روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۲۳۰۲ مطلب با موضوع «مجموعه خاطرات» ثبت شده است

152 : دردو دل

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

151 : روز یازدهم

امروز جمعه 11 فروردینه.اصلا باورم نمیشه .اصلا. دیشب به بیتا یعنی پریشب -__- میگفتم فکر میکردم هفتمِ . اصلا نمیدونم چجوری گذشت.این گذشتن خوب بوده یا بد.فقط یه کتاب خوندمو عکاسی کردمو کل کار انجام نداده ردیف  جلو روم. به این فکر میکنم آدم وقتاییکه تو خونست یعنی جایی دیگه مشغله نداره مثل دانشگاه.چقدر قدر زمانو کم میدونه.اونجوری که مشغولی فکر میکنی وقت کم داری هی همه کارارو انجام میدی به همش میرسی تنبلی نمیکنیو پشت گوش نمیندازی. اما وقتی تو خونه ای الکی میگذرونی .این خیلی بده .من که کلا تو مدیریت زمان مشکل دارم یه خورده.باید اینم امسال سعی کنم درستش کنم خیلی بده اینجوریم. یعنی میشه بشه.وای به حال تابستون.هیچ کس به اندازه ی من از تابستون متنفر نیست. امسالم که درسم تموم میشه معلوم نی تو چه وضعیتی قرار بگیرم کل روزا تو خونه؟فکر کردن بهشم دیوونم میکنه. من اصلا جنبه تو خونه موندن ندارم.برام مثل خود کشی میشه .یعنی فکر کنم . امیدوارم بتونم از پسش بربیام.روزمرگی نکنم. اینو الان که شده 11 میفهمم.انگار که سومه عیده. هفتمم نه .اینقدر زود گذشت واسم. خلاصه که همین.
یکی از اون فامیلامون  یعنی نمیدونم چجوری باید معرفیش کنم کلا آدم خوبیه و خب ام نمیدونم چجوری بگم که نگم.شاید دوست نداشته باشه و خب برای من جایگاه خودش خیلی بالا تر از سمتو منصبشه نه این که اون پایین باشه ها اما خب من خودشو میشناسم از بچگی. حالا. برامون دو تا فیلم سیانور و ایستاده در غبارو آورد.من این دوتارو ندیدم تو سینما. اما الان که نشستم ایستاده در غبارو دیدم آقا چقدر خوب بود یعنی من خیلیم از فیلمو اینا سر در نمیارم. جدا از داستان و ماجرای احمد متوسلیان من تو بقیه فیلمایی که مربوط به جنگه اصلا تاکید میکنم اصلا نتونسته بودم جنگو درک کنم میفهمی چی میگم.همیشه خیلی با درکم فاصله داشت اما اینجا واقعا فهمیدمش.شاید بیشتر تاکیدش تو داستان زندگی این آدم بود که خودشم جای حرف زیاد داشت اما از این نظر واقعا برام جذاب بود.احساس کردم شاید خیلی سریع میگذشت از یسری وقایع انگار که واقعا یه معرفی از زندگی اون آدم بود .ولی خب من دلم زندگی نامه کاملو خواست یه جورایی دوست داشتم یه جاهاییش جزئیات بیشتری میدیدم. دیگه در همین حد الان میتونم نظر بدم خون به مغزم نمیرسه :) خوابم میاد خیلیم خوابم میاد .اما نمیخوام بخوابم.عکسامو چاپ نکردم و خب وقتی چاپ نکنی انگار خیلی سخته انتخابشون انگار عکسا وقتی که چاپ میشن هویت پیدا میکنن جون میگیرن.خب جاییم فکر نکنم باز بود میگم من زمانو هی فراموش میکردم . بچه های دیگه که گذاشتن این هفته تازه عکاسی کنن یعنی خب خیلیم فکر کردنو اینا احتمالا. میگفتن اما کار اصلیشونو این چند روز انجام میدن.یعنی پرسیدم ازشون میگفتن فکر کردن ولی نشده این چند روز جدی عکاسی میکنن.مثل من که بیکار نبودن از قبل عید دست به کار بشن :))) حالا چقدرم دست به کار شدنم  به نفعم بودو چه گُلی انگار به سرم زد .تو پروژم از کجا رسیدم به کجا. آخرم عکسای بقیه خیلی بهتر میشه تا من .انرژی منی ندیم برا منم نتیجه میده ان شاءالله.مهم اینه تلاشمو کردم و واقعا فکرو وقت گذاشتم فقط یه خورده خود درگیری داشتم که باز امیدوارم تاثیر بد رو عکسام نذاشته باشه و خرابشون نکرده باشه.عکسام  فکر میکنم خوبه یعنی باید ببینمشون یه خورده تو لپ تاپ زورم میاد دلم میخواست همشونو میتونستم بچینم رو زمین جلو عقبشون کنم حذف کنم اضافه کنم این بخش کار برام لذت بخشه و دلم میخواد سر فرصت انجام بدم حول حولی نمیتونم .اصلا عکسو وقتی چاپ نشه دوست ندارم.خب دوشنبه قرار به استاد بگیم ژوژمانمونو بندازه هفته بعدش یعنی زود تر از دوشنبه نمیدونم کی بگن بچه ها خب واقعا هیچ جا باز نی این چند روز آخر.ایران فیلمم خیلی گرون مگیره تعداد عکسام زیاده اگه ببرم اونجا احتمالا 400 -500 تومن بشه :| کلا خیلی میگیره خب کیفیتم نداره. میدونم شاید چند روز اخر نباید میدادیم اما اگه میخواستم بدم چاپ یه دیروزو وقت داشتم چون فکر کنم آریا حتی اگه تو عیدم باز بوده باشه امروز به بعد که جمعست و 12- 13  میبست. ساجده گفت بگیم هفته بعد، هم ژوژمان این باشه هم کپی عکاسمونو ببریم اما کاش این فقط باشه تموم بشه .من نمیتونم الان به اون فکر کنم چون درگیر اینم. اما دوست دارم دوشنبه بریم دانشگاه حتما .بچه ها کنفرانس بدن.هیچ سالی 14 فروردین اینقدر مشتاق نبودم برم .یعنی فکر نمیکنم. واقعا دلم کلاسو میخواد. و شنیدن حرفای استاد. حتی دلم نمیخواد یه جلسه رو هم از دست بدم.معتاد شدیم رفته.از این میترسم درس که تموم شه چجوری قراره بگذرونم یه وقت یادم نره خیلی چیزارو.گم نکنم خودمو.من الان اینجایی که هستمو حتی اگه خیلی بالا نیست از این آدم دارم و بهش مدیونم خیلی مدیون.به حدی که اصلا تو کلمه نمیگنجه کاری که با من کرد. اصلا نمیگنجه. کاش میشد تموم نمیشد.اما باید که تموم بشه باید درسم تموم شه نمیشه که یه جا فقط درجا بزنم.امیدوارم این که دانشجوشم تموم نشه.درس گرفتنم ازش تموم نشه.حتی اگه دیگه سر کلاسش نتونم بشینم.حتی اگه دیگه نشه ببینمش.مهم اینه تمام چیزایی که یاد گرفتم تازه بمونه. عملی بشه و هر روز درکم بیشتر بشه.مهم اینه کتاب بخونم کتاب بخونم کتاب بخونم و فکر کنم.من فکر کردنو یاد گرفتم ازش.زندگی کردنو. دیدن رو .امیدوارم برای اینها انتهایی نباشه. یعنی سه ماهه دیگه من زندگیم در چه حالیه؟یک سال دیگه چی؟اگه خیلی چیزارو از دست دادم و اصلا خوش شانس نبودم.روبرو شدن و نشستن سر کلاسش از بزرگترین و عالی ترین شانسای زندگی من بوده که تلافی تمام اون بد شانسیا و بد بیاریاست.هر چند که من کوچیکترین و کم سطح ترین و پایین ترین دانشجوشم اما همینم برام خالی از لطف نیست امیدوارم بتونم کم کم خودمو بکشونم بالا.البته نه با زرنگ بازی.این که بخوام این حرفارو به خودش بزنم شاید خیلی مسخره و لوس بیاد .من کلا حرف نمیزنمو کلا تو حرف زدن و تو تشکر کردن مخصوصا گند میزنم.دلم میخواد تو عملم نشونش بدم که چقدر تغییر کردمو چقدر برا همه چیز ممنونشم.چقدر رشد کردم و چقدر توی کارش توی تدریسش در مورد من موفق بوده. امیدوارم یه روزی بتونم.یه روزی بفهمه.


کتاب فراموشی / فرشید آذرنگ / حرفه نویسنده

فراموشی

150 : امشب

امشب شب خوبی بود.خیلی خیلی خوب.من هر چقدر بگم این خانواده رو چقدر دوست دارم کم گفتم بس که خودشونن میشه راحت بود باهاشون خیلی وقت بود اینقدر لذت نبرده بودم از بودن توی جمعی .هرچند من خیلی پررنگ نبودم اما خب خوب بود به من خوش گذشت. :)

146 : امنیت

لبخند

بی‌فایده است.

کسی که دلت را می‌خواند

به چهره‌ات نگاه نمی‌کند

و تو

در برابر او

راهی برای پنهان‌کاری نداری


نترس

با رازهایت کاری ندارد

کمی مرتبشان می‌کند

آنهایی را که خودت هم ندیده‌ای

نشانت می‌دهد

می‌بوسدت

و منتظرِ دستهایت می‌ماند


و تو

در برابرِ امنیتِ او

بی‌دفاع‌ترین زنِ جهانی.


افشین یداللهی


همچین آدمی  هست؟! باید خیلی خوش شانس باشی که بتونی با یه آدم نه حالا فقط شریک زندگی کلا اعتماد کنی حرفاتو بزنی رازهاتو بگی و پشیمون نشی...خیلی خوب بود... من به شخصه از این شانسا ندارم :| میدونی یه جورایی همیشه به این فکر میکنی نکنه  نظرش عوض بشه راجع بت اینه که کلا ترجیح میدی حرف نزنی.
امنیت واژه ی غریبیِ برام .خیلی غریب. شایدم خیلی نه ولی خب یادم نمیاد آخرین بار کی به وضوح حسش کردم.اما نا امنی هست خیلی وقتا هست.پررنگ...

امشب شب خوبی بود خیلی خوب. داییمم اومد خونمون شام خونمون بودن :)

عکس قرار بود برا عید باشه یعنی به اون نیت بود اما فقط یه بخشی از منو داره واسه همین چون هنوز نتونستم اون بخشو پیاده کنم زیاد امیدوار نیستم بهش اما اون یکی همرو داره همرو .تازه خیلیم مشخص نیست.نکته مثبتش اینه.


145 : گُل


دیشب خوابم برد ولی ساعت شیش بیدار شدمم بابا که خدارو شکر خوب بود .ساعت 8 با بچه ها قرار گذاشته بودیم بریم بازار گل محلاتی .با ساجده سهیلا و زهرا و مهسا و الهام :) مهسا اومد مترو گلبرگ دنبالم رفتیم الهامو سوار کردیم بعدشم تا بریمو اینا کلا خیلی خندیدیم و خیلی خوش گذشت.خیلی وقت بود نرفته بودم .آخرین بار که رفته بودم، باغ گلهای اصفهان بود که ریَم داغون شد واسه گردای گلو اینا.اونم سه سال پیش. واسه همین دیگه مامان هر وقت میره خودش میره به من نمیگه تو خونم نمیشه گل نگه داریم مدت طولانی :) یعنی هرچی واقعا شانسه من دارم ! البته میگم قرار نبود گل بخرم اما یه عالمه شد وااای خیلی دوسشووون دارم گذاشتمشون تو گلدون تو بالکن اتاقم درم مجبور شدم ببندم.. ولی خب خیلی قشنگن مهمون بیاد میارمشون تو پذیرایی.یه گلدون کوچولو هم با ساجده با هم خریدیم. یعنی جفتمون یه مدل اونم خیلی کوچولوئه و خیلی دوسش  دارم.خلاصه این که نمردیمو رفتیم بیرون عیدی .یعنی تو روز. عین از زندان آزاد شده ها بودم :) هوا تمیز.آخه به قصد گردش نرفته بودم عکاسی عیدمم شب میرم بیرون تو روز نییست .اولش اونجا جلو دهنمو گرفته بودم بعد گفتم ولش بگیری بازم دچارشی حالشو ببر .ولی امیدوارم زیاد ناجورنشه.گوش داغون، سرفمم بگیره بیا جمعم کن حالا ولی می ارزید .کلا خوش گذشت.
شب باباحاجی میاد خونمون :)



144 : اعضاب ندارم

امشب بابا حالش خیلی بد بود خیلی خیلی الان خوابیده.تو خواب اکسیژن خونش کم میشه نفس نمیتونه بکشه رییَش حساسه و... باید بره تست خواب بده دستگاه بگیره.حالا هی ما میگیم  هی هیچی.میترسم میترسم بخوابم تموم شه همه چی.لعنت به این وضعیت.گوشم درد میکنه نگرانم واسه همین نمیتونم کلداکس بخورم تا خوابم نگیره .از این وضع متنفرم.مگه چند نفرو تو زندگیم دارم. وقتی نباشن این آدما ، هیچ جایگزینی نمیاد جاشون.من میمونمو من.حالا هی میخوای به این چیزا فکر نکنی .نمیشه نمیشه.

142 : معاشرت!

بیتا چند روز پیش بهم میگفت احساس میکنم وبتو که میخونم دارم با یه آدم تازه روبرو میشم.احساس میکنم نمیشناسمت.یعنی از درونت هیچ خبری ندارم. میگم چه وحشتناک نه؟. من مامانمم از درونم خبر نداره.میگه خوبه آیا؟ مگم نه.میشناستما ولی از یه چیزاییم خبر نداره .میگه حرف نمیزنی که آخه لعنتی. میگم این چیزا به زبون نمیاد هیچ وقت منم که کلا حرف زدن مشکل دارم تو بیرون ریختن. اگه حرف بزنی ممکنه فکر کنن دیوانه ای.میگه وااااا . چه احساسی بت دست میده حالا.میگم تو چه احساسی به منه رفیق ناشناختت داری :) میخنده میگه رفیق ناشناخته!میگم در مورد چی چه حسی دارم؟ میگه  عجیب ترسناکه.این که سه چهار سال باهاش دوستیو بیشتر با بیرونش آشنایی درونش گنگه. میگه نمیدونم یا دوست نداری حرف بزنی راجع بهش یا نمیدونم ...میگم من فکر میکنم همه یه خود درون دارن و منم درونگرام. خب بیرون آدم هرچیم که باشه جدا از ادم نیست نه؟میگه اونو که همه دارن.میگم احتمالا هرکی بخونه فکر میکنه ناشناختم.اما خب من خیلی اهل حرف زدن در مورد خودم پیش بقیه نیستم.هی خودم خودم کردن پیش بقیه جذاب نیست.اما اینقدرم پیشت ناشناخته نیستم.میگه تعریفو تمجید نمیخوای بکنی که خصوصیاتته.میخنده میگه نه اونقدرم ناشناخته نیستی میگم اره کلا گفتن برا من سخته  حرف زدن. میگه یسسس .بالاخره به یه نکته مشترک میرسیم.میگم مثلا تو میدونی من از چه چیزایی خوشم میاد آهنگای سنتیو علاقه پیدا کردم کتابو دوست دارمو ... فقط از نوشته های مالیخولیاییم خبر نداشتی :))))))) که اونم برا خودمم نمینوشتم به این وضوح همیشه تو فکرم بوده.میگه یه چیز عجب تر میگم چی؟ میگه چی چی ؟میگم چیز عجیب تر دیگه .میگه آها موسیقیو اینارو دیگه همه میدونن یه چیز عجیب تر ازت یه چیز ناگفتنی تر ازت که در موردت نمیدونم! میگم بیا با رفیق ناشناختت حال کن میخنده استیکر میزارم خوبه که بدونی من کیم :) در جواب اون حرفش میگم یعنی چی میتونه باشه اون چیز نا گفتنی؟:)و میخندم.میگه ناشناخته کی بودی تو :دی والا نمیدونم منم .میگم خودمم نمیدونم فکر کنم خودمم باید وبمو بخونم :) میگه بیخی بعدا کشف میشی .و کم کم بحث عوض میشه.


چند روز پیش عکسامو نگاه میکردم با میم میگم من بیشتر وقتا میخندم یه چشم بیشتر جمع میشه باید همش حواسم به این باشه تو عکسام.میگه آره همیشه همینجوری.معلولی دیگه اینم جزو معلولیتاست! میخندمو میگم همینی که هستو دلم میخوادو نمیدونم چجوری بحثو عوض میکنم .اما به این فکر میکنم یه چیزایی هست شوخیشم زشته. حتی به زبون آوردنش حتی اگه نیت بدی پشتش نباشه اما ممکنه اون حرف چه تاثیر بدی روی طرف بزاره . شاید به بقیه نشه فهموندش اما خودم که میتونم به گفته هام همیشه بیشتر  توجه کنم.کلمات مهمن خیلی مهم. 



141 : کله سحر

خب فکر کنم خوابم داره تنظیم میشه از ساعت 4 بیدارم. چند روز پیش گلوم درد گرفت خیلی شدید نبود و بدون این که دارویی بخورم خودش محو شد حالا فکر کنم زده به گوشم. و تقریبا نمیشنومو گوشم تیر میکشه و خیلی خیلی درد میکنه. این گوش کذایی .باید بررم دکتر این عفونت کردنا و درداش نزنه کرمون کنه.مامان چند روزه میگه بریم یه دکتر گوش دیگه یعنی یکیو شنیده طرف  شنواییشو از دست داده عمل کرده دکتره براش خوب شده -___- یعنی تنها دکتری بوده طرفو درمان کرده حالا از اون اصرار از من انکار نمیدونه همه چیو که نمیدونه.یه عفونت این همه داستان داریم باش.
دیشب دوباره تا صبح بیدار بودم بعد تا 5 خوابیدم بعد رفتیمم عید دیدنی خونه خالم و زن دایی بابام که خب خیلی خوش گذشت زن داییو دایی بابامو خیلی خیلی دوست دارم کلا ادمای خوبو مهربونین اگه بگم از عمه هام بیشتر دوسش دارم دروغ نگفتم  :) بعد اومدم واسه گوش دردم یه کلداکس نمدونم خاصیت شفا داره مسکنم فکر نکنم باشه  انداختم بالا که خوابم گرفت از خدا خواسته گرفتم خوابیدم تا الان دیگه امیدوارم همینجوری بمونه این که از 4 صبح بیداری باشه بدم نیست.
پرنده های توی بالکن کیشیش میدن واسه  تخما آخ دلم ضعف میره براشون:)
امروز کتاب 4 رساله رو دیگه تموم میکنم.دیروز اینقدر خسته بودمو درد داشتم حوصله خوندنم نمیومد یعنی اصلا نمیفهمیدم که چی میگه.در مورد عشق بودو سخنوری.عشقو خوندم.سخنوریه برام مهمه چون نمیفهمیدم و مهم بود نخوندم وقتی بخونم که هوشیاریم بالاست.
نمیدونم بقیه چرا اینقدر اصرار دارن از عکاسی پول درارم آقا جان دلم نمیخواد نمیدونم اینو چجوری باید بفهمونم .یعنی خیلی راستشو بخوای بهش فکر کردما خب شاید عکاسی تنها کاری باشه که با علاقه انجامش میدم .اما خب خیلی پیچیدست برام. هیچکس منو نمفهمه.حق میدم همچین توقعی داشته باشن که بگن این همه هزینه کردی آخرش چی .اصلا جدای از عکاسی پول در آوردن که شاید شاید شاید یه روزی از سر اجبار که خدا نکنه برسه پول در بیارمو اجازه بدم مثل دوربین ابزاری بشم دلم نمیخواد مدیون هر کسی بشم نمیخوام واقعا نمیخوام و فهموندن این دوتا سخت ترین کار ممکنه. حالا که میپرسن ادامه میدی میگم نه اینم یه مورد دیگست که خب حالا که نه میخوای کار کنی نه ادامه بدی درستو پس میخوای چیکار کنی ! خب یعنی بدم نیست ادم از کسی کمک بگیره وقتی احتیاج داره اما نه هرکسی دلم نمیخواد مدیون کسی بشم که از بالا نگاه میکنه یعنی بعضیا رو میفهمی با تمام وجودشون قصدشون خیره ولی بعضیا نه . کلا تو هر زمینه ایا نه این مثلا همین یاد گرفتن تو همین دانشگاه بعضیا واقعا هدفشون اینه یاد بدن روشن کنن دغدغه شونه. بعضیا میفهمی گیر پولن به زور حرف از دهنشون در میاد نمیتونن بگن حالا یکی نی بهشون بگه عزیز جان اینا رو که خودتم از کسی دیگه یاد گرفتی دردت چیه باز نمیشه دهنت .به من بود میگفتم کاش از ترم یک تا آخر فقط با استاد داشتم.هرچند استاد خووب دیگه ایم تکو توک هستا که خوب باشن و مهربون اما تا یه جایی یعنی نه در اون حد که منو راضی کنن.
گفتم میخوام کتاب خانم میمو تایپ کنم؟ آقا خیلی سخته یعنی با فارسیا مشکلی  ندارم این عربیا اعراب گذاریا جون آدمو میگیره میترسم نتونم به موقع بدم با این سرعت عمل :(
تیریه که میکشه گوشما بعد سر درد هم اومده میترسم کلداکس بخورم خوابم بگیره دوباره.با شکم خالیم که نمیشه قرص خورد.
در پی راه هاییم برا قوی کردن زبان. که چجوری اوکیش کنم فعلا که کلاس نمیتونم برم .سریال ببینم کتاب داستان از این سطح بندی شده ها هست سطح یک تا 4 مال آکسفورد یا پنگوئن یا لغت حفظ کنم یا همش همراه هم.خب میدونم باید ذهنم درگیرش بشه تا درگیر نشم نمیتونم .یادمه هنرستانی که بودم رفته بودم واسه درسم چوب بخرم.واسه معرقم.یه آقایی اونجا دیدتم گفت استادمو شیراز زندگی میکنم اینارو دستت دیدم فهمیدم معرق کار میکنی دخترم.زبانتو قوی کن حتما خیلی بدردت میخوره وو از این حرفا.چقدر از این جور آدما بهم توصیه کردن ابنو وو من پشت گوش انداختم.این دفعه دیگه امیدوارم عملیش کنم.

137 : جمعه



جمعه ساکت

جمعه متروک

جمعه چون کوچه های کهنه ، غم انگیز

جمعه اندیشه های تنبل بیمار

جمعه خمیازه های موذی کشدار

جمعه بی انتظار

جمعه تسلیم


خانه خالی

خانه دلگیر

خانه در بسته بر هجوم جوانی

خانه تاریکی و تصور خورشید

خانه تنهایی و تفأل و تردید

خانه پرده ، کتاب ، گنجه ، تصاویر


آه ، چه آرام و پر غرور گذر داشت

زندگی من چو جویبار غریبی

در دل این جمعه های ساکت متروک

در دل این خانه های خالی دلگیر

آه ، چه آرام و پر غرور گذر داشت 


فروغ فرخزاد


136 : تصحیح

آقا من یه چیزیو اشتباه کردم تو پست قبل الان که دارم رساله فدروس رو میخونم فهمیدم به جای  سقراط نوشتم ازسطو ! افلاطون شاگرد سقراط بوده.بعد ارسطو شاگرد افلاطون. همینجا اعلام میکنم اینارو قاطی کردم عذر میخوام .