روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۷۲ مطلب با موضوع «معرفی کتاب :: مقاله» ثبت شده است

2297 : مقاله : آئورا

بنیامین، سانتاگ ، بارت، نوشتهٔ فرشید آذرنگ ، حرفه هنرمند ۱۶

 

عصری یه وقفه افتاد توی کارم نتونستم کار‌کنم حالا الان دوباره دارم شروع میکنم و مقاله دیگه ای دست گرفتم. اصلا همه انرژیم یهو رفتو خوابیدم. بگذریم. هیچی زبان نخوندم دیدی امتحان داری لج میکنی نمیخونی ؟:/ جاش همه کار میکنی. برم دیگه یه خورده حالم گرفتست امروز اونجوری که باید کار نکردم. ساعتم هشت الان دیدم باید بریم دنبال مامانم بعدشم  پیاده روی. وقتی برگردم مقاله رو میخونم.

 

دارم فکر میکنم شاید نباید روزانه نویسی کنم. شاید یه خورده کسل کننده باشه اا اگه ننویسم یادم نمیره این روزامو؟ روزایی که سعی میکنم کار کنمو تنها دلخوشیم شاید همین وبم باشه که اگه کتابی میخونم توش بنویسم. نمیدونم. 

2296 : مقاله : یادداشت های یک خوابگرد

 

نوشتهٔ فرشید آذرنگ ، حرفه هنرمند ۱۱ 

از اینجا فکر میکنم بتونین داشته باشینش.

 

اولین بار این مقاله رو مرداد ۹۶ خوندم. ببینیم الان برام چجوری هست. من میگم آدم کم بخونه اما درست بخونه. منظورم اینه هر مقاله ای ارزش خوندن نداره بهتره مقاله های خوبو چند بار خوند. سخن بزرگان مائده :دی

 

علامت انسان رشد نیافته این است که میخواهد بزرگوارانه در راه یک هدف جان بسپارد و حال آنکه علامت انسان رشد یافته این است که میخواهد در راه یک هدف به فروتنی زندگی کند. «ناطور دشت»

فقدان آدمهای بزرگ ، نبود جانهای آزاده ، جانکاهی معاشرت های روزمره و عدم صحت در امور عادی ، همگی خاستگاه واحدی دارند : در حال حاضر هر کاری میکنیم ، اشتباه است  وضعیت کنونی ما ، تجربه ی ملال را ناگریز میکند، ملال ذات شرایط ماست ...

باید سرخوشانه به دنبال ملال بود و به آن اصالت داد . و اتفاقا تعهد یعنی ملال. 

 

معضل اصلی جامعه ی هنر ما نیز همین عطش ِ آفرینشِ چیزِ نو و در نتیجه ایجاد توهم وجود سوپرستار در جامعه است که فقط سعی میکند در عین بی بضاعتی ( بی بضاعتی سوپرستار مذکور و قدرت تحلیل و ارزیابی و گزینش جامعه فرهنگی ) ، آنهارا صرفا نمایش دهد. همین حسرت چیز نو و یکسر متفاوت ، موجب طرد تاریخ و سنت ، مقیاسی برای تشخیص و آفرینش امر نو وجود نخواهد داشت. 

 

فکر کنم اینجوری پیش برم باید کلا مقاله رو بنویسم:/ 

 

خوانش رمان( اثر هنری) متکی به / بخشی از خوانش جهان است. 

 

من حالم بد شد یه چیزایی آوار شد روم. باید دوباره بخونمش و بفهمم اشتباهاتم چیه. و خودمو اصلاح کنم. واسههمین دیگه چیزی ننوشتم. 

 

تفسیر بخشی از رخداد اثر هنری است. طبق این نظر درک اثر یعنی شرکت در رخداد اثر. اثر هنری در خلوت و تنهایی خودش  و در غیاب فرد روبرویش ، شی است و تنها هنگام روبرویی با فرد و سوژه به رخداد تبدیل میشود. 

 

2141 : رویاهام

امروزم خیلی وقت شروع شده. مها رفته غذارو بزاره منم از فرصت استفاده کردم اومدم اینجا. میخوام بعد از نهار مقالهٔ چشم و ذهن دوربین وار رو بخونم. کاش میدونستم برای چه کتابی( دوستم گفت احتمالا کتاب نظریه عکاسی ) تا اینجا بنویسمش ولی از ماینور وایت هست. 

قبل الان از ۱۲ با مها نشستیم از رویاهامون حرف میزدیم. یعنی میشه یروز اتفاق بیفتن؟ باید دید چی میشه. امیدوارم ده سال دیگه جایی باشم که تو رویاهام فکر میکنم. چقدر عوض شده رویاهام از حتی از چند ماه پیش تا الان. دلم میخواد سخت کار کنم که بتونم. یعنی دنیا منو به کجا میکشونه؟ یعنی میشه بشه؟ چی شد اینقدر بزرگ شد رویاهام. یروزی اصلا در این حد نبود چقدر ساده و پیشو پا افتاده بود. نه که بگم الان خیلی خاص شده نه خیلیا بهش رسیدن من اون دنیارو میخوام تجربه کنم. احتمالا برم کلاس زبان از تیر. یعنی بازم معلوم نیست ولی فکر میکنم لازممه حتما. زیاد زمان ندارم. باید کار کنم. 

خب از صبح کتابمو خوندم یروزم باید برم انقلاب باز کتاب بخرم. البته بعد این کتاب اون کتاب عربیه رو شروع ممیکنم. امروز عکاسی نمیرم. نمیتونم برم یه خورده عقبم جاش فردا حتما میرم. صبح خوابیدم ساعت شیش تا فکر کنم ۹-۱۰ یادم نیست کی بود دقیق. بعدش بلند شدمو باقی کارها. همین

2135 : باز خوانی مقالهٔ چشم عکاس

اولین مقاله ای که دوباره خوندم مقالهٔ چشم عکاس هست. نوشتهٔ جان سارکوفسکی با ترجمهٔ اسماعیل عباسی که توی حرفه عکاس ۹ چاپ شده و از اینجا میتونین بخرینش.

این مقاله جزو اولین مقاله هایی بود که تو عمرم در مورد عکاسی خوندم! این که بگم چقدر پرت بودم واقعا کمه اصلا نمیدونستم مقاله ای هست نیست کی نوشته در مورد عکاسی که اصلا بهش فکرر نمیکردم نمیدونستم اصلا مقاله چیه. ولی به هر حال با این توصیفات باید بفهمید که به خاطر پایه ی مطالعاتی نه چندان زیادم  برام آسون نبود فهمیدنش. اما الان خب بعد از حدود چهار پنج سال و بعد از خوندن کتابها برام آسون بود فهمیدنو درک کردنش. البته استادم بود که میگفت برای فهمیدن مقاله ها باید کتابهای خوب خونده باشی و هرچی بیشتر وبهتر بخونی بیشتر میفهمی. که من اون موقع ها انگار فقط ظاهر مقاله رو میدیدم. به هر حال نمیدونم بگم در مورد چیه یا نه؟ خب خوندن مقاله بهتره ولی اومده سارکوفسکی تاریخ عکاسی رو بعد از یه مقدمه ای بررسی کرده و با توجه به آگاهی فزاینده(که همین کلمه رو من از کتاب دربارهٔ عکاسی و استادم یاد گرفتم که یعنی چی) از ویژگی هایی که به نظر ذاتی توی این رسانه پنج مورد رو گفته و توضیح داده. همین. 


بعضی وقتا آدم نیاز داره برگرده عقب راهی که اومده رو ببینه تا خستگیش در بره و امیدوار بشه و ببینه بیهوده نبوده. بفهمه دوباره باید بلند بشه و حرکت کنه و بدونه بیهوده نیست تلاشش. ترس از این که ثمره تلاشتو نبینی خیلی بده. باید یادآوری کنی بعضی وقتا به خودت. 

2099 : رابرت ادمز

من رابرت ادمز رو خیلی دوست دارم. الان بیشترم عاشقش شدم. چقدر خوب بود. میگفت :« میدانم کتاب چقدر اهمیت دارد. من عکاسی را به کمک کتابها آموخته ام و سعی میکنم به کمک آنها کارم را ادامه بدهم. »

این هم از این دلم میخواست از همه عکاسایی که دوسشون دارم چیزایی باشه که بتونم بشناسمشون هرچند از رو عکس هاشونم میشه اما بیشتر میخوام انگاری. 

در مورد کار عکاسی خودم فکر میکردم رابرت ادمز هست که ازش ایده گرفتم اما الان فهمیدم نه اون نیست من از عکسهای آیدین رحیمی پور ازاد ایده گرفتم. چیزی که توی بیشتر عکسهاش هست ولی خودش کار نکرده اونجوری! دلم میخواد زودتر عکاسی برم.

اسم مقاله هرچه هست هنوز هم هست ،گفتگوی ریچارد وودوارد با رابرت ادمز ، ترجمهٔ غزاله هدایت ، حرفه عکاس ۱۵


2098 : گفتگوی جدید : هرچه هست هنوز هم هست

گفتگوی ریچارد وودوارد با رابرت ادمز ، ترجمهٔ غزاله هدایت ، حرفه عکاس ۱۵


خب یه یک ساعتی هست بیدار شدم. اگه اون دو ساعت رو نمیخوابیدم عمرا میتونستم امشب رو بیدار بمونم. الان میخوام این گفتوگو رو بخونم. بدیش اینه پی دی اف هست و پیرینت نگرفتمش اما اشکال نداره. ۴ صفحه بیشتر نیست. بعد این که میخواستم کتاب اکران اندیشه رو بخونم اما دلم خواست کتاب گفتگوی رولینگ استون با سوزان سونتاگ رو دوباره بخونمش بعد این اکران اندیشه رو شروع میکنم. مها امشب بیدار نمیمونه تنهام فردا میخواد بره یه جا صببح زود باید بیدار بشه. فردا هم خونه هیشکی نیست شاید بابا بمونه. همین میرم دیگه زمان داره میره. اگه میدونستم اینجوری بیشتر کار میکردم زودتر انجامش میدادم. فردا اگه خوب باشم عکاسیم میرم. میدونم تقریبا دیگه چجوری میخوام کار کنم.

2097 : مقاله ها

من اومدم. مقاله هارو خوندم. زیاد سخت نبودن. مقالهٔ سیندی شرمن و هاکنی رو که میخوندم دقیقا فهمیدم چرا خوشم نیومده. عکسهای رنج هم مقاله ی کوتاهی بود از جان برجر با ترجمهٔ فرشید آذرنگ که مترجم باقی مقاله ها یعنی مقالهٔ سیندی شرمن که نوشتهٔ ارتور دانتو هست و توی حرفه عکاس دو چاپ شده و همچنین مقالهٔ عکاسی استعلایی هاکنی نوشتهٔ ویکتور آرواس حرفه عکاس پنج و و مقالهٔ کوتاه نواحی مرزی غم انگیز نوشتهٔ اندی گروند برگ و حرفه عکاس هشت. حتما آخری رو بخون اگه از عکاسی میخوای بدونی. یه مقاله که نه یه مصاحبه رابرت ادمز داره اونو دوستم خیلی وقت پیش برام فرستاده بود اتفاقی دیدمش دنبال همین نسخه پی دی اف نواحی مرزی بودم که عکسارو با کیفیت بهتر ببینم، که اونم یا الان یا یه خورده میخوابم بعد بلند شدم میخونم خیلی دوست دارم بدونم چی گفته تو گفتگویی که کرده. فعلا همینها امروز عالی بودم دمم گرم. الان میخوابم یا اول اون مصاحبه رو میخونم بعد میخوابم که شب بیدار بمونم و کتاب اکران اندیشه رو شروع کنم. همین دیگه. کاش همیشه اینجوری باشم. مقاله هام تموم شد باید برم دور دوم سومشونو بخونم :دی 

2096 : پنجشنبه بهشت است...

خب من امروز ساعت ده بیدار شدم جای هشت. همین حدودها بود یه ذره خوندم دوباره خوابم برد تا ساعت ۱۲ دیگه از دوازده رسمن نشستم به کار. الانم داشتم زبان میخوندندم بعد از زبان یه ۴ صفحه نامه ی تولستوی به گاندی مونده اونو میخونم بعدش تا شب سه تا مقاله مونده که نخوندم نمیدونم چرا گارد دارم یکیش درمورد سیندی شرمن هست. یکش درباره عکاسی جنگ یکیشم دیوید هاکنی. از شرمن و هاکنی زیاد خوشم نمیاد. ولی باید بخونم. یه مقاله هم هست برای رابرت ادمز دوباره میخوام بخونمش تا شب اینا تموم میشه بعد شب کتاب جدیدمو شروع میکنم اکران اندیشه. که حالا شروع کردم جزئیاتشو مینویسم. اینجوری خیلی پر کار تر شدم. امروز به هدر نمیره دیگه. از قضا میخواستم برم عکاسی ولی حالم یه ذره خوش نیست فردا میرم احتمالا. همینروز من اینجوری میگذره. 


اگه کنجکاوین این مقاله ها از کجا میاد. من اینارو فایلشو از سایت حرفه هنرمند خریدم. تو گوگل سرچ کنین اسماشونو میاد میخرین و میخونین. من پیرینت گرفتمشون برای خودم. البته اسماشونو هرکدومو که خوندم مینویسم با جزئیات.


عنوان از گلی ترقی یاد کتاب خاطرات پراکنده اش افتادم دلم تنگ شد براش باید کتاب دو دنیاشم بخرم.  

2077 : معاصران هنر


مقالهٔ معاصران هنر ، نوشتهٔ فرشید آذرنگ ، مجله سینما و ادبیات پاییز ۹۲


ای کاش اینها دوربین را به حال خود میگذاشتند و واقعا از خود موضوعات میگفتند تا شاید آثار بهتر و قابل تاملی پدیدار میشد.


باید از خود پرسید که آیا من از نوشتن ناگریزم ؟، و اگر چنین است زندگیم ، حتی تا بیهوده ترین و تهی ترین دم آن ، باید نشانه و شاهد چنین میل و اشتیاقی باشد. (ریلکه) اینو چند وقت پیش خانم صالح زاده استوری گذاشته بود من فکرم درگیرش شد و پرسیدم چه کتابی الان قسمتی ازش توی این مقاله هم بود. اسم کتابش هم چند نامه به شاعری جوان هست.


این مقاله رو دوباره خوندم. گیج بودم سر عکسام. فکر میکنم باید کار خودمو بکنم. تجربه کنم عکسامو بگیرم. و سرم گرم کار خودم باشه. همون توصیه هایی که اقای پور آزاد کرد.


2076 : عکسهام

خب بعد از مدتها با لپتاپ خدمت رسیدم. فکر کردم تایپ کردن از یادم رفته اما ظاهرا تغییری نکرده . امروز دیر از خواب بیدار شدم ساعت حدودای شش بود. و بدتر از دیر بیدار شدن خوابیدن دوباره بود که انجام شد -ــــــ- در نهایت ساعت نه بیدار شدم. دیشب نگفتم اما مقاله ی سکوت دیدن ( نوشته  ماینور وایت با ترجمه فرشید آذرنگ و سالومه منوچهری، حرفه عکاس ۴ ) رو دوباره خوندم. هزار بارم بخونیشا کمه براش . میخواستم عکسامو ببینم نقشه کشییدم کاری که وایت میگه رو منم انجام ببدم گفتم ساعت سه که بیدار شدم بشینم پاش و اون پروژه عیدم رو دیگه جمعش کنم بعد از مدتها که خب خواب موندمو بعدشم خوابیدم اما صبح نشستم پاش و تا الان مشغولش بودم. مرتبش کردم هنوز کار داره که باید باز نگاهش کنم خرداد اگه بتونم میبرمشون چاپ تا بعد دوباره نگاشون کنمو ببینم مجموعه ام چجوری میشه. تازه بعد اینم یه خورده بگذره عکسای جدیدمو نگاه میکنمو قبلش البته میرم سراغ دیدن عکس عکاسا ببینم هست که عکسشونو ببینم؟ یعنی کتاب عکسهاشونو. احتمالا امروز یکسره پای لپ تاپ باشم. تازه باید گالری بیانمم مرتب کنم بعد این همه مدت. اصلا امروز جمعه است وقت همین کارا. دلم میخواد برم عکاسی باید تکلیفم رو مشخص کنم . بهش که فکر میکنم هیجان وجودمو میگیره.همین دیگه خواستم اعلام حضور کنم:))))


یه چیزی که یادم رفت بگم این بود که عکسامو که میدیدم و بعدش که عکسای قبلی مجموعه امو نگاه کردم فهمیدم که چقدر عکسای الانم از عکسای اون موقع ام بهتر شده! نه که بخوام از خودم تعریف کنم معیار سنجش خودمم نه در برابر کسانی دیگه. یعنی خودم با خودم سنجیدم. 

عکسامو باید یه خورده نورشو بیشتر کنم تو لپ تاپم کامل نشون میده همینجوری اما وقتی میدم چاپ میبینم تاریک شده. یه اصلاح اینجوری هم لازم دارن.