روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۴۵ مطلب با موضوع «عکاسی رفتن‌هام» ثبت شده است

1848 : کتاب عکس عکاسی زبان و...

خب لایب نیتس و اسپینوزا هم تموم شد. الان بگین بگو چی خوندی عمرا بتونم بگم. الان فقط تو ذهنم میدونم که یه ذره فهمیدم که کی به کیه و ماجرا از چه قراره کی چی میگفته و در مورد چه چیزایی بوده به صورت کلی ‌. نثر سختی نداره ها ولی محتوا داره با این که اسون به نظر میرسه فکر میکنم خوبه برای کسایی مثل من که تازه شروع کردن. 

این از کتاب فلاسفهٔ بزرگ ـ آشنایی با فلاسفهٔ غرب ـ نوشتهٔ براین مگی ، ترجمهٔ عزت الله فولادوند نشر خوارزمی

دیروز رفتم عکاسی. از خودم راضی نیستم. عکس گرفتم. یه جای کارم ایراد داره. حدس میزنم چیه ولی نمیدونم قطعی از این که نمیتونم راحت انجامش بدم متنفرم. چرا فکر میکنن بعضیا عکاسی کار آسونی؟ واقعا چه فکری میکنن. عکاسی برای من واقعا جزو چیزای آسون نیست. باید براش جدا وقت بذارم چون احساس میکنم این مدت عقب بودن ازش اصلا خوب نیست. و باید عکاسی کنم و اتفاقا باید مجموعه جدیدیو شروع کنم. امشب روش کار میکنم میشینم مینویسم تو دفتر جدیدی که براش گذاشتم همه چیو و فردا دوباره میرم عکاسی. نمیشه عکاسی نری و شبیه اگلستون کار کنی اینو استاد میگفت. و راست میگه واقعا نمیشه. باید مواظب باشم. احساس خطر میکنم. نباید این وضعیت رو با شونه بالا انداختن یا پشت گوش انداختن ندید بگیرم. میترسم دیگه هیچوقت نتونم کار کنم. خیلی میترسم. کسی منو درک میکنه؟ میفهمی من چی میگم؟ که تو چه وضعیتی گیر کردم؟ اگه میشد عکسامو چاپ کنم عالی میشد. اما پول ندارم. واقعا ندارم مشکل یکی دوتا نیستش. باید یه فکری کنم. اما الان نمیتونم برم وقتمو بزارم برای درآمد درآوردن. باید اولویت بندی کنم و عکسامو توی همین لپ تاپ ببینم. تعداد محدودیشو بزارم برای چاپ یعنی انتخاب نهاییمو. اگه برسه. راستی الان چاپ عکس چند شده؟ :/ سکوت من از وضعیت جذاب مملکت نشون دهنده رضایتم نیست واقعا! بگذریم. احساس میکنم مغزم نمیکشه برای کتاب الان نوبت زبان رسیده و دفتر نوشتنو عکس دیدن عکاس ها...

1847 : کتاب ، عکاسی

خب. کتاب فلاسفهٔ بزرگ ـ آشنایی با فلسفهٔ غرب ـ ، نوشتهٔ براین مگی نشر خوارزمی با ترجمهٔ عزت الله فولادوند رو سه  فصلشو خوندم. به صورت مصاحبه است که مگی هر دفعه با یکی از کسایی که با فلسفه سروکار دارن انجام میده. نمیتونم بگم آسون هست ولی سختم نیست انگار چیزایی میگه که بدم نیست ادم بدونه. یسری اطلاعات جزئی که شناخت میده به آدم در مورد فلسفهٔ فیلسوفی خاص یا دوره ای مشخص. 

از کتاب بگذریم. امروز میرم عکاسی همین حوالی فعلا دارم امتحان میکنم باید ببینم چی میشه مجموعه جدیدم. دلم میخواد انجامش بدم. بعد که برگردم بایی کتابمو میخونم و زبان رو. باید کم کم حاضر بشم. تا قبل عید وقت دارم برای این مجموعه فعلا البته. برم یسری چیزارو اوکی کنم کم کم حاضر بشم. قرار نیست فلسفه خوندن باعث بشه دیگه با عکاسی کارم تموم بشه. در واقع فکر میکنم همه اینا به عکاسی بر میگرده. 

1816 : بعد از مدتها ...

من دارم کار میکنم کار میکنم کار میکنم. هورااااا :)))) نمیدونی چه عذابی چیزیو بخوای و نتونی و چقدر احساس خوشبختی بهت دست میده که اون اتففاق بیفته و انجام بشه. آروم آروم کنج تختم دارم کار میکنم دفترمو مینویسم دفتری که هزار بارم بنویسمش براش کمه دفتری که برام واقعا به معنای واقعی راه گشاست هرچند ناقص و پر از ایراد اما یادم میتره کی میخوام باشم و چیکار باید بکنم.  دترم عکسامو نگاه میکنم عکسایی که حدود چند ماه روشون کار کردم عکاسی کردم پروژه ی عیدم دارم نگاه میکنم بعد از مدتی و باز پاک میکنم. میدونی من از اون دسته عکاساییم که نمیتونم سریع بگم این عکسم این عکسم خوبه و بقیه اش بده. من از اون دسته ام که باید طی زمان اروم آروم نگاه کنم و پاک کنم نمیتونم سریع مجموعه رو انتخاب کنم کم پیش میاد مگر این که عکسام کم باشن اونوقت یه باره همه چی انتخاب میشه. اما وقتی طی مدتی عکاسی میکنم انتخابشم باید طی مدتی باشه که کوتاه هم نیست و با فاصله است. به خصوص اگه داغ داغ باشه کهخیلی انتخاب عکسام سخت تره اما مرحله اول انتخاب دقیقن تا تنور داغه هست :دی دیگه ما اینیم :دی دارم باز نگاه میکنم و عکسایی که به مجموعه نمیخوره رو پاک میکنم. باید برای مجموعه جدیدم برم عکاسی باید روش فکر کنم و زمان میبره شکل بگیره. دیگه استادی نیست کمکم کنه چون خودمم و خودمم چون کندم طول میکشه اون مسیر اصلی رو پیدا کنه اما میشه. من امیدوارم از پسش بر بیام. اون جمله ای که دیشب از سونتاگ نوشتم یادته ؟ گفتش من نمینویسم چون مخاطبی وجود داره مینویسم چون ادبیات وجود داره در مورد عکاسیم میشه. من عکاسی نمیکنم چون مخاطبی وجود داره عکاسی میکنم چون عکاسی وجود داره:))) دیگه همین‌‌. فقط همش میومدم غر میزدم نمیتونم کار کنم گفتم الان بیام بگم چقدر احساس آرامش میکنم که میتونم کار کنم. 

1800 : بعد از نیمه شب

گفته بودم که یه پروژه ی جدید شروع کردم. توی شهر. امشب باز رفتم سراغ عکسا هر شب بیشتر از یه تعداد نمیتونم پاک کنم. دیگه از این به بعد که لپ تاپ دارم بلافاصله پاک میکنم. ولی چیزی که میخوام بگم اینه که پروژم کلا عوض شد. یعنی تصمیم گرفتم کلا با اون دوربینم عکاسیش نکنم. پس دوباره عکاسیش از سر گرفته میشه. منتها متفاوت و نمیدونم نتیجه چی بشه چون یه فکرایی براش داشتم و عکلی کردم ایده ها خوب بودن اما بدرد من نمیخورن حداقل الان توی این پروژه. این روزا که حالم خوب نیست باید برم عکاسی. یادم اوند استاد میگفت نمیشه عکاسی نری و شبیه اگلستون بشی. نمیشه اغا جان نمیشه عکاسی نکردو شبیه کسایی بشم که دوسشون دارم.  میگفت تو اوضاع بد اتفاقا عکاسی خوبه اینو امروز نوشتم. دلم تنگ شده برای همه اون روزا که انگار همه چیز خوب بود. ولی فعلا گیر کردم تو زمان حال. کاری نمیشه کرد. میخوام کتاب بخونم فعلا که بین تاریخ فلسفه و نامه های ونگوگ هی اینور اونور میشم این دوتا تموم شه من پشت دستمو داغ کنم اگه دوتا کتابو با هم بخونم دیگه.دلم میخواد شبا کار کنم. تا صبح بیدار بمونم. 

1767 : بعد از مدت ها

الان تو متروام دارم بر میگردم. باورم نمیشه اینقدر زود کارم تموم شد. البته صبحم زود بیدار شدم رفتم حموم زود زدم بیرون. با این حال به محض این که رسیدم رفتم تو. حالم بهتره اینو دکترم فهمید. خوندن کتاب اثر خودشو داشت بیکار بودن واقعا حالمو بد میکنه. حس بیهودگی بی وجودی میکنم وقتی هیچکاری نمیکنم. برای دیدن نمایشگاه امروز کلی ذوق دارم. این که بعد مدتها میتونم کارای عکاسایی رو ببینم هم دوره ی خودم. و از شاگردای استاد. خلاصه درسته سفر کنسل شد اما چیزای دیگه هست هنوز باعث دلخوشیم بشه. و جدا از اون قراره یه دوست قدیمی هم ببینم. ساجده. خب مدتی بود که با هم ارتباطی نداشتیم و تا ساجده پیام زد و قرار شد همو ببینیم که نمایشگاه هم بهانه ی خوبی بود. امیدوارم باهم به اختلاف نظر نخوریم دوباره. خلاصه این که کلی ذوق دارم. 

1759 : عکاسی

رفتم عکاسی. رمم پر شد وسطش چه ضد حالی البته بعد یک سال اگه پر نمیشد جای تعجب داشت‌‌. حالا خوبه لپ تاپم قراره درست بشه وگرنه چه میکردم. باید پولامو جمع کنم یه هاردم بخرم. اگه بازم خراب شد بیچاره نشم. 


اومدم خونه که کتابمو بخونم تو بالکنم یه ماشین دزدگیرش همینجوری دارهمیزنه واقعا عصبیم کرده. 

1746 : خواب آلودگی

دارم از زور خواب میمیرم با اینکه دیشب کامل خوابیدما نمیدونم چمه. با این حال فصل اول کتاب فقط چند صفحه مونده تموم بشه در مورد ادهای قبل از سقراط. سقراط و افلاطون هست. کتاب جمهورم یه خلاصه ای میشه گفت نوشته وتوضیح داده. و خب یه ذرهتکراری به نظر میرسه اما از فصل بعد که ارسطو شروع میشه هیچی نمیدونم و تکراری نیست. باید تند تر پیش برم اما اگه فقط خوابم نمیومد اینقدر عالی میشد. میدونین خواب یه چیز عادی. مردم اصولا راجع به خوابیدن و بیدار شدنشون زیاد حرف نمیزنن همونطور که از دسشویی رفتنشون نمیگن. یا بگنم وقتی کهانگار از حالت نرمال خارج شده :دی اما خب این که از خواب آلودگیم میگم واقعا چون از حالت نرمال خارج شده و اگه عادی بود که معضل نبود برام. :/و این داستان امروز خستگی زیاد با مقدار زیادی خواب. عصریم قراره برم بیرون با دوستم. خیلی وقت ندیدمش. تا ۵ وقت دارم خوب بخونم. راستی عکسامو نگاه کردم یسریاش به نظرم عالی میاد هرچند یسریش معمولی اما از خودم توقع نداشتم. ولی احتمالا کسی نفهمنش نه خیلی نمیدونم چه کلمه ای بگم. کاش لپ تاپم زودتر درست شه. تا یادم نرفته برم به بابا بگم زنگ بزنه.


خبر خوب شنبه لپ تاپمو میگیرم. هووووووراااااااااااا

باید مثل جونم ازش مراقبت کنم :/ :دی و اینجوری که تو محدودیت هاست که آدم قدر داشته هاشو میفهمه!

1745 : امروز ، امشب

خب من اومدم! کلی راه رفتم از اینجا تا هروی و کلا هروی. برگشتن بابا اومده بود بیرون اومد دنبالم. درسته چند سال دارم عکاسی میکنم اما حقیقتش اینه که  توی شهر اینجوری اولین بار بود به نظرم میرفتم. شاید یه خورده راحت تر بودم این بار یا دفعات قبل تنها نبودم شاید. یا خیلی سریع بوده. نمیدونم چرا از فضای شهری میترسم شلوغی یجور خلوتیشم یجور. با این حال امروز اولش مضطرب بودم کم کم انگار راحت تر شدم و بیخیال. اما همیشه همینه. نمیدونم چرا اینجوریم. اسمش ترس یا چیز دیگست. البته پروژه عیدمم فضای شهری محسوب میشه اما فرق داره انگار یه اجتماع کوچیک تری محدود به پارک باشه.  نمیدونم درست میگم یا نه. فکر‌میکنم احتمالا هیچوقت عکاس درست حسابی نشم. این همه نقص رو چجوری میشه برطرف کرد. یا جبران کرد شایدم همش توهمات منه. شاید اونقدرم بزرگ نیست و من دارم انجامش میدم. این بار راحت رفتم قدم زدم و اگه چیزی به نظرم رسید عکاسی کردم نمیدونم عکسام چجورین احتمالا خیلی معمولی. چیز خاصی نباشه اما کلی چیز ازش توی مخم فکر میکنم که دلم میخواد اینجوری بشه. اما کسی چمیدونه. هیچکس تقریبا عکسامو نمیبینه ومنم  فکر‌میکنم باید زمان بگذره.تا بفهمم چیکار دارم میکنم یا لپ تاپم درست بشه بالاخره و بشینم ببینم و چاپشون کنم چقدر کار عقب مونده. هووووف. نباید نگران باشم نه؟ اگه بتونم. همش به این چیزا فکر میکنم. به این که چیکار دارم میکنم کجای زندگیمم. کجای عکاسیم. اما اینا سوال نیست. باید فکر کنم که چی بودم چجوری باید باشم و دوست دارم چی بشم. فکر میکنم مسابقه نمیدم که خط اغازو پایان داشته باشه. شاید خودم با خودم اما جنگ که نیست. اما ادم باید کار کنه. کی بود میگفت فقط دقیقشو یادم نیست اما ادم وقتی میمیره معلوم میشه کل زندگیش چی بوده همچین چیزایی یادم نیست دقیقشو. حیف. فکر کنم سونتاگ بود. به هر حال. راستی تاریخ فلسفه رو شروع کردم. راحت ت میخونمش انگار حالم بهتره.  بعدش دوباره کتاب عکاسی میخونم. الانم اومدم پارک. شایدم جنگ ِ. الان که فکر میکنم میبینممن درگیرم خودم با خودم. کی میدونه برای این که درست بشم دوباره رو دور خودمو بندازم چه عذابی از خودم باید تحمل کنم. فکر میکنن دختره همیشه کتاب میخونه چه خجسته است. درست این کار مورد علاقمه اما وقتایی عذاب اور میشه زمان برام که میخوام اما نمیتونم. هرکاری که میکنم نمیشه اینجور وقتا ارزوی مرگ میکنم واسه خودم. 

خب اومدم خونه نشستم تو بالکن چه بادی میاد آسمون امشبم ستاره داره فقط باید نگاه کرد یه خورده بادقت تر میخوام لم بدم. یه هات چاکلتم دستم گرفتم و به اسمون نگاه کنم و فکر کنم امروزم گذشت و خیلی هم بد نبود. فردارو چجوری بگذرونم. 

1744 : عکاسی

دارم میرم عکاسی هیجان زدم. درسته این چند وقت عکاسی کردم اما همش محدوده نزدیک بود. الان دارم خارج میشم و تنها هم هستم هیجان دارم بی اندازه انگار از قفس رها شده باشم. احساس میکنم عاشق راه رفتنم تو عمرم هرگز چنین احساسی نداشتم. بهتره برم خیلی زمان نیست. 

1742 : کتاب ، عکاسی

دارم کتاب تاریخ فلسفه ، نوشتهٔ ویل دورانت ترجمهٔ عباسزریاب خویی نشر علمی فرهنگی رو میخونم. اصلا از اولم رو مود این بودم که اون موقع خراب درومد. والا بوخودا :دی میخوام ریلکس مثل داستان بخونمش تا ساعت چهار بعدش برم عکاسی. هرچند یه خورده تو شهر رفتن برام ترسناک. دوست ندارم کسی بهم گیر بده ولی نمیشه هم که نرفت که. تا کی باید درگیر این مسائل شد. اولش سخته بعد رله میشه.