روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۲۰۵ مطلب با موضوع «عکسام» ثبت شده است

84 : گفتگو با کافکا

همینجا میگم که من طرفدار این کتابم.با این که از کافکا فقط یه کتاب خوندم (مسخ ) و از یانوش این اولین کتابه اما خب به شدت این کتاب منو گرفتتم.البته باید صبر کرد تا اخرش. حیف حیف باید بخوابم حیف فردا کلاس دارم حیف وگرنه تا خوده صبح بیدار میموندم.کاش امشب تموم شه فردا شب برسه.



گفتگو با کافکا _ نویسنده :گوستاو یانوش _ ترجمه :فرامرز بهزاد _نشر خوارزمی


گفتگو با کافکا گوستاو یانوش



گفتگو با کافکا گوستاو یانوش


گفتگو با کافکا گوستاو یانوش

75 : تموم شد

کتاب خاطره های پراکنده نوشته گلی ترقی نشر نیلوفر تموم شد.دارم  از زور خواب و گرسنگی میمیرم.خون به مغزم نمیرسه درموردش حرفی بزنم.فقط میتونم خوندنشو توصیه کنم نثر خیلی خوبی داشت.و توصیفاتش عالی بود.با این که برای زمان حال نبود اما کسل کننده و حوصله سر بر نبود حتی جذاب هم نوشته بود.تمام حسهارو میشد توش درک کرد بس که زنده بود.همه چیزو میتونستم تصور کنم .دو سه جاش حتی اشکم در اومد.کلا جزو کتابایی بود که دوسش داشتم.

برم صبحونه بخورم احتمالا تا ظهر خوابم ،بعدشم باید عکاسی کنم و بعدش یه فیلم نمایشنامه از بِکِت به اسم من دقیق یادم نیست ساجده نوشته برام تودفترم نمیدونم تو یوتیوب سرچ کنم ببینم بعد از اون دوباره باید عکاسی کنم.استاد گفته اینکارو کنم نمدونم چرا.بعضی وقتا چیزایی میدونه که خودمم نمیدونم.بعضی وقتام انگار فکرمو میخونه انگار دقیقا توی ذهنمه انگار جوابمو میده میدونم اتفاقیه ولی خب همین باعث میشه ادم یجوری بشه حتی مراقب چیزایی که بهش فکر میکنه بشه. مامان هم بعضی وقتا توبعضی چیزا اینطوریه هیچوقت نمیتونم دروغ بگم به این ادما انگاردستم جلوشون روئه انگار دهن باز نکرده میفهمن انگار از مدتها قبل همه چیز رو میدونن.از یه طرف خوبه ادم دوست داره بشناسنش یه جورایی جلوشون خودشه دور از هر نقابی .احتمالا همه مادرا اینجورین و استادم نسبت به همه شاگردا تا دهن باز کنن به خاطر تجربش و برخوردی که این سالا داشته اینجوری شده.البته من کلا تو دروغ گفتن همیشه میلنگیدم اگرم گفته باشم خودمو زود لو میدم.خب زیادم بد نیست.درغگو نمیشی.اما علتشو هیچوقت نفهمیدم که چرا اینجوریم.

همه خوابن نمیدونم چجوری بی سرو صدا برم صبحانه بخورم واقعا گرسنمه.


خاطره های پراکنده گلی طرقی


خاطره های پراکنده گلی طرقی

73 : خاطره های پراکنده


70 : خاطره های پراکنده

خاطره های پراکنده




نمیدونم چجوری توصیف کنم که این کتاب چقدر خوبه و چقدر زندست. واقعا عالیه توصیفاتش واقعا کهارت میخواد اینجوری نوشتن.تقریبا نصفشو خوندم و نمیدونم چجوری زمان گذشت.باقیشو فردا میخونم الان دیگه نزدیک سه نصف شب.باید فردا پاشم عکاسی کنم کلی کار دارم.

69 : خاطرات پراکنده


خاطرات پراکنده




من آخرم نتونستم مقاومت کنم.خب بزور که نباید یه کتابو ادما داد وقتی همش به این یکی کتاب فکر میکنم.اصلا دلم میخواد اونو کم کم تمومش کنم.خب فهمیدنش از خوندش مهم تره در نتیجه به ساز دلم رقصیدمو اینو گرفتم دستم حالا انگار نه انگار پای اون یکی نمیرفتم اینو همینجوری پشت هم میخونم.باید فکرمو به چیزای دیگه مشغول کنم نباید از دستم در بره.نباید نباید.

66 : تو فریاد چشم هایم هستی



تو فریاد چشم هایم هستی

که تا بی نهایت ادامه دارند

تا سایه ای که به وسعت هزار سایه ست

سایه ای از هزار روز بی نام و نشان

چقدر نور

در دستان گسترده ات داری

چقدر شب

در ناگهانی ستارگانی که فرو می افتند

به دنبال تو می گردم

با انگشتانم در میان ابرها جستجو می کنم

در میان بال های پرندگان و برگ ها

و تنها منظره ی رنگ پریده ی میدان شهر پیداست .

هالینا پوشویا توسکا

برگردان : ضیاء قاسمی
هالینا پوشویا توسکا شاعر و نویسندهٔ نامدار زن لهستانی و یکی از مهمترین چهره‌های ادبیات مدرن لهستان است.


خانه!

61 : یاد آوری

الان آروم تر شدم فقط به این فکر کردم این هفته چه کار مفیدی کردم؟.جز سه فصل کتاب قدرت اسطوره خوندن .چرا اینقدر کشش دادم.اگه غر نمیزدمو مدام فکرای بیهوده نمیکردم الان تموم شده بود شاید حتی خیلی بیشترم کمکم بود.فکر کردن به هرچیم خوب نیست .عکسامو دارم جدا میکنم خب فکر کنم عکس خوبم توش هست.این امیدوارم میکنه.از خودمم راضیم درسته ناشیگیری کردمو بی توجهی اما تجربه میشه.باید به اون چیزی که میخوام فکر کنم.کتاب بخونم یاد بگیرم عمل کنم گوش بدم سوادمو ببرم بالا کداییه که حفظ  کردم برای خودم.نباید دیگه وقت هدر بدم. این هفته گذشت با مریضی و بیحالی تنبلی و غر غر گذشت اما توش فکر مفیدم کردم .واسه عکاسی ایده قابل قبولی پیدا کردم.سه فصل کتاب خوندم.کارای چند تا عکاسو دیدم.حالا باید خودمو جمع کنمو یادم بیاد وقت نباید هدر بدم.نباید بزارم فکرم منحرف بشه از اون چیزی که باید روش متمرکز بشم.دلم نمیخواد روزام ناراحت کننده باشه اونم وقتی بهترین روزاییه که میتونم داشته باشم با بهترین ادما. عکسارو که جدا کنم اگه خوابم نبرد کتابو دست میگیرم دوباره که هم بع نتیجه برسه هم واسه هفته ی دیگه جلو بیفتم.

تصممیم گرفته بودم موقع انجام یه پروژم عکاسیه غیر اون انجام ندم.یعنی استاد گفت این کار درست نیست و فکرمون باید رو همین متمرکز بشه اما امروز از دستم در رفت خب یهویی شد گرفتنشون.5 تا البته بیشتر نیست یکی شو میزارم.بجز کم کردن کیفیتش هیچ ادیتی نداره :)

پرواز

58 : شبانه

از اونجایی که خیلی خوش شانسم امشب بارون گرفت اصلا نمیدونم جریان چیه تا من تستمو میزنم میخوام ادامش بدم که بهتر بشه در های رحمت الهی باز میشه بازم شکر میمیرم واسه بارون اما نرفتم عکاسی.بابا بیرون بود اومد خونه گفت داره بارون میاد مخوایی بری عکاسی پاشو با ماشین ببرمت گفتم نه دیگه خودم میرم حالا مگه چقدره ؟خب ظاهرا زیاد بود گفتم ولش کن صبح پا میشم میرم دوباره.بابا گفت میبرمت منم از خدا خواسته که تنها نرم اون موقع صبح بیرون دیروز تکو توک ماشین رد میشدو آدم بود باز کسی نباشه خیال ادم راحته اینجوری یه بخشی از هواس پرت خوف فضاست :) .حالا از ساعت ده من دارم زور میزنم بخوابم. اما مگه خوابم میبره از این دنده رو اون دنده. تو کانال کلهر آدرس یه اجراشو تو یوتیوب بود گذاشت رفتم گشتو گذار اونجا.که به آهنگ با من صنما رسیدم.آخ خدا آخه چقدر خوبی تو.خب تو یوتیوب نمییشد دان کنم اما رفتم آپارات دانلود کردم .آدرسش اینجاست روی هر کدوم خواستین کلیک کنین =»  آپارات     یوتیوب

حالا این تو گوشمه وو دارم تو خیال پرسه میزنم.به همه چی و همه کس فکر میکنم.به ادم قبلی که بودم.به الانم.به آیندم.به این که چیشد که این شد به این که با تمام اتفاقهای که برام افتاد با تمام چیزی که از دست دادم چی بدست اوردم.یعنی من کاری نکردم من نمیدونستم از همه جا بی خبر بودم .بهم فهموند بهم یاد داد من که نمیدونستم. روز اولو یادمه حتی نمیتونستم حرف بزنم گوشم عفونت کرده بود سرما خورده بودم  بیشتر از لب خونی میفهمیدم چی باید بشنوم که خب اینقدر حول بودم اینو فراموش کردم. جلوی جلو هم نشسته بودم و خب خیلی هم میترسیدم حرف زیاد شنیده بودم اما من میخواستم تو اون کلاس باشم هرچند که یه عده مخالفشو میخواستن .چه اهمیتی داشت من هیچ پیش زمینه ای نداشتم یادمه اولش باید خودمونو معرفی میکردیم سوال پرسیدن اولیشو جواب دادم دومیو نمیشنیدم چند بارم تکرار کردن  اخرسر گفتم گوشم عفونت کرده درست نمیشنوم اما بازم تمرکز نداشتم زهرا از پشت گفت استاد حکمی تازه فهمیدم چی باید میگفتم استاد درس تاریخچه.از دست خودم عصبی بودم.بقیه راحت حرف میزدن یعنی من فکر میکردم که میزنن از استاد ترم قبلمون  پرسیدن من تته پته میکردم گفتم من نمیتونم درست حرف بزنم خیلی خوب بلد نیستم مثل بقیه حرف بزنم گفتن بقیم بلد نیستن خیلی خوب حرف بزنن.کم کم یادمیگیرین .اون روز کلاس تموم شد آخرش گفتن رو تو باید کار کنم یا رو تو باید کار بشه لعنتی چرا باید این جمله رو دقیقشو یادم نیاد من نفهمیدم برا چی اینو گفتن فقط خجالت زده شدم نمیدونستم چی باید بگم اخرم نفهمیدم چجوری شد عکس العملم فکر کنم یه لبخند نصفه مثل تمام وقتایی که خجالت میکشم.مثل تمام وقتایی که نمیدونم چه عکس العملی درسته. با بچه ها اومدیم بیرون هممون با هم همین نظرو داشتیم که چقدر خوب بودو اصلا شبیه چیزی که بقیه میگفتن نبود. اصلا چرا دارم مرور میکنم؟ اونم الان اینا برای بعد دانشگاست شاید باید بنویسم که مطمئن شم یه جا ثبت شده هست که من چی بودم. دیشب عکسامو مرور میکردم عکسای اون موقعمو حتی تو عکسام یجور دیگم  اصلا معلومه دلم میخواست همشونو پاک کنم .اما به خودم گفتم باید باشن باید یادت بیارن این که چی شد و کی باعث شد. به این فکر میکنم دو سال دیگه کجام دوسال دیگه،ده سال دیگه اگه زنده باشم قراره چی بشه . من قراره چی بشم .ایا بهتر از الانمم یا قراره دوباره به قبل برگردم این میترسونتم.ادم قبلیو قبول کردم یه بخشی از زندگیه منه همه دارن همه میگذرونن از دوره ای به دوره ی دیگه اما این که به اون موقع برگردم متنفر میشم ازش.فکر کردن به آینده میگن احمقانست اما ادم باید بدونه چی میخواد که برا رسیدن بهش قدم برداره دیگه . مثلا یسریا میخوان پول درارن، یسریا ادامه تحصیل بدن مدام ،از این دوره به اون دوره براشون جذابه، یسریا ازدواج کنن فقط، یسریام اول ازدواج بعد همراهش درسو هزار تا از این راه هایی که جلوی پای همست .اما من چی میخوام ؟ میخوام چی بشم ؟ هیچ ایده ای واسه ایندم ندارم دیشب بود فکر کنم بچه ها میگفتن خرداد دفاع کنیم راحت شیم زود تر ظاهرا کلی کارو برنامه دارنو قراره تابستون شلوغی داشته باشن.من اما فقط درگیر اینم که اگه خرداد بخواد همه چی تموم بشه قطعا دیوونه میشم.اصلا تابستون باشه وسط بلاتکلیفی که خب همه چی تموم شد. حالا چیکار کنم.مطمئنم هستم تابستون هیچ اتفاق خاصی قرار نیست بیفته حداقل نه بیشتر از سالهای قبل .این روزا حتی به این که کلا ارشد بخونم یا نه هم فکر میکنم.امسالو که ثبت نام نکردم چون میدونم قبول نمیشم اصلا آمادگیشو ندارم.نمیدونم شاید درستش این باشه هی بدویی تا به یه جایی برسی از این مقطع بپری اون مقطع کم نیاری.اما من اینقدر باهوش نیستم! مگه جنگه مگه مسابقست که بدو بدو بری ارشد مگه آدم نباید برنامه ریزی کنه؟ البته خوب کسایی که برنامه ریزیشونو دارن ارشدشونم میخونن یروزی اینجوری بودم دوسال کنکور خوندم حالا الان خدارو شکر میکنم اومدم همینجا دوسال رتبم برای عکاسی تهرانو هنر خوب نشد اما الان .من واقعا نمیدونم.چرا احساس میکنم بقیه فرق دارن باهام شاید غبطه هم بخورم انگار فقط میخوان گذر کنن بگذرونن راحت بگذرونن حتی به کیفیتش کار ندارن اصلا  به روزاشون فکر نمیکنن به این که چجوری قراره به اون نقطه ی آینده برسن.کاش کش بیاد این ترم این کلاس دیگه کی بتونم لذت این کلاسو تجربه  کنم دیگه کجا درگیر بشمم و دیگه کی خوشحال بشم که ایجوری داره میگذره. احتمالا شهریور دفاع میکنم یعنی مجبورم اما حداقل به بهونه ی پایان نامه کم کم جدا میکنم خودمو.نمیدونم شاید دوسال دیگه این چیزا مسخره بشه شاید برام راه آینده باز بشه مثل تمام این سالایی که گذشت اینقدر اتفاقای خوب و بد پیش اومده که بدونم همه چی میگذره چه فراموش بشه و چه نشه.

خوابم نمیبره نه به اون پرخوابیا نه به این بیخوابیا

انگار همین دیروز بود اومدم دانشگاه.وانگار 4 سال از از کارگاه مستندم میگذره.جریان این زمان چیه؟




با من صنما، دل یک دله کن
گر سر ننهم ، آنگه گله کن
مجنون شده ام، از بهر خدا
زآن زلف خوشت، یک سلسله کن
آخر تو شبی ، رحمی نکنی
بر رنگُ و رُخُ ،همچون زر من
 رحمی نکند ، چشم خوش تو 
بر نوحه و این ، چشم تر من...



عکاسی آنالوگ
دلم حتی عکاسیه آنالوگو ظهورو چاپ میخواد.یه روز برا خودم وسایلشو میگیرم :)

41 : پدربزرگ ها هم قصه میگویند

نمیدونم چجوری شد خوابم برد.اصلا بیهوش شدمو زمانو از دست دادم .زیاد عادت ندارم خواب عصر داشته باشم اما انگار صدای ساز کلهر برام حکم لالایی رو داشت. مامان با دادن یه لیوان آب انار بیدارم کرد منم که شکمو خوردمو دوباره دراز کشیدم اما بیدار بودم.بعدش گفت داریم میریم خونه باباجی.منم دیدم خیلی وقته نرفتمو پاشدم حاضر شدم باهاشون برم.خدا سایشونو نگه داره بالا سرمون.چقدر قربون صدقم میره وو برام دعا میکنه حتی از خاطراتشم میگفت.از زمستونای اون سال ها.دستور پخت یه غذام یادم داد .بابا جی معمار و آشپز بوده و ... حتی از مامانشم گفت چجوری رشته برای آش درست میکرده و چجوری میخورده.عجیب نه ؟ یه حسی به آدم دست میده وقتی در مورد مادر بزرگ مامانم میشنوم یا بابام.یعنی من میشم ندیدشون.یعنی ممکنه ندیده منم در موردم کنجکاوی کنه؟ چه حس بدیه. دلم نمیخواد ندیده داشته باشم -___-  اووووه فکر آدم تا کجا که نمیره ها نمیخوام فکر کنم بش اصلا :)


باید دنبال کار بگردم.به نظرتون من چیکاره میتونم بشم؟حتی نمیدونم دنبال چه کاری باید بگردم.




بغیر از کراپش و کم کردن حجمش ادیتی نداره.اون ترم چقدر خودمو میکشتم برای عکسایی اینجوری.من هنوز کارای جاکوملیو دوست دارم حتی خودش رو هم اما یه جای کارم ایراد داره که نمیتونم مثل خودش عکاسی .کنم


خانه -حیاط

36 : آسمان

آسمان یادآور تمام آن چیزهایی است که میتوان برای مدت کوتاهی فراموش کرد!

...

باد ،که با حرکت ابرها کمی محسوس میشود ،میوزد .

برای این که یاد آوری کند زمان این توهم ها رو به پایان است.


از "آ" به "خ"

«جان برجر»


دوست ندارم تمومش کنم . میدونم مسخرست اما دلم نمیاد .دیگه آخراشه...




آسمان