روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۷۷ مطلب با موضوع «زبان» ثبت شده است

2566 : حروف الفبا :دی

امروز بالاخره بعد از هیجده روز رسیدیم به حروف فرانسوی. زیادم سخت نیست باید تمرین کنم خوندنشو. خیلی ذوق کردم براش این که بالاخره حروفو یاد گرفتمو میتونم بخونمشون. خب تمرین میخواد البته برای فهمیدن معنیشون باید به فکر یه دیکشنری هم باشم. چقدر ذوق دارم براش. نمیتونی فکر کنی چقدر هیجان زده ام. باید حسابی تمرین کنم. یه کتاب داستان دارم فرانسوی، میخوام اونو متناسب با چیزی که یاد گرفتم بخونم سی دی هم داره گوشم بدم. خوب نیست خوندنمم قوی بشه؟ یعنی میشه من فول بشم این زبان رو؟؟ 

2561 : من...

ساعت هشت خوابیدم تا ساعت ده. حالم بهتر شد. بعضی وقتا انگار باید فقط خوابید تا فراموش کنی. همیشه در مورد من خواب جواب داده :دی یجوری انگار ناراحتیت یادت بره. و وقتی بیدار میشی انگار نه انگار. شتر دیدی ندیدی :دی. تا شب زبان میخونمو کتاب ما بینشم اگه میلم کشید کارای دیگه. فکر میکنم باید یه کم با خودم راه بیام.  اما این به این معنی نیست تو کارم سخت گیر نباشم. دلم میخواد خودمو غرق کنم توی کتاب زبان عکس و... یجوری که یادم بره. اصلا مگه دنیا چند روزه. بیخیالش. به خودم میگم باید اونجوری که میخوای زندگی کنیو به هیچی اهمیت ندی. خب من اینجوری زندگی کردنو دوست دارم. خودم باشمو خودمو چند نفر محدود دورمو کتاباو نویسنده های مورد علاقم. من عاشق عکاسیم. عاشق فلسفه. عاشق حتی زبان به خصوص فرانسوی که باجونو دل میخونمش. مهم نیست کسی نمیفهمم. مهم نیست مردم منو از خودشون طرد میکنن. مهم نیست همیشه حرفام اشتباه فهمیده میشه. مهم نیست. حتی مهم نیست که فکر میکنم چرا همه ی اینا فقط در مورد من وجود داره و نه بقیه. خب الان داشتم نگاه میکردم ماهی یه بار رو حداقل به این وضعیت دچار میشم فقط باید اگاه باشم بهش و یادبگیرم باید چیکار کنم که بتونم کار کنم. اتفاقا خوبه. خوبه که خودم باید از پس همه چی بر بیام. اصلا بزار هیچ اتفاقی نیفته چه اهمیتی داره من دارم با خودم حال میکنم حالا تهش هیچی نشه. واقعا مهمه؟ من فقط دوست دارم زندگی کنم اونجوری که دوست دارم و ارزش داره برام. دلم میخواد یاد بگیرم و یاد بگیرم و یاد بگیرم. دلم میخواد همیشه کاری برای انجام دادن با خودم داشته باشم. نه منتظر سرگرمی از بیرون. که ایا کسی باشه یا نباشه. من از بچگی به این عادت دارم. همیشه تنها بودمتنها نه به معنی تنها. همیشه بودن ادمهایی .تنها به این معنی که خودت باشی و خودت این تو باشی که سعی کنی خودتو سانسور کنی و تغییر بدی که بقیه باشن پیشت. که اگه خودت باشی کسی بهت کار نداشته باشه. بی اهمیت بی اهمیت باشی. و این تو باشی که با مردم راه میای. بگذریم از این حرفا. برم زبان بخونم. باید نهارم با مها بریم بگیریم امروز واویشکاست و ما نمیدونیم که چیه. خوردی تا حالا؟؟ خیلی کنجکاوم ببینم چیه چجوریه طعمش. خدا کنه خوشمزه باشه چون خیلـــــی گشنمه :دی دیگه ناله نمیکنم قول میدم. کم کم کم لاک پشتیم شده کارامو میکنم میدونم حالم خوب میشه. کتابمم تموم میکنم. هیوم آخریشونه از این انگلیسی ها. جلد بعدی از فیشته تا نیچه است من یه استپ بخودم میدم بعد شروع میکنم که مخم جواب بده.

 

یه تصمیم گرفتم از این به بعد هر وقت حالم بد شد میرم عکاسی مهم نیست کی باشه مهم نیست ایده ای نداشته باشم یا هرجایی باشم میرم بیرون و عکس میگیرمو راه میرم. نهایتش اینه عکسا پاک میشن دیگه. 

2539 : نمیتونم

نمیدونم چمه دستم به کارام نمیره یه فکرم مثل چی تو ذهنم الارم میده و میگه همه کارات بیهودست زندگیتم بیهودست و هیچی اتفاق نمیفته. منتظر هیچی نباش. دلم میخواد بخوابم و دیگه هیچوقت بیدار نشم. شاید یه بخشی از ذهنم میگه مثل بقیه باش زمانو از دست بده پیر شو بی هیچ هدفی بی هیچ تلاشی و در اخرم بمیر :( شاید فیلم ببینم. شاید درست بشه شاید هنوز امیدی باشه شاید فقط نباید جا بزنم. شاید امروزو باید بیهوده بگذرونم. نمیدونم بیخیال. یه فیلم میبینم. هرچی بود.  فقط حوصله ندارم :((((

2535 : کارای جدید

فکر نکنی همش کار میکنما. نه بیرونم رفتم زیر بارون. رفتیم در به در دنبال کافینت همه هم به اتفاق میگفتن همه جا قطع. تا مها راضی شدو بیخیالش شدیمو رفتیم دانشگاه غذارو گرفتیمو خرید کردیمو اومدیم خونه. شاید سر جمع یه ساعت شد اما کلی حال کردم. شبای رشت زیر بارون خیلی قشنگه. خلاصه که جالب نیست همه جا قطع اینجا وصله؟ تحت هر شرایطی من اینجا مینویسمو بیخیال نمیشم چقدر دیوونه میشدم اگه اینجا نبود. امروز کارای جدید هم به برنامم اضافه شد. زدن تست وقتی بخش بندیش کردمو تحلیلش میکنم یعنی جواباشو در میارمو زبانشو کلمه هایی که بلد نیستمو مینویسم. با کتاب جدیدی که خریده بودم ولی میترسیدم ازش همش انگلیسی. اسمش هست A selection of philosophical works نوشتة دکتر محسن جهانگیری. اینم حالا روزی هر چقدرشو که حال داشتم میخونمو کلمه هاشو در میارمو حفظ میکنم. واسه زبان همینا به مغزم رسید البته یه کتاب دیگه هم هست که دفعه بعد که رفتم تهران میخرم حالا اینارو کار کنم احتمالا زبانم خوب بشه ترسمم بریزه الان خوندم یه پاراگرافشو یه چیزایی فهمیدم. خلاصه که همین فعلا بیدارم تا خوابم بگیره کار میکنم. برم دیگه. 

2519 : دلم میخواد...

من جاه طلب نیستم. این که میخوام کاری کنم ولی نه هر کاری. من فقط دلم میخواد مثل آدمای بزرگ باشم شاید نتونم بهشون برسم اما فقط دوست دارم که باشم.  من با هر راهی نمیخوام به این چیزی که دوست دارم برسم شاید اصلا هیچوقت اتفاق نیفته. اما من گاهی بهش فکر میکنم. این که روزی میرسه منم کاری کرده باشم.این که راه گشای کسی باشم این که به عکاسی برگردم یا نویسنده ی فیلسوف بزرگی بشم. میبینی اینا اینجوری خنده داره. اما من دوست دارم گاهی فکر کنم. یجور شیطنت ذهنم انگار شده باشه. این که به اینها فکر کنم. اما نباید جوری باشه که منو از کار کردن بندازه. پس این فکرارو میزنم عقبو میگم نباید حواسمو پرت کنه. من دیوونه نیستم من فقط بهش فکر میکنم. فکر میکنم که فقط برای اینجا آدم بزرگی نمیخوام بشم دلم میخواد برای دنیا آدم بزرگی باشم! خب سطح توقعم بالاست چه میشه کرد. شاید هم من دیوونم میدونم. فکر کردن به این چیزا کار هرکسی نیست. من فقط فکر میکنمو گاهی برای خودم مینویسم. دلم میخواد با تمام اینها آدم درستی باشم. دلم میخواد بگم بیست و دو سالگی برای شروع دیر نیست. دلم میخواد بگم میشه کلی کتاب فلسفی خوند حتی اگه تا حالا انجامش ندادی. دلم میخواد بگم میشه به عکاسی برگشت حتی اگه وضعیت بیش از حد مزخرف. دلم میخواد بگم میشه دیر زبان یاد گرفت و دو تا هم یاد گرفت. دلم میخواد بگم میشه نوشتنو کم کم یاد گرفت دلم میخواد بگم میشه معمولی باشی حتی از معمولی هم کمتر ولی بتونی خودتو بالا بکشی. دلم میخواد آدم بزرگی باشم. اره دلم میخواد نه فقط برای اینجا که برای دنیا آدم بزرگی بشم. دلم میخواد کار کنم و عمرمو اینجوری بگذرونم حتی اگه هیچ کدوم از اینها اتفاق نیفته. من یه دیوونم که با همین چیزا احساس خوشبختی میکنم. و همین برای عمرم کافیه. برای زندگیم. 

2518 : زبان

یه خورده خوندن و مطالب این کتاب سخته اما من همینجوری میخونمش همونجور که یه کتاب داستانو میخونم. حفظیاتم اصلا خوب نیست خب تکرار مداوم یک پاراگرافم برای من توفیقی نداره پس بهتره سعی کنم بفهممش. 

باورم نمیشه از صبح نخوابیدم. نه که خوابم نگرفته باشه. نه اتفاقا خوابم گرفت رفتم ظرفارو شستمو ابو گذاشتم جوش بیاد واسه نسکافه دوباره نشستم سر کار خواب از سرم پرید. مهام بیدار شد ساعت پنج اینا. نشستیم با هم به کار کردن. فقط الان گشنمه و نمیدونم چی بخورم. میلم به صبحونه اصلا نمیکشه. 

همین دیگه دیروز بسته ی مکالمه نود روزه استاد شالچی رو خریدم. اینجوری آسون تر از یوتیوب هست. نود روز یعنی سه ماه دیگه نه؟؟ میشههه دی ماه که من بسته رو تموم میکنم. تا تهشو میرم بعدشم بسته مبتدی و متوسطش رو میخرم و کار میکنم. زیادم سخت نیست. من حال میکنم با زبان فرانسه نمیدونم اصلا چی شد رفتم تو نخ یادگرفتنش اما تونستم تا الان یه کمی یاد بگیرم.  هرچند که هنوز اول راهم. برم دیگه چشم برهم زدن ساعت شد هشت. امروز چه زود میگذره زمان. 

2506 : کنجکاوی

داشتم فکر میکردم من این همه اسم پیکاسو رو شنیدم چرا یک بار دنبالش نرفتم؟؟ منظورم این نیست که فقط بیوگرافیشو نخونده باشم چرا خوندم در اون حد اما بیشتر کنجکاوی نکردم. چرا بیشتر ماها از چیزایی که باهاشون روبرو میشیم راحت رد میشیم؟؟ یه دفتر چه ی کوچیک دارم تصمیم گرفتم که چیزای کوچیکی که اینجا و اونجا به گوشم میخوره و من نمیدونمو توش بنویسم تا برم دنبالش. بیشتر کنجکاوی کنم. حالا نه که همه وقتم اینجوری بره ها ولی خب فکر کنم کار خوبی اگه انجامش بدم. هرچند همینجوری هم مثلا وقتی کتاب میخونم اگه چیزیو ندونم سرچ میکنم تا یاد بگیرم اما یه کم بیشتر از این میخوام باشم. 

کتاب پیروزی و شکست پیکاسو، نوشتهٔ جان برجر و با ترجمهٔ سماء صالح زاده ،نشر حرفه نویسنده خیلی کتاب خوبیه. در مورد پیکاسو نوشته اما به همون اکتفا نکرده درسته اومده چیزایی گفته که مسلما به پیکاسو ربط داشته اما فقط این نیست تو وقتی میخونی مطلب و علم بیشتر از اون بدست میاری. خلاصه که خیلی کتاب خوبیه. من میخوندم یاد کتاب تصویر مردم هم افتادم. نه از این نظر که در مورد کوربه بود تو این کتابم گفته راجع بهش منظورم کلی تره نمیدونم چجوری بگمش بیخیال. 

چشم برهم زدن ساعت دوازده شد. دلم نمیخواد زمان بگذره. کاش کلاس زبان نبود نه؟ خیلی وقته انگار تو جمعش نبودم دو جلسه غیبت کردم دو جلسه هم خودش تعطیل بود به نظر طولانی میاد. کاش چشم برهم زدن بگذره. باید شجاع باشی مائده. یاد بگیر شجاع باشی و با ترسهات و اضطرابت روبرو بشی. کاش دکترم زودتر میومد. واقعا دلم میخواد برم پیشش. کاش راهی بود تا همه چیز درست میشد. بازم بیخیال. نمیخوام به این چیزا فکر کنم. نه که بترسما نه فقط میخوام فکر کنم هیچ چیزی برای اضطراب و ترست وجود نداره و تو فقط باید راحت باشی. راحت باش لعنتی. نمیخورنت که. خب من دیگه برم زمان تند داره گازشو میگیره بره. تنهام هستم اما زیادم بد نیست برعکس هفته ی گذشته دارم حال میکنمو خودمو تحویل میگیرم :دی برم دیگه این اخریش بود. 

2501 : دوهزارو پانصدو یکمین پست :))))

گفته بودم بهت که یه دفتر دارم کارایی که روزا باید انجام بدمو صبح به صبح توش مینویسم و هرکدومو که انجام میدم تیک میزنم. این روزا نگاه که میکنم میبینم چه راحت کارامو انجام میدمو به همش میرسمو وقتمو هدر نمیدم. کاش میام شمال هم همینجوری کار کنم. دیگه تا مدت طولانی احتمالا تهران نمیایم. زیادم بد نیست من ترجیهم اینه زیاد در رفت و آمد نباشم نمیدونم چرا. به هر حال امروز کتابمو خوندم و تمومش کردم کتاب جدیدمو شروع کردم فرانسه درس سه استاد شالچی رو کار کردم لغت هم براش خوندم زبان تکالیفم انجام شده است کانورسیشن رو حفظم نگاهی به عکسها هم جلو بردمو دیدم چند تا عکاس و در موردشون تو نت خوندم دفتر استادمم همینطور فقط 504 مونده که الان میرم سراغش. شاید فکر کنی سخت باید باشه برام فرانسوی و انگلیسی رو باهم اما فرانسوی رو خیلی راحت یاد میگیرم نمیدونم چرا. از انگلیسی راحت تر. برام سخت نیست. انگلیسی هم که با کلاسی که میرم پیش میبرمو برای جفتشون لغت میخونمو حفظ میکنم. 

کتابو که میخونم هنوز اولشم برام جا نیفتاده جریان چیه به هر حال در مورد پیکاسو و شرایطی که توش قرار داشته و محیطی که زندگی کرده بوده و زندگی شو عوض کرده نوشته. من نمیدونستم پیکاسو هم وطنشو ول میکنه میره فرانسه. چرا همه میرن فرانسه فقط من نمیتونم برم :دی. شوخی کردم حالا باید بخونم ببینم چی میشه. نثر روونی داره. همین چیز دیگه ای ندارم فعلا حالا قسمت هایی که خوشم اومدو میذارم بعدا. همین برم دوباره مرور کنم زبانارو و کتاب رو هم جلو ببرم

2496 : زبان

امروز دیر بیدار شدم البته در مقایسه با روزای خوبم اما از همون موقع نشستم کار کردن تا الان داشتم زبان میخوندم مها گرامر هارو بهم میگفت و الان یا شاید تا شب یه وقت دیگه دوباره خودم باید بخونم تا جا بیفته تو مخم و ملکه ی ذهنم بشه. من اگه این دوتا زبانو دارم کار میکنم فقط به دو علت یک این که دلم میخواد تا وقتی که سنم رفت بالا بتونم بی واسطه کتابهایی که دوست دارم از نویسنده های مورد علاقمو بخونم. دو این که خب بقول دوستم از یه جایی به بعد برای فلسفه ترجمه ها جواب نمیدن و من باید کتابای اصلی رو بخونم درسته که خیلی از هم سن و سالام از همین الان زبانشون خوبه ولی من به امید بیست سال دیگم دارم کار میکنم. باید با صبر جلو برمو جا نزنم چون زبان خوب شدنش یهویی اتفاق نمیفته باید تداوم داشته باشه کارت براش. من میتونم میدونم که از پسش بر میام امروز و فردا بیشتر تمرکزم روی کتاب و زبانم هست. خلاصه که داستان امروزو فردا اینه. برم که حسابی وقت رفته. 

2294 : ذوق زده

من عاااااشق زبان فرانسویم. نمیتونی حدس بزنی چقدر حال میکنم باهاااش کلی ذوق دارم که یه مکالمه رو باید بخونمو یادش بگیرم. امروز درس اول دوره ی نود روزه ی مصطفی شالچی رو خوندم و کار کردم باهاش بلند تکرار کردم و شنیدم. خیلی ذوووق زده ام به خاطرش. خلاصه که استارت خورد این برنامه ادامه داره حتی میخوام حفظظش کنم اونم منی که از حفظ کردن متنفرم هی میخوام گوش بدمو تکرار کنم. خلاصه که حالم الان اینجوریه. حس امروزم بی نظیر بود. میدونم اول راهم اما خودش کلیه  .

نهار غذای دیروزو با مها خوردیم. ماکارانی. شاید باید درست میکردم غذا. نمیدونم چرا اینقدر تنبلم توش. غذاهام بد نیستا یه حوصله ای میخواد که من زیاد ندارمش یه خورده باید توش صبور باشی من انگار حول باشم دلم بخواد زود تر درست بشه. خب هرکی یجوریه دیگه. ولی برم شمال راه میفتم احتمالا. بعضی وقتها هم واسه روحیه ادم خوبه که عوض بشه.