روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۲۰۴ مطلب با موضوع «عکسام» ثبت شده است

2467 : متن لذت بخش، متن سرخوشی بخش

کتاب لذت متن ، نوشتهٔ رولان بارت ، ترجمهٔ پیام یزدانجو ، نشر مرکز

 

کتاب لذت متن ، نوشتهٔ رولان بارت ، ترجمهٔ پیام یزدانجو ، نشر مرکز

 

2378 : شبی که ماه قرمز بود...

2362 : کنج دنج جدید

امروز بر عکس ظاهرش روز شلوغی بود. اشتباه کردم دیر بیدار شدم همینجوری وقتو هدر دادم. اما گذشت دیگه. کمک مها کردم نهار درست کردم بعد رفتم بیرون اومدم کنج دنج جدیدمو چیدم یعنی اتاقو مرتب کردم یسریاش وسایل من بود که ولو بود. هنوز جارو نکردم بابا خوابه. الان میخوام بشینم کتابمو بخونم مهام رفته بیرون دوستشو ببینه مامانم خونه باباحاجی بابا هم که خوابه. خودممو تو. امروز ۲۲ امه باورم نمیشه چقدر زود گذشت من هیچکار نکردم شهریور :/ داره تموم میشه حتی جز کتابم کاری نکردم. دیگه زیادی خیلی خیلی زیاد بهم خوش گذشته . به خاطرش واقعا متاسفم تقصیر خودمه نه بقیه باید میفهمیدم که وقت نیست و یادم میموند که چقدر کار دارم. امیدوارم بتونم جبران کنم. این بود مائده میگفتی میخوام استادمو خوشحال کنم؟ گند زدی که. ادعا هم داری بشین سر کارت بچه. برم به کارم برسم. میخوای عکس کنج دنج جدیدمو ببینی ؟؟؟ ایناهااااش تینجا جای منه: هنوز جمع نیست چراغ مطالعهامم یادم رفت بذارم  بابا هم بیدار شد شاید جارو کنم اتاقو راحت شم  شایدم نه اره بعد رفتن مها جارو میکنم  . اقا یوسفم هست تو عکس و مجبور شدم یه عکسو برگردونم معلوم نشه . همین

 

2356 : سال قبل

میخوام چند تا عکس آپلود کنم. ببینی ازم مال پاییز پارساله. کی فکرشو میکرد امسال اینجوری بشه و ما کلا درگیر سفر بشیم. امروز کار کردم هرچند درگیر ازمون انلاینه هم هستم هنوز باز نشده :/ اما خب کار کردم هرچند کم و کند سعی میکنم سرعتمو بیشتر کنم . فکرم میپره چون. جدا از این خب کلی کار داریم ث. یکی دیگه قراره بره من کار دارم :دی  شاید یه هفته ی اول پیشش بمونم . حالا ببینیم چی پیش میاد. اینم میگذره. امروز مها رفته بود پیش استادش. اینقدر حسودیم شد که نگو. کلی استادشو خوشحال کرد. کاش منم بتونم کار کنم استادمو خوشحال کنم. یعنی میشه؟ به این امید فقط کار میکنم. همین یه ذره اهنگ گوش میدم بعد باز میشینم پای کتابم. راستی بحث عکس شد دیشب فهمیدم رابرت فران عکاس آمریکایی فوت کرد. خیلی ناراحت شدم. یعنی ما میتونیم مثل این ادما باشیم؟ به همین خوبی که بودن یا دیگه اتفاق نمی افتن.  

 

 

 

2341 : عکاسی

یه خورده کسل شده بودم. نشستم عکسامو روشون کار کردن یعنی انتخابشون. از شمال پارسال عکس مونده که جدا نکردم. دلم میخواد اینجا هم بذارم. من که جز اینجا جایی رو ندارم. ادم تو دفتر خاطراتش همه چیشو مینویسه و میذاره. دیگه وب من که از دفتر خاطرات گذشته :دی دلم میخواد عکاسی کنم فردا دوباره امتحان میکنم. 

 

 

 

2333 : خانه

الان که دارم مینویسم بعد از مدتها پای لپ تاپم.داشتم عکسامو میدیدم  خیلی قاطی پاتی شده باید براش وقت بذارم. کتاب جدید رو شروع کردم محاکمه ی کافکارو با ترجمه ی علی اصغر حداد نشر ماهی. زبانم فقط نکالیفشو انجام دادم نمیدونم چرا اصلا امروز یجوری بود. یه جور بد که خودمم نمیدونمم چطور بگم. حوصله نداشتم از یه طرف هم الان خوابم نمیاد که بخوابم باید کانورسیشنو حفظ کنم اما حالش نمیاد. هرچند که در اخر باید انجام بدم. نمیدونم وقتی حرفی ندارم چرا باید بیام اینجا تا بنویسم.حالم گرفتست. ولش کن بزار از کتاب بگم. شروعش مثل مسخ بود. یروز کسی از خواب بیدار میشه و میبینه یه اتفاق عجیب افتاده. من فقط یه فصلش رو خوندم درست نیست بیشتر از این حرفی بزنم. ولی این متن رو پشت جلد نوشته بود دقیقا حال کافکا رو دارم ببین:  « مدام میکوشم چیزی بیان ناشدنی را بیان کنم چیزی توضیح ناپذیر را توضیح بدهم. از چیزی بگویم که در استخوان ها دارم، چیزی که فقط در استخوان ها تجربه پذیر است. چه بسا این چیز در اصل همان ترسی ست که گاهی درباره اش گفت و گو شد ، ولی ترسی تسری یافته به همه چیز ، ترس از بزرگترین و کوچکترین ، ترس ، ترسی شدید از به زبان آوردن یک حرف . البته شاید این ترس فقط ترس نیست ، شاید چیزیست فراتر از هرچه که موجب ترس می شود. » ادم بعضی وقتا اینجوری میشه دیگه این که بی حوصله میشه.کارمو میکنم اما کلافه ام بی حوصله دوست دارم اینجوری نباشم اما نمیدونم چرا نمیتونم.احساس میکنم اگه هدفمو از دست بدم دیگه نتونم ادامه بدم احساس میکنم میترسم از این حس پوچ بودن یا شدن زندگی.  احساس میکنم فقط همینو از زندگی دارم یه هدف دوروو دراز با راهی که نا معلومه.شاید نباید فکر کنم اصلا همه ی اینا از مزخرفاته ذهنمه. خودم رفته اون عقب راحت پاشو انداخته رو پاشو انگار نه انگار که من دارم نابود میشم. بگذریم مجموعه جدیدم هنوز شکل نگرفته دارم روش کار میکنم. چند تا عکس امروز گرفتم. نمیدونم چجورین انگار حوصله فکر کردن نداشته باشم. اما تو ببین. میدونم عالی نیست اما میخوام بذارمش. شاید حالو هوام معلوم بشه شاید این مزخرفاتی که گفتم به هیچی ربطی نداره  . با این حال من میگم من نشون میدم بذار بگن عکساش خوب نیست. بزار بگن من دیوونه شدم. اصلا هیچی نگن.بیخیال بهتره ادامه ندم این حرفارو.

 

 

2313 : ...کتاب معنارا می آفریند، معنا زندگی را

بالاخره تموم شد. الان که دارم مینویسم باید سریع بعدش برم حموم چون باید برای مراسم شوهر خالم برم. و دیر شده. اما باید کتابو میخوندم. خیلی بخش هایی بود که هنوز نمیفهمیدم اما از دفعه اولی که خوندم الان بیشتر و بهتر فهمیده میشد. خیلی قسمتهای دیگه ای بود تا بذارم اما چون طولانی بودن نذاشتمو گفتم شاید کسی نخونه. در کل کتاب خوبی بود. من که حال کردم باهاش چون در مورد چیزی بود که من انجامش میدم. از این باز کردنش از این چی میگن جزئی دیدمش خوشم اومد منظورم روشن کردنش هست واژه اش رو الان یادم نمیاد. همین بهتره برم که دیر شد. 

 

من مجذوب زبان میشوم زیرا زبان بر من زخمه زده یا مرا می فریبد.

 

 

 

 

2260 : از اینجا شروع شد...

امروز قراره برای گوشم بعد سه چهار سال برم دکتر. به نظر خودم بدتر شده. دنبال شنوایی سنجیم بودم که همشو از اول پیدا کردم. فکر کردم شاید ماجرا از اینجا شروع شده باشه :

 

 

میبینی فقط یه ضایعه تو گوش راستم بود . اما از سال ۹۴ هر دوتا گوشم ضعیف شد . چرا من اینقدر بدشانس بودم؟ اصلا این چیه که به شانس ربط داشته باشه مائده . حالم گرفته است . میترسم برم بگن کاریش نمیشه کرد. میترسم خبر بدی بگیرم اما نباید مثل احمقا رفتار کنم. شاید راهی باشه. شایدم باید تکلیفم روشن بشه. شایدم زمان زیادی نداشته باشم برای شنیدن. به نظرت میشه آهنگ هایی که دوست دارم یا صداهای کسایی که دوسشون دارمو تو خاطرم نگه دارم؟ میشه اون تن صدا تو خاطرم بمونه؟ اصلا اکثر مردم به همچین چیزی فکر میکنن؟ هرچی به مامان میگم خودم میخوام تنها برم گوش نمیکنه فکر میکنه من بهش نمیگم چی میگه دکتر شایدم حق داره من نگم. مامان امیدواره راه درمانی براش باشه اما من میدونم که نیست. حداقل این چیزیه که اویولوژیست به من گفت. گفت سلولهای گوشتو از دست دادی و نمیشه دوباره برگرده. بیخیال مهم نیست اصلا اینا چیه کله سحری دارم بهت میگم. بیا امروزو شروع کنیم فعلا وقت دارم که کتاب بخونم تازه وقتی برگردم باید کلی بشینم پای زبانم که حوصله ام نمیاد ولی چاره ای نیست. بهتره برم یه ذره آهنگ گوش میکنم نمیدونم چرا گیر دادم به پالت :/ یه زمانی اصلا خوشم نمیومد ازش چون یکی از نوازنده هاش معلم کلاس کنکورم بود منم بدم میومد ازش :/ ولی الان فکر میکنم چرا از بیچاره بدم میومد فقط چون شبیه یه ادم عوضی بود:/ بیخیال بهتره برم. برام امیدوار باش خبر بدی نگیرم یا حداقل توانایی روبرو شدن باهاش و پذیرفتنش رو داشته باشم.

 

 

 

 

2258 : یه روز زمستونی دور. خیلی دور

من تو یه روز زمستونی سرد جا موندم. یه روز زمستونی خیلی دور... یه روز پر از حسهایی که به زبون نمیان اما مدام بدنم یادش میاد. تک تک سلولها. حتی با فکر کردن بهش گریه ام میگیره. این که احساس میکنم دیگه هرگز اتفاق نمیفته.