روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۱۲۸ مطلب با موضوع «شعروشاعر» ثبت شده است

78 : مراقبه


شارل بودلر



اندوه من هوشیار باش و آرام گیر.

تو شب را می‌خواستی، فرا می‌رسد، ببین.

شهر در تاریکی فرو می‌رود

برای عده‌ایی آرامش‌، برای عده‌ایی هراس به همراه دارد.

آنگاه که کثرتِ ذلتِ آدمی

زیر شلاقِ لذت این جلاد بی‌رحم

در مهمانی اسارت، افسوس می‌چیند

اندوه من، دستت را به من بده

دور از آن‌ها به این‌جا بیا

نگاه کن که سال‌های گذشته

زیر ایوان‌های آسمان

با جامه‌ای مندرس خمیده شده‌اند

افسوس، تبسم‌کنان از قعر آب پدیدار می‌شود

آفتابِ محتضر همچون کفنی کشیده شده تا شرق

زیر یک پل می‌آرامد

بشنو محبوب من بشنو لطافت شب را که قدم بر می‌دارد.


شارل بودلر

سپیده حشمدار



یه سری چیزا هست که به هیچکس نباید گفت حتی برای خودت چون تکرارش فقط خفه تر از قبلت میکنه چون دهن باز نمیکنی چون هیچکس نمیدونه.کاش میشد حرف زد کاش ... کاش کسی بود میتونستی چشاتو ببندیو فقط بگی از همه چی . از همه چیزایی که همیشه نگهشون داشتی اینقدر که به مرز خفگی رسیدی .کاش میشد حرف زد.یسری چبزارو حتی به محرم ترینا هم نمیشه گفت.اینقدر که غده میشه روز به روز بزرگ تر اما خالی نمیشه میمونه و هر روز لال ترت میکنه.کاش میشد حرف زد یسری چزارو حتی غیر مستقیمو نا مفهومم نمیشه به زبون اورد یا نوشت.کاش کسی بود جدا از همه چیز میشد بهش گفت.کاش شجاعته بود.کاش میشد مجبور نبود تا نقاب زد و هر  روز تظاهر کرد که همیشه همه چیز خوبه .متنفرم از همه چی ، از خودم ...

چرت نویس

72 : کم کم یاد می‌گیری...



کم‌ کم تفاوت ظریف میان نگه‌ داشتن یک دست،

و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.

این‌ که عشق تکیه‌ کردن نیست

و رفاقت، اطمینان خاطر.

و یاد می‌ گیری که بوسه‌ها، قرارداد نیستند

و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.

و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت.

سرت را بالا خواهی گرفت ،با چشم‌های باز

با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه...

و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی،

که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست.

و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد.

کم کم یاد می‌گیری...

که حتی نور خورشید می‌سوزاند، اگر زیاد آفتاب بگیری.

بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی،

به جای این‌ که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی...

که محکم هستی...

که خیلی می‌ارزی.

و می‌آموزی و می‌آموزی

با هر خداحافظی

یاد می‌گیری. 

خورخه لوئیس بورخس

 


امروز روز آرومیی بود در ظاهر... نمیتونم چیزی بنویسم.نمیتونم .

66 : تو فریاد چشم هایم هستی



تو فریاد چشم هایم هستی

که تا بی نهایت ادامه دارند

تا سایه ای که به وسعت هزار سایه ست

سایه ای از هزار روز بی نام و نشان

چقدر نور

در دستان گسترده ات داری

چقدر شب

در ناگهانی ستارگانی که فرو می افتند

به دنبال تو می گردم

با انگشتانم در میان ابرها جستجو می کنم

در میان بال های پرندگان و برگ ها

و تنها منظره ی رنگ پریده ی میدان شهر پیداست .

هالینا پوشویا توسکا

برگردان : ضیاء قاسمی
هالینا پوشویا توسکا شاعر و نویسندهٔ نامدار زن لهستانی و یکی از مهمترین چهره‌های ادبیات مدرن لهستان است.


خانه!

63 : من به نومیدی خود معتادم.


باد مارا خواهد برد


54 : موهبتی از خویشتن خویش


به هر کسی خود را پیشکش می‌کنم همچون پاداشش

خود را به شما می‌بخشم پیش از آنکه سزاوارش باشید

چیزی در من است ،

درون من، در قلبم

چیزی بی نهایت سخت:

بسان قله‌ی بلندی از کوهساران

چون شبکیه‌ی یک چشمِ مرده

و بدون پژواک

با اینهمه می‌بیند و می‌شنود

بودنی که زندگی خاص خود را دارد و با این حال

سرتاسر زندگانی‌ام را می‌زید و می‌شنود بی آنکه چیزی از خود نشان دهد،

از همه‌ی حرافی‌های درون من.

کسی که از هیچ ساخته شده، اگر چنین چیزی ممکن باشد،

بی هیچ احساسی به رنج‌های جسمانی‌ام،

نمی‌گرید آنگاه که گریه سر می‌دهم،

نمی‌خندد آنگاه که قهقهه می‌زنم،

سرخ نمی‌شود آنگاه که حماقتی می‌کنم

و زاری نمی‌کند آنگاه که قلبم زخم خورده است.

می‌ایستد بی‌حرکت و بی هیچ اندرز

اما گویی نطقی جاودانه است:

«من آنجایم، بی تفاوت به همگان»

شاید که در خلائی همچنان تهی است

اما آن‌قدر بزرگ است که تمام خوب و بد را

دربر نمی‌گیرد

کینه‌ای که آنجاست می‌کُشد در خفقان

و عشق سترگ هرگز آن‌جا راه نمی‌یابد.

بگیرید، همه‌ی من را : احساس این شعرها را

نه آنچه می‌خوانید، بلکه آنچه در من رخنه کرده است،

برخلاف میلم.

بگیرید ،بگیرید، شما هیچ ندارید

و هرجا که بروم در سر تا سر جهان

هر روز ملاقات می‌کنم

بیرون از خودم همچون بودنِ در خویش

خلائی پر نشدنی را.

خلائی که دست نیافتنی ست.


 والری لاربو
 ترجمه : میهن عینی تاری





والری لاربو (Valery Larbaud )  نویسنده، شاعر، رمان‌نویس، مقاله‌نویس و مترجم فرانسوی در قرن نوزدهم میلادی است.




سفر نامه هدی رستمیو که میبینم.دلم میخواد برم ایسلند زندگی کنم.آدم اینقدر بیجنبه آخه -__- ولی خیلی خوبن واقعا دلم یه همچین خونه هایی میخواد تو نا کجا.حتی تو همین ایران برم تو روستا زندگی کنم :))))))))

ایسلند-هدی رستمی

ایسلند-هدی رستمی

ایسلند-هدی رستمی

43 : مهتاب

نیما


می تراود مهتاب،

می درخشد شبتاب.

نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک

غم این خفته ی چند،

خواب در چشم ترم می شکند.


نگران با من استاده سحر

صبح می خواهد از من

کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر،

در جگر لیکن خاری،

از ره این سفرم می شکند.


نازک آرای تن ساق گلی،

که به جانش کِشتم،

و به جان دادمش آب،

ای دریغا ! به برم می شکند.


دست ها می سایم،

تا دری بگشایم.

بر عبث می پایم،

که به درکس آید،

در و دیوار بهم ریخته شان

برسرم می شکند.


می تراود مهتاب

می درخشد شبتاب.

مانده پای آبله از راه دراز،

بردم دهکده مردی تنها،

کوله بارش بردوش

دست او بر در، می گوید با خود:

غم این خفته ی چند

خواب در چشم ترم می شکند.


نیمــا   سال ۱۳۳۱

25 : هنگام که گریه میدهد ساز


نیما



هنگام که گریه می دهد ساز

این دود سرشت ابر بر پشت

هنگام که نیل چشم دریا

از خشم به روی می زند مشت.


زان دیر سفر که رفت از من

غمزه زن و عشوه ساز داده

دارم به بهانه های مانوس

تصویری از او به بر گشاده.


لیکن چه گریستن ، چه توفان !

خاموش شبی ست هرچه تنهاست

مردی در راه می زند نی

و آواش فسرده بر می آید.


تنهای دگر منم که چشمم

توفان سرشک می گشاید.


هنگام که گریه می دهد ساز

این دود سرشت ابر بر پشت

هنگام که نیل چشم دریا

از خشم به روی می زند مشت.

                                                  

 نیــــما     ۱۳۲۸

16 : فروغ

من از زمانی که قلب خود را گم کرده است میترسم

من از تصویر بیهودگی این همه دست

و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم

من مثل دانش آموزی

که درس هندسه اش را

دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم

و فکر میکنم...

و فکر میکنم...

و فکر میکنم...

و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

و ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی میشود


| فروغ فرخزاد|