روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۲۰۴ مطلب با موضوع «عکسام» ثبت شده است

2145 : عکاسی

امروز رفتم عکاسی دوباره. زیاد خوب نبود چون گربه هارو یه آقایی غذا میده بهشون نه این که بد باشه من زود رفتم باید دیرتر میرفتم. بعد این که غذا میخوردن یه جا جمع بودن به استثنای یکی دوتاشون. شایدم باید صبر میکردم اما دیگه اومدم تعداد عکسام کمه اما چند تاشو دوست دارم. نمیدونم اون نتیجه ای رو که میخوام گرفتم یا نه. ولی تا چاپ نکنم معلوم نمیشه.این طوری فکر میکنم. 

آسمون امروز چقدر قشنگه. 

کلی کارامو نکردم مقاله دیکه نخوندم احتمالا نمیخونم امروز. به جاش همون کتابمو ادامه میدم. 

دفترم هم باید بخونم چند تا عکاسم ببینمو فرانسویم بخونم. اینا مونده.


عکسم نا امید داشتم برمیگشتم خونه دیدم اقا داره از روبرو میاد منو دید راشو داشت کج میکرد که ازش عکس گرفتم  فکر کنم گربه های اینجا دیگه منو میشناسن :))))))


2117 : میدونم! من یه سرخوش دیوونه‌ام .



2104 : مجموعه عکس

خب من عکسهام رو دوباره دیدم و تونستم ۱۵ تا عکس رو در غالب یک مجموعه کنار هم قرار بدم با اون ایده و فکری که داشتم.هرچند قرار نیست تموم شده باشه تازه اول کاره که باید ادامه اش بدم و سعی کنم بهترش کنم. باید ببرمشون چاپ اینجوری نمیشه.  میرم کارای عقب مونده مثل زبان رو انجام بدم.امشب بازم بیدار میمونم و کتابمو شروع میکنم. دلم میخواد برادران کارامازوف رو بخونم. سونتاگ حسابی ازش تعریف میکرد. نمیتونم صبر کنم.

2100 : عزیز ترین ها

نمیدونم دفعه ی چندم هست که این کتاب رو میخونم. فقط میدونم یکی از عزیز ترین کتابایی که دارم. و از یه عزیز دوست داشتنی هدیه گرفتمش که باز درمورد یکی دیگه از عزیزترینهاست. خلاصه که میدونم قبلا خوندمش اما تکراری نمیشه. چقدر دوست دارم مثل سونتاگ بشم. خیلی دوسش دارم.

دیگه امشب خیلی اینجا بودم بهتره برم کار کنم. فعلا تا فردا!


2083 : یکشنبه

امروز همه تمرکزم تقریبا رو خوندن کتاب هست. و بعدش زبان و باقی کارها میفته برای اخر شب. یه خورده هم خوابم گرفته اما میخوام از اون قهوه های تلخ مها بخورم و احتمالا بعدش یه پارچ آب :/

میخوای عکسامو ببینی؟ حتی با این که درست شکل نگرفته؟ خب راستش فکر نکنم حالا برم چاپ کنم:( میدونم تصمیم داشتم تو فضای مجازی عکسامو نزارم اما اینجا که مجازی نیست اینجا کل زندگیه من ریخته بعد چند تا از عکسام نباشه؟ مسخره نیست؟ حالا نه این که کل مجموعه هامو آپلود کنم اما گاهی برای دلخوشی که شاید کسی ببینه. 

دلم میخواد بازم برم عکاسی اما کتاب خیلی عقبم از ۵۰۰ صفحه ۲۳۰ صفحه اشو خوندم. امروز کلیشو جلو میبرم و جایزه ام فردا عکاسی هست. استادم میگفت نمیشه بخوای مثل اگلستون بشی و عکاسی نکنی. یعنی نه این که سالی یه بار عکاسی کنی دلتم بخواد شبیه کسی بشی. تمرین میخواد و ممارست. من خودم خوب نبودم توش اما تصمیم گرفتم براش وقت بذارم جوری که جزوی جدانشدنی از زندگیم بشه.





2081 : بعد از عکاسی

روزایی که میرم عکاسی اصلا نمیتونم کاری کنم بعدش اینقدر که فکرم درگیر میشه تمرکزم روی عکسام میره نه کارای دیگه. دوباره عکسامو نگاه میکردم دیدم عکسام تکی نگاه بشه چیزی نیست ولی اگه باهم نگاه بشه چیزه باحالی میشه. یعنی میدونم کلا تک عکس معنا نداره ولی خب توی این کلی گفتم عکسامو خودم دوست دارم. فکر کنم اولین باره راحت میرم راه میرم عکس میگیرم و در به در نگاهم پی گربه هاست. دلم میخواد براشون غذاهم بگیرم بدم بعد عکسم بهشون بدم :دی. خدا این خوشیارو از ما نگیره. قیمت چاپ عکسو دیدم سرم سوت کشید البته شاید جاهای دیگه ارزون تر باشه اما یکیشو که دیدم کپ کردم. من که آرزوی اتاقک زدنمو به گور میبرم خدایی این یکیو از ادم نگیرن. باید برم سر کار. باید این یکسالو سخت کار کنم و سال دیگه برم هرجا شد کار کنم بزورم شده چیزایی که لازم تهیه کنم واسه خودم. با اولین حقوقم میرم عکسامو چاپ میکنم :دی

من خسیس نیستم فقط پول تو جیبیم اونقدری نیست که همه کار بتونم کنم فعلا تمرکزم روی کتاباست و خوندنشون. :(

2080 : عکاسی

نمیدونم چی درسته چی درست نیست. گیجم. امروزم رفتم عکاسی اولش که قربونش برم گریه ها نیستو نابود بودن دیگه از چهار چهارو نیم کم کم اومدن بیرون. و نمیدونمم چرا از گربه دارم عکس میگیرم ملت با علامت سوال نگاه میکنن :/ هنوز مجموعه ام شکل نگرفته با این حال واقعا درگیرشم. خدا کنه از پسش بر بیام. نمیدونم عکسام خوبه یا نه سعی کردم هر سه دفعه ای که فعلا رفتمو نگاه کنم و اوناییشو که خوبن کنار هم بذارم. این اولین بار نیست که عکاسی شهری میکنم اما هیچوقت اینجوری نبوده با کل شهر طرف باشم شاید واسه همین هم اینقدر سخت به نظر میرسه. 

حس بچه ای رو دارم که قراره راه رفتن یاد بگیره. تا نخوره زمین که راه نمیفته. کاش بالاخره یاد بگیرم  زیادم خراب نکنم  . هوس کردم عکسامو بدم چاپ. ماه جدید البته.


من میگفتم مجبور نیستم عکاسی برم.از وقتی ریلکه رو خوندم پیش خودم میگم ناگزیرم عکاسی کنم؟ ته دلم میگه آره شاید واسه همین دوباره دارم عکاسی میکنم. اصلا فکر منو درگیر کرده. من مجبور نیستم عکاسی کنم ولی عکاسی میکنم.   



ن  

2078 : مجموعه جدید

تصمیم گرفتم مجموعه امو ادامه بدم هرچند که اولش ضعیف. به هر حال این اگه عیدمو در نظر نگیریم اولین مجموعه امه بعد از دانشگاه که شروع میکنم. قرار نیست عالی باشه. امیدوارم هرچی جلوتر میرم کارمو بهتر کنم.





2027 : عکاسی

امروز همه کارامو نرسیدم انجام بدم. اما مقاله رو خوندم که خیلی چیزاش یادم رفته بود :( چند تا از عکاسایی هم که دوست دارم دیدم دوباره که نمیدونم نتیجه داد یا نه. عکاسیم رفتم یه خورده دیر شد باید زود تر برم از این به بعد. فکر کنم خیلی بد شدم :( نمیدونم چجوری رو خودم کار کنم تو عکاسی. کاش میشد یه راهی بود میفهمیدم چجوری باید خودمو درست کنم اصلا اعتماد به نفس ندارم. :( بیخیال نمیتونم چیزی بگم دیگه. دلم گرفته که خراب کردم. البته نه این که عکسام بد باشه ها نه چند تاش خوب شد به نظر خثدم ولی یه جای کارم میلنگه. کجاش؟ نمیدونم شایدم همش توهم. کاش میتونستم هیچی بیخیال خیلی خستم بهتره بخوابم فردا صبح زود بیدار بشم کار کنم. 


بیشتر کار میکنم. فقط به خودم میگم انجامش باید بدی. 







1978 : دربارهٔ بیداری

میدونی این کتابارو که میبینم و میخونم خیلی کیف میکنم انگار منو میبرن تو چیزایی که برام ارزش دارن. چیزایی که براشون تلاش میکنم آدمایی که احساس میکنم بهم نزدیکن انگار میشناسمشون انگار یه اشتراکی بین خودمو نویسنده یا خود کتاب پیدا میکنم. خب این توی همه ی کتابها هست. حتی این که کتاب عکس هست هم. خود آقای پور آزاد هم اولش میگه.  نمیدونم چندمین بار بود دیدم کتابو از اول تا آخر. دلم عکاسی خواست دیدن عکسهامو امشب شاید باز برم سراغش. یاد اون نشست افتادم که میگفت اگه این مطالبی که توی کلاسا بهشون پی میبریم اگه درست پیگیریش نکنیم تهش فقط یه افسردگی میمونه و نکته ای نداره. اتفاقی برای آدم نمیفته. به هر حال خوندن این کتاب تو این موقعیت یادم انداخت باید به این چیزا فکر کنم چرا کار میکنم میخوام چی باشم تو عکاسی میخوام کجا باشم. عمرمو برای چی میخوام بذارم. قراره یه شروع دوباره داشته باشم. فرصتشو دارم سال ۹۷ با همه کمی و زیادیش گذشت و دیگه اخرین روزاش هست که داره میگذره. امسال سعی میکنم بیشتر کار کنم. دلم میخواد شکل کسایی بشم که دوسشون دارم و قبولشون دارم.


خب دیگه گوشیم باتریش داره تموم میشه. میخوام مقاله بخونم. مقالهٔ خودهای دیگر در خود نگاری عکاسانه نوشتهٔ رابرت .اس. سوبیسک ، ترجمهٔ فرشید آذرنگ و فرهاد فخریان