روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۶۳ مطلب با موضوع «معرفی عکاس» ثبت شده است

64 : حرفهای تلمبار شده !

تازه از خواب بیدار شدم عجیبه نه؟ ساعت 10:40 دقیقست و من حتی یادم نمیاد دقیقا چه ساعتی خوابیدم.اما اینجور که معلومه شب قرار نیست بخوابم.خواب چقدر عجیبه .برای من بیشتر وقتا و نه همیشه مثل قرص مسکن عمل میکنه.یا حتی باعث میشه یسری حسایی که نسبت به یه اتفاق دارمو فراموش کنم.این هفته که کلا حالم خوش نبود اخرین نشونشم دیروز اتفاق افتاد.نمیدونم چرا اینقدر حول کردم یا چرا عصبی بودم حول شده بودم  نمیتونستم حرکت ناخودآگاه پامو کنترل کنم از لرزش .وقتی میخواستم شروع کنم به نوشتن گفتم از دیروز حرفی نمیزنم هنوزم نمیخوام حداقل نه همه چیزو تا همین حد کافیه.بد نبود خب مگه مهم نی هر دفعه یاد بگیریو یاد بگیریو یاد بگیری.وقتی  این اتفاق بیفته نمیتونه چیز بدی باشه شاید یه خورده تبدیل به شعار شد.اما وقتی فکر میکنم میبینم همیشه ادما در حال تجربه کسب کردنن در حال یاد گرفتن بعضی وقتا خودشون میخوان خودشونو به اون راه بزنن که من نمیخوام.خب ادم دیگه اشتباه میفهمه پیش میاد برا منم همین شد دیگه فکر کردن بهش ناراحتم نمیکنه حداقل نه به اندازه ی دیشب البته اگه  بشه حلقه اشکی که الان تو چشمم بسته شده نادیده بگیریم! :) همه آدما ضعف دارن دیگه بعضی وقتام بیشتر پیدا میشه بعضی وقتا کمتر. از قسمت ماجرا بگذریم اگه بخوایم مثبت نگاه کنیم اتفاق خوبش این بود  استاد گفت عکسام یه خورده پیشرفت توش دیده میشه کارام تمیزه البته اینقدر اون لحظه عصبی بودم الان دقیقشو یادم نی حرفارو اما تصویرش مدام تو ذهنم میاد البته از یه لحاظم گفتم احتمالا شاید واسه دلخوش کنک من گفته باشه .بعد گفتم مگه تعارف داره باهات که اگه اینا نباشه بعد بگه.بعدم به این نتیجه رسیدم نباید اینقدر بد بین باشمو تحلیل کنم همه چیز رو.دیروز بعد کلاس رفتیم افق کتاب خاطرات پراکنده گلی ترقیو خریدم.میدونم خوب نیست از خوندن قدرت اسطوره خسته شدم میدونم نباید ولش کنم.الان فقط یه کتاب داستانی میخوام.مییخوام ذهنمو به یه جای دیگه ببره.البته نه این که قدرت اسطوره اینجوری نباشه تمومش میکنم چون برام جذابه اما حواسمو پرت نمیکنه.من مدام تکرار میکنم مدامم میگم که میدونم اشتباست.اما وقتی کتاب میخونم دلم میخواد کیف کنم.الان حالم جوری نی که این اتفاق با کتاب اسطوره بیفته نمدونم یه حسی داره جلومو میگیره میدونم فردا عوض میشه همه چی .گفتم فردا حوصله کلاس تربیت بدنیو ندارم.استاد عکسای ماکرو رو انتخاب کرد گفت ادامه بدم.از اونجایی که لنز ماکرو ندارمو این لنزای آنالوگو با تبدیل به دیجیتال وصل کردم و یجورایی امتحان بودو فکررم نمیکردم که قبول بشن چون فکر میکردم بافته و انتزاعی که البته اشتباه بود.حالا این تبدیل کننده یه جای شیشش کثیفه از تو با عث میشه محو بشه فردا باید برم ناصر خسرو.چقدر متنفرم از این که  تنها برم اینجا اما مجبورم.باید بدم درستش کنن خودم با سرتقی بازش کردم اما شیشش در نمیومد.خدا کنه درست بشه.دلم نمیخواد کارم خراب شه .از یه لحاط خوشحالم تکلیفم معلومه حالا میدونم رو چی باید تمرکز کنم.از یه طرف دلم نمیخواد هفته دیگه برسه شاید خجالت میکشم نمیدونم در هر صورت دلم میخواد از این موقعیت فرار کنم .بزار بگم امروز چیشد.صبح زود پاشدم به موقع ساعت 7 نیم کلاس داشتم 8 شروع میشه دیگه ساعت 6:50 حاضر بودم رفتم پایین برف میومد اندازه نلبکی :) برای شروع روز اتفاق خوبی بود.بابا میخواست برسونتمون منتظر مها بودم بیاد پایین تا 7:20 صبر کردم گفتم گناه داره تو این هوا بره  برف شدید بود زنگ میزدم ور نمیداشت زنگ زدم خونه مامان گرفت یه چند دقیقه ای میشه اومده بیرون پیاده شدم گفتم شاید مشکلی پیش اومده یا تو لابیه اما نبود جوابم نمیداد خب میتونین قیافه منو تصور کنین که چقدر عصبی و چقدر ناراحت شدم.نمیدونم از کجا رفته بود که ندیدیمش شایدم چون بش نگفته بودم وایمیسیم رفته بود فکر نمیکردم بره همیشه باهم میرفتیم تا قبل این ترم اگه زمانمون یکی بود.راه افتادیم به خاطر برف ترافیک بود بابا دور زد از  اونور انداخت که خلوت تر میشد هرچند فرقی نداشت دیر میرسیدم. اصلا نرسیدم به کلاس ساعت 8نیم مترو ولیعصر بودم 9 کلاس تموم میشد حوصله نداشتم برم تا البرز خوشم نمیاد دیر برسم اونم این هفته که کلاسا تقو لقه.اومدم اسکو اون طرفا بارون بود خیلیم شدید خوب شد چتر برده بودم عجله ای نداشتم زود برسم 9 نیم 10 شروع میشد کلاس.کتونی پام بود خیس شد یعنی هرچقدر بیشتر راه میرفتم بیشتر خیسیشو احساس میکردم اما یه حس سرتقی درونم پافشاری میکرد راه برم یواشم راه برم دلم نمیخواست زود برسم.داشتم کیف میکردم.رسیدم دانشگاه کتاب خاطرات پراکنده رو برده بودم خیلی تعریفشو شنیدم!خب تا بیتا بیاد اون حسابی سرمو گرم کردو نفهمیدم زمانو.بیتا رسید این ترم کلا کلاس مشترک نداریم شاید این باعث میشه دلم بیشتر براش تنگ بشه .خب این بیشتر وقت خودشو نشون میده که تنها تا خونه میرم چون همیشه باهم میریم البته امروز کارمون باهم تموم شد و طبق معمول روزای برفیو بارونی رفتیم مترو قائم.نمیدونم چه داستانیه این روزا که میشه میریم اونجا.در هر صورت شانسمون زد اتوبوس زود اومد اول اون پیاده شد بعد من. نمیدونم چجوری دوستیم باهم چجوری همو میفهمیم مطمیینم برا بیتام سواله منو اون تقریبا خیلی نقاط مشترک نداریم نه عقایدمون نه تفکراتمون در هر صورت گوش شیطون کر تا الان با تمام اختلافامون و با تمام تو سرو کله زدنمون کلی خاطرات خوب با هم داریم . بعدش که اومدم خونه نهار نرگسی داشتیم گرسنمم بود حسابی بهم چسبید.بعدشم یه خورده اهنگ گوش کردمو بعدش خوابیدم.خیلی حرف هست بزنم خیلی خیلی خیلی زیاد از همه چی از خودم اما نوشتشون اینجا مطمیین نیستم درست باشه شاید باید یه دفتر بگیرم شخصی تر باشه وو فقط خودم بتونم بخونم.شایذ اگه اون حرفارو اینجا بنویسم جایی که نمیدونم کیا میبینن و احتمالا شاید خیلیام بشناسنم قضاوتم کنن.نمیدونم این باید مهم باشه نه.هیچی نمیدونم.از کلاس امروز نگفتم اولش بیحوصله بودم و ناراحت خب فکر کنم همیشه بر عکس همه تلاشی که میکنم معلوم نشه لو میرم و از  دستم در میره اما خب کم کم فراموش کردمو حسابی درگیر کلاس شدم جوری که اصلا به دیروزو دیشب فکر نمیکردم.امت گاوین ( emmet gowin ) عکاسیه که دیدیم. من نمیشناختمش نقد یک که عکسش برای نقد اومد اولین بار بود اسمشو شنیدم.البته عکساشم رفتم دیدم.ازش خوشم میاد از عکساش البته نه اینجوری که عاشقش باشم اما نظرمو جلب کرد.

مامان صدام میکنه برای شام.ساعت 11:45 چجوری اینقدر زود میگذره؟

ساعت 12 حالا میامو هیم ساعتو اعلام میکنم چه اهمیتی داره. نمیدونم واسه کنفرانس موضوع چی بردارم استاد گفت یه چیزی بردار باهاش درگیر باشی یه چیزی بدونی.اما من اینروزا با خودم درگیرم فقط که مطمئنم هیچ جذابیتی واسه کسی نداره.خواب -آگاهی ؟ نمیدونم من هیچی نمیدونم  فقط میدونم زود تر باید تکلیفمو مشخص کنم.یعنی میشه گند نزنم؟ مطمیین نیستم.

 

کاش میشد دوشنبه ها علاوه بر کنفرانس بعدش عکاس میدیدیم همیشه . دیدن عکاس تو کلاسو شنیدن حرفای استاد لطف دیگه ای داره که من هرچقدرم خودم عکس ببینم شاید هیچوقت نرسم بهشون یا توجهی نکنم.


صدای خودمو که میشنوم فکر میکنم یه غریبه حرف میزنه اینقدر نا اشنا میشه گاه اوقات.مثل وقتی که صداتو از بلنگو میشنوی میفهمی چی میگم.حالا همیشه انگار از بلند گو میشنوم.همونجور متفاوت همونجور غریب.شاید باید با خودم که حرف میزنم بلند بلند بگم.که فکر کنم انگ دیوانگی بهم بزنن.( این تغییری ایجاد نمیکنه هیچ بدتر هم میشه ...)


درست وقتیی میخوای عادت کنی نمیتونی..


دیگه باید برم.نمیدونم شک دارم احتمالا همون قدرت اسطورو بخونم تموم شه نمیخوام یه بخشبی از فکرم درگیرش بشه فردا فردا وقت دارم خاطرات پراکنده رو بخونم.باید برم این هفته همه چی اروم تره.





emmet gowin

سری عکسایی که از همسرش گرفته عالیه...

53 : ماریو جاکوملی :)

رفتم به مامی میگم مامان امشب شام با من .چی درست کنم؟ میگه آش گذاشتم.میگم واقعا؟تو دلم میگم به خشک شانس حالا که ما میخوایم بعد ده سال آشپزی کنیم ساعت هفت آش حاضره. درشو ورداشتم میبینم فقط ابو سبزیه :| میگم اینکه هیچی نداره میگه رشته هم میریزم! میگم مامان این چه آشیه هیچی نداره؟ :) میگه فقط حبوبات نداره  -__0 خوشمزه میشه دیگه حرفی نزدم بابا اومدو رشتم ریخت توشو سفررو انداختیم آش با سبزیو نعناداغو رشته وو پیاز داغ خوردیم .ولی خدایی واقعا چسبید با سرکه ی این ترشی فلفلا هست من هیچوقت نمیتونم بخورم اما امشب اصلا هواییم کرد بوش در اومد.

اومدم تو اتاق نشستم دوباره عکسای نیکسون استیگلیتس وستون ادمز کارتیه برسون بالتز وایت همینجوری  سرچ زدم البته بیشتر هدفم عکاسایی بود که استاد گفته بود کاراشون 4 تا عنصرو داره دیشب دیده بودم اماباز میخواستم ببینم چجورین اما وسطش بالای گوگل اسم یکی دیگه میوم میزدم کاراشو میدیدم.بدیه گوگل و اینترنت اینه که ممکنه وسط کارای یکی عکس یه عکاس دیگم باشه مثلا وسط کارای برسون عکس دوروتی لانگ خب ادم نمیدونه که هعییی پول  داشتم هی میرفتم کتاب عکس میگرفتم.

عکسای نیکسونو استاد گفته بود نمونه خوب پیر مرد پیر زناشن وااااااای خیلی خفن بود یعنی پرتره ها واقعا ولی خب من استعدادی تو پرتره ندارم یعنی باید تمرین کنم وای چند تا کلوز آپشم دیدم اگه البته اگه واسه خودش بوده باشه صبح که گفتم تست زدم نشدو اینا دقیقا کلوز آپ بود خیلی مال این خوب بود دلم خواست اونجوری دوباره عکاسی کنم اما برا من انتزاعی شد زیادم خوب نبود هعییییی

داشتم فکر میکردم اگه تو دوره عکاسای دیگه بودم چجوری میشدم.مثلا جاکوملی وای خیلی  دوسش دارم یا مارگارت کامرون یا وایت یا برسون یا یا وستون یا بالتزو زیاد علاقه ای بش ندارم نمیدونم چرا البته نه این که کاراش بد باشنا نمیفهممش و باقیه عکاسا ...ولی من الانم ، واسه این دوره حالا هی با خودم کلنجار میرم که میخوام عکاس شم یا نه، چقدر مسخرست .چقدر اشتباه.معلومه که دوست دارم عکاس شم مگه دیوونم وقتمو عمرمو واسه چیزی بزارم که نمیخوام .


دارم فکر میکنم دلم میخواد اسطوره بشم. الگوی یه کس دیگه.( آرزو بر جوانان عیب نیست :) البته سوای از معروف شدن از تو چشم بودن و مرکز توجه بودن زیاد خوشم نمیاد )
اسطوره ها آموزش دهندگان زندگیند. من دو تا  اسطوره دارم مهم همینه میتونم یاد بگیرم :)))



ماریو جاکوملی

ماریو جاکوملی جانم
ایتالیایی متولد 1925
چرا استاد تا حالا در مورد عکساش حرف نزده؟ :(
نمیدونم توی تاریخ عکاسی ادم تاثیر گزاری بوده یا نه یا اگه بوده چقدر؟ (چقدر بده که نمیدونم ) من از خودش خوشم میاد از عکساش شخصیتش سوای بقییست. الیته حرف زیاده خوش اومدن کافی نیست.















33 : عنوان کم میارم واقعا گاهی :)

ساجده دوست خوبیه خیلی خوب...

من در مورد ایده در مورد این که چیارو باید گفت موقع توضیح عکس یه خورده گیر داشتم تو مدتی که با هم حرف میزدیم اینو بش گفتم و این که خب چون نمیدونستم چی باید بگم خیلی گنگ حرف میزدم.چند تا سوال ازم پرسید فقط کافی بود جوابشو بدم و تو حرفام بیارمو گنگ توضیح ندم فکر کنم دوباره بعد همه چیز رو بریزم بیرون.از کل دست بکشمو جزئی تر بگم. کلا زیاد چیزی نمیگفتم خیلی کمکم کرده خیلی جاها و الانم اینجا.فکر کردم در موردش حالا برا خودمم واضح تره چی میخوام ایدم چیه و چی باید بگم وچجوری باید بگم. خیلی خوشحالم خیلی .حتی نظرمم در مورد این که صبح خیلی زود برم عکاسی تقریبا تغییر کرد.باید بیشتر فکر کنم.باید برم برم کتاب بخونم.



کتاب فراموشی / فرشید آذرنگ / حرفه نویسنده

کتاب فراموشی...



باید درستش کنم نباید بهانه بتراشم هیچ کار نشد نداره هیچ کاری . مگه تو این مدت خیلی چیزا زمین تا آسمون تغییر نکرد ؟مگه من عوض نشدم اینم میشه باید به خودم فشار بیارم ؟دوبار سوتی بدم دوبار اشتباه بگم عادی میشه.باید روش کار کنم باید.

راستی ساجده میگفت کارام تغییر کرده.خودمم حس میکردم اما این که یکی دیگه بگه پیشرفت کردم خب خوشحالم میکنه یه حس شوق یه انرژی تازه بم میده واسه بیشتر کار کردن واسه جلو رفتن واسه یاد گرفتن واسه تلاش کردن.ادم خسته میشه ،حتی می ایسته یه جاهایی . اما باید دوباره از سر بگیره نباید نا امید بشه.
میدونی رویام عکاس بزرگ شدن نیست ، مشهور شدن نیست، پولدار شدن نیست و خیلی چیزای دیگه که اولویت خیلیاست.دلم میخواد ادم درستی باشم با سواد ،دلم میخواد خودم از خودم راضی باشم وقتی به عقب بر میگردم. دلم میخواد کمک بقیه کنم یعنی میشه؟ دلم میخواد یجوری واسه تمام کسایی که بهم کمک کردن دستمو گرفتن هوامو داشتن جبران کنم .دلم میخواد مامان بابا بهم افتخار کنن نه به خاطر پول نه به خاطر باقی چیز ها. میخوام راضی باشن ازم و از خودشون برا عمری که برام گذاشتن برای تلاشی که واسه قد کشیدنو بزرگ شدنم کردن.