روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۱۲۸ مطلب با موضوع «شعروشاعر» ثبت شده است

149 : پیش از آنکه آخرین نفس را برآرم...

احمد شاملو


پیش از آنکه آخرین نفس را برآرم
پیش از آنکه پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
برآنم که زندگی کنم
بر آنم که عشق بورزم
برآنم که باشم 

در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که ستایش انگیزند
تا دریابم
شگفتی کنم
بازشناسم
که ام
که می توانم باشم
که می خواهم باشم

تا روزها بی ثمر نماند
ساعت ها جان یابد
و لحظه ها گرانبار شود

هنگامی که می خندم
هنگامی که می گریم
هنگامی که لب فرو می بندم 

در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی حقیقت
که راهی است ناشناخته
پرخار
نا هموار
راهی که باری
در آن گام می گذارم
در آن گام نهاده ام
وسربازگشت ندارم

بی آنکه دیده باشم شکوفائی گل ها را
بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را
بی آنکه به شگفت درآیم از زیبائی حیات 

آنگاه مرگ می تواند فراز آید
آنگاه می توانم به راه افتم
آنگاه می توانم بگویم
که زندگی کرده ام .

احمد شاملو

146 : امنیت

لبخند

بی‌فایده است.

کسی که دلت را می‌خواند

به چهره‌ات نگاه نمی‌کند

و تو

در برابر او

راهی برای پنهان‌کاری نداری


نترس

با رازهایت کاری ندارد

کمی مرتبشان می‌کند

آنهایی را که خودت هم ندیده‌ای

نشانت می‌دهد

می‌بوسدت

و منتظرِ دستهایت می‌ماند


و تو

در برابرِ امنیتِ او

بی‌دفاع‌ترین زنِ جهانی.


افشین یداللهی


همچین آدمی  هست؟! باید خیلی خوش شانس باشی که بتونی با یه آدم نه حالا فقط شریک زندگی کلا اعتماد کنی حرفاتو بزنی رازهاتو بگی و پشیمون نشی...خیلی خوب بود... من به شخصه از این شانسا ندارم :| میدونی یه جورایی همیشه به این فکر میکنی نکنه  نظرش عوض بشه راجع بت اینه که کلا ترجیح میدی حرف نزنی.
امنیت واژه ی غریبیِ برام .خیلی غریب. شایدم خیلی نه ولی خب یادم نمیاد آخرین بار کی به وضوح حسش کردم.اما نا امنی هست خیلی وقتا هست.پررنگ...

امشب شب خوبی بود خیلی خوب. داییمم اومد خونمون شام خونمون بودن :)

عکس قرار بود برا عید باشه یعنی به اون نیت بود اما فقط یه بخشی از منو داره واسه همین چون هنوز نتونستم اون بخشو پیاده کنم زیاد امیدوار نیستم بهش اما اون یکی همرو داره همرو .تازه خیلیم مشخص نیست.نکته مثبتش اینه.


137 : جمعه



جمعه ساکت

جمعه متروک

جمعه چون کوچه های کهنه ، غم انگیز

جمعه اندیشه های تنبل بیمار

جمعه خمیازه های موذی کشدار

جمعه بی انتظار

جمعه تسلیم


خانه خالی

خانه دلگیر

خانه در بسته بر هجوم جوانی

خانه تاریکی و تصور خورشید

خانه تنهایی و تفأل و تردید

خانه پرده ، کتاب ، گنجه ، تصاویر


آه ، چه آرام و پر غرور گذر داشت

زندگی من چو جویبار غریبی

در دل این جمعه های ساکت متروک

در دل این خانه های خالی دلگیر

آه ، چه آرام و پر غرور گذر داشت 


فروغ فرخزاد


134 : مهتاب


می تراود مهتاب،
می درخشد شبتاب.
نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک
غم این خفته ی چند،
خواب در چشم ترم می شکند.


نگران با من استاده سحر
صبح می خواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر،
در جگر لیکن خاری،
از ره این سفرم می شکند.


نازک آرای تن ساق گلی،

که به جانش کِشتم،
و به جان دادمش آب،
ای دریغا ! به برم می شکند.


دست ها می سایم،
تا دری بگشایم.
بر عبث می پایم،
که به درکس آید،
در و دیوار بهم ریخته شان
برسرم می شکند.


می تراود مهتاب
می درخشد شبتاب.
مانده پای آبله از راه دراز،
بردم دهکده مردی تنها،
کوله بارش بردوش
دست او بر در، می گوید با خود:
غم این خفته ی چند
خواب در چشم ترم می شکند.


                                                                                       نیـــما  سال ۱۳۳۱


130 : آهای خبردار!

 

رگ خواب -همایون شجریان

 

 

 

آهای غمی که

مثل یه بختک

رو سینه‌ی من

شده‌ای آوار

از گلوی من

 دستاتو وردار

دستاتو وردار ...

 

حسین منزوی

سفره هفت سین از اون پشت داره چراغ میزنه :)))

۹۶/۰۱/۰۱ رو دارین؟ 

4 سال دیگه میشه 1400 نمیدونم چرا یه حس غریبی بش دارم.یعنی 4 سال دیگه این موقع من کجام؟ کجای زندگیم؟

راستی من تو سال خروس بدنیا اومدم ها ها ها چه اتفاق خجسته ای D: 

118 : :(



هان ای شب شوم وحشت انگیز
تا چند زنی به جانم آتش ؟
یا چشم مرا ز جای برکن
یا پرده ز روی خود فروکشَ،

                                       یا بازگذارتا بمیرم

                                       کز دیدن روزگار سیرم.

دیری ست که درزمانه ی دون
ازدیده همیشه اشکبارم
عمری به کدورت و اِلم رفت
تا باقی عمر چون سپارم.

                                     نه بخت بد مراست سامان

                                      و ای شب، ‌نه تراست هیچ پایان.

109 : راز


فروغ فرخزاد


وای از این چشمی که می کاود نهان

روز و شب در چشم من راز مرا

گوش بر در می نهد تا بشنود،

شاید آن گمگشته آواز مرا...

گاه می پرسد که اندوهت زچیست ؟

فکرت آخر از چه رو آشفته است ؟

بی سبب پنهان مکن این راز را،

درد گنگی در نگاهت خفته است...


گاه می کوشد که با جادوی عشق

ره به قلبم برده افسونم کند.

گاه می خواهد که با فریاد خشم

زین حصار راز بیرونم کند.


من پریشان دیده میدوزم بر او

بی صدا نالم که : اینست آنچه هست

خود نمیدانم که اندوهم زچیست!

زیر لب گویم ، چه خوش رفتم زدست


همزبانی نیست تا برگویمش

راز این اندوه وحشتبار خویش

بیگمان هرگز کسی چون من نکرد

خویشتن را مایه ی آزار خویش


از منست این غم که بر جان منست

دیگر این خود کرده را تدبیر نیست

پای در زنجیر می نالم که هیچ

الفتم با حلقه ی زنجیر نیست.


فروغ فرخزاد

98 : آدمها در گذر زمان


ماسیمو بونتمپلی


در برابر آینه

در روزی 

درخشان از تابش خورشید

لبریز از رویا و آرزو 

مملو از نسیمکی که از پنجره می آمد،

مست رایحه گلهای باغ 

در فضایی آرام 

احساس خوشبختی می کردم 

خوشبخت بخاطر افسون طبیعت.

پر می گشایم 

در برابر آینه،

گیسوانم را می آرایم 

و چهره ام را.

به آرامی آواز می خوانم

خورشید آتشگون 

اندک اندک غروب می کند

شب به پایان می رسد.

سکوت فاصله ها را شکسته بود

در مقابل آینه خودی تازه یافتم!

اما افسوس،

آواز من فضا را نمی شکافت

روحم ناگهان غمگین شده بود!

حتی بلبل نیز 

از آواز دست کشیده بود.


ماسیمو بونتمپلی

96 : نذر کرده ام ..



نذر کرده ام

یک روزی که خوشحال تر بودم

بیایم و بنویسم که

زندگی را باید با لذت خورد

که ضربه های روی سر را باید آرام بوسید

و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد.


یک روزی که خوشحال تر بودم،

می آیم و می نویسم که

این نیز بگذرد

مثل همیشه که همه چیز گذشته است و

آب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده است


یک روزی که خوشحال تر بودم

یک نقاشی از پاییز میگذارم , که یادم بیاید زمستان تنها فصل زندگی نیست

زندگی پاییز هم می شود , رنگارنگ , از همه رنگ , بخر و ببر


یک روزی که خوشحال تر بودم

نذرم را ادا می کنم

تا روزهایی مثل حالا

که خستگی و ناتوانی لای دست و پایم پیچیده است

بخوانمشان

و یادم بیاید که

هیچ بهار و پاییزی بی زمستان مزه نمی دهد

و

هیچ آسیاب آرامی بی طوفان...



مهدی اخوان ثالث

90 : تو زندگی میکنی ...



تو زندگی می کنی،

لیک برای مدتی کوتاه.

و زمان ،

مرواریدیست فرانَما

انباشته از نفس.

 

و اثاث ، گوشه هایش تیز است

و تن ، حساس

و زمین ، همه جا تخت

و بهشت ، دست نیافتنی

 

عشق ، یک کلمه است

مغز ، جعبه ای فلزی !

که هر روز

به مانند یک زخم سر باز می کند

با کلید سیمین خیال...

 

از سر کنجکاوی، می آموزیم

از سر عطش، می دانیم

از سر هوس، می درخشیم

از سر لجاجت، زنده می مانیم...

 

و افسوس ، گُلیست ظریف

گُلیست حساس

که گاه در رویاهایمان شکوفه می دهد...


هالینا پوشویاتوسکا

کامیار محسنین