روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۱۲۵ مطلب با موضوع «شعروشاعر» ثبت شده است

1381 : دوست

بزرگ بود 
و از اهالی امروز بود
و با تمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.

صداش 
به شکل حزن پریشان واقعیت بود.
و پلک هاش
مسیر نبض عناصر را
به ما نشان داد.
و دست هاش 
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند.

به شکل خلوت خود بود 
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
برای آینه تفسیر کرد.
و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود.
و او به سبک درخت 
میان عافیت نور منتشر می شد.
همیشه کودکی باد را صدا می کرد.
همیشه رشته صحبت را 
به چفت آب گره می زد.
برای ما، یک شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه سطح خاک دست کشیدیم 
و مثل لهجه یک سطل آب تازه شدیم.

و بارها دیدیم 
که با چقدر سبد
برای چیدن یک خوشه بشارت رفت.

ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ 
و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد 
که ما میان پریشانی تلفظ درها 
برای خوردن یک سیب 
چقدر تنها ماندیم.

 

سهراب سپهری



یه وقتا هم سعی میکنی از اول روز سر خودتو گرم کنی. حالا هرجوری ولی آخرش از دستت در‌میره. رشته ای‌که به سختی گرفته بودیش فقط با یه فیلم‌‌. شاید باید گاهی آخرش بالاخره وقتی که پر میشی و در حد انفجاری خودت قبول کنی که باید دست برداری. دست از تظاهر همه چی خوب بودن. کار کردن من کتاب خوندنم غرق شدنم همه اپن تظاهری که واقعیت داره من حرفامو جور دیگهای‌میزنم. جوری که شاید فقط خودم بفهمم. شایدم همش چرت. ولی امشب رو باید گریه کرد باید گریه کرد باید گریه کرد

1346 : عاشق پیشه یا دندی ایسم

خیلی وقت خوندمش فقط درگیر بودم و نمیدونستم چی بنویسم. تمام این بخشو راجع به همین حرف زد این که این آدما چجور آدمایی هستن. اگه واقعا بخوام بگم گیج شدم یعنی گیج نه شایدم آره فهمیدم چون دوبار خوندم اولش نفهمیدم چی شد. لحن حرف زدنش منو یاد اون نشست غلام حسین ساعدی امداخت منتها ساعدی در مورد یه چیز منفی حرف میزد اما بودلر فکر کنم مثبت. چیزی که خیلی کم اتفاق میفته شاید عجیب به نظر بیاد ولی خب به نظرم باحالِ. یعنی من گیج شدم. اول کتاب یعنی بخش سوم مقاله که اسمش هنرمند ، مرد دنیا دیده و... بود بودلر در مورد موسیو ژ میگه : « شاید بتوانم اورا یک “ دندی” [ dandy ، عاشق پیشه] بنامم. ، و چند دلیل خوب هم دارم. کلمهٔ دندی بر نمونهٔ اعلای شخصیت و درک ظریفی از کلیت ساز و کار اخلاقی این دنیا دلالت میکند؛ اما بر فقدان حساسیت هم دلالت میکند ، و اینجاست که موسیو ژ ، شهوت سیری ناپذیر دیدن و حس کردن بر او مسلط است، راهش جدا میشود.» خب من فکر میکردم که یعنی همون موقع هم گفتم که چقدر از این شخصیت موسیو ژ حیرت زده شدم چقدر منو به وجد آورد و و انگار دلم میخواست اینجوری باشم یا با خودم فکر کردم من توی عکاسی یا خریدنو خوندن کتاب تجربه کردم و آخرشم نگفتم که این ادم منم اما گفتم این شورمندی رو توی عکاسی کتاب خوندن توی کارتم توی شخصیتم دلم میخواد داشته باشم. اما یعنی الان که این بخش نهم رو خوندم که کلا راجع به دندی هست شوکه شدم چون چیزایی که نوشته  ام ظاهرا خیلی کم و اتگار میدونم ولی میخوام صادقانه فکرامو بگم حتی اگه برچسب گیج بودن یا خودشیفتگی بهم زده بشه یعنی این چیزی نیست که من خواسته باشم یا بگم هستم من نمیدون اما فکر کنم تو یه چیزایی ظاهرا وجه اشتراک دارم و شاید فقط اتفاقی باشه و این یه ذره منو ترسونده و به خودم میگم مائده اشتباه میکنی توهم زدی. یا حتما چیز دیگه ای‌ یا هرچی‌نمیدونم. احساس کردم وقتی همچین فکری کردم باید بنویسمش حتی اگه اشتباست من که قطعی نگفتم فقط فقط من اینجا روراستم. باید همون چیزی باشم که هستم. در مرود خودم سعیمو کنم. سعی میکنم که در مورد خودم باشم. و. نمیدونم نمیدونم اینو فکر میکنم یعنی این کاری که خودم دارم سعی میکنم انجام بدم که نا دیده اش بگیرمو فکر کنم همش شاید اتفاقی تشابه باشه. شایدم ترجیح میدم خودمو اینجوری نبینم چون همیشه اینجوری دیدم:/ و نمیدونم چجوری بگم. 

شاید بهتر باشه که ننویسم قسمتهایی رو نمیدونم شاید بعدن اضافه کنم الان اصل اانگار که نتونم.


و این که اینم بگم الان یاد یکی از شعرای امیلی دیکینسون افتادم یعنی دیشب که میخوندمش دیدم و گفتم بعدم بزارمش ولی خیلی یادم انداخت همش بهش بعد از این فکرا فکر کردم. که اینج میزارم بخونین. 


I’m nobody!Who are you?
Are you nobody, too?
Then there’s a pair of us–don’t tell
They’d banish us, you know.
How dreary to be somebody!
How public, like a frog
To tell your name the livelong day
To an admiring bog!

 من هیچکسم! تو کیستی؟

آیا تو نیز همچون من هیچکسی؟

 پس این گونه ما دو نفریم! فاش مکن!

زیرا تبعیدمان می کنند، تو می دانی.

چقدر ملالت آور است کسی بودن!

چقدر آشکارا، همانند یک قورباغه

خستگی ناپذیر و مکرر اسم خود را تکرار کردن برای لجن زاری تحسین برانگیز!

 

1340 : اندوه...

می توانم در اندوه دست و پا بزنم

در همه ی برکه هایش 

به آن عادت کرده ام 

اما کوچک ترین تکان خوشی

پاهایم را سُست می کند 

و هم چون مستان راهم را نمی شناسم 

مگذار کسی خنده ای کند 

مستی ام از آن شراب تازه بود 

همین !!! 


قدرت چیزی نیست جز درد و رنج 

ناتوان، و اسیر نظم و انضباط

تا وقتی که سنگین شود و سرنگون 

به غول ها اگر مرهمی دهی

مانند انسان ها ضعیف و ناتوان می شوند 

اما کوهی اگر بر دوششان نهی 

آن را برایت حمل می کنند !




امیلی دیکینسون

"ترجمه ملیحه بهارلو"


خیلی وقت بود شعر نخونده بودیم...

کتابم دو بخش دیگه خوندم اما بعد دیدم تمرکز ندارم و هی باید به خاطر گوش درد ولش میکردم گفتم فایده ای نداره الانم که دارن صدا میدن :/ 

اقا سوتی دادم. بعد شام رفتم بیرون از اتاق مامان هنوز نشسته بود پشت میز آشپزخونه بعد یجوری نور وسط میز میفته نمیدونم چرا اصلا خیلی بد بود فکر‌کردم گریه میکنه :/ میگم چرا گریه میکنی به خدا گریه بود گفت کجا گریه میکنم مها گفت وا چی میگی کجا گریه میکنه گفتم واسه نور بود اشتباه دیدم :/ خدا شفامون بده :دی  همین مونده تو خونه از این سوتیا بدم :(

1293 : این چهره نگاشت به قدر خود بودلر زیرک است.

این آدم فوق العادست. واااای عالی یعنی. اصلا نمیدونم چجوری بگم که گوستاو کوربه در نظرم چجوری میاد. تی جی کلارک هم همینطور اینقدر دقیق نوشته آدم میمونه احساس میکنی میتونی ببینیش کوربه رو بودلر تمام آدمها اون زمان اتفاقات. نمیدونم چی بگم. این کتاب رفت رو زمره کتابهای مورد علاقم. خیلی چیزا ازش یاد گرفتم  جدا از اون  نمیشه از پیش زمینه ای که به واسطه مقاله اشباح اگلستون داشتم و یجوری ربط دادن این دوتا یعنی در واقع به واسطه ی وجود اون انگار اینو میفهمم. 


تصویر مردم ــ گوستاو کوربه و انقلاب ۱۸۴۸ــ

نوشتهٔ تی.جی.کلارک،ترجمهٔ علی معصومی، نشر حرفه نویسنده


نقاشی گوستاو کوربه از بودلر
« نمیدانم چطور این کار را به پایان برسانم، هر روز چهره‌ی بودلر طور دیگری میشود. »

بودلر، گوستاو کوربه


آشوب بیهوده بر پنجره‌ام میکوبد

نمیتواند مرا وادارد که سر از روی میز بردارم

چون در نشاط بیدار کردن بهاران با اراده‌ی خویش غرقم

در نشاط بر دماندن خورشیدی از سینه‌ی خویش

و در نشاط دمیدن دمی گرم با اندیشه های سوزان خویش


شارل بودلر



1252 : گفت‌وگوها


اتاق‌روشن، نوشتهٔ رولان‌بارت، ترجمهٔ فرشیدآذرنگ، نشرحرفه‌نویسنده


+ ...نوعی پدیدهٔ شمایلی نو، که به لحاظ انسان شناختی کاملاً جدید است. 


+ آن‌چه مرا در این مسیر هدایت میکند، لذت یا میل من در برابر بعضی از عکس‌ها است.

+ میخواهم بدانم که چه چیزی در برخی از عکس‌ها هست که درگیرم میکند که ضرورتا ناشی از موضوع تصویر نیست. 


+ من عاشق رابطهٔ تصویر و متن‌ام، رابطه‌ای بسیار دشوار که ماحصل آن اما حظی وافر و زاینده است، همان‌ گونه که شاعران معمولا از کار بر روی اوزان و فنون مشکل شعر و شاعری لذت میبرند. 

معادل مدرن چنین کاری، یافتن رابطهٔ میان متن و تصاویر است. از طرفی باید گفت که اگر عکاسی را به عنوان موضوع کتابم انتخاب کرده‌ام، به نوعی آن را در تقابل با فیلم قرار داده‌ام. زیرا من رابطهٔ خوشایندی با عکس دارم و عاشق آن ام که به عکس‌ها نگاه کنم، در حالی که رابطه‌ام با فیلم چندان راحت نیست حتی تا اندازه ای نسبت به آن دافعه دارم. نه این که اصلا به سینما نروم ولی در نهایت به گونه‌ای متناقض نما و عجیب ، عکاسی را در پانتئون شخصی کوچک خودم بالاتر از سینما میگذارم. 


+ هر عکسی در برابر هنر مسئول و پاسخگوست، البته به جز (به شکلی متناقض) عکس های هنری. 

+ عکاسی مفهوم و نیت هنر را جابجا میکند و تغییر میدهد و به همین دلیل جایگاه خاصی در مسیر دنیا دارد.

+ عکس قربانی قدرت فوق‌العاده‌ی خود شده است. اشتهار عکاسی به این که رونوشتی دقیق از واقعیت و یا برشی از واقعیت است، موجب شده که تا به حال هیچ کس در مورد قدرت واقعی و دلالت های ضمنی آن تأمل نکند. 


+ عکس نمیتواند رو نوشتی ساده و صرف از ابژه ای باشد که ظاهرا طبیعی است، حتی اگر دلیل آن را صرفا یک بعدی بودن عکس لحاظ کنیم ؛ از این گذشته عکاسی نمیتواند هنر باشد زیرا به شکلی مکانیکی رونویسی میکند. بداقبالی دوگانه‌ی عکاسی همین است و هر نظریه‌ای در مورد عکاسی باید از همین تناقض دشوار آغاز کند. 


+ به نظر من عکاس اساسا به ذهنیت خودش شهادت میدهد یعنی به نحوه‌ی رویارویی خودش در مقام سوژه با ابژه.

+ حقیقت دارد که عکس شاهد و مدرک است. اما شاهد چیزی که دیگر نیست.  


+ عکاسی بخش مهم و سازنده‌ی تمدن ماست. دلیلی وجود ندارد تا مثل نقاشی و فیلم بر آن تأمل نکنیم.


+ بعضی از عکس‌ها وقتی که با فقدان و خلاء نسبت دارند ، شمارا فراتر از خودتان میبرند، و در این معنا اتاق روشن ، در ساحت ماتم و سوگ ، قرینه‌ی گفتار یک عاشق است.




خب حقیقت اینه که کلی فکر تو مخم اما نمیخوام بنویسم بزارین نتیجه‌اشو که در واقع بازتاب عملم هست یادداشت کنم به مرور. ببینیم چی میشه. خلاصش شاید این باشه که یسری چیزا نباید رسوب بشه. باید که مدام هَمِش زد. باید درگیر شد. باید لذت برد. باید به همون چیزایی که شاید به نظر برای بعضیا البته کوچیک یا ساده میاد چسبید و نگهشون داشت و برای همیشه ادامه داد انجام داد. یروزی به نتیجه میرسه. باید زحمت کشید و جنگید حتی با خودت خودی که شاید هرازگاهی خسته بشه کم بیاره و فکر کنه دیگه  نمیتونه. باید جنگید. بگذریم دیگه بیشتر حرف بزنم مثل قبل میشه. 

دیشب تصمیم گرفتم قبل خواب یه جا به جایی داشته باشم توی مکان نشستنم وسایلمو این داستانا. ادم باید حال کنه. الان احساس میکنم شاید بعد چند ماه بالاخره کنج دنجمان پیدا شده. شایدم نباید کنجای دنج‌ با تنبلی خراب کنم! باید محکم نگهش داشت. 

دیگه این که گاهی فکر میکنم آدما شاید خیلی حرفامو فازمو زندگیمو درک نکنن. نه که به دلیل خاص بپدن من باشه. ابدا. ظاهرا بیش از حد انگار چیزای در نظر اونا پیش و پا افتاده دغدغه‌ام هست. زندگی منو درواقع همینا مهم میکنن. چیزای بدور ار شاید تشریفات. خیلی ساده و کوچیک به نر میان دغدغه های زندگیم اما مهمن. خیلی مهم. گاهی از نفهمیده شدن حرفام عصبی میشم. از این جدا بودن نه نه خیلا اتفاقا با بعضیا اشتراکاتی دارم که شاید همین یه دلگرمی باشه برام که هستن کسایی که بفهمن. ولی خب گاهی احساس میکنم شاید غیر قابل درکم. شاید منم درک نمیکنم. نمیدونم. حداقب دلم میخواد خودمو متصل نگه دارم حداقل از چیزی که احساس میکنم خود منه و شاید اخساس اشنایی و آرامش میکنم باهاش خودمو جدا نکنم. گاهی چیزای کوچیک چقدر فاصله هارو زیاد میکنن. فاصله تو با ادمهارو. اما رضایتی هست که چقدر خوبه با این که دوست دارم شبیه کسایی باشم و هنوز نشدم اما شبیه کسایی که دوست ندارمم به طور کلی نشدم. بیخیال شاید چرت میگم. 
از بارت از نحوه تفکرش راجع به عکاسی لذت میبرم و خوشم میاد. از این دیدی که خودمم یه روز نداشتم هیچ درکی ازش. از نحوه تأمل و نگاهی که به عکس و عکاسی داره.

قرار بود با گوشی عکس نگیرم اما خب این روزا حال و حوصله عکاسی با دوربین و مجموعه هامو ندارم شاید برا اینه که اشکالی نمیبینم فعلا کوتاه خیلی تا حالم خوب بشه.  

کلا فکر میکنم باید یه نمایی از پنجره داشته باشم.  از نور. یاد شعر فروغ افتادم : من در پناه پنجره‌ام. با آفتاب رابطه دارم.





 یک پنجره برای دیدن 

یک پنجره برای شنیدن

یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را 

از بخشش شبانه عطر ستاره های کریم سرشار میکند

و میشود از آنجا

خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد

یک پنجره برای من کافیست...

 

من از دیار عروسکها می آیم

از زیر سایه های درختان کاغذی 

در باغ یک کتاب مصور

از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق

در کوچه های خاکی معصومیت

از سالهای رشد حروف پریده رنگ الفبا 

در پشت میزهای مدرسه مسلول...

 

یک پنجره برای من کافیست

یک پنجره به لحظه آگاهی و نگاه و سکوت

اکنون نهال گردو آنقدر قد کشیده است که دیوار را برای برگ های جوانش معنا کند

از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را

آیا زمین که زیر پای تو میلرزد تنها تر از تو نیست؟...

 

همیشه خواب ها         

از ارتفاع ساده لوحی خود پرت میشوند و میمیرند

من شبدر چهار پری را میبویم 

که روی گور مفاهیم کهنه روییده است...

آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت

تا به خدای خوب که در پشت بام خانه قدم میزند سلام بگویم؟

 

حس میکنم که وقت گذشته است

حس میکنم که لحظه سهم من از برگ های تاریخ است

حس میکنم که میز فاصله کاذبیست در میان گیسوان من و دست های این غریبه غمگین

 

حرفی به من بزن 

آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو میبخشد

جز درک حس زنده بودن از تو چه میخواهد؟

 

حرفی به من بزن

من در پناه پنجره ام

با آفتاب رابطه دارم.


فروغ


1248 : نه به نشر قطره :)

دیدین نشر قطره رو که چه تزی داده؟؟؟ :/


اومده گفته ما نمایشگاه کتاب حضور پیدا نمیکنیم چون حضورمون به ضرر کتابفروشیاست و در راستای حمایت ازشون این تصمیمو گرفتیمو این داستانا. 

به نظرم خیلی تصمیم احمقانه و سطحی به نظر میاد. چون که اولن که در طول یک سال اگه کسی کتابخون باشه چه نمایشگاه باشه چه نباشه به کتاب فروشی های محل سر میزنه و کتابو تهیه میکنه چون هرچیم بخری کم میاری مگر این که استثنا باشه. دومن که حتی اگه کسانی باشن که سال تا ماه کتاب نخرن چه اشکالی داره نمایشگاه واسطه ای بشه که توی محیط قرار بگیرنو سالی چهار تا دونه بخرن. سوم این که ما تهرانو میبینیم شاید یه انقلاب باشه با کلی کتاب فروشی و کلی شهر کتابو چیو چی یسری شهرستانا هستن واقعا دسترسی ندارن اگه کتاب فروشی هم باشه قطعا همه نیازشون بر آورده نمیشه حالا طرف به این بهانه بیاد و کتاب بخره اشکالش چیه. بعدشم این که من موندم اینا کتاب رو دقیقا به چه چشمی نگاه میکنن! یه کالای مصرفی که مثل خیلی از کالا ها خرید و فروش میشه و فقط جنبه مادی مهم که سود و نفعی برای کتاب فروش ها باشه؟ همین ؟ یه نگاه بازاری ؟ به نظر هرچیز دیگه ای رو بشه با این دید نگاه کرد هر نمایشگاهی رو ولی نمایشگاه کتاب واقعا این حنبه اش حتی آخرین اولویتم باشه احمقانه است. حالا من کار ندارم تمام کسایی که کتاب میخرن شاید مثل من فکر نکنن ولی این که یه ناشر همچین ادعایی داشته باشه خیلی خنده داره. شما میخوای ترویج کتاب خوانی‌کنی یا به فکر جیبت باشی. هزینه های کتاب واقعا برای خیلیا بالاست دیگه بیست درصد چی سالی یکبار حالا انگار ملت میان نمایشگاه چقدر کتاب میخرن. کتابه که یکی دو تا نیست و این تخفیفا که تو بقیه سال هم هست.بماند که کتابفروشیا چه حرکتایی که نمیزنن سرش انگار زورشون کردن دیدم که میگما پلی بهضیام هستن واقعا ادم میفهم طرف دغدغه اش فروش کتاب نه برای پولش برای جایگاه خود کتاب. حالامن که حتی این دید قیمت رو آخرین دلیل گذاشتم. نمایشگاه به نظرم یه شور که عده زیادی طی دو هفته با هم اقدام کنن برای تهیه کتاب یعنی نمیدونم چجوری بگم میدونم خوب نمینویسم. منظورم اینه یه زمانی میشه برای جا انداختن یه فرهنگ یه نمیدونم چه لغتی به کار میبرن. 

بعدا اینو من بهتون میگم که بشر نمیخواسته شرکت کنه به دلایل دیگه اینو فقط گفته که مثلا خودشو خیلی فداکار جلوه بده یا به دید مقصر بهش نگاه نکنن متهم نشه و بگه خیلی خفنیم. نمیدونه گند زده :/ :دی

میدونم خوب ننوشتم اما واقعا خیلی مسخره بود این حرکت حالا نمیخوای باشی دیگه منتت سر کتابفروشا چیه :دی به نظرم همین نمایشگاه کتابم نباشه خیلیا کتابفروشی شاید نرن شاید اصلا سالی یه بار یادشون بیفته کتاب بخرن:دی و اتفاقا خودش یه شوری داره یه انگیزه هیجان تو ادمای زیادی رو میبینی مثل خودتن دغدغه شونه. چرا واقعا نباید باشه. :/

بعدم من یادم بچه که بودیم مامانم میبردتمون هنوز خاطراتش هست اینقدر لذت میبردم شاید یکی از دلایل علاقه ام خاطرات خوشش هست. درست الان شهر کتابا و اینا از این برنامه ها دارن وای کلا توی ذهنم مونده و به نظرم خیلی مسخرست به خاطر جیب یه عده به خاطر پول به خاطر منفعت از خیلی چیزای دیگه زده بشه. کتاب فروشی که بخواد بسته بشه همون بهتر بسته بشه :/

خب باید خودمو جمع کنم و این جمع کردم واقعا به نظر سخت ترین کار ممکن واقعا. هی حالم خوب میشه هی حالم بد میشه اما خب از یه طرف نمیخوام اینجوری باشم کتاب میخونم میتونم بعد دیگه نمیتونم نه که نخواما میخوام اصلا نمیشه. نمیدونم چمه اما خب همش به خودم میگم کائده این میخوای باشی؟ اینجوری؟ میخوای ۶۰ سالت بشه همینجوری باشی هنوز. میگم مهم بود برام دست خودم نیست نمیتونم بی تفاوت باشم. میگه مگه قراره مهم نباشه دیگه. میگه باید فکر کنی برا چی مهم بود هنوزم مهم باید بهش فکر کنی مگه نمیخواستی مثلش بشی. مائده لعنتی نباید جا بزنی. باید یادت بیاد چی میخواستی باید فکر‌کنی. حالمو داری بهم میزنی. میگم خودم میدونم میدونم اما دست خودم نیست. میگه خودتو مجبور کن خودتو جمع کن تکون بده از همه چی بزن شروع کن. میگم نمیتونم اگه هیچی درست نشه چی اگه همه چی خراب باشه چی دیگه چه اهمیتی داره. میگه مگه اون ادمایی که دوسشون داشتی جایگاهشون عوض شدن؟ مگه نمیخواستی مثل اونا باشی بیخوال این نسبتا. خودتو جمع کن حتی به خاطر اون حتی زه خاطر چیزی که تو وجودت هست. فقط با این راه میتونی فقط همین. اگه ول کنی برای همیشه تموم میشه. خودتو بکشی سنگین تره. میخوای چی باشی میخوای چی باشی؟ 



کاش خوب بشم. کاش. 


حتی گیاهمم حالش خوب نیست :(

دیگه از همین الانا باید سبکزندگیرو تعیین کرد که چجوری باید باشی عادت کنی خیلی سخت خیلی بدم خیلی خیلی. از اینی که هستم متنفرم. 

من خودمم خودمو اینجوری دوست ندارم چه توقعی باید داشته باشم اخه. این بود قولت مائده این بود ؟ گند زدی که. چقدر بی جنبه ای آخه :(((((


دلم میخواد همونجوری کار کنم رو خودم جوگیر باشم فعال باشم بخونم فکر‌کنم بنویسم اخه این چه گندی من بالا آوردم. من حقم اگه هر چی‌که شده. :(((

باید ثابت کنم میتونم خودمو جمع کنم دوباره انجامش بدم. یعنی میشه؟؟؟ همه چی مثل قبل؟


قرار نیست این یه متن انگیزشی مسخره باشه. راستش انگار توی خلا گیر کردم. خیلی ناراحتم. نه فقط به خاطر این به خاطر چیز دیگه اما خب همش فکر میکنم پارسال این موقع تو چه وضعیتی بودم. چقدر زود خسته شدم. اما نه خسته نشدم. نباید جا بزنم. اما کاش اون درست بشه فقط خیالم راحت بشه قول میدم انجامش بدم. :(((((


حالا میفهمم.

میدونی من کی‌ام؟!

الان یادم افتاد. حالا فهمیدم. من هیشکی نیستم. نه در برابرش. هیچی


میدونی از چی نگرانم. یسری چیزا درست بشه اما یه چیزایی دیگه هرگز نه. هرگز...با این حال ادم نمیدونه. نمیدون من ۵ سال ده سال ۲۰ سال دیگه کجام شاید هیچ جا شاید هیچ جا احتمالا یه عمر طول بکشه تا برسم اما دیگه چه فایده ای داره. 

با این حال من هیچوقت نخواستم بیشتر باشم بالاتر باشم همیشه خودمو سنجیدم خودمو با خودم شاید هیچوقتم نرسم هیچشوقا مثل کسی نشم اصلا اگه کاری میکنم به خاطر خودم. حس تحقیر به اندازه کافی از کتابها بهم داده میشه اما همیشم که ادم نمیتونه عالی باشه. استاد میگفت. تحقیر از کتاب با تحقیر شدن از ادما خیلی فرق داره بیشتر انگار انگیزه کشته بشه یه همچین حالتی. من اگه بجنگم به خاطر خودم میجنگم نه کم بودن از کسی چون همیشه هستن ادمایی ه ببینی کمی ازشون. خیلی کم. 

من دارم ریسک میکنم. شاید هیچ ادم عاقلی هرگز همچین کاری نکنه. اما من عاقل نیستم. ریسک نه برای امنیت خودم برای امنیت اون. اونی که به طرز غیر باوری انگار اومده تا معجزه زندگی من باشه. تا با تمام نقص ها درد ها رنج ها خوشبختی رو نشونم بده. اما انگار خیلی چیزا میخواد دست به دست بده که جلومونو بگیره تا با هم بودنمونو خراب کنه. و من که تمام شجاعتمو ازش میگیرم،تا عقب نکشم.  تا نخوام فکر کنم به اگه ها به این که نکنه اتفاق بدی بیفته یه روز. نکنه تا نتونم کنترل کنم. و هزار تا شاید های مختلف حتی جدی خیلی جدی. اما من نمیتونم نمیتونم نه که فکر نکنم. فکر نکرده باشم به این که شاید باید درد بکشم حتی بمیرم تا اون راحت باشه. نه فقط به خاطر خودم. که حتی برای اون من نمیتونم نمیتونم رها کنم عشقو من میدونم که شاید یه جنگ توی راه داشته باشم اما ترجیح میدم یه سرباز باشم نه یه اسیر. اسیر یه انتخاب غلط که حتی شاید اونم به خاطر من به خاطر ترس من طول بکشه تا به آرامش برسه. من میدونم هیچ چیز قابل پیش بینی نیست. میدونم شاید حتی از دستم در بره اما میدونم با اون و به خاطر اون، ادم بهتری میشم میتونم میتونم بجنگم. که اگر اون نباشه زندگی هیچ هیچ دلیلی برای ادامه دادن نداره هیچ عشقی. نمیتونم زنده بمونم. من میخوام برای اون بجنگم  بجنگم که بهتر باشم حتی اگه خودخواهی به نظر بیاد. فکر میکنم همه باید اینجوری باشن نباید از ترس عقب کشید.

 

چارتار ، غزل نشد

1181 : من در این‌جای، همین صورتِ بی‌جانم و بس....

خرّم آن بُقعه که آرامگهِ یار آن‌جاست

راحتِ جان و شفای دلِ بیمار آن‌جاست

من در این‌جای، همین صورتِ بی‌جانم و بس

دلم آن‌جاست که آن دلبرِ عیّار آن‌جاست


آقا اینو با صدای همایون گوش کنین. سه ساعت دارم زور میزنم آپلودش کنم ولی خب وایفای نداریم نت خطم زیر خط فقره. دلم آن‌جاسن که آن دلبر عیار آنجاست...

1147 : سخنی بگو با من...

...

در نیم‌شبانِ عمرِ خویش‌ام، سخنی بگو با من

ــ زودآشنایِ دیر یافته! ــ

تا آن ستاره اگر تویی،

سپیده‌دمان را من

به دوری و دیری

نفرین کنم.


با تو

آفتاب

در واپسین لحظاتِ روزِ یگانه

به ابدیت

لبخند می‌زند.


با تو یک علف و

همه جنگل‌ها

با تو یک گام و

راهی به ابدیت.


ای آفریده‌ی دستانِ واپسین!

با تو یک سکوت و

هزاران فریاد.


دستانِ من از نگاهِ تو سرشار است.

چراغِ ره گذری

شبِ تنبل را

از خوابِ غلیظِ سیاه اش بیدار می‌کند

و باران

جوبارِ خشکیده را

در چمنِ سبز

سفر می‌دهد…


احمد شاملو ۱۳۳۵

شعر ناتمام ، از دفتر هوای تازه