روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۲۴۰۱ مطلب با موضوع «روز نوشت» ثبت شده است

77 : ساموئل بارکلی بــِکِت

 


 ساموئل بارکلی بکت  (Samuel Beckett)

زندگی نامه...



NOT I


ببینین اینو : NOT I


اولش که دیدم ترسیدم! خیلی تند حرف میزد خیلی خوبم نمیفهمیدم چی میگه . حالا زیر نویسو زدم.باز نمیفهمم یعنی چی.خب  زیرنویسشم خیلی روون نیست.رفتم خود نمایشنامه رو از فیدیبو خریدم.خوندم.میبینم کلا مدلشه یعنی انگار ترجمشم خوب نبود اونجا .بیشتر کنجکاو شدم دوباره خوندم و چند بار دیگه نگاه کردم.در مورد بکت کنجکاو شدم باید ادم جالبی بوده باشه. داشتم نگاه میکردم فیلمو چند تا دیگه فیلمشم دیدم اونام همینجورین.خیلی نکته های ریزی دارن انگار.بعد که بیو گرافیشو میخوندم دیدم بعله درست حدس زدم .زندگیشو بخونین.خوشبحالش حداقل تونسته با نوشتن خودشو تخلیه روانی کنه و کاراشم موفق بوده.هنوز تو کَفِشَم . کاش منم میتونستم تخلیه روانی کنم خودمو .

76 : چرت نویس

بعضی وقتا حدس زدن لغات مثل جدول حل کردن میمونه.باید کلمه های قبلو بعدو بدونی و بفهمی.امان از وقت که نفهمیده باشی دیگه تا دستت بیاد جریان، مکافات داری.

ادم قبول میکنه یه چیزاییرو اما همیشه یه خلاء براش تکرار میشه.مثل سقوط میمونه.هی میپذیری میری بالا هی به نوک قله میرسه اتفاقی پیش میاد دوباره میای سر جای اولت.مدام تجربه میکنی مدام و مدام.تکرار پشت تکرار.دلت میخواد خلاص بشی از این وضعیت اما هیچ راهی نداری.

دلم تنگ شده برای قبل همه چی...

بعضی وقتا میگم نکنه همینیم که الان هست نباشه یروز؟ اون روز قطعا خودمو میکشم !کاش نرس هرگز...

دیشب رو تعریف نکردم چی شد آستین مانتومو با اون نخا دوختم.خیلی ساده شد اما دوسش دارم و به نظرم قشنگ شده.مامان شام داشت میزاشت.کباب ترکی خونگی حالا اختراعیه ها ولی گوشتشو با پیاز گذاشته بود بپزه که من رسیدم جعفری تازه بابا خریده بود توش بریزن پاک کرده بود. شستمشون گفتم من دستی خورد میکنم حالا بلدم نبودم مامان مخالفتی نکرد انگار از خداشم بود خورد کنو در نیارم خوشحالم شد که من اقدام کردم به یاد گیری این چیزا. خب خورد کردننش خوب  پیش  رفت دستم کندد بود تند تند چاقو رو نمیزدم ولی خب بالاخره تموم شد .غذا رو درست کردیم با هم.من همش فکرم سمت این بود که کی میرسه تنها باشم مجبور باشم آشپزی کنم برای خودم.یه بخشی از وجودم میخواست زودتر ببرسه.یه بخشی همش فکرشو کنار  میزد نمیخواست به این چیزا فکر کنه مدام تکرار میکرد درونم که همچین چیزی از دور خوبه از دور قشنگه اما اخرس سر اون یکی بخش برنده شدو این حرفو که باید خودتو برسونی به این مرحله رو به کرسی نشوند و به اون یکی بخش فهمموند ساکت شه.دارم چرت مینویسم سرم بشدت درد میکنه .سر و گردنم.دلم میخواد بخوابم اما باید خوابموب تنظیم کنم..عکاسی کردم. حالا باید اون فیلم رو پیدا کنمو ببینم.دوباره فردا عکاسی کنم.

75 : تموم شد

کتاب خاطره های پراکنده نوشته گلی ترقی نشر نیلوفر تموم شد.دارم  از زور خواب و گرسنگی میمیرم.خون به مغزم نمیرسه درموردش حرفی بزنم.فقط میتونم خوندنشو توصیه کنم نثر خیلی خوبی داشت.و توصیفاتش عالی بود.با این که برای زمان حال نبود اما کسل کننده و حوصله سر بر نبود حتی جذاب هم نوشته بود.تمام حسهارو میشد توش درک کرد بس که زنده بود.همه چیزو میتونستم تصور کنم .دو سه جاش حتی اشکم در اومد.کلا جزو کتابایی بود که دوسش داشتم.

برم صبحونه بخورم احتمالا تا ظهر خوابم ،بعدشم باید عکاسی کنم و بعدش یه فیلم نمایشنامه از بِکِت به اسم من دقیق یادم نیست ساجده نوشته برام تودفترم نمیدونم تو یوتیوب سرچ کنم ببینم بعد از اون دوباره باید عکاسی کنم.استاد گفته اینکارو کنم نمدونم چرا.بعضی وقتا چیزایی میدونه که خودمم نمیدونم.بعضی وقتام انگار فکرمو میخونه انگار دقیقا توی ذهنمه انگار جوابمو میده میدونم اتفاقیه ولی خب همین باعث میشه ادم یجوری بشه حتی مراقب چیزایی که بهش فکر میکنه بشه. مامان هم بعضی وقتا توبعضی چیزا اینطوریه هیچوقت نمیتونم دروغ بگم به این ادما انگاردستم جلوشون روئه انگار دهن باز نکرده میفهمن انگار از مدتها قبل همه چیز رو میدونن.از یه طرف خوبه ادم دوست داره بشناسنش یه جورایی جلوشون خودشه دور از هر نقابی .احتمالا همه مادرا اینجورین و استادم نسبت به همه شاگردا تا دهن باز کنن به خاطر تجربش و برخوردی که این سالا داشته اینجوری شده.البته من کلا تو دروغ گفتن همیشه میلنگیدم اگرم گفته باشم خودمو زود لو میدم.خب زیادم بد نیست.درغگو نمیشی.اما علتشو هیچوقت نفهمیدم که چرا اینجوریم.

همه خوابن نمیدونم چجوری بی سرو صدا برم صبحانه بخورم واقعا گرسنمه.


خاطره های پراکنده گلی طرقی


خاطره های پراکنده گلی طرقی

74 : قفل کنفرانس!

نمیدونم نیمه های شب، حولو حوشای همین ساعتا.چه رمزو جادویی هست که همیشه فکرایی که تو روز قفلشون باز نمیشه و نتیجه نمیده این موقع شکوفا میشن و تقی صدای باز شدن قفل بدون هیچ کلیدی به گوش میرسه.مثل اون هفته ی پیش که همین ساعتا ایده ی عکاسی اومدو کلی ذوق کرده بودم البته فرداش که عکاسی کردم فکر میکردم نشده اما همون درست بود.نمیدونم این خوب بشه یا نه خوب ارائه بتونم بدم یا نه.خوب بتونم بنویسم فکر کنم و حرف بزنم یا نه اما میخوام تلاش خودمو بکنم.اون یکی موضوع هارو که به استاد گفتم گفت اینجوری نباشه که یه موضوع انتخاب کنی حالا بری دنبال کتابو مرجعو اینا بخونی( من میخواستم این کارو کنم دقیقا :) ) گفتن این جوری انتخاب کن که ذهنت درگیرش شده باشه در موردش بدونی  مجبور نشی دنباالش بری بدون استرسو با تسلط بتونی توضیح بدی.درمورد تسلط و استرس خیلی مطمیین نیستم اما اینی که به ذهنم رسد درگیرش بودم و خوندمشم فقط باید  فکر کنم بتونم خوب بنویسم و تمرین کنم خوب  بگم.راستش از خدامه زودتر کنفرانسمو بدم تا دیگه فکرم درگیرش نباشه.اما نمیدونم بشه یا نه اون روز که گفتم اردیبهشت.اما بیخودی کش دادنم دلیل برخوب شدن کار نمیشه.کاش یکی بود کمکم میکرد و راهنماییم میکرد هیشکیم نییست:( . خب من فیلسوف نیستم که نوشتنم و حرفام بی نقص باشه.اصلا چجوری اول حرفو شروع میکنن؟

نمیخوام دیگه الان بش فکر کنم میخوام برم بقیه کتاب خاطره های پراکنده رو بخونم.اولاش برام جذاب تر بود اما مشتاقم تمومش کنم.

72 : کم کم یاد می‌گیری...



کم‌ کم تفاوت ظریف میان نگه‌ داشتن یک دست،

و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.

این‌ که عشق تکیه‌ کردن نیست

و رفاقت، اطمینان خاطر.

و یاد می‌ گیری که بوسه‌ها، قرارداد نیستند

و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.

و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت.

سرت را بالا خواهی گرفت ،با چشم‌های باز

با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه...

و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی،

که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست.

و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد.

کم کم یاد می‌گیری...

که حتی نور خورشید می‌سوزاند، اگر زیاد آفتاب بگیری.

بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی،

به جای این‌ که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی...

که محکم هستی...

که خیلی می‌ارزی.

و می‌آموزی و می‌آموزی

با هر خداحافظی

یاد می‌گیری. 

خورخه لوئیس بورخس

 


امروز روز آرومیی بود در ظاهر... نمیتونم چیزی بنویسم.نمیتونم .

71 : مصاحبه ای با ابراهیم گلستان درباره ی فروغ فرخزاد

باید استفاده کرد یاد گرفت اما تقلید نه.

از فروغ خوشم میاد.احساس میکنم میفهممش.خیلی زیاد...


اینجا میتونین ببینین :  یوتیوب   آپارات



70 : خاطره های پراکنده

خاطره های پراکنده




نمیدونم چجوری توصیف کنم که این کتاب چقدر خوبه و چقدر زندست. واقعا عالیه توصیفاتش واقعا کهارت میخواد اینجوری نوشتن.تقریبا نصفشو خوندم و نمیدونم چجوری زمان گذشت.باقیشو فردا میخونم الان دیگه نزدیک سه نصف شب.باید فردا پاشم عکاسی کنم کلی کار دارم.

69 : خاطرات پراکنده


خاطرات پراکنده




من آخرم نتونستم مقاومت کنم.خب بزور که نباید یه کتابو ادما داد وقتی همش به این یکی کتاب فکر میکنم.اصلا دلم میخواد اونو کم کم تمومش کنم.خب فهمیدنش از خوندش مهم تره در نتیجه به ساز دلم رقصیدمو اینو گرفتم دستم حالا انگار نه انگار پای اون یکی نمیرفتم اینو همینجوری پشت هم میخونم.باید فکرمو به چیزای دیگه مشغول کنم نباید از دستم در بره.نباید نباید.

68 : درهم برهم

نمیدونم چرا از چیزی مینویسمو بعدش پشیمون میشم.احتمالا زیاد نباید جدی گرفت شایدم نباید بنویسم وقتی از نوشتن پشیمون میشم.فعلا که همه چی اوکیه همه وسایل عکاسیمو حاضر کردم اولین باره شاید این قدر جدی قراره از آدم عکاسی کنم اخرین بار پروژه مسیرم بود اونم ادما از پشت بی این که صورتشون زیاد مشخص باشه حالا قراره ماکرو بگیرم خب مسلما باید نزدیک تر بشم بهشون.و یه خورده هم سخته به خصوص فکوس کردنش و سنگینیه دوربین با این لنزای آنالوگ و فلاش اکسترنالیکه روش میزنم بیشتر میشه اما خب  طبق معمول هیجان دارم دلم میخواد این بار به خودم اعتماد کنمو اون جوری که دوست دارم عکاسی کنم و نترسمم از نشون دادن.باید به خودم اعتماد کنم.برم چند تا دست گرمی بگیرم که برا فردا آماده باشم.بعد از اینم میخوام خیاطی کنم.مامان یه 10 روزی میشه اون مانتوئه که مدلشو گفتم دوخته سر استیناشو با این نخای وسمه اگه اشتباه نکنم میخوام بدوزم رنگ رنگی مطمئنم قشنگ میشه.خب آدم همیشه باید متنوع کار کنه اگه بخوای همش یه کار کنی خسته کننده میشه.بعده اینم قدرت اسطوره باقیشو دست میگیرمو امشب تمومش میکنم خیلی نمونده ازش .این روزا تموم کردن یه کتاب برام مثل فتح کردن قله دماونده.دوست ندارم نصفه ول کنم اما خیلی خونسرد میخونم.الان رفتم بهار نارنج دم کنم بخورم اب جوش ریخت از  کتری رو پام.یعنی نشده پای گاز برم خودمو نسوزونم :))) هوس کردم آشپزیم کنم مامان فکر کنم هنوز غذا نذاشته اگه اینجوری بود شام امشبم دست پخت خودمه.چون حالم خوبه مطمئنم خوشمزه میشه.با این که زیاد اشپزی نمیکنمو خیلی ناشیم اما همیشه غذاهام خوب میشه حتی اگه سوتی توش زیاد بدم البته اگه حالم خوب باشه خوب نباشه که خودمم لب نمیزنم چه برسه بقیه :)

راستی یکشنبه با ساجده رفتیم نمایشگام "میم" یعنی هرچی بگم مزخرف بودا کم گفتم.تعداد عکسا زیاد و حوصله سر بر دیگه اخراش به مسخره بازی گذشت.دقیقا نمیدونستم به چیه عکسا باید نگاه کنم -___-

67 : ممنوعه

امروز تربیت بدنی نرفتمم.حوصله نداشتم تمام دیشبو بیدار بودم.ناصرخسرو هم نرفتم نگاه کردم به تبدیل خیلی فکر نکنم موثر باشه یعنی معلوم بشه وقتی عکسای چاپ شده هفته ی پیشو دیدم.حالا باید فکر کنم چجوری بندازم.از کیا...

صبح یدور ساعت 8 نیم پاشدم یدور 9 نیم و بار اخرم 11 نیم 12.صبحانه خوردم.فکرم میرفت سمت چیزی که نباید میرفت خیلی وقت بود فکر نکرده بودم به این چیزا و خب سعیمو میکنم آخرین بارم باشه.نمیدونم چرا هی میره اون سمت.سمت چیزای ممنوعه.البته ممنوع بودن نه به این معنی که چیز بدیه اتفاقا عادیه خیلی عادی.اونقدر عادی که توی زندگی همه هست اما برای من نباید باشه.نمیشه باشه.هیچ وقت هیچوقت.حتی نباید فکر کنم بهش.واسه همین پاشدم به تمیز کاری فکرم پرت بشه خسته بشمو دوباره به خواب پناه ببرم.کل اتاقو ریختم بیرون کمدا کشو ها الان فقط جارو و گردگیری مونده اما خسته تر ااز اونم که انجام بدم .دستمم درد گرفته. وقتشه برم بخوابم.اگه بازم این فکرا بیاد سراغم فکر کنم کل خونه تکونی عید بیفته پای من.ادم خوشش میاد خسته بشه اینقدر خسته که به هیچی فکر نکنه به هیچی و فقط بیهوش بشه.