روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۱۲۸ مطلب با موضوع «شعروشاعر» ثبت شده است

من دارم ریسک میکنم. شاید هیچ ادم عاقلی هرگز همچین کاری نکنه. اما من عاقل نیستم. ریسک نه برای امنیت خودم برای امنیت اون. اونی که به طرز غیر باوری انگار اومده تا معجزه زندگی من باشه. تا با تمام نقص ها درد ها رنج ها خوشبختی رو نشونم بده. اما انگار خیلی چیزا میخواد دست به دست بده که جلومونو بگیره تا با هم بودنمونو خراب کنه. و من که تمام شجاعتمو ازش میگیرم،تا عقب نکشم.  تا نخوام فکر کنم به اگه ها به این که نکنه اتفاق بدی بیفته یه روز. نکنه تا نتونم کنترل کنم. و هزار تا شاید های مختلف حتی جدی خیلی جدی. اما من نمیتونم نمیتونم نه که فکر نکنم. فکر نکرده باشم به این که شاید باید درد بکشم حتی بمیرم تا اون راحت باشه. نه فقط به خاطر خودم. که حتی برای اون من نمیتونم نمیتونم رها کنم عشقو من میدونم که شاید یه جنگ توی راه داشته باشم اما ترجیح میدم یه سرباز باشم نه یه اسیر. اسیر یه انتخاب غلط که حتی شاید اونم به خاطر من به خاطر ترس من طول بکشه تا به آرامش برسه. من میدونم هیچ چیز قابل پیش بینی نیست. میدونم شاید حتی از دستم در بره اما میدونم با اون و به خاطر اون، ادم بهتری میشم میتونم میتونم بجنگم. که اگر اون نباشه زندگی هیچ هیچ دلیلی برای ادامه دادن نداره هیچ عشقی. نمیتونم زنده بمونم. من میخوام برای اون بجنگم  بجنگم که بهتر باشم حتی اگه خودخواهی به نظر بیاد. فکر میکنم همه باید اینجوری باشن نباید از ترس عقب کشید.

 

چارتار ، غزل نشد

1181 : من در این‌جای، همین صورتِ بی‌جانم و بس....

خرّم آن بُقعه که آرامگهِ یار آن‌جاست

راحتِ جان و شفای دلِ بیمار آن‌جاست

من در این‌جای، همین صورتِ بی‌جانم و بس

دلم آن‌جاست که آن دلبرِ عیّار آن‌جاست


آقا اینو با صدای همایون گوش کنین. سه ساعت دارم زور میزنم آپلودش کنم ولی خب وایفای نداریم نت خطم زیر خط فقره. دلم آن‌جاسن که آن دلبر عیار آنجاست...

1147 : سخنی بگو با من...

...

در نیم‌شبانِ عمرِ خویش‌ام، سخنی بگو با من

ــ زودآشنایِ دیر یافته! ــ

تا آن ستاره اگر تویی،

سپیده‌دمان را من

به دوری و دیری

نفرین کنم.


با تو

آفتاب

در واپسین لحظاتِ روزِ یگانه

به ابدیت

لبخند می‌زند.


با تو یک علف و

همه جنگل‌ها

با تو یک گام و

راهی به ابدیت.


ای آفریده‌ی دستانِ واپسین!

با تو یک سکوت و

هزاران فریاد.


دستانِ من از نگاهِ تو سرشار است.

چراغِ ره گذری

شبِ تنبل را

از خوابِ غلیظِ سیاه اش بیدار می‌کند

و باران

جوبارِ خشکیده را

در چمنِ سبز

سفر می‌دهد…


احمد شاملو ۱۳۳۵

شعر ناتمام ، از دفتر هوای تازه

1113 : در ستایش ایزوت

من کوشش بیهوده کرده‌ام تا به قلب خود بگویم که بلند پروازی را

به کناری نهد.


بیهوده نهیب بر او زده‌ام که:

«- ای قلب! از تو، در جهان، سرودگویان بهتری هست»


اما پاسخ او، چون باد، چونان عود

چنان چون نالشی مبهم

بر فراز شب گسترش می‌یابد

صبر و آرام از من باز می‌ستاند و هماره می‌گوید: «سرودی. سرودی»


و انعکاس این صداها، شامگاهان

چونان امواج دریا بر هم می‌غلتد

و جاودانه به دنبال سرودی در گردش است.

مرا اما درد از پای درآورده است

و سرگردانی جاده‌ها، چشمان مرا به صورت حلقه‌های تیرهٔ خونین

درآورده است.


لیکن بامدادان، لرزشی در خویشتن احساس می‌کنم

و پریان سرخ و کوچک کلمات، فریاد می‌زنند: «سرودی.»

پریان خاکستری و کوچک کلمات، فریاد می‌زنند: «سرودی.»


و برگ‌های سبز و کوچک کلمات، فریاد می‌زنند: «سرودی.»

کلمات چون برگ‌ها

چنان چون برگ‌های خرمائی رنگ بهار، به هر سوئی می‌آویزند.

برگ‌های خرمائی رنگ بهار، می‌روند و فریاد برمی‌آورند:«- سرودی،

سرودی.»


کلمات خزه مانند

کلمات لب‌ها، کلمات نهرهای آرام، به هر سو می‌روند و فریاد بر

می‌آورند: «سرودی، سرودی»


من کوشش بیهوده کرده‌ام تا به قلب خود بگویم که بلند پروازی را

به کناری نهد.


بیهوده به زاری با او گفته‌ام:

«ای روح! در جهان ارواحی بس عظیم‌تر از تو هست»


در سپیده دم حیات من، زنی پدیدار آمد

هم بدان گونه که مهتاب بر فراز امواج در آید.

و مهتاب بر امواج فریاد زد: «سرودی. سرودی.»


و من سرودی کرده بدو درسپردم.

و او رفت؛ هم بدان گونه که مهتاب از فراز دریا برود.


لیکن دیگر باره

برگ‌های کلمات

پریان کوچک و خرمائی رنگ کلمات به نزد من آمده گفتند:

«-روح ما را به نزد تو باز فرستاده است.»

و همچنان فریاد برآوردند: «سرودی، سرودی.»

و من، بیهوده بر آنان بانگ زدم:

«-سرودی ندارم. من سرودی ندارم

زیرا آن که از برایش سرودی خواندم از کنارم رفته است،

از کنارم رفته است.»

روح من اما زنی به کنارم ایستاد؛

زنی از شگفت‌انگیزترین زنان،

زنی که چنان آتشی بر هیمه‌ی خشک بود. و فریاد برآورد «-سرودی.

سرودی.»

هم بدان گونه که آتش زبانه می‌کشد و با شعله‌های خویش به جانب

نهال‌های خشک فریاد می‌زند.

با وجود او، سرود من شعله‌ور شد. و او از کنار من برفت

چونان شعله‌ها که خاکستر آتش را پشت سر می‌نهند.

از بر من برفت، و راه جنگل‌های تازه در پیش گرفت.


دیگر بار، کلمات به جانب من دویده فریاد برآوردند: «سرودی.

سرودی.»

و من بانگ بر ایشان زدم که: «مرا سرودی نیست. مرا سرودی نیست.»



تا سرانجام، روزی شد که روح من، زنی چون آفتاب به کنارم فرستاد.

آفتابی که به دانه زندگی می‌بخشد،

آفتابی که چونان بهار، بر شاخه‌های درختان می‌رقصد.


او می‌آید و مادر همه‌ی سرودهاست

و کلمات سحر و جادو را در چشمان خود به رقص در می‌آورد.

کلمات

پریان کوچک کلمات

کلماتی که هماره فریاد بر می‌آورند: «-سرودی، سرودی!»


من به بیهوده کوشا بوده‌ام که به روح خویش بگویم از بلند‌پروازی دست

باز دارد.


کدامین روح اطاعت می‌کند - ای زن، ای آفتاب! -

اگر تو در قلبش باشی

اگر تو در قلبش باشی؟



ازرا پاوند

ترجمهٔ رضا براهینی

1112 : اصلا یجور بدی تو نشستن کنار پنجره بی ظرفیتم :دی

البته خاصیت این روزاست برای من حداقل فکر کنم فکر کنم فکر کنم به گذشته حال آینده و او ، و او ، و او...
دیگر مهراس دیگر مهراس از گرمای خورشید یا از خشم طوفانی زمستان... 

1099 : جای خالی...

در خاطراتِ من و تو 

جای سفر 

خالیست

جای یک روزِ تمام

کنار هم بودن

خالیست


جای یک دلِ سیر 

پرسه زدن در خیابان ها

خالیست


جای چند دقیقه گپ زدن

با خیالِ راحت

خالیست


جای بوسه

خالیست


و ما 

هنوز 

عاشقِ همیم

هنوز

خاطراتِ بی تصویر

خاطراتِ بی صدا

شعر می شود

نقش می شود


سفر

پرسه

گپ

بوسه

می شود


و همه

خاطراتِ من و تو را

برای هم 

تعریف می کنند


افشین یداللهی

1098 : شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی...

خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی

چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی

تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی

چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیایی

بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی

شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی

دل خویش را بگفتم چو تو دوست می‌گرفتم

نه عجب که خوبرویان بکنند بی‌وفایی

تو جفای خود بکردی و نه من نمی‌توانم

که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی

چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان

تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشایی

سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم

دگری نمی‌شناسم تو ببر که آشنایی

من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت

برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی

تو که گفته‌ای تأمل نکنم جمال خوبان

بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی

در چشم بامدادان به بهشت برگشودن

نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی


سعدی

1084 : هی فلانی! زندگی شاید همین باشد.

یک فریب ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی که   تو دنیا را
جز برای او  و جز با او نمی خواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد.


مهدی احوان  ثالث


دیروز تولد اخوان بود همش تو فکرم بود به یادش یه چیزی بزارم اما نمیشد اصلا. ولی خب مهم اینه به یادش بودم. اسفندماه دوست داشتنی :)

1081 : گر از تو خموشم از فراموشی نیست...


اگر به دست من افتد فراق را بکشم

که روز هجر سیه باد و خان و مان فراق



اگر فکر کردین میتونم بیشتر از این سکوت پیشه کنم سخت در اشتباهین:(