روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۷۶ مطلب با موضوع «عکاسی رفتن‌هام» ثبت شده است

2145 : عکاسی

امروز رفتم عکاسی دوباره. زیاد خوب نبود چون گربه هارو یه آقایی غذا میده بهشون نه این که بد باشه من زود رفتم باید دیرتر میرفتم. بعد این که غذا میخوردن یه جا جمع بودن به استثنای یکی دوتاشون. شایدم باید صبر میکردم اما دیگه اومدم تعداد عکسام کمه اما چند تاشو دوست دارم. نمیدونم اون نتیجه ای رو که میخوام گرفتم یا نه. ولی تا چاپ نکنم معلوم نمیشه.این طوری فکر میکنم. 

آسمون امروز چقدر قشنگه. 

کلی کارامو نکردم مقاله دیکه نخوندم احتمالا نمیخونم امروز. به جاش همون کتابمو ادامه میدم. 

دفترم هم باید بخونم چند تا عکاسم ببینمو فرانسویم بخونم. اینا مونده.


عکسم نا امید داشتم برمیگشتم خونه دیدم اقا داره از روبرو میاد منو دید راشو داشت کج میکرد که ازش عکس گرفتم  فکر کنم گربه های اینجا دیگه منو میشناسن :))))))


2139 : این که میخوام همه کار کنم آشوبِ ، بی قراری نه آرامش

هرچند که من با بیقراری آرومم. نه با آرامش. 

2117 : میدونم! من یه سرخوش دیوونه‌ام .



2115 : عکاسی

بالاخره امروز وقت عکاسی رسید. البته زیاد عکس نگرفتم خب مدل پروژمم اینجوریه. نه که بشه زیاد گرفت یعنی خب هرچقدر که ادم ببینه دیگه. باید حالا نگاشون کنم. فکر کنم یکی دوتاش خوب شده باشه. بازم باید ببینم. خب دیگه برم کارامو کنم ساعت شیش شد. 



هرچقدر که گربه نبود هوا پر از پروانه بود. 

2104 : مجموعه عکس

خب من عکسهام رو دوباره دیدم و تونستم ۱۵ تا عکس رو در غالب یک مجموعه کنار هم قرار بدم با اون ایده و فکری که داشتم.هرچند قرار نیست تموم شده باشه تازه اول کاره که باید ادامه اش بدم و سعی کنم بهترش کنم. باید ببرمشون چاپ اینجوری نمیشه.  میرم کارای عقب مونده مثل زبان رو انجام بدم.امشب بازم بیدار میمونم و کتابمو شروع میکنم. دلم میخواد برادران کارامازوف رو بخونم. سونتاگ حسابی ازش تعریف میکرد. نمیتونم صبر کنم.

2099 : رابرت ادمز

من رابرت ادمز رو خیلی دوست دارم. الان بیشترم عاشقش شدم. چقدر خوب بود. میگفت :« میدانم کتاب چقدر اهمیت دارد. من عکاسی را به کمک کتابها آموخته ام و سعی میکنم به کمک آنها کارم را ادامه بدهم. »

این هم از این دلم میخواست از همه عکاسایی که دوسشون دارم چیزایی باشه که بتونم بشناسمشون هرچند از رو عکس هاشونم میشه اما بیشتر میخوام انگاری. 

در مورد کار عکاسی خودم فکر میکردم رابرت ادمز هست که ازش ایده گرفتم اما الان فهمیدم نه اون نیست من از عکسهای آیدین رحیمی پور ازاد ایده گرفتم. چیزی که توی بیشتر عکسهاش هست ولی خودش کار نکرده اونجوری! دلم میخواد زودتر عکاسی برم.

اسم مقاله هرچه هست هنوز هم هست ،گفتگوی ریچارد وودوارد با رابرت ادمز ، ترجمهٔ غزاله هدایت ، حرفه عکاس ۱۵


2083 : یکشنبه

امروز همه تمرکزم تقریبا رو خوندن کتاب هست. و بعدش زبان و باقی کارها میفته برای اخر شب. یه خورده هم خوابم گرفته اما میخوام از اون قهوه های تلخ مها بخورم و احتمالا بعدش یه پارچ آب :/

میخوای عکسامو ببینی؟ حتی با این که درست شکل نگرفته؟ خب راستش فکر نکنم حالا برم چاپ کنم:( میدونم تصمیم داشتم تو فضای مجازی عکسامو نزارم اما اینجا که مجازی نیست اینجا کل زندگیه من ریخته بعد چند تا از عکسام نباشه؟ مسخره نیست؟ حالا نه این که کل مجموعه هامو آپلود کنم اما گاهی برای دلخوشی که شاید کسی ببینه. 

دلم میخواد بازم برم عکاسی اما کتاب خیلی عقبم از ۵۰۰ صفحه ۲۳۰ صفحه اشو خوندم. امروز کلیشو جلو میبرم و جایزه ام فردا عکاسی هست. استادم میگفت نمیشه بخوای مثل اگلستون بشی و عکاسی نکنی. یعنی نه این که سالی یه بار عکاسی کنی دلتم بخواد شبیه کسی بشی. تمرین میخواد و ممارست. من خودم خوب نبودم توش اما تصمیم گرفتم براش وقت بذارم جوری که جزوی جدانشدنی از زندگیم بشه.





2081 : بعد از عکاسی

روزایی که میرم عکاسی اصلا نمیتونم کاری کنم بعدش اینقدر که فکرم درگیر میشه تمرکزم روی عکسام میره نه کارای دیگه. دوباره عکسامو نگاه میکردم دیدم عکسام تکی نگاه بشه چیزی نیست ولی اگه باهم نگاه بشه چیزه باحالی میشه. یعنی میدونم کلا تک عکس معنا نداره ولی خب توی این کلی گفتم عکسامو خودم دوست دارم. فکر کنم اولین باره راحت میرم راه میرم عکس میگیرم و در به در نگاهم پی گربه هاست. دلم میخواد براشون غذاهم بگیرم بدم بعد عکسم بهشون بدم :دی. خدا این خوشیارو از ما نگیره. قیمت چاپ عکسو دیدم سرم سوت کشید البته شاید جاهای دیگه ارزون تر باشه اما یکیشو که دیدم کپ کردم. من که آرزوی اتاقک زدنمو به گور میبرم خدایی این یکیو از ادم نگیرن. باید برم سر کار. باید این یکسالو سخت کار کنم و سال دیگه برم هرجا شد کار کنم بزورم شده چیزایی که لازم تهیه کنم واسه خودم. با اولین حقوقم میرم عکسامو چاپ میکنم :دی

من خسیس نیستم فقط پول تو جیبیم اونقدری نیست که همه کار بتونم کنم فعلا تمرکزم روی کتاباست و خوندنشون. :(

2080 : عکاسی

نمیدونم چی درسته چی درست نیست. گیجم. امروزم رفتم عکاسی اولش که قربونش برم گریه ها نیستو نابود بودن دیگه از چهار چهارو نیم کم کم اومدن بیرون. و نمیدونمم چرا از گربه دارم عکس میگیرم ملت با علامت سوال نگاه میکنن :/ هنوز مجموعه ام شکل نگرفته با این حال واقعا درگیرشم. خدا کنه از پسش بر بیام. نمیدونم عکسام خوبه یا نه سعی کردم هر سه دفعه ای که فعلا رفتمو نگاه کنم و اوناییشو که خوبن کنار هم بذارم. این اولین بار نیست که عکاسی شهری میکنم اما هیچوقت اینجوری نبوده با کل شهر طرف باشم شاید واسه همین هم اینقدر سخت به نظر میرسه. 

حس بچه ای رو دارم که قراره راه رفتن یاد بگیره. تا نخوره زمین که راه نمیفته. کاش بالاخره یاد بگیرم  زیادم خراب نکنم  . هوس کردم عکسامو بدم چاپ. ماه جدید البته.


من میگفتم مجبور نیستم عکاسی برم.از وقتی ریلکه رو خوندم پیش خودم میگم ناگزیرم عکاسی کنم؟ ته دلم میگه آره شاید واسه همین دوباره دارم عکاسی میکنم. اصلا فکر منو درگیر کرده. من مجبور نیستم عکاسی کنم ولی عکاسی میکنم.   



ن  

2079 : ویژگی های خوب

من امروز خیلی دیر بیدار شدم. دیشب دیر خوابیدم و کلی عکسای عکاسایی که میشناختمو دوباره دیدم و در موردشون از کتاب نگاهی به عکسها خوندم. امروز چون اول هفته است خودمو میبخشم که ساعت ۹-۱۰ بیدار شدم. دیگه صبحونه امو خوردمو برناممو دیدم که چه کارایی دارمو نشستم و دارم کتابمو میخونم. اریوگنا تموم شد. خدا خلق کرد تا شناخته بشه اینو استادمم گفته بود. بگذریم. 
داشتم فکر میکردم چقدر من و مها خوشبختیم. نه به اون معنای آبکی. از این نظر که حالا درسته پدر مادرمون یسری چیزاشون شاید عالی نباشه اما همیشه حداقل من فکر میکنم تو تصمیماتمون مارو آزاد گذاشتنو حمایت و درک کردن و حتی مارو به جلو روندن بهمون اعتماد کردن. مثلا من در مورد انتخاب عکاسی انتخاب فلسفه یا حتی کتاب خوندن که اولش بابام فکر میکرد دیوونه ام کل پولامو خرج کتاب میکنم و نمیرم خوش بگذرونمو بخورم همون پولو ولی مسخره امون نکردن به اون معنی. چه بسا که شرایط رو هم ایجاد کردن و حتی با حرفاشون و رفتارشون حتی اگه مخالف بودن چون بابام یه دفعه ازش پرسیدم گفت زیاد از فلسفه خوشش نمیاد اما به من یک بار هم نگفت که نخونم و نرم (از این اخلاق بابام خوشم میاد زوری نمیخواد حرف خودشو ببره تو مخت) چه بسا که شرایط خونه رو هم محیا کردن. بیشتر وقتی ادم از نقص ها شکایت میکنه امروز به این فکر کردم خوبیایی هم واقعا هست. شرایط خونه مناسب. این که من کل وسایلمو حتی میزمو اوردم گوشه پزیرایی و کسی بهم غر نمیزنه خودش کلیه. یا این که مامان هر روز که میره بیرون میگه کار کنیدو از دست ندید زمانو از این شرایطی که خونه هیچکس نیست استفاده کنیدو ...انگار مطمئن باشه به کاری که منو مها داریم انجام میدیم. همین تو یسری چیزا هم شاید خیلی سخت گیر باشن اما از اوناهم میشه گذر کرد. به هر حال فکر میکنم همه اینجوری شاید باشن و طبیعی باشه.
  
امروز شاید برم عکاسی همین حوالی.
نمیدونم چرا من از اون دسته ادمایی نیستم که نتونم کتابمو سالم نگه دارم.