روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۷۱۴ مطلب با موضوع «معرفی کتاب» ثبت شده است

163 : در ادامه

اینجارو که میخوندم داشتم به این قطعیت میرسیدم که واقعا خنگم :| -__- 

بعد ته تتوس گفت از اینایی که گفتی نفهمیدوم تو دلم گفتم جانا سخن از زبان ما میگویی:) امیدوار شدم.

آدم قاطی میکنه خب.


چهار رساله افلاطون / محمود صناعی / نشر هرمس




بعد سقراط دوباره میگه دوباره جاداره بگم به ته تتوس جانا سخن از زبان ما میگویی.  حالا داره آسون تر میگه خب چه کاریی میپیچونی ادم نمیفهمه چی به چیه :)))))




طرف راست مغزم از وسط مغزم به عقب مغزم تیر میکشه .بدم تیر میکشه جوری که نمیتونم نسبت بهش بی تفاوت باشمو سرمو میگیرم. نمیدونم چم شده.سرمو که نا خودآگاه گرفتم از درد .مامان دید نمیخواستم بگم بش.حالا هی میگه بیا بریم دکتر.هی میگم خوبم ول نمیکنه که.میگه سر شوخی بردار نیست سکته میکنی :| هیچ ایده ای ندارم .اگه تا فردا ادامه داشت همچنان، میرم دکتر .خب دکترارو دوست ندارم زوره مگه با یه درد میری با صد تا برمیگردی -__- هرچی سنگه واسه پای لنگه.حالا الانم گیر داده اون کتاببو ول کن شاید  واسه اونه به چشمات فشار میاد سرت درد میگیره  :)))) الان من چی بگم بش؟

162 :ته تتوس

چهار رساله افلاطون / محمود صناعی / نشر هرمس


داره کم کم جذاب میشه :) فکر کنم دیشب خون به مغزم نمیرسید.





از اینایی که اینجورین و همچنان تو زمانه ی ما هم هستن خوشم نمیاد. تو عکاسیم نمونه های بارزش هست. کسایین که نمیخوان فاش بشن .سوال بپرسی بزور جواب میدن تازه فقط یکسری حرف تکراری که هرجا برن تو هر جلسه ای عینا مثل هم تکرار میکنن.توضیح اضافی اگه بخوای نتیجه نمیگیری چیزی میگن کاملا بیربط که واقعا گاهی شک میکنی اصلا خودش فهمید چی گفت یا نه.

161 : وقت خوابِ

فکر کنم برا امشب کافیه.مغزم نمیکشه و یجورایی نمیدونم چی درسته چی غلط یعنی از چیزایی که خوندم.میگم یه خورده گیج شدم شاید بد خوندم .البته نه ین که کلا نفهمیده باشم.فکر کنم بهتره یه زمان بدم به خودم فکر کنم به چیزایی که خوندم هم این که استراحت کنم فردا ادامشو دست  میگیرم. باید دید جلو که میره چی میشه.



چهار رساله افلاطون / محمود صناعی / نشر هرمس


160 : ته تتوس

من یه خورده گیج شدم سر رساله ی ته تتوس. وقتی میخونم یه تیکه رو فکر میکنم فهمیدم.یعنی میفهمم چیه جریان .بعد که میره جلو قاطی میکنم :( از دستم در میره.و فکر میکنم باید نفهمیده باشمش. الان نمیدونم برم جلو ببینم چی میشه با برگردم عقب از اول بخونم.فکر کنم جلو برم بهتره.



چهار رساله افلاطون / محمود صناعی / نشر هرمس

151 : روز یازدهم

امروز جمعه 11 فروردینه.اصلا باورم نمیشه .اصلا. دیشب به بیتا یعنی پریشب -__- میگفتم فکر میکردم هفتمِ . اصلا نمیدونم چجوری گذشت.این گذشتن خوب بوده یا بد.فقط یه کتاب خوندمو عکاسی کردمو کل کار انجام نداده ردیف  جلو روم. به این فکر میکنم آدم وقتاییکه تو خونست یعنی جایی دیگه مشغله نداره مثل دانشگاه.چقدر قدر زمانو کم میدونه.اونجوری که مشغولی فکر میکنی وقت کم داری هی همه کارارو انجام میدی به همش میرسی تنبلی نمیکنیو پشت گوش نمیندازی. اما وقتی تو خونه ای الکی میگذرونی .این خیلی بده .من که کلا تو مدیریت زمان مشکل دارم یه خورده.باید اینم امسال سعی کنم درستش کنم خیلی بده اینجوریم. یعنی میشه بشه.وای به حال تابستون.هیچ کس به اندازه ی من از تابستون متنفر نیست. امسالم که درسم تموم میشه معلوم نی تو چه وضعیتی قرار بگیرم کل روزا تو خونه؟فکر کردن بهشم دیوونم میکنه. من اصلا جنبه تو خونه موندن ندارم.برام مثل خود کشی میشه .یعنی فکر کنم . امیدوارم بتونم از پسش بربیام.روزمرگی نکنم. اینو الان که شده 11 میفهمم.انگار که سومه عیده. هفتمم نه .اینقدر زود گذشت واسم. خلاصه که همین.
یکی از اون فامیلامون  یعنی نمیدونم چجوری باید معرفیش کنم کلا آدم خوبیه و خب ام نمیدونم چجوری بگم که نگم.شاید دوست نداشته باشه و خب برای من جایگاه خودش خیلی بالا تر از سمتو منصبشه نه این که اون پایین باشه ها اما خب من خودشو میشناسم از بچگی. حالا. برامون دو تا فیلم سیانور و ایستاده در غبارو آورد.من این دوتارو ندیدم تو سینما. اما الان که نشستم ایستاده در غبارو دیدم آقا چقدر خوب بود یعنی من خیلیم از فیلمو اینا سر در نمیارم. جدا از داستان و ماجرای احمد متوسلیان من تو بقیه فیلمایی که مربوط به جنگه اصلا تاکید میکنم اصلا نتونسته بودم جنگو درک کنم میفهمی چی میگم.همیشه خیلی با درکم فاصله داشت اما اینجا واقعا فهمیدمش.شاید بیشتر تاکیدش تو داستان زندگی این آدم بود که خودشم جای حرف زیاد داشت اما از این نظر واقعا برام جذاب بود.احساس کردم شاید خیلی سریع میگذشت از یسری وقایع انگار که واقعا یه معرفی از زندگی اون آدم بود .ولی خب من دلم زندگی نامه کاملو خواست یه جورایی دوست داشتم یه جاهاییش جزئیات بیشتری میدیدم. دیگه در همین حد الان میتونم نظر بدم خون به مغزم نمیرسه :) خوابم میاد خیلیم خوابم میاد .اما نمیخوام بخوابم.عکسامو چاپ نکردم و خب وقتی چاپ نکنی انگار خیلی سخته انتخابشون انگار عکسا وقتی که چاپ میشن هویت پیدا میکنن جون میگیرن.خب جاییم فکر نکنم باز بود میگم من زمانو هی فراموش میکردم . بچه های دیگه که گذاشتن این هفته تازه عکاسی کنن یعنی خب خیلیم فکر کردنو اینا احتمالا. میگفتن اما کار اصلیشونو این چند روز انجام میدن.یعنی پرسیدم ازشون میگفتن فکر کردن ولی نشده این چند روز جدی عکاسی میکنن.مثل من که بیکار نبودن از قبل عید دست به کار بشن :))) حالا چقدرم دست به کار شدنم  به نفعم بودو چه گُلی انگار به سرم زد .تو پروژم از کجا رسیدم به کجا. آخرم عکسای بقیه خیلی بهتر میشه تا من .انرژی منی ندیم برا منم نتیجه میده ان شاءالله.مهم اینه تلاشمو کردم و واقعا فکرو وقت گذاشتم فقط یه خورده خود درگیری داشتم که باز امیدوارم تاثیر بد رو عکسام نذاشته باشه و خرابشون نکرده باشه.عکسام  فکر میکنم خوبه یعنی باید ببینمشون یه خورده تو لپ تاپ زورم میاد دلم میخواست همشونو میتونستم بچینم رو زمین جلو عقبشون کنم حذف کنم اضافه کنم این بخش کار برام لذت بخشه و دلم میخواد سر فرصت انجام بدم حول حولی نمیتونم .اصلا عکسو وقتی چاپ نشه دوست ندارم.خب دوشنبه قرار به استاد بگیم ژوژمانمونو بندازه هفته بعدش یعنی زود تر از دوشنبه نمیدونم کی بگن بچه ها خب واقعا هیچ جا باز نی این چند روز آخر.ایران فیلمم خیلی گرون مگیره تعداد عکسام زیاده اگه ببرم اونجا احتمالا 400 -500 تومن بشه :| کلا خیلی میگیره خب کیفیتم نداره. میدونم شاید چند روز اخر نباید میدادیم اما اگه میخواستم بدم چاپ یه دیروزو وقت داشتم چون فکر کنم آریا حتی اگه تو عیدم باز بوده باشه امروز به بعد که جمعست و 12- 13  میبست. ساجده گفت بگیم هفته بعد، هم ژوژمان این باشه هم کپی عکاسمونو ببریم اما کاش این فقط باشه تموم بشه .من نمیتونم الان به اون فکر کنم چون درگیر اینم. اما دوست دارم دوشنبه بریم دانشگاه حتما .بچه ها کنفرانس بدن.هیچ سالی 14 فروردین اینقدر مشتاق نبودم برم .یعنی فکر نمیکنم. واقعا دلم کلاسو میخواد. و شنیدن حرفای استاد. حتی دلم نمیخواد یه جلسه رو هم از دست بدم.معتاد شدیم رفته.از این میترسم درس که تموم شه چجوری قراره بگذرونم یه وقت یادم نره خیلی چیزارو.گم نکنم خودمو.من الان اینجایی که هستمو حتی اگه خیلی بالا نیست از این آدم دارم و بهش مدیونم خیلی مدیون.به حدی که اصلا تو کلمه نمیگنجه کاری که با من کرد. اصلا نمیگنجه. کاش میشد تموم نمیشد.اما باید که تموم بشه باید درسم تموم شه نمیشه که یه جا فقط درجا بزنم.امیدوارم این که دانشجوشم تموم نشه.درس گرفتنم ازش تموم نشه.حتی اگه دیگه سر کلاسش نتونم بشینم.حتی اگه دیگه نشه ببینمش.مهم اینه تمام چیزایی که یاد گرفتم تازه بمونه. عملی بشه و هر روز درکم بیشتر بشه.مهم اینه کتاب بخونم کتاب بخونم کتاب بخونم و فکر کنم.من فکر کردنو یاد گرفتم ازش.زندگی کردنو. دیدن رو .امیدوارم برای اینها انتهایی نباشه. یعنی سه ماهه دیگه من زندگیم در چه حالیه؟یک سال دیگه چی؟اگه خیلی چیزارو از دست دادم و اصلا خوش شانس نبودم.روبرو شدن و نشستن سر کلاسش از بزرگترین و عالی ترین شانسای زندگی من بوده که تلافی تمام اون بد شانسیا و بد بیاریاست.هر چند که من کوچیکترین و کم سطح ترین و پایین ترین دانشجوشم اما همینم برام خالی از لطف نیست امیدوارم بتونم کم کم خودمو بکشونم بالا.البته نه با زرنگ بازی.این که بخوام این حرفارو به خودش بزنم شاید خیلی مسخره و لوس بیاد .من کلا حرف نمیزنمو کلا تو حرف زدن و تو تشکر کردن مخصوصا گند میزنم.دلم میخواد تو عملم نشونش بدم که چقدر تغییر کردمو چقدر برا همه چیز ممنونشم.چقدر رشد کردم و چقدر توی کارش توی تدریسش در مورد من موفق بوده. امیدوارم یه روزی بتونم.یه روزی بفهمه.


کتاب فراموشی / فرشید آذرنگ / حرفه نویسنده

فراموشی

143 : چهار رساله / فدروس

چهار رساله / افلاطون / محمود صناعی / هرمس


کاش منم استعداد داشته باشم.یعنی بفهمم یه ذره اندازه یه دونه برنج استعداد دارما عمرا ولش کنم ولی خب از اونجایی که حرف نمیزنم فکر نکنم هیچوقت معلوم بشه اصلا کی میفهمه تو این کله ی من چی میگذره؟نهایت یک نفر .اونم به خاطر حرف زدن من نیست واسه نبوغ خودشه تازه بازم فکر نکنم همه چیو بدونه :((( چیزی که درست میگذره ؟اشتباه میگذره ؟ اگه اشتباست کی میتونه بگه اینی که فکر میکنی چرته اصلا اینقدر آدم مطمیینی باشه وو من بش اعتماد داشته باشم ک قبولش کنم نه هر کسی.واسه پروژه عیدم نشستم نوشتم یعنی همچنان تغییرش میدم فیلسوف نیستم یه روزه ردیفش کنم که اینام الان خوندم استرس گرفتم چرت نباشه نوشتم .ولی خب هرچیزی سختیشو داره .سعیمو میکنم امیدوارم این زبون لعنتی واسه کنفرانس خوب بچرخه باید کار کنم روش رو خودم.





سخن خردمندانه... 
خیلی سخته خیلی خیلی خیلی فکر میکردم حرف زدن برای من فقط سخته .اما اینجور که معلومه برا همه اینجوریه یسریا ادای حرف زدنو در میارن.فقط ژستشو دارن.از تو پوچ پوچن.حالا فهمیدم اون حرف استاد یعنی چی این که بقیم خوب حرف نمیزنن .بلد نیستن حرف بزنن...




اولین کار اینه تو نوشته همه چیو همونجوری که برام هست بنویسم.که دچار خطا نشه .همه چی واقعیه واقعی باشه.به نظرت اگه چیزیو نخوام بگم یعنی فقط یه اشاره ای بهش بشه از حقیقت دور میشه؟؟ یکیم نداریم ایرادامون رو بگیره ضایع نشیم :)))) البته مشکلی نیستا من با استاد مشکلی ندارم ولی خب هیچکس دوست نداره ناقص باشه.همونجام ایرادام معلوم بشه خودش یه پله است واسه دفعه ی بعد سعی میکنم رفع کنم.






مهم یاد گرفتنمه اره همین فقط باید این اولویت باشه.همه که همه چیو بلد نیستن. منم تازه دارم یاد میگیرم. استادم که میشناستم دستم روعه. بهتر از اینه نتونم عکسمو همه چیزایی که هستو بگم که.مهم اینه بتونم بیان کنم. درسته خود عکس مهمه.البته یه دفعه آرش تو نمایشگاش بود کجا بود با بچه ها حرف میزد میگفتش که این که نوشته میزارن اشتباست یادم نی دقیق اما فکر کنم منظورش تو نمایشگاه بود . خب من نیتم نه دفاع از کارامه نه این که با متن بخوام ببرم بالا عکسمو. البته من هنوز نفهمیدم باید دفاع کرد یا نه اصلا چرا باید دفاع کنم . الان مونده دوباره درگیر این بشم. اینقدرم مسخرست آدم روش نمیشه از کسی بپرسه -__-





جانا سخن از زبان ما میگویی.

ولی نه به پنو 300 صد تا خدای دیگتون :)


من باید باز اینو بخونم.باید بفهمم یه چیزاییشو هنو.گوش درد همچنان پا برجاسست چشم دردو سر درد هم اضافه شدن :(

139 : فدروس


چهار رساله افلاطون / محمود صناعی / نشر هرمس


چهار رساله-رساله فدروس

136 : تصحیح

آقا من یه چیزیو اشتباه کردم تو پست قبل الان که دارم رساله فدروس رو میخونم فهمیدم به جای  سقراط نوشتم ازسطو ! افلاطون شاگرد سقراط بوده.بعد ارسطو شاگرد افلاطون. همینجا اعلام میکنم اینارو قاطی کردم عذر میخوام .

135 : منون!

خب دیشب جویای تاریخ که شدم فهمیدم امروز میشه پنجشنبه سوم فروردین. با یه چشم بهم زدن و خب دیدم از اون کارایی که باید تو این مدت انجام بدم خیلی کمش انجام شده این شد که گفتم مائده بهتره خودتو جمع کنیو تنبلیو بزاری کنار هنوز هیچکارتو نکردی دیگه زیادی داره بهت خوش میگذره .در طی همین صحبت کتاب 4 رساله رو که فقط 8 صفحه ازشو خونده بودم بعد دیدم نمیفهمم گفتم یه وقتی که ذهنم ارومتر شد و تمرکز بیشتری بود دست بگیرم رو ورداشتمو شروع کردم. به هر حال وقتی استاد گفته بخونیمش مثل یه جور تکلیفه و خب من اصلا دلم نمیخواد که چیزیو پشت گوش بندازم دیگه.به اندازه کافی خیلی چیزارو از دست دادم.بعد دیدم اونی که یه خورده خوندنش شاید کسل کننده و سخت بود مقدمه مترجمش که اول هر رساله نوشته ولی خود رساله ها جذابتره خوندنشون برام این شد که شروع کردمش و امروز با این که مهمون از اصفهان داشتیم پسر عمم و خانومشو بچه هاش، خیلیم خوش گذشت بالاخره یکی اومد خونمون عیدی اما تمومش کردم.دیشب یا بهتره بگم تا بخوابم ساعت 7 صبح بود ساعت ده بیدار شدم که خودمم کف کردم بعدش هم که نهارو این داستانا .بیرونم رفتیم چه بارونی میومد.حالو هوام عوض شد.بعدشم بعداز ظهر خوابیدم بر عکس همیشه که خب همین باعث شده الان تقریبا انرژی کافی داشته باشم.واسه عکاسیم عکاسی کردم و خب از اونجایی که حرفای استادو مرور میکنم از ترم مستند دیدم یه جا گفته بودن که هرچی تو ذهنتونه کار کنین نه اینکه هرکاری کنید در بیاد.یجورایی فکر کنم یعنی اینکه واسه کلاسو صرفا برای نمره و انجام وظیفه نباشه و این که خب من عیدو همونجوری که فکرمیکنم انجام بدم نه این که فکر کنم چی خوبه چی جواب میده.در نتیجه رو همون اولیه همچنان دارم کار میکنم.اصلا همیشه همینه هرچی ازش فرار میکنم میگم نه آخرش میدونم همون خوبه همونو باید انجام بدم.خلاصه این که امیدوارم نتیجه بده و یه تجربه ی خوب بشه وو مثل موضوع آزاد اون ترمم نشه :(. گفته بودم نوشته هارو میخوام برا خودم تو یه دفتر بنویسم آی حرص میخورم که درست ننوشتم البته من اون ترم شرایط خوبی نداشتم یه مسائلی برام پیش اومد ولی خب. یسریاش که غلط نوشتم وقتی سرچ میزنم میبینم همچین چیزی نیست یادمه واسه ترم مستندو از مهسا و ساجده هم نوشته هاشونو گرفتم با این حال بازم ناقصن ولی اشکال نداره از این به بعدو دقت بیشتری میکنم هرچند خدارو شکر نقد دورو  کامل خودم نوشتم یعنی  میدونم کامل تر از همه ایناست.
برگردیم به کتاب. رساله ی منون که اولین رساله این کتاب هست خیلی طولانی نبود.در مورد فضیلت بود و این که فضیلت آیا دانش یا نه؟ اکتسابی یا موروثی؟ دانش با گمان چه فرقی داره خب صادقانه بگم به این چیزا فکر نکرده بودم زیاد اصلا یعنی از این دید این که سقراط این چنین سوال میکردو به چالش میکشید خب انگار منم مثل منون تحت تاثیر بودم یه جاهایی از دستم در میرفت  که چی شد بر میگشتم عقب.خب براش وقت گذاشتما اما نمیخوام خیلی روش وایسم سعی میکنم با دقت بخونمو اگه نفهمیدم برگردم عقب اما خیلی کند پیش نرمو تنبلی نکنم.افلاطون اون جور که تو مقدمه نوشته شده بود از زبان سقراط ( درست شد قبلش اشتباه ارسطو نوشتم) شاگردش افکارشو بیان میکنه فروتن و متواضع و این که تعصب بیخودی نداره همه جا فقط با منطق حرف نزده و خب شاعرو هنرمندم بوده در کل خیلی از اون چیزی که فکر میکردم درک حرفا آسونتر بود فکر میکردم خیلی خیلی باید سخت باشه فهمیدنش نمیگم همه چیو فهمیدما ولی خب به نسبت از خودم راضیم مسلما بارهای بعدی که این کتابو دست بگیرم با این بار تفاوت ممکنه داشته باشه، میزان درکم ازش.اولش خیلی میترسیدم ازش شاید واسه همین بعد 8 صفحه ولش کردم :) بگذریم .برم دیگه بهتره وقت کُشی نکنم :) .

کتاب چهار رساله ی افلاطون / ترجمه محمود صناعی / نشر هرمس

چهار رساله افلاطون- محمود صناعی -هرمس


قبل عید در مورد مرگ حسنک وزیر داستانش حرف شد واین که چقدر این داستان غمگینه.از اون موقع هر دفعه اومدم برم سمتش، نرفتم.ترسیدم.یعنی خب به قول کافکا اگه کتابایی که میخونیم مثل یه مشت نخوره به مغزمونو بیدارمون نکنه به چه دردی میخوره؟چرا میخونیمش بدون خوندنشم حالمونو میتونیم خوب کنیم دیگه چرا کتاب بخونیم .کتاب باید مثل یه تبر  باشه که دریای یخ زده ذهنمونو میشکنه. حالا متن کاملو پیدا میکنم میزارم رو همین حساب این لعنتیم باید برم سمتش.هرچند غمگین هرچند دردناک....


126 : روزای آخر سال 95

بهار 95


شنبه، عادت آغاز است نه شروعی مدلل .
عادت ، اراده را نابود می کند.
عشق، اوج خواستن است؛
خواستن ، اوج اقتدار اراده.
عادت، بازداشت ِکارکرد اندیشه است.
هرگز چیزی به اندازه ی عادت نفرت انگیز نبوده است.

مارکس را اگر گهگاه محترم داشته ام، بیزارم از این که گفته است "روزی خواهد رسید که انسان،همه ی کارهایش را،به عادت خواهد کرد"

خودکارانه زیستن،پایان انسانی زیستن است:
عادت هر روز صبح زود برخاستن -درست سرساعت، سر دقیقه.سلامی به عادت نه از راه ارادت. چای به عادت.اداره.امضا.اتوبوس.آب.چای.زنگ در.کتاب خواندن.خرید؛خرید به عادت.

هرگز چیزی به اندازه ی عادت نفرت انگیز نبوده است.
نمازت را هم،هر روز،با شعوری نو بخوان؛با ارتباطی نو؛با برداشتی نو.
به آنچه می کنی بیندیش:
عبادت چرا؟ سخن گفتن با نیروی لایزال چرا؟

عادت،فرسودگی ست.ماندگی.آب راکد.مرداب.تغییر بده!بیندیش و جا به جا کن!


چرا باید با شنبه آغاز کنیم آن گونه که انگار شنبه ها رنگ شان،بوی شان، و طراوت شان بیشتر از پنجشنبه هاست؟


بهار همه چیزش با تابستان،با زمستان و با پاییز فرق دارد.
حق است که بهار را یک آغاز پرشکوه بدانیم،نه تنها به دلیل رویشی خیره کننده:
امروز بوته ی سبز روشن؛ فردا غرق صورتی گل محمدی؛امروز یاس بسته ی خاموش؛فردا سیلاب نوازنده ی عطر. نه فقط به دلیل این رویش خیره کننده،بل به علت حسی از خواستن،طلبیدن،عاشق شدن،بالا پریدن،فریاد کشیدن،شکوفه کردن،باز شدن روح...

بهار،بیش از آنکه حادثه ای در طبیعت باشد،حادثه ای ست در قلب آدمی.

و پیش از آنکه در طبیعت محسوس باشد، در حسی انسانی وقوع می یابد.

این،در بهاران گل نیست که باز می شود،گره های روح انسان است...



نادر ابراهیمی

یک عاشقانه ی آرام

عکس: بهار نودوپنج


یادمه این کتابو که خوندم نمیدونم چرا شاید اون دوره از زندگیم بود نمیتونستم بفهممش. نمیتونستم ارتباط برقرار کنم باهاش.یجورایی انگار خوندنش اذیتم میکرد واسه همین تا یه جاییش خوندم میدونستم خوبه اما نمیدونم چرا واقعا هم خوب بودا اما نتونستم ادامه بدم باید دوباره بخونمش لیست کتابایی که باید بخونم زیاد شده .این چند روز اصلا نتونستم بخونم کتاب .فکرم خیلی درگیره.درگیره سالی که گذشت . سالی که میاد. پروژه عید الانم آیندم کارایی که باید بکنم کارایی که باید حواسمو جمع کنم تکرار نکنم آنالیز همه چیز . درآوردن عادات بد و این که چیا رو باید تغییر بدمو رو چه چیزایی باید کار کنم میفهمی؟درگیر اینام و از این دست موارد واسه همین نمیتونم تمرکز کنم واسه کتاب خوندن. گذاشتمش طوفان قبل عید که آروم شد دست بگیرم. در بهاران گل نیست که باز میشود گره های روح آدمیست...
خدا رو امروز نزدیک تر از همیشه حس کردم اینقدر نزدیک که باعث شد کاریو انجام ندم میفهمی از رگ گردن هم نزدیک تر بود بهم تو وجودم بود تو وجودم .. حالا الان هرکی ندونه فکر میکنه چیکار میخواستم بکنم :)
کاش میتونستم براشون همه چیو جبران کنم.همه چیو . کاش قدرتشو داشتم خوشحالشون کنم . کاش...