روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۶۳ مطلب با موضوع «معرفی عکاس» ثبت شده است

2104 : مجموعه عکس

خب من عکسهام رو دوباره دیدم و تونستم ۱۵ تا عکس رو در غالب یک مجموعه کنار هم قرار بدم با اون ایده و فکری که داشتم.هرچند قرار نیست تموم شده باشه تازه اول کاره که باید ادامه اش بدم و سعی کنم بهترش کنم. باید ببرمشون چاپ اینجوری نمیشه.  میرم کارای عقب مونده مثل زبان رو انجام بدم.امشب بازم بیدار میمونم و کتابمو شروع میکنم. دلم میخواد برادران کارامازوف رو بخونم. سونتاگ حسابی ازش تعریف میکرد. نمیتونم صبر کنم.

2099 : رابرت ادمز

من رابرت ادمز رو خیلی دوست دارم. الان بیشترم عاشقش شدم. چقدر خوب بود. میگفت :« میدانم کتاب چقدر اهمیت دارد. من عکاسی را به کمک کتابها آموخته ام و سعی میکنم به کمک آنها کارم را ادامه بدهم. »

این هم از این دلم میخواست از همه عکاسایی که دوسشون دارم چیزایی باشه که بتونم بشناسمشون هرچند از رو عکس هاشونم میشه اما بیشتر میخوام انگاری. 

در مورد کار عکاسی خودم فکر میکردم رابرت ادمز هست که ازش ایده گرفتم اما الان فهمیدم نه اون نیست من از عکسهای آیدین رحیمی پور ازاد ایده گرفتم. چیزی که توی بیشتر عکسهاش هست ولی خودش کار نکرده اونجوری! دلم میخواد زودتر عکاسی برم.

اسم مقاله هرچه هست هنوز هم هست ،گفتگوی ریچارد وودوارد با رابرت ادمز ، ترجمهٔ غزاله هدایت ، حرفه عکاس ۱۵


2098 : گفتگوی جدید : هرچه هست هنوز هم هست

گفتگوی ریچارد وودوارد با رابرت ادمز ، ترجمهٔ غزاله هدایت ، حرفه عکاس ۱۵


خب یه یک ساعتی هست بیدار شدم. اگه اون دو ساعت رو نمیخوابیدم عمرا میتونستم امشب رو بیدار بمونم. الان میخوام این گفتوگو رو بخونم. بدیش اینه پی دی اف هست و پیرینت نگرفتمش اما اشکال نداره. ۴ صفحه بیشتر نیست. بعد این که میخواستم کتاب اکران اندیشه رو بخونم اما دلم خواست کتاب گفتگوی رولینگ استون با سوزان سونتاگ رو دوباره بخونمش بعد این اکران اندیشه رو شروع میکنم. مها امشب بیدار نمیمونه تنهام فردا میخواد بره یه جا صببح زود باید بیدار بشه. فردا هم خونه هیشکی نیست شاید بابا بمونه. همین میرم دیگه زمان داره میره. اگه میدونستم اینجوری بیشتر کار میکردم زودتر انجامش میدادم. فردا اگه خوب باشم عکاسیم میرم. میدونم تقریبا دیگه چجوری میخوام کار کنم.

2067 : موهبت...

میدونی دیروز بعد از نشست این فکر تو مغزم اومد که چقدر دلم میخواد آدمی باشم که میتونه به بقیه کمک کنه سرنوشتشون عوض بشه. مثل استادم که همینکارو در مورد من و خیلیای دیگه انجام داد. مگه من چی بودم؟ یه دختر معمولی که هیچ ارتباطی کلا با آدما و جو هنری نداشت نمیدونست اصلا جریان از چه قراره. نه اینوری بود نه اونوری چون اصلا نمیدونست چیه فقط میدونست عکاسیو دوست داره و انجامش میداد اما هیچ ایده و هیچ فکری نداشت که عکساش دیده میشن نمیشم مجموعه عکس چیه هیچی واقعا هیچی نمیدونستم فقط میخواستم یاد بگیرم و میدونستم خوب نیستمو نمیدونم ولی سرگردون بودم راهشو پیدا نمیکردم استاداییم که باهاشون کلاس داشتم هیچ چجوری بگم خروجی نداشتن که بگن بهم یاد بگیرم ازشون البته فقط چیزای تکنیکی عکاسی رو میشد فهمید ازشون و نه بیشتر. خیلی دلم میخواد منم بتونم یروزی همچین آدمی بشم. خیلی آدم باید بزرگ باشه تا بتونه اینجوری زندگی یه آدم رو تغییر بده. بدون اغراق دنیای من عوض شد. دنیای من هیچی توش نبود درواقع. کسایی که منو میشناختن ازشون بپرسین میگن من حتی نمیتونستم درست حرف بزنم. امروز که اینجام ببین چقدر راه افتادمو یاد گرفتم؟ دیروز نمیدونم کجای صحبت بود اقای پور آزاد گفت دقیقشو یادم نیست البته. اما یه استاد خوب کاملا طی چند سال دانشجورو زیر نظر داره چی میدونه چی نمیدونه ؟ نقاط ضعفش چیه نقاط قوتش چیه به مرور اون آدمو میشناسه و راهنماییش میکنه. من واقعا بزرگ شدم توی اون دو سال زیر نظر استادم. الان که اینجام هرچی که دارم جدی میگم از همون آدم هست که به من یاد داد. درسته که منم اولش خب چرخ دنده هام آکبند مونده بودنو طول کشید تا راه بیفتم اما بالاخره به حرکت افتاد. کاش منم بتونم یروزی همچین آدمی بشم. بعضی وقتا بعضیا میدونن که نمیدونن و دنبالش نمیرن. اما بعضی وقتا ادما نمیدونن که نمیدونن اصلا ذهنشون بسته است و محرومن شاید قابلیتشو داشته باشن. کاش منم همچین ادمی بشم. میدونم خودم اگاهم که نسبت به بقیه خیلی کوچیکترم و خیلی راه دارم تا یاد بگیرم اما این یکی از آرزو های منه. و چه راه سختی. اما فکر میکنم ارزششو داره. این که دلم میخواد و آرزو میکنم مثل استادم بشم. چقدر جاش خالیه. اگه اون نبود من هیچوقت راهمو پیدا نمیکردم. من خوشبخت ترین آدمم در نظر خودم. دیروز دلم به حال بچه هایی که اونجا نشسته بودن سوخت. یسریا چه بیخالو سرخوش نشسته بودن. به این فکر کردم که کاش این حرفا تاثیری داشته باشه کاش برن دنبالش. کاش گوش کنن به حرفای آیدین. کار سختی نیست کار کردن ادم رو خودش. فقط باید زمان بذاری کم کم همه دنیات دیگه همین میشه نمیتونی دیگه بیخیالش بشی. من کارای کوچیک میکنم اما دنیای عکاسی امروزو گذاشتم کنار نه نشست هاشونو میرم نه کلاساشونو. همون کاریو کردم که دیروز اقای پور ازاد گفت نه سخت و نه نشدنی. کتاب میخونم هر کتاب یه کتاب دیگه رو به همراه داره. هر نویسنده بزرگی کتابای دیگه ای. چه فلسفی چه ادبیات. عکس میبینم.دلم میخواد توش بهتر بشم. موزیک خوب گوش میدم جوری شده دیگه آهنگهای معمولی برام مسخره بنظر میرسه. قبلا اینجوری نبود چقدر چرتو پرت گوش میکردم. فقط باید عکاسی رفتنمو بهتر کنم. زبان میخونم واسه دل خودم هم فرانسوی هم انگلیسی کلاسم خب ندارم برم وگرنه بهتر میشد شاید یاد گرفت. دنیای من دنیای خفنی شاید نباشه اما به نظرم از همه دنیاها بهتره. بعضی وقتا میگم کاش زودتر فهمیده بودم. کاش زودتر یادگرفته بودم یا فهمیده بودم. چقدر از عمرمو که هدر ندادم. اما بازم میگم شاید وقتش بود. استادم یه دفعه بهم همون ترم اول گفت دیر نشده میتونین شروع کنین من دیدم آدمایی رو که نتیجه گرفتن. گفت که چیشد که خودشم شروع کرده و فقط انجامش داده و نتیجه اش شده چیزی که ما میدیدم. من گوش کردم هرچند که اوایل سر به هوا بودم. اما تغییر کردم. کاش بتونم یروز به بقیه کمک کنم این دنیای فوق العاده رو تجربه کنن. 

1826 : معرفی عکاس : پیتر هنری امرسون

گفته بودم شبی یه عکاس از کتاب نگاهی به عکسها نوشته سارکوفسکی میخونم. رسیدمپیتر هنری امرسون. عکاس انگلیسی ۱۸۵۶-۱۹۳۶.عکساشو سرچ کردم دلم رفت چه خوب بودن. اصلا جادویین عکسها. یه زمانی این آدما تو مکانی حضور داشتن زندگی میکردن. مدتها گذشته از بین رفتن فقط عکسهاشون مونده. خیلی چیزا احتمالا عوض شده. دیدن عکسارو دوست دارم. از وقتی نوجوون بودم عکس میدیدمو جمع میکردم اون موقع ها البته عکسای خیلی درست حسابی نمیدیدم ولی خب علاقشو داشتم.


 





1596 : به یاد استاد حمیدیان

نمیخواستم عکس فقط به ثبت مناظر طبیعی بپردازد و بازتاب آن باشد بلکه «یک واقعیت دوم» به شکل عکس را دنبال میکردم...

معمولا عکس از یک دنیای بیرونی گرفته میشود.مردم شباهت هارا جستجو و طلب میکنند.اما عکس پدیده ای سوای موضوع است؛ جنس ، ساختار ، حجم ، هندسه و زندگی دیگری دارد. به این ترتیب ما عکس را «میسازیم» و «نمیگیریم»...

پشت «عکس»ها آدم ها هستند و بازتاب هویت آنها د عکس ها هویت ایجاد میکند...یکی ممکن است به انجام این کار نائل شود و هزار نفر نشوند...

پیش تجسم مبهمی از عکس ها در وجود عکاس هست که از فضای فکری و روحی او می‌آید. عکاسان در برخورد با عناصر طبیعی ، آن پیش تجسم را از حالت ابهام خارج میکنند.و در عناصر پیش رو، عکس نهایی را میبینند و برای بدست آوردن ان تدارک و اقدام میکنند...

.

تورج  حمیدیان متولد۱۳۲۱-۲۸ تیرماه۱۳۹۰

متاسفانه تاریخ تولدشون رو دقیق نمیدونستم که چه ماهی و چه روزی هستن.چون ترجیح میدادم که  اگه به یادشون بخوام حرفی بزنم زادروزشون باشه به نظرم جزو آدمهایی‌اند که مرگ براشون به اون معنانیست وهمیشگی هستن.


خب من یه خوده تو اینستا معذبم. طول میکشه یخم اب بشه :دی

اما این بخش هایی هست که از همون مقاله یا گفتگوی بعد از ما غربال به دستی می‌آید که استاد آذرنگ و اقای توکلی با استاد حمیدیان انجام دادن هست. عکس هارو قبلا گراشته بودم که اینجا میشه دید.

1881 : معرفی عکاس : ویلیام شو

William shew ، آمریکایی ۱۸۲۰- ۱۹۰۳ 


اینم از اولین عکاس که از کتاب نگاهی به عکسها ، نوشتهٔ جان سارکوفسکی ، ترجمهٔ فرشید آذرنگ خب یکی یه عکس از عکاسایی هست که اثرشون فکر کنم توی موزه هنر مدرن نیویورک بود. اهدا شده بهش. بایددرآمدی بر نقد و تحلیل عکس و مقدمه مؤلف رو چون یادم نی کی خوندم کامل خوندم یا نه :/ الان نگاه میکردم شک کردم. اون موقع هنوز جاهل بودم این کتابو خریدم شاید اواخر جاهلیتم بود:دی‌ به هر حال. فکر کنم حالا که دارم روزی یک عکاسو میخونم پیوستگیش خب بهتره یعنی جسته گریخته نیست. و کلا کتاب باید خونده بشه. شاید یسری عکاسارو د حالت عادی مواجه نشده باشم باهاشون که سراغش بیام. 

متن ها هم کوتاه کوتاه. خیلی بلند نیست در مورد هر عکس توضیحاتی داده. مولا عکس اول یه داگروتیپ از مادر و دختر. اینجوری شروع میکنه که بعد از اختراع عکاسی توسط  داگر چی شد این که داگرئوتیپ حیرت انگیز بود. به نظر نقاشا کمک بزرگی برای هنر به نظر فیزیک دان ها کمک بزرگی برای علم. واین که زمانی که داگرئوتیپ بو بیشترشون تصاویر انسانها و چهره هارو ثبت کردن. و تعداد کمتر ز یک درصد از چیزهای دیگه است. 

من پاراگراف اخرشو خیلی حال کردم :

« داگرئوتیپ اصیل تصویری کوچک است، معمولا کوچکتر از کف دست، و بر سطح نقره ای بسیاز صیقلی به حیات خود ادامه میدهد. چنین تصویری به رغم این که بی نهایت ظریف و در جزئیات است ، اما فرّار است. شخص باید آن را درون جعبه‌اش نگاه میکرد و نه کاملا گشوده و باز ، ترجیحا در خلوت و تنها، زیر نور چراغ ، چنانچه گویی به یک راز نزدیک میشود. 


من تا حالا یه داگرئوتیپ از نزدیک ندیدم. چقدر اینجوری ادم دلش میخواست میدید. جدا از اون نمیدونستم اینقد‌کوچیک. یعنی فکر نمیکردم بزرگ باشه اما کف دست ؟ این که مول یه چیز جادووی ازش حرف زده رو دوست داشتم. مثل جادو میکونه عکاسی.

خب شاید بریم برق اومده ولی دلم میخواد یه ذره پیاده روی کنم. مهام ترجیحش اینه که بریم. تو خونه میتونم بخونم. دلم میخواد بستنیم بخورم از این دستگاهیا هوس کردم جایزه امروزم :دی  


ویلیام شو


ویلیام شو


ویلیام شو


ویلیام شو


ویلیام شو

1558 : quote by : Mario Giacomelli

باور نمیکنین من توی زبان واقعا کودن ترین ادم ممکنم.  اصلا خسته میشم. هیچیم در ظاهر نداره. اما باید یاد بگیرم البته با این وضع احتمالا ده سال طول میکشه به حد متوسط برسم :/ 

به نتیجه قطعی نرسیدم که معنیشو بنویسم :/ اه من دبستانم بودم از جمله ساختنو متنفر بودم:/


Of course [photography] cannot create, nor express all we want to express. But it can be a witness of our passage on earth, like a notebook.


اقا یه چیزی بگم. خب ادم این متن هارو که میخونه باید متناسب با معنیشون تصمیم بگیره که درست هست یا نه.یعنی ادم میدذیرتش یا نه . خب ام درست من مطمئن نیستم یعنی اون موقع اینقدر درگیر ترجمه بودم به این فکر‌نکردم. اما الان درسته دست و پا شمسته است فکر‌کنم خیلی درست نباشه حرفش.

1546 : اتمام کتاب پرومته

کتاب پرومتهٔ (زندگی بالزاک) نوشتهٔ آندره موروآ، ترجمهٔ شهرت خسرو شاهی ، ویراستاری خشایار دیهیمی، نشر صدای معاصر تموم شد.


دلم میخواست زار زار‌گریه کنم. انگار زوالش شدت گرفته بود. احساس میکردم ادمی رو دارم از دست میدم که از اولین روزی که به دنیا اومد من کنارش بودم. شایذ تازه داشت طعم خوشبختی رو میچشید. بعدشم شبیه این قصه های کارتونی قدیمی سرگذشت بقیه شخصیت هارو گفته بود. خودش داستانی بود. یادم نمیاد قبل خوندن بالزاک چه چیزایی نمیدونستم اما خب تاثیر شناختن این ادم رو و اپن چیزی که از سر گذروند رو واقعا حس میکنم. دلم براش تنگ میشه. 

جزو بهترین کتابهایی که خوندم توی این که خودشم جزو بهترین ها مدت ها قبل ثابت شده همه چیز. فکر نکنم دیگه ادم قبلی بشم. 


بالزاک آدم بزرگی شد. همونجوری که میخواست همونجوری که فکر میکرد. همیشه میگفت. بالزاک گفته بود من تنها به مردان بزرگ در گذشته حسادت میکنم بتهوون پوسن و... و هر آنچه بزرگ ، شریف و تنهاست. در آخر خودشم همین شد. همیشه میگفت. تخیل میکرد و پیش بینی آینده براش تلاش میکرد زندگیشو میذاشت. ارزششو داشت. :((( 


نوشتن راجع بهش تیکه تیکه شد تا از کتابخونه برگردم. خیلی‌خوب بود خیلی خیلی خیلی خوب. واقعا کار کردم امروز. ولی بعد کتابم تموم شد. اومدم خونه سه بود یه ساعت رسیدم خونه فردا بیشتر میمونم. الان باید پاشم اتاقو جمع کنم. مها بر عکس ظاهرش که صلح آمیز کاملا نسبت به اشغال اتاق توسط خصومت داره هی هم میگه همه اتاقو گرفتی همه اتاقو گرفتی نه که اصلا خودش نگرفته :/ خوبه من میز ندارم دیگه یه جا باید بشینم :(((( چقدر بدم میاد از این که اتاقم با کسی مشترک باشه. اما منم اینقدر کار میکنم. د این وضعیت نمونم شاید ده سال دیگه شایدم بیست سال دیگع بالاخره البته هیچ ایده ای راجع به اینده ندارم فقط میدونم بایذ کار کنم. همین. 

بهتره برم کتاب بعدیم بابا گوریوست اما امشب شروعش نمیکنم. احتمال چند تا چوب هم ببرم بعد جمعش کنم سوهانشون بزنم ت بعد ولو کنم:( 

تازه باید اسپری هم بزنم به اون قبلی ها.

دلم میخواست زبان هم کار کنم اما مطمئن نیستم نا داشته باشم . تا ببینم چی میشه اکه نشد که فردا قطعا کار میکنم.


+ هرجا که تنها باشم، فاصله در اندیشهٔ من وجود ندارد؛ تورا همچون اندوهم ، کارم و خونم ، در خود دارم.


+ امید ، آرزوی یک خاطره است.


+ بدگمانی زیادی نسبت به زندگی و به آنچه بر سرم خواهد آمد ، دارم.


+ دنیا مانند بشکه ای‌ رپر از چاغوست.


+ عشق و نفرت احساساتی هستند که از خود تغذیه میکنند، ولی از میان آن دو نفرت زندگی طولانی تری دارد.


+ انسان هایی هستند که تنها برای چشیدن تلخی های زندگی آفریده شده اند ؛ برخی دیگر هستند که همه چیز به آنها لبخند میزند. من تسلیم هستم.


+ من نه جوانی سعادتمندی داشتم و نه بهاری شکوفا؛ درخشان ترین تابستان و ملایم ترین پاییز را در پیش رو دارم.


 این عکسای بالزاک رو ببین. حال نداشتم خودم بگردم . یعنی دیده بودم اما خب این کیفیت عکسش خیلی بهتر از اینه که خودم دیده بودم تو پینترست از پیج حرفه نویسنده برداشتم. عکس اول توسط نادار گرفته شده سال ۱۸۴۸. بهش لقب ناپلئون ادبیات رو دادن.

عکس دوم توسط ادوارد استایکن گرفته شده سال ۱۹۱۱. بالزاک به سوی نور نیمه شب. 



انوره دو بالزاک


انوره دو بالزاک

1517 : quotes by : walker evans

.The eye traffics in feelings, not in thoughts

 

چشم تردد میکنه (یا رفت و آمد داره ) به احساسات نه به افکار.


Stare. It is the way to educate your eye, and more. Stare, pry, listen, eavesdrop. Die knowing something. You are not here long.



خیره شدن. این راهی برای تربیت کردن ( فرهیختن اموزش دادن ) چشم شما و غیره هست. 

خیره شدن ، کنجکاوی کردن، شنیدن ، گوش ایستادن. 

بمیر بعضی چیزهارو بدون. تو زیاد اینجا نیستی. 


ناموسن اصلا زیاد تکیه نکنین بهش که من ابدا مترجم نیستم و نخواهم شد. اینم نوشتم شاید اعتماد بنفسم بره بالا ترس از اشتباه کردنم بریزه. کلی اشتباه داره که خودم میدونم ولی نمیدونم چجورین. ارتباط جمله ها باهم کلمه ها. فعل فاعل اسم وال فارسیشونم فکر کنم مشکل دارم :/ فکر کنم برای نرجمه کردن همونقدر که باید زبان دوم قوی باشه زبان اول هم باید قوی باشه. یعنی فارسی هم خیلی باید مسلط بود. من فقط چون میخوام خودم بدونم بهتر بشم نوشتم وگرنه همچین جسارتی اصلا اندازه من نیست. بعد من تو زمانها هم مشکل دارم یعنی سعی میکنم یاد بگیرم تازه من هیچ دانشی مطلقا ندارم واقعا ندارم هیچی هیچی.احتمالا اگه زبانم تا ده سال اینده بهتر بشه به اینها میخندم اما لازمه. به هر حال باید اشتباه کنی و بپذیری که نمیدونی. جای دیگه نه حرفی میزنم نه چیزی ولی اینجا بزارین اشتباه کنم. دیگه منو تو نداریم که :دی. خوبی این متنها اینه دایره لغاتم میره بالا.اگه فایده دیگه ای نداشته باشه که داره. مثلا میتونم بفهمم جمله هاشونو چجوری ردیف کردن.  هرچند که انگار عمر نوح میطلبه. 

من مطمئنم اون بمیر نمیشه اما حرصم گرفته بود نمیدونستم چی باید بگم :/ مردن دونستن بعضی چیزا خب جمله در نمیاد اغا جان تازه اون «رو» هم اضافی نوشتم. اینارو میگم بدونین من فقط کل قضیه رو میگیرم. باشد تا رستگار شوم. 

تازه مهام خوابه نبود تقلب برسونه جدا از اون حوصله این چیزای عکاسی رو نداره غر میزنه پس خودم باید جون بکنم :/ باید انگار هر دفعه با بیسوادیم همینجوری روبرو بشم تا دست نکشم. برا کسی که نمیدونه واقعا سختِ :(


میدونین یادم اومد استاد میگفت زبان باید بتونی ارتباط برقرار کنی این خودم خودمی که من دارم میگم اشتباست. میدونم قبول دارم اما واقعا در خودم نمیبینم اگه به اون موضوع فکر کنم میدونم میترسم ول میکنم هی میگم نمیتونم. به خاطر همین میگم خودم بفهمم در حد خودم. :( من رسما مثل یه بچه دوسالم که تازه بخواد شروع کنه. بعدم این که من با همین زبون فارسیم ارتباط نمیتونم برقرار کنم :/ کلا ارتباط برقرار کردنم با ادما مشکل داره. دست خودمم نیست. انگار از اول تو ذاتم بوده.