روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۲۲۰ مطلب با موضوع «معرفی کتاب» ثبت شده است

1260 : اتاق روشن


+ چیزی که در من ایجاد میکند دقیقا در تضاد با خمودی و رخوت ذهنی است؛ بیشت شبیه دل‌آشوبی و هیجان است ، و نیز تقلایی خاص ، چیزی که به زبان و یبان در نمی‌آید اما اصرار به بیان شدن دارد. 


+ در این برهوت حزن انگیز ، ناگهان عکسی به من میرسد ؛ او به من جان میدهد و من هم به او. این گونه باید کششی را که به آن هستی میبخشد ، جان بخشی بخوانم. خود عکس به هیچ وجه جان ندارد ( من به عکس‌های زنده نما معتقد نیستم) اما به من جان میدهد: این همان چیزی است که هر ماجرایی را می‌آفریند.


 + در نظر من ماهیت مفروض عکاسی ، از آن « احساس درد و آسیبی( رنج و درد آگاهی) » که در همان نگاه نخست در عکس متجلی بود، قابل تفکیک نبود. 

من در مقام یک تماشاگر ، صرفا به دلایل  «احساسی» به عکاسی علاقه‌مند شده بودم؛ میخواستم آن را نه در مقام یک مسئله ( یک مضمون) بلکه به مثابهٔ یک زخم بکاوم: من میبینم ، احساس میکنم ، پس توجه میگنم ، مشاهده میکنم و می اندییشم. 


اغا من مُلْدَم :))))))


تا سر قسمت ۱۱ خوندم. استودیوم پونکتوم. اما انگار مغزم نکشه گشنمم هست کسی خونه نیست. اااا الان اومدن. خوابمم گرفته. پس بهتره استراحت کنم. شاید بعد نهار زبانو دفترمو این چیزارو انجام بدم و بعدش کتاب. تا چه پیش اید. 


اتاق‌روشن، نوشتهٔ رولان‌بارت، ترجمهٔ فرشیدآذرنگ، نشرحرفه‌نویسنده


+ یک تصویر ــ تصویر من ــ به وجود خواهد آمد: آیا من از فردی نفرت انگیز متولد خواهم شد یا از آدمی خوب و نجیب؟


+ تصویر (متغیر) من ، که با هزار عکس متغیر در می‌افتد و با موقعیت سن و سال هم تغییر می‌یابد ، همواره با «خود» ( عمیق) من منطبق باشد؛ اما برخلاف این باید گفت که : « خود من» هیچ گاه با تصویر من منطبق نمیشود؛


+ من خواهان تاریخ نگاه کردن‌ام. زیرا عکس ، ظهور خود من است به مثابهٔ دیگری : نوعی گسست زیرکانهٔ آگاهی از هویت. 

+ من بی وقفه از خودم تقلید میکنم و به همین خاطر هر گاه عکاسی میشوم (یا خودم اجازه میدهم که عکاسی شوم) همواره از احساس بی اصالتی و بدلی بودن و گاهی از احساس دورویی رنج میبرم. 

+ ... از این رو خرده روایتی از مرگ ( در پرانتز رفتن) را تجربه میکنم: در حقیقت یک شبح میشوم. عکاس این را به خوبی میداند خودش هم از این مرگ میترسد، مرگی که با حرکت او دچارش میشوم. 


+ هیچ چیز خنده‌ دار تر از پیچ و تاب خوردن عکاسان برای خلق جلوه‌های «زنده نما » نیست.

+ در‌ نهایت آنچه  در عکس خودم میجویم مرگ است. 

یاد پایان نامم افتادم یعنی متنم. ادم یه چیزایی به ذهنش میاد. فرقی نمیکنه چیزی برای اضافه کردن یا کلا عوض کردن یا تغییر دادنش باشه هرچند هموز زوده انگار حداقل ده سال باید بگذره تا دقیق بفهمم چه گندی زدم . در بدترین وجه ممکن اگه نگاه کنم شایدم فقط یسری اصلاحات بخواد.نمیدونم بارهای پیش که این کتابو خوندم تو چه فازی بودم. انگار چیزی گاهش جلوی دیدمو فهممو ذهنمو میگیره.


+ به نظر من عضو عکاس، چشم او ( که مرا به وحشت می اندازد) نیست ، بلکه انگشت اوست : که به ماشهٔ لنز دوربین و جابجایی خشک صفحات فیلم متصل میشود. ... صدای کلیک ناگهانی‌شان از لایهٔ تباه کنندهٔ پُز گرفتن می‌گذرد و بر آن غلبه میکند.


من راستش از این صدا به عنوان عکاس یعنی کسی که دوربین دستش میترسیدم از اول از همون هنرستانم به خاطر همین صدای دوربینمو یعنی دیجیتال هارو به کمترین وجه ممکن گذاشتم. انگار این صدا برام یاداوری میکرد که کاری رو انجام دادم. اون موقع ها هیچ درکی نداشتم فقط انگار اعصتبم خورد بشه. شاید باید دوباره بشنوم ولی خب شاید ادم وقتی به عنوان ابژه قرار میگیره انگار بعد این صد شاید یه احساس خلاصی کنه. همون صدای کلیک ناگهانی شان از لایه تباه کننده پز میگذرد. فکر کنم اما وقتی ادم سوژه به معنی عکاس هست این قضیه فرق داره صد ترسناک و چشم و دیدن دوست داشتنی تره. 


+ دوربین ها ساعت هایی بودند برای دیدن...


بخش پنجم از فصل اول یا بخش نخست کتاب خیلی چیزارو برام مشخص کرد چند بار خوندمش. 



مرگ اتفاقی در یک لحظه نیست!

ولی دقیقا این توی عکاسی اتفاق میفته. در یک لحظه. لحظه ای که دیگه قابل بازگشت نیست. و مرگش ثبت میشه یه همچین چیزایی.  

البته نه این که اون جمله درست نباشه فقط به خاطرم اومد. 

1257 : معرفی عکاس : برنیس ابوت

Berenic Abbott  عکاس آمریکایی ، ۱۹۹۱ ـ ۱۸۹۸ 

ابوت طبق چیزی که من توی کتاب نگاهی به عکس‌ها ( جان سارکوفسکی ، فرشید آذرنگ) دارم میخونم البته اینجا عکسهایی که چاپ شدن و سارکوفسکی درموردشون نوشته صرفا عکسایی هست که متعلق به موزه هنر مدرن نیویورک بوده طبق چیزی که مترجم نوشته ابتدای کتاب. ابوت ابتدا توی امریکا بوده بعد میاد پاریس به عنوان یه مجسمه ساز و در سال ۱۹۲۳ توی کارگاه عکاسی من ری به عنوان دستیار مشغول کار میشه بعد از اون حدودا دو سال بعدش عکسایی از اوژن اتژه رو میبینه که انگار زندگیش از این رو به اون رو میشه اینقدر که تحت تاثیر اقتدار عکاسانه اتژه قرار میگیره. بعد از اون کارگاه پرتره خودشو راه اندازی میکنه و سه سال عکاسی پرتره از آدمها و افراد مشهور پاریس عکس میگیره. توی کتاب عکسی از جیمز جویس هست که اصلا دلم رفت اغا :) نه که دارم اتاق روشنم میخونم کلا یجور دیگه میبینم عکسارو. دیدن این ادم عکسش این توضیحات یکی منو بگیره :دی دیگه نمینویسم چی گفته در مورد این عکس :دی حقوق ناشر کپی رایت دیگه یه همچین ارمانهایی دارم من :دی بیشتر حا ندارم تایپ کنم :)

 اهان اینم هست که فکر کنم عکسای فضای شهریشو با توجه به اون تاثیری که از اتژه گرفته عکاسی کرده  


پرتره برنیس ابوت که توسط من ری عکاسی شده ، ۱۹۲۴


برنیس ابوت ، Berenic abbott ، من ری ، man ray




جیمز جویس ۱۹۲۸


برنیس ابوت ، Berenic abbott



اوژن اتژه 


برنیس ابوت ، berenic abbott ، اوژن اتژه


برنیس ابوت ، Berenic abbott




برنیس ابوت ، berenic abbott



berenic abbott، برنیس ابوت



berenic abbott ، برنیس ابوت



berenic abbott ، برنیس ابوت




berenic abbott ، برنیس ابوت



berenic abbott ، برنیس ابوت



berenic abbott ، برنیس ابوت



berenic abbott ، برنیس ابوت



berenic abbott ، برنیس ابوت



berenic abbott ، برنیس ابوت





berenic abbott




اتاق‌روشن، نوشتهٔ رولان‌بارت، ترجمهٔ فرشیدآذرنگ، نشرحرفه‌نویسنده



+ زندگی همین جلوه های کوچک تنهایی است.


+میخواستم با درک تمایز ذاتی عکاسی از دیگر تصاویر، به هر قیمتی که شده به عکاسیِ «فی نفسه» پی ببرم.


+ آنچه عکس تا ابد باز تولیدش میکند، تنها یک مرتبه رخ داده است : عکس به لحاظ مکانیکی چیزی را تکرار میکند که به لحاظ وجودی قابل تکرار نیست. در عکس هیچ گاه رویداد فراتر [از خویش ] نمیرود تا به چیزی دیگر برسد : عکس همواره پیکره‌ای را حمل میکند که من به آن نیاز دارم تا به بدنی که میبینم، بازگردم؛...


+ عکس نمیتواند (با گفتار و کلام ) فلسفی تغییر کند، چون در عین حال که پوششی بی وزن و شفاف برای امر حادث است، به واسطهٔ آن کاملا سنگین و ثابت و ساکن شده است. 


+ وقتی به بعضی از عکس‌ها نگاه میکردم ، دوست داشتم یک بدوی باشم، بدون فرهنگ باشم...


+ اما با نارضایتی تام از همهٔ این‌ها ، به تنها چیز مطمئنی که در من بود ، گواهی میدادم ( هرقدر هم که شاید ابتدایی می‌بود) : مقاومتی سرسختانه در برابر هر نظام فروکاهنده. 


+ این طور بهتر بود که یک بار و برای همیشه، اظهار یکه بودنم را به فضیلت تبدیل کنم.

 

+ شخص یا موضوع عکاسی شده ، هدف نشانه‌گیری است، همان مصداق، نوعی وانمودهٔ کوچک، روحی که از شیء و موضوع بیرون آمده ، که مایلم آن را شبح عکس بنامم، زیرا این واژه به واسطهٔ ریشهٔ لغوی اش، نسبتی با «صحنه و نمایش» برقرار میکند و همان چیز نسبتا ترس آوری را به آن می‌افزاید که در هر عکسی حضور دارد: یعنی بازگشت مردگان.


+ شاید گاهی بی آن که بدانم، مشاهده شوم، از این تجربه هم نمیتوانم حرف بزنم ، آخر قرار گذاشته ام تا خودآگاهی به احساساتم ، راهنمایی‌ام کند. ولی غالبا عکاسی شده و متوجه آن نیز بوده‌ام. حال همین که احساس کنم لنز دوربین من را میبیند ، همه چیز تغییر میکند: خودم را در غالب پز گرفتن شکل میدهم، بی‌درنگ بدن دیگری برای خودم میسازم، خودم را پیشاپیش به یک تصویر تبدیل میکنم. 




خب. فعلا تا اینج خوندم. یه خورده خسته شدم فکر کنم حولو حوش ده اینا بیدار شدم و دیر شد بگیه ذره اما بلافاصله نشستم سر کارم. چیزایی که دیروز خونده بودمو از اول خوندم چون احساس کردم خیلی دیروز حواسم جمع نبود. ولی خب. این کتابو خیلی دوست دارم کلا خیلی با خودم دارم کیف میکنم که اینجوری شدم. عکاسی و هرچی که راجع بهش باشه رو دوست دارم. وقتایی که عکاسی نمیکنم دوست دارم یجورایی چه با کتاب چه با دیدن عکسای بقیه چه با فکر کردن بهش باهاش در ارتباط باشم. «عکاسی رابطه ای است با جهان به میانجی اشیا» یادش افتادم و کلا شاید دو طرف باشه یا حداقل دلم بخواد که هم منو با جهان مرتبط کنه هم شاید جهان منو باهاش. شایدم چرت فقط چیزی که بهش فکر میکنم  یجورایی.

احساس میکنم دوباره دارم همون مائذه دوست داشتنی خودم میشم :دی این که برا چیزایی که دوست دارم وقت میزارم. حالا یکی نی بگه بزار دوروز بگذره. ولی خب هیجان زدم. این کارکردن و نخواستن این که بیهوده نگذره. وضعیت بدی قرار داشتم. حالا. 

مها برام کتاب  american english file خریده اونم استارتر :/ یع خورده اولش حس بدی داشتم اما باید پذیرفت چقدر داغونم. خب هیچوقت حاضر نشدم کلاس زبان برم با این که مامانم اصرار میکرد اما خب ظاهرا پررو بودم اونم سخت نگرفت و میگفت پشیمون میشی فقط چون خاطره خوشی نداشتم یعنی تو دبستان کلاس زبان بود اما خب بیخی. الانم همچنان مصمم دلم نمیخواد برم کلاس. البته در سطح ابتدایی بلدم اما تو فعل و فاعل زمانها و از این چیزا واقعا مشکل دارم و جمله ساختنو اینا. اون کتاب opd رو هنوز میخونم اون بیشتر لغت هست و خب پای ثابت کارم. مها کلا دید که چقدر داغانم توی این گفت این کارو کنم. و قراره اولشو بهم یادبده چجوری بهونم :/ البته زیادم بد نمیاد به نظر هیجان انگیز باشه. ولی اصلا دلم نمیخواد پنج سال دیگه زبانم در این حد باشه. پنج سا چیه همین سال دیگه والا اعصاب ندارم هی باید حرص بی سپاد بودنمو بخورم :/ :(

همین. زیر چونم غده لنفاویم سفت شده و بزرگ انگار باید برم دکتر با توجه به کوشم فکر کنم لعنتی عفونت. نمیدونم چرا دست از سرم بر نمیداره :/ ت کرم نکنه ول نمیکنه موجود موذی. عصری احتمال برم حتما دکتر. اینم از این. به نظر جمعه ی دلبری میاد. :)


دلم میخواد آشپزی کنم شاید شام با من باشه. 

1252 : گفت‌وگوها


اتاق‌روشن، نوشتهٔ رولان‌بارت، ترجمهٔ فرشیدآذرنگ، نشرحرفه‌نویسنده


+ ...نوعی پدیدهٔ شمایلی نو، که به لحاظ انسان شناختی کاملاً جدید است. 


+ آن‌چه مرا در این مسیر هدایت میکند، لذت یا میل من در برابر بعضی از عکس‌ها است.

+ میخواهم بدانم که چه چیزی در برخی از عکس‌ها هست که درگیرم میکند که ضرورتا ناشی از موضوع تصویر نیست. 


+ من عاشق رابطهٔ تصویر و متن‌ام، رابطه‌ای بسیار دشوار که ماحصل آن اما حظی وافر و زاینده است، همان‌ گونه که شاعران معمولا از کار بر روی اوزان و فنون مشکل شعر و شاعری لذت میبرند. 

معادل مدرن چنین کاری، یافتن رابطهٔ میان متن و تصاویر است. از طرفی باید گفت که اگر عکاسی را به عنوان موضوع کتابم انتخاب کرده‌ام، به نوعی آن را در تقابل با فیلم قرار داده‌ام. زیرا من رابطهٔ خوشایندی با عکس دارم و عاشق آن ام که به عکس‌ها نگاه کنم، در حالی که رابطه‌ام با فیلم چندان راحت نیست حتی تا اندازه ای نسبت به آن دافعه دارم. نه این که اصلا به سینما نروم ولی در نهایت به گونه‌ای متناقض نما و عجیب ، عکاسی را در پانتئون شخصی کوچک خودم بالاتر از سینما میگذارم. 


+ هر عکسی در برابر هنر مسئول و پاسخگوست، البته به جز (به شکلی متناقض) عکس های هنری. 

+ عکاسی مفهوم و نیت هنر را جابجا میکند و تغییر میدهد و به همین دلیل جایگاه خاصی در مسیر دنیا دارد.

+ عکس قربانی قدرت فوق‌العاده‌ی خود شده است. اشتهار عکاسی به این که رونوشتی دقیق از واقعیت و یا برشی از واقعیت است، موجب شده که تا به حال هیچ کس در مورد قدرت واقعی و دلالت های ضمنی آن تأمل نکند. 


+ عکس نمیتواند رو نوشتی ساده و صرف از ابژه ای باشد که ظاهرا طبیعی است، حتی اگر دلیل آن را صرفا یک بعدی بودن عکس لحاظ کنیم ؛ از این گذشته عکاسی نمیتواند هنر باشد زیرا به شکلی مکانیکی رونویسی میکند. بداقبالی دوگانه‌ی عکاسی همین است و هر نظریه‌ای در مورد عکاسی باید از همین تناقض دشوار آغاز کند. 


+ به نظر من عکاس اساسا به ذهنیت خودش شهادت میدهد یعنی به نحوه‌ی رویارویی خودش در مقام سوژه با ابژه.

+ حقیقت دارد که عکس شاهد و مدرک است. اما شاهد چیزی که دیگر نیست.  


+ عکاسی بخش مهم و سازنده‌ی تمدن ماست. دلیلی وجود ندارد تا مثل نقاشی و فیلم بر آن تأمل نکنیم.


+ بعضی از عکس‌ها وقتی که با فقدان و خلاء نسبت دارند ، شمارا فراتر از خودتان میبرند، و در این معنا اتاق روشن ، در ساحت ماتم و سوگ ، قرینه‌ی گفتار یک عاشق است.




خب حقیقت اینه که کلی فکر تو مخم اما نمیخوام بنویسم بزارین نتیجه‌اشو که در واقع بازتاب عملم هست یادداشت کنم به مرور. ببینیم چی میشه. خلاصش شاید این باشه که یسری چیزا نباید رسوب بشه. باید که مدام هَمِش زد. باید درگیر شد. باید لذت برد. باید به همون چیزایی که شاید به نظر برای بعضیا البته کوچیک یا ساده میاد چسبید و نگهشون داشت و برای همیشه ادامه داد انجام داد. یروزی به نتیجه میرسه. باید زحمت کشید و جنگید حتی با خودت خودی که شاید هرازگاهی خسته بشه کم بیاره و فکر کنه دیگه  نمیتونه. باید جنگید. بگذریم دیگه بیشتر حرف بزنم مثل قبل میشه. 

دیشب تصمیم گرفتم قبل خواب یه جا به جایی داشته باشم توی مکان نشستنم وسایلمو این داستانا. ادم باید حال کنه. الان احساس میکنم شاید بعد چند ماه بالاخره کنج دنجمان پیدا شده. شایدم نباید کنجای دنج‌ با تنبلی خراب کنم! باید محکم نگهش داشت. 

دیگه این که گاهی فکر میکنم آدما شاید خیلی حرفامو فازمو زندگیمو درک نکنن. نه که به دلیل خاص بپدن من باشه. ابدا. ظاهرا بیش از حد انگار چیزای در نظر اونا پیش و پا افتاده دغدغه‌ام هست. زندگی منو درواقع همینا مهم میکنن. چیزای بدور ار شاید تشریفات. خیلی ساده و کوچیک به نر میان دغدغه های زندگیم اما مهمن. خیلی مهم. گاهی از نفهمیده شدن حرفام عصبی میشم. از این جدا بودن نه نه خیلا اتفاقا با بعضیا اشتراکاتی دارم که شاید همین یه دلگرمی باشه برام که هستن کسایی که بفهمن. ولی خب گاهی احساس میکنم شاید غیر قابل درکم. شاید منم درک نمیکنم. نمیدونم. حداقب دلم میخواد خودمو متصل نگه دارم حداقل از چیزی که احساس میکنم خود منه و شاید اخساس اشنایی و آرامش میکنم باهاش خودمو جدا نکنم. گاهی چیزای کوچیک چقدر فاصله هارو زیاد میکنن. فاصله تو با ادمهارو. اما رضایتی هست که چقدر خوبه با این که دوست دارم شبیه کسایی باشم و هنوز نشدم اما شبیه کسایی که دوست ندارمم به طور کلی نشدم. بیخیال شاید چرت میگم. 
از بارت از نحوه تفکرش راجع به عکاسی لذت میبرم و خوشم میاد. از این دیدی که خودمم یه روز نداشتم هیچ درکی ازش. از نحوه تأمل و نگاهی که به عکس و عکاسی داره.

قرار بود با گوشی عکس نگیرم اما خب این روزا حال و حوصله عکاسی با دوربین و مجموعه هامو ندارم شاید برا اینه که اشکالی نمیبینم فعلا کوتاه خیلی تا حالم خوب بشه.  

کلا فکر میکنم باید یه نمایی از پنجره داشته باشم.  از نور. یاد شعر فروغ افتادم : من در پناه پنجره‌ام. با آفتاب رابطه دارم.





 یک پنجره برای دیدن 

یک پنجره برای شنیدن

یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را 

از بخشش شبانه عطر ستاره های کریم سرشار میکند

و میشود از آنجا

خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد

یک پنجره برای من کافیست...

 

من از دیار عروسکها می آیم

از زیر سایه های درختان کاغذی 

در باغ یک کتاب مصور

از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق

در کوچه های خاکی معصومیت

از سالهای رشد حروف پریده رنگ الفبا 

در پشت میزهای مدرسه مسلول...

 

یک پنجره برای من کافیست

یک پنجره به لحظه آگاهی و نگاه و سکوت

اکنون نهال گردو آنقدر قد کشیده است که دیوار را برای برگ های جوانش معنا کند

از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را

آیا زمین که زیر پای تو میلرزد تنها تر از تو نیست؟...

 

همیشه خواب ها         

از ارتفاع ساده لوحی خود پرت میشوند و میمیرند

من شبدر چهار پری را میبویم 

که روی گور مفاهیم کهنه روییده است...

آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت

تا به خدای خوب که در پشت بام خانه قدم میزند سلام بگویم؟

 

حس میکنم که وقت گذشته است

حس میکنم که لحظه سهم من از برگ های تاریخ است

حس میکنم که میز فاصله کاذبیست در میان گیسوان من و دست های این غریبه غمگین

 

حرفی به من بزن 

آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو میبخشد

جز درک حس زنده بودن از تو چه میخواهد؟

 

حرفی به من بزن

من در پناه پنجره ام

با آفتاب رابطه دارم.


فروغ


1249 : درآمد

اتاق روشن ، نوشتهٔ رولان‌بارت، ترجمهٔ فرشیدآذرنگ، نشر حرفه‌نویسنده



+ عکاسی رابطه‌ای است با جهان به میانجی اشیاء. 

+ تا زمانی که عکاسی بر عینیت بیرون متکی است، قصد کوچک شمردن و تحقیر آن را ندارد. شاید عکاسی مدام از دنیاانتقاد کند اما هیچ‌گاه نادیده‌اش نمیگیرد. 

+ عکاسی، بازگشت و نگاه به دنیا است، حتی اگر هیچ شباهتی به آن نداشته باشد. عکاسی یعنی نگاه مدام به خود شیء. عکاسی یعنی تأکید بر جهان و خود اشیاء، متی اگر مناسبت و انتقالی در میان نباشد. عکاسی در پی نشانه های حضور است؛ حضور هستی؛ و از این راه به گفت و گو با دنیا برمی‌خیزد. ( و در گفت‌وگو، هم بر حضور دیگری واقف میشویم و هم به میانجی‌اش خود را می‌شناسیم). 

نشانه های حضور. اغا من یه نیم مجموعه داشتم یعنی هرچند بعپش بیخیال شدما همون مجموعه ای که تابستون ۹۵ سعی داشتم کار کنم. اسمشم پس از اینجا اوورده بودم :دی البته یه جا دیگم بود که من اون موقع نفهمیدم اما الان میفهمم!


+ عکس با گذشته درگیر است (مثل فاکنر، که سارتر دربارهٔ خشم و هیاهوی او میگوید: در نظر فاکنر، زمان گذشته هرگز از میان نمیرود؛ بدبختانه همیشه حاضر است؛مشغلهٔ دائمی ذهن است) اما خودش هیچ گذشته‌ای ندارد. گذشته نیت و ذهنیت عکس است؛ عکس با مرگ عجین است. و به میانجی همین مرگ، اهمیت و لطف نوشتهٔ بارت، در نزدیکی و همنوایی و تجمعی است که او میان دنیا، عشق، عکاسی و مادر پدید آورده. 


+ این کتاب دربارهٔ حسرت است؛ حسرتِ نبودنِ کسی، و این عصارهٔ مرگ است. ... بارت پس از مرگ مادر ، با تأمل در عکس‌های او، به تأمل در عکاسی پرداخت و این کتاب شورانگیز، ثمره آن مواجهه و احساس شد. 


اتاق روشن ، رولان بارت، فرشیدآذرنگ ، نشر حرفه نویسنده


اتاق روشن ، رولان بارت، فرشیدآذرنگ ، نشر حرفه نویسنده


1248 : نه به نشر قطره :)

دیدین نشر قطره رو که چه تزی داده؟؟؟ :/


اومده گفته ما نمایشگاه کتاب حضور پیدا نمیکنیم چون حضورمون به ضرر کتابفروشیاست و در راستای حمایت ازشون این تصمیمو گرفتیمو این داستانا. 

به نظرم خیلی تصمیم احمقانه و سطحی به نظر میاد. چون که اولن که در طول یک سال اگه کسی کتابخون باشه چه نمایشگاه باشه چه نباشه به کتاب فروشی های محل سر میزنه و کتابو تهیه میکنه چون هرچیم بخری کم میاری مگر این که استثنا باشه. دومن که حتی اگه کسانی باشن که سال تا ماه کتاب نخرن چه اشکالی داره نمایشگاه واسطه ای بشه که توی محیط قرار بگیرنو سالی چهار تا دونه بخرن. سوم این که ما تهرانو میبینیم شاید یه انقلاب باشه با کلی کتاب فروشی و کلی شهر کتابو چیو چی یسری شهرستانا هستن واقعا دسترسی ندارن اگه کتاب فروشی هم باشه قطعا همه نیازشون بر آورده نمیشه حالا طرف به این بهانه بیاد و کتاب بخره اشکالش چیه. بعدشم این که من موندم اینا کتاب رو دقیقا به چه چشمی نگاه میکنن! یه کالای مصرفی که مثل خیلی از کالا ها خرید و فروش میشه و فقط جنبه مادی مهم که سود و نفعی برای کتاب فروش ها باشه؟ همین ؟ یه نگاه بازاری ؟ به نظر هرچیز دیگه ای رو بشه با این دید نگاه کرد هر نمایشگاهی رو ولی نمایشگاه کتاب واقعا این حنبه اش حتی آخرین اولویتم باشه احمقانه است. حالا من کار ندارم تمام کسایی که کتاب میخرن شاید مثل من فکر نکنن ولی این که یه ناشر همچین ادعایی داشته باشه خیلی خنده داره. شما میخوای ترویج کتاب خوانی‌کنی یا به فکر جیبت باشی. هزینه های کتاب واقعا برای خیلیا بالاست دیگه بیست درصد چی سالی یکبار حالا انگار ملت میان نمایشگاه چقدر کتاب میخرن. کتابه که یکی دو تا نیست و این تخفیفا که تو بقیه سال هم هست.بماند که کتابفروشیا چه حرکتایی که نمیزنن سرش انگار زورشون کردن دیدم که میگما پلی بهضیام هستن واقعا ادم میفهم طرف دغدغه اش فروش کتاب نه برای پولش برای جایگاه خود کتاب. حالامن که حتی این دید قیمت رو آخرین دلیل گذاشتم. نمایشگاه به نظرم یه شور که عده زیادی طی دو هفته با هم اقدام کنن برای تهیه کتاب یعنی نمیدونم چجوری بگم میدونم خوب نمینویسم. منظورم اینه یه زمانی میشه برای جا انداختن یه فرهنگ یه نمیدونم چه لغتی به کار میبرن. 

بعدا اینو من بهتون میگم که بشر نمیخواسته شرکت کنه به دلایل دیگه اینو فقط گفته که مثلا خودشو خیلی فداکار جلوه بده یا به دید مقصر بهش نگاه نکنن متهم نشه و بگه خیلی خفنیم. نمیدونه گند زده :/ :دی

میدونم خوب ننوشتم اما واقعا خیلی مسخره بود این حرکت حالا نمیخوای باشی دیگه منتت سر کتابفروشا چیه :دی به نظرم همین نمایشگاه کتابم نباشه خیلیا کتابفروشی شاید نرن شاید اصلا سالی یه بار یادشون بیفته کتاب بخرن:دی و اتفاقا خودش یه شوری داره یه انگیزه هیجان تو ادمای زیادی رو میبینی مثل خودتن دغدغه شونه. چرا واقعا نباید باشه. :/

بعدم من یادم بچه که بودیم مامانم میبردتمون هنوز خاطراتش هست اینقدر لذت میبردم شاید یکی از دلایل علاقه ام خاطرات خوشش هست. درست الان شهر کتابا و اینا از این برنامه ها دارن وای کلا توی ذهنم مونده و به نظرم خیلی مسخرست به خاطر جیب یه عده به خاطر پول به خاطر منفعت از خیلی چیزای دیگه زده بشه. کتاب فروشی که بخواد بسته بشه همون بهتر بسته بشه :/

1246 : کتاب جدید

خب بالاخره با یه خورده تاخیر کتاب اتاق روشن رو میخوام شروع کنم. اتاق روشن، نوشتهٔ رولان بارت، ترجمهٔ فرشید آذرنگ و نشر حرفه نویسنده. اتاق روشن یه کتاب تخصصی در مورد عکاسیِ اما نه از این کتابای تخصصی مسخره و کسل کننده. چون قبلا دوبار خوندم یه بار نصفه یه بارم پارسال بهمن این طورها. الان که نگاه میکنم خیلی درست نبود. این کتاب بار اول سال ۹۴ خوندم تابستون یادش بخیر با بیتا رفتیم خریدیم از استرسمون که ببینیم جریان چیه اصلا چجوری که جفتمون هنگ کرد مخمون یعنی واقعا نمیفهمیدمشا ییعنی اصلا کسل کننده بود. اصلا خندم میگیره که چی بودم و چی شدم و چی قراره بشم هنوز اول راهم. خیلی هیجان دارم برای خوندش. اول گفتم کتاب داستانی بخونم مثلا دوبلینی ها و نقد دوبلینی ها اثر جیمز جویس. اما بعد یادم افتاد اینو میخواستم بخونم با اون مقاله ها و بازخوانی ها. عاشقشم اصلا میگم ولع خاصی دارم اصلا هم برام تکراری نمیاد. میدونم چیزای بیشتری میفهمم ازش نسبت به سال قبل چون خیلی چیزای دیگه خوندم که به قول استاد باعث میشه که کتابهارو راحت تر درک کرد. بریم که شروعش کنیم. 

+نگاهی دوباره به نوشته‌هایی مربوط به سی‌ و اندی سال پیش کار سودمندی نیست. انرژی درونی منِ نویسنده همیشه وادارم کرده نگاهی رو به جلو داشته باشم ، حس کنم هنوز اول راهم، واقعا اول راه ، همین حالا، واین باعث میشود فکر دوباره به نویسنده‌ای که آن موقع ها به معنای واقع کلمه تازه کار بوده به سختی در حوصله‌ام بگنجد. 


+آزادی‌هایی که من جانبشان را میگرفتم، شور و شررهایی که من خواهانشان بودم، آن موقع ــ البته هنوز هم ــ به نظرم کاملا سنتی می‌آمدن.  خودم را جنگجویی نوپا میدیدم در نبردی بسیار دیرینه: علیه هنر ستیزی، علیه فرومایگی و بی‌تفاوتی اخلاقی و زیباشناختی. ...

... این دو شهر ، نیویورک و پاریس ، دقیقا همانطوری بود که تصورش را میکردم ــ سرشار از اکتشاف‌ها و الهام‌ها و حس ممکن بودن. از خود گذشتگی و جسارت و فروشی نبودنِ هنرمندانی که آثارشان برایم اهمیت داشت به نظرم درست همانطور می‌آمد که باید باشد. دیگر برایم عادی شده بود که هر ماه شاهد شاهکارهای تازه‌ای باشم ــ بیشتر از همه هم در حیطهٔ فیلم و باله، اما غیر از آن در دنیای تئاترهای حاشیه‌ای و جنبی، در گالری‌ها و فضاهای هنری سرهم بندی شده، در نوشته‌های بعضی از شاعران و نویسندگان دیگری که نثرشان به سادگی قابل دسته بندی نبود. شاید سوار بر موجی بودم. فکر میکردم پرواز میکنم، دورنمایی از اوضاع را در نظر دارم و گاهی اوقات هم فرود می‌آیم تا به وقایع نزدیک‌تر باشم.



خوشبحااااالش دلم خواست. اینجا کلا انگار برعکسِ شاید هیچوقت اینجوری نبوده :(((( یعنی شاید الان حتی اونجا هم همینجوری باشه و خب شاید اینجا کلا همه چی داغون تر به نظر بیاد.البته خودشم میگه که تموم شد اون دوران انگار حکم آرمانشهر رو داشته.

کتاب تموم شد با متنی که سونتاگ سی سال. بعد نوشته و من واقعا دلم میخواد لغت به لغت رو اینجا بنویسم چون لغت به لغت رو انگار که بخوام تو ذهنم تتو کنم. یه همچین حالتی. اینقدر که دوسش دارم باور نمیکنین. خب میدونم خیلی طول کشید خوندن این کتاب انگار یه زندگی بود. اینقدر که ازش یاد گرفتم الان یادم نیست انگار گیج میشم ولی اون ادم قبل این کتاب نیستم دلم نمیخواست تموم بشه. خب اینارو میخواستم تهش بگم میگم دلم میخواد همه چیزایی که گفته رو بنویسم. با این کتاب و کلا از خودش انگار که یه سبگ زندگی رو یاد گرفته باشم. اون علاقه ای که داشت اون نگاهش اون دنبال کردن همه چیز انگار دیدن جهان چیزایی که اتفاق میافته از همه جا اون اینقدر دانش گسترده‌اش کتابها فیلمها تئاترها همه چی ههمه چی اون عطشش برای یادگیری این که همیشه خودشو اول راه میدیده این که به جلو میخواست بره اون هدفش برای جنگجو بود علیه هنر ستیزی علیه فرومایگی و بیتفاوتی اخلاقی و غیره. خب واقعا دلم میخواست اون دوره ای که بوده اون تجربیاتی که داشته رو تجربه کنم تمام چیزایی که بالا ازش نقل کردمو. با این حال خیلی ها همزمان شاید باهاش بودن اما خب این خودش بود که اینقدر همه جیز رو انگار فوق العاده کرده باشه یا نمیدونم خودشم بخشی از اون جریان بود یعنی انگار من الان مثلا بخوام فکر کنم اگه نبود سونتاگ نامی خیلی همه چی به نظر بلنگه :دی نمیدونم اصلا چی دارام میگم فقط این که هووف دلم نمیخواست تموم شه البته که قطعا بازم میخونم ولی تجربه اولین بار یجور دیگست. من با چیزی روبرو شدم انگار شاید اصلا درکی نداشتم تا قبلش ازش یعنی فقط با چیزی روبرو نشدم انگار با یه جهان روبرو شده باشم نگاهم باز شد به واسطه این نوشته ها که باید دید چیزای دیگم. تجربه کرد. منی که خب خیلی اول راهم و خب این یه هفته هم شاید هی امیدوار میشدم هی نا امید از همه چی از خودم از تواناییهام اما الان انگار به حرفاش واقعا احتیاج داشتم که فکر کنم به چیزایی که حوندم به خودم جایگاهم به این که دوست دارم تجربه کنم ببینم فکر کنم گوش کنم حس کنم بفهمم بخونم همه چی همه چی. انگار وقتی این دنیا این جهان این فکرا رو میکنی یعنی کلا یه دید وسیعی بهت دست میده که کهم نیت که چی هستی یعنی حتی هر سختی هر بیماری هر مشکلی که درونت داری در برابر کل اینها این بزرگی خیلی حقیر میاد و خیلی احمقانست از همه اینا بگذری مولا به خاطر چیزی که یه نقص کوچیک یه بیماری که دستی توش نداشتی. نمیدونم چجوری بگم  ولی احساس میکنم گذشتن از همه اینا انگار ابلهانه باشه. جا خالی کردن باشه هیچ ربطی نداره خیلی کوچیک و حقیر میاد.مثلا کم شنیدن گوشم یا بیمتری اسکیزوفرنی دوقطبی هرچی اگه باشه انگار هیچی باشه.

 بگذریم خیلی توی ذهنم ترتیبی ندارم که دقیق چی بگم انگار تموم شدنش هضم نشده باشه برام. برای من واقعا تجربه دنیایی بود و طول کشیدنشم واسه همین بود میدونم مسخره میاد ولی وقتی پشت هم میخوندم انگار بیشتر از ظرفیتم میشد نمیفهمیدم گیج میشدم یه همچین حالتی :دی. دلم میخواد مثلش بشم. و شاید دوست داشتنش برا همین من از این ادم از همه چیش خوشم میاد انگار تموم شدن این کتاب مثل این باشه یه ترم کلاس باهاش تموم کرده باشم و فعلا قرار باشه تموم بشه دقیقا یه حسی مثل غصه ای که برای تموم شدن کلاس استادم خوردم. چقدر دوسش داشتم چقدر دوسش دارم این آدمو. منو با دنیایی آشنا کرد. دنیایی که انگار ندونم وحود داره انگار اگه اون نبود اگه اون نبود چقدر عذاب آور میشد همه چیز چقدر دنیا کسل کننده ت میومد تا قبل از کلاسهاش.اون حتی قبل از سونتاگ هست برام اولین نفر. چقدر خوب چقدر دلم تنگ شده. در واقع همه جی از استادم شروع شد دیدن من روبرو شدنم با یه جهان فوقالعاده اونم مثل سونتاگ حتی بهتر خیلی بهتر حیف. دلم میخواد فرصتی میشد دوباره همونجوری یاد میگرفتم.اما نه با عقب برگشتن. کاش میشد الان دوره ای میشد انگار انقلابی انفاق میافتاد یه تکونی میخورد توی هنر توی عکاسی توی همه چی زنده میشد به قول سونتاگ : چقدر دلم میخواهد قدری از آن جسارت ، آن خوش بینی، آن بیزاری از تجارت و معامله گری هنوز در وجود آدم ها مانده بود. 

واقعا منم دلم میخواد قبلا هم گفته بودم از معامله گری خوشم نمیادا. اصلا من برا این دوره نیستم :دی من دیر رسیدم خیلی دیر کلا این یکی بیشوخی. حداقل الان اینجوری فکر میکنم شاید بعدا بفهمم به موقع بوده. ولی باید غصه بخورم فکر کنم. اما مهم اینه من از خودم شروع میکنم. دلم میخواد خودم حتی عجیب غریب اینجوری باشم. حتی اگه کسی درکی از دنیام نداشته باشه. یکی شاید شبیه ادمهایی که دوست دارم. 




سوزان سونتاگ، علیه تفسیر، احسان کیانی خواه، نشر حرفه نویسنده


سوزان سونتاگ، علیه تفسیر، احسان کیانی خواه، نشر حرفه نویسنده


سوزان سونتاگ، علیه تفسیر، احسان کیانی خواه، نشر حرفه نویسنده





1241 : ضد حال

اغا همینجوری کنجکاو شدم بیینم مثلا کتاب عکس نیکسون چنده تو آمازون. هیچی دیگه خورد تو پوزم دلارم که گرون شده :دی.مثلا ۱۰۹ دلار یعنی حدودا ۶۰۰ تومن. مرسی دلاور مرسی. چقدر خنده داره شاید بیست سال دیگه‌.نه که نشه خریدا ولی خب یعنی فکر کنم خیلی کتابای واجب تر باشه که باید در این زمان ظاهرا روشون تمرکز کنم. اووووم :(

 

لیست کتابامو دیدم که پارسال از استاد خواستیم بهمون معرفی کنه. چقدر کتاب مونده چقدر کتاب تو قفسه دارم که نخوندم چقدر یواشم. نمیدونم چی بخرم همیشه سر انتخاب حتی از همین لیستم مشکل دارم. یعنی روزی میشه این لیست تموم بشه؟؟ همش صد تا کتاب. خاک بر سر من که اینقدر کندم. احساس احمق بودن میکنم.