روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۲۳۰۹ مطلب با موضوع «مجموعه خاطرات» ثبت شده است

2537 : امروز

فکر میکنی امروز چجوری بیدار شدم؟؟ هیچی چشمو باز کردم دیدم ساعت دو خورده ای شده سریع مهارو بیدار کردمو گفتم پاشو مها خواب موندی پاشو پاشو بدبخت هنگ کرد بعد بیدار شد گفت دو خورده ای صبح نه ظهر :////  یعنی اصلا بع مغزمم نرسید هوا تاریکه :// بیچاررو بیدارش کردم. هرچند که گرفت خوابید دوباره تخت. خب امروزم اینجوری شروع شد بریم کار کنیم ببینیم چی میشه من که به کل خواب الودگی از سرم پرید. 

2536 : یه روز خوب

من از امروزمم به حد مرگ راضیم. کاش میشد همیشه اینجوری باشی که به همه کارت برسی و بتونی انجامشون بدی. البته نه این که برنامم نقص نداشته باشه ها ولی خوب انجامشون دادم. به خصوص با این که بیشترم شده بود کارام. اگه حال داشتم لیست همه کارایی که میخونمو مینوشتم. ولی خیلی خسته ام. نمیدونم چرا زانوهامم اینقدر درد میکنه. همین دیگه برم بخوابم که بیدار بشم احتمالا ساعت دو یا سه. هرکدوم که شد. شب بخیر. 

2535 : کارای جدید

فکر نکنی همش کار میکنما. نه بیرونم رفتم زیر بارون. رفتیم در به در دنبال کافینت همه هم به اتفاق میگفتن همه جا قطع. تا مها راضی شدو بیخیالش شدیمو رفتیم دانشگاه غذارو گرفتیمو خرید کردیمو اومدیم خونه. شاید سر جمع یه ساعت شد اما کلی حال کردم. شبای رشت زیر بارون خیلی قشنگه. خلاصه که جالب نیست همه جا قطع اینجا وصله؟ تحت هر شرایطی من اینجا مینویسمو بیخیال نمیشم چقدر دیوونه میشدم اگه اینجا نبود. امروز کارای جدید هم به برنامم اضافه شد. زدن تست وقتی بخش بندیش کردمو تحلیلش میکنم یعنی جواباشو در میارمو زبانشو کلمه هایی که بلد نیستمو مینویسم. با کتاب جدیدی که خریده بودم ولی میترسیدم ازش همش انگلیسی. اسمش هست A selection of philosophical works نوشتة دکتر محسن جهانگیری. اینم حالا روزی هر چقدرشو که حال داشتم میخونمو کلمه هاشو در میارمو حفظ میکنم. واسه زبان همینا به مغزم رسید البته یه کتاب دیگه هم هست که دفعه بعد که رفتم تهران میخرم حالا اینارو کار کنم احتمالا زبانم خوب بشه ترسمم بریزه الان خوندم یه پاراگرافشو یه چیزایی فهمیدم. خلاصه که همین فعلا بیدارم تا خوابم بگیره کار میکنم. برم دیگه. 

2534 : در خدمتت هستم ...

میدونی بعضی وقتا فکر میکنم دلم میخواد از ایران برم. برم یه جای دورِ دور. اما بعد میبینم نمیشه انگار که همه زندگیم اینجا باشه جدا از اون شرایطشم باید باشه که من ندارم هیچ کدومشو. پس بخوامو نخوام هستم. دلم میخواد به بهترین نحو ممکن باشم. دلم میخواد تو این وضعیت مزخرف میتونستم کاری کنم. برای ایران. برای مردمم. برای کسایی مثل خودم که راهو بلد نیستن. دلم میخواد کمکشون کنم. احساس میکنم با رفتنم از اینجا هیچ باری کم که نمیشه احتمالا بیشترم میشه. نه که دلم نخواد تجربه کنما نه من دیوونه ی دیدن پاریس یا نیویورکم. که البته دومی که اصلا نمیشه :دی فکر کن اما خب همه که رفتنی نیستنن. من میمونم با تمام سختیش. چون شرایطم ایجاب میکنه که باشم. شاید اگه منم شرایطم خوب بود اینکارو انجام میدادم. اما خب فعلا در خدمتتون هستم :دی فکر نکنی بیخیال فلسفه یا زبان خوندنام میشما نه اونا هستن تا آخر عمرم. من بیخ ریشتم ایران. از من خلاصی نداری. 

 

ساعت یازده خوابیدم تا یک یا دو این ططورا یه کم عذاب وجدان دارم :دی ولی واقعا نمیفهمیدم. ولی از دیشب کلی کار کردم نمیدونی چقدر خوشحالم. 

2533 : فکرای آزاردهنده

احساس میکنم خیلی عقبم. از همه چیز ، از همه کس. شاید که نه، قطعا نباید خودمو مقایسه کنم با چیزای دیگه با آدمای دیگه. ولی نمیدونم چرا این حس عقب موندگی اومده سراغم. فقط فکر میکنم عقبم. این که دیر دست به کار شدم. دیر فهمیدم. دیر دارم تلاش میکنم. نمیدونم. شاید باید عقب برونمش این فکرو. از یه طرفم نمیتونم همه کارارو با هم انجام بدم. به قول مامانم با یه دست نمیشه چند تا هندونه ور داشت. اما من میخوام که بردارم حتی اگه غیر ممکن باشه. ولی بازم حس عقب موندگی دارم. با این که تمام انرژیمو میدارم :( قرار میست امروز اصلا بخوابم. میخوام دیر بیدار شدن دیروزمو جبران کنم. اصلا دلم میخواد اینجوری کار کنم. تا حد مرگ کار کنم تا بیهوش شم. تا بعد زود بیدار شمو دوباره روزو شروع کنم. از عقب موندگیم میترسم. از کند بودنم بیشتر. میترسم هیچی اونجوری نشه که من میخوام. میترسم هیچ کنترلی رو زندگیم نداشته باشم. میترسم نتونم یا دیر اتفاق ها بیفته. مسئله ی من مقصد نیست. مقصد معینی مد نظرم نیست. من راهو میگم انگار برای من از مال بقیه سخت تره :( یا من از بقیه عقب تر و ضعیف ترم. میدونم نباید خودمو مقایسه کنم. هر آدمی در جایگاهش با خودش مقایسه میشه. همیشه اعتقادم این بوده هیچوقت رقابتی نبودم. الانم نیستم. فقط میخوام مطمئن شم مسیرم درسته. که میتونم یا نه. که نکنه از پسش بر نیام نکنه من ضعیف باشمو جا بزنم. اینا شاید اتفاق نیفته. من انگیزه کار کردنو دارم اما ترسشون تو وجودمه. امکاناتم کمه. از یسری رویاهام دست کشیدم. یه چیزایی رو مجبورم تحمل کنم اما نه. من هنوزم میتونم امیدوار باشم. این که زمانم تمامن مخصوص خودمه. این که یه جارو دارم که میتونم تمام روز یا شبو توش کار کنم. این ها کم نیست شاید باید ببینمشون. من فقط پنج ماه وقت دارم از این شمردن زمان متنفرم. اما مدام دهن کجی میکنه که من دارم میگذرم. کاش به برنامه هام برسم. کاش بتونم. تو برام بخواه. مطمئن میشم که میشه و من تلاش میکنم حتی اگه فقط به خاطر تو باشه به خاطر خودم ...

 

مهام بیدار شده. داریم با هم کار میکنیم. کاش نت درست شه بیچاره همه کاراش با اینترنت. 

2532 : بی خوابی

ساعت نه نه نیم بود خوابم برد تا ۱۱. الان دو ساعت هی تلاش میکنم بخوابم نمیشه دیگه الان بی خیالش شدم میخوام روزمو شروع کنم :/ باورت میشه؟؟ خب کم خوابی سراغم اومده یعنی؟ هرچی هست من راضیم. نتم که همچنان قطع اصلا فکر نمیکنن شاید کسی کار داشته باشه. حالا هی من نمیخوام حرف بزنما نمیذارن که. بیخیال. خوشبحال مها تخت خوابیده. اگه منم خوابم میبرد سه یا چهار بیدار میشدم ولی حالا باید روزمو شروع کنم. بسه دیگه اینقدر غر نزنم. بریم که ببینیم امروزو چجوری بگذرونیم. 

2531 : سردرد

نمیدونم چم شده حالت تهوع دارم و سرمم درد میکنه. چیزیم نخوردم جز نهار که قرمه سبزی بود. جات حسابی خالی. ولی الان نمیدونم این سردردو چیکار کنم. هوس فرنی کردم درستش میکنم شاید از گشنگی حالم اینجوری شده :/ 

عصری اینترنتم خراب شد. مال همراه اول نمیدونم چرا هی من میخواستم سرچ کنم مطالبو هی نمیشد الانم گوگل باز نمیشه نمیدونم چرا شاید باید با ف ی ل ت ر شکن برم :/ خلاصه که اصلا تمرکز ندارم دیگه برای کتاب خوندن. بیرونم رفتیم چه بارونی میاد. رفتیم مها رفت دانشگاش من بیرون وایسادم تا بیاد بعد رفتیم من کنکور ۹۸ رو پیرینت گرفتم بعدشم خرید کردیمو اومدیم خونه. من هنوز کتاب تافل رو شروع نکردم شیش ماهم هست درگیر ۵۰۴ ام. میخوام اینو شروع کنم ۵۰۴ رو بعدش بخونم چون از یکی پرسیدم که دانشگاه قبول شده بود گفت اینو خونده. اصلا استرس گرفتم بهش فکر کردم. یه کتابم گرفتم از منابعست هیچی ازش نمیفهمم چون کامل انگلیسی هست. فکر کنم روزی یه پاراگرافشو باید جون بکنم بخونم نمیدونم بازم ولی باید یه برنامه ریزی کنم و واقعا کم بخوابم. برم فرنی رو درست کنم دیگه بعدشم بشینم پای کارم شاید تونستم. 

2530 : ترس

به مها گفتم میترسم کنکورای سال پیش رو پیرینت بگیرم ببینم هیچی بلد نیستم. :( گفت اتفاقا باید پیرینت بگیری ببینی بلد نیستی چجوری باید بخونی. احساس میکنم دیر شده اما این فقط یه حس مزخرفه. ولی واقعا حس میکنم بلد نیستم یعنی کلی میدونم جریان چیه ها ولی جزیی نه. شاید باید کتابامو چند بار چند بار بخونم. به هر حال نمیدونم ولی میرم فعلا مال ۹۸ رو پیرینت میگیرم پنج ماه بیشتر وقت ندارم بعد تا ساعت نه میخوابم. اخه دختر جان نمیبینی هیچی نمیدونی بلد نیستی بعد میخوابی؟ نه میخوابی؟ میدونم :(. یعنی نمیدونم فقط میترسم از نشدنش از شکست خوردن توش. نباید فکر کنم باید به جاش انرژیمو بذارم روی درسام. کاش بشه امسال. من باید رتبم خوب بشه تا بتونم دانشگاه تهران قبول شم. نه که با دانشگاه های دیگه مشکل داشته باشما نه فقط به خاطر تو انقلاب بودنش دوسش دارم. انگار اونجا زندگی کرده باشم بعد بخوان بیرونم کنن ازش. اصلا نشه یه سال دیگه میخونم. درسته همینجوری عقبم اما خب کارای بزرگ حداقل این یه کار برای من بزرگه با تلاش کم اتفاق نمیفته. باید بیشتر تلاش کنم کمتر بخوابم. برام اتفاق های خوب بخواه. با فکر کردن به نشدنش گریه ام میگیره. خیلی برام مهمه خیلی. برام اتفاقهای خوبو آرزو کن. آرزو کن فلسفه دانشگاه تهران قبول بشم.

2529 : وقت استراحت

راستش خوندن کتابای تاریخ فلسفه یا راجع به فلسفه ی فیلسوفهای گذشته خوندن گاهی واقعا کسل کننده میشه. ترجیه میدم صد بار آثار بارت و سونتاگ رو بخونم. اما چه میشه کرد که خوندنشون لازمه و من باید راجع بهشون بدونم تا بتونم فلسفه برم دانشگاه. اگه البته یادم بمونه جزئیات رو :دی :/ خلاصه که فعلا دارم فلسفه ی لاک رو میخونم در مورد حالات بسیط و مختلط. که اگه بخوام بگم کلی طول میکشه. 

گفته بودم که اینجا مورچه زیاده. دیروز دوباره اومدم جارو برقی بکشم دیدم همشون غیب شدن خیلی هوشمندن فکر کنم به هر حال جارو رو زدم تموم شد دوباره اومدن. از سرو کول ادم بالا میرن هیچی دیگه مرتکب به قتل شدمو با پیف پاف کشتمشون دیگه بقیشون رفتن که رفتن فعلا نیست. عذاب وجدان گرفتم اما تقصیر من چیه هی تن میخوارید نگو راه مین رو بدنم :/ 

اینجا هوا سرده خیلی سرد. ولی مثل تهران برف نمیاد. عوضش یجوری بارون میاد که قابل گفتن نیست. انگار با سطل از بالا اب میریزن دیگه دوشو هم رد کرده. 

برم دیگه امروزو باید جبران کنم. وقت استراحتمو کم کنم تا به برمامم برسمو کتابمم زیاد جلو ببیرم تازه صد صفحه خوندم فکر کنم :(

مامانم به بابا بززرگم گفته برف اومده بابا بزرگم گفته خرس ها کجا رفتن؟ خیلی به خاطر الزایمرش ناراحتم. خیلی و البته برای بعضی وقتها قاطی کردن حافظه اش. ادم که پیر میشه میشه مجموعه کارایی که همیشه میکرده. خیلی نا خوداگاه به نظرم مثلا بابا بزرگ من میخونه شعرای مختلفو از سعدیو حافظ بگیر تا شعرای عامه. و البته چایی زیاد میخواد. یا کارای دیگه. کاش خوب میشد. :( 

برم دیگه فعلا تا استراحت بعدی.  

2528 : خرس :/

دارم کار میکنم و اصلا وقت ندارم. چرا؟ چون مثل خرس خوابیدم :/ و از دست خودم به شدت عصبانیم نمیدونم چرا اینجوری شد :( به هر حال باشه. بهتره برم. میبینم که تهرانم برف اومده و ما نیستیم. اینجام خیلی سرده اما خبری از برف نیست.  همین اینقدر ناراحتم نمیتونم خونسرد فکر کنم و بنویسم برات. چرا اخه دیر بیدار شدم چرا خوابیدم :( میرم کار کنم. فعلا.