاب که میخونم احساس تنهایی نمیکنم اما وقتی کاری نمیکنم خب شاید ادم اذیت شه وقتی مدت طولانی تنها نبوده باشه. امروزو راضیم. خیلی راضی کم کم راه بیفتم سرعتم میره بالا. اگه مغزم یاری کنه.

1774 : غریبه

فکر کنم حدودای هشت هشتو نیم بود بیدار شدم. به خودم گفتم بلند شو که کلی کار داری اولش حسش نبود موهامو شونه کردم صبحونه خوردم و بلند شدم و خوشحال که امروز زودتر تونستم از خواب بیدار بشم. چند وقت بود موهامو حال نداشتم شونه کنما! یعنی همینجوری میبستمش امروز دیدم چقدر سر ادم سبک میشه :دی دلم میخواد موهامو کوتاه کنم ولی دلم نمیاد. اصلا نمیتونم خودمو با موهای کوتاه تجسم کنم. اخرین بار فکر کنم ۱۰-۱۲ ساله بودم که موهامو کوتاه کوتاه کردم که خب الان هیچ شباهتی با اون دختر لاغر استخونی ندارم. تو عکسا هم نمیشه ظاهرتو بشناسی. اون روز داشتم به این فکر میکردم بقیه منو از بیرون چجوری میبینن وقتی عکس سلفی میگیرم همیشه این فکر میاد تو مخم که این یه غریبه است. من این شکلی یعنی؟ بعد به این نتیجه میرسم چون نمیدونم چجوری به نظر میرسم بهتره اصلا بیرون نرم دیده نشم :/ که احمقانه است. یادمه بیتا یه دفعه ازم عکس گرفته بود من خودمو نشناختم. وای باورت میشه من خودمو نشناختم میگفتم این کیه. اونم مونده بود چطپر خودمو نمیشناسم :/ به نظرت من تو این قضیه واقعا خود درگیری ندارم؟؟؟ خیلی حس عجیبی بود کسیو میدیدم به عنوان غریبه دوست دارم دوباره تجربه کنم. همیشه ادم خودشو به چشم اشنا میبینه این دوتا خیلی فرق داره. بگذریم نمیدونم چی شد اینو گفتم یهو یادم اومد. فرانسیس بیکن هم فصلش تموم شد. فیلسوف بعدیا سپینوزاست. که هیچی نمیدونم ازش.  این اولین کتابی که بطور کلی منو با ادمای توی فلسفه اشنا میکنه. اون جدول هم باید کاملش کنم باید سخت کار کنم امروز کلی کار دارم دیشب علاوه بر زبان رسیدم یه عکاس ببینمو بخونم از نگاهی به عکسها چند صفحه از کلمات عکاسی قبل خواب میخونم دیگه همین.


پ ن : آسمون اینجا خیلی دلبره من از صبح تو بالکنم با لباس زیاد الان هوا گرم تر شده. مها هم نیست و تنهام. دارم خو میگیرم به این وضعیت.


پ ن ۲ : قبل اسپینوزا احتمالا چند تا نامه های ونگوگ رو بخونم.


پ ن ۳ : یادم نمیاد خیلی درگیر این موضوع که خوشگلم یا زشتم هیچوقت مثل یسری از همسن و سالام بوده باشم. هرچند همیشه به این فکر کردم که از بیرون یعنی چجوری به نظر میرسم چه شکلیم. آینه هیچوقت راضیم نمیکنه واسه همین زیاد بهش نگاه نمیکنم. 

1772 : ادامهٔ کتاب تاریخ فلسفه


هیچکس مثل او صریح و وزین و موجز نطق نمیکرد. در بیانات او سخنان پوچ و بی معنی کمتر یافت میشد ، هر قسمتی از سخنان او لطف خاصی داشت. اگر مستمع ای در اثنای سخن او سرفه میکرد یا رو به طرف دیگر بر میگرداند، از نکته ای و فایده ای محروم میماند. با هرکه سخن میگفت بر او مسلط بود. ... هیچکس مثل او احساسات شنوندگان را تحریک نمیکرد. هرکه به سخن او گوش فرا می داشتفقط یک ترس داشت و آن اینکه مبادا سخن او به پایان برسد. 


خب این قسمتی از فصلی هست راجع به فرانسیس بیکن که چه میکنه این بشر. کتاب تاریخ فلسفه نوشتهٔ ویل دورانت ، نشر علمی فرهنگی ترجمهٔ عباس زریاب خوئی


خوبی ماجرا اینه مه میفهمم حالا. چقدر احساس خوشبختی میکنم به خاطر این موضوع باورت نمیشه.


یه جندول هست امشب میخوام بکشمش برای خودم از قبل از سقراط تا راسل برگسون که نمیشناسمشو و اینا بزنم بغل تختم شبا تا خوبم ببره بخونمش. باحاله این همه آدم ما که فعلا بیرون جدول سیر میکنیم !

1771 : اتمام کتاب : نامه های ونگوگ جلد اول

خب اینا خیلی کم پاراگرافایی بود که دوست داشتم اما ننوشتمشون. با این حال این کتاب تموم شد. بریم دنبال تاریخ فلسفه با زبانو باقی چیزها. هوام واقعا سرده ها تو بالکن یخ نزنم خیلی هرچند اثهنوز مونده به اون درجه برسه. من هوای سردو دوست دارم.


کتاب نامه های ونگوگ ـجلد اول ـ ، ترجمهٔ رضا فروزی


+ من باید در این نبرد و بر این روزهای سخت پیروز گردم، گرچه چیزی نمانده آب از سرم بگذرد و آینده را نمیتوان پیش بینی کرد ولی من هرگونه سختی را تحمل میکنم و زندگی را برایگان از دست نخواهم داد. 


+ شخص هرچه بیشتر مطالعه و تحقیق کند بهتر است ، که در برابر مردم تظاهر و چاپلوسی نماید. گاهی اتفاق می افتاد که من هم از روس ناچاری دست به تظاهر بزنم ، اما پس از اندکی تفکر به خود گفتم بهتر است تنها و در عالم خود باشم . گرچه کارهایم هنوز نارس است، ولی باید صریح و رک و راست باشم.


+ هنرمند کسی را مینامند که پیوسته در جستجوی دانش و بینش و فکرو تکامل بیشتری باشد.


+ ماهیگیران از طوفان و خطر دریا آگاهندو باز هم دل به دریا میزنندطوفان نزدیک میشود شب فرا میرسد از چه رو در اندیشه ی خطر باشم و از آن بهراسم. 


+ هر کجا اراده ای باشد راه پیشرفت هم هست. 


+ کار بهتر از بیکاری است، کار شخص را نابود نمیکندو پست و حقیر نمیدارد بلکه درستثهای بیشتری می آموزد.  


+ چه در مسائل هنری و چه در سایر موارد زندگی ، اگر شخص مطالعه ی قبلی نداشته و زندگی خویش را بر اساس صحیحی قرار ندهد ، ممکن نیست بتواند بکار مداوم بپردازد. بزرگی بر حسب اتفاق بدست نمی آید بلکه شخص باید آن را بخواهد. 


+ اگرچه زندگی را با تنهایی در سکوت میگذرانمولی اثرم ممکن است با بععضیی از دوستانم صحبت کند و مرا آدم بی ذوق و بی روح نخوانند. 


+ احساسش به اندازه ای دقیق است که نوع فکر دیگران را درباره ی خود می فهمد. 


+ هرچه بیشتر در اثار استادان نامدار دقیق می شوم به این نکته بیشتر پی میبرم که آنان هنر را به خاطر هنر ، کار را به خاطر کار و انرژی را تنها به خاطر انرژی میخواستند. 



1770 : جبران

تقریبا یک هفته وقت دارم تا قبل از مسافرت بترکونم یعنی یجورایی کم کاری این چند وقتمو جبران کنم. مثلا قرار بود صبح زود بیدار شم که امروز نشد. با این حال به خودم گفتم مائده نباید چون دیر بیدار شدی بقیه زمانم از دست بدیو این برات بهونه بشه تا شز وقت دارم. فردا دوباره تلاش میکنم. امروز دیگه قطعا نامه های ونگوگ تموم میشه و میرم سراغ تاریخ فلسفه. زبانو بقیه چیزام سرجای خود. همین خرفی ندارم فقط میدونم باید سخت کار کنم. اومدم تو بالکن اینجا میتونم کار کنم. مثل کتابخونه فقط تنهام.