روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۲۰۴ مطلب با موضوع «عکسام» ثبت شده است

32 : دوستانه

امروز با فاطمه رفتم بیرون هم خیلی وقت بود ندیده بودیم همو هم بهش قول داده بودم و هم این که خیلی دلم تنگ شده بود براش. با فاطمه خوش میگذره همیشه با این کارای امروزش همش نامه بازیو امضا گرفتن بود به عنوان دانشجوی مهمان دانشگاه هنر ،از دانشگاه تهران .به خاطر دوتا درس چقدر از اینور رفتیم اونور از اونور رفتیم اینور  همش پاسکاریمون میکردن.

دانشگاه هنرو دوباری رفتم توش نمیدونم چرا مردست اصلا یجوریه.البته هر دوباری که من رفتم خلوت بود.شاید برای همین دوسش نداشتم.همه چی خرابه در حال تعمیر ساکت حتی انگار هیچ پنجره ای تو اتاقا نیست که هوا ردو بدل بشه.تنها مزیتش بافت قدیمی بود البته نه خود دانشگاه موزه ملک و ساختمان وزارت امور خارجه فکر کنم بود اون قسمتش و گلدونایی که با گلا جلوی پنجره ی بسته ی اتاقاش بود البته ما قسمت اداریش رفتیم ار باقیه جاهاش خبر ندارم.یه مقدارم منو یاد مدرسه انداخت به خصوص که امروز داشتن عکسای انقلابو 22 بهمنو ردیف میکردن توی راهرو. 

اما در کل خیلی خوش گذشت .با فاطمه ادم میتونه از همه جاوو همه چی حرف بزنه .باهاش راحتم چون مطمیینم اگه قضاوتیم در مورد حرفی داشته باشه بهم میگه با هم حرف میزنیم در موردش اگه عقایدمون فرق داشته باشه اینقدر حرف میزنیم که یا اون منو قانع میکنه یا من اون رو یا هیچکدوممون با دلایل طرف مقابل راضی نمیشیمو کلا در موردش یه مدت حرف نمیزنیم تا به یه چیز جدید برسیم.یعنی فکر کنم جزو ادماییه که من بیشترین میزان حرف زدنو باش دارم.شاید چون همه چیزو میدونه ووو هیچوقت تا الان که خیلی چیزارو تو هر زمینه ای بش گفتم پشیمون نشدم.اصلا جوری رفتار نمیکنه نگران باشی.راز دار خوبیم هست ووووو کلی حسن دیگه البته ایرادای خودشم داره ها همونطور که من دارم. آدمیه که خودشه هرچی که هست روئه .اما لنگه همیم تو سرو کله ی همم بزنیم باز تهش همه چی اوکیه.دلم براش خیلی تنگ شده بود کلی روحیه گرفتم از دیدنش.حتی با این که داشت از زور خواب بیهوش میشدو همه چیو اشتباه میگفت چقدر خندیدم بشو سر به سرش گذاشتم.

فاطمه یکی از خوبای زندگیه منه امیدوارم منم براش همین جایگاهو داشته باشم.


دانشگاه هنر خسته :)

برای دیدن عکسا تو سایز بزرگتر روش کلیک کنین


دانشگاه هنر


دانشگاه هنر


دانشگاه هنر

31 : یه مجموعه سه عکسی. گفتم حالو هوای صبحو شمام ببینین :)

تهران-امروز صبح 3


تهران-امروز صبح 2


تهران-امروز صبح

26 : ابرها ... ابر های پنبه ای... :))))))

آسمووون با هام حرف میزنه دلم میخواد توش غرق بشمممم پرواز کنم رها بشم اوووه چه شعری شد.

دلم عجیب  هوس پرواز داره...

امروز روز خوبیه اولین نشونشم آسمونه ووو ابرهاش .

خیلی وقت بود اینجوری ندیده بودمش انگار اسمووون تهرانم  داره انرژیشو جمع میکنه برای شروع، برای عوض شدن از اون چیزی که همیشه هست.

باید پنجررو باز کنم باید باید برم.


ابرها ابرها...

5 : سحر

خانه


 منو میکشونه سمت خودش این هوا،این ساعت که انگار مدتهاست زمان متوقف شده