روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۲۳۶۱ مطلب با موضوع «مجموعه خاطرات» ثبت شده است

2602 : جمعه ی مزخرف. هر روز مزخرف

صبح که بیدار شدم نمیدونم ساعت چند بود فقط درد احساس میکردم بزور صبونه دادن بهم. پانسمان شکمم رفته بود کنار گفتم بریم بیمارستان ببینیم چیکارش کنن خب جمعه است و هیچ جراحی بیمارستان نبود. پرستار برام بستش تا فردا زنگ بزنم به دکتر شمالم مثل این که بخش نامم اومده هیچ دکتری حق نداره مریض کسی دیگه رو ویزیت کنه :/ حالا دکتر شمالم قبلا اینجا کار میکرده میشناسه ولی خب اگه قبولم نکنن چی؟ فکر کن دوباره این همه راه برم تا شمال. اونجام که دستشوییش اصلا درست نیست فکر کن چه مصیبتی میشه. همین اینجا هم زورم میادو میترسم برم دستشویی :/ خلاصه تازه الان میخوام شروع کنم به کار کردن کارکردن که نه کتاب خوندن. همون مائده های زمینی مائده های تازه. ببینم فکرمو منحرف میکنه از گرفتاری الانم. میلم به هیچی نمیکشه :(((( اما گشنمه دلمم میخواد های های گریه کنم. قرصامم تموم شده و دکتر نیومده. باید بفهمی چقدر حالم خوب نیست. فقط دلم میخواد زودتر همه چی درست بشه. 

2601 : امروز

من زنده ام! دیشب ساعت سه دیگه خونه بودیم. خوابیدیم تا ساعت ده این طورا بعد من قرصمو خوردم چون خواب اوره خوابیدم تا نیم ساعت پیش. نهارم سوپ خوردم. حقیقت اینه واقعا حالم خوب نیست زخمام درد میکنن :(((اعصابم برای این خورده که هنوز هیچ کاری نکردم. مست خوابم هنوز اما نمیشه که اینجوری عقب میمونم. خیلی ناراحتم براش کاش این اتفاق نیفتاده بود :((( اما اینقدر بدتر از من تو بیمارستان بد که فکر میکنم حالم بد میشه میگم بیچاره اونها :((( هرچند شاید نباید بگم اما دست خودم نیست. فکر کنم یه دو هفته ای تهران بمونم. نمیدونم. اینجا یسری چیزا راحت تره مثل حمومو دستشویی :/. همین ملالی نیست. یه ذره خواب از سرم بپره میشینم پای کارم زبان فرانسه عقب موندم :((( کتابم همینطور. باید ببینم چی میشه میتونم یا نه ادم باید تحت هر شرایطی سعی کنه کارشو انجام بده. 

2600 : بعد از عمل

رفتم اتاق عمل. مامانم گفت به کمرم امپول نزنن. خب در نتیجه بی حسی موضعی بود فقط. تجربه جالبی بود. بعد از شکستگی سرم تو بچگی اتاق عمل ندیده بودم دیگه. وزن منم سوژه ای شده بود. سعی میکردن با شوخیاشون فضارو تلطیف کنن. درست گفتم؟ اصلا تلطیف یعنی چی؟ بیخیال. درسته درد داشت. یه چیزیو محکم اولش میکشید رو زخمام. اما الان خوبم. امشبم احتمالا میریم تهران. یه خورده گشنمه. یه خورده که نه. خیلی گشنمه. امروز اصلا کار نکردم از صبح داستان داشتیم. :((( بیشتر ناراحت اونم. وسایلامو جمع کردم تهران کار کنم دوباره بر میگردم. اما کی نمیدونم. 

 

یادم رفت پستش کنم اون موقع. الان ساعت هشته فکر کنم وقت خونه رفتن منتظرم پرستار بیاد زودتر. 

2599 : بستری

اومدم دکتر فکر کردم فقط پانسمان قراره بکنن. بستریم کردن برم اتاق عمل نمیدونم چیکار کنن میبینی گرفتاری شدماااا. نمیدونم چی بشه یه ذره می ترسم. که قراره حالا چی بشه. کاش کتاب اورده بودم با خودم حوصله ام سر نمیرفت. به دستم سرم زده خیلی خوب نمیتونم بنویسم. فقط بدون حالم خوبه اینا میگن خوب نیست ظاهرا اگه نمونم جاش میمونه. امممم حالا چی میشه. عجب داستان مزخرفی شد. از این حال متنفرم. 

2598 : بخشی از کتاب ، معرفی عکاس

کتاب مائده های زمینی مائده های تازه ، آندره ژید مهستی بحرینی ، نشر نیلوفر

 

هوس های ما دست خوش ملالت نخواهد شد. 

 

من دیگر گناه را باور ندارم. 

 

به یاری اختلالی که در اعصابم رخ داده بود گاه دیگر حدی برای جسم خود نمی شناختم گویی جسمم گاه تا دورتر از من ادامه می یافت. یا این که گاه به نحوی لذت ناک همچون حبه قندی پر از خلل و فرج می شد ذوب می شدم. 

 

خب  من همش خوابیدم اما ادم دیوونه میشه  اینو اینجا دیدم  نیکلاس نیکسون. نمیدونم از کارش درامد داره یا نه اما عکاس آماتوره. کاش میتونستم کارای بیشتری ازش ببینم. البته اینترنت هست اما منظورم اینه میشد کاراشو تو کتابش یا نمایشگاهش دید. 

یه خورده تمرکز ندارم. نشد زیاد کتابو بخونم الانم بالاخره تصمیم گرفتم برم سراغ فرانسوی. باقی کارام مونده یه امروز بود. کاش زودتر تموم بشه. روز مزخرف. :((( هنوز یه ذره میسوزه. اما کاریش نمیشه کرد. کابوس من فردا تو حمومه چون باید شسته بشه و پوستای مزخرف کنده بشه :(((( به شدت احساس بدبختی میکنم :(((( اما خب اتفاقی که افتاد. یجورایی یاد حرف استادمم افتادم. مثال اب خوردنی که ما هر روز انجامش میدیم و ممکن یه بار باهاش خفه بشیمو فرق کار هر روزه با روزمره است. مراقب باشین کار یک دفعه است :(.داره دردم شروع میشه شاید بهتره بخوابم. فرانسوی نمیخونم. راستی مامان اومده دلم کلی براش تنگ بود. جای بابا خالیه. گیر دادن به من ببرنم تهران. اخرم حریفشون نمیشم. ولی با این وضعیت تهران رفتن واقعا سخته. شایدم باید برم نمیدونم. ولی بر میگردم. همین. فعلا

2597 : سوختگی

الان که دارم می نویسم تقریبا همه چی اوکی و آروم شده. دیشب زود خوابیدم و صبحم دیر پاشدم. :( رفتم صبحونه بذارم که کتری از دستم افتاد و سوختم یه قسمتی از شکمم ، پام رون راستم و پای چپم از زانو به پایین. فقط سریع از زمین بلند شدم لباسمو در اوردم رفتم تو حمومو اب یخ. البته تو اون لحظه همش غیر ارادی بود. همچین جیغ زدم مهای بیچاره خیلی بد از خواب بیدار شدو زد تو سرش. خیلی بد بهش استرس دادم. بعدش لباس پوشیدم رفتیم درمانگاه بغل خونه که خانومه گفت بیمارستان مخصوص سوختگی نزدیک هست و بریم اونجا بهتره. ما هم دربست گرفتیم رفتیم. و بعد شستشوو پانسمانو این داستانا. برام امپولم زد و دارو هم داد. اومدیم خونه الانم خوابیدم یه ذره میسوزه اما داروها اثر کردو من آرومم. و دردم کمتر شده. تاول زده رو شکمم. یعنی خوب میشه؟ نمیدونم فقط خوشحالم زمان گذشته خیلی وحشتناک بود اولش. الان فقط مچ پام میسوزه. فردا باید برم حموم بعد دوباره برم همونجا برام پانسمان کنن. مامان و بابا پرسیدن میتونم برم تهران یا نه اولش بهشون نگفتم چقدر سوخته که حول نکنن. ولی بعدش فهمیدنو الان مامان داره میاد شمال. بهش گفتم نیاد ولی گوش نکرد. منم واقعا نمیتونستم برم تهران. تو ماشین یا اتوبوس یا حتی هواپیما. بگذریم. دلم میخواد گریه کنم نمیدونم چرا. تجربه ی وحشتناکیه. خیلی وحشتناک. احتمالا کارامو کنم. صبحونه که نخوردیم مها داره برام همبرگر درست میکنه هر چی میگم نمیخورم گوش نمیده. خلاصه که همین. من خوبم حالا. نگران نباش. 

2596 : کتاب : مائده های زمینی مائده های تازه

ای کاش اهمیت در نگاه تو باشد نه در ان چیزی که به آن نگاه میکنی.

 

دلبستگی ، نه ناتانائیل ، عشق !

بی گمان می فهمیکه این دو یکی نیستند . از بیم از دست دادن عشق بود که من گاه توانستم با غم ها ، دلتنگی ها، و دردهایی بسازم که اگر جز این بود به آسانی در برابرشان تاب نمی آوردم. دغدغه ی زندگی هرکس را به خود او واگذار. 

 

گویی از باتلاقی عبور میکردم. رخوت خواب مرا در افسردگی فرو می برد و خفتن این افسردگی را درمان نمیبخشید. پس از صرف غذا به بستر میرفتم ، می خوابیدم ، سپس خسته تر از پیش ، با ذهنی که گویا برای استحاله ای بی حس و حال گردیده است ، بیدار می شدم. 

 

کاش هر هیجانی بتواند برایت به مستی بدل شود. 

 

بیماری های شگفتی در جهان هست و آن خواستن چیزی است که نداری.

 

این کتاب عالیه یعنی خیلی دارم باهاش کیف میکنم دلم میخواد بیشتر ازش بنویسم. باید بیشتر بخونمش و جلوتر برم.نهار هنوز نخوردم باورت میشه هنوزم گشنه ام نیست. مهام امروز اصلا خونه نیومد. ساعت شیش همو میبینیم تازه. دلم میخواد زودتر کلاس زبان تموم بشه بیام خونه کتابمو بخووونم. دلم نمیخواد بذارمش زمین. آدمو میبره به جاهای دیگه. بقیه کارامو تقریبا کردم فقط یه درس دیگه از فرانسه مونده با دو سه تا کار

کوچیک دیگه که بهش باید برسم. خیلی هم خستم امروز خیلی کار کردم. حمومم رفتم تازه. ترگلو ورگل :دی. همین گشنم شد یهو برم یع چیزی بخورم!

2595 : شخصی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

2594 : کتاب جدید : مائده های زمینی و مائده های تازه

نوشتهٔ آندره ژید ، ترجمهٔ مهستی بحرینی ، نشر نیلوفر

 

خب یجوری این که اسم کتاب با اسمم یکیه. اما من سعی میکنم زیاد در موردش فکر نکنم. به نظرم میاد کتاب خفنی باشه. هرچند که هنوز شروعش نکردمو جز مقدمه مترجم چیزی نخوندم. اما حس خوبی راجع بهش دارم. 

صبح کلی کارکردم بعد ساعت هشت اینطورا بیهوش شدم تا ساعت ده. اگه نمیخوابیدم نمیتونستم تمرکز کنم به خاطر همین خوندن کتاب دیر شد. بریم امروزو داشته باشیم. فکر میکنم با یه کتاب خفن طرفم. 

 

کاش کتابم به تو بیاموزد که بیشتر از این کتاب به خود بپردازی و سپس بیشتر از خود به دیگر چیزها...

2593 : مقاله جدید : چشم عکاس

میشه گفت تقریبا دیشب نخوابیدم. با این حال امروز هم شروع شد با فرانسوی هم شروع شد. میخوام مقالهٔ جان سارکوفسکی رو بخونم. ترجمهٔ اسماعیل عباسی که توی حرفه عکاس ۹ بوده. مقاله ای که نقد یک خوندیمش و خیلی هم جدید نیست. هنوز کتاب نمیدونم چی شروع کنم. باید ببینم چی بخونم. البته احتمالا بعد از چشم عکاس مقاله مرگ مولف و از اثر به متن رو بخونم از کتاب به سوی پسا مدرن ترجمه پیام یزدانجو نوشتهٔ رولان بارت. بعدش یه کتاب انتخاب کنم. بریم ببینیم امروز چجوری میگذره تا شب. باید یه برنامه کلی هم برای تا آخر آذر ماه بنویسم.