روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۵۲۴ مطلب با موضوع «معرفی کتاب» ثبت شده است

1894 : کتاب سیر حکمت در اروپا

فصل چهارمم تموم شد. میدونم کند پیش میرم. اما اینقدرم کتاب آسونی نیست یسری چیزاشو قاطی میکنم اما سعیم اینه با دقت بخونمش و بفهمم. دیگه نمیدونم نتیجه اش چی میشه. این کتاب یعنی سسیر حکمت در اروپا چاپ زوار و قدیمی هست ولی کلا نشر نیلوفرم که فکر کنم چاپش کرده اگه اشتباه نکنم اونم اینجوری که سه جلد توی یک جلد هست. یعنی سه تا کتاب هست که محمد علی فروغی نوشتتش. خلاصه این که آسونم نیست واقعا خودم باورم نمیشه دارم میخونمش دمم گرم واقعا :دی  اونجوریم نی که بتونم بخشیش رو بزارم. یعنی تا یه حدی شبیه کتابای تاریخی میمونه از دوهزار سال پیش که الان بیشترم شده زمانش فکر کنم. از قبل از سقراط و افلاطونو اینا. خوندنش هم علاقه میخواد هم حوصله. اسم زیاد توش برده شده اولش ادم قاطی میکنه اسمای یونانی رو. همین خواستم یه توضیحی در مورد کتاب بدم. و این که دارم کار میکنمو کیف میکنم خودم با کتاب و زمستون اینجوری طی میشه. بی صدا و آهسته. 

1888 : کتاب جدید : سیر حکمت در اروپا

ـ در باب عکاسی معاصر ـ ، نوشتهٔ اندی گراندبرگ ، ترجمهٔ مسعود ابراهیمی مقدم و مریم لدنی، نشر آثار هنری متن


قبلا چند تا مقاله با ترجمهٔ استادم از گروندبرگ خوندم در مورد عکاسی این کتابم در مورد عکاسی و فکر کنم از اون مقاله ها هم توش باشه الان که فهرستشو نگاه میکردم مثل سیاست فضای طبیعی و نواحی مرزی غم انگیز  و...

نه نظرم عوض ضد اینو نمیخوام الان بخونم  احساس میمنم نمیتونم. دلم کتاب در مورد فلسفه میخواد. مثلا کتاب سیر حکمت در اروپا یا کتاب کارل مارکس اثر برلین. آره اینا بهتره واسه الان. نمیدونم چرا نمیتونم کتاب در مورد عکاسی بخونم معلوم نی چمه کلیم کتاب نخونده دارم در موردش. احساس میکنم خیلی سخت بخونی بعد هیچکاری نکنی نری عکاسی نه؟؟؟

از یکی بایذ شروع کنم بخونم دیگه منم که قصد ندارم فقط کتابای اینجوری بخونم. حالا الان چون یه رمان خوندم به نظر بهتره یه کتاب نظری بخونم. اره همین درسته.اول کتاب سیر حکمت در اروپا رو میخونم.

بعدشم به ترتیب کتابای دیگه پشت هم تا برم یسری منابع برای کنکور فلسفه هست بخرم بخونم.


پس شد کتاب جدید سیر حکمت در اروپا ، نوشتهٔ محمد علی فروغی نشر زوار


من صبح ساعت چهار بیدار شدم بعد خوابیدم تا شیش بعد بیدار شدم کتاب به سوی فانوس دریایی رو تموم کردم بعد بیهوش شدم تا ده اینطورا بعد مامان گفت میخوای میز بخری حاضر شو بریم امروز بابام خونه است. رفتم چون غر میزدم من میز ندارم روش کار کنم. خب همیشه نشسته رو زمینم خیلی سخت بود. این یکی قشنگ میز تحریره میز مهام پام توش نمیرفت رو اعصاب بود اصلا راحت نبودم  . این خیلی خوب شد میتونم روش کتاب بخونم راحت و بقیه کارامو انجام بدم.






1887 : روز برفی

داره برف میادو تازه یه ذره نشسته. گوله گوله برفا از آسمون میریزن زمینو میشینن. هوا سردو گرفته است. این هوارو خیلی دوست دارم. شاید شب برم بیرون پیاده روی. کتابمو از صبح کلی خوندم فصل دومشم تموم شد. خانم رمزی مرد :( ادامه داستان برای وقتی که همه از اون خونه رفتن و اونجا مخروبه شده. البته بازم میگم این کتاب یجوری من اون دوتای دیگه خیلی بهتر به نظرم اومد. این یه ذره میلنگه حالا نمیدونم به خاطر ترجمه اش یا کلا اینجوری هست. فکر کنم بتونم امشب تمومش کنم نیت کردم هیچکاریم دستم نمیره پشت هم کتابامو بردارمو بخونم تا وقتی حالم بهتر بشه برای انجام بقیه کارا. چیکار کنم دست من نیست امروز مثلا ساعت چهار صبح بیدار شدم:/ یه خورده خوندم بعد خوابیدم تا ده یازده نمیدونم ساعت چند بود. بعدش دوباره شروع کردم به خوندن. داره برف میاد. دلم میخواد برم بیرون اما الان حوصله ام نمیاد دلم میخواد شب برم تا شب سعی میکنم کتابمو تموم کنم این روزا کش دادن یه کتاب واقعا حوصله امو سر میبره دلم میخواد زود تموم بشه خوندنشون. از بیکار موندنم بدم میاد حس بیهودگی بهم میده این که هیچکار نکنم عذاب عذاب. اما مهم نیست درستش میکنم شاید از شنبه باز برم کتاب خونه صبح زود برم تا شب.  تنها باشم میخونم میتونم کار کنم مشکل اینه تنها نیستم. هرچند که این روزا تو خونه هیچ مشکلی نیست واقعا. همه چی خوبه. بهتر از همیشه مشکل منم که حواسم پرت میشه سخت یه جا بشینم حواسم جای دیگه باشه. چه برفی داره میاد. این الان اولین برف امساله؟ چه زود به نظرم زمستون اومد انگار همین دیروز بود. چشم به هم زدن بهار شده. دیگه بهتره برم کتابمو تموم کنم. زمان مثل چی میگذره من بدو زمان بدو همیشم عقب میموندم این بار باید بزنم تو پوزش:/ اعصاب ندارم. 

1886 : اتمام کتاب به سوی فانوس دریایی

راستش من کناب موجها و خانم دلوی رو خیلی بیشتر دوست داشتم. الانم نمیدونم خود کتاب اینجوری بوده یا تو ترجمه اینجوری شده چون یجوری بود از این کتابایی که خیلیا شاید حوصله اشون نکشه بخوننش  به هر حال که تموم شد. بد نبود  ولی اونجوریم نبود بگم دوباره میخونمش. شایدم اشکال از منه نمیدونم. 


نوشتهٔ ویرجینیا وولف، ترجمهٔ صالح حسینی ، نشر نیلوفر


ولی آخر یک شب چیست؟ فاصله ای کوتاه، خاصه هنگامی که تاریکی دیری نمیپاید و زمانی نمیگذرد که پرنده ای می نالد، خروسی می خواند یا سبز کمرنگی مانند برگی چرخان، در گودی موج شتاب میگیرد. با این همه شب به شب می پیوندد. زمستان یک بسته از این شبها را در آستین دارد و با انگشتهای خستگی ناپذیر آنهارا یکسان و عادلانه بر می زند. بلند میشوند؛ تاریک میشوند. بعضی از آنها بر فراز سیاره های روشن ، الواح روشنایی، بر جای میمانند.


خواستن و بدست نیاوردن، موجی از فشار و درد بر جانش ریخت.  

1884 : بی خوابی

خوابم نمیبره. فکر کنم چون عصری یکی دو ساعت خوابم برد حالا داستان دارم :( حرف خواب شد  چند روز پیش یکی از دوستام برام یه فایل فرستاد مربوط به کنفرانسم. به حرفام که گوش میدادم یادم میومد چی گفتم فهمیدم هرچی میگفتم از عوارض مریضیم بود که دو قطبی. ادم نمیدونه حرف میزنه شاید اگه میدونستم نمیگفتم:/ نه این که نگم گفتن نگفتنش اهمیتی نداره اما این که این همه سال گذشته من تازه یه مدت فهمیدم جالبش میکنه. بگذریم. کتاب فانوس دریایی رو حدود صد صفحه خوندم. نتونستم هنوز بشینم سر کار ولی کتابو سعی کیکنم بخونم حتما هر چقدر که میشه. فقط همینقدر ازم برمیاد. نمیدونم چیکار کنم خوابم ببره. نصف شبی هوس شربت آلبالو کردم :/ فقط شکمم خوب کار میکنه لعنتی :دی و اشتهام :/ چیکارشون میشه کرد؟؟؟ 

کتاب مثل موجها و خانم دلوی نیست برام اما هنوز جا نیفتاده اما نوع نوشتنش همونجوری هست. سیال ذهن. همه از طرف خودشون حرف میزننو یه جاهایم راوی پیدا میشه . من دوتا قبلیارو تا اینجا که خوندم به نظرم قوی تر اومد شایدم به ترجمش برگرده که من نمیدونم. اما بدم نیست هرکسی نمیتونه بخونه این از اون دوتای قبلی سخت تر میاد برای خواننده به نظرم .


کتاب به سوی فانوس دریایی، ویرجینیا وولف، صالح حسینی، نشر نیلوفر


+ هرگز کسی اینقدر اندوهگین ننموده بود. قطره اشکی شاید ، تلخ و سیاه در نیمه راه ، در تاریکی ، در پرتوی که از آفتاب به اعماق راه می جست، شکل گرفت. قطره اشکی افتاد ؛ آب ها به هر سو جنبیدند ، آن را پذیرفتند و آرام گرفتند. هرگز کسی اینقدر اندوهگین ننموده بود. 


+ سادگی اش به عمق چیزی که آدم های باهوش تحریفش میکردند راه می‌یافت.


+ بین او و زندگی سودایی در کار بود و در این سودا او در یک سو قرار داشت و زندگی در سوی دیگر و او همیشه میکوشید در خور خویش جانب بهتر آن را بگیرد. 

1883 : کتاب جدید : به سوی فانوس دریایی

تصمیم گرفتم کتاب آلن دو باتن رو ول کنم نه به خاطر این که کتاب خوبی نباشه اتفاقا چون خوبه و من نفهمیدم تو این هیری ویری چی شد میخوام ول کنم در آینده از اول درست بخونمش. به جاش کتاب به سوی فانوس دریایی ویرجینیا وولف رو میخونم. ترجمهٔ صالح حسینی نشر نیلوفر. نمیدونم چطوری ترجمه ایناش امیدوارم خوب باشه. 

1877 : دوباره شروع

صبح فکر کنم ده یازده بود که بیدار شدم شروع کردم بخوندن وسطشم باقی کارهارو انجام میدم. من همش باید در حال شروع کردن باشم. هی به بنبست میخورم و هی دوباره راه جدید اما پیش میرم. نمیدونم باقی آدما چجوری کار میکنن. احتمالا همیشه مداوم. همیشه مستقیم بدون هیچ توقفی اما من خب دستو پام شکسته است از یسری موانع که جلوراهم هست نمیتونم گذر کنم پس راهمو عوض میکنم و دوباره مسیر طولانی تر میشه. نزدیک ۴۰ تا کتاب نخونده دارم. خب خیلی بده دیگه احساس میکنم ععقبم. دلم نمیخواد امسالم با کارای مونده از سال قبل تموم بشه. اگه تنها باشم بهتر کار میکنم. کاش کتابخونه مثل تابستون خلوت بود. اونوقت راحت میرفتم اونجا اما خب اونجا الان شروغ و به روحیه من نمیخوره. هوا هم سرده نمیشه رفت بیرون مثلا کار کرد. مها هم مثل منه تقریبا تازه اون امسال آزمون داره. هوف خواهران درخشان! :دی کتاب هنر همچون درمان کتاب خوبی به نظرم. اما الان نمیتونم بیشتر راجع بهش حرف بزنم از این که از هنر حرف میزنه لذت میبرم. بعدش دلم میخواد کتاب مربوط به عکاسی بخونم فکر کنم کتاب بحران واقعیت رو که خریدم کتاب خوبی باشه. نوشتهٔ گراندبرگ که چند تا از مقاله هاشو قبلا خوندم. همین. امروز حس بهتری دارم ببینم تا شب چقدر کار میکنم. 

1872 : شروع دوباره

اگه فکر میکنی من خودم از این وضعیت وحشتناک خودم خسته نشدم سخت در اشتباهی. دلم میخواد از خودم میشد جدا بشم خودمو بکنمو بندازمش دور. اما خب نمیشه فقط میشه درستش کرد. تمام سعیمو کردم. رفتم پیاده روی هوای سرد خورد به سورتم درختا همه بی برگ آسمون قرمز بود خب راستی راستی زمستون اومده. سه ماه دیگه بهار میشه و امسال تموم میشه من دلم میخواد جمع بندی خوبی داشته باشم امسال مثل پارسال که راضی بودم از خودم. پس وقتی اومدم خونه با مها تصمیم گرفتیم بشینیم پای کارمونو برناممون. من یه برنامه نوشتم برای این فصل یه برنامه هم برای دی ماه بهمن و اسفند که برسه برنامشونو مینویسم. دیگه تونستنو نتونستن نباید باشه من هر روز یه دنده شروع میکنم باید بشه. مخصوصا برنامه فصلی رو نوشتم که بدونم وقتی فصل تموم بشه چه کارایی کردم البته کتابو ننوشتم چی بخونم همیشه این قسمتو مشکل دارم ادم نمیدونه دقیق چقدر طول میکشه خوندن کتابا یا چه کتابایی رو برای خوندن انتخاب میکنه. الان حس بهتری دارم از اون احساس بیهودگی و احمقی که داشتم جدا شدم. دوست دارم همین الان شروع کنم به خوندن. به هر قیمتی باید بفهمم باید یاد بگیرم تمرکز کنم. ببینیم چمی کنم. برای فردا تصمیم دارم مقاله هایی که استاد نوشته بود توی مجله های مختلف مثل اشباح اگلستون ، فراخوانی نابهنگام، درمایه های ایرانی و اون یکیو یادم نیست رو بخونم تو یه روز تمومش کنم باید یادم بیاد یسری چیزا. 

1866 : اتمام کتاب نامه های ونگوگ

خب بالاخره تموم شد. ون گوگ واقعا تحت فشار بوده. شاید خیلی حرف بشه زد. شاید که نه قطعا خیلی چیزا میشه گفت ولی چیزی که میدونم این هست که چقدر خوب از پس خودش براومده یه جاهایی البته از دستش در رفته اما بدون دارو چقدر مگه میشه توقع داشت. واقعا روی نقاشی کردن وقت میذاشت و پافشاری میکرد. کاش منم اینجوری بشم که روی کارم عکاسی متم کز بشم. البته تو یسری چیزام دوست ندارم شبیهش بشم اما مرد بزرگی بوده. چقدر از گوگن بدم اومد. شاید نباید بهش خورده گرفت چه توقعی میشه از آدمای تک بعدی داشت که یسری مسائل رو درک کنن. هیچی. واقعا هیچیا! تازه بهت انگم میزنن تهش در نتیجه زیاد نباید جدیشون گرفت. بگذریم. امروز فقط کتاب خوندم تا الان. الان میخوام برم سراغ بقیه کارا. احتمالا یکی از مقاله هامو بخونم. شاید در مایه های ایرانی رو چون خیلی وقت پیش تو نت خونده بودمش.  شایدم چیزی شروع نکنم برای امشب. شایدم  نمیدونم کتاب چی بخونم یادم نیست. دلم میخواد برم پیاده روی اما اگه امشبم زیان کار نکنم دییگه کار نمیکنمو عقب میمونم بهتره یکی دوتا عکاس ببینم

1860 : نقطهٔ آغاز

این روزا احساس میکنم تو نقطه ی شروع جدیدی قرار دارم. احساس میکنم یه مرتبه جلو اومدم توی زندگیم که با گذشتم متفاوت هست. احساس میکنم تجربه جدیدی قراره کسب کنم که نمیدونم چجوری فقط متوجه تغییراتی میشم. من مائده اولش ترسیدم و نمیدونم این شروع به کجا میرسه. باید حواسم باشه به بیراهه نکشم.خیلی باید رو خودم کار کنم. فکر میکنم راه سختی در پیش دارم. اما نه دیگه نمیترسم یا اگه ترسیم باشه بی صدا خفه اش میکنم. نباید بزدل باشم. اگه بخوام بهتر بشم بایید روش کار کنم. باید ضعفامو شجاعت بخرج بدمو ببینم و باهاشون روبرو بشم و بعد کم کم عوضشون کنم. فکر میکنم تمام ادمای بزرگی که میشناسم و دوسشون دارم همچین پیشامدهایی رو تو زندگیاشون داشتن فقط باید تلاشمو کنم.


کتاب نامه های ونگوگ ، ترجمة رضا فروزی :

پیوسته از خود میپرسم آیا این دشواریها نیرومند تر از من نخواهند بود؟ و بر من چیره نخواهند گشت؟...