روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۵۸ مطلب با موضوع «معرفی عکاس» ثبت شده است

1596 : به یاد استاد حمیدیان

نمیخواستم عکس فقط به ثبت مناظر طبیعی بپردازد و بازتاب آن باشد بلکه «یک واقعیت دوم» به شکل عکس را دنبال میکردم...

معمولا عکس از یک دنیای بیرونی گرفته میشود.مردم شباهت هارا جستجو و طلب میکنند.اما عکس پدیده ای سوای موضوع است؛ جنس ، ساختار ، حجم ، هندسه و زندگی دیگری دارد. به این ترتیب ما عکس را «میسازیم» و «نمیگیریم»...

پشت «عکس»ها آدم ها هستند و بازتاب هویت آنها د عکس ها هویت ایجاد میکند...یکی ممکن است به انجام این کار نائل شود و هزار نفر نشوند...

پیش تجسم مبهمی از عکس ها در وجود عکاس هست که از فضای فکری و روحی او می‌آید. عکاسان در برخورد با عناصر طبیعی ، آن پیش تجسم را از حالت ابهام خارج میکنند.و در عناصر پیش رو، عکس نهایی را میبینند و برای بدست آوردن ان تدارک و اقدام میکنند...

.

تورج  حمیدیان متولد۱۳۲۱-۲۸ تیرماه۱۳۹۰

متاسفانه تاریخ تولدشون رو دقیق نمیدونستم که چه ماهی و چه روزی هستن.چون ترجیح میدادم که  اگه به یادشون بخوام حرفی بزنم زادروزشون باشه به نظرم جزو آدمهایی‌اند که مرگ براشون به اون معنانیست وهمیشگی هستن.


خب من یه خوده تو اینستا معذبم. طول میکشه یخم اب بشه :دی

اما این بخش هایی هست که از همون مقاله یا گفتگوی بعد از ما غربال به دستی می‌آید که استاد آذرنگ و اقای توکلی با استاد حمیدیان انجام دادن هست. عکس هارو قبلا گراشته بودم که اینجا میشه دید.

1881 : معرفی عکاس : ویلیام شو

William shew ، آمریکایی ۱۸۲۰- ۱۹۰۳ 


اینم از اولین عکاس که از کتاب نگاهی به عکسها ، نوشتهٔ جان سارکوفسکی ، ترجمهٔ فرشید آذرنگ خب یکی یه عکس از عکاسایی هست که اثرشون فکر کنم توی موزه هنر مدرن نیویورک بود. اهدا شده بهش. بایددرآمدی بر نقد و تحلیل عکس و مقدمه مؤلف رو چون یادم نی کی خوندم کامل خوندم یا نه :/ الان نگاه میکردم شک کردم. اون موقع هنوز جاهل بودم این کتابو خریدم شاید اواخر جاهلیتم بود:دی‌ به هر حال. فکر کنم حالا که دارم روزی یک عکاسو میخونم پیوستگیش خب بهتره یعنی جسته گریخته نیست. و کلا کتاب باید خونده بشه. شاید یسری عکاسارو د حالت عادی مواجه نشده باشم باهاشون که سراغش بیام. 

متن ها هم کوتاه کوتاه. خیلی بلند نیست در مورد هر عکس توضیحاتی داده. مولا عکس اول یه داگروتیپ از مادر و دختر. اینجوری شروع میکنه که بعد از اختراع عکاسی توسط  داگر چی شد این که داگرئوتیپ حیرت انگیز بود. به نظر نقاشا کمک بزرگی برای هنر به نظر فیزیک دان ها کمک بزرگی برای علم. واین که زمانی که داگرئوتیپ بو بیشترشون تصاویر انسانها و چهره هارو ثبت کردن. و تعداد کمتر ز یک درصد از چیزهای دیگه است. 

من پاراگراف اخرشو خیلی حال کردم :

« داگرئوتیپ اصیل تصویری کوچک است، معمولا کوچکتر از کف دست، و بر سطح نقره ای بسیاز صیقلی به حیات خود ادامه میدهد. چنین تصویری به رغم این که بی نهایت ظریف و در جزئیات است ، اما فرّار است. شخص باید آن را درون جعبه‌اش نگاه میکرد و نه کاملا گشوده و باز ، ترجیحا در خلوت و تنها، زیر نور چراغ ، چنانچه گویی به یک راز نزدیک میشود. 


من تا حالا یه داگرئوتیپ از نزدیک ندیدم. چقدر اینجوری ادم دلش میخواست میدید. جدا از اون نمیدونستم اینقد‌کوچیک. یعنی فکر نمیکردم بزرگ باشه اما کف دست ؟ این که مول یه چیز جادووی ازش حرف زده رو دوست داشتم. مثل جادو میکونه عکاسی.

خب شاید بریم برق اومده ولی دلم میخواد یه ذره پیاده روی کنم. مهام ترجیحش اینه که بریم. تو خونه میتونم بخونم. دلم میخواد بستنیم بخورم از این دستگاهیا هوس کردم جایزه امروزم :دی  


ویلیام شو


ویلیام شو


ویلیام شو


ویلیام شو


ویلیام شو

1558 : quote by : Mario Giacomelli

باور نمیکنین من توی زبان واقعا کودن ترین ادم ممکنم.  اصلا خسته میشم. هیچیم در ظاهر نداره. اما باید یاد بگیرم البته با این وضع احتمالا ده سال طول میکشه به حد متوسط برسم :/ 

به نتیجه قطعی نرسیدم که معنیشو بنویسم :/ اه من دبستانم بودم از جمله ساختنو متنفر بودم:/


Of course [photography] cannot create, nor express all we want to express. But it can be a witness of our passage on earth, like a notebook.


اقا یه چیزی بگم. خب ادم این متن هارو که میخونه باید متناسب با معنیشون تصمیم بگیره که درست هست یا نه.یعنی ادم میدذیرتش یا نه . خب ام درست من مطمئن نیستم یعنی اون موقع اینقدر درگیر ترجمه بودم به این فکر‌نکردم. اما الان درسته دست و پا شمسته است فکر‌کنم خیلی درست نباشه حرفش.

1546 : اتمام کتاب پرومته

کتاب پرومتهٔ (زندگی بالزاک) نوشتهٔ آندره موروآ، ترجمهٔ شهرت خسرو شاهی ، ویراستاری خشایار دیهیمی، نشر صدای معاصر تموم شد.


دلم میخواست زار زار‌گریه کنم. انگار زوالش شدت گرفته بود. احساس میکردم ادمی رو دارم از دست میدم که از اولین روزی که به دنیا اومد من کنارش بودم. شایذ تازه داشت طعم خوشبختی رو میچشید. بعدشم شبیه این قصه های کارتونی قدیمی سرگذشت بقیه شخصیت هارو گفته بود. خودش داستانی بود. یادم نمیاد قبل خوندن بالزاک چه چیزایی نمیدونستم اما خب تاثیر شناختن این ادم رو و اپن چیزی که از سر گذروند رو واقعا حس میکنم. دلم براش تنگ میشه. 

جزو بهترین کتابهایی که خوندم توی این که خودشم جزو بهترین ها مدت ها قبل ثابت شده همه چیز. فکر نکنم دیگه ادم قبلی بشم. 


بالزاک آدم بزرگی شد. همونجوری که میخواست همونجوری که فکر میکرد. همیشه میگفت. بالزاک گفته بود من تنها به مردان بزرگ در گذشته حسادت میکنم بتهوون پوسن و... و هر آنچه بزرگ ، شریف و تنهاست. در آخر خودشم همین شد. همیشه میگفت. تخیل میکرد و پیش بینی آینده براش تلاش میکرد زندگیشو میذاشت. ارزششو داشت. :((( 


نوشتن راجع بهش تیکه تیکه شد تا از کتابخونه برگردم. خیلی‌خوب بود خیلی خیلی خیلی خوب. واقعا کار کردم امروز. ولی بعد کتابم تموم شد. اومدم خونه سه بود یه ساعت رسیدم خونه فردا بیشتر میمونم. الان باید پاشم اتاقو جمع کنم. مها بر عکس ظاهرش که صلح آمیز کاملا نسبت به اشغال اتاق توسط خصومت داره هی هم میگه همه اتاقو گرفتی همه اتاقو گرفتی نه که اصلا خودش نگرفته :/ خوبه من میز ندارم دیگه یه جا باید بشینم :(((( چقدر بدم میاد از این که اتاقم با کسی مشترک باشه. اما منم اینقدر کار میکنم. د این وضعیت نمونم شاید ده سال دیگه شایدم بیست سال دیگع بالاخره البته هیچ ایده ای راجع به اینده ندارم فقط میدونم بایذ کار کنم. همین. 

بهتره برم کتاب بعدیم بابا گوریوست اما امشب شروعش نمیکنم. احتمال چند تا چوب هم ببرم بعد جمعش کنم سوهانشون بزنم ت بعد ولو کنم:( 

تازه باید اسپری هم بزنم به اون قبلی ها.

دلم میخواست زبان هم کار کنم اما مطمئن نیستم نا داشته باشم . تا ببینم چی میشه اکه نشد که فردا قطعا کار میکنم.


+ هرجا که تنها باشم، فاصله در اندیشهٔ من وجود ندارد؛ تورا همچون اندوهم ، کارم و خونم ، در خود دارم.


+ امید ، آرزوی یک خاطره است.


+ بدگمانی زیادی نسبت به زندگی و به آنچه بر سرم خواهد آمد ، دارم.


+ دنیا مانند بشکه ای‌ رپر از چاغوست.


+ عشق و نفرت احساساتی هستند که از خود تغذیه میکنند، ولی از میان آن دو نفرت زندگی طولانی تری دارد.


+ انسان هایی هستند که تنها برای چشیدن تلخی های زندگی آفریده شده اند ؛ برخی دیگر هستند که همه چیز به آنها لبخند میزند. من تسلیم هستم.


+ من نه جوانی سعادتمندی داشتم و نه بهاری شکوفا؛ درخشان ترین تابستان و ملایم ترین پاییز را در پیش رو دارم.


 این عکسای بالزاک رو ببین. حال نداشتم خودم بگردم . یعنی دیده بودم اما خب این کیفیت عکسش خیلی بهتر از اینه که خودم دیده بودم تو پینترست از پیج حرفه نویسنده برداشتم. عکس اول توسط نادار گرفته شده سال ۱۸۴۸. بهش لقب ناپلئون ادبیات رو دادن.

عکس دوم توسط ادوارد استایکن گرفته شده سال ۱۹۱۱. بالزاک به سوی نور نیمه شب. 



انوره دو بالزاک


انوره دو بالزاک

1517 : quotes by : walker evans

.The eye traffics in feelings, not in thoughts

 

چشم تردد میکنه (یا رفت و آمد داره ) به احساسات نه به افکار.


Stare. It is the way to educate your eye, and more. Stare, pry, listen, eavesdrop. Die knowing something. You are not here long.



خیره شدن. این راهی برای تربیت کردن ( فرهیختن اموزش دادن ) چشم شما و غیره هست. 

خیره شدن ، کنجکاوی کردن، شنیدن ، گوش ایستادن. 

بمیر بعضی چیزهارو بدون. تو زیاد اینجا نیستی. 


ناموسن اصلا زیاد تکیه نکنین بهش که من ابدا مترجم نیستم و نخواهم شد. اینم نوشتم شاید اعتماد بنفسم بره بالا ترس از اشتباه کردنم بریزه. کلی اشتباه داره که خودم میدونم ولی نمیدونم چجورین. ارتباط جمله ها باهم کلمه ها. فعل فاعل اسم وال فارسیشونم فکر کنم مشکل دارم :/ فکر کنم برای نرجمه کردن همونقدر که باید زبان دوم قوی باشه زبان اول هم باید قوی باشه. یعنی فارسی هم خیلی باید مسلط بود. من فقط چون میخوام خودم بدونم بهتر بشم نوشتم وگرنه همچین جسارتی اصلا اندازه من نیست. بعد من تو زمانها هم مشکل دارم یعنی سعی میکنم یاد بگیرم تازه من هیچ دانشی مطلقا ندارم واقعا ندارم هیچی هیچی.احتمالا اگه زبانم تا ده سال اینده بهتر بشه به اینها میخندم اما لازمه. به هر حال باید اشتباه کنی و بپذیری که نمیدونی. جای دیگه نه حرفی میزنم نه چیزی ولی اینجا بزارین اشتباه کنم. دیگه منو تو نداریم که :دی. خوبی این متنها اینه دایره لغاتم میره بالا.اگه فایده دیگه ای نداشته باشه که داره. مثلا میتونم بفهمم جمله هاشونو چجوری ردیف کردن.  هرچند که انگار عمر نوح میطلبه. 

من مطمئنم اون بمیر نمیشه اما حرصم گرفته بود نمیدونستم چی باید بگم :/ مردن دونستن بعضی چیزا خب جمله در نمیاد اغا جان تازه اون «رو» هم اضافی نوشتم. اینارو میگم بدونین من فقط کل قضیه رو میگیرم. باشد تا رستگار شوم. 

تازه مهام خوابه نبود تقلب برسونه جدا از اون حوصله این چیزای عکاسی رو نداره غر میزنه پس خودم باید جون بکنم :/ باید انگار هر دفعه با بیسوادیم همینجوری روبرو بشم تا دست نکشم. برا کسی که نمیدونه واقعا سختِ :(


میدونین یادم اومد استاد میگفت زبان باید بتونی ارتباط برقرار کنی این خودم خودمی که من دارم میگم اشتباست. میدونم قبول دارم اما واقعا در خودم نمیبینم اگه به اون موضوع فکر کنم میدونم میترسم ول میکنم هی میگم نمیتونم. به خاطر همین میگم خودم بفهمم در حد خودم. :( من رسما مثل یه بچه دوسالم که تازه بخواد شروع کنه. بعدم این که من با همین زبون فارسیم ارتباط نمیتونم برقرار کنم :/ کلا ارتباط برقرار کردنم با ادما مشکل داره. دست خودمم نیست. انگار از اول تو ذاتم بوده. 

1499 : دوشنبه شب

یه عالمه قسمت هایی هست که دلم میخواد بنویسمشون. اما امشب دستم به تایپ کردنشون نرفت. این روزا زود از کوره در میرم انگار اشپزی کردن جمع کردن اتاق انگار کمک کنه خشمم عصبانیتم از اتفاقاتی مه پیش میاد یا من خساس شدم کم بشه خالی بشه. شایدم حواسم پرت بشه یا برام تنوع باشه تو خونه موندن هرچند که هر روز نیست اما همینم خوبه بعضی وقتا ادم حوصله نداره. همین که با مهام تقسیم میشه کارا هم خودش کلیه چون وقت گیره الان دارم مایه ماکارونی درست میکنم برا فردا که فقط خود ماکارونی رو درست کنم. دیگه آخراش.البته من خواستم صلح کنم اما اتفاقی افتاد که پشیمون شدم. البته الانم تو صلحم ولی نه باب میل اونا نمیدونمم چرا اینقدر اصرار دارن. بیخیال این حرفای خاله زنکی. شاید الان برم عکسامو ببینم. اره اره. کتاب برای امشب بسه. زبانم که نخوندم. اغا اون پاراگرافرو اخر نفهمیدما اولشو فکر کنم فهمیدم بقیشو میتونستم حدس بزنم اما این که مطمئن باشم نه. چقدر سخته. من هیچوقت درست نمیشم :((( از خیرش گذشتم. شاید بعدا. یعنی مهام نفهمید درست. فکر کنم کسی باید بگه که خب از عکاسیم بدونه به هر حال من اصلا استعداد ندارم :((( و چقدر باید مثل دتک بخوره تو سرم :/

میذارمش اینجا. 

الان که نگاه کردم به نظر سخت نمیادا ولی سخت برا من یعنی این که ادم اخرش مطمئن نباشه خیلی رو نرو یعنی ادم کلمه هارو در میاره ولی خب اه بیخی.



 I don’t know about other people’s cameras. Mine is a thing I had cobbled up, it holds together with tape and is always losing parts. All I need to set is the distance and that other thing—what do you call that other thing?r

1480 : شرایطی وجود داره که...

There are situations that refuse to be photographed. But at other times nothing will stop me, because I know my pictures will not shout against anyone—only against time.z


Mario giacomelli







همین چند خط رو میبینین حقیقتا یه ساعت حداقل وقت منو میگیره. چی میشد منو میفرستادن بچگی کلاس که الان این وضعم نباشه؟ اصل من نرفتم من بی شعور نباید فکر کنین چرا علتش چی بوده ؟ :/ بیشتر از دست خودم حرص میخورم. راهکار احمقانه ی پاک کردن صورت مسئله. حالا ادم لغتا کلمه هایی که نمیدونه رو میگه در میاره ولی سرهم کردن جمله که اصل. معمی میده نمیده بعد بعضی کلمه ها صدتا معنی میده فعل اسم. حقیقت اینه خیلی به خودم امیدوار نیستم اما هنوزم بکشنم نمیرم کلاس خوشم نمیاد. ت. الانم صدتا کتاب مدلای مختلف گرفتم حوصله امو سر میبرن. فقط همین که باهاش زمانو نمیفهمم و ولش نمیکنم. کاش فعلا همینجوری بمونم جدا از اون خیلی ضایست دیگه حداقل برا خودت بفهمی. چیز دیگه برام پیشکش. :/ معنیشو نمیذارم چون مطمئنم غلط زیاد داره و مضحک شاید بشه ولی برا خودم همه تلاشمو میکنم. چرا همه چی اینقدر دشوار به نظر میرسه برا من. چر من همه کارایی که باید از خیلی وقت پیش انجام میدادم رو الان باید انجام بدم و همش رو هم تلمبار شده ؟ :/ واقعا علاقه ای ندارم ده سال دیگه همین سوالو از خودم برای کارایی که الان باید انجام بدم و ندادم بپرسم. در نتیجه غر زدن بسه. من تسلیمم.

امروز وقتی ساعت ۱۲ شد فکر‌نمیکردم ۱۲ باشه فکر میکردم بیشتر زمان گذشته. از خودم راضیم حیف باید برم امامزاده :/ یعنی واحب نیست شاید نرم. ولی خونه خالمو باید برم. 

اون بیلبیلکامم تا الان ۵ تا درست کردم. بسی خوشحال. هرچند حالت خنثی چون نمیدونم چی بشه. نهایتش اینه همه برا خودم میشه :دی

کاش روزای خوب ما هم میومد. هرچند شاید این روزا روزای خوبم باشه ! همیشه به خودم میگم چیزای بدتری هم هست روزای بدتری هم هست. 

میبینین ؟ دقیقا داره تو چشمای من نگاه میکنه. یجوری رفتار میکنم انگار خیلی بدبختی کشیدم. اما این آدمارو؟ انگار بخواد بگه این فکرا و اداهارو بزار کنار کارتو کن. عکس بگیر عکس بگیر.هوووف. دلم براش تنگ میشه گاهی !

دلم میخواد یه دوربین مثلش داشتم. اما حتی نمیدونم اسمش چیه :((((

1435 : نوشتار بدون خواننده...

کتاب بر سر نقد هنری چه آمد ، نوشتهٔ جیمز الکینز ، ترجمهٔ مهسا فرهادی کیا ، نشر حرفه نویسنده رو شروعش کردم. 

اصلا ایده ای نداشتم که قراره با چه چیزی روبرو بشم اما مقدمه ی مترجم متوجه‌ام کرد که در مورد چی هست و چجوری. و بعد هم مقدمهٔ نویسنده بر ترجمهٔ فارسی که توی کتابهای دیگه هم بود. سفر به ایران الکینز هم برام جالب بود و البته درک این که هنر ایران اون هنری نیست که در سطح بین المللی نمایش داده میشه.

کتاب کلا چهار فصل هست. و در ظاهر خیلی حجیم نیست. فکر‌میکنم خب با توجه توضیحاتی که از مهسا فرهادی‌کیا خوندم فکر میکنم درست هست که ما هم شاید دچار همون گرفتاری هستیم که الکینز متوجه شده و آرمان اصلاح نقد هنری رو در سر داره و بهش فکر‌میکنه. و خوندن این کتاب به نظر ضروری بیاد برای این که شاید بفهمیم جریان از چه قراره و شاید با همین فهمیدن تغییری بشه ایجاد کرد یا همین که بفهمیم دست برداریم یا اگه کرتبط هستیم سعی کنیم انجام بدیم هرچند اصلا کار اسونی فکر نمیکنم باشه. اما مثل هر کار دیگه ای باید تلاش کرد.


فصل اول با همین عنوان نقد هنری : نوشتار بدون خواننده شروع میشه. الکینز میگه نقد هنری در زمان حال گرفتار دو تا وضعیت هست یک این که خیلی پر رونق و تعداد زیادی نوشته میشه آدمهای زیادی روز به روز بهش جذب میشن. انگار که در حال شکوفا شدن. دوم این که خب با این همه تعداد تکثیر زیاد و همه جا بودنش خیلی دیده نمیشه. خواننده نداره یا اگه خوانده بشه مخاطب خیلی بی توجه و انگار بدون این که واکنشی نشون بده ازش عبور میکنه. شاید توی هاطرش نمونه اگه فرد نویسنده باشه ارجاعی به این مطالب و نقد هایی که توی روزنامه کاتالوگ ها هست نکنه و فقط به منابع مشخص که سرشار ز منابع تاریخی مشخص هستن رجوع میکنن. در واقع تمام مقالات چاپ شده توی روزنامه ها کانالوگ ها و جاهای دیگه به قدری زیادن که کلا بعد یه مدت شاید فراموش بشن و خب هیچ جا هم ثبت نمیشن انگار که هیچوقت نبودن. 


اول اینو تایادم نرفته بنویسم. این وضعیتی که از نقد گفت اینکه ما به میزان خیلی زیادی نقد هنری داریم همه جا اما مخاطب اینقدر بیتوجه که شاید ماه ها و هفته ها بگذره متوجه نشی کسی خونده حکایتش توی عکاسی هم هست. هم از این نظر که عکاسی همه گیر شده. هر جا رو میبینی نمایشگاه عکس هست اما چقدر واکنش نسبت بهشون دیده میشه؟ تقریبا هیچی ! و اگه در مورد آثاری باشه خب هنرمندای قدیمی تر و جا افتاده تر باشن نهایتش همش تعریفو تمجیدو به به چه چه و توصیف از کارنامه کاری طرف. اگه به نفعشون باشه یا مزه اش به دهنشون خوش بیاد چه بسا که خیلی وقتا سکوت شده. هیچ حرفی زده نشده ام همیشه جایی در رفته از دستشون که میخواستن ببینن اگه اون هنرمند چند سال کاری ارائه نداده الان چه وضعیتی داره یا چرا اینجوری وقتی ارائه بده توی ایران خودشونو میزنن به اون راه و تظاهر میکنن براشون مهم نیست. اگه حرفی بزنن اگه نشستی چیزی باشه طرف حضور پیدا نمیکنه سر فرصت صداشو گوش میکنه اون تفکراتی که نمیدونم از کجا اومده رو مینویسه که ربطی به حرف های زده شده نداره. من برای همه اینها مثال دارم. مثلا کتاب فراموشی فرشید آذرنگ ،اگر تو مرا نبینی شهریار توکلی، دربارهٔ بیداری ایدین رحیمی پور آزاد ، از ناپدیدی سماء صالح زاده . جلوی خود من یکی از اساتید وقتی یکی از بچه ها از کارش و از استاد آذرنگ حرف زد جوری برخور کرد انگار این ادم وجود خارجی نداره یا اصلا انگار حرفی نشنیده ! من واقعا اون لحظه تعجب کردم که فازش چیه ؟! چون اون شخصی که حرف زد فکر‌میکنم یه مقایسه کرده بود از کار خودش سر اون کلاسا.

 توی نقد همین شاخه عکاسی این مشکل توی ایران هم هست که بالا نوشتم الکینز جلوتر میگه که نقد هنری تا قبل از زمان حال یعنی در نیمه ی اول قرن بیست ( حتی قبل تر هم شاید به نظر من) وضعیت خیلی متفاوتی داشته :« بیشترین دغدغهٔ منتقدان هنری در ان زمان ، مسائل مربوط به تاریخ هنر از جمله تاریخ حرفهٔ خودشان بود. در نتیجه این منتقدان معمولا در ابعادی وسیع تر می اندیشیدند؛ یعنی این که داوری های خود را در موارد مختلف با یکدیگر‌مقایسه کنند یا این که تفاوت میان جایگاه فکری خود با سایر منتقدان بررسی کنند. ... مسئله ی قضاوت د میان هم نسلان بل ( کلایو بل منتقد هنری انگلیسی) به شکلی جاه‌طلبانه تر و در قالب مقایسه هایی کلان تر مطرح میشد. این درحالی است که منتقدان معاصر معمولا تمایلی ندارند که فراتر از محدودهٔ نمایشگاه مورد نظر یا اثر هنری خاصی که در دست دارند فکر کنند، آنها طوری مینویسند که گویی تفکری خلاق و خارج از مرسومات کلیشه ای ندارند. مجلات لوکس معمولا این پیام غیر علنی را به منتقد میدهند : اظهار فضل نکن ، از موضوع اصلی دور نشو و به آن بچسب.» بله قضاوتی صورت نمیگیره همونجور که توی این فصل الکینز مینویسه منتقدا درگیر توصیف هستن. هیچ جانبداری نمیکنن توی نقدشون. مقایسه یا یا قضاوت یا تفکری که در مورد تاریخ حرفه خودشون ندارن  . در واقع اصلا تفکرات خودشونو انگار ابا دارن که بیان کنن مقایسه کنن روبروی هم قرار بردن حتی آثار تولید شده قبل رو زیر سوال ببرن. یا تفکرات خودشونو در مورد اون اثر به خصوص بیان کنن نه البته بدون استدلال. ولی انگار یه منفعت طلبی توی این سکوتشون به نظر من هست. شایدم ترس و یا همون حرف الکینز که : « از این که به طور جدی به تفکری خاص متعهد باشند شرم دارند.»

این مسئله رو که شرم دارن افراد به تفکر خاصی متعهد باشد حت تفکرات خودشون مطمئنن خیلی دیده میشه. حتی توی یسری اساتیدی که قطعا شاید جایگاهی برای خودشون دارن. یادمه ترم هفتم که بودم یه نشستی برگزار شد توی خانه هنرمندان با حضور اقای مهاجر و آقای نجم آبادی. تنها باری بود که من پای حرفهای این اساتید بودم توی کلاساشون حضور نداشتم اما همون موقع باید بگم واقعا نا امید شدم چون که  حتی وقتی پرسشی که میشد هیچ جواب قطعی ندادن به خصوص به سوال رو خیلی خوب تو ذهنم هست هم این که وقتی خواستن حرف بزنن و صحبتی کنن و شروع کنن با تاریخ هنر ایران فکر میکنم شروع کردن این که مثلا ناصرالدین شاه مثلا عکاسی رو آغاز کرد یسری حرفهای کلیشه ای که توی همه کتابها هست. همین. من نمیدونم توی کلاسها چجوری و راجع به چی حرف میزنن قضاوت من بر اساس حضورم توی اون نشست بود که علنن احساس کردم وقتم تلف شده و هیچ در واقع دانشی به من اضافه نشد و درگیرش نشدم. چرا باید اینجوری باشه؟ اکه این اساتید صحبت میکنن توی کلاسهاشون چرا تو یه مکان عمومی حرفی نمیزنن و انگار اومده باشن مصاحبه یعنی دغدغه ای ندارن یا میخوان ازشون فقط اسم باشه و یسری کار هیچ نمیدونم چجوری بگم . یاد این حرف بودلر افتادم که میگفت :  «همهٔ شاعران بزرگ به طور طبیعی و مقدر منتقد می‌شوند. من دلم به حال شاعرانی که تنها با غریزه‌شان هدایت میشوند می‌سوزد: من شخصیت آن‌ها را ناکامل میدانم. اما شاعران بزرگ وقتی لازم می‌بینند دربارهٔ هنر خود به زبان استدلالی سخن بگویند تا قوانین ناشناخته‌ای را کشف کنند که آثارشان را مطابق آن‌ها آفریده‌اند ، و از این مطالعات قواعدی را استرخراج کنند که هدف عالی‌شان خطا ناپذیری در آفرینش شاعرانه است، ناگریز بحرانی روی میدهد.» 

چیز دیگه ای که موقع خوندن این فصل یادم اومد با این حرف الکینز که نقد هنری توی دانشگاه و فضای آکادمیک هیچ شاخه و کرسی نداره و هیچ مرکزی نیست که بتونه بر اساس اون خودشو تعریف کنه و اگر داشت وضعیت بهتری بود. و اگر منتقدهایی هستند به عنوان منتقد هنری اموزش ندیدن هیچوقت. میگه :« مسئله اینجاست که هر رشتهٔ آکادمیک در کنار تمامی تضاد ها و دشواری های مهار نشدنی که در درون خود دارد بر فعالان حوزهٔ ی خود دو نوع فشار خاص وارد میکند : نخست آگاهی از حضور و نظر همکاران . دوم القای حسی از آگاهی دربارهٔ تاریخچه ‌ای از تلاش هایی که دیگر فعالان این رشته در گذشته انجام داده اند. دو حسی که هم اکنون به طرزی تماشایی و عجیب در حوزهٔ نقد هنری امروز غایب است.»

 من یاد اولین نشست اولین دوسالانه ی عکس دانشگاه تهران افتادم. با سخنرانی فرشید آذرنگ. استاد بخشی از حرفهاشون راجع به نقد بود و کتاب تری برت. این گفته‌ی استاد آذرنگ « که در حال حاضر متاسفانه کسی نیست که کلاسها یا کارگاه های نقد رو هدایت کنه. الان کسی که یه متن ترجمه میکنه ترم بعد نقد درس میده! کسی که دو نفر میشناسنش دوتا کتاب خونده ازش میخوان نقد بنویسه. اینها معضلِ. یعنی ما نمیتونم بگیم فضای آکادمیک و بعد بیایم صحبتای جدی بکنیم، ولی بیرون از اینجا به همه کس و همه چیز باج بدیم. یه عده یه اکیپی رو شکل بدن تا چند سال به همه جاو همه چیز باج بدن و فکر کنن دارن سنتی رو شکل میدن. بعد توی این اکیپ سعی کنن‌ اسم همو همه جا تکرار کنن.توی این مجله، دانشگاه ، توی یه وبینارو در پی‌یک مقاله ، سخنرانی یا هرجایی و فکر کنن که این مسئله رو اگه پنج سال ادامه بدن بعدش سنتی شکل میگیره و تاریخ درست میشه.» این همون حرف بعد از مسئله ای پیش میاد که ما بعد از حرف الکینز باهاش مواجه میشیم. ما نقد عکس داریم اما استاد نقد عکس درستی نداریم که آگاه بشه. البته من استاد آذرنگو در این زمینه واقعا قبول دارم و موضع امو همینجا مشخص میکنم. این شاید اولین کاری که شاید قبل از خوندن حرفهای الکینز هم انجام داده بودم این که به طور جدی متعهد به تفکری باشم و ازش شرم نکنم یا خودمو به خاطر منفعت طلبی یا بلاتکلیفی که بعدا ممکن چی بشه پنهان نکنم. و این که برای یه منتقد درست حسابی بودن باید کار کرد. این حرف اقای آذرنگ که اینجا همه یکی دوتا مقاله مینویسن و بعد خیلی راحت میان در جایگاه استادی قرار میگیرن یعنی این که هیچ دانشی این افراد ندارن. نقد چیزی نیست که یکی دوروزه بشه انجامش داد. حرفی که توی مقدمه خوندم از نتیجه گیری حرفهای الکینز که فرناز فرهادی زده اینه که :« این جایگاه بلند مرتبه و پر اهمیت بدست نمی‌آید مگر با کسب دانش و مطالعه و تعمق و بلند پروازی که منتقد در آن جایگاه و اهمیتحرفهٔ خود  ا به عنوان یک عمل روشنفکرانه جدی بگیرد.»

و اون کتاب تری برت استاد گفتن که تا یه جایی موافقش هستن اما از یه جایی به بعد نه. ... این کتاب به نظر خیلی کتاب فلسفی میاد خیلیا بهش علاقه مندن اتکا میکنن اما اخرش نتیجه ای که میگیرن ازش همون توصیف و تفسیر و کسایی که باهاش پیش رفتن به مرور هیچ معضلی از عکاسی دستگیرشون نمیشه. توی کلاسا نه عکس نه عکاس نه عکاسی برای بچه ها مسئله ای نمیشه و بعد میگن که مثالی میزنن برای ارتباط بین فلسفه و عکاسی که توضیحش توی این پست نمیگنجه. جای دیگه ای از حرفهاشون گفته بودن توی عکاسی ایران معضل آموزش وجود داره. فلسفه توش خالی و بعد توضیح میدن با مثال که عکاسی رو چطور میشه به فلسفه ربط داد. 

این مسئله و مسئله‌ای بود که الکینز هم حرفی راجع بهش میزنه :« که در اوایل قرن نوزدهم برخی از منتقدان هنری توسط فیسوفان و نویسندگان معاصرشان جدی گرفته میشدند و دیگران ـ بنیان گذاران نقد هنری غربی ـ خود شاعران و فیلسوفان پر اهمیتی بودند. د نی دیدرو فیلسوف قرن هیجدهمی در بنیان گذاری نقد هنری تاثیر مهمی داشت.او همچنین فردی جامع الاطراف و یکی از مهمترین فلاسفه قرن بود. در مقایسه با دیدرو کسی مانند کلمنت گرینبرگ ، یعنی جنجالی ترین و مهم ترین منتقد هنری برجستهٔ مدرنیسم، برخوردی سرسری با فلسفه داشت ، زیرا فلسفهٔ کانت را بیشتر از آن مقداری که برای اثبات دیدگاه هایش نیاز داشت جدی نمیگرفت. اما شارل بودلر نمونهٔ خوبی بود که در میانه ی قرن نوزدهم ، نقد هنری فرانسه را چنان قدرتمند کرد که نویسندهٔ دیگری پیش از او این کار را انجام نداده بود...»



خب تموم شد و راستش اصلا فکر نمیکردم اینقدر حرف بزنم فقط دز حین نوشتم یا آوری میشد برام و نمیخواستم یادم بره.


من فکر میکنم از خودم شروع کنم. باید تغییر داد. منم بلد نیستم. منم راستش شاید توی نوشتن بدترین ادم ممکن باشم . ولی فکر‌میکنم باید شروع کردو با تلاش واقعی ، امیدوار‌بود که تغییری ایجاد میشه.

1431 : مقاله ، معرفی عکاس : نیکلاس نیکسون

«نیکلاس نیکسون از مهربان ترین عکاسانی است که تاریخ عکاسی به خود دیده است. شاید مهربانی او از آن باشد که در فاصله نیست. و خیلی نزدیک و دم دست است. ترحم نمیکند، اما همدلی دارد. باید و نباید نمی آورد، کج و راست نمیکند، تغییر نمیدهد و همین تورا میپذیرد. 

هیچ گاه سوژه هایش را دستمایهٔ معانی دیگر و کلی و استعاری قرار نداده و و پیشنهاد های نا مربوط و بزرگ نکرده ...

تمام عمر کاری‌اش با آن دوربین گت و گندهٔ چوبی و قدیمی روبروی آدم ها نشسته و زیر آن پارچهٔ سیاه رفته که فقط نگاه کند و حین واضح سازی ، خیره شود تا چشمانشان و خنده‌هایشان؛ و امید و اضطراب‌هایشان را ببیند. واین برای عکاسی امروز ، موهبت فراموش شده ای است. »


خب راستش یه خورده شروع کردن کتاب جدید برام سخت بود در نتیجه گفتم که فعلا مقاله بخونم. 

مقاله ای با عنوان آدمهای نیکسون و ایدز ، نوشتهٔ اندی گروندبرگ، و ترجمهٔ فرشید آذرنگ


نیکسون رو اولین بار ترم اخر که تازه شروع شده بود سر پروژه ی اولمون اسمشو استاد گفت خب من اون موقع هنوز راه نیفتاده بودم و عکاسای زیادی رو نمیشنلختم این که جلوتر ز این که استاد بگه بدونم کی نبود. بعد اون عکسهامم عکسایی بود که از بخشایی از صورت از نزدیک گرفته بودم واضل نمیدونم چیشد که انجامش دادم اصلا فکر‌نمیکردم که چیز خوبی باشه فقط میدونستم استاد گفته طبیعت نه پس باید جای دیگه ای دنبالش باشم حقیقتا هم عکس هامو حتی الان که نگاه میکنم دوست دارم با این که خب فکر میکردم ابدا خیلی خوب نشه توی عکاسی هم خب تجربه هایی بدست اووردم که هنوز تو خاطرم هست و استاد خب هدایتمون کرد و من فکر نمیکردم اینجوری بشه هرچند که ناقص و باید کاملش کنم شاید سالهای دیگه. امیدوارم. شایدم نه نمیدونم. نه که خب اصلا به پای عکسای نیکسون نمیرسه ولی گاهی خودمم تعجب میکنم از کاری که کردم انگار ادم دیگه ای بوده. بگذریم. خلاصه این که اپنجا بود که استاد گفت خصوصیتی عکس های نیکسون داره و ما بریم ببینیم و من اونجا فهمیدم که قضیه از چه قراره. 

حقیقت اینه من نیکسون رو دوست دارم. خیلی در نظرم شلوغ و پر سرو صدا نیست کاراش برام یه سکوتی داره. میگم سکوت نه این که همه چی ساکن باشه و ساکت توی عکسا.انگار سکوت عکاس رو بشه فهمید یا حس کرد. یا شاید حرفی که رولان بارت گفت توی اتاق روشن اتفاق میفته. منتها منظور من توی عکسهای نیکسون این نیست که وقتی چشم رو میبندی تو آگاهی عاطفیت سر بر بیاره. انگار همون هنگام دیدن عکس هم این اتفاق بیفته. بارت گفته بود: «عکس باید ساکت باشد( عکس های پر هیاهو هم وجود دارند که اصلا از آنها خوشم نمی آید). این مسئله به ملاحظه و تو داری ربطی ندارد، به موسیقی مربوط است. ذهنیت مطلق تنها د حالتی از سکوت و تلاش برای سکوت بدست می‌آید. ( هنگامی که چشم‌هایتان را میبندید، تصویر را وامیدارید تا در سکوت سخن بگوید). عکس زمانی تحت تاثیرم قرار میدهد که آن را از حرافی های مبتذل و مرسومش نظیر تکنیک ،گزارش ، هنر و غیره کنار بکشم. چیزی نگویم و بگذارم تا آن جز با خواست و رضایت خویش در آگاهی عاطفی‌ام سر بر آورد.» شاید عکس های نیکسون جزو دسته عکس های ساکت اند. البته من هنوز روی اون حرفم که گفتم که میتونم سکوت خود عکاس رو بفهمم هستم. ولی خب جد از اون خود عکس هم شاید همون چیزی هست که بارت میگه. سعی نداره چیزی رو به ادم بچپونه!

توی مقاله نوشته نیکسون از ابزار های سنتی و دوربین قطع بزرگ استفاده کرده نوشته با دیدن عکسهای نیکسون میشه فهمید چجوری از این وسایل استفاده کرد و کاری بی سابقه در هنر رو انجام داد. خب به نظر من حقیقتا شاید امروزه خیلیا اگه آنالوگ یا از این ابزار استفاده کنن بیشتر تاکیدشون بر ابزار باشه. اما نیکسون ظاهرا کاری نداشته که این ابزار زمانش گذشته یا به گذشته مربوطِ. عکس براش مهم بوده و عکاسی. توی مقاله نوشته عکسهایی که با دوربین قطع بزرگ از ادمهایی گرفته که شاید مشخص باشه در فقر زندگی‌میکنن بر عکس کارهای انسل ادمز چاپهاشون اون زیبایی متعارف و مرسوم رو ندارند. خاکستری ها استادانه و هماهنگ نیستند. ام این ناشیگری ها تبدیل به یک امتیاز شده. «آنها واجد نوعی نزدیکی، بی واسطگی و صراحت اندکه کاملا با خصلت حسابگرانهٔ تصاویر ادمز تفاوت دارند. »

اقای گروندبرگ نوشته که عکسهای مجموعه ایدز نیکسون « گزنده ترین ، تامل برانگیز ترین و به یاد ماندنی ترین عکس های نیکسون‌اند. چه بسا آنهارا بتوان قویترین تصاویری دانست که تا به حال از تراژدی ایدز گرفته شده‌اند  » و این که چون مثلا یک فرد رو چند ماه عکاسی کرده میشه اون تحلیل و زوالی که شاید به مرور به خاطر بیماری براش اتفاق میفته رو حس کرد و متپجه شد. اما عکسای این مجموعه اش همونطور که مجموعه سالمندانش هم هست و بالا اوردم بی غرض بدون ترحم اند. اقای گروندبرگ میگه توی این عکسهاش به مرور خودآگاهی سوژه کمرنگ میشه. البته استاد میگفت که سوژه به معنی عکاس هست و ابژه به معنی کسی یا چیزی که ازش عکس گرفته میشه. ولی فکر کنم اقای گروندبرگ برعکس میگه یا اینجا فرق میکنه و منظورش از سوژه کسی هست که ازش عکاسی شده با مثالی که از توماس موران زده معلوم میشه که خب اولین عکسهاش کاملا مشخص حواسشون به دوربین اما اخرین عکسها همون نگاه خیره که انگار جای دیگه ای هست و به بی نهایت نگاه میکنه. 

عکسهایی هم از خانوادش گرفته مجموعه ای داره که هر سال عکس از همسرش در کنار سه خواهر میگیره و خب میشه زمان رو کامل حس کرد و این که این عکسهای خانوادگیش «نشان دهنده ی آنند که عکاس به سوی بیان احساسات معمولی و متعارف گام برداشته»

چیزی که  گالاسی توی مقاله ی کاتالوگ نمایشگاه نیکسون گفته این که هرچی این اثار پخته تر شدن به روح آثار دایان اربوس نزدیک ترن کاملا چرتِ. که البته گروندبرگ هم میگه اینو ولی قبل از اون من یادم اومد فکر کنم سونتاگ در مورد کارای اربوس نوشته بود که :«موضوع کار آربوس ... آگاهی نا خشنود است. اما به نظر نمیرسد شخصیت های نمایش وحشت او از زشتی خود، آگاه باشند.آدم های آربوس در درجات مختلفی از نا آگاهی نسبت به فلاکت و زشتی شان قرار دارندو همین باعث محدود شدن موضوعات عکاسی او از حیث وحشت آور بودن میشوند. : آنهایی که احتمالا به مصیبت هایشان آگاهند خود به خود از حوزهٔ کاری او بیرون میروند. مثل قربانیان تصادفات، جنگ ها ، قحطی ها و شکنجه های سیاسی( من فکر میکنم بیماری هم جزوش به حساب بیاد بعضی هاشون). آربوس هیچ وقت از حوادث و اتفاقات ناگهانی زندگی عکاسی نکرد؛ تمرکز او روی بدبختی های شخصی و بطئی بود که معمولا هم از زمان تولد همراه فرد بوده اند.» و قبل ترش هم نوشته که :« ... اما [واقعیت این است که در کارهای او] هیچ نوع ملاحظات انسانی که خاص عکاسی از چنین سوژه هایی است، رعایت نشده است  سوژه های او همزمان رقت انگیز، دلخراش و مشمئز کننده اند ...»

که سر تا پا تفاوت این دو نفر با هم مشخص میشه. گروندبرگ نوشته که « سابقهٔ رویکرد نیکسون را با وضوح بیشتری میتوان در کارهای واکراونز دید ـ خصوصا اونزی که پرتره های کتاب “اکنون بیایید مردان مشهور را بستاییم” را گرفته است. نیکسون به مانند اونز سبکی را تکمیل کرده مه گویی سبک نیست، زیرا برای لحظه ای گذرا و جادویی ، آنچه به ما می نمایاند و چگونگی نمایش آن ، با یکدیگر همسان و مترادف میشوند.» چیزی که شاید یادآوریش خوب باشه این هست که اونز توی یسری از مجموعه هاش یه فاصله ای با اون چیزی که ازش اماسی میکرد حفظ میکرد یجور بی طرفی شاید این اشتراکی باشه بین نیکسون و اونز.

خب فک‌میکنم ببسه. اگه دوباره درباره ی عکاسی یا کتابی که توش در مورد کار عکاس بخصوصی نوشته بخونم بالای صفحاتشو از این نشانک ها میزنم و مینویسم. اون کتاب کلمات عکاسی انتهای کتاب نوشته صفحاتی که از افراد اسم برده شده رو به نظر کار خوبیه. 

اون حرفهای سونتاگ از کتاب دربارهٔ عکاسی، ترجمهٔ فرشید آذرنگ و نگین شیدوش  از نشر حرفه نویسنده هست. 


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


تصویر خود عکاس



نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon




نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon



نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon


نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon



نیکلاس نیکسون ، nicholas nixon

1423 : ببینین چی پیدا کردم

No image can be reality , because reality happens to you once alone in front of eyes

Mario giacomeli



هیچ عکسی واقعی نیست. چون واقعیت فقط یک بار برای شما جلوی چشم ها اتفاق میفته!



خب میدونین چی شد بسوزه پدر کنجکاوی. من خب توی اینستگرم اپمدم اسم ماریورو شرچ کردم همینجوری بعد خب میدونین چی‌بود کلی چیز ازش اومد از کتابهاش کسایی که رفته بودن آثارشو دیده بودن کسایی که متنی رو ازش نقل قول کردن و و و. دلم میخواست کلی گریه کنم.  خب چرا من نمیتونم ببینم از نزدیک کاراشو :/ خب خیلی ستم دیکه ادم دلش میخواد هیچکسم نمیفهمه ادم چی‌میگه. یعنی خب. بعد همینجوری غصه میخوردم بعضیام حالا به زبانهای دیگه نوشته بودن من فقط ماریو جاکوملیشو میتونستم تشخیص بدم:/ خود اون حجمش سنگینیش یه طرف حس کودنی و بی سوادیم یه طرف. بعد این فکر‌کنم ایتالیایی بود :/ حالا نمیدونم ترجمه زیر پست ها میاد اونو زدم بعد میخواستم ببینم چی میگه بعد این شد نتیجه چیزی که نوشتم به نظر اسون میومد ولی باز نمیدونم چقدر درسته ها. همینجوری هی یکی یکی پیدا میکردم بعضیاش توضیح خودشون بود بعضیاش حرفای جاکوملی منم که کلا چیز زیادی نمیدونستم بعد باورتون میشه باورتون میشه من صبح به این جرف رسیدم. صبح که رفته بودم پیاده روی. همه جیو نگاه میکردم بعد دوربین که نبرده بودم همینجوری گفتم ببینم تو گوشی چجوری میخواستم بعد دیدم اصلا اونجوری نیست شاید احمقانه بیاد اما خب. این یعنی همون نفی عینیت گرایی عکس؟؟خب البته همین جا کتاب خوندم جاکوملی جزو عکاسان ذهنیت گرا بوده اما بحث حرفش از این عینیت و ذهنیت گذشته شاید ربطی نداشته باشه. کلا میگه. چون این گروها مثلا عینیت نو احتمال تاکید بر واقعیت همه چیزو دقیق نشون دادنو این داستاناداشته که خب چیزی‌که جاکوملی میگه یعنی در هر صورت حتی اگه تلاشم بکنه انسان این اتفاق نمیفته چون واقعیت فقط یک بار اتفاق میفته و عکس شاید فقط یه ثبت باشه. اصلا امروز خیلی دپ بودم ولی همه چی‌دست به دست هم داد. تازه دو تا عکسم دیدم از آگراندیسور و یه عکسش که نگاتیو پوزیتیوش چجوری‌بوده خدای من من با دیدنش توی همین فضای مجازیم اشکم درومد خوشبحال کسایی که تو واقعیت میتونن حسش کنن ببیننش. :(

خلاصه این که دلم خواست همینجوری برم بگردم ببینم چی گفته حتی اگه لنگ میزنم برای خودم ترجمه کنم. و بخونم الان یه کی دیکه هست از یه چایی به بعدشو نمیفهمم :(((( 

تازه دلم میخواد ایتالیتیی هم یاد بگیرم:/ حاضرم براش کلاسم برم! هوووف اما هرکی‌ببیمه فکر‌میکنه دیوونه شدم. 



حالا عکسا لج کردن آپلود نمیشن :/ بع از پست باز امتحانشون میکنم. نمیدونینچقدر دلم میخواست کتاباشو داشته باشم. عکساشو از نزدیک ببینم. اصلا هر دفعه باید مثل پتک بخوره تو سرم که گیر کردم اینجا :(((


حالا میبینین من فقط به همین خاطرم که شده با همین نوشته ها زبانو قوی میکنم.


حالا هیم معنیشو تغییر میدما:/ اول نوشته بودم حقیقت اما واقعیت میشه :/ چه کار سخت و چیزی یعنی پر مسئولیت کسایی که ترجمه میکنن واقع خیلی صبورا و خیلی انگار باید مطمئن باشن از خودشون خیلی کار چیزی اسون نیست.


من میدونم باید یعنی زبان شاید نباید به این محدود بشه که فقط فهمیده بشه ولی من دلم میخواد خودم بفهمم ث. خب ارتباط ببرقرار کردنم اوکیم اما ابدا رویای مترجم شدنو ندارم.. اصلا استعدادشو ندارم  خب حوصله زیادی هم میخواد انگار من اینم ندارم فکر کنم . در حال حاضر فقط دوست دارم حالیم بشه.