روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۵۳ مطلب با موضوع «شنیدنی ها» ثبت شده است

2167 : شب به یاد ماندنی

دیشب شب با شکوهی بود. فوق العاده. چقدر بهم چسبید. قبل از کنسرت با ساجده و مهسا رفتیم یه کافه و حرف زدیمو یه چیزی خوردیم بعدشم که کنسرت بودو جای خود. خیلی خوش گذشت. هرکدوممون داره تلاش میکنیمو راهمونو پیش میبریم. اگه نباشن دلم براشون تنگ میشه. همین اصلا تو کلمه نمیگنجه. دلم میخواد همیشه تو ذهنم بمونه ساز کلهر جانمان. اگه یه روز کر شدم یادآوریش امید بخش باشه برام. دلم میخواد همه کنسرتاشو برم. 


امروز از آ به خ رو تموم میکنم. دیگه وقتش برگردیم سر کار خیلی خوش گذشته ظاهرا. واقعا خوش گذشت بهم این چند روز زبانو پیلاتسم باید ثبت نام کنم. کلی ذوق دارم. اما امروز نمیرم. میخوام با مها برم. دیگه همین. روزای خوبی رو میگذرونم. 

کتاب از آ به خ ، نوشتهٔ جان برجر ، ترجمهٔ ندا احمدی ، نشر حرفه نویسنده. 


توانایی اش در قانع کردن مردم برای صادق بودن با خودشان بود. چون اگر مردم با خودشان صادق باشند به خودشان اجازه ی غافلگیر شدن می دهند و این یکی از تاکتیک های خیلی مفید مبارزه است. دروغ هایی که به خودمان میگوییم باعث میشوند تکراری شویم. 


این چیزهای کوچک است که میترساندمان. چیزهای بزرگ‌که حتی کشنده ترند فقط باعث می شوند قوی تر شویم.


پیروزی توهمی بیش نیست؛ و مبارزه تمام نشدنی است. علاوه بر این آگاهی تنها راهی است که می توان با آن قدر هدیه ی گران بهای زندگی را دانست. 


یه جاهایی از کتابو دلم میخواد هاااای هاااای گریه کنم. نه که چیز خاصی باشه خیلی سادست همین سادگیش باعث میشه ادم باهاش حال کنه. بگذریم. احساس میکنم یسری حسا تازه میشه. بیخیال. گفته بودم بهت که قراره با مهسا و ساجده بریم بیرون. خب یه کافه قرار گذاشتیم. من تا حالا نرفتم این کافه. اسمش دو ر میز کافه است. چه اسمایی میذارنا جالبه. الانم از حموم اومدم الان که نه نیم ساعت پیش باید برم موهامو خشک کنم وز نکنه هرچند که طبق معمول بی فایده است دوباره تو این گرما داستان از نو. بایذ بلیطای کنسرتو هم پیرینت بگیرم. یه خورده زودتر میرم با مهسا ساعت هفت فردوسی قرار دارم. 

 

2067 : موهبت...

میدونی دیروز بعد از نشست این فکر تو مغزم اومد که چقدر دلم میخواد آدمی باشم که میتونه به بقیه کمک کنه سرنوشتشون عوض بشه. مثل استادم که همینکارو در مورد من و خیلیای دیگه انجام داد. مگه من چی بودم؟ یه دختر معمولی که هیچ ارتباطی کلا با آدما و جو هنری نداشت نمیدونست اصلا جریان از چه قراره. نه اینوری بود نه اونوری چون اصلا نمیدونست چیه فقط میدونست عکاسیو دوست داره و انجامش میداد اما هیچ ایده و هیچ فکری نداشت که عکساش دیده میشن نمیشم مجموعه عکس چیه هیچی واقعا هیچی نمیدونستم فقط میخواستم یاد بگیرم و میدونستم خوب نیستمو نمیدونم ولی سرگردون بودم راهشو پیدا نمیکردم استاداییم که باهاشون کلاس داشتم هیچ چجوری بگم خروجی نداشتن که بگن بهم یاد بگیرم ازشون البته فقط چیزای تکنیکی عکاسی رو میشد فهمید ازشون و نه بیشتر. خیلی دلم میخواد منم بتونم یروزی همچین آدمی بشم. خیلی آدم باید بزرگ باشه تا بتونه اینجوری زندگی یه آدم رو تغییر بده. بدون اغراق دنیای من عوض شد. دنیای من هیچی توش نبود درواقع. کسایی که منو میشناختن ازشون بپرسین میگن من حتی نمیتونستم درست حرف بزنم. امروز که اینجام ببین چقدر راه افتادمو یاد گرفتم؟ دیروز نمیدونم کجای صحبت بود اقای پور آزاد گفت دقیقشو یادم نیست البته. اما یه استاد خوب کاملا طی چند سال دانشجورو زیر نظر داره چی میدونه چی نمیدونه ؟ نقاط ضعفش چیه نقاط قوتش چیه به مرور اون آدمو میشناسه و راهنماییش میکنه. من واقعا بزرگ شدم توی اون دو سال زیر نظر استادم. الان که اینجام هرچی که دارم جدی میگم از همون آدم هست که به من یاد داد. درسته که منم اولش خب چرخ دنده هام آکبند مونده بودنو طول کشید تا راه بیفتم اما بالاخره به حرکت افتاد. کاش منم بتونم یروزی همچین آدمی بشم. بعضی وقتا بعضیا میدونن که نمیدونن و دنبالش نمیرن. اما بعضی وقتا ادما نمیدونن که نمیدونن اصلا ذهنشون بسته است و محرومن شاید قابلیتشو داشته باشن. کاش منم همچین ادمی بشم. میدونم خودم اگاهم که نسبت به بقیه خیلی کوچیکترم و خیلی راه دارم تا یاد بگیرم اما این یکی از آرزو های منه. و چه راه سختی. اما فکر میکنم ارزششو داره. این که دلم میخواد و آرزو میکنم مثل استادم بشم. چقدر جاش خالیه. اگه اون نبود من هیچوقت راهمو پیدا نمیکردم. من خوشبخت ترین آدمم در نظر خودم. دیروز دلم به حال بچه هایی که اونجا نشسته بودن سوخت. یسریا چه بیخالو سرخوش نشسته بودن. به این فکر کردم که کاش این حرفا تاثیری داشته باشه کاش برن دنبالش. کاش گوش کنن به حرفای آیدین. کار سختی نیست کار کردن ادم رو خودش. فقط باید زمان بذاری کم کم همه دنیات دیگه همین میشه نمیتونی دیگه بیخیالش بشی. من کارای کوچیک میکنم اما دنیای عکاسی امروزو گذاشتم کنار نه نشست هاشونو میرم نه کلاساشونو. همون کاریو کردم که دیروز اقای پور ازاد گفت نه سخت و نه نشدنی. کتاب میخونم هر کتاب یه کتاب دیگه رو به همراه داره. هر نویسنده بزرگی کتابای دیگه ای. چه فلسفی چه ادبیات. عکس میبینم.دلم میخواد توش بهتر بشم. موزیک خوب گوش میدم جوری شده دیگه آهنگهای معمولی برام مسخره بنظر میرسه. قبلا اینجوری نبود چقدر چرتو پرت گوش میکردم. فقط باید عکاسی رفتنمو بهتر کنم. زبان میخونم واسه دل خودم هم فرانسوی هم انگلیسی کلاسم خب ندارم برم وگرنه بهتر میشد شاید یاد گرفت. دنیای من دنیای خفنی شاید نباشه اما به نظرم از همه دنیاها بهتره. بعضی وقتا میگم کاش زودتر فهمیده بودم. کاش زودتر یادگرفته بودم یا فهمیده بودم. چقدر از عمرمو که هدر ندادم. اما بازم میگم شاید وقتش بود. استادم یه دفعه بهم همون ترم اول گفت دیر نشده میتونین شروع کنین من دیدم آدمایی رو که نتیجه گرفتن. گفت که چیشد که خودشم شروع کرده و فقط انجامش داده و نتیجه اش شده چیزی که ما میدیدم. من گوش کردم هرچند که اوایل سر به هوا بودم. اما تغییر کردم. کاش بتونم یروز به بقیه کمک کنم این دنیای فوق العاده رو تجربه کنن. 

2048 : یوهوووو

یوهوووووو بالاخره بلیط کنسرت کلهر جانمان را خریدیم. خیلی خووووووشحالم که این بار شد.  با ساجده و مهسا مطمئنم خیلی خوش میگذره. بی صبرانه منتظر اون شبم از ذوق در پوست خود نمیگنجم. بعد از مدتها استرس گرفته بودم پای لپ تاب نشسته. یاد انتخاب واحدا افتادم که مصیبتی بود بعضی وقتا. الان کاملا همه کرختی و بی حسیم رفت. خیلی خوشحالم. 

1961 : هنوز پاییز است...

بالاخره آلبوم کیهان کلهرم اومد. اینقدره ذوق دارم براش که نگو سریع لپ تاپو برداشتمو ریختمش تو گوشیم تا گوش بدم. منو این همه خوشبختی محاله :)))))) هرچند که دیر به دستم رسوندن اما اشکالی نداره. برم گوش کنم فعلا بعدش میشینم پای کتابم. از فردام دیگه میرم کتابخونه. 

1700 : خوابهای طلایی


دیشب خواب سونتاگ رو دیدم . باهاش حرف میزدم یه جای نا اشنا بودم اصلا تو ذهنم نبود که مرده نیست خودش بود انگار خوشحال بود از حرف زدن باهام منظورم این بی حوصله نبود ازم نظر میخواست یادم نی در مورد چی بود اما میدونم تو پوست خودم نمیگنجیدم از خوشحالی که اونجا بود و میشد حرف بزنی و خوشحالم بود. به هر حال برای منی که بیشتر کابوس میبینم این خواب از خوابهای طلایی زندگیم محسوب میشه منی که هیچ مرده ای قدم به خوابم نمیذاره کسی مثل اون خب حتی اگه واقعی نباشه و خواب باشه لذت بخش. 

امروز رفتم انقلاب دیگه تا برگشتم ظهر بود خیلی کم تونستم کارا کنم یع خورده حالم خوب نبود یهو هم خوابم برد اصلا یه وضعی خجالت زده از خودم که چرا اینقدر تنبلی کردم. عوضش فردا میترکونم. قول میدم با این که خونه میمونم ولی میترکونم  میدونم.

راستی واسه هزارمین بار دکور اتاقو عوض کردیم اصلا نگم براتون من گفتم خوبه ها خیلی خوب بود اون قبلی لعنتی ولی مها گفت نه فرش باشه رو زمینم بتونیم بشینیم کار کنیم بهتره دیگه من قانع شدم  راست میگفت. دیگه همین . 


خوابهای طلایی از جواد معروفی

1673 : شهر خاموش

این آهنگ رو بار اول تو یه نشست گوش دادم شاید قبلا هم شنیده بودم چون تو گوشیم بود ولی‌نشنیده بودم! خب کل آلبوم هارو دارم شاید درست شنیدن همش زمان ببره ولی اونجا اولش داش گریه ام میگرفت تا بعد درگیر عکسا شدم. هربار که گوش میدم اولش گریه میکنم همینجور که دیش میره انگار به اخر که میرسه بهتر میکنه حالتو. نمیدونم ساختارش چجوری من فکر کنم برا خودم سه چهار قسمت تقسیمش کردم مثل زندگی انگار همه چی خراب شده باشه انگار تو قسمت پست زندگی باشی نه بلندی و اوجش و بعد کم کم به اوج برسی. حواسمو پرت میکنه آرومم میکنه جدی میگم البته کلا آهنگای استاد کلهر برام ایمجوری یه آهنگ دیگه هم هست همینجوری میمونه قبلا هزار بار گذاشتمش. همین. الان حالم خوبه نمیدونم چرا اینقدر اینجوری میشم. متنفرم از این وضعیت. 


1642 : دوست من گل سرخ...

آقا این آهنگ خیلی قشنگ  خیلی خیلی خیلی زیاد من دوسش دارم امروز گوش کردم. با صدای Francoise Hardy هست اسم آهنگ هست « Mon Amie La Rose دوست من گل سرخ »  که سال ۱۹۶۴ اجرا شده. من خودم اینقد خوب نیست زبانم مسلما که بفهمم این معنیشو که میذارم از گوگل دراووردم:


On est bien peu de chose  ما خیلی کوچک هستیم

Et mon amie la rose  و دوست من گل سرخ

Me l'a dit ce matin  امروز صبح این را به من می‌گفت

A l'aurore je suis née  سپیده که زد متولد شدم

Baptisée de rosée  با شبنم غسل تعمیدم دادند

Je me suis épanouie  شکفته شدم

Heureuse et amoureuse  سعادتمند و عاشق

Aux rayons du soleil  در پرتو نور خورشید

Me suis fermée la nuit  شب که شد بسته شدم

Me suis réveillée vieillie  چشم که باز کردم پیر شده بودم

 

Pourtant j'étais très belle  ولی من خیلی زیبا بودم

Oui j'étais la plus belle  بله من زیباترین بودم

Des fleurs de ton jardin  میان گل‌های باغچه تو

 

On est bien peu de chose  ما خیلی کوچک هستیم

Et mon amie la rose  و دوست من گل سرخ

Me l'a dit ce matin  امروز صبح این را به من می‌گفت

Vois le dieu qui m'a faite    ببین خدایی که مرا آفرید

Me fait courber la tête  سر مرا چطور خم کرده

Et je sens que je tombe  و من حس می‌کنم که دارم می‌افتم

Et je sens que je tombe  و من حس می‌کنم که دارم می‌افتم

Mon cœur est presque nu  قلبم لخت و عریان شده

J'ai le pied dans la tombe  پایم لب گور است

Déjà je ne suis plus   چقدر زود نابود شده‌ام

 

Tu m'admirais que hier  همین دیروز بود که تو تحسینم می‌کردی

Et je serai poussière  و من غباری بیش نخواهم بود

Pour toujours demain  فردا، تا ابد

 

On est bien peu de chose  ما خیلی کوچک هستیم

Et mon amie la rose  و دوست من گل سرخ

Est morte ce matin  امروز صبح مرد

La lune cette nuit  دیشب ماه

A veillé mon amie  بر بالینش نشسته بود

Moi en rêve j'ai vu  من توی خواب دیدمش

Eblouissante et nue  فریبا و عریان بود

Son âme qui dansait  روحش داشت می‌رقصید

Bien au-delà du vu  بالاتر از آنجا که چشم کار می‌کرد

Et qui me souriait  و او به من می‌خندید

 

Crois celui qui peut croire  ایمان بیاور به کسی که می‌تواند ایمان بیاورد

Moi, j'ai besoin d'espoir  من به امید احتیاج دارم

Sinon je ne suis rien   و گرنه هیچ نیستم

 

On bien si peu de chose ما چقدر کوچک هستیم

C'est mon amie la rose  این را دوست من گل سرخ

Qui l'a dit hier matin  دیروز صبح به من می‌گفت




1602 : Je me souviens...

بی خوابی سراغم اومده این دیگه اخریشه هرجور شده باید بخوابم. فردا کتاب جدید. کتابخونه. خونه موندن فقط تنبلم میکنه.


الکی مثلا من فرانسویم فول :دی 

واقعا نمیدونم چرا الان افتادم رو مودش علاقه مند شدم:/ عجیب اینجاست که هم انگلیسی هم فرانصوی رو از صفر شروع کردم چه بست که انگلیسیو خب یه خوده ناقص بلد بودم اما همین صفر فرانسوی تو مخم میمونه اما انگلیسی نه. الان به من بگین همون مکالمه ساده سلام چطوری امروز روز خوبی بعدا میبینمت از این داستانا فرانسوی بگو میتونم بگم حتی اگه یه خورده مکث کنم اما انگلیسی نه :/ با این که بلدم. :/ خدا شفام بده.


بیخیال این اهنگ لارا فابیان

من به یاد می آورم...


Je me souviens

J’aime tes poèmes, ton coeur, ta liberté

Tu es la seule terre où

Mon âme s’est posée



1601 : Mon Amour...

Richard Anthony