روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۶۸۶ مطلب با موضوع «معرفی کتاب» ثبت شده است

2436 : نیکلاس نیکسون

مقاله ی آدمهای نیکسون و ایدز ، نوشتهٔ اندی گروند برگ ، ترجمهٔ فرشید آذرنگ ، حرفه عکاس ۶

 

نیکلاس نیکسون از مهربان ترین عکاسانی است که تاریخ عکاسی به خود دیده است. شاید مهربانی او از آن باشد که در فاصله نیست و خیلی نزدیک و دم دست است. ترحم نمیکند اما همدلی دارد . باید و نباید نمی آورد ، کج و راست نمی کند ، تغییر نمی دهد و همین تورا میپذیرد. هیچگاه سوژه هایش را دستمایه ی معانی دیگر و کلی و استعاری قرار نداده و پیشنهاد های بزرگ و نامربوط نکرده ... تمام عمر کاری اش با آن دوربین گت و گنده ی چوبی و قدیمی روبروی آدمها نشسته و زیر آن پارچه ی سیاه رفته که فقط نگاه کند و حین واضح سازی ، خیره شود تا چشمانشان و خنده هایشان ؛و امید و اضطرابهایشان را ببیند. و این برای عکاسی امروز ، موهبت فراموش شده ای است. همین. 

 

خیلی حرف داره همین نوشته ی کوتاه ...نمیدونم چندمین باره این مقاله هارو میخونم اما کاش خیلیاشو قبل پایان نامم خونده بودم!

2420 : خوشبختی

اقا بگو چی شد. من دوتا از منابع کنکورمو که پیدا نمیکردم تو قفسه دیدم ذوق مرگ شدم ازشون خواستم برام نگه دارن تا فردا براشون واریز کنم. اینقدر خوشحالم که باورت نمیشه. فلسفه ی نقادی کانت دیگه عمرا پیدا میشد. خلاصه که منو اینهمه خوشبختی محاله محاله محاله :))))) دستشون درد نکنه برام نگه میدارن خدایی. از قفسه کتابایی که نیستو میشه خرید. رو اینجا بزنین پیجش باز میشه. 

2408 : دو دنیا

کتاب تاریخ فلسفه جلد چهارم ، کاپلستون ، اعوانی ، نشر علمی فرهنگی

در مورد همه ی عقایدی که تا آن زمان پذیرفته بودم فکر کردم که هیچ کاری بهتر از این نیست که سعی کنم همه را یکباره به دور افکنم تا بعدا یا عقاید بهتری را جانشین آنها کنم یا همان عقاید را پس از ان که با نظام عقل تطبیق کردم حفظ کنم. 

 


 

بهت گفتم که مامان اینا رفتن و من خب دلتنگی عادت شده برام کسایی که دوست دارم نزدیکشون باشم و نیستم. پس کاری ازم برنمیاد جز صبر کردن. کل زندگیه من بر پایه ی همین گذشته. البته تقریبا. از اون موقع کلی کارامو انجام دادم. داشتم فکر میکردم باید زودتر دانشگاه رو قبول بشمو تلاشم باید زیاد باشه چون ممکن شنواییم کمتر بشه و دیگه نتونم. این خیلی بهم استرس میده که نمیدونم چی میشه. از این بدتر میشه یا نه دکترم میری که بهت نمیگن نهایتش با دلسوزی میگن کاریش نمیشه کرد. چقدر از این دکترا متنفرم. دکتر که نباید دلسوزی کنه یعنی نباید حداقل بروزش بده. کلا ادمای دیگه هم. دلم میخواد باهام رک و صریح باشن که متاسفانه تا الان نبودن. 

از صبح جدا از کارکردن با مها فقط خورده ریز خوردیم :/ اینجوری قطعا قرار نیست که پیش بریم امروز واقعا خب یجوری بود و ما اولین باره اینجوری از خانوادمون جدا میشیم. به نظرم تجربه فوق العاده ای باید باشه هرچند که دلتنگی داره. 

دلم میخواد یه عکاسِ نویسندهٔ فیلسوف بشم. یعنی میشم؟ نمیدونم. اما فکر نکنم شنوایی داشتن یا نداشتنم تداخلی با اینها داشته باشه. فقط مشکلم دانشگاه رفتن هست که خودش داستانیه. میترسم دیر بشه فقط همین. همین باعث میشه ناراحت باشم با به خاطر آوردنش. نه ناراحتی از نشنیدن بلکه از دانشگاه نرفتنم. از انجام نشدن هدفم. حتی اگه بخونم خودمم ولی دلم میخواد اون محیط رو تجربه کنم. میدونی چی شد تصمیمم رو دیگه قطعی گرفتم. من میرم خود فلسفه. چون کامل تره. و با روحیه ی منم سازگار تر. چند وقت پیش چند تا از دروس فلسفه ی هنر رو دیدم. به شدت به نظرم مزخرف اومد. مثلا تفسیر اثار هنری و از این چیزا. خلاف چیزی هست که یاد گرفتم و بهش اعتقاد دارم. و کلا خیلی دروسش تکمیل نیست و کمم هست. خیلی تفاوت داره با فلسفه ی غرب. من فلسفه ی غرب رو میخوام راستش. اونجوری فلسفه ی هنر رو هم میخونم و میتونم کار کنم روش. 

ببخشید تکه تکه مینویسم نمیدونم چمه مطالب تو سرم همینجوریه الان. تکه های جدا جدا که دارن شنا میکنن :/

میدونی چی یادم اومد؟ اون نشست ای بود که سال ۹۵ رفته بودم پدیدار شناسی همچین چیزی بود تو وبمم نوشته بودم یادتونه؟ یه دختره کنارم ننشسته بود ازم پرسید چی میخونم منم گفتم عکاسی بعد پرسیدم تو چی میخونی گفت فلسفه ی هنر یادمه سمعکم داشت خودم دیدم نشسته بودو گوشم میداد اگه بقیه میتونن چرا من نتونم؟ چرا من باید نگران باشم. اصلا چه اهمیتی داره این مسائل. نباید بهشون فکر کنم. الان یه فرصتی برام پیش اومده که بتونم فقط کار کنمو مطالعه کنم. باید ازش بهره ببرم شاید سال دیگه اینطوری نباشه. مگه من میدونستم امسال میام رشت با مها دوتایی زندگی کنیم. تو خوابمم نمیدیدم همچین چیزی رو. ولی شد. کاش سال دیگه هم اتفاقای خوبی بیفته. 

دلم میخواد عکاسی کنم. حالا از وقتی من تصمیم گرفتم باز شرایط افتاده اون دنده :دی  استادم میگفت عکسها از یه جایی به بعد باید به حالو هوای خودمون بره...

خلاصه که به همچین چیزایی فکر میکنم. به خصوص شنیدن یا نشنیدن. البته کم شنیدن خودش نکات مثبتیم داره برای نشنیدن فقط کافیه سمعک رو خاموش کنی و با خیال راحت به کارت ادامه بدیو هیچ صدایی مزاحم کارت نمیشه. من با این قسمتش حسابی حال میکنم. با این که ناشنوا نیستم اما کلی حال میکنم باهاش انگار سمعک رو که در میارم پرت میشم تو یه دنیای دیگه. دنیایی که خلوته و خودمم و خودم میتونم فکر کنم انگار وصل میشم به درون وجودم به درون فکرهام. برعکس وقتی سمعکو میذارم پرت میشم به دنیای بیرون و شلوغ. دنیایی که بقیه هم تجربه اش میکنن. اما من هردو دنیارو دوست دارم شاید اگه روزی یکیشو از دست بدم ناراحت بشم. اما دروغ چرا دنیای درون لذت بخش تره اما میتونی به همه چیزهایی که تو دنیایی بیرون تجربه میکنیو توش به یاد بیاری و بهشون فکر کنی. من به وسیله ی یکی از ابداعات بشری قطع و وصل میشم به دنیای بیرونی و درونی. یه وسیله ی کوچیک. نمیدونم کی اختراعش کرده اما دمش گرم. مثل عینک میمونه وقتی که حوصله ی دیدنو نداری برش میداریو با خیال راحت با چشم باز به هیچی تقریبا نگاه میکنی. دیدت دیگه وضوح نداره. رنگا پخشن برات. همه چی تبدیل میشن به سطوح یکنواخت. البته بستگی به درجه چشمم داره دیگه. بگذریم. مثلا حرفم نمیومد ولی باز کلی نوشتم. بهتره برم باید برای فردا نهارم ماکارانی درست کنم مها نیست و من تا عصر تنهام. 

2397 : کتاب جدید : تاریخ فلسفه جلد چهارم

خب امروزم شروع شد. از حدودهای هشت بیدارم اما تازه میخوام شروع کنم به کار کردن دیگه تا صبحونه بخورمو یه خورده لود بشم و رختخوابمو جمع کنم شد الان. 

باید سعی کنم خودمو تغییر بدمو بیشتر از پیش کار کنم و کیفیت بیشتریم داشته باشه کارکردنم. چه برای خوندن فلسفه و چه برای عکاسی. الان دیگه میدونم هدفم چیه خوندن فلسفه ی هنر تو دانشگاه هنر ـاگه دوباره تغییر نکنه به فلسفه ی خالص :دی ـ ولی فعلا که همینو هدفم قرار‌ میدم. و برای رسیدن بهش باید از یسری چیزای دیگم بزنمو سخت تر و بیشتر کار کنم. الانم که فرصت پیش اومده که جای دیگه ای باشم و جوری باشه که همه تمرکزم روی کارم باشه. برای عکاسی هم همینطور باید کار کنم روش نباید ولش کنم. باید هم کتاب بخونم هم عکاسیمو انجام بدم. نمیشه بخوای اگلستون بشیو عکاسی نکنی. با این حال کتابم سر جای خودش هست باید یه توازنی انجام بدم نمیدونم برناممو چجوری تنظیم کنم باید ببینم میخوام مجموعه ام چجوری باشه. رابرت ادمز میگفت من عکاسی رو به کمک کتاب ها آموخته ام و سعی میکنم به کمک انها کارم را ادامه دهم. خلاصه که داستان از این قراره. برم روزمو شروع کنم. 

 

راستی کتاب جدید تاریخ فلسفه است. جلد چهارم ،نوشتهٔ فردریک کاپلستون ، ترجمهٔ غلامرضا اعوانی، نشر علمی فرهنگی

2396 : اتمام کتاب : رولان بارت نوشتهٔ رولان بارت

کتاب رولان بارت نوشتهٔ رولان بارت با ترجمهٔ پیام یزدانجو نشر مرکز برای بار دم تموم شد. شاید اگه میدونستم طی این کتاب قراره ماجراهایی رو از سر بگذرونم شروعش نمیکردمو میذاشتم برای وقتی که ساکن بشم. ولی خب نمیدونستمو این کتابم تو ماجراهام شریک شد و یه خورده هم طول کشید تا تموم بشه. رولان بارت یکی از آدمهای مورد علاقه ی منه و کتابهاشو با ولع میخونم! واقعا با لذت چون انگار منو میبره به جریانات دیگه ای که شاید همینجوری به فکرم خطور نکنن. دیدمو باز میکنه انگار. 

 

از صبح تا حالا فقط کتاب خوندمو حموم رفتم و یه ذره زبان خوندم. باید از همین امروز کارای عکاسهای بزرگ رو دوباره ببینم عکساشونو. عکسام بد شدن. و من باید درستشون کنم :( نمیدونم مجموعه جدید رو کار کنم یا نه. بگذریم کتاب جدیدم نمیدونم همون تاریخ فلسفه رو بخونم یا کتاب دیگه ای بخونم اگه بخوام فلسفه بخونم فلسفه ی هنر احتمالا از همین زمانها باید شروع کنم چه بسا که دیرم شده. 

 

اینجا هوا مثل غروب جمعه شده هوا گرفته و ابری و خنک. شاید با نم نم بارون و من هنوز خلقم گرفته است و زیاد حوصله ی زبان رو ندارم اما باید برم و انجامش بدم. برم یه خورده بخونم تکالیفمو انجام دادم اما درس جدیدو نخوندم. 

2394 : یادکرد

 

رولان بارت نوشتهٔ رولان بارت، ترجمهٔ پیام یزدانجو ، نشر مرکز

 

من یادکرد را کنشی ـ آمیزشی از سرخوشی و کوشش ـ میدانم که سوژه برای بازیابی به آن دست میزند ، بدون اغراق یا احساساتی گری ، و این از ظرائف خاطرات است : این همان هایکو است. زیست نویسه ( ساد ، فوریه ، لویولا ) چیزی جز یک یادکرد ساختگی نیست: یادکردی که به آن دیگری که دوست اش میدارم وام میدهم. 

این ها یادکردی کمابیش مات اند ( بی دلالت : معاف از معنا ) پس هرچه بهتر آنها را مات کنیم ، بهتر از خیال خانه ی ما می گریزند. 

 

 

2390 : شنیدن من

رولان بارت نوشتهٔ رولان بارت، ترجمهٔ پیام یزدانجو ، نشر مرکز

من اسیر شده ام ، من نمیتوانم جذبه ی(تصویر ناب) یک فریبندگی را به نوشتار خود ببخشم: چگونه باید از کسی سخن بگویی ، کسی که اورا دوست داری؟ چگونه میتوانی پژواکی عاطفی بسازی، جز با بازفرست هایی آنچنان غامض که همهٔ صوت و صدا و از این رو همهٔ شور و شعف آن پژواک را خاموش خواهد کرد؟

 

امروزم شروع شد صبح طرفای ساعت چهار بیدار شدم  یه خورده کتاب خوندمو دوباره خوابم برد تا هشت دوباره کتاب خوندم تا الان. که البته همچنان ادامه میدم دیگه از بعد از ظهر کارای دیگمو انجام میدم.

 

امروز داشتم فکر میکردم به شنیدنم. من میشنوم فقط کم میشنوم. ناقص میشنوم. اما میشنوم . نشنیدن بهتر از ناقص شنیدن هست. چون تو چیز متفاوتی رو میشنوی در مقایسه با بقیه پس فرق میکنه که چی میشنوی. در نتیجه عکس العملت تفکرت هم فرق میکنه. حتی وقتی با سمعک هم میشنوم کامل نمیشنوم. با این که انگار تقریبا توی بلندگو میشنوم. بدون سمعک به حدی نمیشنوم که وقتی سمعک استفاده میکنم انگار وارد یه جهان دیگه ای میشم. انگار تازه دنیای بیرون رو قراره تجربه کنم. پس من دو جور صداهارو میشنوم و هرکدومش برای خودش دنیایی داره. اما با جفتش صداهارو کامل نمیشنوم. پس من کمتر و متفاوت تر از بقیه میشنوم. ناراحتم هستم که اینجوری. آزارم میده وقتی صداها هستنو برام نا مفهومن. فقط نشنیدن نیست بدتر از اون ناقص شنیدنِ با ابهام شنیدنِ. حتی با سمعک. من حتی گاهی مجبورم کلمات رو حدس بزنم. مثل جدول حل کردن میمونه با لبخونی تشخیص بدیو فکر کنی که الان این صدا آوای چه کلمه ای هست . گاهی نمیفهمیو گاهی کلا پرت میفهمی. ولی کاری نمیشه کرد اینه که مایه عذاب هست.در آخر همیشه چیزی هست که من نشنوم. همیشه چه با سمعک چه بی سمعک صدایی هست که کامل نمیشنوم :( برای شنیدن هم حتی همون ناقص باید تمرکز زیادی خرج کنم و وقتی تمرکز میکنم روی شنیدن نمیتونم فکر کنم همزمان و هر کار دیگه ای. شایذ بعضی وقتها بشه اما بیشتر مواقع جواب نمیده به خصوص اگه فضا بزرگ باشه یا بسته. چون فضای بزرگ صدارو پخش میکنه. فضای بسته هم احساس خفگی اضطراب بهم میده به خصوص اگه نه در داشته باشه نه پنجره حتی اگه بسته باشنم عصبیم میکنه و خودش میشه مصیبت تازه . 

 

حالا میفهمی کلاس زبان چقدر عذاب آوره؟ :(((( به خصوص این که کلمات تازه است و حتی اگه بلدم باشم حضور ذهن گاهی ندارم تا بفهمم. هرچند که همه انرژیمو میذارم.

 

2388 : مائده

الان که داره مینویسه به شدت تحت تاثیر بارت قرار داره. کتابش جلوشه و هراز گاهی چشمشو از روش برمیداره و دوباره برمیگردونه. با بیقراری گوشیشو چک میکنه. نمیدونه دنبال چی میگرده. شایدم منتظر کسی. مادرش از صبح رفته تهرانو الان دیگه رسیده خونه. دلش تنگ شده هم برای شهرش هم برای مادرش. جاش حسابی خالیه. دلش میخواست خونه بودو پاییز رو تو شهر خودش تجربه میکرد. اینجایی که هست هواش مدام تغییر میکنه یه روز سرد یه روز گرم یه روز افتابی یه روز ابری تکلیف هواش مشخص نیست. انگار هوای اینجا هم مثل حال اون میمونه. دلش یه وقتا تنگ میشه ولی کاری ازش بر نمیاد. باید حسابی بیکاری که چندین روز گرفتارش شده بودو جبران کنه. زبانم که جای خود داره. تا به دوشنبه فکر میکنه انگار دلش هری میریزه. استرس میگیره و بعدش سرشو تکون میده تا فکرش از سرش بپره. تازه رسیده به صفحه ی صدمو به خاطرش کلی خودشو سرزنش میکنه اما امروز خیلی از کتابو جلوبرده. میخواد بشینه بقیه کاراشو هم انجام بده امشب احتمالا کتابشو تموم نمیکنه. هنوز که هنوزه یه سری گفته های بارت رو نمیفهمه با این که روشون فکر میکنه. یه چیزی گوشه ی ذهنش میگه کاش زود تر میفهمیدی و زودتر کتاب میخوندی. شاید حدودای ۱۴-۱۵ سالگی. اما دیگه ده سال گذشته و فایده نداره و دو ماه دیگه میشه یه دختر ۲۶ ساله که هنوز کلی چیز هست که یاد نگرفته و نمیدونه اما با اعتماد بنفس همچنان کار میکنه. الانم وقتش دیگه تموم شده و میخواد بره سر کارش. راستی اسمش مائده است و نمیدونه چرا همچین اسمی روش گذاشتن. سفره ی آسمانی یا هدیه ی آسمانی. با این حال احساس تعلق میکنه نسبت به این اسم و دلش نمیخواد با اسم دیگه ای بشناسنش. همین. یه بخشی از کتابو عکس گرفته و الان میخواد بزارش اینجا و بعد بره بره خودشو گم کنه لا به لای صفحه های کتاب رولان بارت. 

 

2387 : روز ۲۲۰ جمعه ۹۸/۷/۵

امروزم شروع شد. از ساعت پنج این طورها. همه با هم صبحونه خوردیمو بابا رفت مامانو بزاره که بره تهران :( مامان رفتو حالا منومها تو خونه ایم تا بابا بیاد. بابا رو نمیدونم تا کی میمونه ولی هست تا تلفن و انترنتو اینارو اوکی کنه. هرچیم ما بگیم از پسش بر میایم راضی نمیشن که. البته من خوشحالم که هستو یهو تنها نمیشیم ولی خب نمیخوامم اذیت بشه به خاطر ما. جفتشونو خیلی دوست دارم خیلی زیاد. دلم تنگ میشه براشون کاش زود به زود بیان. مامان که میگفت تا ما نریم شما نمیشینین سر کارتون. البته به خاطر این نرفت به خاطر بابابزرگم رفت که ازش نگهداری میکنن ولی اگه مامان نبود خونه ی اینجا خونه نمیشد. 

دیشب مقاله رو تموم کردم. یه یادآوری خوبی بود برام. حرفای استادمم برای خودم دفترمو باز کردمو خوندم. این که چقدر کار میکرده و غیره. الان شروع کردم به خوندن ادامه ی کتاب رولان بارت نوشته ی رولان بارت. تا شب سعی میکنم درست بخونمش و تمومش کنم. هرچند کارای دیگه ای هم هست. بازم تکلیف زبان دارمو کتابای دیگه که باید بخونم. راستی یادم رفت بهت بگم یه کتاب بود مخصوص زبان فلسفه بود برای کنکور هرچی گشتم تهران پیداش نکردم خود سمت هم نداشتش. مجبور شدم دو تا دیگه بگیرم. اغا اینقدر سخته که نگو فکر نکنم از پسشون بر بیام  مونده حالا تا من زبانم خوب بشه تا بتونم اینارو بخونم :( کاش میشد بعضی کارا زودی انجام میشدن ولی نمیشن باید رنج بکشی تا به لذت برسی. به قول استادم طرف ۲۰ سال ساز رو تمرین میکنه تا بعد توی چند دقیقه بزنه. و اون چیزی که در همین لذت جدی میکنه کار رو رنج هست. دلم تنگ شد برای استادم. به خصوص که دفترمو میخوندم یهو همه چی یادم اومد. با این حال باید میگذشت. و من خوشحالم که تجربه کردم اون روزهارو. 

میخوام ممثل وقتی که تهران بودم کار کنم حتی بیشتر حتی جدی تر. دلم میخواد وقتی این مدت گذشت بگم دمت گرم مائده از پسش بر اومدی. دلم میخواد بیشتر یادبگیرم بیشتر بخونم بیشتر بفهمم. امروز رو شروع میکنم. امیدوارم از پسش بر بیام. شب معلوم میشع. درسته خوابم میاد خیلیم دلم میخواد بخوابم فقط کافیه چشامو ببندم اما خیلی مسخره میشه همه چی اینطوری آدم باید برای هدفی که داره زحمت بکشه از خیلی چیزاش بزنه اینه که تفاوت رو ایجاد میکنه. تفاوت بین یه شخص معمولی رو با کسی که هدف بزرگی داره و براش تلاش میکنه. همین دیگه برم ساعت هفت و نیم شد. تا شب فعلاااا :)))

2366 : نام ها

نام ها ، همچون آواها ، همچون بوها، چیزی از جنس رخوت اند : اشتیاق و مرگ : به قول نویسنده ای از سدهٔ پیش :« آخرین آهی که از چیز ها باقی میماند.» 

 

هرچیزی که تنها یک تفاوت داشت در او نوعی خوشی، حیرتی مستمرمی انگیخت.

 

 

رولان بارت نوشتهٔ رولان بارت ، پیام یزدانجو، نشر مرکز