روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۴۰۳ مطلب با موضوع «معرفی کتاب» ثبت شده است

1597 : بخش هایی از کتاب

فهمیدنِ یعنی زیستنِ . شش جمله از این کتاب کافی است تا شما را در میان ادمیان فانی به چنان سطحی ارتقا دهد که هرگز کسی از انسانهای مدرن به ان نخواهد رسید.. با چنین احساس فاصله ای من چگونه میتوانستم ارزو کنم تا مدرن هایی که میشناسم مرا بخوانند.


هیچکس نمیتواند بیش از آنچه از قبل می‌داند از چیزها، من جمله از کتاب ها ، چیزی بست اورد.



انسان برای هر انچه با زندگی تجربی خود بدست نیاورده باشد گوش شنوا ندارد.


کسانی که گمان میکردند چیزی از من فهمیده اند، هریک از ظن خود مرا چیزی پنداشتند که اغلب با آنچه هستم متضاد بود.


کسانی هم که چیزی از من نفهمیدند به همین اکتفا کردند که هیچ اهمیتی برای من قائل نباشند.


انسان باید هرگز پروای خویش را نکرده ، و به سختی ها عادت کرده باشد تا در میانه ی حقایق سخت، با صفا و خوش بماند.


هر سبکی که به راستی یک حال درونی را برساند ، در مورد نشانه ها و ضرب آهنگشان ، و نیز در مورد ایما و اشاره ها ، خطا نکند، سبکی خوب است.


پیش از هرچیز عهد و پیمان من.... امروز چه هستم ، امروز کجا هستم ؟ در بلندایی که دیگر نه با کلمات که با آذرخش سخن میگویم. اه که انگاه هنوز از مقصد چه دور بودم! اما سرزمین موعود را میدیدم. حتی یک لحظه هم درباره ی راه ، گذر از دریاها ، خطر ها، و توفیق اشتباه نکردم. ارامشی بزرگ در عهد و پیمان نهفته است، اینده نگری پر سعادتی که نباید فقط قول و قراری خالی باقی بناند!


خب این هم سی صفحه ای‌ که امروز خوندم! :/ باورتون میشه فقط سی صفحه . از ۸نیم صبح تا ۹ شب! ۱۲ ساعت اونم تو کتابخونه! یا من خل شدم یا خاصیت این کتاب. هرچند انگار حال منه. زبانم خوندم مها که جا خالی کرد هی میگه باشه بعد هیچی در نتیجه خودم با خودم حرف میزنم :/ تو خونه ها.


فرد نمیرم کتابخونه . اولا که ماهی داشتیم منم دلم سیر ترشی میخواست . بعدم این که افسرده شدم دوست دارم بخوابم اصلا. دیگه این که معرقامم جمع کنم نمیدونم چند تا شده کتابخونه میرفتم کار نکردم اصلا. دو روز دیگه تیر ماه تموم میشه. 


اغا دلم میخپاد جایی باشم هیشکی نباشه. تو کتابخونه خوبه ولی خب. بیخیال. دو تا عکاس دیگه هم دیدم. اما با تنبلی باید عکساشونو سرچ کنم اما کتابو خوندم.


هوووف نگفتم چی شد صبح اگه بدونین از خواب بیدار شدم دیدم گوش راستم اول فکر کردم نمیشنوه بعد دیدم انگار کم شده وای اینقدر وحشتناک بود . بعد هی سعی کردم خمیازه بکشم اینور اونور تا بالاخره دیدم باز شدم باورم شده بود که به فنا رفته نمیدونین لنگه به لنگه بودن گوش چقدر وحشتناک . نه که در مانی نباشه من حوصله عمل کردن ندارم ز انگولک همه دکترام بیزارم تازه من سلولام فکر کنم میمیرن. خلاصه این که فکر کردم شاید همین فردا کر شدم :( اینه که همش گذاشتم تو گوشم شاید برای همینم تمرکز نداشتم نه که صصدا بیادا همه سعی میکنن واقعا ساکت باشن یسری صداهام طبیعی اما. من خودم عاد ندارم. دوسالم گذشته. دیگه اتفاقیم بیفته کاری نمیشه کرد. نگران نباشین دور من مگه کی هست که با صد حرف بزنه. دیرو زود اینم بخشی از زندگی منه. ادم وقتی به این چیزا فکر میکنه میبینه چه صداهایی که دلش نمیخواد بشنوه. بیخیال


اغا کتابخونه می یه پیج داره توی اینستا. امروز یه عکس گذاشته بود زنه پاشو دراز کرده بود کفششم دراوورده بود همه هم نوشته بودن وای فرهیختته ما اینه بقیه چی ؟ حالم بد شد؟ بی فرهنگی حالا من نمیگم هر کی رفت پاشو دراز کنه ها والا اینجا. که همه از صبح میان تا شب با انواع و اقسام حالت ها میخونن. فقط دیگه نمیخوابن  خوابیدن مثلا رو صندلیا ممنوع که بقیه دیوونه نیستن این کارو کنن. شاید من اصلا از همین همه راحت بودن خوشم اومد هرکسی سرش به کار خودش . ولی سوالم اینه یعنی اینا کتاب نخوندن تو عمرشون؟ یا واقعا مثلا ۱۲ ساعت کار کنن یه وقت یه محیط باشن اصلا شما بگو ۵ ساعت همش صاف میشینن. حالا این که طرف شعور داشته باشه پاش بو نده بقیه خفه نشن جدا ها من نمیگم نباید مثلا این نباشه ولی درم میگم یعنی همش صاف میشینن؟؟ اتفاقا فرهیخته یعنی همین. برین حمع کنین این حرفاتونو :/ اصلا خوشم نیومد معلوم شد چیه. اپم بدنش درد میگیره:/ یعنی اینا ادم نیستن؟؟ یعنی ادم اهنین؟؟ والا نمیدونم فازشونو . حالا تو ادما متفاوت باشه اما دیگه تو هرچقدرم مقاوم باشی بالاخره برا این که خشک نشی اینور اونور میشی.من نمیدونم این اداها یعنی چی فرهنگ یعنی چی اگه شکاها فرهنگ داشتنو از این چیزا میفهمی که فاتحه ات خوندست.اصلا شاید طرف بیماره بدنش جوری نی بتونه همش صاف بشینه من خودم راحت نباشم نمیتونم کار کنم. حالا نمیگم دیگه خیلیم راحت ولی سرتون به کار خودتون باشه دیگه باید اینقدر قرق کارت بشی حالیت نشه اصلا برات مهم نباشه بغلی چجوری نشسته . من اعصاب ندارم . خودمم باشم اینجوری اصلا به خودم اجازه نمیدم پامو دراز کنم روی میز واقعا یعنی کلا اینجا هم که میشینم دوتا صندلی بزارم پشتم به ملت تازه اینجا نمیازخونه و محل استراحت نداره یه سجاده اون گوشه پهن شاید واسه همین همه کلا ولو مدلای مختلفو میرن هی خوندن ولی خب چرا اینقدر جو میدن از این جو دادناخوشم نمیاد. در اخر این که دلم میخواست ملی رو ببینم اما الان دیگه نه اخرش کسایی چویدن توش که فقط دماغشون باد کرده از مدرک قدرت درک ندارن. نه که همه اینجوری باشن ولی خب کسایی که نباشن اونجارو تحمل نمیکنن:/ تازه اگه قرار باشه بری تو نماز خونه که خونه میشینی :/ 

یه بیچاره کتابخونه رفته. خدایی همش که بخوای و نخوای نشسته ای. اوم خیلی خسته ام اما فکر نکنم خوابم ببره :((( میترسم بخوابم بیدر شم نشنوم :(((


تهشم این که اگه مجبور نبودم میزدم تو سرم تو خونه کارمو میکردم اما خب میفهمین برای خلاصی هووف بیخیال


اخرشم نتیجه گیری اینه ادم هرچی اینجوری بخواد فرهیخته بشه بدتره.اصلا اگه بخوام تحت تاثیر نیچه حرف بزنم میگم فرهیخته هارو اشتباه گرفتین. فرهیخته هاهمه کار میکنن. این همههم دک و پز و ادا اصول ندارن.


اغا این حرفایی که زدم منظورم بیشوری نبودا خب جو هرجا یجوره. منظورم این بود نهایتش به طرف تذکر بدین چرا اه اه و پیف پیف پیف این که هی خودتونو ابراز کنین که اینجوری نیستین. 

1596 : به یاد استاد حمیدیان

نمیخواستم عکس فقط به ثبت مناظر طبیعی بپردازد و بازتاب آن باشد بلکه «یک واقعیت دوم» به شکل عکس را دنبال میکردم...

معمولا عکس از یک دنیای بیرونی گرفته میشود.مردم شباهت هارا جستجو و طلب میکنند.اما عکس پدیده ای سوای موضوع است؛ جنس ، ساختار ، حجم ، هندسه و زندگی دیگری دارد. به این ترتیب ما عکس را «میسازیم» و «نمیگیریم»...

پشت «عکس»ها آدم ها هستند و بازتاب هویت آنها د عکس ها هویت ایجاد میکند...یکی ممکن است به انجام این کار نائل شود و هزار نفر نشوند...

پیش تجسم مبهمی از عکس ها در وجود عکاس هست که از فضای فکری و روحی او می‌آید. عکاسان در برخورد با عناصر طبیعی ، آن پیش تجسم را از حالت ابهام خارج میکنند.و در عناصر پیش رو، عکس نهایی را میبینند و برای بدست آوردن ان تدارک و اقدام میکنند...

.

تورج  حمیدیان متولد۱۳۲۱-۲۸ تیرماه۱۳۹۰

متاسفانه تاریخ تولدشون رو دقیق نمیدونستم که چه ماهی و چه روزی هستن.چون ترجیح میدادم که  اگه به یادشون بخوام حرفی بزنم زادروزشون باشه به نظرم جزو آدمهایی‌اند که مرگ براشون به اون معنانیست وهمیشگی هستن.


خب من یه خوده تو اینستا معذبم. طول میکشه یخم اب بشه :دی

اما این بخش هایی هست که از همون مقاله یا گفتگوی بعد از ما غربال به دستی می‌آید که استاد آذرنگ و اقای توکلی با استاد حمیدیان انجام دادن هست. عکس هارو قبلا گراشته بودم که اینجا میشه دید.

1595 : و اما امروز

ساعت ده نیم بود فکر‌کنم که رسیدم. اینقدر بدوبدو همه چیو شستم حموم رفتم که الان ازاد شدم. اغا نگم براتون که چی خوندم. موندم چجوری یه ادم همچین چیزایی رو میگه مزخرف. این کتاب فوق العاده است. ولی سخت. نب میدونین حرفاش جوری نی‌ادم حفظ بشه یا بگه خب من نیت میکنم به تک تک چیزایی که میگه پایبند باشم اصلا اسون نیستم مثلا امشب من یه کری کردم که نباید میکردم حرفی زدم که بعد فهمیدم چقدر افتضاح خراب کردم. یعنی تو لحظه متوجهش نشدم.این که رو هیچ مسئله ای تعصب نداشته باشی من فکر میکنم فوق العادست این که واکنش نشون ندی به یسری چیزا یا هرچقد که توانایی اری گفتن سعی میکنی داشته باشی سعی کنی کلا نه هم نگی و کلا اوم مسئله ای که مدام تورو وادر به نه گفتن و شاید دفع کردن میکنه رو حذف کنی. خیلی چیزا بود من به مسخ ه ترین شکل میگم. این که کینه و انتقام نداشته باشی . حتی خیلی مضحک سعی نکنی نیت کنی خودتو بشناسی چون قضیه عکسش میشه و بیشتر ز این که خودتو بشناسی برا خودت دستورالعمل ایجاد میشه که اون چیزی که دوست داری بشی. این که تحت هر شرایطی خودخواه و منفعت طلب نباشی. این که هیچ خواسنه ای نداشته باشی. اون نمیکه اینجوری باید بود اون نمیدونم چجوری توضیح میده حس میکنم سر کلاس استادی نشستم و بهم میگه ومنم همینجوری میشنوم و نمیدونم نهایت باید چیکار کنم و فکر کنم باید خودش جا بیفته و هراز گاهی بهش رجوع کنم یاداوری بشه. 

دارم بی هوش میشم شیر زردچوبه درست کردم بخورمو بخوابم که صبح زود میخوام بیدار بشم. کم کم بی حسی دتره میاد سراغم. چه حس خوبی خستگی.

1594 : کتابخونه

اینجا کتاب خونه اش خیلی بزرگ. هرکیم تو حال خودش. ۹۹درصدو نیمم دارن برای امتحان یا کنکوری چیزی میخونن.که خب من جزو این نیم درصدم. نه که عاشق کتابخونه باشم اینجا از بین کتابخونه هایی که رفتم با بقیه فرق داره شاید به خاطر این که یه طرفشش کلا پنجرست. اگه زود بیام میتونم اونجا بشینم اگر نه این طرف یه کنج دنج. نمیتونم جایی بشینم که بدونم پشتم کسی میاد میشیه . جز روبروم که مهاست و معلوم نیست کسی نیست. پشتمم ستون. تو حال خودمم الانم دوتا صندلی گذاشتم جورابامم دراووردم پشتمو کردم به ملت و را به دیوار. هرچند که خلوت سالنش بزرگ تقریبا پشت سرم نزدیک کسی نیست همه تو فاصله اند. زانوها هم جمع کردم تو شکمم. یه همچین حالتی . چارزانو هم میشینم. نه که فضای کتابخونه منو مثل نیچه مسموم کنه. خب نیچه میگفت تغذیه اب و هوا مکان تفریحات چیزای مهمین که هرکس باید تو خودش بسنج.فرمولبندیشم ایجوری بود : « تو باید چگونه خودت را تغذیه کنی تا بتوانی به حداکثر نیرویت ، کارایی‌ات، ـ به معنای رنسانسی کلمه ـ فضیلت افیونلاق برسی؟»  وقتی میخونه ادم به این فکر میکنه خب من چیم؟ من قهوه که نمیخورم جدیدا نسکافه شاید دو بار در روز چاییم صبحونه بیشتر اوقات فقط اونم شیرین که تصمیم دارم شکرو حذف کنم. اما صبحونه رو که حتما باید بخورم . هیچ چیز شیرینی نمیتونم بخورم دندونام درد میگیرن یه قرن دنبال دندون پزشک زن هستم هی هم پشت گوش میندازم. اه این چیزا مسخره است الان. دارم فکر‌میکنم چرا تو خونه نمیتونم؟ هر دلیلی داشته باشه تهش سر اینه حواسم پرت میشه. دیواریم بکشم دیوارو میشکنن. فعلا از خونه فرار کردم. از رفتارایی که روز به روز بدتر و ازاردهنده تر میشن نه که بد باشه لزوما شاید من حساسم. مامان که یه چند روزی کلا نیست بابا هم که بگذریم. باید پذیرفت. با این حال خونه که باشم همون وضعیتی میشه که نیچه اینجا میگه : « ایا دقت کرده اید در حالت تنش عمیقی که هنگام باروری روح و تمام اورگانیسم را فرا میگیرد ، پیش آمد ها و تحریکات بیرونی چه تاثیر سختی بر ما دارند؟ و چگونه شلاق‌مان میزنند؟ باید تا حد امکان از پیش‌آمد ها و تحریکات بیرونی اجتناب کرد: یکی از نخستین احکام غریزی حکمت باروری ذهن این است که انسان به دور خود نوعی دیوار بکشد. » حقیقت اینه من خودمو میتونم تو شرایط وفق بدم یعنی اصلا حوصله غر غر و چرا چرا کردنو ندارم. شایدم وفق کلمه خوبی نباشه. برا خودم شرایطو محیا کنم. خودمو قطعه هامو جابه جا کنم. نمیشه بقیه رو واقعا تغییر داد اونم بعد سالها یعنی در مورد بعضیا اصلا صدق نمیکنه چه بسا که مسیر برعکسی هم طی میکنه. این روزا خیلی رفتارای جدید میبنم و وحشتناک چیزایی که فکر میکردم حسن بوده یعنی باهاشون خودمو دلگرم میکردم این چند وقت هی داره معکوس میشه تو ادما.‌ این یعنی از اول بوده فقط الان نشون داده میشه و خب نباید حساس باشم. به من ربطی نداره تا جایی که بهم ارتباطی نداره :/ حقیقتا با حرفش که میگه اقلیم و مکان خیلی تاثیر داره موافقم . این اتاق لعنتی ازش بیزارم. اگه نور از این مهتابیا بزارن خوب میشه. اون روز گفتم تا چه شود فعلا که هرچی میگی انگار نه انگار. اما برا بقیه هه. اوووف. خب غر غر بسه بسه. نیچه میگفت :« خویشتن را چونان یک سرنوشت پذیرفتن ، خود را غیر از آنچه هستیم نخواستن، در چنین اوضاعی همان خرد بزرگ است» که خب من سعی میکنم عمل نکنم اما اگه ملت مدام به یادم نیارن. همونی که نیچه میگفت :« تقدیر گرایی روسی که گفتم در من بدین گونه پدیدار شد که سالهای ازگار وضعیت ها ، مکان ها ، مسکن ها  و جماعت ها تقریبا تحمل ناپذیری را تاب اوردم که از قضا ی روزگار نصیب من شده بود. این کار بهتر از ان بود که بخواهم تغییرشان دهم ، که احساس کنم تغییر پذیرند. که علیه شان عصیان کنم من از کسی که میخواست این تقدیر گرایی مرا به هم بریزد و به زور بیدارم کند تا حد مرگ بیزار بودم و به راستی هر بار خطر مرگ نیز وجود داشت.» خلاصه این که دوباره به قول نیچه «هیچ کس این اختیار را نداره که هرجا شد زندگی کند واین انتخاب برای کسی که وضایفی بزرگ برعهده دارد و باید تمام نیرویش را صرف ان کند محدود تر نیز میشود.» دیگه خواستم بگم وظایف بزرگی‌دارم یه وقت نکنه کسی ندونه :دی


یه تفاوت دیگه هم پیدا کردم بین نیچه و بنیامین اما فهمیدم این اختلافا خیلی شاید نباشه شایدم باشه هر کس یجوری. ادم باید سعی کنه خودشو بشناسه اما تو یه چیزایی هم همه این ادمها مشترکن. 

چقدر استاندال رو دوست داره.

یعنی واقعا اثار شکسپیر مال شکسپیر نیست؟؟ مگه داریم؟؟


همین دیگه برم با این سرعت لاکپشتی کلیم وقت هدر میدم.تااااا ساعت ده

من ولی اگه خونه مثل قبل بود صد در صد خونه میموندم. اما اینجا هم راحت شدم. حداقل کسی به ادم کاری نداره. هی جواب رفتارا حرفای بقیه رو مجبور نیستی بدی. ادماییم میبینی که حالا خرچی سرشون تو کتاب. در مقاطع مختلف سنی در انواع و اقسام رشته ها تخصص ها :دی


این یه عکس داغون

خب قرار بود نگیرم. خداییم نمیگیرم ولی چجوری اونوقت نشون بدم. بعدم اینجا بمونه.هووف اصلا چه اهمیتی داره جز یا اوری شاید اجبار یا فرار شاید هیچکدوم ارامش روان :دی بیخیال خیلی بهم ریخته شاید باشه. من طرف پنجره رو بیشتر دوست دارم رو دیوار اینجا همش کنکوری نوشته :دی


واقعا من کاری نکردم کتابو اما صحافیش یه خورده خیلی شل. من همیشه خب یه خورده کشتی میگیرم با کتاب ها قبول دارم بعضیاش کنده بشن اما  پیش نیومده بود همش کنده بشه :دی



1591 : چرا این چنین فرزانه ام؟

اینک آن انسان ـ آدمی چگونه همان میشود که هست ـ ، نوشتهٔ فردریش نیچه ، ترجمهٔ بهروز صفدری، نشر بازتاب نگار


+ من زندگی و از جمله خودم را به نحوی از نوع کشف کردم. ، همهٔ چیزهای خوب  ـ و حتا چیزهای کوچک ـ را چنان چشیدم که دیگران به سختی میتوانند بچشند. من از خواست سالم بودن ام ، زندگی کرده ام ، فلسفه ام را ساخته ام ... زیرا اشتباه نشود ، من در سالهایی که نیروی حیاتی‌ام حداقل بود ، از بدبینی دست بر میداشتم : غریزه ی خود باز سازی مرا از پرداختن به فلسفه ی فقر و یاس بازمیداشت.. 


+ یک آدم شکوفا حس خوشایندی در ما بر میانگیزد ؛ او از چوبی سخت ، نرم و معطر تراشیده شده است. فقط به آنچه به مذاق‌اش خوش بیاید رو میکند ؛ هر آنچه از ملاک این خوش آیندی بگذرد مانع میل و لذت او میشود. او برای زخ م ها مرهم میسازد ، بدبیاری هارا به سود خود تغییر می‌دهد: هر آنچه او را نابود نکند نیرومند ترش میسازد.به طور غریزی هر آنچه میبیند، میشنود و برایش پیش میآید ، بر مخزن خویش می‌افزاید. : او یک اصل گزینش است. بسیاری از چیزهارا رد میکند. او در هر معاشرتی ، چه با کتاب ها چه با ادم ها، و چه با منظره ها همیشه در جمع خویش است. با انتخاب خود هرچه را بر میگزیند ، میپذیرد و بدان اعتماد میکند، ان را گرامی میدارد. به هر آنچه تتحریک اش میکند با اهنگی کند واکنش نشان میدهد. با همان اهنگ کندی که او از روی انضباط با احتیاطی طولانی و غروری عمدی کسب کرده است. به هر آنچه اورا میکشدبا تامل روبرو میشود. نه به بدبیاری باور دارد و نه به تقصیر : او میتواند به خود و دیگران فیصله دهد ، قادر است فراموش کند ـ و برای این که هر چیزی نا گریز به کامش بگردد به اندازه کافی نیرومند است. بسیار خوب ، پس من قطب مخالف یک تباه شده ام زیرا هر چه گفتم در وصف خودم بود! و این مشترک با بنیامین. اگه بخوام تک به تکشو بگم خیلی طولانی میشه اما دوستی که فیصله پیدا کنه راحت  انتخاب کردن چیزاها و ... هست


+ ادم با خویشاوندان {والدین } خود کمتر از همه خویشاوندی دارد  بدترین پستی در این است که ادم بخواهد خودش را با خویشان {والدین} خود خویشاوند ببیند. سرشت های وال. خاستگاهی بی نهایت رفیع دارند.: طولانی ترین زمانی هم که صرف انباشتن ، نگه داشتن و جمع کردن شده است ، به منظور افریدن انها بوده است...

در مورد بنیامین همون چیزی که سونتاگ میگفت طبیعت و روابط طبیعی براشون به هیچ وجه وسوسه بر انگیز نیست. و این که برای فرد مالیخولیاییپیوند های خانوادگی مستلزم ذهنیتی تصنعی و احساساتی گریست. همه ی این روابط ؛ اراده ، استقلال و ازادی تمرکز فکر هنگام کار را از بین میبرد و در ضمن فرصتی بدست میدهد تا ادمی انسانیتش را بیازماید با این حال فرد مالیخولیایی پیشاپیش میداند از این ازمون سربلند بیرون نمی آید.



+اگر مهارتی بدست اورده باشم مهارت در واژگون کردن چشم اندازهاست. این اولین دلیل این موضوع است که چرا شاید تنها برای من ، تبدیل سرشت ارزش‌ها امکان پذیر شده است... 

این با چیزی که نیچه بهش رسیده بعد از بدست اووردن تجربه های زیاد که اول از دیدگاه بیمار به مسائل سالم تر نگاه کرده و بعد برعکسش کرده از موضع سرشاری و اعتماد بنفس زندگانی غنی به کارگاه مرموز غریضه ی تباهی از بالا نگاه کرده و نتیجه اش اپن مهارتی بود که بدست اوور همون کاری که بنیامین انجام داد. که سونتاگ میگفت اندیشه ها و تبلهی هارا همچون خرابه ها میبینذ ، فهمیدن یک چیز یعنی فهمیدن مکان نگاری آن ، یعنی دانستن راه تهیه ی نقشه ای از ان و دانستن راه گم کردن آن.


+ در مجموع من ذاتا سالم بودم ، اما از لحاظ جزئیات و ویژگی ها تباه شده بودم. انرژی که صرف گوشه گیری و دل کندن از اوضاع عادی زندگی کردم ، فشاری بر خود آوردم تا به دست طبیبان مدعی ، تیمار و نازپرورده معتاد به دارو نشوم ـ همه حاکی از اطمینان غریزی مطلقی است که در ان هنگام که به ان چه براین ضروری بود داشتم به مواظبت از خود پرداختم و خود را شفا دادم. 


این زیاد شاید ربط مستقیمی نداشته باشه شاید من بزور دارم میگم اما باز یاد ویژگی برباری افتادم. تبدیل زمان به فضا. این که از اونجایی که حالت روحی مالیخولیایی کند و دستخوش تردیدلذا گاهی بایذ راه خود را به کمک چاقویی بگشایذ گاهی نیز ادم باید چاقو را به خود فرو کند.



+ شکوه ی من از نیک خواهی هاییست که به زندگی ام کم آسیب نزده اند. تجارب من این حق را به من میدهند که به طور کلی به تمایلات خودزایی و انچه هم نوع دوستی نامیده میشود و همواره در گفتار و کردار در حال اندرز دادن است ، بدگمان باشم . چنین چیزی به نظر من نشانه ی اشکار ضعف و ناپایداری در برابر تحریکات است . تنها تباه شدگان دل رحمی را فضیلت میشمارند. من دل رحمان را از ان رو که به اسانی شرم و حرمت و و مراعات را از دست میدهند و نمیتوانند فاصله بگیرند ، نکوهش میکنم.  

دستان دل رحم انگاه که به سرنوشتی بزرگ ، انزوایی مجروح و مزایای یک گناه سنگین یورش میبرندتاثیری ویرانگر دارند. برای من یکی از فضایل شریف فرا گذاشتن از ترحم است.


این همون قضیه امر به معروف و نهی از منکر هستا!


+ بغض فرو خورده موجب بدخلقی میشود.  و حتی معده را هم خراب میکندهمه ی کسانی که سکوت میکنند دچار اختلال گوترش اند... بی نزاکتی به مراتب انسانی ترین شکل خلاف گویی است.


+ خویشتن را چونان یک سرنوشت پذیرفتن ، خود را غیر از آنچه هستیم نخواستن ، در چنین اوضاعی همان خرد بزرگ است. 


+ هر رشدی د این امر بروز میکند که چه حریف یا مشکل سخت تر ی را به مصاف طلبیده ایم. : زیرا یک فیلسوف جنگاور مشکلات را نیز به جنگ تن به تن فرا میخواند. وظیفه ی او نه غلبه بر موانع به طور کلی ، بلکه غلبه بر موانعی است که مستلزم بسیج تمامی نیروی او ، مهارت او و چیه دستی او در بکار گرفتن جنگ افزار است. در یک کلام او میخواهد بر حریفان هم سنگ خودش غلبه کند.

 نخستین شرط یک جنگ تن به تن شرافتمندانه ، برابری در مقابل دشمن است . آنجا که تحقیر میکنیم نمیتوانیم بجنگیم. ، آنجا که فرمان میرانیم ، آنجا که چیزی را پایین ت از خود میبینیم، نباید بجنگیم. 


اغا این کلش خیلی خفن. یعنی من واقعا به خودم بود دلم میخواست کرشو بنویسم یعنی اینقدر فصل دوم رو دوبار خوندم. 


بعدشم چهار راه و روش جنگی شو میگه که من نمینویسم. واقع اصلا باورم نمیشه. 


+ انسانیت من این نیست که خودم را با انسان ان گونه که هست نزدیک حس کنم، بلکه فقط این است که احساس نزدیکی با او را تاب اورم... انسانیت من مدام چیزا شدن بر خویش است. اما من به تنهایی نیاز دارم.



خب این فصل تازه تموم شد. من میخوام سریع پیش برم نمیشه. بار اول فقط خوندم و بار دوم نوشتم و با بنیامین مقایسه کردم. یه چیزی بگم این کاری که نیچه کرد همون چیزی که نوشته بود یکی از ویراستارها این کاری که نیچه انجامش داده فقط گفتن خودش نیست. انگار راهی هست که هر ادم بزرگی هر ادمی که به یه جایی میرسه یا یعنی انگار یه کاری که ادمای بزرگ خواه نا خواه همشون انجام میدن و نیچه اینو گفته شاید برای منی که خیلی هنوز بزرگ میستم مثل یه راهنما باشه. نیچه هم به نظرم از افراد مالیخولیایی که سونتاگ میگفت حساب میاد سونتاگ و بنیامینم همون کاری رو کردن که نیچه کرده. درسته خب همیشه تفاوت هست اما از نظر کلی میگم. حتی به نظرم خود سونتاگ هم از افراد مالیخولیایی هست. نظریه ای که بنیامین داده بود. 


راستش نمیدونم دیگه چی باید بگم. چیزی که نیچه میگه ضد اخلاق هست به نظرم اخلاقی ترین هاست منتها به قول خودش ارزشها اینجا برعکس شده میخود کمک کنه و راهی باشه که انسان از این لجنزار خلاص بشه. این کاری که میکنه راهی که رفته. اینجا گفتن در مورد خودش نیست.

1587 : سیمای والتر بنیامین

نوشتهٔ سوزان سونتاگ ،ترجمهٔ حمید فرازنده ، نشر مرکز ( کتاب خیابان یک طرفه)


بنیامین . این جوری که سونتاگ راجع بهش نوشته انگار رج به رجشو میشناسه. سونتاگ سونتاگ لعنتی همیشه انگار میدونه چی باید بنویسه اینم که دیگه معلوم. خب فکر کنم بنیامین براش مثل یه استاد بوده یعنی یادم قبلا خونده بودم ازش هرچند تو چه مقاله ای بود بزارین پیداش کنم.

اهان مقاله ی آئورا بود  که نوشته بود « سوزان سونتاگ را میتوان فرزند خلف بنیامین به شمار آورد ، چه از حیث نثر ونگارش ، دغدغه ها و توجه به فرهنگ و چه به لحاظ شیوه ی تحلیلی و جنس نقادانه ی اندیشه هایش. هنگامی که او بنیامین را واپسین متفکر زمانه خوانده بود از ارادتش به بنیامین خبر میداد.» (فرشید آذرنگ) 


توی همین مقاله این حرف رو زده. اصلا نمیتونین تصور کنین که این ادم چی بوده و چجوری سونتاگ گفته و توصیفش کرده اینقدر ظریف. 

سونتاگ میگه بنیامین شخصیت خود و حالت روحیش رو در همه ی متن های عمده اش منعکس کرده و مضامین نوشته هاش همه متناسب با حال روحیش بودن. سونتاگ میگه بنیامین خودشو مثل یه فرد مالیخولیایی میدیداصطلاحات روانشانسیم به چیزی نمیگرفته :) . یه پیوند نزدیکی هم بین مضامین نوشته هاش و حالت روحیش قرار داشته.  خوشبحالش میتونسته نوشته ها یعنی مضامینشو بر اساس حال روحیش انتخاب میکرده. 


بنیامین چه توی مدرسه چه توی قدم زنی های شبونه اش با مادرش « تنهایی رو مناسب ترین موقعیت ادمی » میدونست سونتاگ میگه منظورشم از تنهایی  تنها بودن تو یه اتاق نبوده توی اجتماع تنها باشه . بنیامینم توی بچگیش اغلب مریض بود. منظورش از تنهایی توی جمع شلوغی شهر هست این که توی پرسه  زنی هاش خودشو به خیال روزانه میسپره 


یه جا راجع به خود زندگی نامه نویسی بود. اون موقع که داشتم میخوندم دیدم با کار نیچه فرق داره اما خب الان مطمئن نیستم.

بنیامین به جای این که بیاد به ترتیب زمان بنویسه درگیر فضا میشه‌ از لحظه ها و عدم تداوم ها سخن میگه. بنیامین هم دنبال بدست اوردن گذشته نبود میخواد اونو بفهمه و توی فرم های فضاییش منعکس کنه. 


« او اندیشه ها و تجربه هارا همچون خرابه می‌بیند ، فهمیدن یک چیز ، یعنی فهمیدن مکان نگاری آن ، یعنی دانستن راه تهیه ی نقشه ای از ان و دانستن راه گم کردن ان.»

سونتاگ میگه در زمان یک نفر همون کسی هست که هست اما در فضا میشه شخص دیگه ای بود.

یکی دیگه از مشخصه های افراد مالیخولیا کند بودن. سونتاگ میگه : « از ان جا که حالت روحی مالیخولیا کند و دستخوش تردید است ، لذا گاهی باید راه خود را به کمک چاقویی بگشاید گاهی نیز ادم باید چاقو را به خود فرو کند.» »


فکر‌کنم منم الان یه چاقو لازم دارم از این وضعیت در بیام!


بنیامین یکی دیگه از ویژگی هاش یعنی حالت های روحیش «خوداگاهی و ارتباط نارضایت بخشی با خویشتن خویش داره.من خود را هیچوقت اون جوری که هست نمیپذیره و من متنی هست که باید رمزش باز بشه من براش حکم یه پروژه است که باید ساخته بشه و این ساختن هم همیشه کند آدم همیشه از خودش عقب میماند. و اگر کسی فرد ماایخولیایی به رمزگشایی و ساختن خودش تلاش کنه باید صبور باشه.

روابط پیچیده و سربسته ای هم با بقیه داشته . اها اینوبگم علاقه وافرش به اشیا. من خب خسته تر از اونم بتونم مثل خود سونتاگ بگم یعنی اگه خونده نشه اینا نصف عمر بر فناست. شایدم برای من اینجوری بود اما خب نوشته سونتاگ راجع به بنیامین کم چیزی نیست که. 

سونتاگ میگه گفتگوی عمیق بین فرد مالیخولیا و جهان همواره پیر امون اشیاست و نه افراد  . و جوری این گفتگو ها اصیل که معنا ازش زاده میشه‌میگه دقیقا به این خاطر که اندیشه ی مرگ شخصیت مالیخولیایی رو تسخیر کرده. هرچقدر اشیا بی جان تر باشن ذهنی که مشغول اونها میشه قوی ترو خلاق تره. و این که جمع کردن اشیا هم خب نتیجه اش دیگه یعنی هرچقدر این ادما از افراد فرارین از اشیا نیستن. در نتیجه بنیامین یه کلکسیونر بوده وای باورتون میشه کتابخونش اولی کتاب های چاپ شده نایاب رو داشته. یعنی عاشقشم. 

« کتاب های بنیامین تنها به درد استفاده نمیخورد و اسباب تخصصی هم نبود. اشیایی بود که باید در آنها تأمل کرد، اشیایی خیال انگیز . کتاب خانه اش به یاد آورنده ی خاطرات شهر هایی بود که در آنها چیزهی فراوانی یافته بود. ریگا، ناپل پاریس مونیخ و... خاطراتی از اتاق هایی که این کتابها در آنها خانه کرده بود» یاد اون عکسم افتادم که پیداش کرده بودم . خب تو یسری چیزا درکش میکنم.


خب خیلی چیزا میگه.


سونتاگ میگه عجیب ترین چیز برای بنیامین همه ی چیزهایی هست که به بی ریایی تنه میزنند. بنیامین میگه « نگاه با چشم بی پرده و معصوم به دروغی تبدیل شد.» اقا اینجام به نظرم با نیچه هم عقیده است.

خب فکر کنم گفتم به جمع کردن اشیا علاقه داشت خب به خصوص اشیا کوچیک  که بعد اینجا نوشته کوچیک شدن اشیا چه اتفاقی رخ میده. و همچنین هم عکس که خیلی مطالب هم راجع بهش نوشته.

بنیامین نوشته بود که این عقیده رو داره که  مقبول ترین راه بدست اوردن کتابها نوشتن انهاست و بهترین راه فهمیدنشون ورود به فضایشان است : توی همین کتاب خیابان یک طرفه میگه هرگز نمیتوان کتابی رو فهمید مگر این که از روش نسخه برداری کرذ همونطور که شناخت یک سرزمین از درون هواپیما امکان پذیر نیست و فقط با قدم زدن در خاکش اتفاق میفته.  

« میزانِ معنا در نسبتِ مستقیم است با حضور مرگ‌و نیروی زوال . دین چیزی است که یافتن معنا را در زندگی فردی امکان پذیر میکند. ؛ در رویداد های سپری شده که مجازا به ان تجربه میگوییم  » (بنیامین)

« تنها به این خاطر که گذشته مرده است ، میتوان ان را شناخت تنها به خاطر این که تاریخ در اشیای فیزیکی فتیشه (جادویی رازالود) میشود، میتوان ان  را فهمید . تنها به خاطر این که کتاب یک جهان است ، می‌توان واردش شد. برای او کتاب فضیلت دیگری بود تا بتواند در ان گردش کند و گم شود. 


یکی دیگه از ویژگی های فرد مالیخولیا و بنیامین اینه که تقصیر درون گراییشو گردن بی ارادگیش میندازه. این ادم به این باور داره که اراده اش ضعیف و حتی تلاشای فراوونی برای قوی کردنش انجام میده. « اگر این تلاش ها ثمر بخش شود ، قویِ شدن اراده ، معمولا در کارکردن مداوم منعکس میشه. این است که بودلر، که پیوسته از -رخوت این بیماری کشیش هاـ رنج میبرد، بیشتر نامه ها و دفتر چه های خاطراتش را با ارزوی عاشقانه به کار بیشتر ، به کار بی وقفه ، و فقط به کار پرداختن به پایان میبرد. اخ که دمش گرم .  


ادم محکوم به کار کردن است در غیر این صورت هیچ کاری نمیتواند بکند. حتی رویا و خیال پردازی ها هم متمایل یا برای کارکردن. یا این که با استفاده از مواد مخدر بخواد به تمرکز فکری دست پیدا کنه. یاد اون ادمی افتادم که بودلر راجع بهش نوشته بود. اسمشو یادم نیست قیافش تو ذهنم. واقعا چرا؟ 

دیگه این که قلمروی رویا میتواند تکیه گاه قابل اعتمادی برای فراهم کردن همه ی مصالح مورد نیاز برای کار باشد. 

یادم اومد ادگار الن پو بود.

سونتاگ میگه بنیامین هم همیشه کار میکرد و هواره میکوشید بیشتر کار کنه. در مورد فعالیت روزانه نویسنده هم خیلی فکر کرده. 

بنیامین «غرایزش راهگشای پیشه کلکسیونری اش بود. آموختن شکلی از جمع اوری بود ، همچنان که نقل قول ها و قطعه هایی که از مطالعات روزانه اش اقتباس کرده بود و د دفتر چه هایش جمع آوری میکرد  دفتر چه هایی که جمع آوری میکرد و همه جا با خود میبرد  و از روی آنها برای دوستانش میخواند .» و البته اندیشیدن که توضیحشو نمیگم دیگه.


این یه تیکه رو خیلی حال کردم :)))))  بنیامین لیست همه کتابایی که میخونده رو بر میداشته با شماره. منم میخوام برم تو کارش خیلی باحال. البته با. تاریخ هرچند که من مقاله که میخوندم مینوشتم اولی خوندنم کی بود اما اینجوری فرق داره. هیچ شاید به نظر سودی هم نداشته باشه ها اما خب ادم میدونه انگار چیو طی کرده البته که برای من اینجا هم ثبت میشه.

سونتاگ نوشته یه فرد مالیخولیایی چجوری میتونه حالا قهرمان اراده بشه؟ « از طریق این واقعیت مه کار میتونه تبدیل به ماده ی مخدر شود ، به یک مجبوریت.» بنیامین توی جستاری که در‌مور سورئالیسم بود نوشته بود اندیشیدن مخدر پر آرازه ایست.»

نیاز به تنها بودن بنیامینم همینجوری بوده. چون کارکردن مستلزم تنها موندن یا لااقل مستلزم عدم وابستگی‌به هرگونه رابطه ی پایدار. که خب بنیامین احساس خوبی هم به ازدواجش نداشته. و کلا طبیعتو روابط طبیعی برای افراد مالیخولیا و بنیامین غیر قابل درک و اصلا وسوسه بر انگیز نیست. 
سونتاگ میگه سبک کار افراد مالیخولیا غرقه شدن توی کار ؛ تمرکز تام و تمام جوری که یا توی کار غرق میشی یا کلا حواست پرت میشه.

توی نویسندگی سونتاگ میگه این حرف بنیامین حقیقت داشت که میگفت به ادورنو که « هر اندیشه ی موجود توی کتابش در مورد بودلر و قرن ۱۹  را از قلمرو جنون برکنده و بیرون کشیده..
و توانایی قلبی هم استعاره ای بود که بنیامین در‌مور موقعیت نویسندگیش به کار میبرد. 

اگر سبک توانایی پیشروی ازادانه در طول و وسعت زبانی ، بدون افتادن در دام ابتذال است این در درجه ی اول به وسیله ی قوت قلبی اندیشه های بزرگ حاصل می شود و..



یه جستاری راجع به کراوس مینویسه که به نظر سونتاگ پرشورترین و نامتعارف ترین دفاع از تجربهٔ ذهنی هست. اورنو نوشته ننگ خیانت بار زیادی باهوش بودن او را سراسر زندگی ازار میداد.
 بنیامین در مقابل این رسوایی عامیانه ، با به اهتراز در آوردن شجاعانه ی معیار غیر انسانی خرد چنان که باید به کار گرفته شودیعنی اخلاقی به دفاع برخواست. او نوشت زندگی نویسندگی یعنی هستی داشتن تحت لوای‌خرد ناب ، همانطور که روسپی گری یعنی هستی داشتن تحت لوای جنسیت .


همین دیگه برین بخونین . فکر کنین بنیامین بعد سونتاگ راجع بهش نوشته همه عمر بر فناست. چقدر دوسش دارم جفتشونو. اینک انسانو میخوندم داشتم دیوونه میشدم. یعنی خب شاید به خورده خیلی سخت میومد شایدم نمیدونم اما لازم بود خوندن اینن دلم میخواد دوباره از اول اینو بخونم. درسته که خیلی نوشتم اما همه چیزو که ننوشتم کلی چیز جا موند اصلا هم شبیه لحن خو سونتاگ نشد.


سونتاگ میگه در بیشتر عکس های گرفته شده از چهره اش دارد به پایین نگاه میکند...
نگاهش مات است یا درونگرانه. انگار در حال اندیشیدن باشد یا گوش کردن. بنیامین در جستاری د‌مورد کافکا نوشته بود کسی که به دقت گوش میکند نمیتواند ببیند. 
در عکس دیگری متعلق به سال ۱۹۳۷ ، بنیامین را در کتابخانه ی ملی در پاریس نشان میدهد . دو مرد که صورت هیچیک دیده نمیشود پشت سرش سر میزی ایستاده اند. بنیامین در گوشه ی راست نشسته است و چه بسا دارد برای کتابش درباره ی بودلر و قرن نوزده یادداشت بر میدارد. همان کتابی که در طول ده سال نوشته است. با دست چپ کتابی باز را روی میز گرفته استو  به ان نگاه میکند چشمانش دیده نمیشود انگار دارد به گوشه ی راست پایینی کادر نگاه میکند...



اینو یادم رفت فرم شاخص ادبی بنیامین جستار نویسی هست. جمله های اون به شکل معمولی همو دنبال نمیکنن انگار که هر جمله جوری نوشته شده انگار بخواد همه چیزو بگه. 
بنیامین میگه :« نویسنده پیش از شروع به نوشتن یک جمله ی جدید باید توقف کند و بعد دوباره شروع به نوشتن کند. »

1585 : به معنای واقعی کلمه تابستان

خب من تا بند چهارم چرا این چنین فرزانه ام رو خوندم. اما اینقدر کند پیش میرم که قابل وصف نیست. آتی و اوتی رم درآوردم صداها خشش کاغذا رو مخم بود. نمیتونستم تمرکز کنم انگار هنوز بهش عادت ندارم. تا ساعت ده به هر حال مجبورم بمونم. امروز چهلم و من نرفتم اصل این بحث ها ها هرچند زیاد نبود ولی خب. تو خونه موندن حالمو بد میکنه جدیدن. نمیدونم چجپری باید درستش کنم شاید من فکر میکنم. بگذریم. 

میخوام یعنی دیشب حرفه نویسنده از سونتاگ راجع به بنیامین یه پست گذاشته بود و دیشب تولد بنیامین بود. بخشی از حرف سونتاگ راجع به بنیامین بود. وقتی کتابو خریدم دیده بودم نوشته ی سونتاگ هم تهش هست. کتاب خیابان یک طرفه نوشته ی والتر بنیامین نشر مرکز ترجمهٔ حمید فرازنده. اینه که میخوام دست بگم از اون اینو بخونم ببینم یعنی کنجکاو شدم شاید بد نباشه. دلم برا سونتاگ هم تنگ. هووف. من کی درست میشم خدا میدونه.

1584 : پیش گفتار


خب الان که دارم کتابو میخونم چیزایی که ویراستارا گوشزد کردن در واقع یا گفتن چرا همچین حرفی زده دوباره بهشون برخورد میکنم پس جای این که یه دونه جدا اونو بنویسم اونا با این مرور میکنمو مینویسم.


کتاب اکسه اومو یا همون اینک ان انسان یا عامیانه تر «اینه هاش» یا این همم ان ادمه که در اخر اینک آن انسان - آدمی چگونه همان میشود که هست. 

نیچه د‌مورد خودش میگه. توی روز تولدش این کتابو رسما شروع میکنه به عنوان هدیه ای برای خودش که از قضا به نظرش خیلی هم انگار براش اومد داشتو کتاب خوبی شد. قرارم نبود که اخرین کتابش بشه. اما اواخرش وضعیت تعادل روانیش بهم ریخت ولی کتاب تموم شده بود.

نیچه رو معاصرینش هیچوقت انگر ندیدن حکایت تقریبا بیشتر ادمهای بزرگ که جدیشون نمیگرفتن نیچه اینو میدونست. و اول کتابشم میگه میخوام بریت رو با سخت ترین چالش‌ی که در برابر خودشون داشتن روبرو کنم. و این که مجبوره بگه که من کیستم؟


نیچه اصلا دنبال این نیست بگه که به قول خودش یه غول فضیلت یا بخواد مثل پیامبرا دینی بیاره یا بقیه رو ملزم کنه به انجام یسری قواعد اصول اخلاق برعکس کاملا مخالف دنبال اینه همه این چیزارو از بین ببره و این بت هارو بشکنه. میونه خوبی با اخلاق و ایده‌ئال ها نداره. سارا کوفمن نوشته بود :« و با این جنگ بی نظیر هر آنچه پیش تر بزرگ به شمار میآمد دوران نوینی اغاز میشود که در تقابل با واپسین انسان چنین گفت زرتشت نیچه ان را عصر فرا انسان مینامد.تبدیل سرشت همه ی ارزش ها اقدامی برای دوباره به دست گرفتن سرنوشت بشر.» نیچه اینو میدونه خودش اگاه که حرفاش باعث چی میشن. واسه همین تصمیم میگیره  برای بعد ها خودشو معرفی کنه که با کسی دیگه اشتباه نگیرنش. یعنی حرفاشبقیه فکر نکنن همون غول فضیلت یا خیلی به اخلاق اهمیت میده یا غیره.


+به همان اندازه که یک «جهان ایده‌ ئالِ » دروغین سرهم بندی می‌شود ، به همان اندازه نیز از ارزش، معنا و درستیِ واقعیت کاسته می‌گردد. 


+چه آزادانه میتوان نفس کشید! چیزهارا چقدر پایین تر از خویش میتوان حس کرد.

+ فلسفه ، بدان گونه که من تاکنون فهمیده و زیسته ام ، داوخواهانه زیستن در میان یخ ها و قله هاست... جست و جوی هرچیز ناآشنا و پرسش برانگیز در زندگی است،هر چیزی که تاکنون اخلاق مطرودش خوانده است.  



+تاریخ پنهان فیلسوفان و روانشناسی بزرگترین نام هایشان بر من اشکار شده است ـ یک روح می‌تواند چه مقدار حقیقت را تاب آورد، جرئت چه مقدار حقیقت را دارد؟ این آن چیزی است که ملاک راستین ارزش هارا به طور فزاینده در اختیارم گذاشت.

خطا ( ـ ایمان به ایده‌ئال ـ ) نابینایی نیست. خطا بزدلی است... هر دست‌آوردی ، هرگامی که در زمینه ی شناخت به جلو برداشته شود ، پی آمد جرئت، سخت گیری با خود ، پاک و زلال بودن با خود است... من ایده ئال هارا رد نمیکنم فقط با دستکش برشان میدارم... ما در پی ممنوعه ایم... تا کنون چیزی جز حقیقت را ممنوع نکرده اند.


نیچه معتقد باید همهی این چیزایی که سالها مثل طوق برگردن واقعیت انداخته شده رو دور انداخت. میگه همه اینا چیزی جز دروغ نیست. اینجا همونجایی هست که باید باشه. هرچی هست توی همین جهان. 


من با او به بشریت زیبا ترین هدیه ای را اهدا کرده ام که تاکنون دریافت کرده است. این کتاب که اوازه اش به فراسوی هزاره ها میرسد نه فقط رفیع ترین کتاب موجود ، کتاب به راستی بلندی هاست. مجموعه ی چیزهایی که انسان را تشکیل میدهمند، د فاصله ای عظیم پایین تر از او قرار میگیرند. بلکه همچنین ژرف ترین کتابی است که تا کنون از گنجینه ی نهفته ی حقیقت سر بر اورده است.


+ خاموش ترین کلام هایند که توفان میزایند. 


1881 : معرفی عکاس : ویلیام شو

William shew ، آمریکایی ۱۸۲۰- ۱۹۰۳ 


اینم از اولین عکاس که از کتاب نگاهی به عکسها ، نوشتهٔ جان سارکوفسکی ، ترجمهٔ فرشید آذرنگ خب یکی یه عکس از عکاسایی هست که اثرشون فکر کنم توی موزه هنر مدرن نیویورک بود. اهدا شده بهش. بایددرآمدی بر نقد و تحلیل عکس و مقدمه مؤلف رو چون یادم نی کی خوندم کامل خوندم یا نه :/ الان نگاه میکردم شک کردم. اون موقع هنوز جاهل بودم این کتابو خریدم شاید اواخر جاهلیتم بود:دی‌ به هر حال. فکر کنم حالا که دارم روزی یک عکاسو میخونم پیوستگیش خب بهتره یعنی جسته گریخته نیست. و کلا کتاب باید خونده بشه. شاید یسری عکاسارو د حالت عادی مواجه نشده باشم باهاشون که سراغش بیام. 

متن ها هم کوتاه کوتاه. خیلی بلند نیست در مورد هر عکس توضیحاتی داده. مولا عکس اول یه داگروتیپ از مادر و دختر. اینجوری شروع میکنه که بعد از اختراع عکاسی توسط  داگر چی شد این که داگرئوتیپ حیرت انگیز بود. به نظر نقاشا کمک بزرگی برای هنر به نظر فیزیک دان ها کمک بزرگی برای علم. واین که زمانی که داگرئوتیپ بو بیشترشون تصاویر انسانها و چهره هارو ثبت کردن. و تعداد کمتر ز یک درصد از چیزهای دیگه است. 

من پاراگراف اخرشو خیلی حال کردم :

« داگرئوتیپ اصیل تصویری کوچک است، معمولا کوچکتر از کف دست، و بر سطح نقره ای بسیاز صیقلی به حیات خود ادامه میدهد. چنین تصویری به رغم این که بی نهایت ظریف و در جزئیات است ، اما فرّار است. شخص باید آن را درون جعبه‌اش نگاه میکرد و نه کاملا گشوده و باز ، ترجیحا در خلوت و تنها، زیر نور چراغ ، چنانچه گویی به یک راز نزدیک میشود. 


من تا حالا یه داگرئوتیپ از نزدیک ندیدم. چقدر اینجوری ادم دلش میخواست میدید. جدا از اون نمیدونستم اینقد‌کوچیک. یعنی فکر نمیکردم بزرگ باشه اما کف دست ؟ این که مول یه چیز جادووی ازش حرف زده رو دوست داشتم. مثل جادو میکونه عکاسی.

خب شاید بریم برق اومده ولی دلم میخواد یه ذره پیاده روی کنم. مهام ترجیحش اینه که بریم. تو خونه میتونم بخونم. دلم میخواد بستنیم بخورم از این دستگاهیا هوس کردم جایزه امروزم :دی  


ویلیام شو


ویلیام شو


ویلیام شو


ویلیام شو


ویلیام شو

1578 : کتاب خونه

خب انروز شروع شد. البته که خواب موندم ساعت هشت اینا بیدار شدم. مها اولش گفت نمیاد کتابخونه حال نداره. اصلا غصه عالم ریخت رو سرما. اما بعد اومدیم. حالا هم هستی تا عصر اینطورا یعنی احتمالا شیش هفت. بعدش میریم یه دوری میزنیم یه دفتر میخوام بخرم یعنی با مها دوتایی. کار داریم بعدا میگم.


مقاله سارا کوفمن بالاخره تموم شد. راه افتادم اصلا اینجا جوش میطلبه. واقعا باید میومدم بیرون از خونه. بی صبرانه منتظرم برسم به خود کتاب. خب اینجا راجع بهش گفته بود کلی یعنی راجع به کری که نیچه کرده اندیشه ای که داشته. حتی علت جنونی که بهش نسبت دادن. حرف و کار هایدگر راجع به نیچه و...

به مظر من واقعا کتاب خفنی میاد یعنی فکر نیچه. چطور نفهمیده بود اون ادم و توی گودریدز نوشته بود مزخرفِ؟؟؟ 

خب نمیدونمچی بگم دیگه. از این که اینجام و دارم میخونم خوشحالم. هرکس سرش به کار خودش و همه دارن میخونن. اگه تو خونه بودم مطمئنم بازم نااه بودم. تنوع همیشه جواب میده:دی. البته اولش که شروع کردم طول کشیدموتورم راه افتادا اما خب. یه بخش هایی شو میذارم. کاش کلی جلو برم اما رو زبانم مصرم کار کنم یه کتاب اووردم داستان انگلیسی الان میخونمش کوتاهه برا من خوبه باید چشم عادت کنه. اون روز داشتم فکر میکردم توی زبان فارسیم اول بسم الله نیومدن به ادم جمله بندی فعل و فاعل این روشا برای من جواب نداده هرچیم که بلدم کم کم کم رفته تو مخم. مثر فارسی خب چیکر کنم حفظیاتم خوب نیست این که بهوام با اگاهی از اول بسم الله اصولو همشو پیاده کنم. تازه قراره با همین روش یه زبان دیگه هم یاد بگیرم :دی دفترم برای اون میخوام. کاملا دلی کاملا ریلکس و راحت و مداوم.  البته با مها با هم حرف بزنیم بنویسیم حتی باحال نه؟ هرچند که اون جدید خب یه خورد جفتمون صفر صفریم کم کم کم.


اینک آن انسان ـ آدمی چگونه همان میشود که هست ـ ، نوشتهٔ فردریش نیچه ، ترجمهٔ بهروز صفدری، نشر بازتاب نگار


+ اینک آن انسان «غیر شخصی ترین» اتوبیوگرافی ممکن است. « قهرمان »آن به شیوه‌ی مرسوم، یک مادر و یک پدر معین ندارد، یک چهره ندارد ، حتا یک نقاب ، یک پرسوناژ [ سیما و شخصیت] ندارد. د این معنا این کتاب اتپبیوگرافی هیچ کس‌با هیچ شخصی نیست: «من»ی که در اینجا با خودش حرف میزند، گفتارش در ضمیر اول شخص نیست  ، همان که به نظر افلاطون کم تقلیدی ترین نوع گفتار است،ـ زیرا در این «من» بیش از یک شخص است و هیچ شخصی نیست. جز انباشتی از نیروهای سرشار انفجاری. نیچه نه یک انسان بل‌که دینامیت است .


+ هرکسی مقیاس خودش باشد.


یه تیکه خیلی باحال به نظرمبود در مورد اندیشه نیچه راجع به دین شاید نمیدونم اما میگفت نیه میگه روح محض یک دروغ محض. بعد میگه همونطو که رژیم های متفاوت هست معده های متفاوتم هست نمیشه یه نشخه عین هم پیچید برای همه یعنی این کاری که درواقع دین میکنه همه چیو نهایت در نظر میگیره و همین دروغ بودنش هست. میگه هرکسی مقیاس خودش باید باشه و باید بدونه مه چجوری باید تغذیه کنه تا به حداکثر نیرو و فضیلتش دست پیدا کنه. 


زندگی چونان معمای بی پایان و وسیله ی شناخت ، این است آنچه پس از اعلام مرگ خدا و پایان آرمان [ ایده ال ] ریاضت ، انسان را از بیزاری از زندگی میرهاند و مانع از فروافتادن او به ورطه بدبینی و هیچ انگاری میشود. این تنها چیزی است که میتواند نسبت با زندگی معنا و دلبستگی جدیدی ایجاد کند. زیرا زندگی همچون تجربه ای برای اهل شناخت ، نه یک رود دراز ارام نه مسیر یک بستر اسایش و نه یک سرگرمی است. 

زندگی دنیایی از خطرهاست، نیازمند فتح ها و پیروزی های مداوم ، زندگی به مثابه  معما مستلزم شجاعت و مردانگی است: زنی هست که هرگز به کسی جز جنگ آور عشق نمی‌ورزد جنگ اوری که بتواند او را فتح کند و بر او پیروز شود


+ هر اندیشه‌ی بزرگی بخشی نیندیشیده در خود دارد.