روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۷۵ مطلب با موضوع «معرفی کتاب :: مقاله» ثبت شده است

1373 : دلم میخواد مثل این آدما بشم

دلم میخواد گریه کنم آخه ببینین چی نوشته. اون چاپ اون تصاویر لعنتی من جنبه ندارم بخونم این مقاله رو. حیف که نمیشه خیلی دوست دارم یعنی کی هست که دلش نخواد :(  دلم میخواد... خیلی اصلا این آدم همه چیزش. همه چیزش. چی میشد این ادما الانم بودن واقعا جی میشد؟ چی میشد میشد مثلشون شدو راحت بود. کاش میتونستم آنالوگ کار میکنم اینجوری باشم اما این فقط یه رویاست...


با این حال من میخوام و تلاشمو میکنم میدونم شایذ مثلشون نشم توقعی ندارم ولی از اینی که هستم که بهتر میشم.


مقالهٔ سیاست فضای طبیعی ( در مورد انسل ادمز) ، نوشتهٔ اندی گروندبرگ ، ترجمهٔ فرشید آذرنگ ، حرفه هنرمند (عکاس ) شماره ۱۱


انتخاب ادمز ( با آن عکس‌های چشم نواز ، که سراسر ستایش ، اعتقاد و ایمان است) در هیاهوی پر شر و شور این سال‌ها و روزها ( که قرار است یکسر سرزنش و نقد و نیش و نیشگون باشند بر همه چیز و همه کس ـ حتی بر هنر و بر عکاسی ـ ) شاید انتخاب واپس گرایانه ای باشد. اما اشکالی ندارد. 

رجوع به ادمز رجوع به مهارت از دست رفتهٔ صنعتگرانی است که زیبائی ِ حاصل دستشان امروز دیگر نه جایگاهی دارد و نه قابل تکرار است. 

انسل ادمز ققنوس بر آمده  از جسد عکاسی قرن ۱۹ آمریکا شد. میبایست هفتاد هشتاد سال بگذرد تا قابلیت های فنی در عکاسی به آن حدی برسد که آرزوهای دست نیافتهٔ  آدم هائی چون جکسون ، سالیوان ، واتکینز و دیگران در وجود اَبَر استادی چون او متجلی شود. 

ادمز به معنای واقعی کلمه نخستین عکاس طبیعت قرن ۲۰ بود. 

تکنیک والای او باعث شد تا در برهه ای از تاریخ ، دوباره از دیدن مناظری که به نظر میرسید قابلیت های تصویری خود را از دست داده اند ، احساس تعجب و شعف کنیم. 

وضوح بیش از اندازه و رنگ درجه های چشمگیر تصاویرش ، پیش از آنکه به یک سخت کوشی بی حاصل ، یا به تفننی یدی و صناعت روزانه تعبیر شود، شالوده ساز بخش اصلی لذت تجربهٔ ما از تصاویر اوست.

ادمز آنقدر از دغدغه های ذهنی هنرمندان مدرن دور بود که برای دیگران مَثَلِ اعلایِ هنرمندی واپسگرا و متحجر شد. او نمونهٔ هنرمندی بود که از قرن ۱۹ به میانهٔ قرن ۲۰ پرتاب شده بود تا مسئولیت تمام نشده ای را تمام کند. 

سختکوشی و مرارت و خطا و آزمون که امروز از عکاسی دنیا ـ بیش و کم ـ و از عکاسی ما ـ یقینا ـ رخت بر بسته ، برای او ( و بسیاری از هم نسلانش ) ذاتی آثارش بود. 

ادمز اما بی اعتنا به هر انتقادی ، تمام عمر طولانی اش را صرف کاری کرد که بلد بود و به آن باور داشت. 

امروز ، برای هرکسی از عکاسان ، حتی تخمین این فرض نیز محال و آزارنده است که تصور کند ( یا بخواهد ) تمام عمرش را از یکی دو کوه و مناظر پیرامونی اش عکاسی کند. واقعا کدامیک از ما حاضریم؟

اغراق نبود زمانی که وین بولاک ( عکاس هم دوره اش ) درباره اش گفت :« من عکاس طبیعت نیستم... برای عکاسی از  طبیعت بید یک عمر را صرف آن کرد... من نتوانستم، ولی دوستم ادمز این کار را کرد».


1372 : مقاله جدید : سیاست فضای طبیعی

نوشتهٔ اندی گروند برگ‌ ترجمهٔ فرشید آذرنگ ، حرفه هنرمند (عکاس) ۱۱. که در مورد انسل ادمز هست که میخوام بخونم. یادم باشه مقاله های مونده رو بریزم رو فلشم پیرینت بگیرم فردا.

میخواستم کتاب بخونم ولی مخم واقعا نمیکشه. یعنی کلمات عکاسی یا در باب فلسفه عکاسی الان رو مود عکس دیدنو عکاسا و اینهام. انسل ادمز هم که جای خود.

1337 : مدرنیته

« این مرد تنها با تخیلی فعال که بی وقفه در کویر انسانی بی انتهایی در سفر است باید هدفی بالا تر از هدف یک ناظرِ صرف داشته باشد؛ هدفی همگامی تر ، چیزی غیر از لذت گذرای شرایط نا پایدار. او دنبال کیفیتی است که با اجازهٔ شکامیخواهم آن را مدرنیته بخوانم  .»

من باز یاد مقالهٔ اشباح اگلستون افتادم. البته تفاوتایی هست توی اون مقاله قطعا با گفته های بودلر. مقاله وضعیت امروز مارو میگه که شاید از لحاظایی اصلا شبیه مشکلی که بودلر با هنرمندای دوره خودش داشت نباشه. اما از هسته یکی هست. عدم توجه به حال ،وضعیت موجود اینجا زمان خود. بودلر میگه هنرمندای اون موقع به جای کار کردن و مدرنیته داشتن درگیر گذشته ای بودن که باعث میشد از حال غافل باشن. درکی از وضعیت زمان خودشون نداشته باشن. هنرمندای هم عصر بودلر مثلا به جای توجه به زمان حالشون و ادمها با لباس روزگار خودشون میومدن از گذشته وام میگرفتن بی این که لازم باشه یا به موضوعاتشون بخوره. یعنی موضوعشون جوری بوده که لزومن نیاز به مثلا استفاده از لباسهای رومی یونانی یا هرچی نبوده. اونام برای جلب توجه حیرت انداختن هرچی این کارو میکردن. حالا الان مشکل ما چیه؟ اینه که ما به قول اقای آذرنگ به جای این که پاشیم بیام دوباره توجهمونو معطوف به خودمون و شرایط زمان حال خودمون کنیم و جایی که هستیم، نگاهمون به هنر غرب. اونا چیکار میکنن ما هم سریع انجام بدیم و کلی به به چه چه که عقب نموندیم. در صورتی که همونجوریم که تو مقاله اشباح اگلستون نوشته بود ما باید دست به انتخاب بزنیم اگرم میخوایم. ایده ای بگیریم متناسب با شرایط و وضعیت خودمون انتخاب کنیم نه که هرچی بود بلافاصله اینجا انجام بدیم از حول عقب موندن. 

بودلر جایی میگه : « بدا به حال کسی که هنر گذشته را برای چیزی جز هنر ناب، جز برای منطق و روش عام مطالعه میکند! »

که باز همین جمله رو میشه در‌مورد خودمون که هنر غرب رو میرن زو کپی میکنن به کار ببریم. 

در ادامه بودلر میگه : « کسی اگر بیش از اندازه خود. را در هنر گذشته غرق کند ، حافظهٔ زمان حال خود را از دست خواهد داد. از حقوق و امتیازاتی که شرایط خاص به او عرضه میکنند دست میشوید چرا که خاستگاه تقریبا تمامی اصالت و خود ویژگی ما مهری است که زمان بر دریافت های حسی مان می زند. »

خیلی حرف میشه زد فکر‌میکنم خوندن اشباح اگلستون واقعا واقعا قبل از خوندن این کتاب باعث میشه هم اونو درست درک کنم هم حرفی که بودلر میزنه رو. 


کتاب نقاش زندگی مدرن و دیگر مقالات، نوشتهٔ شارل بودلر ، ترجمهٔ روبرت صافاریان ، نشر حرفه نویسنده

مقالهٔ اشباح اگلستون ، نوشتهٔ فرشید آذرنگ ، حرفه هنرمند شمارهٔ ۶۰

 

1335 : تفاوت زندگی روزمره با زندگی هرروزه

توی بخش دوم مقالهٔ نقاش زندگی مدرن که عنوانش طراحی آداب زندگی روزمره هست بودلر میگه که هنرمندانی مثل گاوارنی و دومیه به درستی با کمدی انسانی (عنوانی ِکه بالزاک به مجموعه رمان‌های دنباله‌دار و داستان‌های منتشر شدهٔ خود از خود در حد فاصل ۱۸۳۰ تا ۱۸۵۶ میلادی داده است. ویکی پدیا :دی )مقایسه شدن. 

بودلر میگه این هنرمندا که زندگی روزمره رو طراحی کردن حالا با توضیحاتی که داده این مقایسه اشتباه نیست و خود بالزاکم میگه اکراه نداشته. درست بودنشم به خاطر « طبیعت ترکیبی کار نقاش آداب زندگی روزانه ناشی میشه. » میگه توی کار این هنرمندا یه عنصر ادبی نیرومند هم هست. واسه همین با بالزاک مقایسه اش اشتباه نیست. بودلر میگه « او گاهی شاعر است؛ گاهی به رمان نویس یا واعظ نزدیک میشود ؛ او نقاش لحظات گذراست. و نقاش همهٔ اشتراتی که همین لحظات گذرا به ابدیت دارند.»


اون چیزی که پست قبل نوشتم درست بود بروز کامن سنس و اون حرفی که زده شد. توی مقاله اشباه اگلستون (نوشتهٔ فرشید آذرنگ ، حرفه هنرمند شمارهٔ ۶۰ ) جایی هست که بین کار اگلستون و نقاشی ورمر مقایسه ای شده. : « از این رو زندگی پیش و پا افتاده و هرروزه با زندگی روزمره متفاوت است. ؛ آنچنان که تابلوی ورمر با عکس اگلستون تفاوت دارد. در ورمر با وجود همزمان ولی متناقض دو وجه همیشگی بودن ( چرا که زندگی و کارهای روزمره مدام قابلیت تکرار دارد: خندیدن ، راه رفتن ، ضربه خوردن ، پرکردن ظرف و...) سروکار داریم: زندگی هرروزه و افراد عادی مبتنی بر آنات و تکرارها و رویدادهای فارغ از معانی راسخ و تأمل برانگیز. اما در اگلستون ما با این هرروزگی مواجه نیستیم. در ورمر ما با لحظه طرفیم اما نه لحظهٔ گذار از واقعیت به سمت هنر (عکس) ، بلکه با لحظهٔ قرار زندگی هرروزه در قالب هنر مواجهیم (نقاشی). این همان تشابه یا تقاطع هنر و سیاست است. این هاله و این لحظه چیزی جز بروز کامن سنس نیست.» 


بودلر در مورد نقاشی و طراحی زندگی روزمره اون هنرمندا منظورش همین بود. اگه ما مثلا کارای دومیه رو با ورمر مقایسه کنیم دوباره نتیجه همین میشه.همین مقایسه اگلستون با ورمر یا اگلستون با عکاسایی که فکر میکنن ظاهرا مثل اون عکاسی کنن عکساشون به اون صور میشه. ورمر لحظات گذرا رو نقاشی نکرده.


این چیزی خست که ولی توی کارای کوبه هم وجود داره. منتها بودلر چرا با هنر رئالیستی خصومت داشت . یعنی بین مثلا کار کوربه و ورمر باز مشخصه تفاوت فکر کنم.


عکس از ویلیام اگلستون ، دختری روی چمن


یان ورمر ، زن شیردوش

یان ورمر، زن شیردوش

1334 : شبح ( ویرایش شده)

خب من شروع کردم به خوندن کتاب نقاش زندگی مدرن و دیگر مقالات.نوشتهٔ شارل بودلر با ترجمهٔ روبرت صافاریان ، نشر حرفه نویسنده.

دیروزو واقعا خیلی بیفکر از دست دادم. زمان شوخی نیست اصلا. دوباره از اولِ مقالهٔ نقاش زندگی مدرن شروع کردم که بخش اولش در مورد زیبایی ، مُد و خوشبختی.

میدونی بولر حالا با این که فقط چند صفحه ازش خوندم خیلی سخت ننوشته. شایدم من ذهنم براش آماده شده شاید اگه پارسال میخوندم یا دو‌سال پیش نمیفهمیدمش. ولی انگار همه چیش سر جای خودش یعنی نمیدونم شاید که نه قطعا نباید وقتی خیلی جلو نرفتم نظر بدم شاید ولی این چی میگن ریتمی‌که داره ریتمم نه پیوستگی ادم باهاش جلو میره وقفه نمیففته دیدین بعضیا مینویسن انگار شنبه یکشنبه است. یا یهو میگی این به اون چه ربطی داشت. در مورد بودلر اینجوری نیست. من خودم افتضاح مینویسم :/ شنبه یکشنبه احتمالا. ولی بودلر نمیفهمی چجوری رسید به اینجا. این ارتباط رو میگم و پیوستگی. خب نمیخواستم بنویسم ولی دلم میخواست نوشتنشو یاد بگیرم این که چجوری نوشته فکر‌ کرده و خب قطعا قرار نیست چیزی بگم اما ادم دوست داره بدون این ادم چجوری اینقدر خفن هست. نقد ها مقاله ها نوشته هاش. شاید فرجی شد منم یاد گرفتم نوشتنم بهتر بشه. کاش یاد میگرفتم بنویسم. :(. یعنی باید یاد بگیرم باید باید. دیگه بقیش مهم نیست. بعد بودلر انگار از اول میدونه که چی میخواد بگه یعنی نمیدونم ولی انگار اولشو تا آخرشو فکر کرده باشه. البته که همه اینا هست نباید بنویسم. باید برا خودم اینارو نگه دارم شاید اشتباه باشن من فقط میخواسم جدا از مطلب ببینم چجوری انجامش میده. میدونم خیلی نگاهم ابتدایی ساده است. بگذریم. 

یه قسمتی بودلر یسری تصاویر مدهای تاریخی رو میبینه. قبلشم راجع به گذشته حرف زد که چرا جالب و میگه نه به خاطر زیبایی که توی کارای نقاشایی هست که گذشته براشون حال بوده بلکه به خاطر این که گذشته گذشته. به خاطر ارزش تاریخی شون و غیره که من الان کاری ندارم و نمیخوام عینن بنویسم یعنی چیزی که میخوام بگم این که یه‌ جا بودلر میگه : « گذشته ، بدون این که چیزی از جذابیت شبح گونه اش کاسته شود ، نور و حرکت زندگی‌را باز میابد و به حال بدل میشود. »

حرفی که میزنه رو با این حرف بالزاک که توی کتاب دربارهٔ عکاسی بود و میگفت : « هرکس در حالت طبیعی، از تعدادی تصاویر شبح وار ساخته شده است که لایه لایه تا بینهایت روی هم قرار گرفته و در پوسته هایی بسیار نازک پوشیده شده اند ... بشر تا به حال هیچوقت قادر به آفرینش نبوده، یعنی نمیتوانسته از یک شبح، از یک چیز غیر قابل لمس، چیزی مادی بسازد ، یا از هیچ، شئ تولید کند_ پس میتوان گفت هر داگروتیپ لایه ای از بدن را که روی آن فوکوس کرده به چنگ می آورد ، جدا میکند و تا آخر به مصرف میرساند. »


درسته که بالزاک راجع به عکس میگه و بودلر راجع به تصاویر نقاشی. فکر کنم بودلر میونه ی خوبی با عکاسی نداشته  اما چیزی که به نظرم این دوتا با هم اشتراک دارن گذشته ای هست که گذشته و ثبت شده‌. لحظه ای‌ که کشیده یا عکاسی شده و همون شاید دسترسی ما به گذشته باشه. و جفتشون از شبحی حرف میزنن که بوده.

بالزاک معتقد ما انگار از شبح های مختلفی درست شده باشیم که عکس یکی از این هارو شکار میکنه و به مصرف میرسونه. نابودش میکنه. لحظه ای‌که گذشته شبحی که مصرف شده از گذشته و موندنش و ثبت شدنش انگار باعث از دست رفتنش شده باشه.  انگار باعث مرگش شده باشه و انگار بخواد اینو یادآوری کنه که اون شبح از بین رفته یعنی شاید توی عکاسی همون مرگ و این که عکس ارتباطی داره با ثبت لحظه هایی یا عمری از ما که میمیرن فقط عکسی ازشون میمونه. بودلر میگه گذشته از جذابیت شبح گونش کم نمیشه. حرکت زندگیو پیدا میکنه و به حال بدل میشه. یه خورده پیچیده میاد به نظر خودمم میدونم. 

بودلر انگار بخواد بگه این چیزی که هست همون گذشته ای که یه زمانی حال بوده. این باعث موندگاریش شده. همون جذابیت تاریخی و هم هنری به خاطر زیبایی و چیزهایی که قبلا بوده. بعدشم که ربطش میده به زیبایی با ترکیبی دوگانه. خودمم هنوز گیجم معلومه؟ 

جفتشون فکر کنم میگن گذشته هیچوقت این قابلیتو نداشته که دیده بشه. ثبت بشه. انگار بودلر بگه حالا که ثبت شده از جذابیتش کم نشده و بالزاک بگه این ثبت شدن انگار باعث مرگ شخص شده بخشی ازشو گرفته خب بالزاک از عکاسی میترسیده. این حرفش خیلی درست فکر‌کنم نباشه. این که گذشته ثبت میشه لایه ای از بدن ثبت میشه شتیدم مصرف و نگهداری میشده درست. کلا بحث سر بودن همون گذشته هست. مدرکی که موجود شده انگار. ولی خب بالزاک با عکاسی فقط این گذشته هه این مردن لحظه رو درک میکرد. در هر صورت این لحظه میگذره و ما رو به زوالیم. هر لحظه مون از بین میره جایگزین لحظه دیگه ای میشه. این ثبت شدن به قول بودلر از جذابیتش کم نمیشه یعنی این بودنش باعث میشه ما هم توی زمان حالمون تجربه اش کنیم. فکر کنم بالزاک به این مورد توجه نکرده. این که من میتونم عکسشو بیینم درست یاد آور مرگ و نبودن و این واقعا حس خوبی نیست اما من میتونم بالزاک رو توی حال زمانی که هستم پیداش کنم ببینم همون شبح ای که ازش مونده و ثبت شده رو. 


امیدوارم منظورمو خوب نوشته باشم. جا داره تشکر کنم که موتورمو راه انداختن و من درگیر شدم. 


حالا این الان که فکر میکنم منو یاد روزای دانشگاهو کلاس استاد انداخت. اون روزا گذشته. و هیچ راه برگشتی میست. ما دیگه دانشجوی کلاس استادم نیستیم. انگار فقط باید سعی کنیم شبح گذشته رو به حال بدل کنیم. توی زمان حالمون حرکت کنه زندگی کنیم اما اون باشه زنده باشه.باید سعی کنیم توی زمان حالمون پیداش کنیم انجام بدیم باهامون باشه رسوب نکنه زنده بمونه. این گذشته نباید فراموش بشه و بمیره. استاد شاید اگه بود همینو میگفت. 


* واااای بیینین چییییی شد.

این حرفی که بودلر زد و من نوشتمو نتیجه گیری کردم. این که ما توی زمان حال میتونیم گذشته رو میبینیم. این که بدون این که از اون جذابیت شبح گونه ایش کم بشه توی زمان حال تکرار میشه زندگی رو پیدا میکنه. ادامه پیدا میکنه.  همون چیزی که توی مقالهٔ اشباح اگلستون نوشته شده. رابطه هنر با کامن سنس. کامن سنس یه قسمتی تو مقاله نوشته بود همه چیزو به سمت واقعیت حاضر هدایت میکنه. نیروی خود را از اصل زندگی اجتماعی میگیرد. این همون چیزی هست که توی کار شخصی مثل اگلستون وجود داره این امر واقعی ولی توی کسای دیگه نیست. بودلر همینو میگه. اون دو گانگی. زیبایی که جاودانی و زیبایی که نسبی و وابسته به شرایط خاص. اگه عنصر دوم نباشه ما نمیتونیم اولی رو درک کنیم. بودلر میگه اون بخش هنر که همواره میمونه روح هنر و اون بخش متغیر جسم هنر.خیلی اصلا باورم نمیشه باورم نمیشه اون مقاله در مورد عکاسی میگه که چه چیزی توی کارای اون عکاسای اصلی هست که بقیه از دستش دادن یا از بینش بردن یا توجهی نکردن. کتاب فراموشی هم همینو داره. یا کلا همه عکسایی که ما نمیدونیم ازشون بگذریم. اصلا نمیدونم منظورمو رسوندم راستش یا نه. هنوز خودم موندم. چند صفحه بیشتر نخوندما میبینین چه ادمی بودلر نه میبینین. چقدر این مقاله اشباح اگلستون مطلب داره اصلا ادم هرچی میره بهش میرسه. تکرار میشه.  

1288 : نواحی مرزی و غم انگیز رابرت ادمز

رابرت ادمز در زمرهٔ عکاسانی است که در مواجهه با دنیای واقعی، عکاسی را معنا میکنند. چنین کسانی بسیار هوشمند و یگانه‌اند و خلاف جریان میروند؛ و به جای آن که به واسطهٔ تصویر (=زیبایی) با دنیا درگیر شوند، با کنش و معنای عکاسی، با هستی رویارو میشوند. از این رو ، آنها از دنیای تصاویر (عینی و ذهنی) و در نتیجه نارسیسیسمِ تصویری و روانی فاصله میگیرند. ادمز و عکسهای او با چنین ویژگی هایی، کاملا «آماتور» به شکار می‌آیند نه به خاطر کمبود مهارت یا ذوق ورزی شان ، بلکه به خاطر اصرارشان بر دوری گزیدن از «امر حرفه‌ای». 

 ادمز میخواهد عکسهایش کار بکنند که تصاویر دیگر به ندرت ملزم به انجامش هستند: یعنی فراخوانی و هستی بخشیدن به نوعی از آگاهی که همانقدر که اخلاقی است، دیداری و بصری نیز هست.


گاهی فکر میکنم قبل از این آدما چه زندگی پوچی داشتم  احتمالا چیزی شبیه اون دوتا ولگردای در انتظار گودو.

 توی مقاله نوشته که ادمز توی یسری از تصاویرش خویشاوند واکر اونز هست.  

میدونم ربطی نداره اما این روزا به شدت دلتنگ جاکوملی هم هستم. جاش خیلی خالی اینقدر که با فکر کردن بهش اشک تو چشم جمع میشه  نمیدونم مرض جدید گرفتم؟ به هر حال‌ حتی اگه حساس هم شده باشم یا یجوری به هوای فکر نکردن به چیزای دیگه این اتفاق افتاده باشه با چیزای الکی بروز پیدا نمیکنه.من زندگی این روزامو‌ این ادم امروزمو با تمام نقصایی که میدونم دارم دوست دارم. خیلی دیگه مهم نیست که شاید آدما خیلیاشون از من خوششون نمیاد یا درکم نمیکنن میدونم دارم سعی میکنم ادم بهتری بشم شاید خیلی چیزا دست من نیست و نمیتونم عوضشون کنم اما میدونم که تلاشمو میکنم. سعی میکنم رو خودم کار کنم.


مقاله ی نیکسون رو نخوندم. احتمالا نخونم. باقی شبو عکسای جاکوملی رو ببینم. 

دلم میخواد اون فیلم که اسمشو یادم نیست که تورج حمیدیان گفت وقتی عکسای جاکوملی رو دیده چند سا بعد از اهان فیلم رفیقه ها بوده به واسطه اون با این تصاویر اشنا بوده. فعلا که هیچی.


اسم این مقاله نواحی مرزی وغم انگیز رابرت ادمز ، نوشتهٔ اندی گروندبرگ، ترجمهٔ فرشید آذرنگ، مجله حرفه همرمن حرفه عکاس ۱۵


Robert adams ، رابرت ادمز


Robert adams ، رابرت ادمز


Robert adams ، رابرت ادمز


Robert adams ، رابرت ادمز


Robert adams ، رابرت ادمز


Robert adams ، رابرت ادمز


Robert adams ، رابرت ادمز


Robert adams ، رابرت ادمز


Robert adams ، رابرت ادمز


Robert adams ، رابرت ادمز


Robert adams ، رابرت ادمز


1287 : کتاب یا مقاله؟

خب. باید کتاب جدید شروع کنم. اما نمیدونستم چی. الانم که موتورم راه افتاده اصلا دلم نمیخواد وقتمو الکی هدر بدم مثلا بگم امشب کافی هنوز تا موقع خوابم مونده و وقت دارم. خواستم سرخ و سیاه استاندال رو بخونم دیدم خیلی یعنی دیدم رو مودش نیستم خیلی دوست دارم بخونم بعد دیدم تصویر مردم تی جی کلارک رو توضیحاتی که پیج حرفه نویسنده داده بود کنجکاو شدم اونو بخونم یعنی دیدم دارمش و فکر کردم گزینه بهتری تا یهو پریدن رو شبکه خوندن رمان سرخ وسیاه. حالا هنوز یه ذره رو مود بکت و در انتظار گدوام. گفتم این چند ساعت آخر امروزو مقاله بخونم. یعنی هنوز نمیدونم. شاید نواحی مرزی غم انگیز رابرت ادمز رو بخونم نوشتهٔ اندی گروندبرگ با آدم‌های نیکسون و ایدز که این هم از همون نویسنده است و جفت مقاله ها ترجمهٔ فرشید آذرنگ. و رابرت ادمز و نیکلاس نیکسون جفتشون از عکاسایی هستن که قبولشون دارم. حالا چیکار کنم؟ وقت رو نباید هدر داد. بدو مائده تصمیم بگیر.

1275 : بعد از ما غربال به دستی می‌آید


همیشه کسانی هستند که خود خواسته ، بدور از جنجال ، علقه و دلمشغولی خود را به سرنوشت شان بدل میکنند. 

تورج حمیدیان ، عکاسی است با عطش سیری ناپذیر برای دیدن عکس و پیگیری داستان هنر. یک ذوق ورز به معنای دقیق کلمه. حافظهٔ او ، همچون کتیبه ای است مرموز از نوشته ها و تصاویر دوران زندگی خود و تاریخ پیوند آنها؛ با جزئیات و تحلیلی دقیق... و خودش ترکیب دقیقی از آرامش ، ذوق زدگی، حوصله، دلباختگی ، سکون ، شور ، تشخص ، کودکی ، حرمت ... و سلامت.



باورتون میشه دلم میخواد گریه کنم. خدای من چقدر این مصاحبه مجله حرفه هنرمند با تورج حمیدیان خوب بود. چقدر خود این آدم خوب بود. یه آدم خفن دوست داشتنی دیگه رو شناختم عاشقش شدم. حالا هی هر روز میام مینویسم چقدر خوب بود خوب بود تقصیر من نیست. شایدم باشه که اینقدر دیر فهمیدمو دارم میشناسمو فقط میرم دنبال اسمایی که معرفی شده یا دیدم یعنی خب به واسطه استاد. چقدر ازش یاد گرفتم البته قطعا به خاطر سوالاتی که آقای توکلی با آقای آذرنگ هم کردن بود. خیلی دلم میخواد راجع بهش حرف بزنم. حیف که فوت شدن. :(((( واقعا باورم نمیشه که اینقدر متاثر شدم با خوندن چند صفحه ز حرفها دیدن چند تا عکسهاش اینقدر احساس میکنم این آدمو دوست دارم. اینقدر که نمیدونم باید چه واژه ای به کار ببرم. توی گوگل سرچ کردم عکسی نببود ازشون یعنی از کارها. حتما کتاب عکسی باید داشته باشن. دلم میخواد بخرم و داشته باشم و بیشتر ببینم. به هر حال من چند تاز عکساشونو چون پی دی اف مقاله رو دارم به رسم یادبود میذارم. باید حتم کتاب فرهنگ عکاسان جهانو بخرم هرچند یه خورده گرون به نظر میاد اما فکر کنم ارزششو داره. راستش صادقانه بخوام بگم بیشتر برای خوندن قسمتی‌که راجع به ماریو جاکوملی نوشته کنجکاوم یعنی نخوندم جز نوشته کتاب نگاهی به عکسهای سارکوفسکی ازش چیزی که احساس کنم اونجوری که باید هست. حقیقت این که اسمشم توی مقاله بود ام انگار شاید یه دلیلمم همین باشه اصلا همه چی دست به دست هم داد من که نمیدونستم هیچی جاکوملیو دیدم بعد الان انگار همه چی مثل یه رشته به هم وصل باشه.


آغا چرا این آدما اینقدر کمن. ادم دلش میخواد فقط بشین پای حرفاشون. استادمم همینجوری بود اما دیگه نمیشه نشست پای حرفاشو گوش کرد. کاش آدمای اینجوری بیشتر بودن. چجوری میشه این آدمارو ندید. این ادم به معنای واقعی با توجه به حرف رولان بارت یه عکاس آماتور به نظر میاد. از این که یه همچین آدمی داشتیم خوشحالم این که ازش خوندم اصلا معلوم بود این همه دانش. لینکشو پیدا کردم برای خریدش باید اینجا برید.

و از ایونجایی که خیلی کنجکاو بودم برای دیدن عکساش و کلا بیشتر دونستن در موردش به این هم بر خوردم. اینجا. سایت آقای توکلی هست که اتفاقی برخورد کردم خود سایت که خوب برام باز نشد اما این اومد. مقدمه اشو خوندم. :( خب عزاداری بعد چند سال احتمال مسخره به نظر بیاد. اما واقعا احساس ناراحتی میکنم. خب من الان شناختم.  ولی خب در ادامه عکساشو دیدم. االان فهمیدم فکر کنم کتاب عکسی هم ندارن :( ام نمیدونم انگار هنوز.

حب این چند تا عکسش دلم میخواست همشو بزارم ولی نمیشه.  این روزا احساس میکنم اینقدر که انگار آدمایی که نیستن از نظر فیزیکی توی زندگیمن، حضور دارن  نفس میکشن. آدمایی که نزدیکن حضور ندارن  یعنی اینا به اونا غالبن. من با این آدما کلا استادم جاکوملی سونتاگ بارت کافکا بنیامین داستایفسکی هدایت وایت سارکوفسکی و غیره که زیادن انگار مغزم پر از ایناست که شاید کمم نباشن اما تنهایی من با حضور این آدما کتابها نوشته ها حرف ها پر شده. من این بودنشونو دوست دارم. بقیه فکر میکنن زیادی تنهام اما اینجوری نیست. حداقل در نظر خودم. من درگیر میشم میخونم یاد میگیرم. باید تجربه کرد این دنیارو.تورج حمیدیان منو یساد جاکوملی میندازه! یادت همیشه زنده باشه.حیف که من کلا دیر اومدم به این عرصه به این زندگی :(

تورج حمیدیان


تورج حمیدیان


تورج حمیدیان


تورج حمیدیان






1274 : چرت نویس

راستش قضیه از این قراره. هیچ اتفاق خارق العاده ای قرار نیست بیفته جز همین شاید اتفاقات پیش و پا افتاده که خیلی از ما به راحتی ازشون عبور میکنی به بهونه پیدا کردن خوشیای بزرگ. و فقط منتظریم. فارق ز این که رویاهای ما شاید ساده اتفاق نیفتن. شاید با تلاش ما ولی بعد ز ما انفاق بیفتن. ما همیشه آدمای بزرگو میبینیمو میگیم خوشبحالش این ادم شده این ادم هست چی بوده چه خفن. م. همیشه بیرون گود وایمیستیم و حسرت فوق العاده بودنشونو میخوریم غافل از این که طرف پدرش درومده. نه که بدبخت باشه ولی زندگی‌ حتی برا کسایی که پشت گوش میندازنشم خیلی راحت نیست. همه مون میمیریم اما بعضیا مرگو زندگی میکنن و دنبال هیچی نیستن و به سازش میرقصن برای این که راحت بشه همه چیز. ام بعضیام به ساز زندگی نمیرقصن که فقط بگذرونن حتی اگه زندگی به سازشون نرقص میجنگن میجنگن ولی بعش شاید بعد از مرگشون پیروزی شون با زنده موندنشون باشه. شاید پیروزی همین باشه. تو بیچارگی بکشی عذاب بکشی ولی بتونی کاری کرده باشی حتی کوچیک حتی کوچیک. من این زندگیرو انتخاب کردم. دیگه منتظر اتفاقات خوب فوق العاده نیستم. شاید گاهی مقداری فراموشی دلمو خوش کنه حتی اگه بعدش به خاطر بیارم خیلی چیزارو. شاید یه هوای ابری شاید درست کردن یه املت ساده قرق شدن توی عکاسی دیدن عکسای مختلف خریدن یه کتاب و خوندنشون دلمو خوش کنه مهم نیست بقیه چیزا. وقتی بار اول اتفاقی میفته و ادم میبینه از پسش برومده و زنده مونده دیگه میفهمه مردن به این سادگیا نیست باید بتون خودشو جمع کنه و دوباره بلند شه و حتی منتظر اتفاقات بد باشه بدون هیچ نگرانی ترسی هرچند که همیشه هست وای انگار نهایتش مردن و مردن سخت تر از همه اینا نیست. 


شایدم هرچی کفتم چرت. چرت به معنای واقعی اما فه قول کافکا باید نوشت تا فراموش کرد یادم نی جملشو دقیق کتابم دادم فاطمه اینقدر که تعریف کردما بهش دیروز گرفت. الانم دارم مقاله ی آنچه تنها یک مرتبه رخ داده نوشته‌ی مارجوری پرلوف ترجمه‌ی فرشید آذرنگ. که همین در ارتباط با اتاق روشن هست حرفه عکاس سه که میشه از سایت حرفه هنرمند تهیه اش کرد. 

دیروزو از دست دادم یعنی ظهر به بعدو امروزو باید خودمو غرق کنم. و اینقدر به چرت  نوشتا فکر نکنم. 


خودم فکر میکنم چرت نویسام از واقعی ترین چیزایی که نوشتم. حتی اگه مزخرف باشن.


+ بعد نوشت: نمیدونم چرا تا از یه چیژی حرف میزنم بعد با همون شباهت باهاش روبرو میشم  همیشه میگم اتفاقی ولی این اتفاقیا خیلی برام میفته.

راوی بارت همچون پروست از سرخوردگی های پیاپی زندگی آموخته است که انتظار هیچ چیزی را نکشد. این روحیه،پاییزی و ماتم زده است و این تصویر مادر از دست رفته ر نمیتوان بازیافت. 

بولتانسکی رو اصلا درک نمیکنم. مقاله تموم شد. پیامشم فکر میکنم گرفتم ولی خیلی به نظرم راهگشا نبود یعنی فقط انگار بفهمم همچین چیزی هست. شایدم من نفهمیدم.   

1271 : مقاله بازخوانی اتاق روشن

خب مقاله‌ی بازخوانی اتاق روشن نوشتهٔ ویکتور برگین که در انتهای کتاب اتاق روشن آورده شده و البته مقاله تنهاشم هست که چاپ شده باشه حرفه عکاس شمارهٔ ۳ فکر کنم. حالا خوندمش این که چی بود فکر کنم باید ببینم چقدر جا میفته یعنی به طور کلی فهمیدمش کامل مثل دیشب نبود که از خستگی قدرت درکمو انگار از دست داده باشم. راستش فکر کنم مقالهٔ مرگ موئلف، از اثر تا متن رو هم باید بخونمشون دوباره. یعنی احساس میکنم لازم باید باشه. اما جیزی که الان رو مخم هست و ولم نمیکنه و مشکل اینه که دقیق به خاطرش نمیارم. یه جا برگین در مورد کاری که بارت کرده در ظاهر شاید من بخونم اوناهاش اونجاست ببینش! اما در واقعا با توجه به حرفای قبلش و از زبان کودک اینجوری خوانده نمیشه یعنی شاید معنیش این باشه نمیدونم چجوری توضیحش بدم اما همچین چیزیو من جایی شنیدم. فقط یادم نمیاد احساس میکنم واقعا لازمه بدونم اون چی بود انگار یه چیزی بیشتر از این حرف برگین بوده باشه که کمکم کنه. یه همچین چیزی که بچه تا زمانی که به زبان نیومده درکی از خودش نداره یعنی دوگانه نیست یه چیزایی همین الان دتره یادم میاد ولی نمیدونم. دلم میخواد گریه کنم. میدونم چی ها ولی نه میتونم بگمش نه کامل.  دلم میخواد کلمو بکوبم به دیوار برای این حافظه ی لعنتی. انگار بچه تا قبل از حرف زدنش یکه باشه من و خود نداشته باشه. نمیدونم شایدم چرت میگم.  فقط کاش یادم بیاد. همین این قسمت رو توی متن بارت متوجهش نشده بودم که منظورش این بوده همون طور که خود مترجمم گفت خیلی راهگشا بود. احتمالا دوباره میخونمش. یعنی تا شب. 



میدونم به بدترین نحو ممکن این پست رو نوشتم اینقدر که درگیر اون چیزی که یادم نیست هستم