روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۷۶ مطلب با موضوع «عکاسی رفتن‌هام» ثبت شده است

914 : یوهووووووو :)

خب خب بزارین نتیجه رو بگم یه جای باحال کشف‌کردم. یعنی کلا خیلی باهاش کیف کردم نه فقط برای عکاسی انگار همچین جایی مدفون بوده باشه تو شهر تا حالا با این که نزدیک بود خیلی دور نبود ولی یجوری جلوش خیلی نو هست بعد ولی توش که میری یه خورده که میگذره انگار کلا عوض میشه و کلا مثل یه باغ مخفی. توش خلوت نبود و راستش با این که همیشه خلوت ترجیح میدم امشب لذت هم میبردم میگم کلا حال کردم با فضا با همه چی. فکر کنم یه چند دفعه ای جا داشته باشه که برم و بزرگ بود و یه کرمیم تو وجودم بود که بهم میگفت همه جارو زیرورو نکن امشب مائده در نتیجه تا یه حدی جلو رفتم. اما جدی میگم یعنی فکر‌نمیکردم ولی چند تا عکس خوب دارم چند تا که مطمئنم ازشون خیلی الان یه احساس آرامشی بهم دست داد و خوشحالم. حالا چند بار نگاه کردم سعی میکنم عکسایی که خوب نیستنو پاک کنم تا قبل از عکاسی جدید و انتخاب کنم اگه بتونم شماره هاشونو بنویسم رو هم تلمبار نشن تا لپ تاپم اوکی بشه. یه انزژی گرفتم که نگو. 

از این بگذریم. ام میخوام فیلم بیینم سینما پارادیزو امشب. جایی اسمشو دیدم و نظرم جلب شد. البته دیشب تصمیم داشتم امشب فیلم برباد رفته رو ببینم که سه ساعت بود‌دیشب میدونستم کششو ندارم اما الان فعلا هنوز رو مود اون نیستم :) 


ای کاش میتونستم یکی از عکسامو بزارم. لعنت به شانس که همش یه چیزیم باید خراب بشه :دی ولی خدایی هر دفعه این اتفاق میفته به قابلیت های داشته های دیگم پی میبرم.فکر میکردم محدودیت هایی واسه گوشیم وجود داره اینجور که میگفتن اما خب ظاهرا فقط متفاوت یا مینبر هایی هست براش. به هر حال دنیا هنوز خوشگلیاشو داره :دی 


913 : با پاندا عکاسی :دی

دارم میرم عکاسی فکرم مشغول این که اونجوری که باید دیگه نتونم دیگه نتونم عکاسی کنم میدونم نباید به این چیزا فکر کنم تمام عکستی قبلمو دیدم یعنی این مدتی که رفتم. فکر نمیکنم زیاد تعریفی باشن نمیدونم. تغییر کردن میترسونتم باید فقط راحت باشم و تمرکز کنم در سکوت بدون مزاحمی بدون دغدغه فکری فقط انجام بدم شاید حتی نباید به خودشم فکر کنم نمیدونم الان خیالم راحت تره خب اینجوری نیست که میت کنی و خیلی راحت باشه‌باید انگار بخوای نه این که فقط چیلیک چیلیک عکس بگیری. خب ببینیم چی میشه لپ تاپمو باید درست کنم حتما دوربین خودش صفحه اش کوچیک و تلویزیونم وقتی وصل میکنم بش تیره تر نشون میده نمیدونم کی امکانش بشه. بیخیال هرچی نوشتم چرتو پرت بود فقط میخواستم فکرم ازاد بشه و نگرانی از شدن و نشدن از مغزم بره چون میدونم تا وقتی همچین فکری‌تو مخم باشه بهتر که نمیشه هیچ بدتر هم میشه. باید راحت باشم شد شد نشد دوباره دوباره دوباره تا قیامت از پسش بر میام.

877 : هوراااااا در راستای عکاسی ^_______^ :)

 راستش دو‌ سه روز بود که دلم میخواست عکاسی کنم و برم عکاسی و همون پروژه عیدمو ادامه بدم‌‌.‌ که الان راجع بهش مطمئن شدم یعنی فکر‌میکنم برداشتم درستِ! این که روش کار کنم تا بهتر بشه. اما متاسفانه به طرز عجیبی شارژر دوربینم نیست بود :/ آخه مگه شارژر گم میشه من حالا درسته که وسایلم یا اینور یا اونور اما حواسم هست به خصوص وسایل دوربینو. بعد کلا جای زیادیم نگرفتم وسایلی‌که استفاده میکنم دورمن بقیشم سر جاشون. بیرونم که نرفت بودم هی هم به خانواده میگفتم شما بر نداشتیم بگردین وسایلتونو دیگه اخرش هم میخواستم گریه کنم هم جیغ بزنم -___- نبود که نبود. هیچی دیگه توی همون جریان اثاث کشی از این اتاق به اون اتاق تو یک جعبه رفته بود جعبه کجا بود تو کمد دیواری‌ جایی که عمرا فکرشو میکردم :/ مامان گذاشته بود اما توشو ندیده بود خودمم یادم نمیاد شارژر گذاشته باشم تو جعبه‌ به هر حال پیش میاد دیگه مهم اینه حالا بخیر گذشت وگرنه داستان داشتیم.

بریم سر کار یعنی میشه دوباره خوب بشه. یعنی باید روش کار کنم باید به هر حال معلوم بشه تو عکسام که تقریبا یک سال گذشته یعنی خودم فکر میکنم نسبت به پارسال خب رشد داشتم فکر میکنم باید تمرکز کنم این رشد این به هر حال مشخص بشن و بهتر بشن عکسام. فکر میکنم باید یه مروری کنم اول اون پارسالیارو ترتیبشون انتخابشون دسته بندیشون متنی که نوشته بودم البته دیدن خود عکسا باید کار کنم خب نکته مثبتش اینه که عکسا چاپ شدن و خب الپ تاپ ندارم خیلی کارم گیر نیست. یعنی میشه خوب شه چند وقت پیش رفتم عکاسی شاید چند تاییش اوکی بود اما یسریاش پرت بود به خصوص نورش و ترتیب نداشتن شاید درست حوتسم نبود امیدوارم الان روش کار کنم درست بشه. کاش بشه. شاید یه خورده تغییرشم بدم اما نه به این معنی از زمین تا آسمون عوضش کنم فقط سعی کنم تمرکز کنم در راستای این که خراب نکنم. و خب ببینم نتیجه چی میشه. دلم واقعا عکاسی کردن میخواد اصلا یجوره بدی اشتیاقشو دارم بخصوص که کتاب رو میخونم خب چند روز پیشم گفتم میخوام دوربینو بردارم بزنم بیرون.


خب امیدوارم بخوابم شیرو زردچوبه نخوردم چون شیر تموم شده :(ً امروز سه تا کارتون دیدم ://///// میدونم میدونم  میدونم.... فقط خیلی کیف داد دیدنشون و من دلم خواست بیشتر ببینم  قول میدم مدیریتش کنم مثلا هفتگی یا حداقل روزی یکی. خدایی کیف نمیده؟ یا من دیوانم :دی آدم شاید چیزای ساده رو تجربه کنه من دوست دارم حالشو :دی خب توجیح نمیکنم میدونم اعتراف کردم همین. برم بخوابم که فردا روز پرکاری  ...

 

747 : آخ داره بارون میاد

پنجره بازه باد زد بوی خاک اومد تنم خیس شد دلم رفت...

لعنتی دلم میخواد باز بزنم بیرون. دلم خیلی میخواد. باید آروم بگیرم بالاخره یجوری..! به باد‌بگو بگو خبری ازت بیاره بوی خاک بوی بارون بیقرارم میکنه وقتی فقط فکرت هست چیزی که برای قبلِ.  نه بیرون نمیرم. اینجوری آروم نمیگیرم انگار باید از خودم انتقام بگیرم. آدم وقتی حرف میزنه فقط حرف میزنه. توی عمل همه چی سخت تره. یاد گرفتن این چیزا. تجربه کردن فاصله، نه فقط دوری و نزدیکی از لحاظ چی میگن مادی ، جسمی همچین چیزی بلکه همین که نتونه بیاد وقت نکنه و کم باشه. هرچند که هست و منم درک میکنم و میدنم حتی اگه کاریم نباشه شاید گاهی لازم باشه این نچسبیدن بهم و خفه نکردن همدیگه. قطعا لازمه برای همیشه نزدیک بودن فهمیدن درک کردن. ولی به هر حال فکر نمیکنم عادی و عادت بشه این تجربه های یکسان.با این که انگار لازمِ اما مطمئنم هیچوقت دوست ندارم و با شوق نیست ولی تنها دلیلی که باعث میشه بگم شاید لازم باشه اینه که انگار باعث میشه بهتر ببینیش اووم چجوری بگم انگار مثل اینه به کسی اینقدر نزدیک باشی فقط چشماشو ببینی. دیدن چشماش از نزدیک قطعا شیرینه ولی این که همیشه اینجوری باشه شاید مضحک به نظر بیاد یا چیزای دیگه ای رو از دست بدی این که از دور ببینیشم صفای دیگه ای‌داره :دی ولی جدی گفتم این تنها مثال واضحی بود که به ذهنم رسید. حتی این شوق که دلت تنگ بشه دوباره برای دیدن چشماش این تجربه. انگار با این که نیست ولی جور دیگه ای میتونی اووم چجوری بگم درکش کنی نمیدونم چه لغتی مناسب هست. اصلا نمیتونم اون چیزی که تو مغزم هست رو بگم شاید چرت باشه. نمیدونم.خیلی سعی میکنم سکوت کنم انگار انگار الان وسط اقیانوسم روی سطح آب غرق میشم و دوباره به سطح آب میام . غرق میشم و دوباره دوباره وقتی هست خیلی نزدیک شاید بشه تا ته اقیانوس هم رفت تا ته تهش. هرچند که الان برای من شاید نشده باشه شایداما دیدن سطح آب هم گاهی لازمه اما هیچکدوم نباید همیشگی باشه. هیچکدوم. واسه همین طاقت میارم سعی میکنم بفهمم چیزایی رو که شاید از نزدیک تجربه شون ممکن نیست درموردش. در هر صورت هست و هستم. سرمم از سطح آب بزنه بیرون من تو وجودشم و اون منو احاطه کرده. پس شاید بشه گفت : « فاصله تجربه‌ای بیهوده است! (شاملو)» نه به اون معنی که نباید باشه با این دید که فاصله باعث جداشدن نمیشه یه همچین چیزایی .


ویرایشش نکردم درست. اووم عکاسی امشب بدک نبود. زیاد عکس نگرفتم اما. عکس خوب دارم. 

قطعا عکاسی در سطح شهر خیلی جذاب تر میشه اگه میبیننت یادشون نیفته که به عکاسی علاقه دارن و بخوان سر صحبت رو باز کنن. این جور موقع ها اصلا نمیدونم چجوری باید رفتار کنم به بدترین نحو ممکن معذب میشم هرچند حرفمو میزنم و بستگی به آدمش‌دارا زن مرد سنو سال ولی اوووف خیلی حس بدیِ . 





رفتم تو بالکن دیدم برف میاااد. برف برف بر میباره


+ اوووم افتاده تو دهنم خیلی رو اعصابمه:/// باید دقت کنم ننویسمش :) 


746 : احساس میکنم نه به زمان تعلق دارم و نه به مکان

شایدم حرف چرتی باشه اما این بهترین جمله ایه که میتونه چیزیو که حس میکنم توصیف کنه.

+ حالا مگه شب مبشه بخوام عکاسی کنم. -___-

+ نمیدونم چجوری سر از پارک لاله دراووردم واقعا نمیدونم. 

+هوا خود پائیزه آذر دهن کجی میکنه. 

+ سرد تر از اون چیزیه که فکر میکردم خیلی البته لباس پوشیدم و البته پالتو وقتی راه میرم اونجوری سردم نیست ولی گلوم درد گرفته امیدوارم سرما نخورم. 


راستى لذتِ تنها بودن را چشیده‌اى، قدم زدنِ تنها، دراز کشیدنِ تنها توى آفتاب؟...چه لذتِ بزرگى است براى یک موجودِ عذاب کشیده، براى قلب و سر ! منظورم را میفهمى ! 

آیا تا به حال مسافتِ زیادى را تنها قدم زده‌اى؟ قابلیتِ لذت بردنِ از آن دلالت بر مقدارِ زیادى فلاکتِ گذشته و نیز لذت‌هاى گذشته دارد. وقتى بچه بودم خیلى تنها ماندم، اما آنها بیشتر به زورِ شرایط بود نه به انتخابِ خودم. اما حالا، با شتاب به طرفِ تنهایى مى‌روم، همان‌طور که رودخانه‌ها با شتاب به سوی دریا سرازیر مى‌شوند.


فرانتس کافکا

کتاب نامه به فلیسه (این کتابو نخوندم هنوز باید بخرم )


+ بالاخره شب شد برم یه کم عکاسی کنم  برم خونه بعدش. 

646 : رهایی

من اومدم. انگار که بال در آورده باشم. رفتم بیرون خب باید بگم فوق العاده بود برام. البته از جای نزدیک شروع کردم نه خیلی نزدیکا ولی یه پارک بزرگ بود تنها تا حالا نرفته بودم کلا زیاد نرفتم.یه عکس با گوشی گرفتم به عنوان استوری اینستا بعد عذاب وجدان گرفتم بیخیال شدم گفتم عکاسی مکن البته عکس نبود فضای کلی بود اما همینم سعیمو میکنم شیطون گولم نزنه :دی

 اولش استرس داشتم بس که مامام میگفت خطرناکِ شبِ الان چه وقت عکاسی رفتن بابا هم که چند روز پیش میگفت مگه درست تموم نشد. چقدر کم توقع هستا. با این حال بالاخره باید معلوم بشه که هیچ چیز تموم نمیشه برای من اونم عکاسی. نه حالا حالا ها. حالا هی من سکوت میکنم جلو مامان نگم خطرناک چیزای دیگست که حواست نبود :دی. بهش گفتم عزیزم ساعت شیش عصرِ دو نصف شب نی که هرچند همیشه اولش این جوا هست کو گوش شنوا ولی بعدش عادی میشه بعدشم انگار نه انگار فقط اینجوری میگه که گفته باشه :)))) رفتمو مامانم قرار بود بره پاساژ گلستان هروی خرید داشت یه یک ساعتی نمیدونم چقدر شد تا راحت شمو آروم شم زیاد طول نکشید تا ریلکس شم کسی به من کاری نداشت به جز یه پسر بچه هه که گفت از من عکس بگیر بفرست تلگرامم ://// خدا شفا بده چقدر از تین تیکه بدم میاد من کلا نگاهم نمیکنم بعد ملت راهشونو میکشن میرن.

عکسام رو هنوز ندیدم گفتم اول بیام بنویسم که آی کَن :دی هورااا :) مثل این بیرون ندیده ها. خدا شفا بده بعدشم که دیگه تموم شد مامان هنوز هروی بود دیرتر از من رفته بود اونجا. بابا رفته بود دنبالش اونجا منتظر بود حوصله نداشتم برم خونه میخواستم راه برم و البته مسیر همیشگی نباشه این که تا اونجا پیاده رفتم چه کیفی میکردم سرخوش برای خودم تو سکوت یه ذره هم کلهر جان. با من صنما دل یک دله کن و....

شب رو دوست دارم بخصوص الان انگار دیده نمیشی انگار میتونی برای خودت باشی با این که این ساعتها شاید زندگی عجیب در جریان باشه ولی میتونی خودتو جدا کنی دوست دارم این پیاده رویارو. خب به مرور باید جاهای دیگه هم برم دور تر حتی. پارکهای دیگه. 

وای وای اینو بگم این لامپای جدید که گذاشتن البته خیلی جدید نه ها از اینها که اووم بلنده بعد مثل گل میمونه چقدرم واضح دارم توضیح میدم:/ از اینا که بغل هم بغل هم گرد لامپها کنار هم هست اونا نمیدونم چرا اینجوری همه کلوین ملوینمو ریخت به هم معلوم نی لعنتی نه تنگستن نه فلور سنت سعی کردم تنظیم کنم نمیدونم چی شد این لپ تاپم که دوستمون انگار داره بمب اتم درست میکنه هنوز درست نشده ببینم چجوری چیکار کردم با عکسام :///

انگار رفتم انرژی گرفتم شبو بیدارم زبان هنوز نخوندم برم بشینم پاش.

اون اتاقمونو رنگ کرده بوی رنگ میده یعنی عاشق بوی رنگم حالا من دوباره راه که میفتم دوباره فضا باید عوض بشه. :دی فعلا که مونده .

فردا وقت دکتر دارم اصلا دلم نمیخواد برم (یعنی عاشق خودمم که هیچ جام دوست ندارم برم :/ ) ولی خب به دکترااعتمادی هست آیا یه ماه گذشت تا وقت داد خدا کنه خوب باشه. کم خونیم مسئول آزمایشگاه میگفت شدیده ویتامین d هم ده هست. سرچ کردم خستگیو این داستانا برای همینهاست. میرم که فقط بتونم با انرژی بیشتر ادامه بدم توجیه کن مائده خودتو آمپولم داد نمیزنم یه حسی میگه میده. :/


بینشون خیلی فاصله است خیلی زیاد. به عنوان نفر سوم که هستم میفهمم. یه خورده ترسناک مثل این که خب انگار اصلا هیچوقت همو نمیخواستن  دوست نداشتن... باید بی توجه باشم نباید فکر کنم.


اون پاراگراف از اسکار وایلد رو باید بزرگ بنویسم بزنم رو دیوارم هر روز ببینم. این قدر که وصف حال منه.


امروزم همینجوری بود خیلی ریلکس عکاسی کردم اصلا لذتش به همینه خیلی وقت با حول نیستم میدونی نه که نگران نباشم یا برام مهم نباشه یا هیجان نداشته باشم فقط اونجوری نیست. عکاسی باعث میشه زندگی‌کنم.


بعضیا خب کلا دوست دارن وارد بازیت کنن این که تو محرکشون بشی کار کنن ادامه بدن مقایسه کنن عقب نمونن (منظورم از تو خودمم) ولی نمیدونن نباید مسابقه بدن. تنها خود آدم رقیب خودش هست. اونم نه برای برد و باخت فقط برای بهتر از قبل شدن تو نمیبازی. من اهل بازی نیستم کاش میفهمیدن باید جای این که حواسشونو اینقدر به بیرون بدن به خودشون برگردونن و خودشونو بسنجن که کجای کارن شاید حتی از من جلو تر باشن.هرچند من فا جلو و عقب مخالفم هر کس جای خودشو داره فقط رشد میکنه. مگه جنگه آخه حوصله این چیزهارو ندارم راستش هیچوقت. خوبه آدم از بقیه یاد بگیره اشکالی نداره اما مقایسه که تهش شاید به حسادت برسه چیزی نداره جز عقب موندن جز در جا زدن جز فرو رفتن. فکر میکنم باید الگو داشت آدمهای بزرگ اینطوری مدام تلاش میکنی دست نمیکشی حتی اگه خسته بشی و لذت میبری .


یه موضوع جدید باز کردم حالا باید سر فرصت تمام دفعاتی که عکاسی رفتمو پیدا کنم بزارم توش یکی‌نی‌بگه بیکاری دخترم؟ خب جاش خالی بود. نبود؟