روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۷۶ مطلب با موضوع «عکاسی رفتن‌هام» ثبت شده است

2519 : دلم میخواد...

من جاه طلب نیستم. این که میخوام کاری کنم ولی نه هر کاری. من فقط دلم میخواد مثل آدمای بزرگ باشم شاید نتونم بهشون برسم اما فقط دوست دارم که باشم.  من با هر راهی نمیخوام به این چیزی که دوست دارم برسم شاید اصلا هیچوقت اتفاق نیفته. اما من گاهی بهش فکر میکنم. این که روزی میرسه منم کاری کرده باشم.این که راه گشای کسی باشم این که به عکاسی برگردم یا نویسنده ی فیلسوف بزرگی بشم. میبینی اینا اینجوری خنده داره. اما من دوست دارم گاهی فکر کنم. یجور شیطنت ذهنم انگار شده باشه. این که به اینها فکر کنم. اما نباید جوری باشه که منو از کار کردن بندازه. پس این فکرارو میزنم عقبو میگم نباید حواسمو پرت کنه. من دیوونه نیستم من فقط بهش فکر میکنم. فکر میکنم که فقط برای اینجا آدم بزرگی نمیخوام بشم دلم میخواد برای دنیا آدم بزرگی باشم! خب سطح توقعم بالاست چه میشه کرد. شاید هم من دیوونم میدونم. فکر کردن به این چیزا کار هرکسی نیست. من فقط فکر میکنمو گاهی برای خودم مینویسم. دلم میخواد با تمام اینها آدم درستی باشم. دلم میخواد بگم بیست و دو سالگی برای شروع دیر نیست. دلم میخواد بگم میشه کلی کتاب فلسفی خوند حتی اگه تا حالا انجامش ندادی. دلم میخواد بگم میشه به عکاسی برگشت حتی اگه وضعیت بیش از حد مزخرف. دلم میخواد بگم میشه دیر زبان یاد گرفت و دو تا هم یاد گرفت. دلم میخواد بگم میشه نوشتنو کم کم یاد گرفت دلم میخواد بگم میشه معمولی باشی حتی از معمولی هم کمتر ولی بتونی خودتو بالا بکشی. دلم میخواد آدم بزرگی باشم. اره دلم میخواد نه فقط برای اینجا که برای دنیا آدم بزرگی بشم. دلم میخواد کار کنم و عمرمو اینجوری بگذرونم حتی اگه هیچ کدوم از اینها اتفاق نیفته. من یه دیوونم که با همین چیزا احساس خوشبختی میکنم. و همین برای عمرم کافیه. برای زندگیم. 

2490 : کار

خب من دارم کار میکنم. آهسته اما پیوسته. دلم نمیخواد چیزی جلومو بگیره. هیچی حتی خودمم نباید جلومو بگیره! این خود لعنتی که هنوز مونده تا بتونم مهارش کنمو افسارشو دستم بگیرم یروز یروز یاد میگیرمش بالاخره. باید چیکار کنم خب دلم میخواد عکسامو چاپ کنم. شاید شد. البته اینجا که نمیرسم. احتمالا رشت. یعنی میشه بتونم چاپشون کنم دوباره. البته باید دوباره انتخاب کنم از بینشون میدونم وقت گیره ولی هفته ای یه بار که اشکال نداره. من همه این کارا این که عکسامو چاپ کنم دلم میخواد ببینمشون این که هر روز یکی دو تا عکاس میبینمو میخونم راجع بهشون این که مقاله میخونم راجع بهش دفتر استادمو میخونم همه این کارام واسه اینه که دور نشم از عکاسی از اصل هدفم. واسه اینه یادم بمونه و فراموش نکنم باید تا تهشو برم. که باید عکاسی کنم اما وقتش که شد. شاید الان نتونم یعنی وقت نشه شایدم هفته ای یه بار بشه اما دلم نمیخواد مثل اداره ایا هفته ای یه بار دوربین دست بگیرم برم بیرون که مثلا عکس بگیرم دلم میخواد بی نگرانی کارخودمو کنم هر موقع که دلم خواست برم. 

زبان عقب موندم باید حسابی تو این چند روز کار کنم روش به خصوص این که سر کلاسم نموندم کاش مها یادم بده. البته خودمم میتونم یاد بگیرم اما سخته. 

بذار از کتابم بهت بگم. جوریه که انگار بری سر کلاس مطالب بهم پیوسته ان یعنی اینجوریه که چیزی که اول خوندی رو اگه فهمیده باشی فقط میتونی مطالب بعدی رو بفهمی اگر نه که تا اخرش کلا گیج میزنی. سخت نیست اتفاقا با اینجوری بودنش واضح گفته شده. ولی خب خیلی چیزام هست درکشون سخته و شاید باید برگردی عقب دوباره بخونیش تا یاد بگیری. 

همین دیگه. امشب رو آروم سر میکنم. 

2397 : کتاب جدید : تاریخ فلسفه جلد چهارم

خب امروزم شروع شد. از حدودهای هشت بیدارم اما تازه میخوام شروع کنم به کار کردن دیگه تا صبحونه بخورمو یه خورده لود بشم و رختخوابمو جمع کنم شد الان. 

باید سعی کنم خودمو تغییر بدمو بیشتر از پیش کار کنم و کیفیت بیشتریم داشته باشه کارکردنم. چه برای خوندن فلسفه و چه برای عکاسی. الان دیگه میدونم هدفم چیه خوندن فلسفه ی هنر تو دانشگاه هنر ـاگه دوباره تغییر نکنه به فلسفه ی خالص :دی ـ ولی فعلا که همینو هدفم قرار‌ میدم. و برای رسیدن بهش باید از یسری چیزای دیگم بزنمو سخت تر و بیشتر کار کنم. الانم که فرصت پیش اومده که جای دیگه ای باشم و جوری باشه که همه تمرکزم روی کارم باشه. برای عکاسی هم همینطور باید کار کنم روش نباید ولش کنم. باید هم کتاب بخونم هم عکاسیمو انجام بدم. نمیشه بخوای اگلستون بشیو عکاسی نکنی. با این حال کتابم سر جای خودش هست باید یه توازنی انجام بدم نمیدونم برناممو چجوری تنظیم کنم باید ببینم میخوام مجموعه ام چجوری باشه. رابرت ادمز میگفت من عکاسی رو به کمک کتاب ها آموخته ام و سعی میکنم به کمک انها کارم را ادامه دهم. خلاصه که داستان از این قراره. برم روزمو شروع کنم. 

 

راستی کتاب جدید تاریخ فلسفه است. جلد چهارم ،نوشتهٔ فردریک کاپلستون ، ترجمهٔ غلامرضا اعوانی، نشر علمی فرهنگی

2392 : مجموعه جدید

از ساعت هشت بیدارم اما تازه میخوام کارای امروزو شروع کنم. البته تازه که نه از اون موقع تا حالا به عکاسیم فکر میکردم. یه مجموعه ی جدید در راااااههه هوووراااا :))))خودم کلی ذوق دارم براش. یه چیزایی تو مغزم گیلی ویلی میره ولی به قول استادم اجرا مهمه. خیلی مهم. میخوام به خاطرش حرفای استادم رو که زده بود مرور کنم حتما [شکلک رقص ]:دی خلاااصه که امروز با این فکرا شروع شده جرقه زد حالا که سه ماه اینجایی یه کاری کن بچه جان تنبلی نکنو کار کن کنکورم هرچی شد شد :دی. ولی نه درسمم سعی میکنم بخونم. فکر کنم ده سال طول بکشه تا من برم دانشگاه دوباره :/ دیگه این که تا شب کلی وقت میذارم واسه کارامو مطمئنم هدر نمیدم باید تکلیفای زبانمو بنویسم کتابمو بخونم دفتر استادمو بخونم دیگه میگم دفتر استادم منظورم دفتری هست که حرفای استادمو توش نوشتم بعد فرانسوی بخونم نگاهی به عکسها بخونم ماریو جاکوملی جانمو دوباره نگاه کنم و عکسای خودمو ببینمو برای اخرین بار فعلا انتخاب کنم از بینشون همین کارای کوچیک کل روز منو میسازه. دیشب بود فکر کنم دیدم یکی از بچه های استادم نمایشگاه زدن امروز صبح تازه بیدار شدم داشتم فکر میکردم کی برم نمایشگاهو ببینم که یهو یادم افتاد تهران نیستم اینقدر ناراحت شدم ولی کاریش نمیشه کرد. خورد تو ذوقم. :( همین به اندازه کافی دیر شد برم کار کنم.

 

 

2370 : رشت

من همین الان تونستم به نت دوباره وصل بشم. هنوز نرسیده بودییم که باتری گوشی مها تموم شذ. باورت نمیشه ما تازه ساعت پنج یه جارو دیدا کردیم ۱۲-۱ رسیدیم رشت. مگه یه جای درست حسابی پیدا میشد. اول رفتیم دم دانشگاه مها سوال داشت بعد امار خونه ها رو گرفتیم که پیدا نکردیم دوست بابام تازه پنجشنبه میرسه اون گفته آشنا داره و فکر کنم ما تا پنجشنبه اینجاییم. خونه ایم که گرفتیم اصلا بگو یه ذره به نت وصل بشه. من که خودم گوشیم یه طرفه شده نت ندارم باید به نت مها وصل بشم. در نتیجه که هیچی. دیگه این که کلی عکس گرفتم درسته که جایی جز فضای مجازی نیست که بتونم نمایش بدم اما خب مگه ادم باید کاری که علاقه داررو به خاطر این چیزا ول کنه منم یروز میرم سرکار و کار میکنم قول میدم البته اول درسمو میخونم. راستی هنوز مها دو دله که من بیام باهاش رشت یا نه. منم فردا ثبت نام کلاس زبانم هست چیکار کنم نمیدونم همه چی بستگی داره که چه تصمیمی بگیره. الان داریم میریم دریارو ببینیم دیگه رسیدیم خونه هممون افتادیم زمین البته اول نهار خوردیم :/ دیگه این که همین سعی کردم جموجور همه چیو تعریف کنم. خدا کنه برای مها خونه مناسب پیدا بشه. ادم وقتی انجام میده کارارو و دنبالشونو میگیره تازه میفهمه چقدر جدی و سخته. این یه چالش برای هممون. همین من برم دیکه. کلی ذوق دارم دوباره دریارو میبینم. راستی امروز جز عکاسی هیچکار نکردم. اما خود عکاسی خودش کلی برام هوورااا.

2341 : عکاسی

یه خورده کسل شده بودم. نشستم عکسامو روشون کار کردن یعنی انتخابشون. از شمال پارسال عکس مونده که جدا نکردم. دلم میخواد اینجا هم بذارم. من که جز اینجا جایی رو ندارم. ادم تو دفتر خاطراتش همه چیشو مینویسه و میذاره. دیگه وب من که از دفتر خاطرات گذشته :دی دلم میخواد عکاسی کنم فردا دوباره امتحان میکنم. 

 

 

 

2206 : مجموعه جدید

امروزم شروع شد. هنوز شروع نکردم میخواستم چند تا عکس آپلود کنم از مجموعه ی جدیدم که کم کم داره شکل میگیره ولی نشد. هنوزم نمیشه فکر کنم باید با لپ تاپ بیام به هر حال که توی اینستا گذاشتمشون. هرچند که شاید عالی نباشن اما کار ادم کم کم کم خوب میشه دیگه. نه یهو. این پروژم برای خودم یه خورده سخت بود باید به یسری چیزا پشت پا انگار میزدم یعنی سعی میکردم نادیده اش بگیرم. شاید اگه مامان خونه باشه هیچی اینجوری نشه چون خیلی سخت گیره ولی خب حالا که کم خونه میاد نسبت به قبل پس اینجوری میشه بعضی وقتها خونه. 

بریم امروز رو شروع کنیم امیدوارم از پسش بر بیام. 

2164 : این چند روز

بعضی اوقات فکر میکنم بعد از یک زندگی طولانی فقط چند ماه دیگر از عمرم باقی مانده است و بعضی وقت های دیگر احساس میکنم دختر بچه ای یازده ساله ام که میخواهد راجع به همه چیز بداند. 


کتاب از آ به خ ، نوشتهٔ جان برجر ، ترجمهٔ ندا احمدی ، نشر حرفه نویسنده. 


خب امروز ساعت چهار بیدار شدم. اما بعد نمیدونسم چیکار کنمو گرفتم خوابیدم. تا ساعت نه اینطورا بعدشم ته اتاق هنوز مونده بود مرتب بشه با مها وایسادیم به جمع کردن دیگه الان شد ما بینشم یه ذره کتاب خوندم. احساس میکنم خوندن این کتاب بعد از مدتی حدودا دو سه ساله یجور دیگست برام. حس اون موقمو ندارم اما همش یادش میفتم انگار مال روزای خیلی دوری بود. خیلی خیلی دور. 

باورت میشه هنوز باتری لپ تاپم پیدا نشده؟ معلوم نیست کجا هست. آخرم باید یکی بخرم. فعلا برنامه هام به تعویق افتاده :( کتاب جدیدم نخریدم فعلا باید همونهایی که دارمو یا قبلا خوندمو بخونم. 

راستی فردا کنسرت کلهر جانمه. اینقدر ذوق دارم که نگو. اختتامیه فصل بهارمه :دی بلکه حالمون خوب شه و جدی تابستونو شروع کنم. این چندروز اخرو به خودم سخت نگرفتم. شاید درست نباشه ولی نیاز داشتم بهش به نظر خودم. 

یه خورده هم غمگینم این روزا میدونم نمیشه هم شاد بود هم غمگین. شایدم بشه! حتی نمیدونم چرا یهو همه وجودمو میگیره دلیلشو نمیدونم. اینش هست که اذیتم میکنه. مثل دلتنگی میمونه ، برای چی خبر ندارم. 

راستی عکاسی تو خونه رو شروع کردم. نمیدونم خوبه یا نه اما به شدت واقعیه! فقط روم نمیشه نشونش بدم :دی این روزا که به خصوص مامان نیست به شدت شلخته بودیم ما البته الان بعد جابه جایی که کردیم مرتب شد من میزو وسایلمو از پذیرایی جمع کردم اومدم تو بالکن. اینجا هم خوشگلش کردیم. راستی دیروز بدون روسری اومده بودم تو بالکن مامان گفت چرا بی حجاب میری گفتم چون به حجاب اعتقادی ندارم گفت ولی بابات داره منم گفتم خب به من چه :/ همین شد که مها و مامانم بحث کردن. نه که از قصد بگه ولی نمیتونه قبول کنه ما خودمون این باشیم. من کارمو میکنمو سعی میکنم بحث نکنم ولی میدونم میخوام خود واقعیم باشم. دیدی بعضیا تا سر کوچه یجورن. بعدش یجور دیگه؟ متنفرم از اینجوری بودن. 


میدونی قاطی کردن اول خردادم واسه چی بود؟ دو تا از قرصام نمیدونم تغییرات هورمونی میدن نمیدونم درست گفتم یا نه اما واسه همین بود قاطی بودم تا درست شه:/ شیطونه میگه چرا قرص میخوری ولش کن بره اما میدونم حالم بهتر شده میتونم عین بچه ادم بشینم سر کارم. 

روانشناسمم رفته آمریکا. خب خوش به حالش واقعا. ولی دیروز به دکتر میگفتم میترسم برم کلاس زبانو تو جمع. گفت پس چجوری میخوای بری زبان گفت باید بری با روانشناس دیگه این مشکلو حل کنی نیاز به رفتار درمانی داری. اینه که حالا روم نمیشه به بابام بگم پول میخوام. فعلا بیخیالش شدم. 

دیگه این که دکتر برای هزارمین بار بهم گفت فلسفه پول نداره دختر. برو یه رشتهٔ نونو آبدار. مامانم میگفت برو فرانسوی زبانشو بخون که دوست داری من این وسط حکم مرغی رو دارم که یه پا داره. خدا کنه ضایع نشم:(

همین دیگه. دیروز به مهام گفته باید سرکارم برم میگفت دختر خودمم باید سرکار بره فقط هرچی به خواهرت میگم گوش نمیکنه. نمیدونم ولی ادم چجوری بره سراغ چیزی که دوست نداره. من یه کار دیگه پیدا میکنم برای خودم. بی ربط به رشتم شاید. 


2160 : از همه جا

وااااای نمیدونی اینقدر سخته اینقدر سخته که مخم نمیکشه اصلا یسریاشو نمیفهمم. هی میگه اینجوری بشه اونجوری میشه اگه این باشه اون نمیشه اگه اینو داره اونو نداره ... مخم پوکید بابا جان. شیطونه میگه بیخیال شم بگم یه واحد بیشتر نیست بیخیالش بشم اما بعد میگم احتمالا بیشتریا اینکارو کنن به هر قیمتی شده اگه شده بیست بار بخونمش باید یاد بگیرم. خلاصه که منو تصور کن که الان چجوری ممکن باشم :/

عصریم وقت دکتر دارم زمانم کمه کاش میشد نرم ولی نمیشه یه قرصم تموم داره میشه. مهام ازمونش فرداست باهاش میرم البته کتابمو میبرم بخونم تا بیاد. پس فردام خودم ازمون دارم که اونم میخوام نرم نمیذارن :/ 

فصل پنج هم تموم شد اگه به من بگی بگو چی خوندی دریغ از یک کلمه این لعنتیو فکر کنم هزار بار باید خوند اینقدر هر پاراگرافش چیز میز داره تهشم قاطی میکنی آش شوله قلمکاری میشه که نگو. همین حمومم باید برم. اگه میرسیدم این بخشو تموم کنم عالی میشد یعنی میشه تا شب تموم بشه؟ و من هم بفهمم البته نه این که فقط تموم شه. خبر خاص دیگه ای نیست واقعا. چرا چرا فهمیدی ازمون ساعت چنده؟ هفت و نیم صبح تازه نیم ساعت زودتر باید اونجا باشم میشه ساعت هفت:/ یادمه قدیما هشت اینطورا بود مگه قراره کله پاچه بخوریم که اینقدر زود گذاشتین اخه:دی 

جمعه از آزمون برگردم اتاقارو استارت جا به جایی میزنم شاید این وسط باتری لپ تاپمم پیدا شد خدارو چه دیدی! کلی کار دارم باید زبانو ورزشم ثبت نام کنم بعد این که مانتو هم باید بخرم هیچی ندارم میخوام برم بیرون دیگه کفشم کتونی بخرم دیگه از این خرید مریدا دارم. چقدرم من خوشم میاد اما واقعا مجبورم. یعنی لازم دارم. هفته ی اول تیر و این چند روز اخر خرداد روزای شلوغین حالا فکر کن این وسط باید بدایة رو هم بخونم. کاش میتونستم تا اخر خرداد تمومش کنم. تازه عکاسیم هست همش فکرم میره سمتش ولی میگم بعدا. باید سر فرصت فکر کنم. همین برم دیگه فکر کنم نهار حاضر. کباب بابا پز. مامانم که شیفتیه هنوز بیچاره. اصلا نیستا خونه یجوریه واقعا. 


وقت دکترم کنسل شد افتاد شنبه. کاش یه چیز دیگه خواسته بودم :دی

2159 : در راستای هدف

امروز که خیلی وقته شروع شده فقط بینش یک ساعت خوابم برد. زبانمو خوندم الانم فصل چهارم تموم شد میرم فصل پنجم. فعلا دارم جوری میخونم که ببینم جریان از چه قراره قطعا باید دوباره خونده بشه حالا فکر کن این چهار جلده :دی -_____- زیادم بد نیستا ادمو قلقلک میده. نمیدونم چجوری بگم. 

تصمیم گرفتم چون امسال سال مهمیه و من همینجوریم قراره برم باشگاه و کلاس زبان دیگه فعلا این پروژه عکاسیمو متوقف کنم. و به جاش یه مجموعه دیگه رو شروع کنم که هنوز ایده ی خاصی راجع بهش ندارم هرچند یه چیزایی تو ذهنم هست ولی از توی خونه است. باید براش وقت بذارم تا بفهمم چیکار باید کنم. خیلی هیجان زدم. یه ذره استرسم دارم براش بنا به دلایلی ولی فکر میکنم باید انجامش بدم. 

برنامه کارمو تا حدودی چیدم اما تیر به بعد رسما شروع میشه. الان یه خورده کندم تو خوندن این کتاب. باید حالا کتابم برم بخرم وقت نکردم هنوز احتمالا برای کلاس زبان برم چون تو وصال اموزشگاهش بخرم. یه خورده دور ولی چاره ای نبود. عوضش باشگاه کوچه بغلیه یا بقلیه. 

خدا کنه بتونم. میدونم امسال قبول نمیشم حتی بشمم نمیرم یعنی مرخصی میگیرم چون باید خیلی بخونم و بدونم چی به چیه ولی خیلی برام مهمه. فکر کن همه آیندت به یه آزمون بستگی داره :/ کاش تلاشام نتیجه بده. هرچند که الان اول راهم ولی نگرانش هستم. بیخیال. نباید فکر کنم به این چیزا باید فقط به شدنش فکر کنم چون دارم همه انرژیمو میذارم که بشه. والا مگه بیکارم. همین برم دیگه دیر شد فصل پنج رو باید شروع کنم.