روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۷۵ مطلب با موضوع «معرفی کتاب :: مقاله» ثبت شده است

708 : تعطیل رسمی*

امروز تعطیل رسمیِ! :/ اووف نمیدونستم :))))

البته صبح یه ذره خوندم بعد نمیتونستم چشامو باز نگه دارم خوابیدم فکر کنم تا خود صبح فردا بیدارم. برم بخونم این قدر که پر محتواست خط به خطش ادم میترسه چیزیو جا بندازه هرچند که یه چیز کلی شاید به واسطه کلاسها توی ذهنم هستش ولی خیلی چیزام از ذهنم رفته خیلی چیزارو شاید درست با جزئیات نفهمیدم به هر حال مثل وقتی میمونه سر کلاس بودم دارم یاد میگیرم و میخوام با تمام وجود‌با تمام حواسم بفهمم و یاد بگیرم و زنده بشه واسم. اینو بخونم بعد ببینم اون مقاله رو هم بخونم یا نه میخونم احتمالا دفعه قبل یه مقاله دیگه آئورا بود میخوندم اینو نخوندمش مقاله بنیامین رو.

خیلی دلم تنگ شده خیلی خیلی خیلی زیاد. اما رو پای خودم باید وایسم حتی اگه بخورم زمین‌. باید یاد بگیرم از پس‌خودم بر بیام. همونجور که تو میخوای همونجور که خودم میخوام. سخت گیری باهام. من مشکلی ندارم اصلا ادم باید سخت بگیره به خودش هدایت بود میگفت. توهم این عقیده رو داری نه این که فقط حرفشو بهم زده باشی تو عمل دیدم توی انتخابهات توی توی همه چی هرچیزی که هست نوشته عکس کتاب عنوان هر انتخابی که میکنی همه جوانب سنجیده. همه جزئیاتو میبینی. میخوام مثل تو باشم به من سخت میگیری این که از پس خودم بر بیام این که خودم انتخاب کنم حتی اگه اشتباه کنم با این حال حواست بهم هست حواست بهم هست. من قدم بر میدارم جلو میرم انتخاب میکنم اما نمیترسم نمیترسم با این که میدونم سخت گیری میدونم که میخوای یاد بگیرم باید یادبگیرمو تجربه کنم. من این سخت گیریارو دوست دارم خیلی خیلی زیاد دوست دارم‌. نمیترسم چون باعث میشه دقت کنم بیشتر فکر کنم بتونم مستقل باشم بتونم انتخاب کنم بتونم از پس خودم بر بیام و آویزون نباشم با این حال با تمام اینها من بهت متصلم با یه ریسمان خیلی خیلی محکم نامرئی که روز به روزم قطور تر میشه.روز به روز نزدیکتر میشم بهت.



+ هرچه که هست از همین آشناییست ^___^ :)
+ یجور بدی پر خوابی گرفتم :/ با این که این همه خوابیدم دیشب تا صبح صبح تا ظهر. مجبور شدم واسه پریدنش ازز سرم قهوه بخورم -___- با عذاب البته خب میخوام کار کنم نمیخوام بخوابم و میخوام تمرکزم داشته باشم فعلا که اوکیم امیدوارم اثر کنه. 

707 : بعد مدتها صبح را دیدیم :دی

خب امروز‌بر عکس روزهای پیش ساعت ۹ بیدار شدم‌. دیشب داشتم مقاله اشباح اگلستون رو میخوندم که دیگه نتونستم ادامش بدم از خستگی. الانم هنوز لود نشدم نمیفهمم چی به چی شد! دلم میخواد بازم بخوابم اما دیگه بسه باید خودمو جمع کنم زودتر.با این که یه بار خونده بودمش و خب به هر حال ولی این دفعه احساس میکنم فهمم بیشتر شده یعنی توی درک کردنش.

 یادم اومد تین مقاله ای که میخونم خوانشی بر یکی‌از مقاله های بنیامین اونم نمیدونم بعدش بخونم یا کافی یا اون جلسه و جلسه قبلی که تو کلاس راجع بهش حرف زدیمو بخونم.


372 : یادداشت های یک خوابگرد

اینقدر فکر کنم فکرم درگیر اون پاراگرافو مقاله بود ، دیشب خواب استادو دیدم و مقاله رو که هی اون تیکش میومد تو ذهنم . الان برای آخرین بار باز میخونم مقاله رو(یادداشت های یک خوابگرد _ فرشید آذرنگ ) این مقاله بخش اولِ یه مقاله ی نسبتا طولانی هست در مورد وضعیت هنر ایران . دیروز میخواستم هر دوتا رو با هم بخونم ولی اینجوری بهتر شد . نمیدونم امروز اون یکی بخششو بخونم یا یه کتاب شروع کنم و بعدش این بخش رو بخونم. باقی قسمتها مشکلی ندارم حتی یسری چیزا برام روشن تر شد یه بخشو حتی نفهمیده بودم قبلا شنیده بودمش ولی نمیفهمیدم که با خوندن این برام جا افتادش . یه وسواسیم گرفته بودم هرچی میخوندم میدیدم آیا من شاملش میشم یا نه که اگه هست بفهمم :/ فقط یه وسواس بود انگار. یه قسمتی هست در مورد زمان حرف میزنه شاید خیلیم سخت نباشه برای بقیه و خیلی راحت متوجهش بشن نمیدونم چرا نمیفهمم. واقعا به خاطرشم ناراحتم. میدونم مایه آبروریزیه ولی خب واقعا دارم همه سعیم رو میکنم شاید باید به مرور جا بیفته. دیگه نمیدونم باید چیکار کنم :( . فقط باید بخونمو بخونم که یادبگیرم و سوادم به مرور بره بالا تا درک و فهم و برداشتم از مقاله زیاد بشه به مرور . خب قطعا من با کسی که خیلی وقته درگیر این چیزاست مساوی نیستم .با کسی که 20ساله داره مطالعه میکنه و ... فقط باید سعی کنم نا امید نشم. نمیدونم بقیه چجوری اینقدر راحت بی توجه به این چیزان. البته منم تا دوسال پیش از همین موجودات حال بهم زن بودما ولی خب من نمیدونستم واقعا نمیدونستم. آدم وقتی نمیدونه کاری درست نیست انجامش میده اما وقتی که میفهمتش دیگه اون سمتی نمیره حداقل تمام تلاششو میکنه خودشو تغییر بده. نمیدونم چرا برای راحتی خودشون که یه وقت فشاری نیادو مجبور نشن فکر کنن حاضر میشن نفهمیو بی سوادیو قبول کنن؟ بعضیا حاضرن راحت باشن هیچکاری نکنن یادشون نیاد که خیلی چیزا نمیدونن ولی نفهمو بی سواد بمونن هیچ تکونی نمیخورن فقط دنبال خوش زندگی کردنن . قطعا همچین چیزیو نمیخوام آرامش دروغی که هیچ درکی از هیچ چیز نداشته باشی فقط پیر بشی به چه درد میخوره. 
دیروز تو مقاله ی وایت (سکوت دیدن ) اسم جرج ایستمن هاوس رو دیدم مخترع فیلم رولی و بنیانگذار کمپانی کداکو این داستانا که میتونین از اینجا بخونین در موردش کامل. یادم نمیاد کسی در موردش حرفی زده بوده باشه تو این چهار سال شایدم بوده و من تو خاطرم نیستو اون موقع کنجکاوی نکردم. اخ چقدر راحت از کتار یه چیزایی گذشتم فقط باید میرفتم دنبال اسم بنیانگذار کداک :(. به هر حال اینو که دیدم به نظرم اومد چقدر خوبه که آدم بتونه یه کاری کنه یه تاثیری بزاره. یه قدمی برداره هرچند کوچیک . فقط خوش بگذرونی چی میشه حتی خودتم نمیفهمی این سرخوشی همیشگی احمقانه رو. یعنی آدم فقط زندگی میکنه که بمیره؟ همین؟! دلم نمیخواد. دلم نمیخواد تسلیم همچین تفکری بشم. دلم میخواد حداقل اگه کاریم ازم بر نمیاد تلاشمو بکنم. اگه شده حتی فقط به یه نفر کمک کنم. میدونم شاید خیلیا مسخره کنن این چیزارو . یعنی خدا نکنه جلو کسی از این حرفا بزنی چنان تحقیرو نامیدو مسخرت میکنن که نگو . چقدرم من اهمیت  میدم : دی . خب دیگه ساعت هشتو نیم شد از شیشو نیم بیدارم برم صبحانه بخورمو امروزمو دست بگیرم.

370 : سکوت دیدن

خب صبح بخیر :)

امروز بر خلاف روزای دیگه که 5-6 بیدار میشدم ساعت هشت بیدار شدم اما باز خوبه. دیروز گفتم که میخواستم مقاله بخونم . قبل باشگاه  که بیدار شدم گفتم سکوت دیدن (ترجمه فرشید آذرنگ و سالومه منوچهری) رو دوباره بخونمش. نمیدونم برا بقیه هم اینطوریه یا نه انگار هر بار که میخونی درکت از مطلب بالاتر رفته چیز بیشتری میفهمی و یا  حتی میفهمی شاید یه بخشیو نفهمیده باشی. بعد رفتم باشگاه خب خوب بود خیلی بهتر از روزای اولم شدم نفس کمتر کم آوردم . هورا هورا :) :دی بعد که اومدم خونه حدودای 12 بود اصلا جون نداشتم . اتاق هنوز بهم ریخته بودو کامل جمع نشده بود دیروزش فقط رسیدم کمدا و کشوهاممو بریزم بیرون مرتبشون کنم. ولی به تغییر دکور نرسید چون شب شدو گفتیم سر صدا راه نندازیم بی موقع همسایه ها اذیت شن. وقتی اومدم خونه وایسادم به مرتب کردن کتابخونم کتابایی که خریده بودم نمایشگاهو کلا جدیدا روی این چی میگن پای تخت میزارن میزه ؟ :) روزی اون ردیف بود رو هم رو هم. کتابخونم جا نداشت یسری  جا به جا کردم اینارو بردم اونور خیلی بهتر شد.بعد از این نهار خوردمو تهشو مرتب کردم که باز ظهر بود نمیتونستم کار کنم که نشستم دوباره سکوت دیدن رو خوندم.الان حتما میگین چرا عین اسکولا هی میشینم یه مقاله رو میخونم. ببین اصلا نثر سخت و غیر قابل فهمی نداره خیلیم روون و راحته ولی خب من خیلی کندم توی فهمیدن اصلش یعنی اونجوری که تو کلاس به نتیجه میرسیدیم و چیزی ازش میفهمیدیم و راهنمایییای استاد که اصلا نمیتونم ولی خب باید در حد خودم تلاشمو بکنم که سعی کنم اونجوری بشم خب من که فیلسوف نیستم با  بار اول خوندن به نتیجه برسم . انگار هر بار که میخونم باز تر میشه  برام دوباره آخر شب که درست نشستم پاش بعد از تغییر دکورو مرتب کردن اتاق و حموم رفتن با این که خسته بودم اما به نظر خودم باید انجامش میدادم. الان فقط یه قسمتش که آی کیوم جواب نمیده نمیفهمم :(((( حالا الان میخوام برای بار آخر بخونمش و ببندمش تا چند وقت دیگه شاید. استاد میگفت برای فهمیدن یه مقاله باید کتابای خوب و درست حسابی خونده باشی . کسی که کتاب خوب  نخونده باشه مقاله رو نمیفهمه. خب من از بهمن بطور رسمی شروع کردم به خوب خوندن هنوز یه سالم نشده توقع زیادی از خودم ندارم اما تلاشمو میکنم .چند وقت یه بار که تعداد چیزایی که خوندم بیشتر بشه به عقب بر میگردمو مقاله هارو دوباره مرور میکنم. کاش میشد همچنان سر کلاس و با کلاس میخوندیم مقاله هارو ها استاد قشنگ برامون باز میکردش. البته بچه هام از یسری جهت ها از من بهتر بودن توی حرف زدن و فهمیدن مقاله ها. ولی باید سعی خودمو بکنم کم کم کم خودمو توی فهمیدنشون بکشم بالا. کاش میتونستم مثل استاد بشم. بهتره برم خیلی دیر داره میشه. اینو که برای بار آخر بخونم مقاله ی جدید دست میگیرم . امروزم به این میگذره کلا.


Minor White_by Robert Haiko _1973


اگه علاقه دارین برای تهیه این مقاله ها ، میتونین از سایت حرفه هنرمند اقدام کنین.


سکوت دیدن ، ماینور وایت ، فرشید آذرنگ ، سالومه منوچهری


سکوت دیدن ، ماینور وایت ، فرشید آذرنگ ، سالومه منوچهری

328 : اول هفته

خب امروز روز خوبیه احتمالا :) فعلا پای جزوم نشستم و دارم دفترمو مینویسم بعدشم زبان (هر سه تا کتاب) و البته اول میخوام مقاله ی ماینور وایت رو بخونم (سکوت دیدن - ترجمه فرشید آذرنگ و سالومه منوچهری) میخواستم کتاب دست بگیرم اما خب لا به لای کتاب خوندنا دلم میخواد این مقاله ها رو بخونم. احتمالا تا صبح بیدارم . خوابم که بهم ریخته ساعت دو نیم فکر کنم بابا اومد بیدارم کرد.