روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۱۵ مطلب با موضوع «معرفی کتاب :: مقاله» ثبت شده است

1180 : در حال کلنجار رفتن

واای هرکاری میکنم نمیشه اون دفعه ریختما. هرکاری میکنم این مقاله ها نمیتونم بریزم تو فلشم گفتم کلشو بریزم داشته باشم. اوووف. یعنی میریزم تو گوشی بابام با تلگرام بعد از اون باید بریزم تو فلش :/. این بار بار اخره اگه شد که شد نشد باز امتحان میکنم :دی اه خدا کنه بشه. یه عالمه رو هنوز نخوندم. میخواستم بعد از علیه تفسیر اتاق روشن رو بخونم دوباره بعدش یه بازخوانی اتاق روشن هست مقاله از برگین یه همچین چیزی با مقاله ی آنچه تنها یک مرتبه رخ داده که درموردش هست. باحال میشد. یه دونه هم هست گفتگو با تورج حمیدیان فکر کنم اسمش بعد از ما غربا به دستی میآید اینم خیلی دوست دارم بخونم مهسا میگفت خیلی خوبه حتما بخونیم اون موقع. اگه بشه فقط قدر امکاناتو ندونستم:/

912 : زنگ تفریح

خب بزارین هچی تو مغزم میاد مخل کارم میشه رو بنویسم [ الکی مثلا خیلی خفنم :/ :دی] 
درباره عکاسی فصل پنجمم به نام انجیل های عکاسی. خب دلیل این که زیاد نمینویسم اینه که اکه بخوام بنویسم کل کتابو باید بنویسم من واقعا واقعا واقعا سونتاگو دوست دارم بعضی جاها که میرسم واقعا حیرت میکنم چطور یه نفر اینقدر دقیق چیزایی رو نوشته و متوجه شده ارزیابی کرده که توی اون حرفه نیست شاید اصلا عکسیم نگرفته باشه یعنی رسته اینو قبلا مقدمه ی مقاله ی آئورا بود فکر کنم خوندم اما واقعا انگار درکش نکرده بودم که چجور افسونی هست و روی من هنوز فعال نشده بود. بقط میدونستم اما الان که این کتابو میخونم با گوشت و پوست و تا مغز استخونم میفهمم که فوق العادست ادم حیرت زده میشه شاید همون فاصله ای که این افراد ب عکاسی دارن باعث شده  همه چیزشو بیینن و شاید بی طرف اون چیزی که بوده و هست رو اینقدر دقیق ام خیلی دلم میخواد بگذریم بگذریم خلاصه که همین شاید و این روزا بیشتر از هر وقتی احساس میکنم عکاسی رو عاشقشم و از این بودنش  و از این که عمرمو میخوام براش بزارم پشیمون نیستم.

دیگه این که بچه ها در تب و تاب انتخاب واحدن اوم فکر کردم که درست که از یه نظر شاید دلم بخواد فقط یه کلاسو باز تجربه کنم که تجربه دوبارش به اون صورت گذشته احتمالا لوسش میکنه در نتیجه همون بهتر تموم شد و دستاورداش باهام موند :دی اما ام نیمه پر لیوان اینه که چقدر الان کنترل بیشتری روی زندگیم دارم و چقدر زمانو بهتر از گذشته خرج میکنم هرچند هرچند خیلی ضعف دارم و دارم سعیمو میکنم درست بشه ولی این که کارایی رو میکنم که شاید تا قبل اون نمیکردم نه به این صورت کارایی که واقعا دوست دارم و با انجامشون نه تنها باعث رشدم میشه و تجربه میکنم  بلکه لذت بخش هم هست و شاید تفریح برام حساب میشه مول کتاب خوندن شاید پارسال این موقع تازه داشتم شروع میکردم و خیلی به اینصورت نبودم زمانم کمتر بود و سر به هوا تر بودم یا موزیک یا زبان یا فیلم حتی توی این مدت فیلمم زیاد دیدم و خیلی دوست دارم راجع بهشون بنویسم فیلمای البته تا حدی درست حسابی ام دنبالشونم و فیلمایی که ارزش دیدن دارن گاهیم نه. راستی گفتم فیلم چند روز پیش داشتم نگاه میکردم یکی از فیلم های هری پاترو اسمشو دیدم خب باید بگم توی سن نوجوونیم تینقدر که ب هری پاترو کتابشو فیلمش خاطره دارم با خانوادم ندارم :دی فق یادم افتاد چقدر دوسشون داشتم الان که داشتم فکر میکردم دیدم اونقدر ها هم بد نبود جدی میگم اگه بچه دارین بکر نکنین خوندن این کتابای فانتزی خوب نیستو این داستان به جرئت میتونم بگم یسری از چیزایی که توی زندگی هست رو از همین کتاب یاد گرفتم مثل صداقت شجاعت دوستی انتخاب ام بخشش  و خیلی چیزای دیگه  که شاید از کتابای دینی هرگز هرگز یادمگرفتم! و واقعا دلم میخواد بعدا میدونم وقت نمیشه ولی باز بخونمش. هنوز شبایی که تا صبح روی مبل بیدر میشستمو ولش نمیکردم تو خاطرم هست.
بگذریم خیلی ددیگه زنگ تفریحم طولانی شد. فعلا :) 

871 : دو ماه دیگه مونده تا ۹۶ تموم بشه

خب امروزم تموم شد شیر و زردچوبمو خوردم. نوشتنم تموم بشه میخوابم کهصبح بیدار شم یه چیزایی تو ذهنمه فعلا نمیخوام حرفی‌بزنم. بگذریم

امروز مامان گفت تولد باباست چند روز دیگه. همش‌که تو خونه باشی تاریخ از دستت در میره ده روز دیگه دی‌ماه هم تموم میشه فقط دو ماه دیگه تا تموم شدن ۹۶ مونده. فکر کنم امسال دارم پیشواز میرم عید رو. مثل داستان عیدا همش عقب گرد میکنم همش فکر میکنم چیکار کردم چیکار نکردم. چقدر امسال زود داره به تهش میرسه چقدر پارسال همین موقع ها دور میاد. انگار تازه اینجوری آدم میفهمه یک سال یعنی چی اینقدر که شاید امسال در طول این مدت تغییر کردم. بزرگ شدم؟ نه فکر نمیکنم :دی یعنی میدونی به این فکر میکردم که من انگار تو یه مقطع سنی ثابت نیستم نه این که نباشم اصلا جمله ای ندارم که مسخره به نظر نیاد. بزار توضیح بدم انگار تیکه تیکه ام نمیتونم بگم مثلا مثل تمام دخترای ۲۴ سالم. خب من ممکن یه جاهایی مثل یه دختر ۱۰ ساله باشم یا ۱۵ ساله گاهی سی ووو متوجه میشی انگار خب یه ریتم دقیق ندارم. شایدم طبق معمول چرت میگم اما چیزهایی هست که جا به جاست هر چند بعضیاشو علاقه ای ندارم دست بزنم بعضیاشو سعی دارم درست کنم یعنی خودمو برسونم بهش بعضیاشم پاک کنم یا حداقل کمرنگ ترش کنم حل بشه. راستش نمیدونم بقیه هم اینجوری هستن یا نه. دلم میخواد به هر حال در مور خودم عملیش کنم میدونم بهترشدم مائده ی امروزمو از مائده ی ۹۵ و تمام سالهای قبل بیشتر دوست دارم با این که خیلی چیزا هنوز بهم دهن کجی میکنه. یه خورده زوده شاید اما فکر کردم بهشون. میخوام تا عید به خودم عیدی بدم پرونده ۹۶ ام خوب بسته بشه. پست عیدمو هنوز تو خاطرم هست. دلم میخواد واقعا یسری چیزامو بزارم کنار مثلا پشت گوش انداختن یسری کارارو :) یا این که یسری عادت خارو برای خودم ایجاد کنم و یسری رم از سرم بندازم بیرون. میدونم میتونم فقط باید نیت کنم :دی.

یکی از اون چیزا که دلم میخواد خلاص شم حافظه تاریخی تصویری مسخره ی توی مغزمه. کاش یه دکمه بود میشد از جلو چشم پنهانشون کرد. مثل روزای قبل مردن مامان جان. مسخرست حتی نمیدونم چطور تو خاطرمه همه بی اعصاب بودن دعوام میکردن خب بچه دو سه ساله چه میفهمه مریضی چیه مرگ چیه همه منظورم مامان بابام نیست کلا همه اونجا بودن منم انگار تو دستو پا :/ یادمه حتی عمم بردتم خونشون :/ قیافشون وقتی دورم بودن. یادمه دکتر بردنمو بیمارستانو عکس برداری کلیه رو چقدر بدم میومدو متنفر بودم هی چکاب چکاب بابا وقتی چیزی نیست ول کنین دیگه چیه هر سال دیگه نرفتم بزرگتر که شدم تا همین الان آزمایش ادرار بدم متنفر بودم متنفر هستم کاش همش پاک میشد اون سرم ها. اون سرکار موندنا از دست مها هی میگفت اتاقو جمع کن من جمع میکردم بعد مثل همین الانش میزد زیرش فکر میکنین چرا بدم میا همه چی مرتب باشه همه چی صافو صوف.یا دعواهامون یا وقتی که با دوچرخه افتادم زمین طرف راست پام یه زخم گنده مه نمیتونستم راه برم اصلا انگار نه انگار منو گذاشت دم در رفت با لاله دوچرخه سواری حرف بزنه حالا من نمیتونستم اصلا راه برم با چه ممافاتی خودمو رسوندم:/ یا مثلا وقتی از تاپ افتادم زمین تقصیر خودم بود از این تاپا برام خریده بودن مثلا جایزه بعد از دکترو عکس برداری چقدر گریه کرده بودمو ترسیده بودم از سرنگی که جای سرم بود از این بزرگا خب مرض دارین نزارین جلو چشم بچه بعدش برام تاپ خریدن وصل کردن به بارفیکس. همون روز واکمن داشتم یادمه جلو ماشین گذاشته بودم ماشین فکر کنم مال خودمون نبود مال شوهر خالم بود یا بابابزرگم. ماشین نداشتیم. اینو یادم نی دقیق. واکمنم آب شده بود چقدر ناراحت شدم. اونم خریدن دوباره بعدا یه واکمن سبز جنگی با مها حرف میزدیم توش. تاپ رو که وصل کردن مدرسه نمیرفتم یادمه مها میرفت با دختر خاله هام تقریبا تو یه رده سنی بودیم نزدیک هم من از همه کوچیک تر. ولی بگذریم اون شب شام خورده بودیم کوکو‌سیب زمینی هم بود یادمه حتی جایی که سفره بود قبلش به مامان گیر داده بودم پشتیشو برداره میتونستم روش‌بشینم فکر‌میکردم بزرگ شدم مها اومد تابم بده گفتم از جلو هل بده نمیدونم چی شد از پشت برگشتم یهو افتادم سرم خورد به عسلی همون میزی که بغل تخت میزارن چی میگن بش تیز بود سرم شکست چیزی نمیدیدم صدا بابا بودو مامان. فقط یادمه مامانم سرمو محکم فشار میداد خون نزنه اون زور دستشو یادم میاد. آژانس گرفتن ماشین مداشتیم حتی وقتی بخیه میزدنو یادمه یادمه ازم سوال میپرسیدن حواسم پرت بشه منم یاد مامان جان افتاده بودمو میگفتم دلم تنگ شده واقعا الان فکر میکنم هیچ ربطی نداشت به اون وضعیت. دیگه یادم نیست ولی حموم نباید میرفتم باند رو سرمو نمیتونستم تحمل کنم فکر میکردم زشته دکتره بهم گفت مثل هد میمونه اصلا معلوم نی شکست سرم‌‌‌. بار دوم که رفتم بخیه ام کشیده شد مامان تاپ رو جمع کرد هرچند که بعدا راضیش کردم با پشتیش وصل کنه. مها فکر میکرد تقصیر اونه افتادم بیچاره.بیخیال تا قیامت میتونم تعریف کنم چه فایده ای داره. نه که خاطرات خوب نمونده باشه تو ذهنما نه هست اما نه به پررنگی اینا هست اما باید بخوام به خاطر بیارم یهو حمله نمیکنن بهم هست اما اینجوری روم تاثیر نذاشتن. کاش نبود کاش یادم نمیموند. اخه شام شبی که سرم شکست چرا باید تو خاطرم مونده باشه دیگه:/ یا تمام راهرو های بیمارستان از دکترا بدم میاد. یا نمیدونم کاش میشد انداختشون تو یه پوشه قفلش کرد دیگه چیزی ازش بیرون نمیومد. خب قبطه میخورم واقعا به کسایی که شاید همه چیشون سر جاش بوده هیچ تکه ای گم نشده زمان اتفاق افتادن تجربه کردنش دیرو زود نشده همه چی سر وقت بوده نه این که یسری تجربه ها جا به جا بشن نه این که من تو سن ۲۴ سالکی هنوز با لذت کارتون ببینم چون اون موقع شاید به اون صورت نبود هی باید التماس میکردم یا از یسری چیزا فراری باشم البته میگم خاطرات خوبم هست همیشم اونجوری نبود شایدم چرت گفتم یادمه داستان اسباب بازیارو مامان حتی برام کتابشو خرید زندایی بابام اینا خونمون بودن مهمونی بود خونمون بود باید میچسبوندم یه چیزیشو دوسش داشتم یادم نی چند سالم بود. 


چقدر حرف زدم اما میخوام بگم مهم نیست برام حتی این که یهو بیان تو ذهنم خب بیاد اونا فقط تصویرن مهم نیست هرچی‌که بوده معلوم نیست اگه همه اینا نگذشته بود من اینجا باشم شاید اصلا یه ادم دیگه بودم الان حداقل به این فکر میکنم باید تعییر بدم بسازم حل کنم تجربه کنم شاید پازل رو کامل کنم. نمیدونم از امسالم راضیم هرچند خیلی سال عجیبی بود و پر ماجرا خیلی عجیب شاید با تمام اتفاقات بدش برام رویایی بود این که میتونم بگم سال ۹۶ خاطرات خوبش به پرنگی خاطرات دیگست برام جالبه میدونم دررنگ تر میشن. میخوام یجوری ببندمش که این رضایت کامل باشه میخوام تا عید کم کم کم ایرادامو درارم فکر کنم یواش یواش چی میخوام یادم پارسال شاید همین موقع ها اصلا فکر نمیکردم دلم بهواد زبان یاد بگیرم اصلا در خودم نمیدیدم ام امسال شروعش کردم هرچند اولشم اما خب ببینیم چی میشه. خیلی طولانی نوشتم میدونم شب بخیر. 

852 : در ارتباط با مقالهٔ اشباح اگلستون

قبل از شروع اگه البته حال و حوصله ی خوندن همچین متن طولانی رو دارین باید بگم که شاید اولین باره به خودم جرئت میدم اینجوری بنویسم و حرف بزنم راجع به مقاله ای و راستش هرچقدر آدم اولین دفعاتش باشه ترس از اشتباه کردنشم بیشتره و قطعا بدون خطا نیست به خصوص این که من نویسنده نیستم و واقعا بلد نیستم خیلی چیزهارو در این زمینه. شاید یسری جاها گسسته باشه یا یهو فضای نوشتم تغییر کنه که قبولشون میکنم. و این نکته که این نوشته ی من شاید به صورت کلی بگه مقاله در مورد چی هست اما اصلا تاکید میکنم اصلا خلاصه نیست یا چیزی که حق مطلب رو ادا کنه. واقعا جدی پیشنهاد میکنم اگر علاقه دارین و دنبالشین بخونینش جزو چیزهایی هست که خیلی برام مفید بود خیلی فهمیدم ازش و این نوشته ها همش به نظر خودم یه توضیحاتی میده راجع بهش و همش مرتبط هست ولی نه بیشتر از خودش. همین خیلی نوشتنش طول کشید جون کندم تا تونستم بعد چند وقت. امیدوارم خیلی ایراداش بزرگ نباشه .




خب مقاله‌ی اشباح اگلستون ، نوشتهٔ فرشید آذرنگ که در مجله حرفه هنرمند شمارهٔ۶۰ تابستون ۹۵ منتشر شده رو برای دومین بار دیروز خوندم. دوست داشتم در موردش بنویسم چون برای خودم خیلی راهگشا بود و این که قبلا هم گفتم که شاید ده صفحه باشه اما من خودم به شخص اینقدر که پر‌محتواست به اندازه ی یه کتاب حداقل دویست صفحه ای ازش یاد گرفتم . خوندنشم هر دو بار خیلی طول کشید. برای نوشتن ، اولش در خودم نمیدیدم کلا در حال کلنجار رفتن با خودم بودم چجوری انجامش بدم. دوست داشتم خیلی کامل باشه یجوری که کسی اگر خوند به نظرش بد نیاد و استفاده کنه. میدونم الانم کلی ایراد داره و بدون نقص نیست اما فکر میکنم خالی از لطف نباشه.  حداقل شاید یه خلاصه ای یا‌معرفی بشه که برین بخونینش و شاید یه چیزایی رو بفهمین خیلی کلی و نه به مفصلی خود مقاله. من نمیتونم و نمیخوام که کل مقاله رو کپی کنم اینجا چون هم خیلی طولانی هست و هم لزومی نداره وقتی میشه به خودش دسترسی داشت. یه خورده هم شک داشتم چجوری بنویسم که به این نتیجه رسیدم دلم میخواد مثل همیشه که مینویسم باشه و اینکه هرچی که فهمیدم و برداشتم بود و به ذهنم رسید رو بیان کنم. 


این مقاله چند بخش هست و اونجوری که خود استاد اذرنگ گفتن، در مورد سیاست، هنر و باقی چیزها

چیزی که به طور کلی ازش برداشت کردم و توی ذهنم اومد بعد از این مقاله، اولا که وضعیت هنر ایران رو کامل میشد درک کرد. که کجای کار هستیم و این که هنر واقعی و نحوه ی شکل گرفتنش چجوری اتفاق میفته. منظورم کار هنرمندانی هست که ثابت شده هستن و الگو حساب میشن برامون.و یا اثار هنرمندان مؤلف(فکر کنم واژه ی درستی استفاده کردم. امیدوارم که این طور باشه) واجد چه ویژگی هایی هست و یا نیست که تفاوتشون رو با بقیه مشخص میکنه و باقی هنرمندا، یا بهتره بگم هنرمند نماها درواقع ندارن و نفهمیدن و ادای هنرمند بودنو در میارن. غافل از این که گند زده میشه هم به کار خودشون و هم هنرمند اصلی که سعی دارن شبیهش بشن و کار کنن. اون آثار هنرمند مؤلف به مرور زمان ارزشش از دست میره.چجوری میشه تشخیصش داد؟.حتی خودمو سنجیدم که کجای کارم. چقدر نزدیکم و چقدر فهمیدم؟ خیلی قسمت هارو کاملا درک میکردم چون تجربه شخصی داشتم خیلی قسمتها هم شاید به نظر ساده میومد اما متوجه شدم که شاید ابتدایی باشن اما همین چیزهای به ظاهر ساده که خیلی ها دست کم میگیرن، و فکر  میکنن که اصلا مهم نیست و خودشو نشون نمیده در اثر، چقدر مهمن و تاثیر گذار.  

این مقاله رو که میخوندم ، یاد سخنرانی استاد آذرنگ در نشست سالانه‌ی عکس دانشجویان عکاسی دانشگاه تهران، که اسفند پارسال برگزار شد افتادم. مطالبی که گفتن خیلی با این مقاله ای که نوشتن نزدیک بود شاید البته مقاله خیلی مفصل تر و تو مسائل دیگم گسترده تر شرح داده شده باشه‌ اما هم اون سخنرانی رو یادم اورد و هم این که یه عده دوماه بعد از سخنرانی تازه یادشون اومد که حرف بزنن راجع بهش و با اعتماد بنفس بسیار بالا، به خودشون جرئت بدن اسم نقد رو روی نوشته ای بزارن که با بی ادبی ، خصومت ، بدفهمی و از قصد با سو تعبیر‌ از حرفای استاد نوشته شده! البته این اتفاق خودش یه نمونه نشون دهنده و تایید کننده ی حرفای استاد آذرنگ بود‌ در مورد وضعیت هنر ما و جوی که حاکم هست. به عنوان مثال این گفته‌ی استاد آذرنگ « که در حال حاضر متاسفانه کسی نیست که کلاسها یا کارگاه های نقد رو هدایت کنه. الان کسی که یه متن ترجمه میکنه ترم بعد نقد درس میده! کسی که دو نفر میشناسنش دوتا کتاب خونده ازش میخوان نقد بنویسه. اینها معضلِ. یعنی ما نمیتونم بگیم فضای آکادمیک و بعد بیایم صحبتای جدی بکنیم، ولی بیرون از اینجا به همه کس و همه چیز باج بدیم. یه عده یه اکیپی رو شکل بدن تا چند سال به همه جاو همه چیز باج بدن و فکر کنن دارن سنتی رو شکل میدن. بعد توی این اکیپ سعی کنن‌ اسم همو همه جا تکرار کنن.توی این مجله، دانشگاه ، توی یه وبینارو در پی‌یک مقاله ، سخنرانی یا هرجایی و فکر کنن که این مسئله رو اگه پنج سال ادامه بدن بعدش سنتی شکل میگیره و تاریخ درست میشه.» عده ای که وقتی فکر میکنم دقیقا مصداق حرف افلاطون توی کتاب جمهور هست. افراد منفعت طلب که اطرافیانشون رو جوری انتخاب میکنن که از اونها بیشتر از اون چه که لایقش هستن تعریف و تمجید کنن و حاضراً براشون همه کار کنن. این افراد به خاطر منفعت طلب بودن و این که عقب نمونن از قافله و این که خودی نشون بدن ، حاضراً هرکاری بکنن و وقتی کسی حتی بر خلاف عقایدشون هست اما به حضورش احتیاج دارن ، خودشونو به هرصورتی نشون میدن حتی کوچیک میکنن تا با اون فرد صمیمی بشن و مقصودشون برآورده بشه. به محض این که کارشون پیش رفت نقابشون رو بر میدارن و دیگه انگار نه انگار این افراد زالو صفت هستن که از خوشون چیزی ندارن فقط با چسبیدن و تظاهر برای منفعت خودشون هرکاری میکنن. بدون داشتن صداقت، شرافت ، فداکاری ، باج ندادن و پس زدن نفع شخصی و...که داشتن این موارد گفته ی استاد آذرنگ که توی این وضعیت تنها چیزی که کمک کننده‌است و بر عکس تصور جناب رحیمی اصلا چیز مشفقانه ، عجیب یا بچه گانه ای نیست. وضعیت حال حاضر دقیقا به خاطر عدم توجه به همین مسائل که شاید چیزهای خیلی ساده ای به نظر بیان اما انسانیت بر پایه همین ساده ها معنا پیدا میکنه تازه به نظر من اصلا ساده نیستن فقط به خاطر تکرارشون در غالب حرف و عمل متظاهرانه اینجوری به نظر میان و کسی که عمل میکنه و درصدد انجامش بر میاد متوجه این موضوع میشه و کسی که انجام نداده و تلاشی نکرده ، در واقع خودشو توضیح میده و در واقع هیچ بویی از آدمیت و انسانیت نبرده. در نتیجه اینهارو  نصایحی مشفقانه کودکانه میدونه و در نظرش مسخره میاد.

چیزی که بعد از اون قضایا شاید خیلیا بهش فکر کردن این بود که این عده کجا بودن تا حالا. اگه اینقدر جدی هستن، چرا هیچ کاری ازشون دیده نشده و یا چرا توی نشست حضور پیدا نکردن تا مطالبشون رو همونجا بیان کنن و جوابیم بشنون! نه این که پشت سنگر از دور قایم بشن و ابراز وجود کنن اونم با شنیدن چندین باره ی صدای ضبط شده‌ی نشست بعد از گذشت دوماه به این منظور که زمان کافی داشته باشن برای فکر کردن. تا شاید به این بهانه راهی رو پیدا کنن تا خودشون رو مطرح کنن در نقش هنرمندان دلسوز ، حامی‌ و نگران جامعه ی هنر. اینها که ادعا میکنن استاد آذرنگ درکی از فلسفه نداره و فقط در طی سخنرانی در حال بداهه پردازی هست و بهش پیشنهاد میکنن با رجوع به مطالب و منابع سخن بگه و مطالعه ی بیشتری داشته باشه، همه مطالب رو در‌یک انسجام فکری دسته بندی‌کنه و غیره و ابراز نا خوشنودی میکنن از روخوانی نکردن و وابسته نبودن استاد به مطالب کلیشه‌ای و در دسترس کتابها. و فکر میکنن فیلسوف بودن مفهومی هست که به اشخاصی اطلاق میشه که با استفاده‌ی زیاد از یسری لغات غلمبه سلمبه ،مفاهیم و... به وسیله ی حفظ یا ارجاع به کتاب و روخوانی ، که شاید اصلا لزومی نباشه به استفاده ازشون. همین که با مراجعه و گفتنش بقیه رو مطلع کنه که بله یه منبعی هست و کتابی خونده شده. به خصوص جایی که ممکن از همه سطحی درونش باشن و نسبت به همون جایگاهی که دارن خیلی از کلمات قلمبه سلمبه رو نفهمن یا شاید بطور کامل ندونن و بعدش در انتهای سخنان پربار شخص ، بیشتر از این که شنونده به موضوع محتوت فکر‌کنه درگیر ظاهر میشه و بعدم که دنبال میکنه میبینه هیچ سروتهی نداشته و شاید ادم پیش خودش فقط به این نتیجه برسه که سخنران فقط به این نحو میخواستِ ثابت کنه که فردی با مطالعه و کتابخوان است !در حالی که این چیزها واقعا اثبات کننده ی میزان درک فلسفی نیست. نه که خرکسیم خب استفاده میکنه هیچی نفهمه منظورم اینه که ملاک سنجش نیست ظاهر هست اصل قضیه متفاوتِ.

مطمئناً کسانی که بر این اساس میسنجن، نمیدونن که یکی از شاخص هایی که نشون میده فردی فیلسوف هست و فلسفه رو اتفاقا کامل بهش رسیده ، این هست که فردی تولید فکر و اندیشه میکنه و این کار فقط با مطالعه ی زیاد و تلاش میسر میشه که شخص از بقیه مطلب میگیره اما در نهایت خودش ایجاد میکنه و تفکرات خودشو با دانشی که کسب کرده به زبان میاره. اینجوری نیست که اگه منابع رو ازش بگیرن یه آدم تو خالی باشه یا اگه جایی در موقعیت قرار بگیره دستوپاشو گم کنه چون حرف و منبعی نداره.شخص فیلسوف در جا و در لحظه فکر میکنه و سخن میگه بدون این که نیاز داشته باشه به دسترسی به کتاب ، مقاله و از این دست تا بهش پناه ببره یا این که چیزی را هزار بار بشنوه و چند ماه زمان لازم داشته باشه تا بتونه حرفی بزنه! شخص فیلسوف میتونه مطالب و مقصودشو به خصوص درجایی که نمیدونه کمترین میزان اطلاعات چی‌هست با ساده ترین زبان برسونه و مطلب رو در ذهن شنونده کاملا جا بندازه بدون این که دنبال خودنمایی باشه که سطح اطلاعاتشو به رخ شنونده بکشه.و البته مهم تر از اون مخاطب رو درگیر ظواهر و معانی ظاهری نمیکنه بلکه به معنای واقعی شنونده درگیر موضوع گفته شده میشه. وقتی مطلب در ذهن شنونده‌ی درست و صادق البته، نه مثل این اشخاصی که مخصوصا عینک کج فهمی‌ به چشم زدن ، جا میفته و به صورت غریزه در میاد یعنی اون شخص بدون تلاش بدون فکر ملکه‌ی ذهنش شده. و این کاری هست که سقراط انجام میداد. حرفی که استاد آذرنگ زدن اینجا دقیقا همین بود. راستش درسته که من حرفهام شاید در ظاهر پاسخی باشه به اون مقاله ای که جناب رحیمی نوشته اما باز وقتی نگاه میکنم و میخونم میبینم به حدی ساده ترین و واضح ترین چیزهارو نفهمیده یا حداقل اینجوری تظاهر کرده و یه جاهایی همونطور که قبل هم گفتم آدم متوجه کج فهمی فرد از سر غرض ورزی میشه دلم نمیخواد که پاسخی به اون باشه درواقع ترجیح میدم فقط بگم برای کسایی که درک میکنن. آدمی که خواب هست میشه بیدارش کرد اما کسی که خودشو به خواب زده هیچوقت بیدار نمیشه! و نکته دیگه‌ای هم که جالب بود برام توی خوندن اون مطلب این بود که خیلی کوته فکرانه اومده یه مبحثی رو که کاملا توضیح داده شده یه جمله ازش برداشته قبل و بعدشو زده و نوشته با علامت تعجب که این یعنی چی!در حالی که وقتی کلی گوش داده میشه کاملا مشخص این که معانی رو اینجوری تغییر میدن خیلی غیر حرفه ای و غیر انسانیست و تو معقوله ی نقد جایگاهی نداره.

پس از این جا‌به بعد میرم سراغ مقاله اشباح اگلستون و یه بخشهایی ازشو که مهمتره و خب به طور کلی ابتدا هم گفتم که همون مباحث نشست دانشگاه تهران هست به صورت مفصل. جالبیش اینجاست این مقاله تابستون ۹۵ در حرفه چاپ شد. چطوری هست که به نشست واکنش نشون دادن اما این مقاله ها رو انگار نه انگار.دقیقا همون حرکتی که سر کتابها انجام میشه . یا واقعا فهمیدن این قضایا خارج از محدوده ذهنشون هست و متوجه نمیشن یا به خاطر جایگاه خودشون و ناتوانی که دارن سعی میکنن پس بزنن تا یه وقت درامد، کاسبی و هرچیزی که هست متزلزل نشه. وگرنه با توضیحی که از برداشتشون از تصاویر و متون کتاب ارائه کرد من مطمئن شدم این فرد ظاهرا شاید واقعا نمیفهمه و شاید تقصیر خودش نیست و خیلی خنده دار اومد برام این شدت نادانی‌نفهمی و کوری! شاید هم انکار یا جهالت ! نمیدونم چه اسمی میشه روش گذاشت. با تمام اینها، رفتار و حرفهای این اشخاص به کسی که این همه سال در حوزه ی عکاسی و آموزش حضور داشته، کتاب تالیف کرده ، ترجمه کرده ، نشست گذاشته و صحبت کرده و ... قطعا نمیچسبه. به خصوص وقتی از جانب کسایی زده بشه که هیچ جایگاهی ندارن  و شاید به خاطر همین موضوع بعد از سخنرانی ، این آدمها منافع خودشون رو در خطر دیدن و به خاطر همین اینقدر آشفته شدن اومدن درستش کنن زدن چششو کور کردن . کاملا مشخص شد که در چه جایگاهی چه کسانی قرار دارن و این اتفاق خیلی خوبی بود این مشخص شدن موضع ها! این که جناب رحیمی اون همه حرفی که زده شده رو نادیده گرفت و جوری رفتار کرد که اون یک ساعتو نیم انگار اصلا هیچ حرف مهمی زده نشده و تمام گفته ها سطحی و از سر سواد کم استاد آذرنگ بوده ، نه تنها نفهمیده بلکه حرفهای نشست رو با بی قیدی نادیده گرفته درواقع باید به خودش نگاه میکرد که چرا من نمیفهمم و درک نمیکنم نه این که طرف مقابل با تمام سابقه ای که داره پس تماما اشتباه میگه و باید‌چون من نمیفهمم خودشو تغییر بده و با بی‌ادبی این صفت رو به استاد آذرنگ نسبت بده که برداشت عامی از فلسفه داره در حالی‌که خودش عکاسی رو به پایین ترین درجه ممکن یعنی عکاسی مبایلی و به قول آقای آذری عکاسی توده ای‌ میکشونه و مدعی که این شورش و سیل همون عظمت تاریخی هست که خلاف گفته ی استاد آذرنگ که بر این عقیده اند که عکاسی مرده است ثابت میشه. من نمیدونم این اقا چه فکری کردن که عکاسی رو در این حد پایین کشیدن که چون سهل الوصول هست و سیل جمعیت از مردم عادی که هیچ هدف و دغدغه و مطالعه ای از عکاسی ندارن وشاید تنها هدفشون ثبت یادگاری باشه میتونن تاریخ درست کنن. متاسفانه این عده متوجه نمیشن که دلیل این که ما تاریخ نداریم و عکاسی مرده دقیقا به خاطر همین سیل عظیمی هست که وجود داره. 

خب و اما حالا مقاله :) چقدر طولانی شد مطلب بالا شک دارم کسی بخونه اما خب دستم که به نوشتن بره ها دیگه کوتاه نمیشه :دی 


شاید اگه ۳-۴ سال پیش بود، قبل از خوندن مقاله و یسری صحبت هاو کلاس استاد ، اصلا نمیدونستم که عکاسی اینجا در حال حاضرمون فاقد تاریخ هست. توی عکاسی ایران یکی از مسائلی که وجود داره این که یهو یه جمعیتی از عکاسا نظرشون جلب میشه به یک هنرمند مؤلف، به خاطر کاری که کرده و یا ایده ای که داشته، گاهی شاید مثل یک مُد برای بروز بودن ، برای دیده شدن.یا مثل جلب شدن افرادی به یک سبکی که خارج از ایران وجود داره و شکل گرفته و حالا فکر میکنن اگه تمام اونو که اونجا رخ دادرو بیارن پس ما هماهنگ و همزمان میشیم با خارج! و یجورایی میخوان عقب نمونیم بروز باشیم. این افراد سعی میکنن که شکل یکی از این ادمها کار کنن در واقع فقط در ظاهر، کارشون مثل اینها بشه مثلا ‌بخرا‌، اگلستون ، فریدلندر، اودن ، جف وال و غیره.اما چیزی که اتفاق میفته و نتیجه ای که داره این هست که نه تنها مثل اون شخص نمیشن بلکه باعث میشن اون عکاس هم از دست بره. معلوم نیست که تا کی قراره این اتفاق بیفته و چه نتیجه ای داره. تا قیامت میشه بروز بود. هرچی اونور میبینیم بدون هیچ درکی هیچ تفکری که متناسب با شرایط خودمون باشه مثل مکان ، زمان ،هنرمند و... رو‌ایجاد کنیم.

این که برای مدرن بودن مثل سبک ها و اتفاقاتی که جای دیگه افتاده جلو بریم هیچ ارتباطی به تاریخ نداره « این که باید تاریخ یک قوم و ملت رو بر اساس سبک های هنری جای دیگر حتی اگر جهانی دنسته بندی و مجسم کنیم ». واقعا مسخرست. همون جور که استاد آذرنگ هم گفته که البته من هرچی میگم و بلدم از خودشون هست ، اگه ما توی بقیه مسائل مثل ادبیات ، موسیقی و غیره هم این نگاه و عملکرد رو داشتیم الان نه خبری از نیما بود نه شجریان نه هدایت نه اکبرخان شهنازی و... جای اینا ما مجبور بودیم فقط هنرمندای تقلید کاری رو اثارشونو ببینیم که شاید حتی نزدیک به هنرمند اصلی اصلا نباشن. باز اگه توی همین عکاسی و حوزه تجسمی یکی از سبک ها یا اثار رو با دقت و متناسب با شرایط خودمون انتخاب میکردیم و جلو میبردیمش بدون این که بخوایم فکر کنیم اون طرف چه اتفاقی داره میفته یا این که همش دنبال بروز بودن باشیم میشد که بگیم شرایطی محیا شده برای شکل گرفتن تاریخ. و اون جوری که گفتن این همون تفاوت امر جدید با امر نو هست. بزارین اصلا به یه زبون دیگه خیلی ساده و خلاصه و کلی بگم. 

الان یادم افتاد اینو یعنی اینجوری خیلی بهتر باشه خیلی خلاصه خیلی وقت هست که سعی دارم بنویسمو نمیدونم چجوری همه چیو بگم  از چی‌بزنم از چی نزنم اما اصل قضیه که خیلی به نظر تهش بهش میرسه اینه . بعد که بخونین مقاله رو میفهمین. چیزی که میگم چیزی هستش که خیلی وقتها بهش فکر میکنم. و خب نتیجه ی ‌خوندن این مقاله هم بود که خیلی زیاد‌تر بخوام بهش فکر‌کنم.

من نمیدونم چرا توی عکاسی اینجا جوری باشیم که خودمون ، چجوری بگم منشا بشیم. یعنی بهمون رجوع کنن. ایجاد کننده باشیم. چرا باید و البته دنبال اینیم که وابسته ی اون ور باشیم. ادامه دهنده ی‌راه اونها. نه این که یاد نگیریم ، استفاده نکنیم ، ایده نگیریم تاثیر نگیریم این چیزها توی همه چی‌هست هر مسئله ای فرقی نمیکنه هنر باشه یا چیز دیگه اما چرا چرا یکاری نمیکنیم. چرا فقط وقت رو هدر میدیم و عمرمونو و این توهم رو داریم که هنر ایجاد کردیم و البته تاریخ. فارق از این که جایگاهی نیست. پیدا کردن یه اسم شهرت واقعا فایده ای نداره شاید مادی چرا اما....منظورم از کار این نیست دنبال چیزای عجیب غریب بریم یا فکر کنیم هزار تا بلا بیاریم سر عکس یا هنری که انجام میدیم عجیب غریبش کنیم ظاهرشو بسازیم بعد فکر‌کنیم کاری کردم بعد اون کارو تا چهل سال تکراری یا با همون یه حرکتی که انجام دادیم تا چهل سال توی اسمشو یادم نیست جشنواره های خارجی مسابقات نمیدونم اسمش چیه دقیقا ولی شرکت میکنن و همش با کارای تکراری مثل زنای قاجار قدیریان از این هنرمندا زیادن.هیچی ندارن واقعا بدون هیچ معنی تأمل برانگیز. بیشترشبیه صنعت میشه تا هنر! به قول همین مقاله ما اینجاها با مسائل سیاسی طرفیم نه با امر سیاسی و مسئله ی کامن سنس. خیلی احمقانه فقط وقت تلف‌ میکنیم.  و تهش اگر خیلی خوب باشه کار زیر مجموعه تاریخ جای دیگه هم قرار فکر‌نکنم بگیریم بین این همه آدم که همینجوری حتی کارشون توی ذهن هیچکس نمیمونه و اگه جایگاهی پیدا کرده فروش‌رفته یا کنار کار یه عده دیگه اونطرف قرار گرفته.

 دلم میخواد راستش یعنی یکی از رویاهام که بهش فکر میکنم اینه که بتونم کاری کنم که هم اصالت و شأن عکاسی حفظ بشه اون ماهیت اصلی که داره به معنای واقعی شناخته بشه هم این که بتونم قدمی بردارم بسازم خودمو برای تحقق همچین رویایی. نمیدونم چجوری بگم میتونم مجسم کنم اما گفتش شاید اولین باره به زبون میارم میدونم اگه به هرکی بگم بهم میخنده. خیلی محال هست. با این حال آرزو بر جوانان عیب نیست. دلم میخواد مثل کسایی بشم که قبولشون دارم اما از یه طرف خودمم کاری کرده باشم نه این که صرفا ادامه دهنده کپی کننده یا نمیدونم . این آدما، انگار مشخصه ای دارن که مختص خودشون هست یعنی هرچقدرم دیگران سعی کنن کپی کنن نمیتونن یجور جایگا دلم میخواد عکاسی ایران اینجوری بشه. به خاطر این نیست که بخوام اسمی داشته باشم یا پولی درارم اصلا اصلا این چیزا نیست میدونم خیلی سخت شاید هیچوقت اونجوری که فکر میکنم نشه چون خیلی خیلی کار داره و این که من هنوز خیلی کوچیکم برای همچین چیزی خیلی چیزا نمیدونم.فقط میخوام این وجهشو نشون بدم که عکاسی این هنر بزک کرده ای‌که یه عده ازش منفعت میبرن نیست. میخوام نشون بدم بقیه بفهمن.  یعنی اینجا چرا به این چیزا فکر نمیکنن یسریا ؟ و بعد اظهار نظر میکنن که این شور عظیم عکاسی مبایلی و این گرایشی که بهش پیدا شده و هرکسی حتی معلمی ساده داره حرکتی انجام میده! اخه شما به من بگین چرا اینقدر خار میکنن عکاسیو ؟ ایا نباید تو دهن این آدم زد؟! چرا اینقدر احمقن و نوک دماغشونم نمیبیننو هیچ حرکتی نمیکنن. عکاسی اصلا فقط دوربین دست گرفتن نیست. چه برسه به مبایلی که هیچی‌نداره. شخصی که استفاده میکنه ازش فقط یه دکمه رو لمس میکنه نهایتش میبینه از چی میخواد عکس بگیه بدون این که به خیلی چیزا فکر‌کنه. اخه یه شخص عامی کسی که مطالعه ای نداره از ابزار مناسب برای رسیدن به هدف و اون ایده، درسته که برای درک موضوع آخرین مرحله است اما شخص باید دنبالش باشه که بهش برسه. وقتی اصلا نمیدونه هاله چیه. ایده چیه چجوری میتونه کاری کنه. این سیل عظیمی که عکاسی میکنن نهایت دغدغه تی‌که داشته باشن ثبت لحظه است « اونم نه لحظه ی گذار از واقعیت به سمت هنر(کاری که عکاسای مؤلف مثل اگلستون انجام دادن ) بلکه فقط لحظه ی قرار زندگی هرروزه. » فقط ثبت میکنن. من موافق حرف استاد آذرنگم که عکاسی کار یک قوم هست نه فقط یک نفر. تلاشمو میکنم میدنم کسان دیگه ایم هستن که دنبالشن البته همه به لطف یک نفر اما  این اتفاق میفته فقط دلم برا کسانی که نمیفهممو درک نمیکنن و افق وسیع تری رو نمیبینن میسوزه. 

مسئله ی کامن سنس چیز دیگه ای هست که توی مقاله مفصل توضیح داده شده. قبلا خودم توی مقاله ی دیگه ای خونده بودم ولی نمیدونستم یعنی چی بعد که پرس و جو کردم دیدم میشه عقل سلیم.و من بر اساس همین معنای کلی خوندم و سعی کردم‌ که بفهمم. اما واقعا میگم درواقع هیچی نفهمیده بودم تا قبلش. اصلا یه چیز دیگه بود. نمیدونم چجوری باید کوتاه توضیحش بدم واقعا شاید توی پست دیگه ای. این حجم از نوشته ها مو که میبینم میترسم. احتمالا توش‌خطا داشته باشم و یه عالمه سوتی :)))) فقط سعی دارم یاد بگیرم میدونم نویسنده نیستم.

843 :دوباره اشباح اگلستون

اگه من آخرشم نابود نشدم. :) دلم تنگ شده بود برا این حس فلاکت که بعد از خوندن چیزی بهم دست میداد یا حس ذوق از فهمیدن و از این قبیل حسها که الان حال ندارم شرح بدم.  دوباره مقالهٔ اشباح اگلستون نوشتهٔ فرشید آذرنگ شماره ۶۰ مجله حرفه هنرمند رو خوندم.آقا انگار نه انگار که قبلا خوندمش :/ تازه این مقاله ای بود که بار اول مطمئن بودم فهمیدم واقعا میگما الانم رو حرفم هستم اما بار دومم کلا باز در حال فهمیدن بودم. تازه تازه کلی کشفم توش داشتم:) مثلاا این که یه قسمتیش در مورد واژه ی سنس یا حس نوشته بود که باید به همون معنای بدوی بودن گرفت و غیره توی پرانتز زده بود که سارکوفسکی بزرگ یک آدم خفن دوست داشتنی دیگه که من بیشتر باید برم تو نخش و دنبالش باشم میگه که شانس یار عکاس حواس جمع و با دقت است  و... که اگه بخوام توضیح بدم کل مقاله رو باید بگم تا دوروز اینده مینویسم ازش ولی اینو میخواسنم بگم این جمله ایه که سارکوفسکی جان در مورد جاکوملی میگه یعنی توی کتاب نگاهی به عکسها در مورد یه عکس ماریو جاکوملی حرف زده و اینو به بخشیش نوشته ذوق زدگی‌من از این بود که کل مطلب به جاکوملی میتونه برگرده. اصلا یه حس دلتنگی بدی براش کرفتم چند وقت عکاسی نکردم:( اصلا نمیدونم کسایی که در جریانش نیستن متوجه حرف من میشن یا نه ها ولی یه چیز ذوق آوری بود برام وقتی فهمیدمش و این که اصلا تکراری نمیشه برام و جالب اینه بار اول چطور نفهمیدمو متوجهش نشدم یه چیزایی رو. اصلا این بار خوندم گفتم اااا این جمله ایه که در مورد ماریو جاکوملی توی کتاب نگاهی به عکسها نوشته شده بود بعدم سریع رفتم کتابو اوردم چک کنم و تعجب از یاد آوریش چون اخرین بار خیلی وقت پیش خونده بودمش که حتی یادم نمیاد زمانشو. کلی خوشحالم که دوباره خوندمش تازه با این که قبلا خونده بودم و بعدشم تیکه تیکه نگاه میکردم اما اصلا از اول شروع کردنش واقعا خالی از لطف نیست برای من که انگار نه انگار یه دور قشنگ درکش کرده بودم فکر باز باید بخونم. نمیخپام الکی تعریف کنما ولی مقاله خدایی به این میگن که ده صفحه هست اما به اندازه ۲۰۰ صفحه مطلب حداقل تازه توش هست میفهمی هربارم میخونی انگار چیزای بیشتری دستت میاد. نابودت میکنه. الانم دو صفحه آخرش بودم احساس کردم دیگه واقعا متلاشی شدم هرچی میخوندم نمیتونستم تمرکز کنم نمیفهمیدم. گفتم بیام یه عرض ارادتی بکنمو برم دو صفحه رو بخونم.من میگم همه ادمای خفن ویژگی انسان زیرزمینیو دارن هیم میگم اشتباه میکنم ولی هنوز بهش فکر میکنم. توضیحشو نمیدونم چجوری بگم. میدونی بدیش چیه الان باز خوندم فهمیدم میدونم چی خوندم اما انگار چیز زیادی یادم نیست این خیلی عصبیم میکنه چون وقتم ندارم و واقعا درست خوندم هیچ مقاله ایو فکر نمیکنم به اندازه این فهمیده باشم و واقعا درکش کرده باشم ولی این که انگار یادم نیست دیوونم میکنه ترجیح میدم بهش فکر نکنم الان شاید باید زمان بگذره.  

دیگه همین ما دوباره شروع کردیم. تازه در حال ترک اعتیادم هستم گوشیمو اونور زدم به شارژ حواسم پرت نشه بعد هر یه ساعت نیم ساعت وسطش به یه بهونه ای میرفتم بیرون یه دستی بهش میزدم میومدم دوباره تو اتاق برا شروع ترک خوبه دیگه نه؟؟؟من اصلا میگم یا اینوری میشم یا اونوری باید یاد بگیرم درست استفاده کنم. اصلا وقتی گوشی دستم هست نمیفهمم چجوری زمانو گذروندما یعنی کار خاصیم نمیکنم بعضی وقتا اینستا هم نمیرم فقط باهاش درگیر میشم من میتونم میدونم. باید فقط از جلو دستم بردارم. 

باورتون میشه ده صفحه چند ساعت خوندنش زمان برد؟ میدونم البته من کلا یه خورده خونسرد میخونم اما سر این سعی کردم اونجوری نباشم که هی پاشم یعنی بلند شدنم در حد دو سه دقیقه بود نه این که نیم ساعت برم بگردم برگردم سرش بشینم اووووف یعنی میشه بتونم یروز این همه در حال جنگ با این من بعضی وقتا سرکش و بازیگوش نباشم؟ شماهام با خودتون درگیر بودین تا حالا؟ هیچ ایده ای ندارم. فعاا میخوام سعیمو کنم به حواشی توجه نکنم مثلا تیکه پاره بودنم تو خونه به این منظور که برای کارم تو این اتاقم وسایلم تو اون یکی اتاق هست و جای خوابم وسط پزیرایی. میشه مثبت هم نگاه کرد به قضیه که الان کل خونه برای من محسوب میشه و من هرجا یه کنج دنج دارم :/ البته شما در جریان جزئیات جابه جایی من نیستین فقط بدونین اتاقم به فنا رفتو کنج دنجم به اطف یکی که بعد اعتراف کرد هدفش این بود که منو اواره کنه به نحوی. اه مثل میخواستم به حواشی توجه نکنما. جمع کن خودتو مائده خب الان همینی که هست چیکار میتونی بکنی مثلا درگیر همینجیزا میشی گند میزنی بدرک شرایطو برا خودت محیا کن الان کلی تنوع مکان داری و حوصله ات سر نمیره. همین :) بیخیال برم دیگه خیلی دارم حرف میزنم نمیدونم بخوابم نخوابم میخوام از همین امروز صبحا برم جنگل  و برگردمو پیاده روی کنم یعنی روزمو امتحانی شروع کنم یا بخشی از روزم باشه عمل میکنم عمل میکنم مهم عمل کردن نه فقط دانستن! :)


با ذره ذره وجودش. اون اون هم تجربه کرده و فهمیده.مثل نیما مثل هدایت مثل خیلیای دیگه.  برای همین اینجوری نوشته بود. برای همین میفهمتم. حالا منم درکش میکنم با ذره ذره ی وجودم. شبیه همیم نه؟ البته خب من که شاید خمیرشو داشته باشم اما این که نزدیکم خب یعنی میتونم اونجوری بشم ... 


سوتی داده بودم اونو زده بودم تو هرمس؟ ! 

امیدوارم که این بار فهمیده باشم...

نوشتنم طول میکشه مها فردا سخنرانی داره میخواد باهام امتحان کنه جلوم. و یسری صدای فرکانس واسه کارش که باید با گوشیم براش ضبط کنم چون نمیشه دانلود کرد اما اما تا صبح بیدارم و قطعا انجامش میدم یعنی دارم میخونم دوباره ولی نمیدونم کی بتونم تمومش کنم.



+ خیلی سخته واقعا. خیلی اصلا هم از یه طرف نمیدونم چجوری خلاصه کنم که مفهوم رسونده بشه هم میترسم نکنه اشتباه بگم مفهوم عوض بشه :( 

+ تجربه میشه تجربه میشه درسته. امیدوارم خیلی ضایع نباشه هموز به نصفم نرسیدم کلی شده خیلی طولانی اما تمومش میکنم فکر نکنم تا دوساعت دیگه تموم شه اما نشستم پاش اگه خیلی بد باشه پاک میکنمش فوقش بعدا

+ نههه درست انجامش میدم یعنی همه سعیمو میکنم

+ سعی میکنم زود تمومش کنم و طولش ندم ولی نمیدونم چقدر بشه :( امشب یسری عکسایی که اخرین بار گرفته بودم تو لپ تاپ مها نگاه کردم یسریشم ریختم تو گوشیم تغییر کرده. فکرم درگیر اونم هست باید تنظیمات دوربینو چک کنم دوباره امیدوارم خیلی بد نشده باشه میخوام یه عکس بزارم اینستا! :) بعد ادامه رو انجام بدم. 

+ ما نیز قرار نداریم مجبوریم مجبور فقط میتونم برای تغییر شرایط تلاش‌کنم رو خودم کار کنم یعنی این انگار تنها چیزی که بر میاد ازم. کاش زود تر بی قراریمان رفع‌ میشد. کاش :(


+ فکر کنم گند زدم. درست فکر نکردم یعنی فکرم درگیر اینور بود :(

+ به طرز احمقانه ای دارم درجا میزنم.  از این وضعیت متنفرم میدونم اشتباه دارم پیش میرم. ایا فقط باید اونی که فهمیدمو بنویسمو دست از این وسواس مسخره بردارم؟ وسواسی که باعث میشه تقریبا عینش باشه با چی میگن زبون لحن متفاوت؟ نترسم از جا انداختن چیزی یا اشتباه شدنش؟ نمیدونم نمیدونم


+ امشب تموم نمیشهههه :﴿(((((((( به همین سوی چراغ که روشن :/ از ساعت پنج پاشم هرچند مداوم ننشستم ولی وقت گذاشتم از یه جایی به بعدم که مداوم بودم اما هنوز مونده خیلی سخته خب. میدونی نوشتن حتی اگه ساده ترینش باشه از کسایی که آدمای چجوری بگم بزرگین نه این که بخوام الکی تعریف کنما واقعا میگم کسایی که حالیشونِ الکی ننوشتن فکر کردن و نوشتن حرف زدن در موردشون خیلی سخته. یادم یه جلسه سر نقد از سوزان سونتاگ باید مقاله میخوندیم و یکی دیگه همه خیلی رراحت در مورد اون یکی دیگه حرف میزدن نظر میدادن اما در مورد سونتاگ اپنجوری نبود و البته ایرادم بود. (من که کلا لال خیلی بد بود از خودم متنفر شدم اون روز) این مقاله هم همونجوری واقعا من چه فکری کردم نمیدونم هرچند تجربه میشه و البته فکر میکنم باید انجام بدم  اما نمیخوام خیلیم داغون باشه :( منظورم اینه درسته که قرار نیست چیز خاصی باشه اما حداقل خیلیم داغون نباشه حتی اگه فقطتوضیح برداشت نمیدونم یه چیز ابتدایی هست. البته خب مسلما هرچقدر تازه کار ترو ابتدایی تر بدون تجربه تر ادم باشه سخت تره براش. خسته شدم یه خورده تاز بهد از نوشتنش ویرایشم میخواد اولش که یه خورده خیلی مثلش شد :((((

+ گوش دیدین صدا میده؟؟ یعنی نصف شبی کی به من فکر میکنه هیم عوض میشه الان گوش راستمه یعنی راجع بهم خوب فکر‌میکنن. خب زنگ تفریح حساب کنیم. شایدم ول کنم ادامه شو فردا شایدم نه. کاش خیلی‌ضایع نشخ. نه مائده حق نداری فکر کنی باید تمام تلاشتو بکنی. به ایم چیزا فکر نکن. 


+ وای وای وااای دیشب خوابشو دیدم دیشب بود یا پریشب نمیدونم اما صورتشو ندیدم پشت سرش بودم یعنی از پشت بودم فقط میدونستم اونه. یه لحظه بود انگار نمیدونم شایدم یادم نیست دلم میخواست صورتشو ببینم ناراحت بود شایدم عصبانی جزئیاتشو دیگه نمیگم یه خورده پیچیدست. اگه بگم شاید فکر کنین دیوانه شدم. من فقط حس میکردم یعنی نمیدیدم انگار اون منو ندید

713 : شروع دوباره به تاریخ هفتم آذر ماه

خیلی وقت نیست بیدار شدم یک ساعت شاید. 

این حس که سر ذوق بیارمش و خوشحالش کنم و خوشحال بشم ازش با تمام وجودم هیچوقت تکراری نمیشه برام. تا یه مدت سرخوشیش باهام میمونه. 

تمام چیزایی که گفتم درست بود پس تمام چیزایی که یادم اومد هنوز باورم نمیشه. درست فهمیدم. اما میدونم نباید باعث بشه که دست بکشم باید تلاش کنم برای همین اونو گفت که تعهد داشتن توی این فضا این زمان تنها چیزیِ که کمک میکنه باید تداوم داشته باشه کارم این که باید مراقبت کنم ازش و جا نزنم... نباید بترسم درسته درسته ترسناک یه ذره اما این ثابت کرد که میتونم نتیجه مهم نیست باید کار کنم رو خودم ایرادامو بگیرم تا اتفاق بیفته. 

باید عمل کنم.باید سعی کنم در حد خودم انجامش بدم و بنویسم باورم نمیشه این که من انجام دادم هرچند که قطعا رو هوا نبوده اگه کمکم نمیکرد یادم نمیداد میدونم میدونم تک تک حرفایی که شنیدم اون مدت حساب شده بوده چی بهم کفته بعدش چی باید بگه چی کار کردم اشتباهاتمو گفت اگه دستمو نمیگرفت . یعنی میشه میشه یه روز خوشحالش کنم که وقتی که گذاشت بیهوده نبود. من فقط نبودم در مورد همه بود من فقط گوش کردم دنبالش رفتم خودش گفت گوش کنی نتیجه میگیری دیر نیست. اولش بود من نمیدونستم هیچی. میگفت من دیدم کسایی رو که گوش کردن انجام دادم نتیجه گرفتن اولش اولش واقعا شوت بودم اما هرچی گذشت بیشتر گوش کردم عمل کردم و واقعا اونجوری شد که بهم گفت.

باید سعی کنم بنویسم در حد خودم فکرمو متمرکز کنم و سعی کنم اروم باشم تا بتونم درست تمومش کنم.خدا کنه خوب بشه. 

یعنی بیست سال دیگه کجام؟!

فقط انتخاب نبود فقط انتخاب نبود درست من ذوق دارم لذت میبرم فرقش اینه .

تو فهمیدی فهمیدی انگار از روز اول از اول اول.

برم برم شروع کنم.امیدوارم زیاد اشتباه نکنم توی این مسیر میدونم هست و نا آگاهانست ولی امیدوارم بفهمم میدونم میدونم شکست هم داره توش اما نباید بترسم میخوام یاد بگیرم ووو خیلی چیزای دیگه که ارزششو داره. سخت هست ترسناکم هست چون از آینده از مسیر کامل خبر ندارم از شرایط ولی باید صادقانه و محکم کار کنم رو خودم و عمل کنم دست نکشم. هیچ کاری آسون نیست و این هم. دلم میخواد مثل اون بشم مثل جاکوملی مثل خیلیا خیلیا همه کسایی که قبولشون دارم ازشون یاد گرفتم بهشون مدیونم اول تز همه اون باید خوشحالش کنم فقط با این کاره این که دست نکشم حتی اگه میترسم وفکر نکنم همیشه میتونم یا تبدیل شدم به ادم کامل میدونم اگه رها کنم ممکن برگردم به ادم مزخرفی که بودم. نباید بزارم هدر بره زحماتش.


712 : مقالهٔ اشباح اگلستون

هرچند که همه چیزایی که یادم اومد و فکر کردم بهشون بهم میگن که بی هیچی نبوده من خیال نمیکنم.هرچند نمیدونستم اون موقع اما تلاش کردم و دنبالش بودم.  اما آیا فرقی داره؟ همیشه چیزایی هست که با تاخیر متوجه میشه آدم. دیر میفهمه ممکن جلوی چشمم بوده باشه یا حرف زده شده باشه انگار باید زمان بگذره تا بفهمی شعورت بالا تر بره نمیدونم. با خوندن این مقاله خیلی چیزا اینجوری شد برام. میدونی هنوز به یه چیزایی فکر میکنم درگیرشم شاید خیلی وقت بود اینجوری نشده بودم. دلم تنگِ خیلی تنگ برای همه چی برای خیلی چیزا با این حال امشب انگار یه چیزی زنده شد شاید نمرده بود شدت گرفت. دوباره به حرکت افتاد. میگم فرقی نمیکنه نه این که فرق نکنه میدونم موفق بودم اما دلیل نمیشه دلیل نمیشه چون هیچوقت نباید دست کشید چون قرار نیست همیشه اونجوری بشه من میتونم بخوام میتونم بهش فکر کنم و رویاشو تو سرم داشته باشم که بتونم چیزیو درک و تجربه کنم که محدوده زیاد نیست مختص آدمهائی میشه که بزرگن خیلی بزرگ خیلی خیلی بزرگ شاید هیچوقت نرسم بهشون اما میتونم رویاشو داشته باشم رویای فهمیدن رویای کاری کردن رویای تجربه کردن و و و... شاید چیزای کوچیکی باشه اما اما میخوام.باید بیشتر منمرکز بشم بیشتر رو خودم کار کنم بیشتر بخونم ببینم بشنوم بیشتر حتی با این آی کیویی که دارم با تاخیر چیزایی رو میفهمم خوشیختانه این شانسو دارم روزایی که گذروندمو هزار بار مرور کنم فکر کنم و هربار تازگی داشته باشه برام. نباید جا زد نباید ترسید. میخوام میخوام نمیتونم بگم زیادن شاید بعید شاید بزرگ شاید مسخره ولی نمیخوام به این چیزا فکر کنم نمیخوام.

باید سعی کنم بخوابم بیدار که شدم دوباره بخونم و اگه بتونم یه خلاصه ای میگم که معرفیش کنم یه توضیح نمیتونم بیشتر بگم چون چون من ازش فقط یاد گرفتم فقط میتونم همونهارو بگم و شاید باعث بشه کسی دنبالش بره و همونقدر که برای من خیلی چیزا روشن شد راهگشا هست برای اون هم بشه.

عکاسی عکاسی چقدر اینجوری لذت بخش برام . شاید مسخره باشه بعضی وقتا فکر میکنم این من نبودم که انتخابش کردم اون بوده! انگار یه انتخاب نبوده چیزی بیشتر از انتخاب وجود داشته ...


همه چیز به او بر میگرده، به وجودش، به آشنا شدن باهاش که اگر نبود هیچ چیز معنا نداشت نه زندگی و نه عکاسی

.

مقالهٔ اشباح اگلستون، فرشید آذرنگ ، حرفه هنرمند شماره ۶۰ 

مطمئن نیستم نه مطمئن نیستم درست باشه اصلا یعنی من کیم که به خودم همچین اجازه ای بدم. جدا از اون حرف اضافه ای ندارم یعنی فقط درگیریایی که دچارش شدم اونم خودم هیچی نمیدونم نمیدونچ چطور فکر میکنم اصلا کجای کارم .اگه جرئت کنم و دوباره بخونم اگه جرئت کنم توضیحی میدم به نظرم  اینقدر حرف داشت انگار نه انگار تعداد صفحاتش اینقدر بود اینقدر که یاد گرفتم باورم نمیشه انگار حیلی زیاد تر بود اصلا نفهمیدم چی شد که تموم شد. یه چیزی بود یه چیز غیر باوری بود برام. حرف اضافی ندارم چون کلش برام جز به جزئش پر از چیزایی بود که یاد گرفتم

710 : فکر

نمیدونم نمیدونم چطوربه خودم اجازه میدم فکر کنم به چیزای گنده تر از خودم فکر میکنم به تجربه هام به چیزایی که خوندم مقایسه میکنم حرفا یادم میاد یادم میاد به. ترم اخر پروژه آخر ذهنمونو باز میکنه اگه روش‌کار کنیم حرفا تکرار میشن تصویرا تو چشممن فکر کن بیست سال دیگه اینجوری بکشی بالا. کارا شبیه نیوتووپوگرافا شده شبیه اون نشده ماریو جاکوملی نه نه من دیوونم شبیهش نشده اما همچنان باید کار کنی سعی کنی اونجوری بشی. واسطه واسطه خدای من من دیوونه شدم؟ نمیدونم نمیدونم این که به واسطه یه عکس‌ یه جای دیگه رفتیم اشکالی نداره. اون چیزی که هنرهای جدی رو جدی نگه میداره رنجه وای اینا اینا اینا نباید ادامه بدم به هم شاید ربطی نداشته باشن. نه نه نمیدونم شاید من نه نمیدونم.  اشتباه میکنم گیر افتادم خدای من مگه میشه البته البته یادم اومد واسه همین بود میگفت اگه  خوب شدن کارات بعد از یه مدت دلیل نمیشه اتوماتیک وار بقیه کارات خوب بشه باید تلاشتو ادامه بدی اره وای خدای من دیوونه نشدم فقط شتید گیج ترسیدم ترسیدم از خودم از اتفاقات از مسیری که طی کردم از این که اگه چیزی بوده دیگه نتونم از تین که دارم چرت میگم از این که هیچی نبوده از فکر کردن از یاد آوری باید یه راهی باشه نه. نه نمیدونم نباید فکر کنم شایدم باید فکر کنم باید دوباره بخونم باید دوباره بخونم باید دوباره بخونم


جدی نگیرین من احتمالا قاطی کردم فقط نمیدونم‌


+ بیان گیر میکنه بعضی وقتا