روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۱۷۵ مطلب با موضوع «عکسام» ثبت شده است

1585 : به معنای واقعی کلمه تابستان

خب من تا بند چهارم چرا این چنین فرزانه ام رو خوندم. اما اینقدر کند پیش میرم که قابل وصف نیست. آتی و اوتی رم درآوردم صداها خشش کاغذا رو مخم بود. نمیتونستم تمرکز کنم انگار هنوز بهش عادت ندارم. تا ساعت ده به هر حال مجبورم بمونم. امروز چهلم و من نرفتم اصل این بحث ها ها هرچند زیاد نبود ولی خب. تو خونه موندن حالمو بد میکنه جدیدن. نمیدونم چجپری باید درستش کنم شاید من فکر میکنم. بگذریم. 

میخوام یعنی دیشب حرفه نویسنده از سونتاگ راجع به بنیامین یه پست گذاشته بود و دیشب تولد بنیامین بود. بخشی از حرف سونتاگ راجع به بنیامین بود. وقتی کتابو خریدم دیده بودم نوشته ی سونتاگ هم تهش هست. کتاب خیابان یک طرفه نوشته ی والتر بنیامین نشر مرکز ترجمهٔ حمید فرازنده. اینه که میخوام دست بگم از اون اینو بخونم ببینم یعنی کنجکاو شدم شاید بد نباشه. دلم برا سونتاگ هم تنگ. هووف. من کی درست میشم خدا میدونه.

منم که همیشه ط خدا تشنه میمونم هی چند وقت یه بار یه قطره ای بهم برسه :(

لازم بگم این عکسا اون عکسا نمیشه اینم که عکس از روعکس که چه بدتر. اما چه میشه کرد اصلا وقتی این فضا اهمیتی نداره این عکسا هم چه اهمیتی داره :(


نه اهمیت داره میدونم ولی خب فقط خیلی حس دوگانه ای دارم. اما دلتنگی همیشه بیشتره. خیلی بیشتر اصلا دلتنگیم نه من که کلا این روزا نمیدونم چمه. فقط فکر‌میکنم کامل انتخاب کنم چاپشون کنم آخ خدا چه لذتی از این بالاتر واسه من بیچاره.



1551 : عکاسی : بار دهم، یازدهم و دوازدهم

در نهایت خباثت همه عکسایی که شادو شنگول به نظر میرسیدنو پاک کردم:/ البته این دفعه سری دوازدهم یازدهم و دهم فکر کنم دیدم هرچند هفتم و هشتم و نهم رو مطمئنی نیستم دیده بودم یا نه فکر کنم دیدا بودم یعنی اینجا ننوشتم نمیدونم. به هر حا. بدم نشد چون وقتی برگشتم از اول اصلا عکسای اولیه خیلیاش به نظرم بد اوند درسته اولش کلا چون خیلی وقت بود عکسامو جدا نکرده بودم دستم به پاک کردن نمیرفت و خیلی هاشو پاک نکرده بودم اما خب ادم انگار متپجه میشه. یه تفاوت اساسی کرده. نمیگم عالی بودم. نمیدونم. واقعا نمیدونم اما ز قبلم فکر میکنم بهتر شده بودم ولی الان موندم که شاید عکسای اخرم کلا تو مجموعه ام نره نکنه خیلی متفاوت باشه هیلی که نه اما خب. باید با فاصله باز ببینم هنوز خیلی مونده ت درست انتخابشون کنم و تموم بشه. لپ تاپ یهو هنگ کرد ترسیدم دیکه خاموش کردم یعنی انتخابیامو ریختم توی فلش. اگه جرئت کنم باز پاش میشینم اگه نه که نمیدونم :(((( تا چه پیش آید. 

دیگه این که همین. 


قرار نبود برم کتاب خونه اما تا دوبار دیگه میتونم:دی مهام خوب کار میکنه شاید بهتره برم. فردا دوباره بر میگردیم به اصالت خودمان. بابا گوریو منتظرمِ.


دلم میخواد زود بخوابم فرد باید قبل رفتن حموم هم برم.

1550 : عکاسی

این که آدم دلش بخواد چیزی باشه ، راهشو انتخاب کرده باشه. یه مدت مدام انجامش داده باشه دوست داشته باشه تمام عمرشو پاش بذاره هر کتابی که میخونه به خاطر اونه. اینقدر دوسش داره که بهترین ادم زندگیش به واسطه اون باهاش اشنا شده اما یه مدت انگار نشه هر کاری کنه به بن‌بست بخوره. شاید در مقایسه با بقیه هنوز هیچی نباشه. یعنی هیچی نیست انگار هیچ کاری نکرده. تنها کاری که ازش بر میاد کتاب خوندن هر کتابی رو به خاطر اون تموم میکنه به خاطر این که آدم بهتری باشه. ادم بهتری باشه خودشو بشناسه قدرت فهم و دانشش بیشتر بشه. اما تهش نتونه حتی عکساشو چاپ کنه یا حتی برای انتخاب عکسم وسیله اش از خودش نباشه. نه که اون آدم با دادنش مشکل داشته باشه فقط دلهره امانتی بودن تو مخش میره . و بعد چاپش احتمالا با تاخیر باشه. مثل همه چیز . اما خب  وقتی میبینم زمانی رو توی این یک سال حتی کم صرفش کردم اروم میشم. اگه گریه میکنم فقط برای این حس میکنم ازش دورم. یه دلتنگی وحشتناک برای مدتها پیش که تمام زندگیم فقط این بود. اما الان دغدغه هام بیشترن. نه من هیچوقت فراموش نمیکنم. هر کتابی که میخونم بهش فکر‌میکنم یادش میفتم ایده میگیرم . مهم نیست شاید حتی یادم بره مهم اینه برای اونه میدونم یه روز به وقتش خودشو نشون میده. تو دایره زندگی من نزدیک ترینها به من که مرکزشم پیوندی با عکاسی دارن. دیدن عکسام حتی عکسای خودم که بعضی وقتا با تمام دور بودنم میزنم به سیم اخرو پیش خودم میگم این دلخوشی نی چند ماه گذشته دوازده بار رفتی عکاسی همشو فکر میکنی عکاسیو تهشم همشون مزخرف شدن. فکر میکنم همشون بدن همشون. اما خب وقتی میبینم پیش خودم میگم ا‌نجوریم نیست اول راهی مگه همه عالین خوب هم توش پیدا میشه. عکاسی تنها فقط عکس گرفتن با یه وسیله برای من نیست. عکاسی تنها چیزی که احساس میکنم با وجود من همخونی داره.

گریه میکنم فقط برای این که نمیتونم مثل سال گذشته هر هفته هر روز اونجوری که باید انجامش بدم. اونجوری که میخوام. درگیر شدن باهاش. برای قبلا دلم تنگ شده. کاش این یه مورد مثل قبل میشد.

و حالا اشکام بند نمیان. کسی ببینتم فکر‌میکنه دیوونم اما چه میفهمن. اصلا باید فقط دیوونه بود تا فهمید.


تا آخر شب فقط عکسامو میبینم .

من شبیه زلزله زده هام. هنوز آوارهای یک سال گذشته جمع نشدن اما هنوز دنبالشون میگردم . چنگ میزنم. به چی؟ نمیدونم. اشک میریزم. بالاخره پیدا میشه. نشانه هارو باید دنبال کرد.

1548 : امروز

هجده تا درست کردم. که روشونم زدم براق شده. شاید مات قشنگ تر باشه. نه مات چوب خام ها ولی امکانات در همین حد. ۱۲ تا هم در دست ساخته. پشتیاشونم نزدم که در دست ساخته باشد تا رستگار شویم:دی زیادم بد نیست . تو این شلوغی ارامش بخشم هست. هرچند هنوز کار داره.

کتابخونه نرفتم یه خورده حالم خوب نبود. اما نشستم اینارو درست کردن . این که کامل میشن دلم خوش میشه که م نیه چیزی درست کردم. این شادیا ازم گرفته نشه صلوات :/

کتاب خوندنم نمیاد. هرچند که میخوام یه ذره چشم درد میکنه. شاید عکسامو جدا کنم دلم تنگ شده برای عکاسی. زبان کار کنم بقیه کارای اینو کنم. و تو افسردگی غرق کنم خودمو :دیفقط امروز تهشم احتمالا تسلیم میشم و کتابو دست میگیرم :دی

تا چه پیش آید.



1495 : شمام فکر میکنین من زیادی امیدوارم؟

،شایدم خوشحال اما خب فعلا مجبورم حتی اگه دلخوشی باشه تا یکی دوماه بعد بیینم باید چیکارشون کنم هنوز کلی باید روشن کار کنم علاوه بر این که جدید باید بسازم. مها میگه باید شکل های مشخص تر داشته باشه مثلا ماهی انار خب من اگه شکلی ببینم در میارم مثل اون درختا باقیشم شکلاای که خودم دیدم نیم رخ ادم مثلا یا فرمای انتزاعی. یاد عکسای جاکوملی افتادم و عکسای خودم برای کدی از عکاسم. اپن موقع عکس میگرفتمشون حالا باید سعی کنم بسازم اما همه نمیبیننش. همین. ملالی نیست. وقتی فکر میکنم همه این کارا بیهودست و اخرش مثلا باید برم فروشنده شم باور نمیکنین چه غصه ای میگیرتم.  اینم شانس مائه با این حال من تمام تلاشمو میکنم. و خیلی قشنگ تر از چیزی که اینجا گذاشتم میشن. خیلی کار دارن. 


خب بیان فعلا معلوم نی که چشه. :/ اپلودم میشه نمیاد. منم حوصله اشو ندارم.



درست شد...


میدونم عکسا خوب نیستن و د کنال بی حوصلگی گرفته شدن. عکاسی با گوشیو دوست ندارم  ولی خب ظاهرو باطن کارا همین.



الان به این نتیجه رسیدم عمرا بتونم عکس تبلیغی از کارام بگیرم :/ میدونم احتمالا تاسف بار به نظر برسه اما خب همین. کارامو فقط با واسطه احتمالا بفروشم یعنی کتاب فروشی شهر کتابو اینا اگه قبول کنن. یه ایده خوبم دارم برای بسته بندی یعنی ظاهرش خب بسته بندی نمیشه ! حالا بعدا اگه شد میگم باید ببینم عملی میشه یا نمیشه.




 

1478 : عکاسی : بار پنجم و ششم

پنجمین بار عکاسی رفتنم خیلی عکس نگرفته بودم. نتیجه انتخابم شد ۹ تا که خب کمترم میشه ولی الان حذف نکردم. یسری عکسا چند تاش کلا پرت بودن از کارم انگار میخواستم امتحان کنم و نا موفق بوده باشه.


ششمین بار خب تعدادش زیاد بود. جای جدید رفتم اما عکسام میشد گفت خوب بودن واقعا به نظر خودم.  



بهتر شدم تو دیدن عکسای خودم. انگار یه مدت انتخاب نکرده بودم نابود شده بدم. هرچند که بعضی عکسا واقعا دلم نمیخوادپاک کنم اما ربطی ندارم و دیلیت رو میزنم. از این که خب درست عکاسی نمیرم اما درگیرشم و بدون فکر‌کردن بهش نمیگذر‌نم احساس رضایت میکنم. هرچند که خب به فکرم میرسه یعنی یهو به نظرم. میاد همه عکسام بدن. اما حتی اگه اینجوریم باشه باز به خودم میگم باید انتخاب کنم تا بیشتر کار‌کنم ایرادامو بفهمم. عکسای بهتری بگیرم. رو خودم کار کنم. به نظر خودم از بار اول تا اینجا که دیدم عکسام بهتر شدن در مقایسه با هم. 


همین دیگه چشمو ببندم بیهوش شدم. 

1456 : مجموعه

فقط دارم سعی میکنم به خودم اعتماد کنم این که نظرم چی درسته. حتی برای خودم دلیلم میارم. حتی ممکن خودم خوشم نیاد. یا خیلی تابلو معلوم باشه جایی تو مجموعه نداره. امشب سریع نر بودم ام هنوز در حال جون کندن . خب از خودم توقع ندارم. هرچند که خیلی رویایی دلم میخواست انتخاب کردنم مثل استاد باشه. اما نیست. اصلا نیست صد رحمت به لاک پشت. چقدر به خودم بدوبیراه میگم به این شانس گندم که همیشه یه جای کارم باید بلنگه و بیژو خراب بشه. اخه خب لپ تاپم جزئی ز کاره اصلا رو نروم صفحه نمایش خوبه ها فقط من شاید دلم پیش اون بیژو بیچارست که تو کمد در حال خاک خوردن. به هر حال چاره ای نیست و بید بگم واقعا شانس اووردم همین هست. خب با دوربین خیلی سخت. اینجوری تونستم بخش بخش کنم روند کارمو ببینم. معلومم نیست چی بشه. خب این اولین مجموعه ام هست که خودم دترم ز بعد دانشگاه روش کار میکنم. سعی میکنم منطقی نگاه کنم. هرچند که ولی اولی اما دوست ندترم افتضاح باشه. حداقل از قبلم بهتر اگه بودم خوب بود. فعلا عکاسیم نمیرم گفتم اینا باید مشخص بشن بعدش. پشت گوش انداختنم خیلی خوبه یهوی میبینی ده سال گذشت هی روهم رو هم روهم کار انجام نشده. اصلا دلم نمیخواد ادم باید بدونه چیکارست چیکار میکنه کجای کار ضعفش چیه. از یسری سر به هواییام عصبی میشم. چند تا عکسم بود خیلی دوسشون دارم به خاطر نور پارک هر کاری کردم اون نوری که باید میشد نشد یعنی از این جدیدا بود نورش نمیدونم اصلاح اشکال داره یا نه. دوست ندارم نه تغییرا شاید یه ذره باشه شایدم پاک کنم ام فعلا نگه داشتم. خدا کنه خیلی داغون نشه. یه خورده استرس دارم. عکس خوب فکر‌میکنم داشته باشم اما عکس بدم هست. به یسری جزئیات باید نگاه کنم فردا. دفترمو در بیارم یادآوری کنم که چیکار کردم. به وقت اشتباه نکنم هرچند خیلی مونده. من میتونم. چقدر دیدن عکسای خودت سخته. و البته بی تجربگی. یه حسی بهم میگه گند میزنم اما باید بگم دهنشو ببنده. خب احتما تمرین مداوم ادمو بهتر کنه باید به خودم اعتماد کنم اگه حال نمیکنم پاک کنم. بسه دیگه چقدر حرف میزنی مائده. نمیدونم فقط نگرانم.  انگاز خیلی خیلی خوب نیستن خیلی معمولی باشن نمیدونم هیچ ایده ای ندارم اما باید راه بیفتم اینم جزئی ز عکاس بودن فرقی نمیکنه اماتور یا حرفه ای باید انتخاب کنم و مجموعه رو درست کنم. یاد میگیرم شاید طول بکشه. الان معلوم نمیشه. تازه باید چاپم بدم. هووووف همه این تو مخم. حالا مگه اروم میگیرم. باید بخوابم.فردا باید کتابو تموم کنم. اینم کتابش به ظاهر‌کم حجم ولی طول میکشه. 

1455 : بار سوم عکاسی (انتخاب)

دارم عکسامو میبینم. از سری سوم. خیلی جدی تر. تصمیم. ارم هی عقب ندازم هی اگه بین دو تا شک دارم سعی کنم یکی شو انتخاب کنم. البته اگه الان عکاسی میکردم احتمالا همون موقع عکاسی حواسمو جمع میکردم به یسری مسائل اما حالا اینا برا هشت ماه پیش.

شک افتاده به جونم. یعنی باید همینجوری پیش برم؟یا باید یه خورده بازترش کنم. ازاد تر. نمیخوام خیلی شنبه یک شنبه بشن. استاد میگفت حس همه عکسا یکی باید باشه. 

هنوز به ننیجه نرسیدم. اون موقع از کارم راضی بودم نمیگم عالی اما سعی کردم به یه چیزایی فکر کنم همون موقع مثلا از موضوعات قبلیم استفاده کنم. شاید چیدمانشون تغییر کنه ولی منظورم کل عکساست. 

شاید باید همه عکسایی که مطمئنم خوبنو انتخاب کنم بقیه رو پاک کنم یهو احساس میکنم همشون مزهرفن حتی عکسای قبلم.

ممکن اگه بازتر بزارمش نمیدونم این باز رو چجوری توضیح بدم اما کارم قوی تر بشه اما ممکنم هست شنبه یکشنبه بشه که اصلا دلم نمیخواد. 

نه خیلی بهم میریزه. نباید عکسا تکراری باشن اما خیلی هم نباید از اون چیزی که مد نظرم بود و هست خارج بشه. 

1444 : کتاب جدید : نوشتن مادام بواری

نمیدونم چی بخونم. میدونم یکی رو باید دست بگیرمو شروع کنم ولی خب یه عالمه مقاله مونده. میلم نمیکشه یعنی نمیدونم کدومو بخونم. دلم میخواد داستانی بخونم مثل بالزاک یا فلوبر که خب بالزاک پرومته اشو هنوز نخریدم رو مخم فکر میکنم باید اول اونو بخونم ببینم زندگیش چجوری بوده. توی لیست کتابمم اون اسمش هست اشتباه کردم نمایشگاه نخریدمش فکر‌کنم. به هر حال فکر‌کنم باید برم سراغ فلوبر. اول کتاب نوشتن مادام بواری ، گوستاو فلوبر ، ترجمهٔ اصغر نوری ، نشر نیلوفر هست. خب من از فلوبر هم تاحالا چیزی نخوندم خاک برسم واقعا با این سرعت پیش رفتنم که اینقدر عقبمو از این نویسنده ها که خیلی هستن هنوز نرسیدم بهشون ولی خب بریم ببینیم جریان چیه. بعدش کتاب  مادام بواری ترجمهٔ مهدی سحابی نشر مرکز رو میخونم و بعدشم عیش مدام فلوبر و مادام بواری نوشتهٔ ماریو بارگاس یوسا ترجمهٔ عبدالله کوثری نشر نیلوفر. هووووراااااا. فکر کنم واقعا دیگه مخم نمیکشید. به محض این که پول تو جیبیمو بگیرم میرم پرومته و بابا گوریو رو هم میخرم که بخونم کامل بشه. 

عکسامم باید جدی بشینم پاشون. خیلی وقت نگاهشون نکردم انگار ندونم چجوری باید عکسامو انتخاب کنم. فکر کنم فعلا یه انتخاب کلی باید داشته باشم بعد چاپ کنم مثل سر کلاس بعد انتخاب کنم برای توی مجموعه ام. 


چه جالب مترجم هم کتاب مادام بواری و عیش مدام رو با همین مترجم ها نام برده.