روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۲۳۹۵ مطلب با موضوع «روز نوشت» ثبت شده است

179 : برگشت

تازه رسیدم خونه. خیلی خیلی خستم.خیلی خیلی خوابم میاد و خیلی خیلی کار دارم.

178 : موجها ...

موجها / ویرجینیا وولف / مهدی غبرائی / نشرافق


177 : مــوج ها

نمیدونم چه جوری بگم چقدر این کتاب خوبِ .نمیدونم با چه واژه ای میشه گفتش که چقدر شیفته شدم.این توصیفات این ،نمیدونم با چه اسمی میگن. وقتی شروع شد رمان یعنی بعد از زندگی نامه و توضیحاتی که در موردش بود تازه فهمیدم چی هست.خیلی خوشحالم شروعش کردم نمیدونین چقدر حالم خوبه حالا تازه اولشه. میشه خیال  رو توش پرواز داد .همه چیز واقعی و خیلی ظریفِ .میدونی خیلی مطمئن نیستم کلماتی که در موردش به کار  میبرم درسته یا نه اما تازه اول داستان وقتی اینجوری شیفتم کرده باید صبر کرد جلوتر که میره چی میشه .
به ویرجینیا عجیب احساس علاقه میکنم.اینجوری نوشتن کار هرکسی نیست و خیلی سخته :)))))))


موجها / ویرجینیا وولف / مهدی غبرائی / نشرافق




  • موجها از زبان شش راوى بیان میشود،
     از خردسالى تا بزرگسالى شان.
     وولف در این کتاب تجربیات زندگى را چه خرد و بیهوده، و چه غنى و با شکوه، با کلمات بیان میکند.

عکس و متن از صفحه حرفه نویسنده 
روش کلیک کنین.
 از اینجا آشنا شدم و رفتم دنبال کتاب :)

176 : مرگ کوتاه

فکر کنم حدودای ساعت 4 یا 5 بود خوابم برد تا ساعت 5-6 عصر خوابیدم .البته برای نهار بیدار شدم.اما جوری خوابیدم که خودمم باورم نمیشه .5 صبحم در نظر بگیریم تا 5 عصر میشه 12 ساعت.بدون هیچ رویایی.انگار مرده بودم.اصلا نفهمیدم. یجورایی هنوز منگم .همه کم خوابی های توی عید جبران شد.فردا دانشگاه اصلا نمیخوام فکر کنم بش تنها دلخوشیم دیدن فاطمست که میبینمش.بعد مدت ها. ولی اون دوتا کلاس کذایی به خصوص دومی عذاب آورن که بعد عید کلشونم بدون غیبت باید برم.مهم نیست خیلی بیخیال. عجب هواییه .معرکست دلم میخواد برم بیرون.اما خالم داره میاد اینجا.شاید بعدش اگه همچنان حالی بود رفتم.

175 : موجها منو میترسونه!

موجها / ویرجینیا وولف / مهدی غبرائی / نشرافق



 دوست داشتم میتونستم ببینمش.منو عجیب یاد کسی میندازه...
حیف که من خیلی دیر اومدم
برای همه چیز دیر رسیدم!

174 :موج ها

دلم گرفته .فکرها همه درهم و شلوغ توی سرم ویراژ میدهند.اعصابمان خورد از این همه تهاجمِ فکر های لعنتیِ آزار دهنده که هیچ راه فراری ازشان نیست.حتی خواب هم به سراغمان نمی آید.شبهای نا تمام بی خوابی هم اعصابمان  را خورد کرده.مهمان داشتیمو اتاق بیش از همیشه تمیز است.از این که همه چیز سر جایش هست آشفته میشوم یکجورهایی  دهن کجی میکند.اگر بهم ریخته و شلوغ بود میشد افتاد به جانش و سابیدوسابید.تا کم کم این بدن کذایی خسته شود و به بیهوشی روی آورد. آدم قرص خور هم نیستم همان وقتهایی که مجبوریم گاهی بخوریم برایمان بس است.حجوم میبرم سمت کتابها. آوار خواب را باز میکنم کنفرانس به سرم حمله میکنند .فکر دیگر هم اضافه شد.دلم میخواهد جیغ بکشم.فریاد بزنم رهایم کنید.راهی نیست.موجها موجها به سمت چشمهایم روانه میشود برش میدارم.میگویم باید مشغول کنم خودم را این ذهن که گاهی برای کنترل کردنش هیچ افساری نیست . نمیدانم شروع کنم یانه تا حالم خوب نشود هیچ کاری پیش نمیرود.دلم دنیای جدید میخواهد تجربه های جدید.فکر های جدید آدمهای جدید و کتابها تمام اینهارا دارند.فرسنگ ها دورت میکنند از جایی که هستی.میگویم قول میدهم تا آخر هفته تمامش کنم . مثل معتادی که فقط دنبال راهی است تا دوباره شروع و امتحان کند. بازش میکنم. توجه ام را جلب میکند چنان تحت تاثیرم قرار میدهد که نمیدانم اشکها کی سرازیر شدند. اشک میریزم برای هادی که قرار بود از ابتدا تا انتها باشد. اما فقط قرار بود .یعنی نماند ، نتوانست. لعنت به مرگ.لعنت به کتاب .میگویم هیچ جا از تو رهایی نیست .نمیدانم برای شما هم انقدر که مرا آشفته کرد ،بود یا نه اما مرا ویران کرد و این شروع ماجراجویی با کتابی دیگر است ... 


احتمالا چرت نوشتم.فقط نوشتم :(



موجها / ویرجینیا وولف / مهدی غبرائی / نشرافق



173 : همیشه ناراحتیا پررنگ تره ...

امروز همه چیز خوب بود.یعنی قرار بود خوب باشه . میتونست که خوب باشه .از حرم امام رضا کلی هدیه گرفتم خانوم دکتر میم که خادمه اونجاست واسمون آورد .:) آخ چقدر چسبیدو کیف کردم . یاد پارسال افتادم که عید مشهد بودم. با تمام اتفاقاتی که افتاد اما خیلی حالمو خوب کرد .خیلی خیلی . خیلی وقت بود بهش فکر نکرده بودما. اما یهو اینقدر دلتنگ شدم که نگو دلتنگ خودش دلتنگ اون هیاهوی حرم چه آرامشی داره.از زمینو زمان جدات میکنه. من که هرچی پارسال میخواستم بهش رسیدم . پارسال تو بد شرایطی بودم .خلاصه این که هوس کردم کاش میشد زودتر بتونم برم هر چند رفتن مهم نیست حالو هواشو داشته باشی از همینجام حالت خوبه .

الان خالم زنگ زده میگه باباحاجی حالش بده.هیشکیو نمیشناسه هیچی نمیخوره بیمارستانم که امروز بردنش میگه منو از اینجا ببرین یا خودمو میکشم .با  هیشکی تلفنی حرف نمیزنه. مامان خالمو آروم کردو قطع کرد. یهو دیدم خودش زد زیر گریه. اعصابم خورد شده. نمیدونم تو این موقعیت به چی باید فکر کنم. و هیچ کاری ازم بر نمیاد. به بابا نگاه میکنم موهاش بیشتر از همیشه سفیدیش به چشم میزنه میترسم رومو بر میگردونم نباید به این چیزا فکر کنم. نباید. نگام میفته به مامان چشماش خیسِ .اعصابم خورد میشه بلند میشم میگه کجا میری؟ حرفی نمیزنم میام تو اتاق درو میبندم. نباید گریه کنم .نباید نباید .تلفن زنگ میزنه و با هر زنگِ که دلم هُرّی میریزه .


172 : مهمون

مهمون داریم. بسی خوشحالم :)

از میزبان بودن خوشم میاد

171 : وابستگی ، دلبستگی ..

نلسون ماندلا: ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽ ﯾﺎ ﺩﻟﺒﺴﺘﮕﯽ؟!

"ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽ" ﯾﻌﻨﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻤﺖ؛ ﭼﻮﻥ ﻣﻔﯿﺪﯼ.
"ﺩﻟﺒﺴﺘﮕﯽ" ﯾﻌﻨﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻤﺖ؛ ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﻣﻔﯿﺪ ﻧﺒﺎﺷﯽ.
ﻣﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﮐﺎﺭ ﮔﺮﺍﻥﻗﯿﻤﺖ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻠﺴﺎﺕ ﻣﻬﻢ، ﻭﺍﺑﺴﺘﻪﺍﻡ. ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺟﻌﺒﻪﯼ ﺁﺑﺮﻧﮓ ﺑﯽﺧﺎﺻﯿﺘﯽ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﮐﻮﺩﮐﯿﻢ ﺍﺳﺖ ﺩﻟﺒﺴﺘﻪ.
ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽﻫﺎ ﺭﺍ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻭ ﻭﺍﻟﺪﯾﻦ ﻣﯽﺁﻣﻮﺯﻧﺪ ﻭ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﺩﻟﺒﺴﺘﮕﯽﻫﺎ ﺍﻧﻌﮑﺎﺱ "ﺧﻮﺩ ﻭﺍقعی من" ﻫﺴﺘﻨﺪ.به کسی که دوستش داری دلبسته باش نه وابسته!


حالا میفهمم یعنی چی. از این که زالو صفت و وابسته باشم متنفرم.اگه به این معنی باشه. از اینا که به خاطر منافع  خودشون ،میچسبن بهت و فقط به فکر استفاده کردنن بدم میاد. امیدوارم هیچ وقت اینجوری نشم. تا الان که نبودم .مطمئنم که نبودم، امیدوارم از این بعد هم نشم.اون دفعه که گفتم وابسته کلاسم اشتباه بود من کلاسو دوست دارم پس دلبستشم. و دلبسته ی استاد. این که چیزی یاد بگیرمو دوست دارم اما نه به معنی سو استفاده یا چسبیدن برای به یه جایی رسیدن.اصلا نمیخوام به جایی برسم.یعنی حتی امیدوارم اگه جنبه ندارم هیچوقت به جایی نرسمو همیشه در حد ظرفیتم باشه. نه در نظر بقیه .دلم میخواد با سواد بشم در نظر خودم نه این که اسمو رسم پیدا کنم.اسمو رسم بیخودی  مثل کسایی که واقعا تو خالین و پوچ . و اگه پیدا میکنم واقعی باشه در همون حدی که هستم.نه این که با استفاده از اسمش خودمو بکشونم بالا در حالی که خودم هیچی نیستم و از خودم هیچی ندارم. شاید واسه همین اسمی نمیبرم پررنگ ازشون. با این که حتی کل آیندم ، تفکرات و بلوغ ذهنی که دارم به خاطر این که شاگرشون بودم ، درونم ایجاد شده.میفهمی چی میگم. حتی از این میترسم مایه آبرو ریزیش نباشم  و نشم یه وقت .اینکه  خیلی چیزارو نمیدونم و در موردشون نادونم و یه وقت ناخواسته بدی  نکنم ، خراب نکنم. من از خوشبختیامه که سر کلاسش نشستم. اینو میگم همیشم میگم و سعی میکنم حرفاشونو عملی کنم در عمل نشون بدم. اما بردن نام مسئولیت داره وقتی کامل نیستی. نباید کسی تازه کار بودنمو ،کوچیک بودن منو به اون برگردونه . یعنی همیشه کسایی هستن که بد خواهن. نمیتونن ببینن.


خدارو شکر الان اینقدر برا کسی منفعت ندارم که بخوان آویزونم بشن.به جایی نرسیدم هنوز و اگه میرسمم چون خیلی از نظراتشون دورافتاده و بعیده فقط حسادت میکنن و میزارن پای شانس یا نمیدونم هرچی هست به خودم نسبت نمیدن. و کلا خیلی در ظاهر گنده نشون نمیدم و این خوبه خوبه که تو چشم نباشی تو مرکز توجه. هرچند یه جاهاییم میفهمم که دارن سوارم میشن اینجور جاها میکشم خودمو عقب.میدونم به محض این که یه چیزی بشه و ببینن ممکنه کوچکترین سودی داشته باشم کوچکترین ارتباطی با آدمای دیگه که شاید گنده باشن چنان باهام خوب میشن که قابل باور نیست کسی که تا دیروز سایتو با تیر میزده یهو خوب شدنش تعجب آوره. ممکنه با عقب کشیدنم خلاص نشم واسه همین معمولا حرفی نمیزنم. البته من کلا با آدمای حتی گنده در ارتباط نیستم یعنی نه این که قبولشون نداشته باشم کلا از دور فقط ارتباط دارم خیلی نزدیک هیچوقت نمیشم و نمیتونم که بشم کلا آدمش نیستم هیچوقت استعداد نداشتم. و این که بعضی وقتام بعضی که باهات خوبن یهو اون روی واقعیشونو نشون میدن همیشه هم اونوری نیست. بعضیا تا میبینن یه تکونی داری میخوری یه قدم اندازه مورچه ممکنه ورداشتِ باشی باهات بد میشن کلا هرکاری کنی داستان ممکنه باشه چه اینوری چه اونوری.


این روزا کلا نباید حرفی از خودت از چیزایی که تو ذهنت بزنی.هرکسی نمیفهمه.بعضی وقتا فشار میاد بهشون که یا دست کمت میگیرنو خُل وضع حسابت میکنن یا از حسادت یه حرکتی میریزن که واقعا میمونی و نمیدونی باید چجوری رفتار کنی اصلا شاخ در میاری. یا اینم که مسخرت میکنن اینقدر که اون چیزی که تو مغزت برا خودتم ارزششو بریزه.میفهمی چی میگم از رویاها ارزوهات ایده هات علایقت کارایی که کردی کارایی که میخوای بکنی پیش هرکسی نباید حرف بزنی. ما که خیری ندیدیم. ممکنه حتی کسایی باشن که نزدیکت باشن. این که اینجا مینویسم و برام مهم نی آدرسو ممکنه داشته باشن فقط واسه این که من این آدمم اگه خب ناراحت میشی نخون.زورت که نکردم. مشکل توئه و یجورایی شناختم پیدا میکنی دیگه ادمام شناخت پیدا میکنن اگه خوششون نمیاد فاصله میگیرن.

 

ولی وقتی حرف میزنی میخوان بندازن گردن تو. و اجازه میدن هر حرفی میخوان بزنن. خلاصه این که نوشتن اینجا کمکم میکنه با تمام این چیزا نترسم از بروز دادن اونی که هستم. راحت تر شدم و خیلی کمکم کرده و یه جورایی دیگه مهم نی طرز فکر بقیه. این که خودمم. این که عکس العملامم واقعی شده. خلاصه این که خیلی راحت ترم و تو خودم نمیریزمو خودخوری نمیکنم. یه جورایی خودمو پذیرفتم به خودم نزدیک تر شدم به اونی که هستم حالا خوب یا بد . اگه چیزیم اشتباه باشه به مرورمیشناسمو حلش میکنم. هیچ آدمی بدون ایراد نیست نباید ترسید.نباید.


صداقت برایتان دوستان زیادی پیدا نمی کند. 

ولی دوستان درستی پیدا می کند.

جان لنون

169 : کنفرانس

طی تستی که زدم دیدم من عربی سرعتم یواشه بعد خیلیه .عمرا تا ده روز دیگه بتونم همرو تحویل بدم :| خب آدم فارسی که مینویسه عادت داره یعنی من اوکیم چون گوشمم آشناسن میخونمو مینویسم میدونم حروف کجاست درسته عربیم تقریبا حروف مشترک ولی کلا کلمه هاش متفاوته بعد اعراب گذاریا تمرین میخواد. خلاصه که در این مورد میخوام کوتاه بیام. و شاید از الان اون یکی کتابو که برای تیر و مرداد میخواد دست بگیرم .

آقا نمیشه من آوار خوابو که قبلا خوندم با همین موجها با هم بخونم ؟ نه نمیشه نپیچون مائده خودتو اصلاح کن. هیچ راهی نداری نباید دوتا کتابو با هم بخونی هیچی حالیت نشه. :(((( الان نگاهش میکردم شک کردم باید منابع دیگه ایم پیدا کنم یا نه . فکر کنم تا دوباره نخونم نفهمم .تقریبا چیز زیادی یادم نیست یعنی کلی به یادمه. خب میدونی اصلا زیاد نیستا خیلی کمه 70 صفحست اما خوندم سنگین بود یعنی خیلی جذاب بودا البته مسلما شاید برا بقیه اینجوری نباشه برا من اینجوری باشه چون یه خورده عقبم تو خوندن این چیزا . نمیشه یکی به من یاد بده چجوری میشه در مورد چیزی که میخونیم بنویسیم؟ از کجا میشه یاد گرفت .امیدوارم لقمه بزرگتر از  دهنم ور ندارم که سنگ بزرگ نشونه نزدنه.اما آدم باید به خودش جرئت انجام دادن کارارو بده دیگه تلاشششو کنه فوقش شکست میخوره.اما در مورد نوشتن خب سر نقد عکس تا حدودی استاد گفته یعنی فکر میکنم یاد گرفتم یه چیزایی اما اونجور نوشتن حرف زدن خیلی سخته خیلی خیلی خیلی که در خودم نمیبینم .بعدم من نمیخوام مطلبو نقد کنم من میخوام نظرمو بگم .حالا سوال پیش میاد نظر گفتن منظورم نوشتن مطلب مرتبط با اون متن از خودمه ؟ یعنی اضافه بر اون نوشته ؟ یا برداشت من از متن همون بازگو کردن متن؟ یا این که قراره ساده شدش باشه و چیزی بهش اضافه نشه؟ یا ترکیبی از اینا . اصلا این کتاب قابلیت اینو داره یا من در حدی هستم که بتونم بنویسم. چجوری باید بنویسم چیا باید بگم و با چه نظمی؟  از جای دیگه ایم کمک بگیرم یعنی منبع دیگه ایم داشته باشم ؟ یا فقط تمرکز کنم رو همین؟ چقدر سخته شروع کردن .چقدر سخته نوشتن حالا به مرحله بیان کردنش نرسیدیم هنوز. مائده باید خوب فکر کنی.خوب خوب.