روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۱۳۰ مطلب با موضوع «شعروشاعر» ثبت شده است

2699 : من اینجا بس دلمتنگ است...

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می‌بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟

...

بیا ای خسته خاطر دوست!

ای مانند من دلکنده و غمگین

من اینجا بس دلم تنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی فرجام بگذاریم.

 

مهدی اخوان ثالث

 

خب دارم بعد از مدتها شعر های اخوان رو میخونم. چقدرم با حالو هوای این روزهام میخونه. غمگینم. خیلی زیاد ولی راهی ندارم. من انگار همیشه وجودم پر از اندوه. پر از درد. ریشه دوونده تو وجودم.حتی وقتی شادی هست. نمیشه از شرش خلاص بشم. نمیشه نابودش کنم. هیچ راهی ندارم. یا باید جلو برم و حرکت کنم یا باید توی لجن زار زندگی فروبرمو بمیرم. بیخیال این حرفها...

مها امشب میاد تهران و من دلخوشم به همین. 

کتابمو دارم میخونمو خلاصه مینویسم تا هی مرور کنم. دیگه باید درست خوند. این کتابو قبلا خونده بودم اما هیچی یادم نمونده. خب جدی باید بگیرمو جدی بخونم امیدوارم بتونم. تو بهم باور داشته باشی از پس همه چی بر میام. دلم گرم میشه که میتونم. یعنی میشه بشه آرزو به دل نمونم باید حسابی از نظر علمی سوادم بالا بره وگرنه به مشکل میخورم . دلم میخواد جوری بخونم که بتونم راجع بهش حرف بزنم. 

 

2698 : چه درد آلودو وحشتناک ...

چه درد آلود و وحشتناک

نمی گردد زبانم که بگویم ماجرا چون بود

دریغا درد ،

هنوز از مرگ نیما من دلم خون بود …

چه بود؟ این تیر بی رحم از کجا آمد؟

که غمگین باغِ بی آواز ما را باز

درین محرومی و عریانی پاییز ،

بدینسان ناگهان خاموش و خالی کرد

از آن تنها و تنها قمریِ محزون و خوشخوان نیز؟

چه وحشتناک !

نمی آید مرا باور

و من با این شبخون های بی شرمانه و شومی که دارد مرگ

بدم می آید از این زندگی دیگر

ندانستم ، نمی دانم چه حالی بود؟

پس از یک عمر قهر و اختیارِ کفر ،

ـ چگویم ، آه ،

نشستم عاجز و بی اختیار ، آنگاه به ایمانی شگفت آور ،

بسی پیغام ها ، سوگندها دادم

خدا را ،  با شکسته تر دل و با خسته تر خاطر

نهادم دست های خویش چون زنهاریان بر سر

که زنهار ، ای خدا ، ای داور ، ای دادار ،

مبادا راست باشد این خبر ، زنهار !

تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز

وَنَفْشُرده ست هرگز پنجه ی بغضی گلویت را

تو را هم با تو سوگند ، آری !

مکن ، مپسندین ، مگذار

خداوندا ، خداوندا ، پس از هرگز ،

پس از هرگز همین یک آرزو ، یک خواست

همین یک بار

ببین غمگین دلم با وحشت و با درد می گرید

خداوندا ، به حق هرچه مردانند ،

ببین یک مرد می گرید …

چه بی رحمند صیادانِ مرگ ، ای داد !

و فریادا ، چه بیهوده است این فریاد

نهان شد جاودان در ژرفتای خاک و خاموشی

پریشادخت شعر آدمیزادان

چه بی رحمند صیادان

نهان شد ، رفت

ازین نفرین شده ، مسکین خراب آباد

دریغا آن زن ِ مردانه تر از هرچه مردانند ؛

آن آزاده ، آن آزاد

تسلی می دهم خود را

که اکنون آسمان ها را ، زچشمِ اخترانِ دور دستِ شعر

بر او هر شب نثاری هست ، روشن مثل شعرش ، مثل نامش پاک

ولی دردا ! دریغا ، او چرا خاموش ؟

چرا در خاک ؟

 

شعری که اخوان برای مرگ فروغ سرود...

2374 : شخصیی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

شاملو

1642 : دوست من گل سرخ...

آقا این آهنگ خیلی قشنگ  خیلی خیلی خیلی زیاد من دوسش دارم امروز گوش کردم. با صدای Francoise Hardy هست اسم آهنگ هست « Mon Amie La Rose دوست من گل سرخ »  که سال ۱۹۶۴ اجرا شده. من خودم اینقد خوب نیست زبانم مسلما که بفهمم این معنیشو که میذارم از گوگل دراووردم:


On est bien peu de chose  ما خیلی کوچک هستیم

Et mon amie la rose  و دوست من گل سرخ

Me l'a dit ce matin  امروز صبح این را به من می‌گفت

A l'aurore je suis née  سپیده که زد متولد شدم

Baptisée de rosée  با شبنم غسل تعمیدم دادند

Je me suis épanouie  شکفته شدم

Heureuse et amoureuse  سعادتمند و عاشق

Aux rayons du soleil  در پرتو نور خورشید

Me suis fermée la nuit  شب که شد بسته شدم

Me suis réveillée vieillie  چشم که باز کردم پیر شده بودم

 

Pourtant j'étais très belle  ولی من خیلی زیبا بودم

Oui j'étais la plus belle  بله من زیباترین بودم

Des fleurs de ton jardin  میان گل‌های باغچه تو

 

On est bien peu de chose  ما خیلی کوچک هستیم

Et mon amie la rose  و دوست من گل سرخ

Me l'a dit ce matin  امروز صبح این را به من می‌گفت

Vois le dieu qui m'a faite    ببین خدایی که مرا آفرید

Me fait courber la tête  سر مرا چطور خم کرده

Et je sens que je tombe  و من حس می‌کنم که دارم می‌افتم

Et je sens que je tombe  و من حس می‌کنم که دارم می‌افتم

Mon cœur est presque nu  قلبم لخت و عریان شده

J'ai le pied dans la tombe  پایم لب گور است

Déjà je ne suis plus   چقدر زود نابود شده‌ام

 

Tu m'admirais que hier  همین دیروز بود که تو تحسینم می‌کردی

Et je serai poussière  و من غباری بیش نخواهم بود

Pour toujours demain  فردا، تا ابد

 

On est bien peu de chose  ما خیلی کوچک هستیم

Et mon amie la rose  و دوست من گل سرخ

Est morte ce matin  امروز صبح مرد

La lune cette nuit  دیشب ماه

A veillé mon amie  بر بالینش نشسته بود

Moi en rêve j'ai vu  من توی خواب دیدمش

Eblouissante et nue  فریبا و عریان بود

Son âme qui dansait  روحش داشت می‌رقصید

Bien au-delà du vu  بالاتر از آنجا که چشم کار می‌کرد

Et qui me souriait  و او به من می‌خندید

 

Crois celui qui peut croire  ایمان بیاور به کسی که می‌تواند ایمان بیاورد

Moi, j'ai besoin d'espoir  من به امید احتیاج دارم

Sinon je ne suis rien   و گرنه هیچ نیستم

 

On bien si peu de chose ما چقدر کوچک هستیم

C'est mon amie la rose  این را دوست من گل سرخ

Qui l'a dit hier matin  دیروز صبح به من می‌گفت




1381 : دوست

بزرگ بود 
و از اهالی امروز بود
و با تمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.

صداش 
به شکل حزن پریشان واقعیت بود.
و پلک هاش
مسیر نبض عناصر را
به ما نشان داد.
و دست هاش 
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند.

به شکل خلوت خود بود 
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
برای آینه تفسیر کرد.
و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود.
و او به سبک درخت 
میان عافیت نور منتشر می شد.
همیشه کودکی باد را صدا می کرد.
همیشه رشته صحبت را 
به چفت آب گره می زد.
برای ما، یک شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه سطح خاک دست کشیدیم 
و مثل لهجه یک سطل آب تازه شدیم.

و بارها دیدیم 
که با چقدر سبد
برای چیدن یک خوشه بشارت رفت.

ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ 
و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد 
که ما میان پریشانی تلفظ درها 
برای خوردن یک سیب 
چقدر تنها ماندیم.

 

سهراب سپهری



یه وقتا هم سعی میکنی از اول روز سر خودتو گرم کنی. حالا هرجوری ولی آخرش از دستت در‌میره. رشته ای‌که به سختی گرفته بودیش فقط با یه فیلم‌‌. شاید باید گاهی آخرش بالاخره وقتی که پر میشی و در حد انفجاری خودت قبول کنی که باید دست برداری. دست از تظاهر همه چی خوب بودن. کار کردن من کتاب خوندنم غرق شدنم همه اپن تظاهری که واقعیت داره من حرفامو جور دیگهای‌میزنم. جوری که شاید فقط خودم بفهمم. شایدم همش چرت. ولی امشب رو باید گریه کرد باید گریه کرد باید گریه کرد

1346 : عاشق پیشه یا دندی ایسم

خیلی وقت خوندمش فقط درگیر بودم و نمیدونستم چی بنویسم. تمام این بخشو راجع به همین حرف زد این که این آدما چجور آدمایی هستن. اگه واقعا بخوام بگم گیج شدم یعنی گیج نه شایدم آره فهمیدم چون دوبار خوندم اولش نفهمیدم چی شد. لحن حرف زدنش منو یاد اون نشست غلام حسین ساعدی امداخت منتها ساعدی در مورد یه چیز منفی حرف میزد اما بودلر فکر کنم مثبت. چیزی که خیلی کم اتفاق میفته شاید عجیب به نظر بیاد ولی خب به نظرم باحالِ. یعنی من گیج شدم. اول کتاب یعنی بخش سوم مقاله که اسمش هنرمند ، مرد دنیا دیده و... بود بودلر در مورد موسیو ژ میگه : « شاید بتوانم اورا یک “ دندی” [ dandy ، عاشق پیشه] بنامم. ، و چند دلیل خوب هم دارم. کلمهٔ دندی بر نمونهٔ اعلای شخصیت و درک ظریفی از کلیت ساز و کار اخلاقی این دنیا دلالت میکند؛ اما بر فقدان حساسیت هم دلالت میکند ، و اینجاست که موسیو ژ ، شهوت سیری ناپذیر دیدن و حس کردن بر او مسلط است، راهش جدا میشود.» خب من فکر میکردم که یعنی همون موقع هم گفتم که چقدر از این شخصیت موسیو ژ حیرت زده شدم چقدر منو به وجد آورد و و انگار دلم میخواست اینجوری باشم یا با خودم فکر کردم من توی عکاسی یا خریدنو خوندن کتاب تجربه کردم و آخرشم نگفتم که این ادم منم اما گفتم این شورمندی رو توی عکاسی کتاب خوندن توی کارتم توی شخصیتم دلم میخواد داشته باشم. اما یعنی الان که این بخش نهم رو خوندم که کلا راجع به دندی هست شوکه شدم چون چیزایی که نوشته  ام ظاهرا خیلی کم و اتگار میدونم ولی میخوام صادقانه فکرامو بگم حتی اگه برچسب گیج بودن یا خودشیفتگی بهم زده بشه یعنی این چیزی نیست که من خواسته باشم یا بگم هستم من نمیدون اما فکر کنم تو یه چیزایی ظاهرا وجه اشتراک دارم و شاید فقط اتفاقی باشه و این یه ذره منو ترسونده و به خودم میگم مائده اشتباه میکنی توهم زدی. یا حتما چیز دیگه ای‌ یا هرچی‌نمیدونم. احساس کردم وقتی همچین فکری کردم باید بنویسمش حتی اگه اشتباست من که قطعی نگفتم فقط فقط من اینجا روراستم. باید همون چیزی باشم که هستم. در مرود خودم سعیمو کنم. سعی میکنم که در مورد خودم باشم. و. نمیدونم نمیدونم اینو فکر میکنم یعنی این کاری که خودم دارم سعی میکنم انجام بدم که نا دیده اش بگیرمو فکر کنم همش شاید اتفاقی تشابه باشه. شایدم ترجیح میدم خودمو اینجوری نبینم چون همیشه اینجوری دیدم:/ و نمیدونم چجوری بگم. 

شاید بهتر باشه که ننویسم قسمتهایی رو نمیدونم شاید بعدن اضافه کنم الان اصل اانگار که نتونم.


و این که اینم بگم الان یاد یکی از شعرای امیلی دیکینسون افتادم یعنی دیشب که میخوندمش دیدم و گفتم بعدم بزارمش ولی خیلی یادم انداخت همش بهش بعد از این فکرا فکر کردم. که اینج میزارم بخونین. 


I’m nobody!Who are you?
Are you nobody, too?
Then there’s a pair of us–don’t tell
They’d banish us, you know.
How dreary to be somebody!
How public, like a frog
To tell your name the livelong day
To an admiring bog!

 من هیچکسم! تو کیستی؟

آیا تو نیز همچون من هیچکسی؟

 پس این گونه ما دو نفریم! فاش مکن!

زیرا تبعیدمان می کنند، تو می دانی.

چقدر ملالت آور است کسی بودن!

چقدر آشکارا، همانند یک قورباغه

خستگی ناپذیر و مکرر اسم خود را تکرار کردن برای لجن زاری تحسین برانگیز!

 

1340 : اندوه...

می توانم در اندوه دست و پا بزنم

در همه ی برکه هایش 

به آن عادت کرده ام 

اما کوچک ترین تکان خوشی

پاهایم را سُست می کند 

و هم چون مستان راهم را نمی شناسم 

مگذار کسی خنده ای کند 

مستی ام از آن شراب تازه بود 

همین !!! 


قدرت چیزی نیست جز درد و رنج 

ناتوان، و اسیر نظم و انضباط

تا وقتی که سنگین شود و سرنگون 

به غول ها اگر مرهمی دهی

مانند انسان ها ضعیف و ناتوان می شوند 

اما کوهی اگر بر دوششان نهی 

آن را برایت حمل می کنند !




امیلی دیکینسون

"ترجمه ملیحه بهارلو"


خیلی وقت بود شعر نخونده بودیم...

کتابم دو بخش دیگه خوندم اما بعد دیدم تمرکز ندارم و هی باید به خاطر گوش درد ولش میکردم گفتم فایده ای نداره الانم که دارن صدا میدن :/ 

اقا سوتی دادم. بعد شام رفتم بیرون از اتاق مامان هنوز نشسته بود پشت میز آشپزخونه بعد یجوری نور وسط میز میفته نمیدونم چرا اصلا خیلی بد بود فکر‌کردم گریه میکنه :/ میگم چرا گریه میکنی به خدا گریه بود گفت کجا گریه میکنم مها گفت وا چی میگی کجا گریه میکنه گفتم واسه نور بود اشتباه دیدم :/ خدا شفامون بده :دی  همین مونده تو خونه از این سوتیا بدم :(

1293 : این چهره نگاشت به قدر خود بودلر زیرک است.

این آدم فوق العادست. واااای عالی یعنی. اصلا نمیدونم چجوری بگم که گوستاو کوربه در نظرم چجوری میاد. تی جی کلارک هم همینطور اینقدر دقیق نوشته آدم میمونه احساس میکنی میتونی ببینیش کوربه رو بودلر تمام آدمها اون زمان اتفاقات. نمیدونم چی بگم. این کتاب رفت رو زمره کتابهای مورد علاقم. خیلی چیزا ازش یاد گرفتم  جدا از اون  نمیشه از پیش زمینه ای که به واسطه مقاله اشباح اگلستون داشتم و یجوری ربط دادن این دوتا یعنی در واقع به واسطه ی وجود اون انگار اینو میفهمم. 


تصویر مردم ــ گوستاو کوربه و انقلاب ۱۸۴۸ــ

نوشتهٔ تی.جی.کلارک،ترجمهٔ علی معصومی، نشر حرفه نویسنده


نقاشی گوستاو کوربه از بودلر
« نمیدانم چطور این کار را به پایان برسانم، هر روز چهره‌ی بودلر طور دیگری میشود. »

بودلر، گوستاو کوربه


آشوب بیهوده بر پنجره‌ام میکوبد

نمیتواند مرا وادارد که سر از روی میز بردارم

چون در نشاط بیدار کردن بهاران با اراده‌ی خویش غرقم

در نشاط بر دماندن خورشیدی از سینه‌ی خویش

و در نشاط دمیدن دمی گرم با اندیشه های سوزان خویش


شارل بودلر



1252 : گفت‌وگوها


اتاق‌روشن، نوشتهٔ رولان‌بارت، ترجمهٔ فرشیدآذرنگ، نشرحرفه‌نویسنده


+ ...نوعی پدیدهٔ شمایلی نو، که به لحاظ انسان شناختی کاملاً جدید است. 


+ آن‌چه مرا در این مسیر هدایت میکند، لذت یا میل من در برابر بعضی از عکس‌ها است.

+ میخواهم بدانم که چه چیزی در برخی از عکس‌ها هست که درگیرم میکند که ضرورتا ناشی از موضوع تصویر نیست. 


+ من عاشق رابطهٔ تصویر و متن‌ام، رابطه‌ای بسیار دشوار که ماحصل آن اما حظی وافر و زاینده است، همان‌ گونه که شاعران معمولا از کار بر روی اوزان و فنون مشکل شعر و شاعری لذت میبرند. 

معادل مدرن چنین کاری، یافتن رابطهٔ میان متن و تصاویر است. از طرفی باید گفت که اگر عکاسی را به عنوان موضوع کتابم انتخاب کرده‌ام، به نوعی آن را در تقابل با فیلم قرار داده‌ام. زیرا من رابطهٔ خوشایندی با عکس دارم و عاشق آن ام که به عکس‌ها نگاه کنم، در حالی که رابطه‌ام با فیلم چندان راحت نیست حتی تا اندازه ای نسبت به آن دافعه دارم. نه این که اصلا به سینما نروم ولی در نهایت به گونه‌ای متناقض نما و عجیب ، عکاسی را در پانتئون شخصی کوچک خودم بالاتر از سینما میگذارم. 


+ هر عکسی در برابر هنر مسئول و پاسخگوست، البته به جز (به شکلی متناقض) عکس های هنری. 

+ عکاسی مفهوم و نیت هنر را جابجا میکند و تغییر میدهد و به همین دلیل جایگاه خاصی در مسیر دنیا دارد.

+ عکس قربانی قدرت فوق‌العاده‌ی خود شده است. اشتهار عکاسی به این که رونوشتی دقیق از واقعیت و یا برشی از واقعیت است، موجب شده که تا به حال هیچ کس در مورد قدرت واقعی و دلالت های ضمنی آن تأمل نکند. 


+ عکس نمیتواند رو نوشتی ساده و صرف از ابژه ای باشد که ظاهرا طبیعی است، حتی اگر دلیل آن را صرفا یک بعدی بودن عکس لحاظ کنیم ؛ از این گذشته عکاسی نمیتواند هنر باشد زیرا به شکلی مکانیکی رونویسی میکند. بداقبالی دوگانه‌ی عکاسی همین است و هر نظریه‌ای در مورد عکاسی باید از همین تناقض دشوار آغاز کند. 


+ به نظر من عکاس اساسا به ذهنیت خودش شهادت میدهد یعنی به نحوه‌ی رویارویی خودش در مقام سوژه با ابژه.

+ حقیقت دارد که عکس شاهد و مدرک است. اما شاهد چیزی که دیگر نیست.  


+ عکاسی بخش مهم و سازنده‌ی تمدن ماست. دلیلی وجود ندارد تا مثل نقاشی و فیلم بر آن تأمل نکنیم.


+ بعضی از عکس‌ها وقتی که با فقدان و خلاء نسبت دارند ، شمارا فراتر از خودتان میبرند، و در این معنا اتاق روشن ، در ساحت ماتم و سوگ ، قرینه‌ی گفتار یک عاشق است.




خب حقیقت اینه که کلی فکر تو مخم اما نمیخوام بنویسم بزارین نتیجه‌اشو که در واقع بازتاب عملم هست یادداشت کنم به مرور. ببینیم چی میشه. خلاصش شاید این باشه که یسری چیزا نباید رسوب بشه. باید که مدام هَمِش زد. باید درگیر شد. باید لذت برد. باید به همون چیزایی که شاید به نظر برای بعضیا البته کوچیک یا ساده میاد چسبید و نگهشون داشت و برای همیشه ادامه داد انجام داد. یروزی به نتیجه میرسه. باید زحمت کشید و جنگید حتی با خودت خودی که شاید هرازگاهی خسته بشه کم بیاره و فکر کنه دیگه  نمیتونه. باید جنگید. بگذریم دیگه بیشتر حرف بزنم مثل قبل میشه. 

دیشب تصمیم گرفتم قبل خواب یه جا به جایی داشته باشم توی مکان نشستنم وسایلمو این داستانا. ادم باید حال کنه. الان احساس میکنم شاید بعد چند ماه بالاخره کنج دنجمان پیدا شده. شایدم نباید کنجای دنج‌ با تنبلی خراب کنم! باید محکم نگهش داشت. 

دیگه این که گاهی فکر میکنم آدما شاید خیلی حرفامو فازمو زندگیمو درک نکنن. نه که به دلیل خاص بپدن من باشه. ابدا. ظاهرا بیش از حد انگار چیزای در نظر اونا پیش و پا افتاده دغدغه‌ام هست. زندگی منو درواقع همینا مهم میکنن. چیزای بدور ار شاید تشریفات. خیلی ساده و کوچیک به نر میان دغدغه های زندگیم اما مهمن. خیلی مهم. گاهی از نفهمیده شدن حرفام عصبی میشم. از این جدا بودن نه نه خیلا اتفاقا با بعضیا اشتراکاتی دارم که شاید همین یه دلگرمی باشه برام که هستن کسایی که بفهمن. ولی خب گاهی احساس میکنم شاید غیر قابل درکم. شاید منم درک نمیکنم. نمیدونم. حداقب دلم میخواد خودمو متصل نگه دارم حداقل از چیزی که احساس میکنم خود منه و شاید اخساس اشنایی و آرامش میکنم باهاش خودمو جدا نکنم. گاهی چیزای کوچیک چقدر فاصله هارو زیاد میکنن. فاصله تو با ادمهارو. اما رضایتی هست که چقدر خوبه با این که دوست دارم شبیه کسایی باشم و هنوز نشدم اما شبیه کسایی که دوست ندارمم به طور کلی نشدم. بیخیال شاید چرت میگم. 
از بارت از نحوه تفکرش راجع به عکاسی لذت میبرم و خوشم میاد. از این دیدی که خودمم یه روز نداشتم هیچ درکی ازش. از نحوه تأمل و نگاهی که به عکس و عکاسی داره.

قرار بود با گوشی عکس نگیرم اما خب این روزا حال و حوصله عکاسی با دوربین و مجموعه هامو ندارم شاید برا اینه که اشکالی نمیبینم فعلا کوتاه خیلی تا حالم خوب بشه.  

کلا فکر میکنم باید یه نمایی از پنجره داشته باشم.  از نور. یاد شعر فروغ افتادم : من در پناه پنجره‌ام. با آفتاب رابطه دارم.





 یک پنجره برای دیدن 

یک پنجره برای شنیدن

یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را 

از بخشش شبانه عطر ستاره های کریم سرشار میکند

و میشود از آنجا

خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد

یک پنجره برای من کافیست...

 

من از دیار عروسکها می آیم

از زیر سایه های درختان کاغذی 

در باغ یک کتاب مصور

از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق

در کوچه های خاکی معصومیت

از سالهای رشد حروف پریده رنگ الفبا 

در پشت میزهای مدرسه مسلول...

 

یک پنجره برای من کافیست

یک پنجره به لحظه آگاهی و نگاه و سکوت

اکنون نهال گردو آنقدر قد کشیده است که دیوار را برای برگ های جوانش معنا کند

از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را

آیا زمین که زیر پای تو میلرزد تنها تر از تو نیست؟...

 

همیشه خواب ها         

از ارتفاع ساده لوحی خود پرت میشوند و میمیرند

من شبدر چهار پری را میبویم 

که روی گور مفاهیم کهنه روییده است...

آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت

تا به خدای خوب که در پشت بام خانه قدم میزند سلام بگویم؟

 

حس میکنم که وقت گذشته است

حس میکنم که لحظه سهم من از برگ های تاریخ است

حس میکنم که میز فاصله کاذبیست در میان گیسوان من و دست های این غریبه غمگین

 

حرفی به من بزن 

آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو میبخشد

جز درک حس زنده بودن از تو چه میخواهد؟

 

حرفی به من بزن

من در پناه پنجره ام

با آفتاب رابطه دارم.


فروغ