روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۴۲ مطلب با موضوع «معرفی کتاب :: مقاله» ثبت شده است

1711 : باز خوانی مقاله : چگونه خوب عکس بگیریم؟

مجلهٔ عکس مرداد ۱۳۷۴ ، ترجمهٔ مجید عمیق 


دیگه از بیکاری اعصابم خورد شد نمیتونستم تا فردا صبر کنم تا کتابامو بخرم. در نتیجه اینو میخونم. بریم بیینیم بعد سه چهار سال چجوری برام. دلم بشدت برای اون روزا تنگ شد...

1709 : مقاله

سه صفحه بفقط سه صفحه مونده مخم نمیکشه :/ واقعا نمیتونم ادامه بدم از فردا مقاله های قدیمیو میخونم جدید الان نمیتونم خیلی سختن خیلی خیلی خیلی هیچی دریافت نمیکنم جز یه ذره همین اعصابم خورد شد. شایدم هیچی نداره. البته یه جاش که مرتبط بود با کتاب بارت جالب بود.  و این تلاش برای پیوند دادن عکاسی و زبان. و اونجایی که راجع به بخرا میگفت.  فعلا که استپ کردم. برم دفترمو بنویسم بعد. دوباره نوشتن حرفای استادمو برا خودم شروع کردم .

1708 : مقالهٔ جدید : عکاسی ، زبان ، زمینه

تصمیم گرفتم امروز فردا و احتمالا پس فردااز این ۹ مقاله ای که نخونده باقی موندن بخونم یعنی چون میلم به کتابایی که دارم نمیکشه و حسابی مشتاقم برم کتابایی که الان احساس میکنم رو مودشونمو بخرم و بخونم کلا فاز مطالعه امو یه مدت تغییر بدم بعد از این مقاله ها از عکاسی و ادبیات برم تو کار فلسفه. هوس کردم. الانم میخوام مقالهٔ عکاسی ، زبان ، زمینه ـ پیش در آمدی بر دههٔ ۱۹۸۰ ـ نوشتهٔ آن رویمر ، ترجمهٔ فرشید آذرنگ مجله حرفه هنرمند شماره ۲

1615 : اتمام مقاله : علیه تفسیر


نوشتهٔ سوزان سونتاگ، ترجمهٔ احسان کیانی خواه، نشر حرفه نویسنده


+امروز در چنین زمانه ای به سر می‌بریم : پروژهٔ تفسیر در عمده موارد واپسگرایانه و خفه کننده بوده است. مثل دود و گاز و صنایع سنگینی که آب و هوای شهر را آلوده کرده‌اند، تفسیرهای هنری هم که از هر سو بر سر رویمان میریزند و حساسیت‌مان را مسموم میکنند. در فرهنگی که همین حالا هم معضل کلاسیک اش رشد ناهنجار عقل به بهای تضعیف سرزندگی و توان حسی است، تفسیر همان انتقامی است که عقل از هنر میگیرد.

حتی فراتر از این‌هاست. انتقام عقل از دنیاست. تفسیر کردن یعنی بی‌چیز کردن و تهی‌کردن دنیا ـ برای این که دنیایی سایه گون از معناها بر پا شود . یعنی دنیا را تبدیل کردن به این دنیا. («این دنیا»! انگار دنیای دیگری هم وجود دارد.)

دنیا ، دنیای ما،به حد کافی بی‌چیز و تهی شده است. باید از شر المثنی هایش خلاص شد تا دوباره بتوانیم آن چیزهایی راکه داریم بلا واسطه تر تجربه کنیم.


+ هیچوقت به گوینده اعتماد نکن،به خود ماجرا اعتماد داشته باش! 


+در حال حاضر چیزی که اهمیت دارد بازیابی حواسمان است. باید یاد بگیریم بیشتر ببینیم، بیشتر بشنویم و بیشتر حس کنیم. 

کار ما این نیست که محتوای هرچه بیشتر در اثر هنری کشف کنیم، چه برسد به این که بخواهیم محتوایی جز آنچه در خود اثر وجود دارد از آن بیرون بکشیم. ما وظیفه داریم محتوا را کنار بزنیم تا اصلا خود اثر را ببینیم. 

امروز هدف تمام شرح هایی که از هنر ارائه میکنند این باید باشد که آثار هنری ـ و به قیاس آن ، تجربهٔ خود ما ـ برایمان واقعی تر بشود، نه ساختگی تر. کارکرد نقد هم باید این باشد که نشانمان دهد اثر چطور همین شده که هست ، و حتا نشان بدهد اثر همین شده که هست ، نه این که بگوید معنایش چیست.


خب چیزی که این بار فهمیدم این بود که تفسیر کردن واکنش نشون ندادن نیست. باید واکنش نشون بدیم به خود ماجرا. تحریفش نکرد. و این که تجربه ی ما از اون ماجرا واقعی تر باشه نه ساختگی . معادل براش نیاریم. این که خودش چیه نه این که چه معنی داره و خب با همون بازیابی حواس که باید بییشتر یاد گرفت بیشتر شنید و بیشتر ببینیم و بیشتر حس کنیم اتفاق میفته. 

من دچار اشتباه شده بودم. احساس میکردم هر حرفی بزنم یکی این که معادل میاووردم دوم این که یا حرف نمیزدم که تفسیر نشه . حتی تو ماجرای اخیر. در حالی که واکنش نشون دادن طبیعی. باید یاداوری میشد. 

1614 : مقالهٔ جدید : علیه تفسیر

البته خیلی جدیدم نه قبلا خونده بودمش اما میخوام دوباره بخونم. از کتاب علیه تفسیر ، نوشتهٔ سوزان سانتاگ ، ترجمهٔ  احسان کسانی خواه ، نشر حرفه نویسنده. هم این که واقعا دلم سونتاگ رو میخواد و هم این که اینو میخونم و بعدش کتاب بیماری به مثابه استعاره رو دوباره میخونمش.  از الانم اومدم کتابخونه یه جای دنج نشستم دم پنجره پشتم ستپن اصلا یه حالی که نگو :)))))))  بریم امروزو داشنه باشیم. به یاد یکشنبه ها، یکشنبهٔ دوست داشتنی...

1612 : مقاله جدید : درآمدی بر نقد و تحلیل عکس

خب من اومدم. ساعت پنج و نیم و من فقط احساس کردم انگار یه قرن هیچ کاری نکردم و یادم اپمد چه آدم مزخرفی شدم. هیچوقت اینجوری نبود که دست بکشم اما الان شش روزه که هیچ کتابی نخوندم. فلسفه عکاسی رو نتونستم بیشتر از درآمد جلو ب م و این فاجعه است . قبلا اینجوری بود اما تحت هر شرایطی دست از کار نمیکشیدم.  خب فکر میکنم باید یادم بیاد یعنی میدونین یسری چیزا باعث میشه موتورت بچرخه کم کم گرم بشه شروع کنی دوباره.  پس من تصمیم دارم مقاله هایی از استادم بخونم وویس های کلاسمو گوش کنم و یادم بیاد یعنی واقعا این بهترین ایده بود که به یادم اورد باید دست از این وضعیت به هر قیمتی بکشم. من برنامم این نبود که بیشتر از شش روز هیچ کتابی آخه. باورم نمیشه خیلی طولانی تر از اون چیزی که هست به نظر میرسه. دوتا مقاله هم هست که فردا باید زنگ بزنم دفتر مجله اش‌ و درخواست کنم برام بفرستن چون شمره های قدیم هست فقط فعلا همینا بریم تو کارش. موهامم یه ذره کوتاه کردم چتریمم کوتاه کردم اتاقمو جمع کردم افتادم به حونش و خب واقعا بی تاثیر نبود. مرتب کردن این حرکت کردن خسته شدن سابیدن انگار همون قدر که اتاق مرتب شد فکر منم مرتب شد. 


میخوام حالا در آمدی بر نقد و تحلیل عکس که مترجم کتاب نگاهی به عکسها که نوشته ی جان سارکوفسکی و ترجمهٔ فرشید آذرنگ هست رو بخونم. فکر‌ کنم خیلی همینطوری سال ۹۴ این طورا خوندمش به خاطرم نیست اصلا شاید خیلی پرت بودم. و خب الان وقتش. بسی ذوق زده ام. من باید بتونم با اینا دوباره سرو پا بشم بتونم وایسم و حرکت کنم. چقدر کار دارم خدای من. دلم تنگ شده برای خوندنشون. برای غرق شدن توی نوشته ها.


نمیدونستم مقاله محسوب میشه یا نه شاید باید مینوشتم درامد جدید ولی خب .

1596 : به یاد استاد حمیدیان

نمیخواستم عکس فقط به ثبت مناظر طبیعی بپردازد و بازتاب آن باشد بلکه «یک واقعیت دوم» به شکل عکس را دنبال میکردم...

معمولا عکس از یک دنیای بیرونی گرفته میشود.مردم شباهت هارا جستجو و طلب میکنند.اما عکس پدیده ای سوای موضوع است؛ جنس ، ساختار ، حجم ، هندسه و زندگی دیگری دارد. به این ترتیب ما عکس را «میسازیم» و «نمیگیریم»...

پشت «عکس»ها آدم ها هستند و بازتاب هویت آنها د عکس ها هویت ایجاد میکند...یکی ممکن است به انجام این کار نائل شود و هزار نفر نشوند...

پیش تجسم مبهمی از عکس ها در وجود عکاس هست که از فضای فکری و روحی او می‌آید. عکاسان در برخورد با عناصر طبیعی ، آن پیش تجسم را از حالت ابهام خارج میکنند.و در عناصر پیش رو، عکس نهایی را میبینند و برای بدست آوردن ان تدارک و اقدام میکنند...

.

تورج  حمیدیان متولد۱۳۲۱-۲۸ تیرماه۱۳۹۰

متاسفانه تاریخ تولدشون رو دقیق نمیدونستم که چه ماهی و چه روزی هستن.چون ترجیح میدادم که  اگه به یادشون بخوام حرفی بزنم زادروزشون باشه به نظرم جزو آدمهایی‌اند که مرگ براشون به اون معنانیست وهمیشگی هستن.


خب من یه خوده تو اینستا معذبم. طول میکشه یخم اب بشه :دی

اما این بخش هایی هست که از همون مقاله یا گفتگوی بعد از ما غربال به دستی می‌آید که استاد آذرنگ و اقای توکلی با استاد حمیدیان انجام دادن هست. عکس هارو قبلا گراشته بودم که اینجا میشه دید.

1435 : نوشتار بدون خواننده...

کتاب بر سر نقد هنری چه آمد ، نوشتهٔ جیمز الکینز ، ترجمهٔ مهسا فرهادی کیا ، نشر حرفه نویسنده رو شروعش کردم. 

اصلا ایده ای نداشتم که قراره با چه چیزی روبرو بشم اما مقدمه ی مترجم متوجه‌ام کرد که در مورد چی هست و چجوری. و بعد هم مقدمهٔ نویسنده بر ترجمهٔ فارسی که توی کتابهای دیگه هم بود. سفر به ایران الکینز هم برام جالب بود و البته درک این که هنر ایران اون هنری نیست که در سطح بین المللی نمایش داده میشه.

کتاب کلا چهار فصل هست. و در ظاهر خیلی حجیم نیست. فکر‌میکنم خب با توجه توضیحاتی که از مهسا فرهادی‌کیا خوندم فکر میکنم درست هست که ما هم شاید دچار همون گرفتاری هستیم که الکینز متوجه شده و آرمان اصلاح نقد هنری رو در سر داره و بهش فکر‌میکنه. و خوندن این کتاب به نظر ضروری بیاد برای این که شاید بفهمیم جریان از چه قراره و شاید با همین فهمیدن تغییری بشه ایجاد کرد یا همین که بفهمیم دست برداریم یا اگه کرتبط هستیم سعی کنیم انجام بدیم هرچند اصلا کار اسونی فکر نمیکنم باشه. اما مثل هر کار دیگه ای باید تلاش کرد.


فصل اول با همین عنوان نقد هنری : نوشتار بدون خواننده شروع میشه. الکینز میگه نقد هنری در زمان حال گرفتار دو تا وضعیت هست یک این که خیلی پر رونق و تعداد زیادی نوشته میشه آدمهای زیادی روز به روز بهش جذب میشن. انگار که در حال شکوفا شدن. دوم این که خب با این همه تعداد تکثیر زیاد و همه جا بودنش خیلی دیده نمیشه. خواننده نداره یا اگه خوانده بشه مخاطب خیلی بی توجه و انگار بدون این که واکنشی نشون بده ازش عبور میکنه. شاید توی هاطرش نمونه اگه فرد نویسنده باشه ارجاعی به این مطالب و نقد هایی که توی روزنامه کاتالوگ ها هست نکنه و فقط به منابع مشخص که سرشار ز منابع تاریخی مشخص هستن رجوع میکنن. در واقع تمام مقالات چاپ شده توی روزنامه ها کانالوگ ها و جاهای دیگه به قدری زیادن که کلا بعد یه مدت شاید فراموش بشن و خب هیچ جا هم ثبت نمیشن انگار که هیچوقت نبودن. 


اول اینو تایادم نرفته بنویسم. این وضعیتی که از نقد گفت اینکه ما به میزان خیلی زیادی نقد هنری داریم همه جا اما مخاطب اینقدر بیتوجه که شاید ماه ها و هفته ها بگذره متوجه نشی کسی خونده حکایتش توی عکاسی هم هست. هم از این نظر که عکاسی همه گیر شده. هر جا رو میبینی نمایشگاه عکس هست اما چقدر واکنش نسبت بهشون دیده میشه؟ تقریبا هیچی ! و اگه در مورد آثاری باشه خب هنرمندای قدیمی تر و جا افتاده تر باشن نهایتش همش تعریفو تمجیدو به به چه چه و توصیف از کارنامه کاری طرف. اگه به نفعشون باشه یا مزه اش به دهنشون خوش بیاد چه بسا که خیلی وقتا سکوت شده. هیچ حرفی زده نشده ام همیشه جایی در رفته از دستشون که میخواستن ببینن اگه اون هنرمند چند سال کاری ارائه نداده الان چه وضعیتی داره یا چرا اینجوری وقتی ارائه بده توی ایران خودشونو میزنن به اون راه و تظاهر میکنن براشون مهم نیست. اگه حرفی بزنن اگه نشستی چیزی باشه طرف حضور پیدا نمیکنه سر فرصت صداشو گوش میکنه اون تفکراتی که نمیدونم از کجا اومده رو مینویسه که ربطی به حرف های زده شده نداره. من برای همه اینها مثال دارم. مثلا کتاب فراموشی فرشید آذرنگ ،اگر تو مرا نبینی شهریار توکلی، دربارهٔ بیداری ایدین رحیمی پور آزاد ، از ناپدیدی سماء صالح زاده . جلوی خود من یکی از اساتید وقتی یکی از بچه ها از کارش و از استاد آذرنگ حرف زد جوری برخور کرد انگار این ادم وجود خارجی نداره یا اصلا انگار حرفی نشنیده ! من واقعا اون لحظه تعجب کردم که فازش چیه ؟! چون اون شخصی که حرف زد فکر‌میکنم یه مقایسه کرده بود از کار خودش سر اون کلاسا.

 توی نقد همین شاخه عکاسی این مشکل توی ایران هم هست که بالا نوشتم الکینز جلوتر میگه که نقد هنری تا قبل از زمان حال یعنی در نیمه ی اول قرن بیست ( حتی قبل تر هم شاید به نظر من) وضعیت خیلی متفاوتی داشته :« بیشترین دغدغهٔ منتقدان هنری در ان زمان ، مسائل مربوط به تاریخ هنر از جمله تاریخ حرفهٔ خودشان بود. در نتیجه این منتقدان معمولا در ابعادی وسیع تر می اندیشیدند؛ یعنی این که داوری های خود را در موارد مختلف با یکدیگر‌مقایسه کنند یا این که تفاوت میان جایگاه فکری خود با سایر منتقدان بررسی کنند. ... مسئله ی قضاوت د میان هم نسلان بل ( کلایو بل منتقد هنری انگلیسی) به شکلی جاه‌طلبانه تر و در قالب مقایسه هایی کلان تر مطرح میشد. این درحالی است که منتقدان معاصر معمولا تمایلی ندارند که فراتر از محدودهٔ نمایشگاه مورد نظر یا اثر هنری خاصی که در دست دارند فکر کنند، آنها طوری مینویسند که گویی تفکری خلاق و خارج از مرسومات کلیشه ای ندارند. مجلات لوکس معمولا این پیام غیر علنی را به منتقد میدهند : اظهار فضل نکن ، از موضوع اصلی دور نشو و به آن بچسب.» بله قضاوتی صورت نمیگیره همونجور که توی این فصل الکینز مینویسه منتقدا درگیر توصیف هستن. هیچ جانبداری نمیکنن توی نقدشون. مقایسه یا یا قضاوت یا تفکری که در مورد تاریخ حرفه خودشون ندارن  . در واقع اصلا تفکرات خودشونو انگار ابا دارن که بیان کنن مقایسه کنن روبروی هم قرار بردن حتی آثار تولید شده قبل رو زیر سوال ببرن. یا تفکرات خودشونو در مورد اون اثر به خصوص بیان کنن نه البته بدون استدلال. ولی انگار یه منفعت طلبی توی این سکوتشون به نظر من هست. شایدم ترس و یا همون حرف الکینز که : « از این که به طور جدی به تفکری خاص متعهد باشند شرم دارند.»

این مسئله رو که شرم دارن افراد به تفکر خاصی متعهد باشد حت تفکرات خودشون مطمئنن خیلی دیده میشه. حتی توی یسری اساتیدی که قطعا شاید جایگاهی برای خودشون دارن. یادمه ترم هفتم که بودم یه نشستی برگزار شد توی خانه هنرمندان با حضور اقای مهاجر و آقای نجم آبادی. تنها باری بود که من پای حرفهای این اساتید بودم توی کلاساشون حضور نداشتم اما همون موقع باید بگم واقعا نا امید شدم چون که  حتی وقتی پرسشی که میشد هیچ جواب قطعی ندادن به خصوص به سوال رو خیلی خوب تو ذهنم هست هم این که وقتی خواستن حرف بزنن و صحبتی کنن و شروع کنن با تاریخ هنر ایران فکر میکنم شروع کردن این که مثلا ناصرالدین شاه مثلا عکاسی رو آغاز کرد یسری حرفهای کلیشه ای که توی همه کتابها هست. همین. من نمیدونم توی کلاسها چجوری و راجع به چی حرف میزنن قضاوت من بر اساس حضورم توی اون نشست بود که علنن احساس کردم وقتم تلف شده و هیچ در واقع دانشی به من اضافه نشد و درگیرش نشدم. چرا باید اینجوری باشه؟ اکه این اساتید صحبت میکنن توی کلاسهاشون چرا تو یه مکان عمومی حرفی نمیزنن و انگار اومده باشن مصاحبه یعنی دغدغه ای ندارن یا میخوان ازشون فقط اسم باشه و یسری کار هیچ نمیدونم چجوری بگم . یاد این حرف بودلر افتادم که میگفت :  «همهٔ شاعران بزرگ به طور طبیعی و مقدر منتقد می‌شوند. من دلم به حال شاعرانی که تنها با غریزه‌شان هدایت میشوند می‌سوزد: من شخصیت آن‌ها را ناکامل میدانم. اما شاعران بزرگ وقتی لازم می‌بینند دربارهٔ هنر خود به زبان استدلالی سخن بگویند تا قوانین ناشناخته‌ای را کشف کنند که آثارشان را مطابق آن‌ها آفریده‌اند ، و از این مطالعات قواعدی را استرخراج کنند که هدف عالی‌شان خطا ناپذیری در آفرینش شاعرانه است، ناگریز بحرانی روی میدهد.» 

چیز دیگه ای که موقع خوندن این فصل یادم اومد با این حرف الکینز که نقد هنری توی دانشگاه و فضای آکادمیک هیچ شاخه و کرسی نداره و هیچ مرکزی نیست که بتونه بر اساس اون خودشو تعریف کنه و اگر داشت وضعیت بهتری بود. و اگر منتقدهایی هستند به عنوان منتقد هنری اموزش ندیدن هیچوقت. میگه :« مسئله اینجاست که هر رشتهٔ آکادمیک در کنار تمامی تضاد ها و دشواری های مهار نشدنی که در درون خود دارد بر فعالان حوزهٔ ی خود دو نوع فشار خاص وارد میکند : نخست آگاهی از حضور و نظر همکاران . دوم القای حسی از آگاهی دربارهٔ تاریخچه ‌ای از تلاش هایی که دیگر فعالان این رشته در گذشته انجام داده اند. دو حسی که هم اکنون به طرزی تماشایی و عجیب در حوزهٔ نقد هنری امروز غایب است.»

 من یاد اولین نشست اولین دوسالانه ی عکس دانشگاه تهران افتادم. با سخنرانی فرشید آذرنگ. استاد بخشی از حرفهاشون راجع به نقد بود و کتاب تری برت. این گفته‌ی استاد آذرنگ « که در حال حاضر متاسفانه کسی نیست که کلاسها یا کارگاه های نقد رو هدایت کنه. الان کسی که یه متن ترجمه میکنه ترم بعد نقد درس میده! کسی که دو نفر میشناسنش دوتا کتاب خونده ازش میخوان نقد بنویسه. اینها معضلِ. یعنی ما نمیتونم بگیم فضای آکادمیک و بعد بیایم صحبتای جدی بکنیم، ولی بیرون از اینجا به همه کس و همه چیز باج بدیم. یه عده یه اکیپی رو شکل بدن تا چند سال به همه جاو همه چیز باج بدن و فکر کنن دارن سنتی رو شکل میدن. بعد توی این اکیپ سعی کنن‌ اسم همو همه جا تکرار کنن.توی این مجله، دانشگاه ، توی یه وبینارو در پی‌یک مقاله ، سخنرانی یا هرجایی و فکر کنن که این مسئله رو اگه پنج سال ادامه بدن بعدش سنتی شکل میگیره و تاریخ درست میشه.» این همون حرف بعد از مسئله ای پیش میاد که ما بعد از حرف الکینز باهاش مواجه میشیم. ما نقد عکس داریم اما استاد نقد عکس درستی نداریم که آگاه بشه. البته من استاد آذرنگو در این زمینه واقعا قبول دارم و موضع امو همینجا مشخص میکنم. این شاید اولین کاری که شاید قبل از خوندن حرفهای الکینز هم انجام داده بودم این که به طور جدی متعهد به تفکری باشم و ازش شرم نکنم یا خودمو به خاطر منفعت طلبی یا بلاتکلیفی که بعدا ممکن چی بشه پنهان نکنم. و این که برای یه منتقد درست حسابی بودن باید کار کرد. این حرف اقای آذرنگ که اینجا همه یکی دوتا مقاله مینویسن و بعد خیلی راحت میان در جایگاه استادی قرار میگیرن یعنی این که هیچ دانشی این افراد ندارن. نقد چیزی نیست که یکی دوروزه بشه انجامش داد. حرفی که توی مقدمه خوندم از نتیجه گیری حرفهای الکینز که فرناز فرهادی زده اینه که :« این جایگاه بلند مرتبه و پر اهمیت بدست نمی‌آید مگر با کسب دانش و مطالعه و تعمق و بلند پروازی که منتقد در آن جایگاه و اهمیتحرفهٔ خود  ا به عنوان یک عمل روشنفکرانه جدی بگیرد.»

و اون کتاب تری برت استاد گفتن که تا یه جایی موافقش هستن اما از یه جایی به بعد نه. ... این کتاب به نظر خیلی کتاب فلسفی میاد خیلیا بهش علاقه مندن اتکا میکنن اما اخرش نتیجه ای که میگیرن ازش همون توصیف و تفسیر و کسایی که باهاش پیش رفتن به مرور هیچ معضلی از عکاسی دستگیرشون نمیشه. توی کلاسا نه عکس نه عکاس نه عکاسی برای بچه ها مسئله ای نمیشه و بعد میگن که مثالی میزنن برای ارتباط بین فلسفه و عکاسی که توضیحش توی این پست نمیگنجه. جای دیگه ای از حرفهاشون گفته بودن توی عکاسی ایران معضل آموزش وجود داره. فلسفه توش خالی و بعد توضیح میدن با مثال که عکاسی رو چطور میشه به فلسفه ربط داد. 

این مسئله و مسئله‌ای بود که الکینز هم حرفی راجع بهش میزنه :« که در اوایل قرن نوزدهم برخی از منتقدان هنری توسط فیسوفان و نویسندگان معاصرشان جدی گرفته میشدند و دیگران ـ بنیان گذاران نقد هنری غربی ـ خود شاعران و فیلسوفان پر اهمیتی بودند. د نی دیدرو فیلسوف قرن هیجدهمی در بنیان گذاری نقد هنری تاثیر مهمی داشت.او همچنین فردی جامع الاطراف و یکی از مهمترین فلاسفه قرن بود. در مقایسه با دیدرو کسی مانند کلمنت گرینبرگ ، یعنی جنجالی ترین و مهم ترین منتقد هنری برجستهٔ مدرنیسم، برخوردی سرسری با فلسفه داشت ، زیرا فلسفهٔ کانت را بیشتر از آن مقداری که برای اثبات دیدگاه هایش نیاز داشت جدی نمیگرفت. اما شارل بودلر نمونهٔ خوبی بود که در میانه ی قرن نوزدهم ، نقد هنری فرانسه را چنان قدرتمند کرد که نویسندهٔ دیگری پیش از او این کار را انجام نداده بود...»



خب تموم شد و راستش اصلا فکر نمیکردم اینقدر حرف بزنم فقط دز حین نوشتم یا آوری میشد برام و نمیخواستم یادم بره.


من فکر میکنم از خودم شروع کنم. باید تغییر داد. منم بلد نیستم. منم راستش شاید توی نوشتن بدترین ادم ممکن باشم . ولی فکر‌میکنم باید شروع کردو با تلاش واقعی ، امیدوار‌بود که تغییری ایجاد میشه.

1431 : مقاله ، معرفی عکاس : نیکلاس نیکسون

«نیکلاس نیکسون از مهربان ترین عکاسانی است که تاریخ عکاسی به خود دیده است. شاید مهربانی او از آن باشد که در فاصله نیست. و خیلی نزدیک و دم دست است. ترحم نمیکند، اما همدلی دارد. باید و نباید نمی آورد، کج و راست نمیکند، تغییر نمیدهد و همین تورا میپذیرد. 

هیچ گاه سوژه هایش را دستمایهٔ معانی دیگر و کلی و استعاری قرار نداده و و پیشنهاد های نا مربوط و بزرگ نکرده ...

تمام عمر کاری‌اش با آن دوربین گت و گندهٔ چوبی و قدیمی روبروی آدم ها نشسته و زیر آن پارچهٔ سیاه رفته که فقط نگاه کند و حین واضح سازی ، خیره شود تا چشمانشان و خنده‌هایشان؛ و امید و اضطراب‌هایشان را ببیند. واین برای عکاسی امروز ، موهبت فراموش شده ای است. »


خب راستش یه خورده شروع کردن کتاب جدید برام سخت بود در نتیجه گفتم که فعلا مقاله بخونم. 

مقاله ای با عنوان آدمهای نیکسون و ایدز ، نوشتهٔ اندی گروندبرگ، و ترجمهٔ فرشید آذرنگ


نیکسون رو اولین بار ترم اخر که تازه شروع شده بود سر پروژه ی اولمون اسمشو استاد گفت خب من اون موقع هنوز راه نیفتاده بودم و عکاسای زیادی رو نمیشنلختم این که جلوتر ز این که استاد بگه بدونم کی نبود. بعد اون عکسهامم عکسایی بود که از بخشایی از صورت از نزدیک گرفته بودم واضل نمیدونم چیشد که انجامش دادم اصلا فکر‌نمیکردم که چیز خوبی باشه فقط میدونستم استاد گفته طبیعت نه پس باید جای دیگه ای دنبالش باشم حقیقتا هم عکس هامو حتی الان که نگاه میکنم دوست دارم با این که خب فکر میکردم ابدا خیلی خوب نشه توی عکاسی هم خب تجربه هایی بدست اووردم که هنوز تو خاطرم هست و استاد خب هدایتمون کرد و من فکر نمیکردم اینجوری بشه هرچند که ناقص و باید کاملش کنم شاید سالهای دیگه. امیدوارم. شایدم نه نمیدونم. نه که خب اصلا به پای عکسای نیکسون نمیرسه ولی گاهی خودمم تعجب میکنم از کاری که کردم انگار ادم دیگه ای بوده. بگذریم. خلاصه این که اپنجا بود که استاد گفت خصوصیتی عکس های نیکسون داره و ما بریم ببینیم و من اونجا فهمیدم که قضیه از چه قراره. 

حقیقت اینه من نیکسون رو دوست دارم. خیلی در نظرم شلوغ و پر سرو صدا نیست کاراش برام یه سکوتی داره. میگم سکوت نه این که همه چی ساکن باشه و ساکت توی عکسا.انگار سکوت عکاس رو بشه فهمید یا حس کرد. یا شاید حرفی که رولان بارت گفت توی اتاق روشن اتفاق میفته. منتها منظور من توی عکسهای نیکسون این نیست که وقتی چشم رو میبندی تو آگاهی عاطفیت سر بر بیاره. انگار همون هنگام دیدن عکس هم این اتفاق بیفته. بارت گفته بود: «عکس باید ساکت باشد( عکس های پر هیاهو هم وجود دارند که اصلا از آنها خوشم نمی آید). این مسئله به ملاحظه و تو داری ربطی ندارد، به موسیقی مربوط است. ذهنیت مطلق تنها د حالتی از سکوت و تلاش برای سکوت بدست می‌آید. ( هنگامی که چشم‌هایتان را میبندید، تصویر را وامیدارید تا در سکوت سخن بگوید). عکس زمانی تحت تاثیرم قرار میدهد که آن را از حرافی های مبتذل و مرسومش نظیر تکنیک ،گزارش ، هنر و غیره کنار بکشم. چیزی نگویم و بگذارم تا آن جز با خواست و رضایت خویش در آگاهی عاطفی‌ام سر بر آورد.» شاید عکس های نیکسون جزو دسته عکس های ساکت اند. البته من هنوز روی اون حرفم که گفتم که میتونم سکوت خود عکاس رو بفهمم هستم. ولی خب جد از اون خود عکس هم شاید همون چیزی هست که بارت میگه. سعی نداره چیزی رو به ادم بچپونه!

توی مقاله نوشته نیکسون از ابزار های سنتی و دوربین قطع بزرگ استفاده کرده نوشته با دیدن عکسهای نیکسون میشه فهمید چجوری از این وسایل استفاده کرد و کاری بی سابقه در هنر رو انجام داد. خب به نظر من حقیقتا شاید امروزه خیلیا اگه آنالوگ یا از این ابزار استفاده کنن بیشتر تاکیدشون بر ابزار باشه. اما نیکسون ظاهرا کاری نداشته که این ابزار زمانش گذشته یا به گذشته مربوطِ. عکس براش مهم بوده و عکاسی. توی مقاله نوشته عکسهایی که با دوربین قطع بزرگ از ادمهایی گرفته که شاید مشخص باشه در فقر زندگی‌میکنن بر عکس کارهای انسل ادمز چاپهاشون اون زیبایی متعارف و مرسوم رو ندارند. خاکستری ها استادانه و هماهنگ نیستند. ام این ناشیگری ها تبدیل به یک امتیاز شده. «آنها واجد نوعی نزدیکی، بی واسطگی و صراحت اندکه کاملا با خصلت حسابگرانهٔ تصاویر ادمز تفاوت دارند. »

اقای گروندبرگ نوشته که عکسهای مجموعه ایدز نیکسون « گزنده ترین ، تامل برانگیز ترین و به یاد ماندنی ترین عکس های نیکسون‌اند. چه بسا آنهارا بتوان قویترین تصاویری دانست که تا به حال از تراژدی ایدز گرفته شده‌اند  » و این که چون مثلا یک فرد رو چند ماه عکاسی کرده میشه اون تحلیل و زوالی که شاید به مرور به خاطر بیماری براش اتفاق میفته رو حس کرد و متپجه شد. اما عکسای این مجموعه اش همونطور که مجموعه سالمندانش هم هست و بالا اوردم بی غرض بدون ترحم اند. اقای گروندبرگ میگه توی این عکسهاش به مرور خودآگاهی سوژه کمرنگ میشه. البته استاد میگفت که سوژه به معنی عکاس هست و ابژه به معنی کسی یا چیزی که ازش عکس گرفته میشه. ولی فکر کنم اقای گروندبرگ برعکس میگه یا اینجا فرق میکنه و منظورش از سوژه کسی هست که ازش عکاسی شده با مثالی که از توماس موران زده معلوم میشه که خب اولین عکسهاش کاملا مشخص حواسشون به دوربین اما اخرین عکسها همون نگاه خیره که انگار جای دیگه ای هست و به بی نهایت نگاه میکنه. 

عکسهایی هم از خانوادش گرفته مجموعه ای داره که هر سال عکس از همسرش در کنار سه خواهر میگیره و خب میشه زمان رو کامل حس کرد و این که این عکسهای خانوادگیش «نشان دهنده ی آنند که عکاس به سوی بیان احساسات معمولی و متعارف گام برداشته»

چیزی که  گالاسی توی مقاله ی کاتالوگ نمایشگاه نیکسون گفته این که هرچی این اثار پخته تر شدن به روح آثار دایان اربوس نزدیک ترن کاملا چرتِ. که البته گروندبرگ هم میگه اینو ولی قبل از اون من یادم اومد فکر کنم سونتاگ در مورد کارای اربوس نوشته بود که :«موضوع کار آربوس ... آگاهی نا خشنود است. اما به نظر نمیرسد شخصیت های نمایش وحشت او از زشتی خود، آگاه باشند.آدم های آربوس در درجات مختلفی از نا آگاهی نسبت به فلاکت و زشتی شان قرار دارندو همین باعث محدود شدن موضوعات عکاسی او از حیث وحشت آور بودن میشوند. : آنهایی که احتمالا به مصیبت هایشان آگاهند خود به خود از حوزهٔ کاری او بیرون میروند. مثل قربانیان تصادفات، جنگ ها ، قحطی ها و شکنجه های سیاسی( من فکر میکنم بیماری هم جزوش به حساب بیاد بعضی هاشون). آربوس هیچ وقت از حوادث و اتفاقات ناگهانی زندگی عکاسی نکرد؛ تمرکز او روی بدبختی های شخصی و بطئی بود که معمولا هم از زمان تولد همراه فرد بوده اند.» و قبل ترش هم نوشته که :« ... اما [واقعیت این است که در کارهای او] هیچ نوع ملاحظات انسانی که خاص عکاسی از چنین سوژه هایی است، رعایت نشده است  سوژه های او همزمان رقت انگیز، دلخراش و مشمئز کننده اند ...»

که سر تا پا تفاوت این دو نفر با هم مشخص میشه. گروندبرگ نوشته که « سابقهٔ رویکرد نیکسون را با وضوح بیشتری میتوان در کارهای واکراونز دید ـ خصوصا اونزی که پرتره های کتاب “اکنون بیایید مردان مشهور را بستاییم” را گرفته است. نیکسون به مانند اونز سبکی را تکمیل کرده مه گویی سبک نیست، زیرا برای لحظه ای گذرا و جادویی ، آنچه به ما می نمایاند و چگونگی نمایش آن ، با یکدیگر همسان و مترادف میشوند.» چیزی که شاید یادآوریش خوب باشه این هست که اونز توی یسری از مجموعه هاش یه فاصله ای با اون چیزی که ازش اماسی میکرد حفظ میکرد یجور بی طرفی شاید این اشتراکی باشه بین نیکسون و اونز.

خب فک‌میکنم ببسه. اگه دوباره درباره ی عکاسی یا کتابی که توش در مورد کار عکاس بخصوصی نوشته بخونم بالای صفحاتشو از این نشانک ها میزنم و مینویسم. اون کتاب کلمات عکاسی انتهای کتاب نوشته صفحاتی که از افراد اسم برده شده رو به نظر کار خوبیه. 

اون حرفهای سونتاگ از کتاب دربارهٔ عکاسی، ترجمهٔ فرشید آذرنگ و نگین شیدوش  از نشر حرفه نویسنده هست. 


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


تصویر خود عکاس



نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon




نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon



نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon



نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon

1416 : غم ها تجربه های سرنوشت ساز تری اند

خب گفته بودم که توی این گفتگو مجله سینما و ادبیات شماره ۶۶ من انگار با یسری درگیری هایی که این مدت داشتم به یه نتیجه گیری رسیدم یا مطمئن شدم. 

مثلا اخیرا نوشته بودم که نسبت به امر دیجیتال و فضای مجازی ، عکاسی آنالوگ و دیجیتال کلا این فضا خیلی حس خوبی ندارم این که عکسامو نمایش بدم یا اصلا دیجیتال عکاسی کنم یا نه. بعد نتیجه گرفتم نمیشه دیجیتال عکاسی نکرد اما باید چیز دیگه ای باشه که تفاوتشو با نشون بده چیزی که بین دیجیتال و انالوگ مشترک کلا از این حرفا که الان دقیق یادم نی توی پست های قبلم هست. توی این گفتگو در جواب سوالی که اقای نوری پرسید این که :« با توجه به مسئله جهانی شدن و در دسترس بودن و با توجه به این که هر شخصی در هرجایی هرزمانی که بخواهد میتواند تجربه ی شخصی خود را به نمایش عمومی برساند، برخور هنرمند عکاس به عنوان کسی که از امر عمومی به عنوان ماده خاماثرش بهره میبرد با زمانی که هنوز این اتفاق نیفتاده بودو تنها خودش امر ثبت کردن رو بر عهده داشت چه تفاوتی کرده؟»

استاد آذرنگ میگن که درسته که این اتفاق افتاده اما نظر مساعدی ندارن این به خاطر برگردوندن و خواستن و ترجیح گذشته نیست بلکه « تلاش برای فهم مسئله و گونه ای مرز بندی تازه و نو و امکان قدرت عمل است.» و این که شاید این تفاوت این جابه جایی ها و همنشینی های بین امر عمومی وشخصی رو بشه توی این شدن  و تغییرات زمانی دید.  « این اتفاقات و توسعه و تحولات در نبود اهلیت و ظرافت طبع ، باعث در هم ریختگی و اغتشاش حدود وثغوری است که میان امر عمومی وشخصی و امر عام مطرح کردم.» 

د ادامه هم میگن این امکانات فضای عمومی که در اختیار همه هست باعث شده هر فردی این فضارو با فضای عمومی و امر عمومی یکی و مشابه بدون و خودشو خاص یا یگانه نشون بده. در حالی قبل از این فضاها « فرد هنرمند با تمرکز بر خود و احوالات و بینشش در جمعی مختصر و حلقه‌ی دوستان  سعی داشت امر شخصی و یونیک را به امری عام و غیر قابل چشم پوشی بدل کند. » زمانی که فضای مجازی نبود هنرمند باید با موادو مصالحو ادمای واقعی سروکله میزدند. « یعنی یک عکاس اولین مخاطبش خودش ، استادش یا عکاسان همفکرش بود. » بعد مثال میزنن که یه زمانی توی تاریخ عکاسی شما توی یک فضای غیر شخصی تری حضور داشتین که شامل یه گروه محدودی میشذ با ویژگی های مشخصی که اونها و در یک گروه یا رویکرد قرار میداد جای میگرفتین. توی این گروه خودتونو نشون میدادین و عیارتون سنجیده میشد. همین که   ظاهرا همه چی د همون دوره مدرن شخصی بود ولی ما باید تاییدمونو از یه فضای بیرونی میگرفتیم. بیرون ز مرزهای نودت که رگه مهمی از امر عمومی /عام مداخله میکرد.

و البته ادامه اش که من بنویسم خیلی طولانی میشه فقط میخواستم بگم که چقدر با خوندنش فهمیدم چی درست.و چه اتفاقی باید بیفته. این که توی فضای مجازی م با ادمهایی سرو کله میزنیم بیشتر که به قول همین گفتگو خارج از حیطه ی نگرانی ها و دغدغه هامونن. در حالی قبلا هنرمندا یکدیگر رو به عنوان بخش مهمی از هست و نیست خودشون میدیدن و در همین جریان ایده های بعدی شونو شکل میدادن. حالا من میخوام مثلا خلاصه بگم ولی خیلی افتضاحم میدونم:). استاد میگه که درسته که این فضا حسن هایی داشته ادمهایی که شاید بعید بوده با هنر درگیر بشن متوجه یسری چیزا شدن اما ایرادی که داره اینه که هنر تبدیل به فرهنگ شده و در همون حد نمایش عمومی مونده.و توی این فضا فقط هنرمندو مخاطب خودشونو نمایش میدن و فقط مبادله فرهنگی که حالا توضیحات بیشترش توی مجله هست که من نمینویسم. 


یادتونه نوشتم از پست مدرنیسمم وقتی فهمیدم چیه خوشم نمیاد با این حال مطمئن نبودم که توی حرفایی که خوندم فهمیدم درست متوجه شدم. 


کاش الانم دوره ای بود که هنر اون ارزشی که بایدو داشت. کاش اثرمون جوری بود منتظر بودن چیزی خلق کنیم. اوری میذاشت نه این که مخل باشه ظاهرا. کاش کارمون مربوط به زمان و مکان خاص یا دوره ای خاص نباشه انقضا نداشته باشه راهگشا باشه. کاش بشه تجربه زیسته جهانشمول و همه این کلماتی که درک کردنش فقط با خوندن کامل گفتگو امکان پذیره رو انجام داد. به نظرم اولش خیلی سخت اوند خیلی ججوری که ترسیدم شاید نتونم اما خب فکر میکنم ترس مانع میشه مانع دنبالش رفتن یا خواستن شاید بشه کم کم همیشه براش تلاش کرد که اتفاق بیفته. کاش میشد به ملزومات بیان دست پیدا کرد. 


یه چیز دیگه هم که بود این هست که همین انتشار اثر هنری توی فضای مجازی منو درگیر کرده بود. با سوالی که پرسیدن استاد گفتن که :« اثر همری در چنین فضاهایی قابلیت اصلی خودش را از دست میدهد به خاطر این که بخش عمدهٔ دارایی و اعتماد و همراهی ما نسبت به اثر، تماس و لمس ماده و جنس اثر است. در واقع ابژه ی هنری به معنی واقعی کلمه ابژه است. : شی متعلق شناسایی؛یعنی موضوع تامل و تمرکز ما.نه موضوع نظر و عقیده ی ما. » جلوترم میگن این همون تفاوت خوندن کتاب با خوندن فایل pdf. و این که منظورشون انکار کردن تکنولوژی یا سر اومدن چیزها نیست یا نوستالژی بلکه « مرادم نقش چیزی استبه نام تاریخ مواجه و آداب ملزومات برخورد با اثر ، در کنار یا در برابر محتوا یا همان مطلب اثر. » و این که دوام یک حس‌هم چیزی نیست جز فاصله گرفتن از همین فضای مجازی همگانی یا گالری ها به خاطر جهت گیری و نظاره کردن اوضاع تا وقتی که نه فراموش بشن نه حل بشن و این یکی از راه های تداوم یک حس. 

انتهای مقاله هم ر مورد اندوه و شادی گفتن. خب فهمیدم شاید دلیل فراموش شدن شادی ها چی هست. و این که غم ها تجربه های سرنوشت ساز تری هستن. اندوه اندوه... هوووف همین دیگه. فکر‌میکنم کافیه. من اینقدر یاد گرفتم انگار سر کلاس استاد باشم. حس میکنم هنوز ادامه داره و تموم نشده. شاید باور نکنین که این گفتگو واقعا پربود برام اینقدر که یادگرفتم. خیلی خیلی بیشتر از هفت هشت صفحه. فقط نگرانم یادم بره همیشه اینارو باید هرچند وقت یه بار تکرار کنم. 

میخوام فیلم مادر و پسر ساکوروف رو ببینم. مثال کتاب اتاق روشن بارت خیلی کمک کرد یعنی این کاری که بارت کرده بودو فهمیده بودم. تجربه زیسته اش. و این که دیگه چند بار باید با اسم روبر برسون روبرو بشمو فیلماشو نبینم واقعا چقدر باید برم سراغش. تازه گذران زندگی‌رو هم ندیدم اینا از این فیلمای مزخرف روی پرده سینما نیست.  

اینم بگم بود که هنرمند در مورد یه چیز شخصی هیچوقت صحبت نمیکنه بلکه چون خودش و شخص خودش واسطه راهبری بقیه به امور کلی میشه تجربه شخصی میگن. استاد گفت اینارو و این که همرمندای بزرگ اونهایی هستن که خودشون رو تبدیل به گذر گاه میکننیجوری که بدون اونها ما اونوقت درکی از امور نمیتونیم داشته باشیم.

این تیکه اخرشم دلم میخوا بنویسما ولی تو یه پست دیگه. 


راستی اون کتاب شور زندگی ونگوگ رو نمیخونم که مها گرفته با این که به نظر جذاب میاد اما خب این کتابا خب فکر نمیکنم خیلی کتاب خوبی باشه  بهتره چشممو برای کتابای قدیمی نویسنده های بزرگ بزارم.