روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۵۳ مطلب با موضوع «شنیدنی ها» ثبت شده است

266 :تمرین

امروز وای امروز. قرار نبود برم دانشگاه باید میرفتم فقط تربیت بدنی حضور میزدم که اونم خواب موندم ولی چون عکسای سهیلا که چاپ کرده بود دستم بود و اون میخواست به استاد نشون بده رفتم دانشگاه که بهش بدم. دیگه زهرا و سهیلا میخواستن عکساشونو به استاد نشون بدن ببینن چیکار کنن منم اول نمیخواستم برم جلو یعنی  ولی بعد گفتم چه اشکالی داره اگه برم پیششون ببینم استاد بهشون چی میگه این شد که منم استادو دیدم و منم واسه کارم بعدش سوال پرسیدم الانم دارم فکر میکنم چیکار کنم. باید عکسارو نگاه کنم.

امروز داشتم فکر میکردم که الان بعد از ژوژمان اگه بود باید چیکار میکردم. با زندگیم با کارم.  خب میدونی ادم وقتی به این چیزا فکر میکنه ناخودآگاه میترسه چون فکر میکنه وقت نداره و نمیتونه خیلی کارارو انجام بده یعنی حجمشون شاید بترسونتش. نمیرسه تنبلیش میاد شایدم فکر کنه اووه حالا کو تا اون موقع و وقت زیاده. نمیخوام این آخریه باشم. میخوام حالا که همه چی تموم شد به قول بچه ها این انگیزه بیرونی که هدایتمون میکرد برای انجام کاری تبدیل کنم به انگیزه ی درونی که خب هر جفتش فکر کنم یکی باشه. میفهمی؟ این که اگه چند سال دیگه استاد دیدتم شرمنده نشم از چیزی که اون زمان هستم. نمیدونم چجوری میشه جبران کنم نگران اینم فراموش کنم مثل خیلیا همه چیزو. وقتی فکر میکنم به این که چجوری میتونم جبران کنم هیچ توانایی تو خودم نمیبیننم فقط به این فکر میکنم که سعی کنم عمل کنم.دور از هر هیاهو  و گروهی شاید. درگیر حاشیه ها نشم. میدونم .آگاهم که خیلی خیلی خیلی نقص دارم. بعضیاشو میدونم بعضیاشو نه اما هیچکس کامل مطلق نیست. دیگه به این که این دوره از زندگیم تموم شده نمیخوام فکر کنم. به هر حال به عقب برگشن مداوم از جلو رفتن، از کارو پیش بردن جلوگیری میکنه. اگه همه چی همیشگی باشه شاید دیگه ارزششون کمتر شه البته در این مورد فکر نمیکنم اما به هر حال که زمان مثل برق میگذره نمیخوام مرگ تدریجی بدون این که هیچ کاری انجام داده باشم برام پیش بیاد. دلم میخواد زندگی کنم آدم همیشه هر غمی که داره هر واکنشی که نشون میده هر دستو پایی که میزنه برای زندگی کردنِ برای خوب زندگی کردن.میخوام هرکاری که ازم بر میادو انجام بدم برای مؤثر بودن. شاید یه چیزایی رو نتونم تغییر بدم اما قطعا چیزایی هستن که میشه عوضشون کرد. نمیخوام یه آدم بی همه چیز باشم.

مطمئن نیستم از این آدمایی باشم که بتونم یه لیست بنویسم که چه کارایی باید انجام بدم یعنی یجوریه برام. اما به هر حال که باید بدونم . هنوز کوه کتابایی که خریدم مونده اولویت با اوناست نمیخوام تنبلی کنم اونم منی که تاثیرشونو میدونم چیه. هدایتم که ول کردم به خاطر مقاله های هفته ی قبل از امروز دست گرفتم و دارم میخونمش. مقاله های استادم با بچه ها خریدیم هم مقاله ها و هم ترجمه هارو. اینها هم هستن .شاید بعد هدایت اینارو شروع کنم ببینم چی پیش میاد و دلم کدومو انتخاب میکنه. زبان هم و اون کتابا و دیگه آهان میخوام جزوه ی استادو کامل بنویسم اینی که الان توش نوشتم چون وسطش فکر کردم به استاد ندمش و شاید مال من بدردش نخوره و خب کلی ایراد داره یه خورده یه جاهاییش واسه خودم چیز میز نوشتم خب باید نگاه کنم اگه شلخته شده یه دفتر دیگه ور دارم من همیشه اولش خوش خط شروع میکنما به مرور یادم میره .شایدم همینو بدم به هر حال خیلی مصنوعی میشه دلم میخواد اونجوری که براخودم مینویسم اونجام بنویسم وقتی مینویسم دست خودم نیست همه چیز برام تکرار میشه یادم میره برای چی مینویسمشون این قدر که درگیر مرور کردن میشم.

باید پروژه هامو نگاه کنم به خصوص آخریه رو چون واسه پایان نامم همین رو میخوام ادامه بدم استادم گفت اون جدیده بهتره باید تا اون روز روش کار کنم این هفته که استاد گفت نسبت به هفته های پیش ضعیف تر شده کارم :(((( خودمم نگاه کردم دیدم درست میگن به هر حال باید ببینم عکسارو و به حرفی که زدن امروز فکر کنم باید مشخص بشه چیکار دارم میکنم نه این که چیلیک چیلیک عکس بگیرم. دلم میخواست اون پروژه ی اول رو هم ادامه میدادم .به خصوص اون حرفی که استاد بهم زد. اما میدونی مشکلم چیه شرایطشو ندارم و کسایی که باشن تا ازشون عکاسی کنم و یا دلشون بخواد که ازشون عکاسی بشه. میبینی اینم از شانسای منه. اما هنوز خاک ندارم خیلی ناراحتم وقتی بهش فکر میکنم که نتونستم انجامش بدم. 

امتحانام 20 - 21 - 23 هست. یعنی تو این چهار سال نشده که یا پشت هم نباشه یا توی یک روز. 21 ام روز ژوژمانمم هستش.فکر کنم بد نباشه این بیست روز رو حدودا ، یه فرصتی بزارم برای خودم که شروع کنم به تمرین و گرم کردن خودم و یجورایی هنوز تمو نشده سعی کنم خودمو عادت بدم به تنبلی نکردن به وقت گذاشتن به کار کردن به این که نباید همینجوری روزامو الکی از دست بدم و البته در کنارش لذت بردن از همین کارای کوچیکی که دوست دارم و قدرت انجامشو دارم . بعد از این 4 سال تازه همه چیز شروع میشه تازه وقتش میرسه که هرچی که یاد گرفتمو فهمیدمو انجام بدم و هرچیم که نه حتی با اشتباه کردن بفهمم. دلم نمیخواد به گذشته بر گردم .در کنار این که این دو سال اخیر بهترین روزهای زندگیمو داشتم اتفاق بد هم برام افتاده به خصوص مهر ماه 94 که خب شاید اگه استاد نبود که همیشه فهمیدم که توی این موضوع هوامو داشته و من چقدر ممنونشم دلم میخواست میتونستم بهش بگم تمام وقتا متوجه شدم که حواسش هست به این موضوع در مورد من. و ازش عذر خواهی کنم به خاطر این و خیلی چیز های دیگه ... اگه کلاس نبود و استاد نمیتونستم برای خودم هضمش کنم الان تقریبا قبولش کردم هر چند همیشه یه وقتایی پیش میاد که از کنترل من خارج میشه و خب میدونم محدودیت هایی هست شاید به خاطرش خیلی کارا نتونم انجام بدم. شاید نتونم خیلی جاها برم. توی خیلی جمع ها یا خیلیا مدام یاد آوری کنن این موضوع رو برام با این که میدوننش و البته میدونم از قصد نیست . نمیدونم اما مهم نیست یعنی خب باعث میشه من تلاشم بیشتر شه شاید. اما با تمام این معلولیت ها و نقص هایی که دارم میخوام بی توجه بهشون و بدون این که بخوام فکر کنم بهشون که به هر دلیلی برام ایجاد شده یا ایجاد میکنن کار کنم. باید هرکاری ازم بر میاد انجام بدم حتی اگه اتفاق خارق العاده ای نیوفته حداقلش اینه همیشه چیزایی هست برای این که بفهمم و بدونم که هیچی نمیدونم و دنبالش باشم.فکر میکنم همین برام کافیه همین بودن همین تلاش برای زندگی درست و این که آدم درستی باشم.


همایون شجریان




255 : امشب با این سحر میشه...

ساز و آواز جام غم / همایون شجریان



254 : Bach, concerto No.5 in F minor, BWV 1056 _ II.Largo

 

 

نمیدونم اونی که هدایت گوش داده همین بوده یا نه . آدم وقتی میخونه کنجکاو میشه. جذاب نیست؟ این که چه آدمهایی که گوش ندادن به این. من همچنان کافکارو بیشتر دوست دارم اما هدایتم دوست دارم.اما کافکارو میفهمم. اگه هی تکرار میکنم واسه اینه تکلیفم با خودم مشخص نبود اما الان هست. بیخیال.

 

صبح رفتم عکاسی .صبح که نه ظهر شده بود تا رفتم. فکر کنم تا چهار اینطورا دیگه خونه بودم. عکسامو جدا نکردم یعنی باید سایزشو کراپ کنم.چی میشد از ویزورم که نگاه میکردیم عکس میگرفیم همون سایزی میشد؟ اینم از دوربینی که یه خروارپول دادیم پاش :)

 

بعدشم که کتاب خوندمو حموم رفتم بعدشم تولد مها و شام رفتیم بیرون تا همین نیم ساعت پیش اینه که همش  مونده. و منم خیلی خوابم میاد. اه فردا کلاس عمومی. متنفرم یعنی از این درسای تکراری ..

 

بعضی وقتا نمیفهمم. واقعا نمیفهمم. خیلی چیزارو نمیفهمم. تو هر مسئله ای. درک کردن آدما به همون اندازه که درکم نمیکنن برام سخته و واقعا نمیدونم باید چیکار کنم. حتی خودمم خودمو نمیفهمم. چجوری باید بگمو نمیفهمم. این که چیو باید بفهممو نمیفهمم. من هیچی نمیفهمم هیچی.و خب بدیش اینه هیشکیم منو نمیفهمه.

 

ادم عاقل خودشو از چاله نمیندازه تو چاه. درستش اینه . اما زیادم تو چاله موندن باعث میشه خود چاله به مرور عمیقو عمیق تر بشه جوری که بیاد رو دست چاه اونوقت نمیتونی ازش در بیای. سوال اینجاست چجوری میشه با هیچی از این چاله ی لعنتی بیرون اومد.اگه تقلا کردنت به عمیق تر شدنش کمک کنه چی؟ باید راه درستو انجام داد یه بی توجهی همه چیو خراب میکنه. تا اخر عمر تو میمونی تو چاهو دیواراش.

 

قبلنا آینده برام گنگ بود خیلی گنگ. حتی نمیتونستم خودمو تصور کنم. اما الان ، خیلی روشن و واضحِ اینقدری که ازش میترسم. از این تصویری که نمیدونم از کی اینقدر پررنگ  و مشخص شده تو ذهنم. از این پیر شدن اینجوری. دلم نمیخواد پیر بشم. هیچوقت. من خودمو میبینمو یه خونه ی خالی بدون هیج آدمی. دلم نمیخواد با کسی آینده ای داشته باشم.نه این که نخوام تو تجسمم نمیاد. گیر کردن بین کسی رو نمیخوام. این کهآویزون کسی بشم این که زندگیم پر شه از خاله زنک بازیای مسخره و... نمیدونم بقیه چجوری اینقدر مسخره میتونن در مورد زندگی کردن با یه آدم دیگه راحت تصمیم بگیرن.دلم میخواد تنها باشم البته نه همیشه اما خب ظاهرا  مجبورمو لطفا پیرم نشم .

 

دلم میخواست تلافی کنم. تلافی تمامشون رو اما نشد . من نمیتونم هیچوقت نتونستم.

 

همش بیربط به هم میدونم چرتو پرت حتی حوصله ندارم برگردم عقب بخونم. فقط نوشتم.

251 : با من صنما دل یک دله کن / گر سر ننهم آنگه گله کن...

دیوانه میکنه منو ...

خیلی وقت پیش هم گذاشته بودمش.


کیهان کلهر / علی بهرامی فر

فایل اصلی این اجرا که من تبدیل کردمش به mp3 : آپارات 


237 : بی خوابی...

خوابم نمیبره دارم عکسامو جدا میکنم فردا ببرم چاپ.صبحم که عمومی دارم ...

تاحالا از هوتن هنرمند آهنگی نشنیده بودم .این اولیه و من دوستش دارم.



236 : شهرام ناظری بشنویم / یادگار دوست...




213 : ندیدی جانم از غم ناشکیباست...؟

چرا رفتی، چرا؟ من بی قرارم؟
به سر، سودای آغوش تو دارم؟

نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست؟
ندیدی جانم از غم ناشکیباست؟

نه هنگام گل و فصل بهارست؟
نه عاشق در بهاران بی قرارست؟

نگفتم با لبان بسته ی خویش،
به تو راز درون خسته ی خویش؟

خروش از چشم من نشنید گوشت؟
نیاورد از خروشم در خروشت؟

اگر جانت ز جانم آگهی داشت،
چرا بی تابیم را سهل انگاشت؟

کنار خانه ی ما کوهسارست
ز دیدار رقیبان برکنارست

چو شمع مهر خاموشی گزیند
شب اندر وی به آرامی نشیند

ز ماه و پرتو سیمینه ی او
حریری اوفتد بر سینه ی او

نسیمش مستی انگیزست و خوشبوست
پر از عطر شقایق های خودروست

بیا با هم شبی آنجا سرآریم
دمار از جان دوری ها برآریم

خیالت گرچه عمری یار من بود
امیدت گرچه در پندار من بود

بیا امشب شرابی دیگرم ده
ز مینای حقیقت ساغرم ده

دل دیوانه را دیوانه تر کن
مرا از هر دو عالم بی خبر کن

بیا! دنیا دو روزی بیشتر نیست
پی ِ فرداش فردای دگر نیست

بیا… اما نه، خوبان خود پرستند
به بندِ مهر، کمتر پای بستند

اگر یک دم شرابی می چشانند
خمارآلوده عمری می نشانند

درین شهر آزمودم من بسی را
ندیدم باوفا زآنان کسی را

تو هم هر چند مهر بی غروبی
به بی مهری گواهت این که خوبی

گذشتم من ز سودای وصالت
مرا تنها رها کن با خیالت...


سیمین بهبهانی


همایون شجریان / چرا رفتی چرا من بیقرارم...

140 : ببار ای بارون ببــــــــــار...



بــــبار ای بــــارون ببــــــار

با دلُم گریه کن، خون ببار

 

در شبای تیـــره چون زلــــف یــــار

بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

 

دلا خــــون شو خـــون ببـــار

بر کوه و دشت و هامون ببار

 

ببـــــار ای ابــــر بهــــــار

با دلُم به هوای زلف یار


داد و بیداد از این روزگـار

ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون...




133 : I Will Not Stand Alone / Where Are you / Keyhan Kalhor



130 : آهای خبردار!

 

رگ خواب -همایون شجریان

 

 

 

آهای غمی که

مثل یه بختک

رو سینه‌ی من

شده‌ای آوار

از گلوی من

 دستاتو وردار

دستاتو وردار ...

 

حسین منزوی

سفره هفت سین از اون پشت داره چراغ میزنه :)))

۹۶/۰۱/۰۱ رو دارین؟ 

4 سال دیگه میشه 1400 نمیدونم چرا یه حس غریبی بش دارم.یعنی 4 سال دیگه این موقع من کجام؟ کجای زندگیم؟

راستی من تو سال خروس بدنیا اومدم ها ها ها چه اتفاق خجسته ای D: