روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۴۹۲ مطلب با موضوع «معرفی کتاب» ثبت شده است

1818 : دیروز

دیروز هم رفتم پیش روانشناس هم رفتم پیش روانپزشکم مطبش. چقدر دلم براش تنگ شده بود اصلا من عاشقشم خیلی دوست داشتنی. براش کتاب بیماری به مثابه استعاره رو هم خریده بودم آخرش دادم بهش. چقدر مطب بهتر بود خدایی. بهش همه چیو گفتم این که همش میخوابم خستم اندوه وجودمو میگیره و غیره گفتم با این وضعیت اصلا فلسفه رو نمیفهمم و نمیتونم بخونمش. گفت فلسفه در حالت عادیم سخته و اونم سعی داشته یه دفعه ببینه تو تلویزیون حرفای یه فیلسوفیو سخت متوجه شده. گفت حالا چرا فلسفه. عکاسی بودی که. منم گفتم از عکاسی رسیدم بهش. خلاصه این که داروهامو دوز شو بیشتر کرد یه خورده تغییر داد امیدوارم اثر کنه. و از کتاب خوشش بیاد. از قفسه کتاب خریدم راستی اینقدر ذوق دارم که نگو و نپرس. ۹ تا کتاب اما کاملا تا ۲۱ آذر بی پول بی پولم. نمیتونم جلو خودمو بگیرم کتاب نخرم. این تنها دلخوشیمدلم میخواد همینجور که کتابو میخرم کتابو بخونم فکر کنم این ماه حالم بهترم بشه خدا کنه دارومو تغییر داده خلقمم تغییر کنه. ببینیم چی میشه. دیگه این روزا خونه تنهام. مها میره کتابخونه منم میتونم تو اتاق تنها کار کنم. همین

اهان رولان بارت نوشته ی رولان بارت رو دارم میخونم. یه جاهاییش گنگ برام سخت میفهمم یه چاهاییش نه. تیتر تیر با نوشته های نه چندان بلنده. من خوشم اومد. ولی فقط همون فهمیدن بعضی قسمتهاش اذیتم میکنه همین. 

1814 : کتاب جدید : رولان بارت نوشتهٔ رولان بارت

ترجمهٔ پیام یزدانجو ، نشر مرکز

چقدر من این کتابو دوست دارم خدای من بارت، لعنتی عاشقتم. برای هزارمین بار دلم میخواست فرانسوی بودم. قسم میخورم فرانسوی رو یاد بگیرم. نمیدونی چقدر احساس نزدیکی میکنم باهاش. چقدر ادماشو دوست دارم. کلی دوست فرانسوی دارم چرا باید با واسطه کتاباشونو بخونم اخه چرا؟ 

اتمام کتاب هنر داستان

من نمینویسم به خاطر این که مخاطبی وجود دارد. مینویسم چون ادبیات وجود دارد.

سوزان سونتاگ


خب این کتابم تموم شد. یه جور مصاحبه بود که ادوارد هیرش با سونتاگ انجام داده بود. مثل کتاب گفتگوی مجله رولینگ استون. منتها این زیاد لحن صمیمی گفتگوی رولینگ استون رو نداشت . کوتاه تر بود. در مورد نوشته ها داستانهاش بود. بیشتر پرسش راجع به نویسنگی داستان نویسی بود اما خوبه آدم بخونتش. به هرحال من سونتاگ برام جایگاه بالایی داره خوندن راجع بهش یه خصوص وقتی از کارش از خودش حرف میزنه رو دوست دارم. البته راجع به خودشم گفته بود. 

1811 : کتاب جدید : هنر داستان: سوزان سانتاگ

دوتا کتاب دارم که به ترتیب میخونمشون و الان رو مودشونم یکیش کتاب هنر داستان که به صورت مصاحبه است با سوزان سونتاگ انتشارات گهرشید ترجمهٔ سارا اسکندری.  یکیشم کتاب رولان بارت نوشتهٔ رولان بارت ترجمهٔ پیام یزدانجو نشر مرکز. کتابایی که از قفسه خریدم رو واقعا باجونو دل خریدم نمیدونستم سونتاگ همچین کتابی داره و یا بارت این کتابش ترجمه شده. خلاصه که بریم سراغ کتابای بعدی. 

1810 : اتمام کتاب تاریخ فلسفه

بالاخره بعد از مدتی کتاب تاریخ فلسفه تموم شد. درسته تو وضعیت خوبی نخوندمش و مطمئن نیستم و میدونم باید یه بار دیگه بخونمش که از فهمش مطمئن بشم اما میدونم خوندنش بی هیچیم برام نبوده. نکته که کشف کردم جدید این که به ریاضیات علاقه مند شدم بخونمو کار کنم البته از پایه. فیزیک رو همیشه دوست داشتم. هرچند که من توی هنرستان فیزیک نداشتم و ریاضیاتم فقط یکیشو داشتم :/ اینقدر پایم ضعیفِ. بعضی وقتا میگم کاش هنرستان نمیخوندم اما اونوقت شاید اینجایی که الان هستم نبودم. ما همیشه در حال انتخاب کردنیم و نمیدونیم نتیجه انتخاباتمون به کجا میرسه. 

نمیدونم کتاب جدید چی شروع کنم. میتونم نامه های ونگوگ رو بخونم جلد دومشو که فقط چند صفحه ازش خوندم میتونمم کتاب دیگه ای بردارم نمیدونم رو چه مودیم. فعلا که میخوام باقی برناممو انجام بدم. باورم نمیشه این کتابو تموم کردم دلم براش تنگ میشه مدت طولانی تقریبا روش گیر کرده بودم. 

1804 : مجله

خب مجله ها رسیدن. هوراااا. یکیشو قبلا خونده بودم میتونم طاقت بیارم اما اون یکیشو نه. پس فعلا نیچه متوقف میشه قربانش گردم من اینو میخونم بعد دوباره میرم سراغ نیچه خب به من چه نمیتونم صبر کنم خیلی همینجوریم به خودم فشار اوردم سراغ کتابایی که واسه سونتاگ و بارت بود نرفتم تا الان اما این دیگه نمیشه اغا نمیشه. 

مقاله معاصران هنر، منتشر شده در مجله سینما و ادبیات شماره ۳۸ پاییز ۹۲

اون یکی هم درمایه های ایرانی ، منتشر شده در مجله سینما و ادبیات ، شماره ۴۳ آذر و دی ماه ۹۳

1793 : دوشنبه

تاریخو زمانو گم کردم. هر روزم میام میبینم چندمه چند شنبه است دوباره گم میشه. امروز هم مثل دیروز بزور خوابو از سرم پروندم. پر خوابی خستگی الان توی این مرحله ام.دیروز هیچ کاری نکردم همش میفتادم حتما میفهمی چمه. کاش زودتر خوب بشم چون این وضعیت واقعا برام ازار دهنده است. فردا مهمون داریم اصلا و ابدا حوصله ندارم. امروز که کلا رو دنده چپم بلند شدم اینقدر بی حوصله بی اعصاب خسته و گشنه بی اندازه گشنه امه :/ هرچیم میخورم باز دلم میخواد غذا بخورم پس ترجیح دادم چیزی نخورم تا ناهار. میدونم چند وقت کیفیت نوشته هام زیر خط فقره. اما این منم. الان توی این وضعیت گیر کردم و دستو پا میزنم ازش بیام بیرون کاش تموم بشه. پس نمیتونم خودم خیلی درست نشون بدم. اینجا هنوز خودم اینجا هنوز پناهگاه منه. از کتاب تاریخ فلسفه فکر کنم سع فصل مونده دیروز که هیچی امروزم نه نمیتونم بخونمش پس جلد دو نامه های ونگوگ رو میخوام بخونم.گفتم کتاب سفارش دادم. خونمون ظاهرا خیلی دوره زیر پونز شرق تهران :دی این که شوخی بود اما واقعا اینوریم احتمالا اونا اونورن دلم میخواد زودتر بدستم برسن قطعا باهاشون کلی حالم خوب میشه و ذوق زده میشم. دیگه این که اصلا حالم خوب نیست. دوستام معمولا میگن به خودت سخت نگیر اما این واقعا دست من نیست. واقعا نیست و کاری نمیتونم بکنم. حتی حالی که دارم توی زبون نمیگنجه پر بغض پر خواب پر خستگی و کوفتگی پر دردی که تو کل بدنم یهو میپیچه سر سنگین کی میفهمه معنی این کلماتو. کی میتونه با تمام وجودش درک کنه؟ دست من نیست. هیچ چیز اونقدر اسون نیست که گفته بشه. من از خدام حالم خوب شه انگار دست منه. در مورد این چیزا با هیچکس حرف نمیزنم. چون مسخره است در مورد خودم هیچوقت با کسی حرف نمیزنم به استثنای روانشناسم.مردم تقصیری ندارن من نمیتونم ارتباط برقرار کنم. همیشه مشکل از منه. بیخیال حتما نامه های ونگوگ رو بخونم حالم بهتر میشه.

1786 : کانت و هگل

فلسفه کانت هم تموم شد. تو هر فصلش ممکن راجع به آدمهای دیگه هم حرف بزن. چند صفحه اخر راجع به هگل بود. احساس میکنم مخم نمیکشه. دور اول بود اقا مطمئنم بار دوم بخونم کتابو خیلی چیزا جا افتاده. اما سخت فعلا نمیتونم توضیح بدم چی خوندم در اون حد نیستم ولی فقط میدونم قضیه از چه قراره و خودش به نظرم کلی هست. 

میخوام بشینم فیلم ببینم هنوز نمیدونم چی بعدشم خورده کارایی ه مونده و انجام ندادم. تاریخ فلسفه برای امشب بسه دیگه. فردا صبح زودتر بیدار میشم. 

1785 : کانت

خب و اما روز بعد از سفر. حسی که دارم اینجوری که انگار مثل متوقف شدن زمان بوده باشه یه همچین حالتی. یا یه وقفه. یا یه بریدگی نمیدونم چجوری توصیفش کنم. به هر حال الان اینجام. از اونجایی که دلم برای خونه و کارامو دنیایی که داشتم تنگ شده بود از بودن تو این وضعیت خوشحالم. درسته سفرو خیلی دوست دارم اما ترجیح میدم اگه سفر میشه طولانی باشه باشه که بتونم کارامو هم توش انجام بدم و اگه نمیشه زود برگردم خونه. حالو هوام به هر حال عوض شد. صبح ساعت هفت بیدار شدم دوباره خوابیدم تا ده ولی بعدش نشستم به کار و فصل ولتر رو تموم کردم. میتونم کلی چیز ازش بنویسم. اما همش فکر میکنم عقبم. امروز دوم آبان ماه شد. باورت میشه؟ خب زمان داره میره و من فکر میکنم واقعا آماده ام و میتونم.  حالم خوبه ذهنم نمیپره تمرکز دارم دیگه چی کم دارم؟ هیچی پس میتونم با خیال راحت کارامو انجام بدم. ماه قبل زیاد خوب نبودم بیشتر کتاب خوندم و خیلی کند هم بود.  دلم میخواد این ماه بیشتر به کارای دیگه ام بها بدم. مثل زبان عکس فیلم و ... 

فصل بعدی در مورد کانت نوشته. طبق معمول چیزی ازش نمیدونم جز یه اسمی که خیلی شنیدم. تا شب مینویسم چیکارا کردم. از این که لپ تاپم بالاخره درست میشه واسه صدمین بار خوشحالم میتونم راحت توش فیلم ببینم عکسامو ببینم آلبومایی که میخرمو گوش کنم. ادم مگه از زندگی چی میخواد والا :دی

1783 : ولتر و عصر روشنفکری فرانسه

آخیش داشتم میمردم. و این شروع شد.


تاریخ فلسفه ، ویل دورانت ، عباس زریاب خویی ، نشر علمی فرهنگی


+ اشتغال نداشتن به کار با زنده نبودن یکی است . همه ی مردم خوبند بجز مردم تنبل. 


+ منشی او میگفت او فقط به وقت خود بخل می ورزید.


+ آنکه میخواهد زندگی را در این جهان برخود هموار سازد بیشتر به لزوم کار پی میبرد. کار در طول جریان خود بزرگترین سرگرمیها میگردد و جای همه ی آرزو ها و احلام و رویاهای زندگی را میگیرد. اگر نمیخواهید خودکشی کنید همیشه خود را به کاری سرگرم کنید.