روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۹۷۶ مطلب با موضوع «مجموعه خاطرات» ثبت شده است

1260 : اتاق روشن


+ چیزی که در من ایجاد میکند دقیقا در تضاد با خمودی و رخوت ذهنی است؛ بیشت شبیه دل‌آشوبی و هیجان است ، و نیز تقلایی خاص ، چیزی که به زبان و یبان در نمی‌آید اما اصرار به بیان شدن دارد. 


+ در این برهوت حزن انگیز ، ناگهان عکسی به من میرسد ؛ او به من جان میدهد و من هم به او. این گونه باید کششی را که به آن هستی میبخشد ، جان بخشی بخوانم. خود عکس به هیچ وجه جان ندارد ( من به عکس‌های زنده نما معتقد نیستم) اما به من جان میدهد: این همان چیزی است که هر ماجرایی را می‌آفریند.


 + در نظر من ماهیت مفروض عکاسی ، از آن « احساس درد و آسیبی( رنج و درد آگاهی) » که در همان نگاه نخست در عکس متجلی بود، قابل تفکیک نبود. 

من در مقام یک تماشاگر ، صرفا به دلایل  «احساسی» به عکاسی علاقه‌مند شده بودم؛ میخواستم آن را نه در مقام یک مسئله ( یک مضمون) بلکه به مثابهٔ یک زخم بکاوم: من میبینم ، احساس میکنم ، پس توجه میگنم ، مشاهده میکنم و می اندییشم. 


اغا من مُلْدَم :))))))


تا سر قسمت ۱۱ خوندم. استودیوم پونکتوم. اما انگار مغزم نکشه گشنمم هست کسی خونه نیست. اااا الان اومدن. خوابمم گرفته. پس بهتره استراحت کنم. شاید بعد نهار زبانو دفترمو این چیزارو انجام بدم و بعدش کتاب. تا چه پیش اید. 


اتاق‌روشن، نوشتهٔ رولان‌بارت، ترجمهٔ فرشیدآذرنگ، نشرحرفه‌نویسنده


+ یک تصویر ــ تصویر من ــ به وجود خواهد آمد: آیا من از فردی نفرت انگیز متولد خواهم شد یا از آدمی خوب و نجیب؟


+ تصویر (متغیر) من ، که با هزار عکس متغیر در می‌افتد و با موقعیت سن و سال هم تغییر می‌یابد ، همواره با «خود» ( عمیق) من منطبق باشد؛ اما برخلاف این باید گفت که : « خود من» هیچ گاه با تصویر من منطبق نمیشود؛


+ من خواهان تاریخ نگاه کردن‌ام. زیرا عکس ، ظهور خود من است به مثابهٔ دیگری : نوعی گسست زیرکانهٔ آگاهی از هویت. 

+ من بی وقفه از خودم تقلید میکنم و به همین خاطر هر گاه عکاسی میشوم (یا خودم اجازه میدهم که عکاسی شوم) همواره از احساس بی اصالتی و بدلی بودن و گاهی از احساس دورویی رنج میبرم. 

+ ... از این رو خرده روایتی از مرگ ( در پرانتز رفتن) را تجربه میکنم: در حقیقت یک شبح میشوم. عکاس این را به خوبی میداند خودش هم از این مرگ میترسد، مرگی که با حرکت او دچارش میشوم. 


+ هیچ چیز خنده‌ دار تر از پیچ و تاب خوردن عکاسان برای خلق جلوه‌های «زنده نما » نیست.

+ در‌ نهایت آنچه  در عکس خودم میجویم مرگ است. 

یاد پایان نامم افتادم یعنی متنم. ادم یه چیزایی به ذهنش میاد. فرقی نمیکنه چیزی برای اضافه کردن یا کلا عوض کردن یا تغییر دادنش باشه هرچند هموز زوده انگار حداقل ده سال باید بگذره تا دقیق بفهمم چه گندی زدم . در بدترین وجه ممکن اگه نگاه کنم شایدم فقط یسری اصلاحات بخواد.نمیدونم بارهای پیش که این کتابو خوندم تو چه فازی بودم. انگار چیزی گاهش جلوی دیدمو فهممو ذهنمو میگیره.


+ به نظر من عضو عکاس، چشم او ( که مرا به وحشت می اندازد) نیست ، بلکه انگشت اوست : که به ماشهٔ لنز دوربین و جابجایی خشک صفحات فیلم متصل میشود. ... صدای کلیک ناگهانی‌شان از لایهٔ تباه کنندهٔ پُز گرفتن می‌گذرد و بر آن غلبه میکند.


من راستش از این صدا به عنوان عکاس یعنی کسی که دوربین دستش میترسیدم از اول از همون هنرستانم به خاطر همین صدای دوربینمو یعنی دیجیتال هارو به کمترین وجه ممکن گذاشتم. انگار این صدا برام یاداوری میکرد که کاری رو انجام دادم. اون موقع ها هیچ درکی نداشتم فقط انگار اعصتبم خورد بشه. شاید باید دوباره بشنوم ولی خب شاید ادم وقتی به عنوان ابژه قرار میگیره انگار بعد این صد شاید یه احساس خلاصی کنه. همون صدای کلیک ناگهانی شان از لایه تباه کننده پز میگذرد. فکر کنم اما وقتی ادم سوژه به معنی عکاس هست این قضیه فرق داره صد ترسناک و چشم و دیدن دوست داشتنی تره. 


+ دوربین ها ساعت هایی بودند برای دیدن...


بخش پنجم از فصل اول یا بخش نخست کتاب خیلی چیزارو برام مشخص کرد چند بار خوندمش. 



مرگ اتفاقی در یک لحظه نیست!

ولی دقیقا این توی عکاسی اتفاق میفته. در یک لحظه. لحظه ای که دیگه قابل بازگشت نیست. و مرگش ثبت میشه یه همچین چیزایی.  

البته نه این که اون جمله درست نباشه فقط به خاطرم اومد. 

1258 : تخیل با توهم فرق داره

توهم خطای ذهن میمونه ادم باور به اتفاق افتادنش داره اما هیچوقت اتفاق نیفتاده. ادمو به بیراهه میکشون. تخیل اما ویژگی خوبی. میشه باهاش موقعیتی که هنوز اتفاق نیفتاده یا تجربه شخصی توش نیست رو تجربه کرد یا به پیش بینی کرد گاهیم کمک میکنه جای بقیه بود.


 امروز شنبه است. یکم اردیبهشت ماه. و چه زود یک ماه از ۹۷ گذشت. خیلی زمان از دست دادم نمیخوام اردیبهشت اینجوری بشه. درگیر گذشته شدن زیادش تورو از جلو رفتن باز میداره.


به نظر بعضی وقتا باید یسری جیزارو پذیرفت. رها کرد و بعد دید چی میشه  نه که بیخیال شدا  نه که تلاش نکرد  نه فقط وقتی اون حدی که توانت بودو انجام دادی باید رها کنی. خیلی برام اتفاق افتاد. خیلی از دست دادم تا فهمیدم همیشه هم دنیا به کام من پیش نمیره کنترلی رو همه جیز ندارم . چیزی نخواد بشه نمیشه شاید باید صبر کرد دید اتفاق میفته یا نه. از دست میدی یا میمونه  


1257 : معرفی عکاس : برنیس ابوت

Berenic Abbott  عکاس آمریکایی ، ۱۹۹۱ ـ ۱۸۹۸ 

ابوت طبق چیزی که من توی کتاب نگاهی به عکس‌ها ( جان سارکوفسکی ، فرشید آذرنگ) دارم میخونم البته اینجا عکسهایی که چاپ شدن و سارکوفسکی درموردشون نوشته صرفا عکسایی هست که متعلق به موزه هنر مدرن نیویورک بوده طبق چیزی که مترجم نوشته ابتدای کتاب. ابوت ابتدا توی امریکا بوده بعد میاد پاریس به عنوان یه مجسمه ساز و در سال ۱۹۲۳ توی کارگاه عکاسی من ری به عنوان دستیار مشغول کار میشه بعد از اون حدودا دو سال بعدش عکسایی از اوژن اتژه رو میبینه که انگار زندگیش از این رو به اون رو میشه اینقدر که تحت تاثیر اقتدار عکاسانه اتژه قرار میگیره. بعد از اون کارگاه پرتره خودشو راه اندازی میکنه و سه سال عکاسی پرتره از آدمها و افراد مشهور پاریس عکس میگیره. توی کتاب عکسی از جیمز جویس هست که اصلا دلم رفت اغا :) نه که دارم اتاق روشنم میخونم کلا یجور دیگه میبینم عکسارو. دیدن این ادم عکسش این توضیحات یکی منو بگیره :دی دیگه نمینویسم چی گفته در مورد این عکس :دی حقوق ناشر کپی رایت دیگه یه همچین ارمانهایی دارم من :دی بیشتر حا ندارم تایپ کنم :)

 اهان اینم هست که فکر کنم عکسای فضای شهریشو با توجه به اون تاثیری که از اتژه گرفته عکاسی کرده  


پرتره برنیس ابوت که توسط من ری عکاسی شده ، ۱۹۲۴


برنیس ابوت ، Berenic abbott ، من ری ، man ray




جیمز جویس ۱۹۲۸


برنیس ابوت ، Berenic abbott



اوژن اتژه 


برنیس ابوت ، berenic abbott ، اوژن اتژه


برنیس ابوت ، Berenic abbott




برنیس ابوت ، berenic abbott



berenic abbott، برنیس ابوت



berenic abbott ، برنیس ابوت



berenic abbott ، برنیس ابوت




berenic abbott ، برنیس ابوت



berenic abbott ، برنیس ابوت



berenic abbott ، برنیس ابوت



berenic abbott ، برنیس ابوت



berenic abbott ، برنیس ابوت



berenic abbott ، برنیس ابوت





berenic abbott



1256 : ویترین

تو دفترم نوشتم استاد گفته بود (البته خیلی به این که درست شنیده باشم اعتماد ندرم اما خب به طور کلی فرض بر اینه!:/) که بعضی آدما مثل ویترینن. 

نمیدونم منظور استاد از ویترین اینه که خودشونو نمایش میدن. یعنی اون جنبه‌ی دیدنی که ویترین داره و نمایش داده میشه و از درواقع دیدنی بودن لذت میبرن حال هرچیزی که به نظرشون دوست دارن بقیه اونارو ب این ویژگی بشناسن یا ادمایی که شایدخیلیم خودشون تقصیری نداشته باشن مثل ویترین میشن تا بقیه یه چیزایی رو از خودشون درون اون آدم نمایش بدن. یجور شاید برده شدن ادمای دیگه و درواقع تسلط بقیه روی شخص. در اومدن از هر دوتا به نظرم خیلی سخت. اول باید بفهمی بعدم بجنگی چه با خودت چه با بقیه. ولی فکر میکنم ارزششو داره. نمیدونم کدوم سخت تره. اما امیدوارم همه کسایی که تو این وضعیتن بفهمن که زندانین. که گیر کردن توی چارچوبی بسته فقط یه دید ثابت دارن. 


خب قراره غذای شبو الان درست کنم. پاستا داریم. نمیدونم غذای چندمم میشه :)


خب یه خورده طول کشید به خصوص این که کلی ظرفارم شستم بعدش یه سه ساعتی درگیر بودیم اما به نظرم روحیه ادم شاد میشه یجور سرگرمی که میتونی کاریو انجام بدی و تمومش کنی. خوشمزه بود. درسته مثل مال بیرون نشد ولی خب برای اولین بار این مدلی کع خودم درست کنم البته مهام کمکم کرد باهم درست کردیم. خوب بود. 


اتاق‌روشن، نوشتهٔ رولان‌بارت، ترجمهٔ فرشیدآذرنگ، نشرحرفه‌نویسنده



+ زندگی همین جلوه های کوچک تنهایی است.


+میخواستم با درک تمایز ذاتی عکاسی از دیگر تصاویر، به هر قیمتی که شده به عکاسیِ «فی نفسه» پی ببرم.


+ آنچه عکس تا ابد باز تولیدش میکند، تنها یک مرتبه رخ داده است : عکس به لحاظ مکانیکی چیزی را تکرار میکند که به لحاظ وجودی قابل تکرار نیست. در عکس هیچ گاه رویداد فراتر [از خویش ] نمیرود تا به چیزی دیگر برسد : عکس همواره پیکره‌ای را حمل میکند که من به آن نیاز دارم تا به بدنی که میبینم، بازگردم؛...


+ عکس نمیتواند (با گفتار و کلام ) فلسفی تغییر کند، چون در عین حال که پوششی بی وزن و شفاف برای امر حادث است، به واسطهٔ آن کاملا سنگین و ثابت و ساکن شده است. 


+ وقتی به بعضی از عکس‌ها نگاه میکردم ، دوست داشتم یک بدوی باشم، بدون فرهنگ باشم...


+ اما با نارضایتی تام از همهٔ این‌ها ، به تنها چیز مطمئنی که در من بود ، گواهی میدادم ( هرقدر هم که شاید ابتدایی می‌بود) : مقاومتی سرسختانه در برابر هر نظام فروکاهنده. 


+ این طور بهتر بود که یک بار و برای همیشه، اظهار یکه بودنم را به فضیلت تبدیل کنم.

 

+ شخص یا موضوع عکاسی شده ، هدف نشانه‌گیری است، همان مصداق، نوعی وانمودهٔ کوچک، روحی که از شیء و موضوع بیرون آمده ، که مایلم آن را شبح عکس بنامم، زیرا این واژه به واسطهٔ ریشهٔ لغوی اش، نسبتی با «صحنه و نمایش» برقرار میکند و همان چیز نسبتا ترس آوری را به آن می‌افزاید که در هر عکسی حضور دارد: یعنی بازگشت مردگان.


+ شاید گاهی بی آن که بدانم، مشاهده شوم، از این تجربه هم نمیتوانم حرف بزنم ، آخر قرار گذاشته ام تا خودآگاهی به احساساتم ، راهنمایی‌ام کند. ولی غالبا عکاسی شده و متوجه آن نیز بوده‌ام. حال همین که احساس کنم لنز دوربین من را میبیند ، همه چیز تغییر میکند: خودم را در غالب پز گرفتن شکل میدهم، بی‌درنگ بدن دیگری برای خودم میسازم، خودم را پیشاپیش به یک تصویر تبدیل میکنم. 




خب. فعلا تا اینج خوندم. یه خورده خسته شدم فکر کنم حولو حوش ده اینا بیدار شدم و دیر شد بگیه ذره اما بلافاصله نشستم سر کارم. چیزایی که دیروز خونده بودمو از اول خوندم چون احساس کردم خیلی دیروز حواسم جمع نبود. ولی خب. این کتابو خیلی دوست دارم کلا خیلی با خودم دارم کیف میکنم که اینجوری شدم. عکاسی و هرچی که راجع بهش باشه رو دوست دارم. وقتایی که عکاسی نمیکنم دوست دارم یجورایی چه با کتاب چه با دیدن عکسای بقیه چه با فکر کردن بهش باهاش در ارتباط باشم. «عکاسی رابطه ای است با جهان به میانجی اشیا» یادش افتادم و کلا شاید دو طرف باشه یا حداقل دلم بخواد که هم منو با جهان مرتبط کنه هم شاید جهان منو باهاش. شایدم چرت فقط چیزی که بهش فکر میکنم  یجورایی.

احساس میکنم دوباره دارم همون مائذه دوست داشتنی خودم میشم :دی این که برا چیزایی که دوست دارم وقت میزارم. حالا یکی نی بگه بزار دوروز بگذره. ولی خب هیجان زدم. این کارکردن و نخواستن این که بیهوده نگذره. وضعیت بدی قرار داشتم. حالا. 

مها برام کتاب  american english file خریده اونم استارتر :/ یع خورده اولش حس بدی داشتم اما باید پذیرفت چقدر داغونم. خب هیچوقت حاضر نشدم کلاس زبان برم با این که مامانم اصرار میکرد اما خب ظاهرا پررو بودم اونم سخت نگرفت و میگفت پشیمون میشی فقط چون خاطره خوشی نداشتم یعنی تو دبستان کلاس زبان بود اما خب بیخی. الانم همچنان مصمم دلم نمیخواد برم کلاس. البته در سطح ابتدایی بلدم اما تو فعل و فاعل زمانها و از این چیزا واقعا مشکل دارم و جمله ساختنو اینا. اون کتاب opd رو هنوز میخونم اون بیشتر لغت هست و خب پای ثابت کارم. مها کلا دید که چقدر داغانم توی این گفت این کارو کنم. و قراره اولشو بهم یادبده چجوری بهونم :/ البته زیادم بد نمیاد به نظر هیجان انگیز باشه. ولی اصلا دلم نمیخواد پنج سال دیگه زبانم در این حد باشه. پنج سا چیه همین سال دیگه والا اعصاب ندارم هی باید حرص بی سپاد بودنمو بخورم :/ :(

همین. زیر چونم غده لنفاویم سفت شده و بزرگ انگار باید برم دکتر با توجه به کوشم فکر کنم لعنتی عفونت. نمیدونم چرا دست از سرم بر نمیداره :/ ت کرم نکنه ول نمیکنه موجود موذی. عصری احتمال برم حتما دکتر. اینم از این. به نظر جمعه ی دلبری میاد. :)


دلم میخواد آشپزی کنم شاید شام با من باشه. 

1254 : شخصی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

1253 : پارک

خب از الان اومدم پارک. مثلا با بابا اومدم اما گفت تو ماشین بشینیم! ولی من گفتم نه میخوام برم تو پارک بشینم. گفت موهاتو بکن تو. گفتم نمیخوام چرا باید چیزی باشم که اعتقاد ندارم یا نمیخوام؟! گفت میخوای یکی بت متلک بندازه. گفتمکسی نمیندازه کسیم بخواد بندازه چه اینجوری چه اپنجوری میندازه. و اوندم از ماشین بیرون. بابا نمیدونه ادمی مه مشکل داره مشکل داره ؟ بابا که ظاهرا از خیلی چیزا خبردار شده چطور نسبت به اون چیزا بی تفاوتِ. نمیدونم جوابایی که پیدا نمیکنم و شایذ زود برای تصمیم گرفتن فقط میدونم دیگه بسه در این چارچوبا بودن چون ربطی نداره نمیگم کسی نیست حرفی زده نمیشه ولی منم خودنمایی نمیکنم که چارتا شیویدو چتری مثل من خیلیا انداختن بیرون.هرچند بابا موضعش معلوم نیست گاهی گیر میده گاهی نه براش مهم نیست یعنی عجیب که اون دفعه مثلا انگار نه انگار این دفعه اینجوری. ظاهرا نفوذ مامان عالیِ :/ 

این پارک خیلی باحال دلم میخپاد صبحا بیام ولی باید قبلش ضد افتاب بخرم :دی از این صندلی و جاهای شطرنج خالی داره که هروقت اومدم خالی بود. الان میخوام بشینم و کتاب بخونم. 


+ خوبی بابا اینه حرفو میزنه و بعد انگار نه انگار یعنی انگار فقط بخواد بگه. یادم نمیاد طولانی مدت با هم مثلا قهر باشیم. هرچند که من کلا اینجوری نیستم ولی بابام مثل منه هی ادا نمیاد :دی ولی خب امان از وقتی که دیگه فکر کنم قاطی کنه :دی



خب به این نتیجه رسیدم که اصلا جنبه پارک ندارم. ادم هوشو هواسش میره اینور اونور. بخوام برم بیرون باید برم جنگل که آدم نباش. 

1252 : گفت‌وگوها


اتاق‌روشن، نوشتهٔ رولان‌بارت، ترجمهٔ فرشیدآذرنگ، نشرحرفه‌نویسنده


+ ...نوعی پدیدهٔ شمایلی نو، که به لحاظ انسان شناختی کاملاً جدید است. 


+ آن‌چه مرا در این مسیر هدایت میکند، لذت یا میل من در برابر بعضی از عکس‌ها است.

+ میخواهم بدانم که چه چیزی در برخی از عکس‌ها هست که درگیرم میکند که ضرورتا ناشی از موضوع تصویر نیست. 


+ من عاشق رابطهٔ تصویر و متن‌ام، رابطه‌ای بسیار دشوار که ماحصل آن اما حظی وافر و زاینده است، همان‌ گونه که شاعران معمولا از کار بر روی اوزان و فنون مشکل شعر و شاعری لذت میبرند. 

معادل مدرن چنین کاری، یافتن رابطهٔ میان متن و تصاویر است. از طرفی باید گفت که اگر عکاسی را به عنوان موضوع کتابم انتخاب کرده‌ام، به نوعی آن را در تقابل با فیلم قرار داده‌ام. زیرا من رابطهٔ خوشایندی با عکس دارم و عاشق آن ام که به عکس‌ها نگاه کنم، در حالی که رابطه‌ام با فیلم چندان راحت نیست حتی تا اندازه ای نسبت به آن دافعه دارم. نه این که اصلا به سینما نروم ولی در نهایت به گونه‌ای متناقض نما و عجیب ، عکاسی را در پانتئون شخصی کوچک خودم بالاتر از سینما میگذارم. 


+ هر عکسی در برابر هنر مسئول و پاسخگوست، البته به جز (به شکلی متناقض) عکس های هنری. 

+ عکاسی مفهوم و نیت هنر را جابجا میکند و تغییر میدهد و به همین دلیل جایگاه خاصی در مسیر دنیا دارد.

+ عکس قربانی قدرت فوق‌العاده‌ی خود شده است. اشتهار عکاسی به این که رونوشتی دقیق از واقعیت و یا برشی از واقعیت است، موجب شده که تا به حال هیچ کس در مورد قدرت واقعی و دلالت های ضمنی آن تأمل نکند. 


+ عکس نمیتواند رو نوشتی ساده و صرف از ابژه ای باشد که ظاهرا طبیعی است، حتی اگر دلیل آن را صرفا یک بعدی بودن عکس لحاظ کنیم ؛ از این گذشته عکاسی نمیتواند هنر باشد زیرا به شکلی مکانیکی رونویسی میکند. بداقبالی دوگانه‌ی عکاسی همین است و هر نظریه‌ای در مورد عکاسی باید از همین تناقض دشوار آغاز کند. 


+ به نظر من عکاس اساسا به ذهنیت خودش شهادت میدهد یعنی به نحوه‌ی رویارویی خودش در مقام سوژه با ابژه.

+ حقیقت دارد که عکس شاهد و مدرک است. اما شاهد چیزی که دیگر نیست.  


+ عکاسی بخش مهم و سازنده‌ی تمدن ماست. دلیلی وجود ندارد تا مثل نقاشی و فیلم بر آن تأمل نکنیم.


+ بعضی از عکس‌ها وقتی که با فقدان و خلاء نسبت دارند ، شمارا فراتر از خودتان میبرند، و در این معنا اتاق روشن ، در ساحت ماتم و سوگ ، قرینه‌ی گفتار یک عاشق است.




خب حقیقت اینه که کلی فکر تو مخم اما نمیخوام بنویسم بزارین نتیجه‌اشو که در واقع بازتاب عملم هست یادداشت کنم به مرور. ببینیم چی میشه. خلاصش شاید این باشه که یسری چیزا نباید رسوب بشه. باید که مدام هَمِش زد. باید درگیر شد. باید لذت برد. باید به همون چیزایی که شاید به نظر برای بعضیا البته کوچیک یا ساده میاد چسبید و نگهشون داشت و برای همیشه ادامه داد انجام داد. یروزی به نتیجه میرسه. باید زحمت کشید و جنگید حتی با خودت خودی که شاید هرازگاهی خسته بشه کم بیاره و فکر کنه دیگه  نمیتونه. باید جنگید. بگذریم دیگه بیشتر حرف بزنم مثل قبل میشه. 

دیشب تصمیم گرفتم قبل خواب یه جا به جایی داشته باشم توی مکان نشستنم وسایلمو این داستانا. ادم باید حال کنه. الان احساس میکنم شاید بعد چند ماه بالاخره کنج دنجمان پیدا شده. شایدم نباید کنجای دنج‌ با تنبلی خراب کنم! باید محکم نگهش داشت. 

دیگه این که گاهی فکر میکنم آدما شاید خیلی حرفامو فازمو زندگیمو درک نکنن. نه که به دلیل خاص بپدن من باشه. ابدا. ظاهرا بیش از حد انگار چیزای در نظر اونا پیش و پا افتاده دغدغه‌ام هست. زندگی منو درواقع همینا مهم میکنن. چیزای بدور ار شاید تشریفات. خیلی ساده و کوچیک به نر میان دغدغه های زندگیم اما مهمن. خیلی مهم. گاهی از نفهمیده شدن حرفام عصبی میشم. از این جدا بودن نه نه خیلا اتفاقا با بعضیا اشتراکاتی دارم که شاید همین یه دلگرمی باشه برام که هستن کسایی که بفهمن. ولی خب گاهی احساس میکنم شاید غیر قابل درکم. شاید منم درک نمیکنم. نمیدونم. حداقب دلم میخواد خودمو متصل نگه دارم حداقل از چیزی که احساس میکنم خود منه و شاید اخساس اشنایی و آرامش میکنم باهاش خودمو جدا نکنم. گاهی چیزای کوچیک چقدر فاصله هارو زیاد میکنن. فاصله تو با ادمهارو. اما رضایتی هست که چقدر خوبه با این که دوست دارم شبیه کسایی باشم و هنوز نشدم اما شبیه کسایی که دوست ندارمم به طور کلی نشدم. بیخیال شاید چرت میگم. 
از بارت از نحوه تفکرش راجع به عکاسی لذت میبرم و خوشم میاد. از این دیدی که خودمم یه روز نداشتم هیچ درکی ازش. از نحوه تأمل و نگاهی که به عکس و عکاسی داره.

قرار بود با گوشی عکس نگیرم اما خب این روزا حال و حوصله عکاسی با دوربین و مجموعه هامو ندارم شاید برا اینه که اشکالی نمیبینم فعلا کوتاه خیلی تا حالم خوب بشه.  

کلا فکر میکنم باید یه نمایی از پنجره داشته باشم.  از نور. یاد شعر فروغ افتادم : من در پناه پنجره‌ام. با آفتاب رابطه دارم.





 یک پنجره برای دیدن 

یک پنجره برای شنیدن

یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را 

از بخشش شبانه عطر ستاره های کریم سرشار میکند

و میشود از آنجا

خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد

یک پنجره برای من کافیست...

 

من از دیار عروسکها می آیم

از زیر سایه های درختان کاغذی 

در باغ یک کتاب مصور

از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق

در کوچه های خاکی معصومیت

از سالهای رشد حروف پریده رنگ الفبا 

در پشت میزهای مدرسه مسلول...

 

یک پنجره برای من کافیست

یک پنجره به لحظه آگاهی و نگاه و سکوت

اکنون نهال گردو آنقدر قد کشیده است که دیوار را برای برگ های جوانش معنا کند

از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را

آیا زمین که زیر پای تو میلرزد تنها تر از تو نیست؟...

 

همیشه خواب ها         

از ارتفاع ساده لوحی خود پرت میشوند و میمیرند

من شبدر چهار پری را میبویم 

که روی گور مفاهیم کهنه روییده است...

آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت

تا به خدای خوب که در پشت بام خانه قدم میزند سلام بگویم؟

 

حس میکنم که وقت گذشته است

حس میکنم که لحظه سهم من از برگ های تاریخ است

حس میکنم که میز فاصله کاذبیست در میان گیسوان من و دست های این غریبه غمگین

 

حرفی به من بزن 

آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو میبخشد

جز درک حس زنده بودن از تو چه میخواهد؟

 

حرفی به من بزن

من در پناه پنجره ام

با آفتاب رابطه دارم.


فروغ


1251 : کتاب

خب من دوباره تونستم سحر خیز بشم. الان نمیدونم خودم به خودم جو دادم یا یکی دیگه جو داد یعنی در این حد شاید شک داشته باشم واقعیت رو :/

بگذریم. به نظر توهمم باشه حرفاش که بد نبود :دی

میخواستم برم پیاده روی. قطعا اون روزایی که پیاده روی میکردم خیلی پر انرژی تر بودم وای چون دیروز حموم بودم موهام هنوز خیسه منم حال ندارم سشوار بزنم رو مود یخ کردنم نیستم. جدا از اون عصرم مامانم تو خونه از این جلسه هاش داره و اون موقع میرم بیرون پس امروز کنسل شد پیاده روی صبح. 

خب میدونین من خیلی یواش کتاب میخونم ذین خیلی بده. انگار که جون بکنم. از اونور سال تا اینور سال طول کشید تا علیه تفصیرو تموم کنم :/ :دی. البته که کناب سنگینی بود ولی خیلی زمان استراحتم زیاده :/ یعنی کلا وقت هدر میدم الکی در حالی که کاریم نمیکنم :/ در نتیجه با تمام اینتا دلم میخواد که این موضوع رو درستش کنم و خب مثلا الان اتاق روشنو دوروز درامدشو خوندم :/ دوستم دارم بهونما یعنی واقعا ذوق زدم براش ولی یه حالت افسرده طوری شاید شده باشم. به هر حال در حال حاضر تنها سرگرمی و دلگرمیم همین چیزاست نباید احمق بودو نشست بروبر به سقف نگاه کرد. اوووف امیدوارم بتونم. اگه بشینم پاش مثلا یه کتاب اتاق روشن رود تموم میشه یعنی دوروزه شاید. من که کاری ندارم دیگه چرا باید اینقدر کلافه کننده همینم انجام بدم.