روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۱۴۱ مطلب با موضوع «عکسام» ثبت شده است

1252 : گفت‌وگوها


اتاق‌روشن، نوشتهٔ رولان‌بارت، ترجمهٔ فرشیدآذرنگ، نشرحرفه‌نویسنده


+ ...نوعی پدیدهٔ شمایلی نو، که به لحاظ انسان شناختی کاملاً جدید است. 


+ آن‌چه مرا در این مسیر هدایت میکند، لذت یا میل من در برابر بعضی از عکس‌ها است.

+ میخواهم بدانم که چه چیزی در برخی از عکس‌ها هست که درگیرم میکند که ضرورتا ناشی از موضوع تصویر نیست. 


+ من عاشق رابطهٔ تصویر و متن‌ام، رابطه‌ای بسیار دشوار که ماحصل آن اما حظی وافر و زاینده است، همان‌ گونه که شاعران معمولا از کار بر روی اوزان و فنون مشکل شعر و شاعری لذت میبرند. 

معادل مدرن چنین کاری، یافتن رابطهٔ میان متن و تصاویر است. از طرفی باید گفت که اگر عکاسی را به عنوان موضوع کتابم انتخاب کرده‌ام، به نوعی آن را در تقابل با فیلم قرار داده‌ام. زیرا من رابطهٔ خوشایندی با عکس دارم و عاشق آن ام که به عکس‌ها نگاه کنم، در حالی که رابطه‌ام با فیلم چندان راحت نیست حتی تا اندازه ای نسبت به آن دافعه دارم. نه این که اصلا به سینما نروم ولی در نهایت به گونه‌ای متناقض نما و عجیب ، عکاسی را در پانتئون شخصی کوچک خودم بالاتر از سینما میگذارم. 


+ هر عکسی در برابر هنر مسئول و پاسخگوست، البته به جز (به شکلی متناقض) عکس های هنری. 

+ عکاسی مفهوم و نیت هنر را جابجا میکند و تغییر میدهد و به همین دلیل جایگاه خاصی در مسیر دنیا دارد.

+ عکس قربانی قدرت فوق‌العاده‌ی خود شده است. اشتهار عکاسی به این که رونوشتی دقیق از واقعیت و یا برشی از واقعیت است، موجب شده که تا به حال هیچ کس در مورد قدرت واقعی و دلالت های ضمنی آن تأمل نکند. 


+ عکس نمیتواند رو نوشتی ساده و صرف از ابژه ای باشد که ظاهرا طبیعی است، حتی اگر دلیل آن را صرفا یک بعدی بودن عکس لحاظ کنیم ؛ از این گذشته عکاسی نمیتواند هنر باشد زیرا به شکلی مکانیکی رونویسی میکند. بداقبالی دوگانه‌ی عکاسی همین است و هر نظریه‌ای در مورد عکاسی باید از همین تناقض دشوار آغاز کند. 


+ به نظر من عکاس اساسا به ذهنیت خودش شهادت میدهد یعنی به نحوه‌ی رویارویی خودش در مقام سوژه با ابژه.

+ حقیقت دارد که عکس شاهد و مدرک است. اما شاهد چیزی که دیگر نیست.  


+ عکاسی بخش مهم و سازنده‌ی تمدن ماست. دلیلی وجود ندارد تا مثل نقاشی و فیلم بر آن تأمل نکنیم.


+ بعضی از عکس‌ها وقتی که با فقدان و خلاء نسبت دارند ، شمارا فراتر از خودتان میبرند، و در این معنا اتاق روشن ، در ساحت ماتم و سوگ ، قرینه‌ی گفتار یک عاشق است.




خب حقیقت اینه که کلی فکر تو مخم اما نمیخوام بنویسم بزارین نتیجه‌اشو که در واقع بازتاب عملم هست یادداشت کنم به مرور. ببینیم چی میشه. خلاصش شاید این باشه که یسری چیزا نباید رسوب بشه. باید که مدام هَمِش زد. باید درگیر شد. باید لذت برد. باید به همون چیزایی که شاید به نظر برای بعضیا البته کوچیک یا ساده میاد چسبید و نگهشون داشت و برای همیشه ادامه داد انجام داد. یروزی به نتیجه میرسه. باید زحمت کشید و جنگید حتی با خودت خودی که شاید هرازگاهی خسته بشه کم بیاره و فکر کنه دیگه  نمیتونه. باید جنگید. بگذریم دیگه بیشتر حرف بزنم مثل قبل میشه. 

دیشب تصمیم گرفتم قبل خواب یه جا به جایی داشته باشم توی مکان نشستنم وسایلمو این داستانا. ادم باید حال کنه. الان احساس میکنم شاید بعد چند ماه بالاخره کنج دنجمان پیدا شده. شایدم نباید کنجای دنج‌ با تنبلی خراب کنم! باید محکم نگهش داشت. 

دیگه این که گاهی فکر میکنم آدما شاید خیلی حرفامو فازمو زندگیمو درک نکنن. نه که به دلیل خاص بپدن من باشه. ابدا. ظاهرا بیش از حد انگار چیزای در نظر اونا پیش و پا افتاده دغدغه‌ام هست. زندگی منو درواقع همینا مهم میکنن. چیزای بدور ار شاید تشریفات. خیلی ساده و کوچیک به نر میان دغدغه های زندگیم اما مهمن. خیلی مهم. گاهی از نفهمیده شدن حرفام عصبی میشم. از این جدا بودن نه نه خیلا اتفاقا با بعضیا اشتراکاتی دارم که شاید همین یه دلگرمی باشه برام که هستن کسایی که بفهمن. ولی خب گاهی احساس میکنم شاید غیر قابل درکم. شاید منم درک نمیکنم. نمیدونم. حداقب دلم میخواد خودمو متصل نگه دارم حداقل از چیزی که احساس میکنم خود منه و شاید اخساس اشنایی و آرامش میکنم باهاش خودمو جدا نکنم. گاهی چیزای کوچیک چقدر فاصله هارو زیاد میکنن. فاصله تو با ادمهارو. اما رضایتی هست که چقدر خوبه با این که دوست دارم شبیه کسایی باشم و هنوز نشدم اما شبیه کسایی که دوست ندارمم به طور کلی نشدم. بیخیال شاید چرت میگم. 
از بارت از نحوه تفکرش راجع به عکاسی لذت میبرم و خوشم میاد. از این دیدی که خودمم یه روز نداشتم هیچ درکی ازش. از نحوه تأمل و نگاهی که به عکس و عکاسی داره.

قرار بود با گوشی عکس نگیرم اما خب این روزا حال و حوصله عکاسی با دوربین و مجموعه هامو ندارم شاید برا اینه که اشکالی نمیبینم فعلا کوتاه خیلی تا حالم خوب بشه.  

کلا فکر میکنم باید یه نمایی از پنجره داشته باشم.  از نور. یاد شعر فروغ افتادم : من در پناه پنجره‌ام. با آفتاب رابطه دارم.





 یک پنجره برای دیدن 

یک پنجره برای شنیدن

یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را 

از بخشش شبانه عطر ستاره های کریم سرشار میکند

و میشود از آنجا

خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد

یک پنجره برای من کافیست...

 

من از دیار عروسکها می آیم

از زیر سایه های درختان کاغذی 

در باغ یک کتاب مصور

از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق

در کوچه های خاکی معصومیت

از سالهای رشد حروف پریده رنگ الفبا 

در پشت میزهای مدرسه مسلول...

 

یک پنجره برای من کافیست

یک پنجره به لحظه آگاهی و نگاه و سکوت

اکنون نهال گردو آنقدر قد کشیده است که دیوار را برای برگ های جوانش معنا کند

از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را

آیا زمین که زیر پای تو میلرزد تنها تر از تو نیست؟...

 

همیشه خواب ها         

از ارتفاع ساده لوحی خود پرت میشوند و میمیرند

من شبدر چهار پری را میبویم 

که روی گور مفاهیم کهنه روییده است...

آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت

تا به خدای خوب که در پشت بام خانه قدم میزند سلام بگویم؟

 

حس میکنم که وقت گذشته است

حس میکنم که لحظه سهم من از برگ های تاریخ است

حس میکنم که میز فاصله کاذبیست در میان گیسوان من و دست های این غریبه غمگین

 

حرفی به من بزن 

آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو میبخشد

جز درک حس زنده بودن از تو چه میخواهد؟

 

حرفی به من بزن

من در پناه پنجره ام

با آفتاب رابطه دارم.


فروغ


1249 : درآمد

اتاق روشن ، نوشتهٔ رولان‌بارت، ترجمهٔ فرشیدآذرنگ، نشر حرفه‌نویسنده



+ عکاسی رابطه‌ای است با جهان به میانجی اشیاء. 

+ تا زمانی که عکاسی بر عینیت بیرون متکی است، قصد کوچک شمردن و تحقیر آن را ندارد. شاید عکاسی مدام از دنیاانتقاد کند اما هیچ‌گاه نادیده‌اش نمیگیرد. 

+ عکاسی، بازگشت و نگاه به دنیا است، حتی اگر هیچ شباهتی به آن نداشته باشد. عکاسی یعنی نگاه مدام به خود شیء. عکاسی یعنی تأکید بر جهان و خود اشیاء، متی اگر مناسبت و انتقالی در میان نباشد. عکاسی در پی نشانه های حضور است؛ حضور هستی؛ و از این راه به گفت و گو با دنیا برمی‌خیزد. ( و در گفت‌وگو، هم بر حضور دیگری واقف میشویم و هم به میانجی‌اش خود را می‌شناسیم). 

نشانه های حضور. اغا من یه نیم مجموعه داشتم یعنی هرچند بعپش بیخیال شدما همون مجموعه ای که تابستون ۹۵ سعی داشتم کار کنم. اسمشم پس از اینجا اوورده بودم :دی البته یه جا دیگم بود که من اون موقع نفهمیدم اما الان میفهمم!


+ عکس با گذشته درگیر است (مثل فاکنر، که سارتر دربارهٔ خشم و هیاهوی او میگوید: در نظر فاکنر، زمان گذشته هرگز از میان نمیرود؛ بدبختانه همیشه حاضر است؛مشغلهٔ دائمی ذهن است) اما خودش هیچ گذشته‌ای ندارد. گذشته نیت و ذهنیت عکس است؛ عکس با مرگ عجین است. و به میانجی همین مرگ، اهمیت و لطف نوشتهٔ بارت، در نزدیکی و همنوایی و تجمعی است که او میان دنیا، عشق، عکاسی و مادر پدید آورده. 


+ این کتاب دربارهٔ حسرت است؛ حسرتِ نبودنِ کسی، و این عصارهٔ مرگ است. ... بارت پس از مرگ مادر ، با تأمل در عکس‌های او، به تأمل در عکاسی پرداخت و این کتاب شورانگیز، ثمره آن مواجهه و احساس شد. 


اتاق روشن ، رولان بارت، فرشیدآذرنگ ، نشر حرفه نویسنده


اتاق روشن ، رولان بارت، فرشیدآذرنگ ، نشر حرفه نویسنده


+نگاهی دوباره به نوشته‌هایی مربوط به سی‌ و اندی سال پیش کار سودمندی نیست. انرژی درونی منِ نویسنده همیشه وادارم کرده نگاهی رو به جلو داشته باشم ، حس کنم هنوز اول راهم، واقعا اول راه ، همین حالا، واین باعث میشود فکر دوباره به نویسنده‌ای که آن موقع ها به معنای واقع کلمه تازه کار بوده به سختی در حوصله‌ام بگنجد. 


+آزادی‌هایی که من جانبشان را میگرفتم، شور و شررهایی که من خواهانشان بودم، آن موقع ــ البته هنوز هم ــ به نظرم کاملا سنتی می‌آمدن.  خودم را جنگجویی نوپا میدیدم در نبردی بسیار دیرینه: علیه هنر ستیزی، علیه فرومایگی و بی‌تفاوتی اخلاقی و زیباشناختی. ...

... این دو شهر ، نیویورک و پاریس ، دقیقا همانطوری بود که تصورش را میکردم ــ سرشار از اکتشاف‌ها و الهام‌ها و حس ممکن بودن. از خود گذشتگی و جسارت و فروشی نبودنِ هنرمندانی که آثارشان برایم اهمیت داشت به نظرم درست همانطور می‌آمد که باید باشد. دیگر برایم عادی شده بود که هر ماه شاهد شاهکارهای تازه‌ای باشم ــ بیشتر از همه هم در حیطهٔ فیلم و باله، اما غیر از آن در دنیای تئاترهای حاشیه‌ای و جنبی، در گالری‌ها و فضاهای هنری سرهم بندی شده، در نوشته‌های بعضی از شاعران و نویسندگان دیگری که نثرشان به سادگی قابل دسته بندی نبود. شاید سوار بر موجی بودم. فکر میکردم پرواز میکنم، دورنمایی از اوضاع را در نظر دارم و گاهی اوقات هم فرود می‌آیم تا به وقایع نزدیک‌تر باشم.



خوشبحااااالش دلم خواست. اینجا کلا انگار برعکسِ شاید هیچوقت اینجوری نبوده :(((( یعنی شاید الان حتی اونجا هم همینجوری باشه و خب شاید اینجا کلا همه چی داغون تر به نظر بیاد.البته خودشم میگه که تموم شد اون دوران انگار حکم آرمانشهر رو داشته.

کتاب تموم شد با متنی که سونتاگ سی سال. بعد نوشته و من واقعا دلم میخواد لغت به لغت رو اینجا بنویسم چون لغت به لغت رو انگار که بخوام تو ذهنم تتو کنم. یه همچین حالتی. اینقدر که دوسش دارم باور نمیکنین. خب میدونم خیلی طول کشید خوندن این کتاب انگار یه زندگی بود. اینقدر که ازش یاد گرفتم الان یادم نیست انگار گیج میشم ولی اون ادم قبل این کتاب نیستم دلم نمیخواست تموم بشه. خب اینارو میخواستم تهش بگم میگم دلم میخواد همه چیزایی که گفته رو بنویسم. با این کتاب و کلا از خودش انگار که یه سبگ زندگی رو یاد گرفته باشم. اون علاقه ای که داشت اون نگاهش اون دنبال کردن همه چیز انگار دیدن جهان چیزایی که اتفاق میافته از همه جا اون اینقدر دانش گسترده‌اش کتابها فیلمها تئاترها همه چی ههمه چی اون عطشش برای یادگیری این که همیشه خودشو اول راه میدیده این که به جلو میخواست بره اون هدفش برای جنگجو بود علیه هنر ستیزی علیه فرومایگی و بیتفاوتی اخلاقی و غیره. خب واقعا دلم میخواست اون دوره ای که بوده اون تجربیاتی که داشته رو تجربه کنم تمام چیزایی که بالا ازش نقل کردمو. با این حال خیلی ها همزمان شاید باهاش بودن اما خب این خودش بود که اینقدر همه جیز رو انگار فوق العاده کرده باشه یا نمیدونم خودشم بخشی از اون جریان بود یعنی انگار من الان مثلا بخوام فکر کنم اگه نبود سونتاگ نامی خیلی همه چی به نظر بلنگه :دی نمیدونم اصلا چی دارام میگم فقط این که هووف دلم نمیخواست تموم شه البته که قطعا بازم میخونم ولی تجربه اولین بار یجور دیگست. من با چیزی روبرو شدم انگار شاید اصلا درکی نداشتم تا قبلش ازش یعنی فقط با چیزی روبرو نشدم انگار با یه جهان روبرو شده باشم نگاهم باز شد به واسطه این نوشته ها که باید دید چیزای دیگم. تجربه کرد. منی که خب خیلی اول راهم و خب این یه هفته هم شاید هی امیدوار میشدم هی نا امید از همه چی از خودم از تواناییهام اما الان انگار به حرفاش واقعا احتیاج داشتم که فکر کنم به چیزایی که حوندم به خودم جایگاهم به این که دوست دارم تجربه کنم ببینم فکر کنم گوش کنم حس کنم بفهمم بخونم همه چی همه چی. انگار وقتی این دنیا این جهان این فکرا رو میکنی یعنی کلا یه دید وسیعی بهت دست میده که کهم نیت که چی هستی یعنی حتی هر سختی هر بیماری هر مشکلی که درونت داری در برابر کل اینها این بزرگی خیلی حقیر میاد و خیلی احمقانست از همه اینا بگذری مولا به خاطر چیزی که یه نقص کوچیک یه بیماری که دستی توش نداشتی. نمیدونم چجوری بگم  ولی احساس میکنم گذشتن از همه اینا انگار ابلهانه باشه. جا خالی کردن باشه هیچ ربطی نداره خیلی کوچیک و حقیر میاد.مثلا کم شنیدن گوشم یا بیمتری اسکیزوفرنی دوقطبی هرچی اگه باشه انگار هیچی باشه.

 بگذریم خیلی توی ذهنم ترتیبی ندارم که دقیق چی بگم انگار تموم شدنش هضم نشده باشه برام. برای من واقعا تجربه دنیایی بود و طول کشیدنشم واسه همین بود میدونم مسخره میاد ولی وقتی پشت هم میخوندم انگار بیشتر از ظرفیتم میشد نمیفهمیدم گیج میشدم یه همچین حالتی :دی. دلم میخواد مثلش بشم. و شاید دوست داشتنش برا همین من از این ادم از همه چیش خوشم میاد انگار تموم شدن این کتاب مثل این باشه یه ترم کلاس باهاش تموم کرده باشم و فعلا قرار باشه تموم بشه دقیقا یه حسی مثل غصه ای که برای تموم شدن کلاس استادم خوردم. چقدر دوسش داشتم چقدر دوسش دارم این آدمو. منو با دنیایی آشنا کرد. دنیایی که انگار ندونم وحود داره انگار اگه اون نبود اگه اون نبود چقدر عذاب آور میشد همه چیز چقدر دنیا کسل کننده ت میومد تا قبل از کلاسهاش.اون حتی قبل از سونتاگ هست برام اولین نفر. چقدر خوب چقدر دلم تنگ شده. در واقع همه جی از استادم شروع شد دیدن من روبرو شدنم با یه جهان فوقالعاده اونم مثل سونتاگ حتی بهتر خیلی بهتر حیف. دلم میخواد فرصتی میشد دوباره همونجوری یاد میگرفتم.اما نه با عقب برگشتن. کاش میشد الان دوره ای میشد انگار انقلابی انفاق میافتاد یه تکونی میخورد توی هنر توی عکاسی توی همه چی زنده میشد به قول سونتاگ : چقدر دلم میخواهد قدری از آن جسارت ، آن خوش بینی، آن بیزاری از تجارت و معامله گری هنوز در وجود آدم ها مانده بود. 

واقعا منم دلم میخواد قبلا هم گفته بودم از معامله گری خوشم نمیادا. اصلا من برا این دوره نیستم :دی من دیر رسیدم خیلی دیر کلا این یکی بیشوخی. حداقل الان اینجوری فکر میکنم شاید بعدا بفهمم به موقع بوده. ولی باید غصه بخورم فکر کنم. اما مهم اینه من از خودم شروع میکنم. دلم میخواد خودم حتی عجیب غریب اینجوری باشم. حتی اگه کسی درکی از دنیام نداشته باشه. یکی شاید شبیه ادمهایی که دوست دارم. 




سوزان سونتاگ، علیه تفسیر، احسان کیانی خواه، نشر حرفه نویسنده


سوزان سونتاگ، علیه تفسیر، احسان کیانی خواه، نشر حرفه نویسنده


سوزان سونتاگ، علیه تفسیر، احسان کیانی خواه، نشر حرفه نویسنده





1225 : از خود نمیتوان گریخت

حقیقت این میخواستم آدم بزرگی بشم.‌ اما انگار روز به روز به نظر دور تر و بعید تر‌میاد. تهشم هرچی بشی بگن دیوونه‌است :/

با این حال امروز هیچی نخوندم. و مخم پیگیر همش اینو یادآوری میکنه. مائده هیچی نخوندی عین احمقا نباش. تمرکز نداشتم اینارو کشیدم رو هوا اصل نفهمیدم چی شد. ولی میرم دیگه میتونم فصل چهار رو که تموم کنم.   





1217 : فکر بی فکر از کجا میاد؟

واقعا نمیدونم یسری چیزا یهویی چجوری میاد تو مغزم. یعنی اینقدر ضربه سنگین بوده ؟ انگار مخم تکون خورده باشه :/ 

داشتم فکر میکردم یعنی اصلا اتفاقی شدا چقدر خفن میشه و چقدر خوشم بیادو حال کنم عکسای مجموعه آب باد خاک آتشمو بزرگ چاپ کنم. هرچند هنوز خاک ندارم اما کلا یهو اومد تو مخم که بزرگ چاپ شدشون چقدر باحال میشه. 

البته به اینم فکر‌میکنم که اون به چی فکر‌میکنه. و هیچ نتیجه ای نداره. 


یهو خوابم گرفت. چند وقت بود اینجوری نشده بودم که اینجوری از دستم در بره انگار نمیتونم کنترلش کنم. شاید بهتره یه نسکافه بخورم. موتورم گرم شده نباید ول کنم. اونم فقط پاسه این که فکر نکنم :/ ولی شک دارم با این خواب آلودگی چیزی حالیم بشه :(


این عکس از مجموعه ی اصلیم نیست اما بی ربط هم نیست. بقیه عکسامو ندارم. اصلا غصه عالم میگیرتم فکر میکنم.

دیدین ادم عصبی میشه میخواد همش حرف بزنه؟ من الان اونجوریم در همچین وضعیتی :/



1203 : خود

ادم از خودش نمیتونه فرار کنه. از نودی که شناخته. استادم میگفت آدم خودشو میشناسه که دیگرانو بشناسه که بدون با کیا میتونه زندگی کنه. الان دقیقشو یادم نیست. شاید چون هنوز خیلی تمرکز ندارم هنوز گیج میزنم. ولی اصل مطلب همین. نمیشه از خودش ادم فرار کنه. اون خود من بود. شاید یه تصویری از آینده ی من. من خودمو باهاش شناختم زندگی کردم شکل گرفتم. نمیتونم اونو از خودم و خودمو از اون بگیرم. نه از بیرون بلکه از درون. من ادامه میدم اونو. ادامه میدم تا تهش و هیچ چیز دیگه ای نیست که مهم باشه. به هر حال. قراره به احمقانه ترین وجه ممکن ادامه بدم کتاب بخونم فکر کنم زبان دفتر نمیتونم انجام ندم. دست خودم نیست. نه که خیلی کامل باشه ها نه ولی باید باشه نمیتونم بزارم کنار جدا از این که نمیخوام. من نمیخوام اونو از دست بدم و حتی خودمو. این متن از فرشید آذرنگ یادم میاد. انگار هه توی این وضعیتم. 


کتاب فراموشی / فرشید آذرنگ / حرفه نویسنده

1193 : عکس عکس عکس ... دلتنگی

خب بزارین تعریف کنم که چی شد. خبر خوب این که این چند ماه همینطور که به اخر رسید عکاسی پروژه عیدم تا همینجا به نظر خودم خیلی پیشرفت کردم از اونجایی که عکسارو ریختم توی گوشی. این عکسای آخرمو خیلی دوست دارم چون که البته یه خورده تغییر کرده و من همش به این فکر‌میکنم این تغییر چی بوده. نه این که کلا عوض بشه ها. نه ولی نگران این موضوع بودم. برا این که تجربشو اشتم با این حال فکر میکنم بهتر شده. ولی خب ادم همیشه ممکن یه فکری کنه بعد اشتباه باشه. شاید مطمئن نیستم اصلا باید ادامه داشته باشه یا نه یعنی این چیزی که اتفاق افتاده. فعلا که باز میرم عکاسی. یعنی یجوری عکسای اول چند ماه پیشم در نظر خیلی بد میان. یه کشو بزرگ گذاشتم برای دوربینو وسایل عکاسیمو عکسای تاییدیم فعلا رفتم عکستمو درارم اغا نمیدونی چقدر دلم خواست.دلم لپ تاپمو با عکسامو میخواد خیلی اصلا خیلی حال دلتنگی بدی اومد سراغم انگار ازم کنده شدن. اگه هیچوقت درست نشه اگه همه عکسام بپره هرچند هارد لپ تاپ که چیزیش نشده. اما خب. مهم اینه به هیچکدوم از عکسام جز چاپ شدشون دسترسی ندارم. اصلا عکس چاپ شده یه چیز دیگست. دلم میخواد عکسامو چاپ کنم. باورتون نمیشه که چجوری چقدر فرق داره انگار وجود داره کی بود میگفت که عکس شئ هست. وقتی شی که چاپ میشه رو کاغذ میاد نه وقتی تو گوشی تو لپتاپ تو دوربین. دلم میخواد عکسامو دستم بگیرم. اصلا عکسای تاییدیمو میدیدم باورم نمیشد من گرفتم یه همچین حسی بود. عکس دیدنو دوست دارم. دلم میخواد کتاب عکس بگیرم زمین تا آسمون با دیدن عکس توی صفحه های دیجیتال تفاوت داره انگار روح داره زندست جسم داره اصلا همه چی داره بر عکس اون عکسا که هیچی ندارن. دلم میخواد عکسای جدیدمو لمس کنم. ادم وقتی چاپ میشه باور میکنه یه کاری کرده واقعا اثر تولید کرده نمیدونم باید چجوری بگم فقط میدونم میدونم خیلی دلم تنگ شد حتی برای لمس کردن عکسام عکسای جدیدم روی کاغذ. تا تجربه نکنین شاید نفهمین شاید تا عکاس نباشین. هرچند خیلی عکاسا هستن این روزا گند زدن. چقدر بدم میاد ازشون. حتی دیدم این ادم به کسایی که مثلا طرفدارشونمم رحم نمیکنن. دنبال منفعت دنبال اسم دنبال بزرگ کردن خودشونن. کاش از خودشون چیزی داشتن. کاش. 

خب این چندتا عکس  که همینطوری به نظرم اومد .












1154 : دارم بیهوش میشم

خب من بالاخره تونستم بیام. وای‌فای قطع شده معلوم نی چیش شده. زنگ هم زد بابا حرفای الکی تحویل دادن شنبه میره حضوری خدمت میرسه :دی نت گوشیمم قطع و وصل میشه و خوب آنتن ندارم ولی باز به از هیچی. فردا فردا روز خریده.  به مامان گفتم از صبح کله سخر بزنیم بیرون تا نصف شب هر چی هست رو بخرم :دی. این که شوخی بود اما واقعا ترجیحم همینه نمیخوام وقت زیاد بزارم.  پرده پتو احتمالا ملافه جدید نگیرم. و کتونی بقیه رو حوصله ندارم بالاغیرتا اما مثل ناظما میگه نه باید بری خرید بسه همش لباس تکراری هی من میگم بابا مال پارسالمو نپوشیدم زیاد بعد عید میخرم میگه نه دیگه منم هیچی نگفتم همچین فردا برم خرید کنم پشیمون بشن والا من یا یکاری نمیکنم یا وقتی شروع کردم به روش خودم پیش میرم : دی. امروز نشد بیشر از دو فصل رو بخونم عصری عسلی اون اتاق پر از وسایلم بود هنوز خالی میکردم توش دوربینای آنالوگم یه آلبوم عکس کوچیک برای دبستانم و این چیزا بود که جا به جا کردم. قیافم دیدنی بود. اولین عکسایی که گرفتمم توش بود خیلی معمولی با این حال اولین عکسامن و دوسشون دارم برای بچه ای که هیچ درکی نداشت از عکاسی فکر نکنم بد باشن. دیگه این که خیلی دلم عکاسی آنالوگ میخواد خیلی اصلا دوربینامو دیدما دلم ضعف رفت همینجوری نگاه کردم از توشون اصلا یه حالی شدما اگه این ارتباطی که با وسایلم دارمو با یسری آدم داشتم خیلی خوب میشد :دی با این حال خیلی خیلی برام عزیزم اصلا به عنوان شی یا وسیله نیستن برام. حالا حالاهام فکر نکنم بتونم کار کنم یعنی خب اتاقکش هست وسایلشو باید بتونم تهیه کنم یا نه که فعلا لپ تاپ واجب تره اونم شانس من همیشه همین من واحب نیستم :/ بگذریم حالا وقت هست کلا باید صبر کنم کل زندگیم در حال صبر بودم اصلا به یه چیزی که بخوام اگه زود برسم ذهنم هنگ میکنه بالا نمیاد باور نمیکنه :/ از این خزئبلات. 

مها بر عکس من کاملا از وضعیت اتاق راضیه کلا از خداش من تو اتاق باشم حس بچگیاشو میدن چیزی که من ازش متنفرم.یعنی منم نه که ناراضی باشم خب همه جی بهتر ز قبل شده یه چیدمانی داره وسایلا سر جاشون هستن با این حال همه چی رو هم دوست ندارم اما شرایطو قبول کردم و فکر میکنم همین که هست غر زدن خوشم نمیاد ولی اینجوریم نی هپی باشم بگذریم گیر داده به مبلی که من اینجا نشستم که چرا تو بشینی‌من نشینم  :/ -____- بابا ولم کن ترو خدا :دی این لهنتیم که تو عید باید جمع بشه ظاهرا اما امشب گیر داد بیا اتاقو بچینیم وسایلاتو از اونور بیا از اون اصرار از من انکار اصرار انکار فکر میکنین چی شد. هیچی برا این که راحت شم برداشتم اوردم که توقع داشت مبلم ببرم تو اتاق :/ گفتم همین مونده خواهر جان مامانم لبخند میزنه میگه ببر همینجوریم منتظر عید بشه سر جای اولشون بره امروز میگفت پاشین کاراتونو کنین اصلا هوای عید نمیاد خلاصه این که همه در فکر اینن منو از جام بگیرن و منم میدونم اول و آخر باید تسلیم بشم  در نتیجه فعلا بردم اونور اما مبل سر جاش فردا که نیستم ولی از پس‌فردا آخرین استفاده هامو از این پنجره میکنم. اونور خفست دوست ندارم هیچ نمایی نداره یعنی چون بهار داره میاد دوست داشتم بیرونو میدیدم با این حال دل‌ خوشیم به همون پنجره ی کوچیک برای دیدن آسمونِ. 

یه چیزی میخواستم بگم یادم رفت. چی بود؟ نمیدونم خیلی خوابم میاد. خیلی خیلی زیاد. بهرته برم انیدوارم فردا خیلی کسل کننده نباشه. وای آخرین جمعه ی امسال. یه روزم بایدب رم کتاب بخرم میخواستم به سپهر و سینا کتاب بدم عید ولی کتاب نمیخونن :/ -___- و من واقعا نمیدونم چجوری میتونم نظرشونو جلب کنم پیش خودم گفتم برای سپهر گفتگو با کافکارو بگیرم ولی اگه نخون چی؟ بقیه فکر میکنن انتخاب کتاب برای کاردو راحت ترین چیز شاید باشه وای واقعا نیست و خیلی سخت من خودم کتاب دوست دارم. دلمم میخواد به بقیه کتاب بدم. وای برای سینا هیچ ایده ای ندارم از یه طرم عمرا کتاب بخونه :/ بیخیال. خدا کنه یادم بمونه شنبه یکشنبه برم. به نظرتون علیه تفسیر تا قبل سال تحویل تموم میشه؟ دلم میخواست تموم شه آخرین کتاب امسالم باشه. چقدر برای سال جدید پیش خودم فکر میکنم هرچند جسته گریختست امروز فکرم درگیر‌چیزای دیگه بود. وای باید فکر کنم یه عالمه چقدر کار دارم چقدر عقبم وای باورم نمیشه سه شنبه عید من هیچ کار‌نکردم. دارم بیهوش میشم بهرته برم بعدا فکر‌کنم.


میدونم خیلی شاید خاص نباشن اما من خیلی دوسشون دارم خیلی وقت دارمشون یعنی عجیبم هست اسمی براشون انتخاب نکردم تا حالا ولی اون بالایی همون دوربینی‌هست که اولین عکسامو باهاش گرفتم وقتی بچه بودم. چه اسمی براش بزارم خوبه؟ دلم واقعا میخواد اصلا دلم رفت. تازه کنون لنز واید و تله هم داره الکی‌ مثلا خیلی خفن بچم :دی مهم اینه برای من جوری که برای هیچ کس نیست. چقدر زندگی باید کسل کننده باشه برای کسایی که با وسایلشون ارتباط برقرار نمیکنن چقدر خشک و بی روح به نظر میاد. نه؟ 



انگشت وسطیم کجه میدونم مدلش:/ یادمه بچه بودم نمیدونم چند سال ولی تو باغ نبودم بعد تو برف بازی دستم چیشده بود انگشتم رفتم دکتر که نشکسته باشه بعد هی من میگفتم کجه هی پسره میگفت نیست آخر‌دوتا انگشتامو آورده بودم بالا روبروش هی نشونش میدادم میگفتم ببین این کج ای نیست یارو هم خندش گرفته بود منم که کلا تو باغ نبودم :/ حس خوبی نیست سوتی بدی بعد ندونی :/. از این سوتیا زیاد دادم متاسفنه خاطرات تلخ و احمقانهتین -____-

1105 : فکرم درگیرشِ


به نظر خودم عکسای الانم در مقایسه با سال پیش یه خورده شاید ز اون خامی درومده باشه. خامی یعنی خب این وروژه ی عیدم اولین پروژه ای بود که پارسا استاد بهمون گفت خودمون باید انجامش بدیم حتی انتخابشو چیدمانشو خودمون پیش ببریمش خب منم که ناشی و خب خیلی انگار پارسال توی چارچوب قرار داشتنه این که الان خارج شده باشه به اون صورت و فرق کرده باشه اما اونجوری انگار جوری بود که شاید اگه اون موقع ادامه میدادم میرسیدم به یسری عکسای تکراری تکراری. اه خودمم نمیدونم بیخیال فقط امیدوارم واقعا بهتر شده باشه چون کاری از دستم بر نمیاد تا بعد عید و برام مهمه دلم میخواد عکساسی کنم.